نام کتاب :
نويسنده : صمد بهرنگی
حجم : 218 کيلو بايت
دسته بندي : داستان

فرمت : pdf
صفحات : 19
رمز عبور : رمز عبور ندارد.
منبع :

 توضيحات :  چند ماهی بود که پدرم بیکار بد. عاقبت مادم و خواهرم و برادرهایم را در شهر خودمان گذاشت و دست من را گرفت و آمدیم به تهران. چند نفر از آشنایان و همشهری ها قبلا به تهران آمده بودند و توانسته بودند کار پیدا کنند. ما هم به هوای آنها آمدیم. مثلا یکی از آشنایان دکه یخ فروشی داشت. یکی دیگر رخت و لباس کهنه خرید و فروش می کرد ...