کوتاه و خواندنی > لطائف
هركس در مورد فوايد ميوهها چيزي ميگفت، اما من چيزي بلد نبودم. براي اينكه در جمع كم نياورم، گفتم: «سيب، سيب با بقيهي ميوهها توفير دارد. شنيدهام هركس صبح ناشتا يك سيب بخورد ظهر بعد از غذا يكي و آخر شب قبل از خواب هم يكي» همه به من نگاه ميكردند، مانده بودم بقيهاش را چه بگويم، دل را زدم به دريا و ادامه دادم: «آن وقت ظرف كمتر از بيست و چهار ساعت، سه تا سيب خورده است، تصورش را بكنيد».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 95
بندهي خدا دست خودش نبود، ديگر عادت كرده بود كه تند غذا بخورد. ترك عادت هم كه ميگويند موجب مرض است. راه رفتن و حرف زدنش هم دست كمي از خوردنش نداشت. طوري غذا ميخورد كه انگار سوار دنبالش كرده باشد. ما هر كاري ميكرديم، حتي براي چند لحظه هم نميتوانستيم اداي خوردنش را دربياوريم. ماها كه مدتها با او همسنگر بوديم و اين حرفها را نداشتيم، سر به سرش ميگذاشتيم كه: پسر تو حالا سير نشدي، راستي راستي خسته هم نشدي؟ و او فقط با كله اشاره ميكرد كه نه!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 127
يك روز مسئول دسته، مرا به خاطر موردي كه بايد پيگيري ميكردم و در انجام آن تنبلي كرده بودم به فرستادن سيصد صلوات جريمه كرد. من هم مانده بودم چهكار كنم. فرصت را غنيمت شمردم. هنوز بچهها متفرق نشده بودند كه گفتم: «بر خاتم انبيا محمد (ص) صلوات.» همهي حاضران كه تقريباً سيصد نفر ميشدند، صلوات فرستادند و من هم به فرماندهي دسته گفتم: «اين هم سيصد صلوات!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 128
مسجد تيپ در فاو سخنراني برگزار ميكرد. بعد از مراسم، يكي از بسيجيان بلند شد و ظرف آب را برداشت و افتاد وسط جمعيت براي سقايي! ميگفت: «هركه تشنه است، بگويد ياحسين (ع)» عجيب بود، در آن گرما و ازدحام نيرو كه جاي سوزن انداختن نبود، حتي يك نفر آب نخواست. ميشد تشنه نباشند؟
غيرممكن بود. من از همه جا بيخبر بلند شدم، گفتم ياحسين (ع). بعد بسيجي برگشت پشت سرش و گفت: «كي بود گفت يا حسين (ع)؟» دستم را بلند كردم و گفتم: «من بودم اخوي». گفت بلند شو بيا. بلند شو. اين ليوان و اين هم پارچ، امام حسين (ع) شاگرد تنبل نميخواهد.....؟!»
اين اواخر ديگر چشممان كه به پنير ميافتاد، خود به خود حالمان بد ميشد. از پس طي چند سال صبح و ظهر و شب به ما پنير داده بودند، بچهها به شوخي ميگفتند: «برويد مزار شهدا، هر قبري خاكش شورهزار بود، بدانيد يك بسيجي و رزمنده آنجا دفن است».
يك روز خبر آوردند، كشتي برنج را در دريا با موشك زدهاند، همه يكصدا گفتند: «كاشكي كشتي پنير را ميزدند. مرديم از بس پنير خورديم!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 96
براي انجام مصاحبه با اسرا، اول از من شروع كردند، پرسيدند: «وضع نيروهايتان چهطور است؟» من هم بدون اطلاع از هويت آنها، گفتم: «بسيار عالي است.» ناگهان سيلي محكمي گوشم را نوازش داد. تازه فهميدم اينها دشمن هستند و با اين كارشان گفتم، از اين به بعد هرچه بپرسيد دروغ ميگويم.
