کوتاه و خواندنی > بارزمندگان
هنگامي كه بچهها به خط ميزدند و عمليات آغاز ميشد، آنهاييكه به عنوان نيروي كمكي آماده بودند و منتظر، تا بازگشت يارانشان به دعا و استغاثه و مناجات مينشستند و نصرت رزمندگان را از پروردگار ميخواستند.
گروهي نذر صلوات براي سلامتي رزمندگان ميكردند، گروهي به عزاداري سيدالشهدا ميپرداختند و عدهاي نيز سر به سجدهي نياز ميگذاشتند و تا صبح پيروزي ندبه ميكردند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 86
در جبهه رسم بر اين بود كه موقع جابهجايي تابلوهايي به عنوان يادگار و ياد بود به نام شهيدي كه در آن محل و منطقه به شهادت رسيده بود، نصب ميكردند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 207
دود كردن اسپند و سوزاندن عود براي خوشبو كردن سنگر از عادات رايج در جبهه بود، به اين ترتيب كه گاهي بچهها براي معطرساختن محيط و محل اقامت خود، مقداري گلاب داودي در چرخ علاالدين ميريختند و با تبخير آن هواي چادر و سنگر را عوض كرده و براي لحظاتي عطر گل، هواي باغ و بوستان را تداعي ميكرد و نفس كشيدن را لذتبخش مينمود.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 139
راوي : سيد مهدي فهيمي
نوشتن آيات قرآن، احاديث، سخنان امام و بزرگان روي تانكر آب، پلاكارد و لباس رزمندگان در خصوص زوايا و جوانب زندگي رزمندگان خصوصاً بهداشت تن و روان در سراسر جبهه معمول بود.
نهي از اسراف، باز نگذاشتن شير آب موقع وضو و ظرف شستن، مسواك زدن، رعايت بهداشت و عبارت معروف « هپلي! مسواك بزن» از جمله مضامين و عباراتي بودند كه با خط خوش و طرحهاي زيبا به همراه نقاشي نوشته ميشد تا بيشتر به دل نشيند. برخي توصيهها هم در مراكز بهداري و درماني و پستهاي امداد نزديك خط به چشم ميخورد كه علاوه بر سفارشات نسبت به بيماريهاي شايع در جبهه اطلاعرساني ميشد در كنار اين عبارات و رعايت نظم و نوبت و احترام به ديگران در آشپزخانه، حمام، آرايشگاه و ايستگاههاي صلواتي نيز تذكر داده ميشد. علاوه بر واحد بهداشت كه حضور دايمي در جبههها داشت گروههاي سيار چشمپزشكي، دندانپزشكي و... نيز خدمات صلواتي ارايه ميكردند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 62
معمولاً اشخاص سيگاري، در بيرون چادر و در محوطهي باز سيگار ميكشيدند و بعضي كه مقيدتر بودند، ابداً در انظار سيگار روشن نميكردند. اما اگر كسي تازه وارد و ناآشنا به آداب جبهه بود، و در چادر سيگار ميكشيد، بچهها يكييكي چادر را ترك ميكردند و او را تنها ميگذاشتند تا بگويند: «يا جاي ما و يا جاي دود سيگار شما.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم)
همانطور كه بسياري از نيروها داوطلبانه موقع اعزام ميرفتند و به هيچ چيز جز دفاع نميانديشيدند، كم نبودند برادراني كه به محض اعلام نياز نيرو براي خط مقدم، برگههاي مرخصيشان را پس ميدادند و راه را كج ميكردند به سمت ادامهي نبرد؛ برادراني كه حتي اگر ماههاي متوالي مرخصي نرفته بودند، بوي عمليات كه به مشام جانشان ميرسيد، پايشان در رفتن سست ميشد.
البته هميشه هم مسئله عمليات نبود، كافي بود رعد و برق بشود و آب بيفتد توي چادر يا سنگري خراب شود و برادري از رفتن به مرخصي صرف نظر كند. گاهي اوقات هم اين فرماندهان بودند كه بعد از توزيع برگههاي مرخصي، سر بزنگاه ميرسيدند و به ضرورتي، آنها را از رفتن باز ميداشتند، كه با طيبخاطر اجابت ميكردند و نتيجهاش اين ميشد كه گاه بعضي حتي خود مسئولان يك سال براي رفتن به مرخصي، امروز و فردا ميكردند تا بالاخره پدرشان و خانوادهي آنها براي ديدنشان به منطقه ميآمدند و حسابي خجالتشان ميدادند.
