مجاهدين خلق كه به‌درستي از سوي توده مردم ايران به منافقين شهرت يافته‌اند گروهي نسبتاً منسجم و ريشه‌دارند كه در ميانه دهه 40 متولد شدند. اينكه اين گروه را مورد ارزيابي و ريشه‌كاوي در تاريخ سياسي ايران قرار مي‌دهيم، نه به دليل بسط و گستردگي‌ تاريخي اين جريان، بلكه به جهت ايجاد زمينه و ديباچه فكري لازم براي خوانندگان است تا در روندي تاريخي به يك انحراف سياسي و فرهنگي نظر كنند و قدرت سنجش و داوري افزون‌تري داشته باشند. سازمان مجاهدين بي‌شك حدود چهار دهه در صحنه سياسي ايران حضور داشته و به طرق مختلف، معضل دو نظام سياسي متفاوت بوده است؛ پانزده سال قبل از انقلاب و 25 سال پس از آن. اما نبايد هيچ‌يك از اين دو دوره خاص را به‌عنوان محملي براي تمجيد يا تنقيد و تعر‌ّض بدان سازمان در نظر گرفت. بايد بررسي كرد، سنجيد و سپس داوري كرد. اسناد تاريخي، اعم از تاريخ قبل، انقلاب اسلامي 1357 يا دوران پس از آن و نيز دوراني كه گروه مذكور راهي اروپا و عراق شدند، جملگي مي‌تواند در اين مسير كارساز باشد.


 

مجاهدين خلق كه به‌درستي از سوي توده مردم ايران به منافقين شهرت يافته‌اند گروهي نسبتاً منسجم و ريشه‌دارند كه در ميانه دهه 40 متولد شدند. اينكه اين گروه را مورد ارزيابي و ريشه‌كاوي در تاريخ سياسي ايران قرار مي‌دهيم، نه به دليل بسط و گستردگي‌ تاريخي اين جريان، بلكه به جهت ايجاد زمينه و ديباچه فكري لازم براي خوانندگان است تا در روندي تاريخي به يك انحراف سياسي و فرهنگي نظر كنند و قدرت سنجش و داوري افزون‌تري داشته باشند.
 

نگاهي به چگونگي روابط فرزندخواندگان صدام
ديباچه

مجاهدين خلق كه به‌درستي از سوي توده مردم ايران به منافقين شهرت يافته‌اند گروهي نسبتاً منسجم و ريشه‌دارند كه در ميانه دهه 40 متولد شدند. اينكه اين گروه را مورد ارزيابي و ريشه‌كاوي در تاريخ سياسي ايران قرار مي‌دهيم، نه به دليل بسط و گستردگي‌ تاريخي اين جريان، بلكه به جهت ايجاد زمينه و ديباچه فكري لازم براي خوانندگان است تا در روندي تاريخي به يك انحراف سياسي و فرهنگي نظر كنند و قدرت سنجش و داوري افزون‌تري داشته باشند. سازمان مجاهدين بي‌شك حدود چهار دهه در صحنه سياسي ايران حضور داشته و به طرق مختلف، معضل دو نظام سياسي متفاوت بوده است؛ پانزده سال قبل از انقلاب و 25 سال پس از آن. اما نبايد هيچ‌يك از اين دو دوره خاص را به‌عنوان محملي براي تمجيد يا تنقيد و تعر‌ّض بدان سازمان در نظر گرفت. بايد بررسي كرد، سنجيد و سپس داوري كرد. اسناد تاريخي، اعم از تاريخ قبل، انقلاب اسلامي 1357 يا دوران پس از آن و نيز دوراني كه گروه مذكور راهي اروپا و عراق شدند، جملگي مي‌تواند در اين مسير كارساز باشد.

