تا بدیدم روی ماهت
شد سیه چون مویت روزگارم
تا که رفتی از بر من
سرشک غم از دیده می بارم
چه حاصل از عشق تو شد
دل من آشفته چو شد
گر جفا با ما بکنی
قصد آزاری بکنی
خون من دامانت را می گیرد
شمع از آه پروانه می میرد
به نگاهی مبتلا شد دل دیوانه
به آب وآتش زند خود همچو پروانه
می سوزم از عشقت بی قرارم
در چشم قیبان کردی خوارم
می میرم ای بی وفا نگارم
در سینه عشق تو یادگارم
بعد از این خود را مجنون خواهم کرد
دیده از اشکم جیحون خواهم کرد
بعد از این خود را مجنون خواهم کرد
دلها از آهم پر خون خواهم کرد.

بابک آذرشب
شعر تصنیف - پاییز89