راسخون

کوتاه و خواندنی >لیست لطائف

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 


 

اگر كسي بي‌موقع در ميان جمع مي‌خوابيد، خصوصاً اگر اين شخص بعد از سلام نماز خوابش مي‌برد يا مثلاً در مراسم دعاي كميل، دعاي توسل يا زيارت عاشورا كه نوعاً بعد از نماز صبح برگزار مي‌شد و به گوشه‌اي مي‌افتاد و از خود بي‌خود مي‌شد و احياناً «خُرخُر» هم مي‌كرد، بچه‌ها رو به هم مي‌كردند و او را به هم نشان مي‌دادند و به خنده مي‌گفتند: «نگاه كن، طفلي از خوف خدا غش كرده.» كه علاوه بر شوخي، كنايه از اين بود كه شخص بي‌توجه است و اين اوقات را قدر نمي‌داند.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 133

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 


 

يكي از بچه‌هاي جانباز، يك دست از كتف نداشت. به سختي مي‌شد باور كني كه احساس نقص و كاستي و مشكل مي‌كند. به اندازه‌ي همه‌ي آن‌هايي كه چهارستون بدنشان سالم بود، مي‌دويد و كار مي‌كرد. امكان نداشت بگذارد كه كسي مراعاتش را بكند. بچه‌ها هم كه اين‌قدر او را سرحال مي‌ديدند، به شوخي مي‌گفتند: «الآن تو اين‌جايي، دستت را ببين كجا حيوانات دارند مي‌خورند، و دعايت مي‌كنند، مي‌گويند چه ماهيچه‌هايي، چه مچي، به‌به» و او هم كه در جواب درنمي‌ماند، مي‌گفت: «از كجا معلوم؟» شايد الآن گردن حوري‌ها در بهشت باشد، خدا را چه ديدي؟

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 124

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

هر بار كه به مرخصي مي‌رفتم براي پسرم آن‌قدر از جبهه و صفا و صميميت، اخلاص و نورانيت بچه‌هاي رزمنده مي گفتم كه جبهه را نديده يك دل نه صد دل عاشق آنجا شده بود و يك بار پايش را توي يك كفش كرد كه من هم مي‌آيم و الا نمي‌گذارم برويد. در جبهه هم هر كس را مي‌ديدم توضيح مي‌دادم كه ايشان چند سال در منطقه است. برادر 2 شهيد است يا چند وقت به مرخصي نرفته و ... اما مرتب از نورانيت نيروها برايش مي‌گفتم. يكبار با يكي از برادران جنوبي برخورد كرديم كه سيه چرده بود و او با حساسيتي گفت: «بابا مگر فرمانده‌ها نبايد نوراني‌تر از بقيه باشند؟» من هم گفتم: «باباجون او از بس نوراني بوده صورتش سوخته!!»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 162

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

بخشي از خدمت سربازي را در آبادان بودم. قرار بود فرمانده‌ي سپاه از تيپ بازديد كند. بايد گردان را براي رژه آماده مي‌كردند. يكي از اين روزها نوبت ما رسيد. به صف شديم. طبل و شيپور نواخته شد. هوا گرم، بچه‌ها خسته و بي‌حال، طبيعي بود كه پاها خيلي بالا نيايد.
معاون فرمانده‌ي گروهان در جايگاه ايستاده بود و از ما سان مي‌ديد. وقتي به جايگاه رسيدم و به اصطلاح نظر به راست كرديم، ايشان اگر از رژه راضي مي‌بودند بايد مي‌گفتند: «گروهان، خيلي خوب.» اما چون رژه‌ي ما تعريفي نداشت، با همين آهنگ، به جاي خيلي خوب، حيف نان گفتند. ولي بدون معطلي و به صورت غيرقابل انتظاري در جواب او بسيجي صفر كيلومتري كه در صف جلو پا به رمين مي‌كوبيد، با صداي بلند گفت: «استوار، بي‌خيال.» كه تمام فرماندهان در جايگاه زدند زير خنده و بقيه‌ي تمرين لغو شد و گُل از گُلِ كل گردان شكفته شد.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 50