 

گذري بر سابقه
سازمان مجاهدين خلق ايران، در ابتدا چنين عنواني نداشت. اساساً تا سال 1351 و پس از اعلام بنيان‌گذاران سازمان در 4 خرداد 1350، تنها به نام «سازمان»، از روي تسامح به نام «نهضت آزادي‌بخش ايران»، متأثر از عنوان نهضت آزادي ايران، گروه وابسته به «نهضت آزادي ايران» شناخته شده و حتي در ميان اعضا با اين عنوان ناميده مي‌شد. مجاهدين، در شرايط پس از قيام 15 خرداد 1341، توسط گروهي از جوانان وابسته به نهضت آزادي و جناح مذهبي جبهه ملي، امكان پيدايش يافت. در اين زمان چند تن از دانشجويان دانشگاه‌هاي تهران و ساير شهرستان‌ها كه در دانشكده‌ها يا محافل فرهنگي و مذهبي با يكديگر ارتباط داشتند كوشيدند به صورت منسجم‌تر با مسائل برخورد كرده و خود مستقلاً راهي براي ايجاد تحول و بازيگري در عرصه‌هاي سياسي بيابند. آنان پس از تحليل اوضاع و جمع‌بندي نظريات مختلف، به نقد ديدگاه‌هاي استادان و دوستانشان در جبهه ملي و نهضت آزادي پرداختند و خود به طرح استراتژي جديدي براي مبارزه اقدام كردند.
محمد حنيف‌نژاد، سعيد محسن و علي‌رضا نيك‌بين رودسري، همراه با جمعي ديگر نظير حسين احمدي‌ روحاني، ناصر صادق، علي‌ باكري، محمود عسگري‌زاده، اصغر بديع‌زادگان، لطف‌الله ميثمي و تراب حق‌شناس نخستين هسته‌هاي مطالعه براي مبارزه را در خوابگاه‌ها و خانه‌هاي دانشجويي ايجاد كردند. اين موضوع در نيمه دوم دهه 40 جدي‌تر شد و به‌تدريج تا اواخر سال 1348 تعداد قابل توجهي، حدود 45 نفر، از افراد خوب و قابل اعتماد به گروه‌هاي مطالعاتي و هسته‌هاي سازماني وارد شدند. به‌تدريج ساختار تشكيلاتي مجاهدين گسترش كم‍ّي يافت و تا پايان سال 1349 به سازماني با بيش از يكصد نفر عضو پيوسته و ناپيوسته بدل شد. اين عده درصدد بودند پس از رفع اشكالات ايدئولوژيكي و فكري، تشكيلات و مسائل سازماني را بهبود بخشند و سپس گام در راه مبارزه مسلحانه بگذارند. بنابراين براي اين كار نياز به سلاح داشتند.
