کوتاه و خواندنی > بارزمندگان
در خلال اعزامهاي سراسري، بعضي از برادران براي اينكه به واحد موردنظرشان بروند، اعزام انفرادي ميگرفتند و با امريه و خرج راهي كه داشتند، شهر به شهر با قطار و اتوبوس به منطقه ميرفتند.
در بين راه در ميان اتوبوسهاي شخصي در آن بحبوحهي جنگ و شهادت، كم نبودند رانندگاني كه در عوالم خودشان طول راه سفر را ميخواستند با نوارهاي كاست مبتذل پر كنند. در چنين مواقعي با به صدا در آمدن ضبط صوت، بچهها اول مؤدبانه شروع به سرفه كردن ميكردند و اگر راننده متنبه نميشد، برادري برميخواست و يكي از نوارهاي قرآن، دعا، سخنراني و اشعار مناسب را كه عموماً همراه خود داشتند، ميآورد و پس از سلام و احوالپرسي به او ميداد، تا از آن استفاده كند.
چنانچه اعتنايي نميكرد و از پخش نوار خبري نميشد، كمكم يكي از بين خودشان كه صداي دلنشين داشت شروع ميكرد به خواندن، البته با اجازه و عذرخواهي از مسافراني كه تعدادشان نسبت به بچهها چندان هم زياد نبود. زمزمهي شعر و سرود و يا نوحه و مراثي، از زباني كه يكپارچه شعلهي آتش دل بود تا همه يكييكي به جمع دلسوختگان بسيجي ميپيوستند و براي راننده جز شرمندگي بعد از كم كردن و خاموش نمودن صداي نوار باقي نميماند.
صبح روز عمليات والفجر10 در منطقهي حلبچه همه حسابي خسته بودند، روحيهي مناسبي در چهرهي بچهها ديده نميشد. از طرفي حدود 100 اسير عراقي را پشت خط براي انتقال به پشت جبهه به صف كرده بوديم.
براي اينكه انبساط خاطري در بچهها پيدا شود و روحيههاي گرفتهي آنها از آن حالت خارج شود، جلوي اسيران عراقي ايستادم و شروع به شعار دادن كردم و بيچارهها هنوز لب باز نكرده، از ترس شروع به شعار دادن ميكردند. مشتم را بالا بردم و فرياد زدم: «صداي جارو برقيه» اسيران هم مشتها را بالا بردند، شعار دادند: «صدام جاروبرقيه» فرماندهي گروهان برادر قرباني هم كنارم ايستاده بود و باز براي اينكه فضاي خموده را به نشاط تبديل كنم، فرياد زدم: «الموت لقرباني» اسيران عراقي شعارم را جواب ميدادند.
بچههاي خط همه از خنده رودهبر شده بودند و قرباني هم دستش را تكان ميداد كه يعني شعار ندهيم. او ميگفت قرباني من هستم «أنا قرباني» و اسيران عراقي هم كه متوجه شوخي من شده بودند، رو به برادر قرباني كردند و دستان خود را تكان ميدادند و ميگفتند: «لا موت لا موت» يعني ما اشتباه كرديم.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم)
ميان بچهها عادت بود كه مكالمات تلفني را با كلمهي "الو" پاسخ ندهند. معمولاً همهي نيروها سخن خود را با «يا حسين» و «ياالله» شروع ميكردند. اگر كسي جز اين سخن را ميگفت، بچهها يا پاسخ او را نميدادند و يا خود با اصطلاح معروفي در جبهه سخنانشان را ادامه ميدادند.
پشت در اتاقها نيز نوشته بودند، «اول سلام، بعداً كلام» اگر كسي بدون سلام صحبت ميكرد، جواب او را نميدادند و يا خودشان سلام ميكردند و ميگفتند: «بفرماييد».
وقتي مجروحان ما را همراه با اسراي زخمي به اورژانس و پست امداد ميبردند و هر دو در حال خونريزي بودند و وضع وخيمي داشتند، بسيار پيش ميآمد كه برادران مجروح، با امدادگران بحث ميكردند كه اول زخم اسير را ببندند، بعد به سراغ ايشان بيايند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 211
سنت بچههاي تهران بود كه وقتي از جبهه بازميگشتند و به مرخصي ميرفتند اول به ديدار شهدا و بهشت زهرا مشرف ميشدند و بعد از تجديد خاطره و درد دل با دوستان و غبارروبي از مزار شهدا به خانه ميرفتند. در راه بازگشت از مرخصي هم اول به بهشت زهرا ميرفتند. در حقيقت بهشت زهرا اولين مكان ديدار و آخرين بخش خدا حافظي بود.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 205
قبل از به خط رفتن، وقتي فرماندهان از طاقتفرسا بودن كار و بيبازگشت بودن راه ميگفتند، به همه اختيار ميدادند تا فكر كنند و اگر خواستند بازگردند، آنگاه همهي نيروها سوگند ياد ميكردند كه آنها را تنها نگذارند و اين عهد در زمانهاي ديگر نيز انجام ميشد.
