شعر1
سلام زمستان
سلام روزهای ابری سرد
که بوی پاکی برف را می دهید
سلام دلتنگی های عصرانه
که فریادهای بی جواب گلاغ ها
اغاز شب های بلند را
در گوشتان فریاد می کشد
سلام اسمان خاکستری
سلام گنجشک های کوچک بی قرار
که به باغچه ما برای ضیافت نان امده اید
بوی برف می اید
بوی پاکی روزهای سپید عاشقی
بوی ادم برفی با دهانی خندان و چشم های
شیشه ی مات
سلام زمستان
چشم من رو به اسمان کبود
در انتظار اولین بارش است
اولین بارش برف
وقتی برف می بارد
وقتی آسمان دلت می گیرد
وقتی زمستان ، برف را مهمان زمین کند
دستانت را در جیب پنهان میکنی
و می دوی تا به گرمای خانه برسی
دلت به باریدن برف و رحمت خداوند بر سر شهر خوش است
در میان تمام این سرماها بیاندیش که می توانی گرما هدیه کنی
به خانه های سرد
که ساکنینش امیدی ندارند
به هنگام بازگشت به خانه ، گرمای خانه را تقسیم کن
میان کسانی که خانه برایشان یادآور گرما نیست
اما تو می توانی
امید و گرما را سنجاق کنی
به خانه های لبریز از سکوت وسرما
و رویت را به آسمان بلند کنی
تا برف سپیدترش کند
حالا که او سرمای تنهایی بر جانش خانه ندارد
و تو از هیچ سرمایی نخواهی لرزید
آری در فصل سرما ، فصلی نو در انداز
بشتاب به یاری آنان که نمی شناسی
تا فرصت بعد حداقل یک سال زمان لازم است
و چه بسا زمستانی دیگر برسد و ما نباشیم
فقط به یاد داشته باش و دقت کن
که یاری و کمک تو به چه مصرفی می رسد