در همين زمان، گروهي از كمونيست‌هاي ايراني با تشكيل سازمان چريك‌هاي فدايي خلق، زمينه را براي اقدام مسلحانه فراهم مي‌كردند. اينان علاوه بر تشكيل گروهي در شهر، گروهي به نام «كوهستان» يا «جنگل» نيز تشكيل دادند و در سال 1349 در كوهستان‌هاي شمالي كشور دست به مبارزه مسلحانه زدند. اين گروه به رهبري علي‌اكبر صفايي فراهاني به پاسگاه سياهكل حمله كردند و مقداري سلاح به غنيمت بردند. آنان به‌سرعت دستگير يا كشته شدند كه تأثيري قطعي بر روحيه رمانتيك و هيجان‌طلب نسل جوان مبارز نهاد. بنيان‌گذاران مجاهدين، دقيقاً به همين دليل تصميم گرفتند براي اقدام و عمل، سرعت بيشتري به كار و فعاليت مبارزاتي خود ببخشند. آنان در ابتدا تهيه سلاح را در اولويت قرار دادند و از طريق دو تن از اعضا، با يك توده‌اي و زنداني سياسي سابق به نام دلفاني تماس گرفتند. دلفاني مأمور ساواك بود و با آموزش و همراهي مأموران ساواك، طرحي پيچيده را براي شناسايي اعضاي سازمان پياده كرده بود. البته قبل از وي، يكي از اعضاي دستگيرشده چريك‌هاي فدايي خلق زير شكنجه، درباره سازمان و مشي مذهبي و هدف‌هاي آن اطلاعاتي به ساواك داده بود. بدين‌ترتيب تعقيب و گريزهاي اعضاي مجاهدين آغاز شد و مأموران سازمان اطلاعات و امنيت به‌تدريج توانستند اغلب هسته‌ها، نفرات و خانه‌هاي اعضاي مجاهدين را كشف و در چند نوبت يورش سراسري، اغلب آن‌ها را دستگير و زنداني نمايند. كليه بنيان‌گذاران و بيش از نود درصد اعضاي اصلي سازمان در اين يورش ساواك راهي زندان شدند و تنها چند تن نظير احمد رضايي و برخي از اعضايي كه خارج از كشور بودند باقي ماندند. پس از كشته شدن احمد رضايي كه اولين كشته اين گروه نيز محسوب مي‌شد، برادر وي رضا رضايي كه مدتي قبل از زندان گريخته و به جمع اعضاي سازمان بازگشته بود رهبري سازمان را در دست گرفت. در اين زمان، ديگر آن آموزش‌ها، مطالعات و وسواس‌هاي سازماني و نيز سيستم شورايي در بررسي مسائل تقريباً از ميان رفته بود. يك كادر مركزي سه يا چهار نفره، تحت تأثير رضا رضايي همه تصميمات را اتخاذ مي‌كرد و به هسته‌هاي سازماندهي‌شده ابلاغ و آن‌ها را براي انجام عمل و مأموريت گسيل مي‌كرد. از همين زمان فصل تازه‌اي در ديدگاه‌هاي مجاهدين آغاز شد.