آن فرد هرچه التماس كرد، فايدهاي نداشت. تا اينكه با لبخند گفت: «شراب ميخوري؟» گفتم: « نه شراب حرام است». شما را نميدانم، ولي در شرع مقدس ما حرام است. با نگاه تندش مجبور شدم ليوان را به لبانم چسبانده و اداي خوردن را بگيرم، كه يكدفعه جرعهاي از آن داخل دهانم شد. تازه فهميدم كه اين شراب حرام نيست، چون اصلاً شراب نبود بلكه شربت است و عرب زبانها به شربت، شراب ميگويند [كلي به گيجي خودم خنديدم].
راوي : برادرآزاده محسن فلاح
ديگر انگار هر روزشان شده بود سركشي و ناخنك زدن به يخدان سنگر فرماندهي. تا از راه ميرسيدند فرقي نميكرد، فرمانده گردان و گروهانها يا مسئولين واحدهاي تيپ، يكراست ميرفتند سراغ خوراكيها و البته در اولويت: شربت، نوشابه، آب ميوه، خاكشير يا ميوهها و آذوقههايي كه در يخدان بود. البته بدون هماهنگي و اجازه!! دو سه بار اول چون مهمان بودند، آقا مجيد چيزي نگفت. فرقي نميكرد. از شناسايي يا جلسه يا سفر شهر، هر كس از هر جا ميآمد، به خصوص چند نفر كه بودند، «تك» آغاز ميشد... به حدي كه وقتي فرمانده تيپ ميآمد و يا مهمان رسمياي سر ميرسيد ديگر چيزي باقي نگذاشته بودند. ديگر طاقت آقا مجيد تمام شده بود. فكر كرد كه چه كار بايد بكند تا يك تنبيه جزيي بشوند و دست از اين كارشان بردارند. آخر مثلاً اينجا سنگر فرماندهي است!
يك روز گرم كه خبردار شد اكيپ چند نفرهاي از بچههاي مسئول تيپ متشكل از همان گروه «چترباز و تكآور»! قرار است سر برسند، يك پارچ شربت خوش رنگ را آماده كرد و در يخچال قرارداد... به محض ورود گروه ظاهراً تشنه وكلافه هجوم آغاز شد. جالب هم بود كه اول، دو سه ليوان پر شد و به دست افراد داده شد تا شريك جرم بيشتر باشد و البته باز هم بدون اجازه و هماهنگي. عجيب اينكه اين دفعه از اعتراض و شكايات مسئول سنگر خبري نبود... در يك لحظه انفجار فرياد شربت نوشان چنان سنگر را پر كرد كه اطرافيان هم متوجه ماجرا شدند... بله! اين بار به جاي شكر شيرين در پارچ شربت نمك ريخته شده بود تا تجربهي شوري! شود براي مهمانان ناخوانده و ناهماهنگ. از آن روز به بعد ديگر هجوم و حمله به يخچال فرماندهي تكرار نشد.
منبع :ماهنامه سبزسرخ
در ميان دوستان اهل محل كه با هم اعزام شده بوديم، همه تيپ آدم داشتيم. از جمله برادري كه با سن و سال بالا مجرد بود. متأهلان او را به نحوي اذيت ميكردند و مجردان هم به نحوي.
حرف نبود كه اين بندهي خدا نشنود و هميشه جوابش اين بود كه، من زني ميخواهم كه حداقل سابقه ي 6 ماه حضور در جبهه را داشته باشد. آنهم داوطلب، نه با طرح و طمع دانشگاه و سهميه! هر وقت چنين كسي را پيدا كرديد، مرا خبر كنيد.
بحث اين بود كه چهطور خودمان را در موقع مناسب به ريخت و قيافهي دشمن درآوريم تا بتوانيم در قلب موقعيت آنها نفوذ كنيم. پيشنهادها متفاوت بود.