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

بعضي از بچه‌ها خيلي بي‌ميل غذا مي‌خوردند. كسي كه آن‌ها را نمي‌شناخت، فكر مي‌كرد بيمار هستند، به قول معروف، خوردن را زياد جدي نمي‌گرفتند و هر وقت كسي از آن‌ها مي‌پرسيد: «چرا درست غذا نمي‌خوري؟ مي‌گفت: برادر اشتهايم عينكي شده» يعني چيزي نمانده تا كور شود.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 95

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 


 

يه بچه بسيجي بود خيلي اهل معنويت و دعا بود. براي خودش يه قبري كنده بود. شب‌ها مي‌رفت تا صبح با خدا راز و نياز مي‌كرد. ما هم اهل شوخي بوديم.
يه شب مهتابي سه، چهار نفر شديم توي عقبه. گفتيم بريم يه كمي باهاش شوخي كنيم. خلاصه قابلمه‌ي گردان را برداشتيم با بچه‌ها رفتيم سراغش. پشت خاكريز قبرش نشستيم. اون بنده‌ي خدا هم داشت با يه شور و حال خاصي نافله‌ي شب مي‌خوند ديگه عجيب رفته بود تو حال!
ما به يكي از دوستامون كه تن صداي بالايي داشت، گفتيم داخل قابلمه براي اين كه صدا توش بپيچه و به اصطلاح اكو بشه، بگو: اقراء.
يهو ديدم بنده‌ي خدا تنش شروع كرد به لرزيدن و شور و حالش بيشتر شد يعني به شدت متحول شده بود و فكر مي‌كرد برايش آيه نازل شده! دوست ما براي بار دوم و سوم هم گفت: اقراء
بنده‌ي خدا با شور و حال و گريه گفت: چي بخونم. رفيق ما هم با همون صداي بلند و گيرا گفت: بابا كرم بخون.

منبع :نشريه قافله نور -  صفحه: 14

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

از قرارگاه به سمت خط مقدم حركت كرديم. در راه سربازي كه رانندگي را بر عهده داشت از بسيجي كه برگ مأموريتمان را مي‌ديد، پرسيد: «تا خط چه‌قدر راه است؟» و او با لبخند پاسخ داد: «اگر شما برويد دو ساعت، اما اگر ما با تويوتاي سپاه برويم، نيم ساعت.»
تعجبي كه مرا فرا گرفته بود، كنجكاوي‌ام را تحريك كرد، پس پرسيدم: «چه‌طوري؟» يكي از بچه‌ها زد زير خنده و گفت: «آخر تويوتاي ما فقط گاز و كلاج دارد و مخصوصاً وقتي به سمت دشمن مي‌رويم ترمزهايش اصلاً كار نمي‌كند.»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 54

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

شب عمليات موقع حلاليت طلبيدن، يكي از فرماندهان آمده بود وداع كند. خيلي جدي به بچه‌ها مي‌گفت: «خوب، برادرا! اگر در اين مدت از ما بدي ديده‌اند (بعد از مكثي) حقشان بوده و اگر خوبي ديده‌اند، حتماً اشتباهي رخ داده است.» بعضي‌ها هم مي‌گفتند: «اگر ما را نديديد عينك بزنيد.»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 59

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 


 

بچه‌هايي كه خيلي با هم صميمي بودند و تقريباً مي‌توانستند با همه‌ي مخفي‌كاري‌هاي ديگران متوجه شوند چه كسي نماز شب مي‌خواند، وقتي مي‌خواستند به نحوي التماس دعا بگويند، به شوخي مي‌گفتند: "تو را به خدا تو حال رفتي در هال را روي خودت نبند" و يا اين‌كه "رفتي توي حال در هال را ببند نيفتي توي راه پله! "