 

تغيير ايدئولوژي
مجاهدين كه از ابتدا در نظام آموزشي و نصوص و منابع خود به خوانش وسيع آثار ماركسيستي دست مي‌زدند، اساساً بر اين باور بودند كه ماركسيسم علم مبارزه است و همه مبارزان بايد از اين علم براي مبارزه با امپرياليسم و رژيم‌هاي وابسته‌ بدان بهره‌ گيرند. اين انديشه به‌تدريج و در دوره‌اي كه خلاء بنيان‌گذاران كاملاً احساس مي‌شد، برخي اعضاي ديگر را به سوي تغيير ايدئولوژي و پذيرش ناب و خالص كمونيسم سوق داد. ابتدا بهمن بازرگاني در زندان و سپس اعضاي ديگر، ماركسيسم را پذيرفتند. اما مهم‌ترين فردي كه تغيير ايدئولوژي داد محمدتقي شهرام بود. تغيير ديدگاه او، به دليل تأثيري كه بعدها بر سرنوشت‌ سازمان نهاد، از اهميت اساسي برخوردار بود. شهرام كه به دليل برخي برخوردهاي خشن و ماجراجويانه از زندان قصر به زندان ساري تبعيد شده بود در آنجا با كمونيستي از گروه «ستاره سرخ» به نام حسين عزتي هم‌سلول بود. شهرام كه بسيار فعال و پركار بود به‌تدريج با رئيس زندان كه ستوان حسين احمديان نام داشت طرح دوستي ريخت. او با كار و گفت‌وگوي بي‌وقفه، احمديان را جذب كرد و به همراه و به وسيله‌ او، همراه با عزتي و مقاديري اسلحه، از زندان ساري گريخت.
محمدتقي شهرام پس از گريختن از زندان به‌سرعت به سازمان بازگشت و پس از كشته‌ شدن رضا رضايي، به همراه وحيد افراخته، بهرام آرام و مجيد شريف‌واقفي، كادرهاي اصلي تصميم‌گيرنده در مركزيت سازمان را تشكيل دادند. ايده شهرام بر تغيير ساختار سازماني و تحول ايدئولوژيك استوار بود. فعاليت‌هاي تروريستي و خشونت‌‌آميز مدتي افزايش يافت تا سرپوشي بر طرح دوم او باشد. او ابتدا طي رساله‌اي مفصل به نام «پرچم سبز مباحثات ايدئولوژيك را برافراشته سازيم» شروع به زمينه‌سازي جهت طرح مباحث تغيير عقيده از اسلام به ماركسيسم نمود. سپس در سال 1354، بيانيه مفصل‌تري به نام «بيانيه اعلام مواضع يا تغيير ايدئولوژي سازمان» منتشر و در آن به‌طور رسمي و كامل از اسلام و عناوين ديني سازمان اعلام انفصال و جدايي كرد.
اين بيانيه همچون ضربه و شوك سنگيني بر فضاي مبارزه وارد آمد. بزرگ‌ترين فرسودگي‌ها زماني رخ داد كه همگان مطلع شدند ماركسيست‌هاي سازمان و تغيير موضع‌ دادگان، برخي اعضاي برجسته مذهبي، از جمله مرتضي صمديه لباف، مجيد شريف‌واقفي، جواد سعيدي و محمد يقيني را به جرم عدم تبعيت از انديشه‌هاي جديد كادر مركزي به طرز فجيعي به قتل رسانده‌اند. سازمان، همچون اغلب جريان‌ها و تشكل‌هاي موجود در عرصه مبارزات ايرانيان، در اين دوران، زير ضربات خردكننده ساواك قرار گرفت و به‌تدريج دچار فروپاشي شد. اغلب اعضا يا در زندان يا در حال بحث‌هاي بي‌پايان درون‌سازماني، يا به خارج ‌گريخته يا از مبارزه روي گردانده بودند. بدنامي‌هاي ماركسيست‌هاي سازمان به هر حال سبب شد كه به‌زودي گروهي مستقل تشكيل دهند بدين ترتيب، نام مجاهدين براي اعضاي زنداني سازمان به ميراث باقي ماند؛ گروهي كه به بركت انقلاب اسلامي ايران در سال 1357 از بازداشتگاه‌ها و سياه‌چال‌ها رها شدند و توانستند در فضاي آزاد تنفس نمايند.