بعضي هم نااميد بودند. ميگفتند: «بسيجي را جان به جانش كني بسيجي است. تابلو است. در همان نگاه اول لو ميرود. حتي اگر مثل بلبل عربي هم حرف بزند، از چهل فرسخي قابل تشخيص است» و بعضي به شوخي ميگفتند: «هر كجايش را درست كنيد، شصت پهنش را كه بيانگر پنير روي نان ماليدن اوست، نميتوانيد بپوشانيد. دستش را كه باز كند، نياز بيشتر به توضيح ندارد.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 28
شب عمليات محرم بود. مهياي رفتن به منطقهي عملياتي بوديم. بازار استغاثه و راز و نياز و شفاعت و وصيت گرم بود. دوستي داشتيم قلچماق به نام ابوالحسن چنگيزي، واقعاً گاهي اوقات مغولي رفتار ميكرد. آن شب از ميان جمع، مچ دست مرا گرفت و آورد به گوشهاي خلوت يقهام را گرفت و گفت: مرا شفاعت ميكني يا همينجا مغزت را متلاشي كنم؟ گفتم: «اختيار داريد، كي جرأت داره بالاي حرف شما حرفي بزنه قربان!».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 275
عازم منطقهي عملياتي كربلاي 5 شديم. قبل از حركت، يك نفر به شكل شاگرد شوفرهايي كه پاي ركاب اتوبوس ميايستند و با ذكر مبدأ و مقصد مسافران را دعوت به سوارشدن ميكنند، داد و فرياد ميكرد:
مسافران، شب شلمچه، شش صبح معراج شهدا، شلمچه، معراج، شلمچه، معراج، هرچه زودتر بيايند سوار شوند، جا نمانند كه حركت كرديم.
بجنب آقا بجنب، معراج، معراج؟ بيا بالا، چرا اينقدر دست دست ميكني! و رزمندگان اينگونه رزم و جهاد و بزم وصل را به كام خود شيرين ميكردند و از هيچ چيزي نميهراسيدند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 28
در هر زمان و مكاني ذكر كلمهي بهشت بر زبانش جاري بود. گاهي اوقات، سر به سرش ميگذاشتيم كه فكر نميكنيد، اينقدر كه از بهشت، حورالعين و باغ ميگوييد، بچهها بيتفاوت بشوند؟! مقداري هم راجعبه جهنم و خشم و غضب خداوند نسبت به اهل دوزخ صحبت كنيد. در حاليكه لبخند مليحي بر لب داشت، با اطمينان خاطر گفت: «جهنم را كه خودتان ميرويد، من راجعبه بهشت ميگويم كه ممكن است راهتان ندهند و در خواب هم نبينيد.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 195
هواپيماهاي دشمن كه در آسمان منطقه ظاهر ميشدند، بچهها با ضدهوايي، كلاشينكف، حتي با سنگ آنها را نشانه ميگرفتند. به تصور اينكه بالاخره او را ميزنند. در اين ميان گروهي بودند كه خيلي جدي كاغذ و قلم به دست ميگرفتند و چيزي مينوشتند. سپس به كساني كه تيرشان خطا ميرفت، ميگفتند: «ولش كن بگذار برود، كارش تمام است. شمارهاش را برداشتهام، ميدهم شهرباني، پدرش را درميآورند».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 241
از آن بادمجان درشتهاي بمي بود كه گلولههاي توپ فرانسوي صد بمب هم به او كار نميكرد. مثل برق بلا، شنيدن و ديدن اينكه مجروح شده، مثل اين بود كه بگويند، آتش، آتش گرفته يا تير، تير خورده. مگر كسي باور ميكرد كه او از پا درآمده باشد. هركس ميديد، ميگفت: «شما ديگر چرا؟»، «آدم قحطي بود؟»، «حيف تير، حيف تركش» كنايه از اينكه تير و تركش نصيب كساني ميشود كه حسابشان پاك پاك باشد.
واقعاً ايمان داشتند كه افراد خلاف، چيزيشان نميشود. يكي از بچهها كه همراهش آمده بود، گفت: «شلمچه اين حرفها نيست، شمر هم كه بيايد، تير ميخورد، چه برسد به اين!؟» بلند شد كه با عصا دنبالش كند، كه بچهها جلويش را گرفتند.
در ميان اسراي عراقي يك منافق داشتيم. از تسلط او به زبان فارسي متوجه موضوع شديم. وقتي آن را ميآورديم پشت خط، براي اينكه فرار كند، خودش را انداخت داخل رودخانه. حسنكله تا وسط رودخانه او را زير نظر گرفت. اما از آنجايي كه آن فرد شنا بلد نبود، كمكم زير آب رفت. در لحظات آخر، براي كمك خواستن دستش را تكان داد، حسنكله هم برايش دستي تكان داد و با صداي بلند گفت: «ادامه بده، ادامه بده، موفق باشي».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها)