کوتاه و خواندنی >لیست لطائف
مقر آموزش نظامي بوديم!بعد از عمليات كربلاي پنج، جغلههاي جهادو بردن براي آموزش نظامي.
گفتند: لازمه. چهارمين شب آموزشي بود. گفته بودند كه امشب، شب سختي داريم. شاممونو خورديم. كفشامونو گذاشتيم زير پتوها و به كيف خوابيديم. ساعت دو نصف شب بود كه پاسدارا با يه سر و صداي عجيب و غريبي ريختند داخل سالن. هر چه گاز اشكآور داشتند زدند و هر چه تير مشقي بود شليك كردند؛ اما كسي ككش هم نگزيد.
اين قدر گلولهي خمپاره و كاتيوشا دورمون خورده بود كه چشم و دلمون از اين چيزها پر شده بود. ديدند فايدهاي نداره، شروع كردند به داد زدن: «برادر بلند شو! پاشو!، فايدهاي نكرد. حسابي عصباني شدند و افتادند به جون بچهها. شروع كردند بچهها رو زدن و از تخت انداختنشون پايين و هلشان دادن بيرون. منصور داد زد: «چرا ميزنيد؟! چرا هل ميديد؟!»
يكيشون داد زد: «خب! برويد بيرون! آبرومونو برديد. يعني اومدين آموزش نظامي!!». هنوز حرفش تموم نشده بود كه بچهها از خنده ريسه رفتند و ولو شدند وسط سالن. يكي از پاسدارا، رو به ديگران كرد، در حالي كه ميخنديد گفت: «فايدهاي نداره، بريم. اينا آدم بشو نيستند». و آنها رفتند و ما تا صبح خنديدم.
راوي : محسن صالحي حاجي آبادي
شلمچه بوديم!
بي سيم زديم به حاجي كه:« پس اين غذا چي شد؟» خنديد و گفت:« كم كم آبگوشت ميرسه!» دلمون رو آب نمك زديم براي يه آبگوشت چرب و چيلي، كه يكي از بچهها داد زد:« اومد! تويوتاي قاسم اومد!»
خودش بود. تويوتا درب و داغون اومد و اومد و روبرومون ايستاد. قاسم زخم و زيلي پياده شد. ريختيم دورِش و پرسيديم:« چي شده؟» گفت:«تصادف كردهام!»
- غذا كو؟ گفت: جلو ماشينه.
درِ تويوتا رو به زور باز كرديم و قابلمهي آبگوشتو برداشتيم. نصف آبگوشتها ريخته بود كف ماشين و دور قابلمه. با خوشحالي ميرفتيم كه قاسم از كنار تانكر آب، داد زد:« نخوريد! نخوريد! داخلش خورده شيشه است. » با خوش فكريِ مصطفي رفتيم يه چفيه و يه قابلمه ديگه آورديم و آبگوشتها رو صاف كرديم. خوشحال بوديم و ميرفتيم طرف سنگر كه دوباره گفت: « نبَريد! نبَريد! نخوريد!» گفتيم:« صافشون كرديم.» گفت:
- خواستم شيشهها رو دربيارم. دستم خوني بود. چكيد داخلش.
همه با هم گفتيم:« اَه ه ه!! مُرده شُورت رو ببرند! قاسم!» و بعد وِلو شديم روي زمين. احمد بستهي نون رو با سرعت آورد و گفت:« تا براي نونها مشكلي پيش نيومده، بخوريد!»
بچهها هم مثل جنگ زدهها حمله كردند به نونها.
منبع :مجموعه خاطرات طنزدفاع مقدس(1)
راوي : محسن صالحي حاجي آبادي
حسينهي گردان خصوصاً در زمستان و با سرد شدن هوا، حكم صحراي عرفات را داشت. خلوتي براي بيتوته كردن. در تمامي ساعتهاي شبانهروز هر وقت به آنجا ميرفتي در گوشه و كنار آن اوركت يا پتويي به سر كشيده در حال راز و نياز با خداي خود بود.
همواره دو نفر از دوستان (البته از سرما) به حسينيه پناه برديم. خلوت بود. جز يك نفر كه در گوشهاي چمباتمه زده و پشت به در ورودي مشغول ذكر و فكر بود. احدي نبود. سلامي داديم و نشستيم. تازه چشممان داشت گرم ميشد كه يك مرتبه آن اخوي عابد و زاهد از جا جست و با صداي بلند و بيخبر از حضور ما گفت: «آخ جان گيلاس! اين يكي ديگر سيب نبود.» بله، كاشف به عمل آمد كه رفيق ما از شر وسواس خناس به حسينيه گريخته و سرگرم كارشناسي كمپوتهاي اهدايي بوده است.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 83
پسر فوقالعاده بامزه و دوست داشتني بود. بهش ميگفتند «آدم آهني» يك جاي سالم در بدن نداشت. يك آبكش به تمام معنا بود. آنقدر طي اين چند سال جنگ تير و تركش خورده بود كه كلكسيون تير و تركش شده بود. دست به هر كجاي بدنش ميگذاشتي جاي زخم و جراحت كهنه و تازه بود.
اگر كسي نميدانست و جاي زخمش را محكم فشار ميداد و دردش ميآمد، نميگفت مثلاً (آخ آخ آخ آخ آخ) يا ( درد آمد فشار نده) بلكه با يك ملاحت خاصي عملياتي را به زبان ميآورد كه آن زخم و جراحت را آنجا داشت.
مثلاً كتف راستش را اگر كسي محكم ميگرفت ميگفت: « آخ بيتالمقدس» و اگر كمي پايينتر را دست ميزد، ميگفت: «آخ والفجر مقدماتي» و همينطور «آخ فتحالمبين»، «آخ كربلاي پنج و...» تا آخر بچهها هم عمداً اذيتش ميكردند و صدايش را به اصطلاح در ميآوردند تا شايد تقويم عملياتها را مرور كرده باشند.
در منطقه و موقعيت ما آتش عراق سنگين بود، خصوصاً خمپاره. بچهها عصباني شدند. چند شب از اين ماجرا نگذشته بود، كه دو سه نفر از برادران، داوطلبانه رفتند سراغ عراقيها و صبح با چند قبضه خمپارهانداز برگشتند. پرسيدم: «اينها ديگر چيه؟»
گفتند: «آش با جايش! پلو بدون ريگه كه نميشه».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 133
روزهاي اولي كه خرمشهر آزاد شده بود، توي كوچه پس كوچههاي شهر براي خودمان صفا ميكرديم. پشت ديوار خانه مخروبهاي به عربي نوشته بود: « عاش الصدام. »
يك دفعه راننده زد روي ترمز و انگشت به دهان گزيد كه: پس اين مرتيكه آش فروشه! آن وقت به ما ميگويند جاني و خائن و متجاوز!
كسي كه بغل دستش نشسته بود، گفت: « پاك آبرومون رو بردي پسر، عاش، بيسواد يعني زند باد!»
منبع :مجله شميم عشق - صفحه: 62
يك روز سيدحسن حسيني از بچههاي گردان رفته بود ته درهاي براي ما يخ بياورد. موقع برگشتن پيش پاي او را هدف گرفتن، همه سراسيمه از سنگر آمديم بيرون، خبري از سيد نبود، بغض گلوي ما را گرفت. بدون شك شهيد شده بود. آماده ميشديم برويم پايين كه حسن بلند شد. سر و پا و لباسهايش را تكاند، پرسيديم: «حسن چه شد؟» گفت: «آشنا در آمديم، پسرخالهي زن عموي باجناق خواهرزادهي نانواي محلمان بود. خيلي شرمنده شد، فكر نميكرد من باشم والا امكان نداشت بگذارد بيايم. هرطور بود مرا نگه ميداشت!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 133
بچهها سراپا گوش بودند و منتظر بقيهي ماجرا و او همينطور كه داستان را به پايان ميبرد، سعي ميكرد توجه همه را جلب نقطهي آخر قضيه كند.
مرتب راه را باريك ميكرد. كار را به جايي رسانده بود كه بچهها تندتند بپرسند: بعد، بعد، بعد چه شد، تو چهكار كردي؟ خب، خب؟ خلاصه، همه با هول و هراس به طرف او خيره شده بودند و نگران پايان كار بودند كه او گفت: آقا، مارو ميگويي؟... «نيش ميزند».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 165
دور هم نشسته بوديم. يكي از بچهها كه زيادي اهل حساب و كتاب بود و دلش ميخواست از كُنه هر چيزي سر در بياورد، گفت: «بچهها بياييد ببينيم براي چه اومديم جبهه» و بچهها كه سرشان درد ميكرد براي اينجور حرفها، البته با حاضر جوابيها و اشارات و كنايات خاص خودشان، همه گفتند: «باشه.»
از سمت راست نفر اول شروع كرد: «والله بيخرجي مونده بودم. سر سياه زمستوني هم كه كار پيدا نميشه، گفتيم كي به كيه ميرويم جبهه و ميگيم براي خدا آمديم بجنگيم» بعد با اينكه همه خندهشان گرفته بود، او باورش شده بود و نميدانم تندتند داشت چه چيزي را مينوشت.
نفر بعد با يك قيافهي معصومانهاي گفت: «همه ميدونن كه منو به زور آوردن جبهه، چون من غير از اينكه كف پام صافه و كفيل مادرم هستم و دريچهي قلبم گشاد شده، خيلي از دعوا ميترسم، سر گذر هر وقت بچهها با هم يكي به دو ميكردند، من فشارم پايين ميآمد و غش ميكردم.»
دوباره صداي خندهي بچهها بلند شد و جناب آقاي كاتب يك بويي برده بود از قضيه و مثل اول ديگر تندتند حرفهاي بچهها را نمينوشت. شكش وقتي به يقين تبديل شد كه يكي از دوستان صميمياش گفت: «منم مثل بچههاي ديگه، تو خونه كسي محلم نميگذاشت، تحويلم نميگرفت. آمدم جبهه بلكه شهيد بشوم و همه تحويلم بگيرن.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 52
| |
قرار بود گروهان ما با هليكوپتر جابهجا شود. وقتي وارد هليكوپتر شدم، روي يك صندلي خالي نشستم. مدتي بعد كمك خلبان آمد و گفت: «ميخواهي در جاي من بنشيني؟ من كلي آموزش ديدم تا اين صندلي را به من دادند!» من كه تازه متوجه اشتباهم شده بودم، به شوخي گفتم: «روي صندلي نشستن كه آموزش نميخواهد! شما ميآمدي پيش خودم تا بدون آموزش، دو تا صندلي بهتان ميدادم.» |
|
منبع :كتاب هلتي - صفحه: 30 |
شلمچه بوديم!
شيخ مهدي ميخواست آموزشِ پرتابِ نارنجك بده. گفت: « بچهها خوب نگاه كنيد. محمد! حواست اينجا باشه. احمد! اين جوري نارنجكو پرتاب ميكنند. خوب نگاه كنيد تا خوب ياد بگيريد. خوب ياد بگيريد كه يه وقتي خودتون يا يه زبون بستهاي رو نفله نكنيد. من توي پادگان بهترين نارنجكزن بودم. اول، دستتون رو ميذارين اينجا. »
بعد شيخ مهدي ضامنو كشيد و گفت: « حالا اگه ضامنو رها كنم، در عرض چند ثانيه منفجر ميشه.» داشت حرف ميزد و از خودش و نارنجك پرانياش تعريف ميكرد كه فرمانده از دور داد زد:« آهاي شيخ مهدي! چيكار ميكني؟» شيخ مهدي يه دفعه ترسيد و نارنجك و پرت كرد. نارنجك رفت و افتاد رو سرِ خاكريز. بچهها صاف ايستاده بودند و هاج و واج نارنجك و نگاه ميكردند كه حاجي داد زد: « بخواب برادر! بخواب!» انگار همه رو برق بگيره. هيچ كس از جاش تكان نخورد.
چند ثانيه گذشت. همه زُل زده بودند به سرِ خاكريز؛ كه نارنجك، قِل خوردو رفت اون طرفِ خاكريز و منفجر شد. شيخ مهدي رو به بچهها كرد و گفت: « هان! ياد گرفتيد! ديديد چه راحت بود!» فرمانده خواست داد بزند سرش كه يه دفعهاي صدايي از پشت خاكريز اومد كه ميگفت: « الله اكبر! الموت لِصدّام!» بچهها دويدن بالاي خاكريز ببينن صداي كيه؟ ديدند يه عراقياي، زخمي شده و به خودش ميپيچه.
شيخ مهدي عراقي رو كه ديد، داد زد:« حالا بگوييد شيخ مهدي كار بلد نيست؟! ببينيد چيكار كردم!»
منبع :مجموعه خاطرات طنزدفاع مقدس(1)
راوي : محسن صالحي حاجي آبادي
بيكار كه ميشديم، براي اينكه نشانهگيريمان بهتر شود، روي تپهها و دپوها، قوطي خالي كمپوت و كنسرو ميكاشتيم و هدف ميگرفتيم. بسيار اتفاق ميافتاد كه قبل از نشانهروي، همان نقطه را عراقيها با خمپارهي 60 ميزدند. بچهها ميگفتند: «تو را به خدا نگاه كن! ما تير كلاش آنقدر نداريم كه نوبت به همه برسد، آن وقت آنها با خمپارهي 60 تمرين تيراندازي ميكنند! اينكه ميگويند يك بام و دو هوا اينجاست!
يكي را ميدهي صدگونه نعمت
يكي نان جوي آغشـته در خون!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 134
دشمن عقبهي جبههي مهران را زده بود، سينهكش ارتفاعات را بمباران كرده بود، از هر طرف صداي آه و نالهي بچهها به گوش ميرسيد، دشت پر از شهيد و مجروح و مصدوم بود، بيچاره امدادگران نميدانستند به حرف چه كسي گوش كنند و سراغ كدام يكي بروند، چون همه ظاهراً يك وضعيت داشتند. تا معاينه نميشدند و از نزديك به سراغشان نميرفتي، نميتوانستي يك نفر را بر ديگري ترجيح بدهي.
در همين زمان، بالاي سر يكي از بچههاي گردان رفتيم، كه وقتي سالم بود، امان همه را بريده بود. محل زخم و جراحتش را باندپيچي كردم، ديدم واقعاً دارد گريه ميكند. گفتم: تو كه طوريت نشده، بيخودي داد و فرياد راه انداخته بودي كه چي؟ با همان حال و وضعي كه داشت، گفت: من هم چيزي نگفتم، فقط ياد بچگيم افتاده بودم كه سر كوچهي محل خوراكي ميفروختم. براي همين داشتم ميگفتم: «آ...ي! كامك، پفك كه شما آمديد». خنديدم و گفتم: «تو موقع مردن هم دست بردار نيستي.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 143
لحظهاي آتشبازي قطع نميشد. از زمين و آسمان مثل نقل و نبات گلوله ميباريد، فرصت نفسكشيدن نبود. هركس هركجا ميتوانست پناه ميگرفت، ولو به اينكه خودش را روي زمين بيندازد و سرش را ميان دو دست پنهان كند.
آنوقت توي اين محاصره و شدت وحدت آتش، موج گلولهي توپي، هردومان را به سويي پرت كرد. به خودم آمدم و ميخواستم بگويم، آخر مرد حسابي آنجا چهكار ميكردي كه او زودتر از من پرسيد: «برادر اتوشويي كجاست؟» و من با تعجب گفتم: «اتوشويي؟» سرش را به معناي آره تكان داد. خوب نگاهش كردم؛ احتمالاً موجي بود. پست امداد را نشانش دادم كه آنجاست، برو آنجا.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 225
براي اينكه مجروحان دردشان را از ياد ببرند و جراحت يا نقص عضوشان زياد نمود نداشته باشد، هنگامي كه در رفت و آمد و كار و استراحت مشكلي پيدا ميكردند، مناسب حال هر كدام كلمهاي شنيده ميشد: برادر سرت درد مي كند؟ «غصه نخور ميروم خط يك، سر نو برايت ميآورم»، پايت مجروح شده؟ «بكن بينداز دور، برو از خط يك پاي قشنگ بردار.» دستت قطع شده؟ «عيبي نداره، رفتيم عمليات بعدي يك دست قوي و سالم ميآوريم.» همهي اينها كنايه از اين بود كه در معركهي جنگ اعضا قطع شده فراوان است.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 172