با اين اوصاف مرخصي هم كه ميرفتند، همهي دلشان پيش بچهها و همسنگريها بود، نرفته ميآمدند و گاهي زودتر از زمان موعود برميگشتند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 126
بوي عمليات كه به مشام ميرسيد، دل توي دل بچهها نبود. از سر ذوق و شوقي كه داشتند، به صورت حلقهحلقه ميشدند و به كتاب قرآن كريم تفأل ميكردند. گاهي اين كار را يكي از بچههاي واحد تبليغات به عهده ميگرفت.
در تفأل با قرآن، نخست سه مرتبه سورهي اخلاص را ميخواندند و سه صلوات ميفرستادند. سپس سه مرتبه ميگفتند: «اللهم اني تفألت بكتابك و توكلت عليك فارني من كتابك ما هو مكتوم من سرك المكنون في عينك»؛ و بعد كتاب را ميگشودند و يا عبارت امام صادق (ع) را در مفاتيح ميخواندند.
بر خلاف شهر و پشت جبهه، درجبهه تفأل شيوهي اهل ترديد نبود، بالعكس بچههاي قويتر، بيشتر اهل تفأل بودند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 37
در مسير شهر به منطقه و يا در جابهجاييهايي كه در خود جبهه صورت ميگرفت، وقتي كسي تنقلاتي داشت از پسته و تخمه و بادام يا كشمش، مشت ميكرد و راه ميافتاد، از اين سر ماشين به آن سر ماشين، حتي اگر شده به هر نفر دو تا پسته، دو تا تخمه و... برسد. سهم راننده را اگر به حد كافي بود، دو برابر ميدادند. يكي به اعتبار رانندگي و ديگر براي اينكه سرگرم باشد و جبران تنهاييش بشود.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 136
بعد از هر عمليات كه نيروها براي تجديد قوا و سازماندهي به عقب ميآمدند، در فرصت بين دو عمليات، مجالس عزاداري براي شهدا و رسيدگي به خانوادهشان برپا ميشد و به وصيتنامهي شهيد رسيدگي ميگرديد و در هنگام بازگشت به منطقه در مجلس يادبود شهداي گردان يا لشگر، يكي از بچهها بلند ميشد و اعلام ميكرد كه شهيد... يك سال نماز قضا و يا يك ماه روزه سفارش كرده.
بعد دوستان، آشنايان و همرزمان داوطلب ميشدند و مسئوليت انجام اين امر بين آنها تقسيم ميشد. به اين وسيله به خانواده و بازماندگان شهيد هم كمك ميشد تا بار سنگين عمل به وصيتنامهي شهيد برايشان سبكتر شود.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 151
رسيدگي به كارهاي داخل چادر، 3 راه داشت. يكي تعيين فردي به عنوان «شهردار» يا «مادر سنگر» كه نوبت افراد طبق ليست مشخص ميشد و هر كس به ترتيب عهدهدار خدمتگزاري به همسنگران ديگر ميشد.
راه ديگر تقسيم كار به صورت مدتدار بود. مثلاً يكي وظيفهي غذا گرفتن را تقبل ميكرد، ديگري پهن و جمع كردن سفره را ميپذيرفت و بقيه شستن ظروف و ما بقي كارها را.
راه آخر نيز انجام داوطلبانهي كارها بود. يك نفر تا مدتها اجازه نميداد كسي كار كند و همهي كارها را به تنهايي انجام ميداد و بعد از او نيز كس ديگري داوطلب ميشد، و خلاصه كار روي زمين نميماند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 216
اخلاق به خصوصي داشت، لام تا كام با كسي حرف نميزد و فقط توي خودش بود. از هفتهي پيش كه به گردان ما پيوست، به غير از سلام از او چيزي نشنيديم.
همهي كارهايش را پنهاني انجام ميداد. خصوصاً موقع لباس عوض كردن عجيب اصرار داشت دور از چشم ديگران باشد. تا اينكه يك روز آسماني شد، تمام بدنش سوخت جز يك تكه از بازوي خالكوبي شدهاش كه روي آن نوشته شده بود: «توبه كردم».