 

از انقلاب تا طغيان
پس از وقوع انقلاب اسلامي، در پاييز و زمستان 1357، اغلب اعضاي زنداني مجاهدين از زندان رها شدند. اين گروه كه افراد بسياري را شامل مي‌شد، كوشيد به‌سرعت به تجديد سازمان بپردازد و از فضاي خاص و بي‌ضابطه روزهاي انقلاب براي جذب هوادار و امكانات بهره‌برداري كند. آنان با پوشش نام‌هاي بنيانگذاران و تعداد كثير شهدايشان كه در درگيري با رژيم شاه به خون غلتيده بودند و نيز با توجه به خام‌فكري‌هاي جوانان در صدر انقلاب، به‌سرعت موفق شدند تعداد زيادي هوادار جذب كنند. ضمناً‌ در روزهاي پاياني بهمن 1357 كه حملات به مراكز دولتي، پاسگاه‌ها و پادگان‌ها افزايش يافته بود، آن‌ها مقادير معتنابهي سلاح و مهمات را مصادره و به خانه‌هاي پنهان و امن خويش سرازير كردند. بدين ترتيب، خود را در موضع احيا و تجديد حيات يافتند و روياهاي اقتدار مجدد و كسب قدرت سياسي را در سر زنده كردند.
نظام سياسي جديد كه منبعث از انقلاب اسلامي بود به‌سرعت واكنش نشان داد. در حقيقت مباحث و مسائل رخ‌داده در واپسين سال‌هاي قبل از انقلاب در بيرون و داخل زندان، بسياري از نيروهاي سياسي را بر آن مي‌داشت تا از هرگونه اعتمادي به مجاهدين اكراه ورزند و از آنان و خط مشي ايشان تبر‌ّي جويند. مجاهدين به رهبري مسعود رجوي، موسي خياباني، مهدي ابريشمچي و جمع ديگري از پيش‌كسوتان تشكيلات قديمي، به‌سرعت به سوي استقرار نيروها براي معارضه با نظام جديد پيش رفتند. برخي سوءتفاهم‌ها هم در ميان نيروهاي مقابل وجود داشت، اما مسئله اصلي آن‌ها براندازي رژيم جمهوري اسلامي به رهبري امام بود و تلاش آن‌ها بر اين بود تا زمينه‌هاي لازم براي سست كردن پايه‌هاي جمهوري اسلامي در سراسر كشور ايجاد شود. دستور كار مجاهدين، برخوردهاي پي‌درپي با پشتوانه هواداران جوان و كم‌اطلاع آن‌ها در تهران و ساير نقاط ايران بود. چنان تشنجات خشونت‌آميز و حيرت‌انگيزي طي سال‌هاي 1358 و 1359، توسط مجاهدين و گروه‌هاي آنارشيست، مائوئسيت و ماركسيست و نيز برخي خوارج مذهبي نظير آرمان مستضعفين و امثالهم رخ داد كه شرح آن، خود، تاريخ و كتاب جداگانه‌اي مي‌طلبد.
پس از انتخابات اولين دوره رياست‌جمهوري و به قدرت رسيدن ابوالحسن بني‌صدر، به‌تدريج بر شكاف‌ها و گسست‌هاي درون‌ نظام افزوده شد. گروه‌هاي معاند و معارض كمونيست و ماركسيست و مجاهدين در سراسر كشور آشوب به پا كردند. برخي استان‌هاي مرزي به‌خصوص كردستان، درگير گروه‌هايي همچون كومله و حزب دموكرات كردستان بود و زمزمه جدايي اين استان‌ها تحت عنوان «خودمختاري خلق كرد» از سوي مجاهدين و گروه‌هاي فوق ترويج مي‌شد. سازمان خلق عرب كه يك گروه بعثي و وابسته به دولت عراق بود در خوزستان و حزب جمهوري خلق مسلمان در آذربايجان و ديگر گروه‌هاي تشنج‌زا و بحران‌ساز نيز فعال و منشأ مشكلات فراوان بودند. اين ماجراها با حمله سراسري ارتش بعثي عراق در واپسين‌ روزهاي شهريورماه سال 1359 به يك حلقه كامل براندازي بدل شد. در اين حلقه، مجاهدين نقش كاتاليزور بحران‌ها را ايفا مي‌كردند. آنان با تحليل درون‌‌تشكيلاتي جنگ، به‌مرور به اين نتيجه رسيدند كه اين يك جنگ و معارضه ضد خلقي است و مي‌بايد به‌طور كلي آن را به‌عنوان امكاني جهت سقوط رژيم جمهوري اسلامي و جايگزيني نيروهاي مجاهدين و طيف‌هاي نزديك بدان در نظر گرفت.