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 133

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 


 

خيلي هيجان داشت. در حالي‌كه نوك گلوله‌ي آرپي‌جي را مي‌بوسيد گفت: «همين يك دونه را داريم، اگر درست نشونه بگيري و به خدا توكل كني، برجكش را بردي هوا.» گفتم: «آمديم، زديم و نخورد. آن وقت چه؟»
اخم‌هايش را تو هم كرد و گفت: «مگه الكيه پسر؟ خود خدا گفته شما منو ياري كنيد، من هم شما رو ياري مي‌كنم. تازه اگر هم نخورد، جر مي‌زنيم، مي‌گيم قبول نيست، از اول. من مي‌روم روي خاكريز مي‌گويم: جاسم هو...ي! اون گلوله‌ي آرپي‌جي ما رو بيندازيد اين ور.» خنده‌ام گرفته بود. بيشتر خنده‌ام از قيافه و لحن كاملاً جدي او بود.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 178

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 


 

خيلي هيجان داشت. در حالي‌كه نوك گلوله‌ي آرپي‌جي را مي‌بوسيد گفت: «همين يك دونه را داريم، اگر درست نشونه بگيري و به خدا توكل كني، برجكش را بردي هوا.» گفتم: «آمديم، زديم و نخورد. آن وقت چه؟»
اخم‌هايش را تو هم كرد و گفت: «مگه الكيه پسر؟ خود خدا گفته شما منو ياري كنيد، من هم شما رو ياري مي‌كنم. تازه اگر هم نخورد، جر مي‌زنيم، مي‌گيم قبول نيست، از اول. من مي‌روم روي خاكريز مي‌گويم: جاسم هو...ي! اون گلوله‌ي آرپي‌جي ما رو بيندازيد اين ور.» خنده‌ام گرفته بود. بيشتر خنده‌ام از قيافه و لحن كاملاً جدي او بود.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 178

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 


 

ناسلامتي مي‌خواست به ما التماس دعا بگويد. نمي‌دانم، شايد هم مي‌ديد كه بيش از اين بار ما نيست،‌ و تيپمان به اين حرف‌ها نمي‌خورد، آخر مراسم بود. موقع استغاثه و التماس دعا، هركسي از بغل دستيش مي‌خواست كه براي او هم از خدا طلب بخشش و عفو نمايد،‌ با عباراتي نظير: «اگر رفتي توي حال، اگر سيمت وصل شد، اگر قبول شدي، خودت را گم نكني! فقير فقرا را فراموش نكني! و...»
او هم يك نگاه اين طرف و آن طرف كرد و آهسته در گوش من گفت: «تو را خدا اگر مرغ دلت پريد... از من مي‌شنوي بالش را قيچي كن و يك لنگه كفش هم ببند به پايش تا از اين‌جا تكان نخورد...» و ما را حسابي از خودمان نااميد كرد.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 160

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

مدتي از عمليات خبري نبود. بچه‌ها دائم مي‌گفتند: «پس كي عمليات مي‌شود؟ كي ما را جلو مي‌فرستيد؟ الآن چند وقته كه كار ما شده خوردن و خوابيدن. اگر ما زيادي هستيم، خوب رودربايستي ندارد، بگوييد...»
يك روز فرمانده‌ي لشگر را محاصره كردند و تصميم گرفتند، يك‌بار هم كه شده عصبانيش كنند. آن‌قدر اين حرف‌ها را تكرار كردند كه فرمانده خيلي جدي گفت: «اين حرف را گفتيد، هيچي، دفعه‌ي ديگر هم كه بگوييد، هيچي. اما... اگر يك دفعه‌ي ديگر تكرارش كنيد!... ديگه هيچي!! ...» و خمپاره‌ي خند‌ه‌ي بچه‌ها فرود آمد، و هر كدامشان مثل تركش اين طرف و آن طرف افتادند.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 70