منبع :مجله معبر 5
ميان همهي روزها، روز تولد امام حسين (عليهالسلام) چيز ديگري بود، غم و شادي به هم ميآميخت. بچهها در جواب كسي كه مولودي ميخواند هم كف ميزدند و شادي ميكردند و هم ميسوختند و گريه ميكردند.
ايام عيد و ميلادها بهانه بود تا هر بار يكي از گروهانها ميزبان بشود و از نيروهاي گردان پذيرايي كند. گوشت غذا از بز و گوسفنداني كه هر گردان براي خود در منطقه نگهداري ميكرد، تأمين ميشد و وجه آن، از محل نذرهاي بچهها در طول جنگ فراهم ميگرديد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 177
جابهجايي براي رفتن به سمت خط هم حال و هواي خودش را داشت. بعد از چند شبانهروز انتظار، شب از نيمه گذشته، بچهها وسايلشان را جمع و جور ميكردند و با شمارهگذاري عقب كاميون جا ميدادند و با چشمان خوابآلود راه ميافتادند. 5 الي 6 ساعت حركت و بعد در منطقهاي مشخص، در يك چادر 30 نفر با هم خوابيدن و پس از چند روز اقامت، دوباره حركت تا رسيدن به خط اول، بعد با شمارهي سه پايين پريدن و مستقر شدن تا رسيدن دستور به خط زدن، حسابي حال همه را جا ميآورد.
بچهها قبل از جابهجايي رسم داشتند كه تابلوهاي كوچكي در محل چادرهايي كه حالا برچيده شده بودند، نصب ميكردند و با عباراتي كه روي آنها مينوشتند، نيروهاي جايگزين و آيندگان را به قرائت فاتحهاي براي ياران شهيدشان دعوت ميكردند.
اگر دسترسي به اين تابلوها ممكن نبود، از تختهسنگهاي موجود كمك ميگرفتند و با استفاده از ماژيك ياد شهدا را زنده نگه ميداشتند يا با نقل جملاتي از معصومين (ع) و امام (ره) آثار و علايمي از خود در آن محيط سراسر خاطره به جاي ميگذاشتند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 131
وقتي رزمندهاي مجروح ميشد، قسمتي از بدنش آسيب جدي ميديد و يا يكي از اعضاي خود را از دست ميداد، شكرگزار بود، ولي به محض بستري شدن به بهانهي اينكه حالش بهتر است و براي مجروحين ديگر نيز تخت خالي نيست، در اولين فرصت فرار را بر قرار ترجيح ميداد، و خودش را به جبهه ميرساند.
بعضاً آنهايي كه داراي نقص عضو آشكار نبودند، در كارهاي جمعي گردان، راهپيماييها و حمل مجروحين و... نيز شركت ميكردند. حتي دوستان صميمي آنها نيز يا پس از شهادت، و يا وقتي بر اثر انفجار گلولهاي به طور تصادفي پاي مصنوعي او را به گوشهاي پرتاب ميكرد، متوجه ميشدند. جانبازان براي جانماندن از دوستان و همرزمانش اغلب اين امر را مخفي ميكردند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 147
دقيق كه ميشدي، گويي همه و همه دانسته و ندانسته، در يك كوشش و كشش نهايي به عشق دعا و انس و ارتباط با او به جبهه ميآمدند و طمع و توقعي جز هرچه نزديكتر شدن با او نداشتند و جبهه، به منزلهي كوتاهترين راه رسيدن به حضرتش، معراج و محل دريافت مستقيم فيوضات ربوبي بود.
از همين روي در جبهه و فرهنگ و آداب آن، دعا و زبانحال داريم نه دعاي صرف كه يك نفر ولو با دمي مسيحايي ميخواند و بقيه هم گوش ميدهند و حواسشان احياناً جاي ديگر است! در جلسات اجتماعي دعا هم بنابراين كه عبارات را چند بخش كنند و هر قسمتش را يكي از برادران بخواند. كمترين نتيجهاش اينكه بالاخره در ميان چند نفر يك دلشكسته و سر سودايي و زبان بيتكلف پيدا ميشد كه خرمن ادارات و اخلاص را بسوزد، و به آن نميازيم رحمت دوست بيفشاند؛ گرچه هركس براي خودش عوالمي داشت.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 177