نزديكي ابوالحسن بني‌صدر به گروهي از مائوئيست‌ها و بالاخره ائتلاف آنان با مجاهدين، در پاييز و زمستان 1359، موجب افزايش تنش‌ها و درگيري‌هاي درون‌ نظام جمهوري اسلامي ايران شد. امام خميني كه مي‌كوشيد اوضاع را آرام كند، با تنفيذ مقام رهبري كل قواي نظامي و انتظامي به رئيس‌جمهور و احاله دعاوي بر سر تعيين نخست‌وزير و دولت به مجلس، گام‌هاي بزرگي در اين راه برداشت. اما مسئله بر سر حذف جريان اصلي انقلاب بود كه مي‌بايست از ريشه درآمده و نظام مطلوب مخالفان به سركردگي مجاهدين جانشين آن مي‌شد. درگيري‌ها در اسفندماه 1359 به اوج رسيد. خيابان‌هاي تهران و شهرهاي بزرگ غرق تبليغات و كشمكش‌هاي جوانان و هواداران براندازي با نيروهاي طرف‌دار انقلاب بود. درگيري در 14 اسفند 1359 در ماجراي سخنراني ابوالحسن بني‌صدر در دانشگاه‌ تهران اوج گرفت. امام، دادستان وقت، آيت‌الله موسوي اردبيلي را مأمور رسيدگي به موضوع كردند، اما قبل از به پايان رسيدن ماجراها، شدت جنگ‌ مسائل تازه‌اي را به ‌وجود آورد. در آن زمان برخي اخبار و اطلاعات، به‌آرامي و به‌تدريج، حاكي از آن بود كه ميان نمايندگان مجاهدين در خارج از كشور با برخي مأموران دولت بعث عراق تماس‌هايي انجام گرفته است. همه، حتي بدبين‌ترين افراد هم نتوانستند اين موضوع را بپذيرند و تنها سال‌ها بعد صحت اين مسئله مورد تأييد قرار گرفت. ارديبهشت و خرداد سال 1360، اوج درگيري‌ها بود. سرانجام تكليف اين منازعه دو سال و نيمه بايد روشن مي‌شد.
مجلس شوراي اسلامي در خردادماه سال 1360، طرح عدم كفايت سياسي رئيس‌جمهور را در صحن علني مجلس مطرح كرد و پس از بحث‌هاي تند و شديد ميان اقليتي از مخالفان و اكثريت طرف‌داران، بدان رأي مثبت داده شد. عزل بني‌صدر به تأييد امام رسيد و دوران تازه‌اي در كشور آغاز شد. مجاهدين اين زمان را لحظه‌اي مناسب براي تحول و تغيير مي‌دانستند و با سرعت شروع به تدارك شورشي فراگير كردند. شورشي در واپسين روزهاي خرداد تدارك ديده شد و گروه‌هاي شبه‌نظامي مجاهدين موسوم به ميليشيا يا جنبش مجاهدين در سي‌ام خرداد 1360، به خيابان‌ها ريختند تا با يك نبرد شهري مسلحانه و خشونت‌آميز نظام را زمينگير و سرنگون سازند.
حضور سريع مردم، سخنراني‌هاي امام خميني و هشياري قبلي نيروهاي اطلاعاتي و انتظامي و نظامي اين برنامه را طي چند روز به چنان شكستي بدل كرد كه جز برخي‌ خانه‌هاي بسيار امن تيمي هيچ‌چيز براي مجاهدين باقي نماند. بسياري از رهبران مجاهدين از جمله مسعود رجوي، همراه با رئيس‌جمهور مخلوع ابوالحسن بني‌صدر به پاريس گريختند و بسياري نيز در درون كشور مجدداً پنهان شدند از آن پس، تروريسم، مخفي شدن و مبارزه زيرزميني اصل قرار گرفت. در تابستان، پاييز و زمستان 1360 جمع كثيري از رهبران و هواداران نظام در عمليات تروريستي و بمب‌گذاري‌ها از بين رفتند. 7 تير و ماجراي انفجار سالن سخنراني‌ها و اجتماعات حزب جمهوري اسلامي و 8 شهريور، انفجار در نخست‌وزيري اوج اين عمليات نابخردانه و ويرانگر بود. اما هيچ‌يك از اين رفتارها نتوانست تأثيري در فضاي عمومي كشور بگذارد. نظام بر جا، انقلاب در حركت و سرانجام دشمنان داخلي در هم‌ شكسته بودند. از اين پس فصل جديدي آغاز ‌شد.

 

در اروپا
سران مجاهدين خلق، بلافاصله پس از خروج از كشور، در پايتخت فرانسه به فعاليت و تحرك عليه انقلاب اسلامي پرداختند. آنان با پشتيباني وسيع دشمنان انقلاب اسلامي كوشيدند راه‌گشاي سرنگوني انقلاب باشند. اما با حضور امام و اطاعت بي‌چون‌وچراي مردم مسلمان ايران از ايشان، هيچ تزلزلي در اركان انقلاب پديد نيامد. وقايع هولناك و دردناك تابستان سال 1360 از جمله شهادت دكتر بهشتي و يارانش و دكتر باهنر و شهيد رجايي و صدها ترور و انفجار ديگر، مسئوليت و حساسيت عمومي را افزايش داد و مردم با چنگ و دندان به دفاع از انقلاب اسلامي و نظام جمهوري اسلامي ايران برخاستند.
مجاهدين با ائتلاف چند گروهك و شخصيت فراري در فرانسه، سازمان تازه‌اي ايجاد كردند به نام «شوراي مقاومت ملي». شوراي مذكور، در حقيقت چيزي نبود جز نام بني‌صدر، قدرت و منابع مالي مجاهدين و حدود بيست گروه خيالي و شخصيت پوشالي نظير جبهه دموكراتيك يا سوسياليست‌ها يا گروه ماسالي و... كه مجموعاً وزن و اعتباري نداشتند. مجاهدين با استفاده از اين عناصر بي‌مقدار و فراري سعي كردند نشان دهند كه جبهه‌‌اي بزرگ و فراگير عليه انقلاب اسلامي و امام خميني تشكيل داده و به‌زودي موجب سقوط و نابودي رژيم مي‌شوند. چنين نبود و تنها دستگاه‌هاي امنيتي آمريكا و برخي كشورهاي اروپايي فريب خوردند و كمك‌هاي مالي و لجستيكي زيادي را در اختيار آنان قرار دادند.
پس از گذشت چند ماه، تحركات داخلي ايران به سمت سكون و آرامش در جامعه و تمركز بر شكست دشمن بعثي متمركز و معطوف شد. عمليات طريق‌القدس و بيت‌المقدس و آزادي خرمشهر، همراه با حملات سنگين و متداوم به دشمن متجاوز بعثي، روحيه سلحشوري را در ايران دو چندان و پايه‌هاي انقلاب را صد چندان محكم كرد.
شوراي مقاومت ملي در فرنگستان ناظر اين مسائل بود! آنان‌كه منتظر فروپاشي سريع نظام بودند و قول بازگشت خود را طي حداكثر دو سه ماه، به طرف‌دارانشان داده بودند حالا مي‌بايد محمل‌هاي تازه‌اي مي‌جستند. مجاهدين كه اكثريت امكانات و لوازم و نفرات شورا را در اختيار داشتند به‌تدريج دست به انگ زدن و پاك‌سازي افراد و گروه‌هاي ديگر زدند. هريك را به طريقي راندند و خود به دنبال كردن برنامه‌اي بسيار خطرناك پرداختند.
در اين زمان، در داخل كشور، هسته‌هاي رهبري داخلي شناسايي و منهدم شد و از جمله در عملياتي در زعفرانيه، موسي خياباني و اشرف ربيعي (همسر رجوي)، همراه با تعداد قابل توجهي از برجسته‌ترين كادرهاي سازمان به هلاكت رسيدند. اين ضربه، سازمان را در داخل دچار خلاء بزرگي كرد. اما رجوي مدتي بعد با فيروزه بني‌صدر، دختر ابوالحسن بني‌صدر ازدواج كرد و سعي كرد نشان دهد كه با بني‌صدر روابط نزديكي دارد. شكست‌هاي پياپي مجاهدين سبب شد زمان به زيان آنان حركت كند و تضادهاي دروني بسياري ايشان را دربر بگيرد. اعضاي زيادي دچار مسئله و مشكل شده و دائماً مي‌پرسيدند چرا برنامه‌هاي مركزيت و رهبري تا اين حد سست بود و هيچ‌كدام تحقق نيافت؟
مجاهدين در پاسخ به اين مشكلات، به برنامه گسترش روابط با بزرگ‌ترين دشمن مرزي ايران، يعني مقامات دولتي عراقي روي آوردند. آنان مسير قديمي همكاري و رابطه با دستگاه‌هاي امنيتي و نظامي عراقي را به اوج رساندند و سرانجام در ديدار طارق عزيز و طه ياسين رمضان با مسعود رجوي و كادر رهبري مركزيت سازمان، مقدمات پيوند و اتحادي طولاني‌مدت و دوجانبه را فراهم كردند.

 

در عراق
مجاهدين در عراق، به‌سرعت اعتماد رهبران نظامي، سياسي و اطلاعاتي آن كشور را جلب كردند. اين رهبران و در رأس آن‌ها صدام حسين، به اين اتحاد نيازمند بودند تا ثابت كنند گروهي از ايرانيان نيز مخالف حكومت جمهوري اسلامي و در حال مبارزه با آن هستند. علاوه بر آن، اعضاي مجاهدين بهترين جاسوسان و نفوذي‌ها براي كسب اطلاعات و آمارها و نقشه‌هاي جنگ تحميلي در جبهه‌هاي ايران بودند. آنان با نهايت فداكاري براي دوست و ارباب جديدشان صدام حسين خدمت كردند. در سراسر سال‌هاي جنگ چنان خدماتي براي صدام و ارتش رژيم بعثي انجام دادند كه خود به قطبي خاص با امكانات وسيع، پادگان‌ها و تجهيزات يك ارتش ويژه و جداگانه بدل شدند. نكته‌اي را كه مجاهدين در محاسبه خود نديده و درك نكرده بودند پايان يافتن جنگ بود. در واپسين سال‌هاي دهه 1360 بالاخره جنگ به پايان رسيد، اما مجاهدين يا بايد حساب پس مي‌دادند يا كاراكتر تازه‌اي براي خود تعريف مي‌كردند.
پس از پايان جنگ، دوران محنت مجاهدين آغاز شد. آنان در مسير دريوزگي به قتل عام خلق ك‍ُرد، سركوب شيعيان و جاسوسي در مرزها و داخل ايران براي رژيم بعثي ادامه دادند.
مهم‌ترين فعاليت‌هاي آنان در حمله سراسري به ايران در پايان جنگ خلاصه مي‌شد. آنان در عمليات موسوم به «فروغ جاويدان» كه با واكنش سپاه، ارتش و بسيج ملي ايرانيان در عمليات واكنشي مرصاد روبه‌رو شد، شكست بسيار بزرگي متحمل شدند و هزاران تن از اعضاي آنان كشته يا دستگير شدند. اين عمليات، آخرين خيالات و تصورات آنان را براي بازگشت به قدرت در ايران بر باد داد.
پس از حمله عراق به كويت و جنگ اول خليج‌فارس، برخي پايگاه‌ها و پادگان‌هاي مربوط به مجاهدين نيز توسط نيروهاي ائتلاف و آمريكايي‌ها بمباران شد. اين اتفاق كه در زمان بوش پدر رخ داده بود سبب شد مجاهدين به‌سرعت به‌عنوان گروهي تروريستي در فهرست اكثر كشورهاي جهان قرار گيرند. سپس خدمتگزاري و همكاري به‌عنوان مأموران ايراني حزب‌ بعث، در دستور كار مجاهدين قرار گرفت تا آنكه در زمان بوش پسر و پس از جنگ افغانستان، آمريكا مجدداً متوجه خطر عراق شد و لشكركشي گسترده براي اشغال آن كشور را دنبال كرد. مجاهدين در اين زمان در نهايت مذل‍ّت فرو غلتيدند.
آنان‌كه همسر چندم رجوي، مريم قجر عضدانلو را در اروپا به‌عنوان رئيس‌جمهور برگزيده خلق ايران معرفي مي‌كردند، در حقيقت به‌عنوان زائده حقير دولت صدام‌حسين در تله‌اي حقير گرفتار شدند. اشغال عراق، پايگاه‌هاي آن‌ها را به محاصره نيروهاي آمريكايي درآورد و پس از جدايي و فرار جمع كثيري از ايشان، جمعي از آنان، از جمله رجوي و اعضاي كادرهاي نظامي و سياسي در پادگان اشرف در حصر قرار گرفته و نيمه‌زنداني شدند.
اين محاصره، يعني محاصره از سوي نيروهاي آمريكايي، البته به سود رجوي و افرادش بود، چراكه اگر شيعيان و كردها يا دولت قانوني عراق بدان‌ها دست مي‌يافت، به‌ دليل جنايات عظيمي كه در حق ملت‌هاي عراق و ايران از ايشان سرزده بود به‌شدت بايد تاوان مي‌پرداختند. اين وضع همچنان ادامه داشته و دارد. سرنوشت اين گروه از آغاز تا ابتدا، نه‌تنها بخشي از تاريخ معاصر ايران، بلكه نشانگر عبرت‌هاي بسيار زيادي براي نسل‌هاي تازه است تا در گزينش راه خود دچار چنين بليه‌ها و اشتباهات سنگيني نشوند.
 
مجله سوره - شماره 34