مثلاً هنگام استراحت، در زمان حركت به سمت خط مقدم عمليات، همچنين اولين صبح بعد از عمليات كه دشمن پاتك ميزد و در نهايت هنگام محاصره، درگيري و مقابلهي تن به تن با آگاهي از نبودن نيروي كمكي، كم بودن مهمات و از همه بدتر گم شدن در خاك دشمن، عهدهايي به استقامت كوههاي پولادين ميبستند كه تا شهادت ايستادگي كنند و همانطور كه در صدراسلام نيز چنين ميكردند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 187
بعد از عمليات و عادي شدن نسبي اوضاع، نوبت عقب آوردن شهدا بود كه گاه به قيمت شهادت همرزم ديگري تمام ميشد. وقت زيادي صرف ميشد تا به بهانهي خشنودي خانوادهي شهيد و پاس داشتن حق دوستي، پيكر شهيد را از معركهي نبرد خارج كنند.
ولي بعضي وقتها زماني كه در جستوجوي اسم و آدرس، جيبهايشان را زير و رو ميكردند، اين عبارت را ميديدند: «دوست داشتم چون مادرم فاطمه (س) گمنام بميرم و گمنام باشم. پس اي كسي كه مرا مييابي، در همين محل به خاكم بسپار» برخي مواقع نيز امكان عقب آوردن و انتقال پيكر شهدا وجود نداشت. وقتي همرزمان بر بالين او حاضر ميشدند، با باز كردن دكمههاي پيراهن و برداشتن فانوسقه يا نارنجك او را از احتمال انفجارات بعدي مصون ميساختند ولي در همين حين چشمشان به يادداشت تبريكي به اين مضمون به همراه شكلات ميخورد: «سلام عليكم، غرض اينكه خواستم شيريني شهادتم را خودم به همه داده باشم و شما نيز در اين حلاوت با من شريك باشيد».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 279
"برادر بابازادگان" مسئول دستهي ما در عمليات آموزشي غواصي و رزم آبي _ خاكي به منظور حركت در عمليات والفجر 8 بود. آن روزها نوحهي برادر آهنگران كه زبانحال اطفال امامحسين (ع) بود، ورد زبان بچهها بود: «بابا قربان نعش بيسرت.»
ما مسئول دستهمان را بابا صدا ميزديم، به همين لحاظ تمام بچههاي گردان اين نوحه را به شوخي براي ايشان ميخواندند و ايشان هم در جواب لبخند ميزد. در عمليات والفجر 8 در شهر فاو برادر بابازادگان سر از بدنش جدا شد و خاطرهي آن نوحه وصف حالش گرديد.
منبع :كتاب آه باران - صفحه: 67
راوي : غلام علي معلي
بسيار پيش ميآمد كه زمين زيرانداز و آسمان روانداز رزمندگان بود. هنگام خواب و خستگي، كولهپشتي برايشان حكم بالش پر قو را داشت. جايي كه لباس، پوتين، كلاهخود و احياناً آجر و سنگپاره، كنج ديوار يا نقطهي برآمدهاي مثل چهارچوب، متكاي زير سرشان ميشد، و يا بالين محبت برادران ديگر پذيراي تن خستهشان ميگرديد.
به اين نحو كه اگر سرش را روي مچ و يا ساق پاي يكي از برادران گذاشته بود، او براي اينكه نشان بدهد تا چه اندازه به شخص ارادت و علاقه دارد، سر او را به سمت سينهي خود ميكشيد، و روي قلبش قرار ميداد. كنايه از اينكه جاي شما در واقع اينجاست. گاهي متقابلاً هر دو سرهايشان را به طرف هم ميآوردند و روي سينهي هم جاي ميدادند، و به اين ترتيب گاه تا پانزده نفر در كنار هم ساعتها ميآرميدند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 103
از جمله آداب و رسوم امر به معروف و نهي از منكر، بهره بردن از طريق توجه دادن به گفته و نه گوينده بود، آن هم به روش غيرمستقيم و مكتوب.
بدينقرار كه بچههاي يك دسته يا يك گروهان چنانچه نكتهي قابل توجهي در خلق و خو و رفتار يكديگر مشاهده ميكردند، به روي قطعهاي از كاغذ نوشته و پيچيده و نيمهشب در كلاه كاسك همديگر قرار ميدادند و طبعاً شخص وقتي براي صبحگاه خود را آماده ميكرد، متوجه امر شده و بي هيچ عكسالعملي آن را به گوش جان ميشنيد، بيآنكه بداند و احياناً نسبت به نويسندهي يادداشت حساسيتي نشان بدهد.
آنقدر اين ارتباط مبارك و مقبول بود كه بعضي از برادران بياختيار بعد از اينكه از خواب برميخاستند، وسايل خود را ميجستند، به اين اميد كه برادري سخني به راستي و درستي و از روي مهر و محبت و مصلحت به وي هديه كرده باشد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 157
ميهماني عموماً در شب بود و ميهمانان اگر هم به روشنايي آمده بودند، در غير شبهايي كه ماه تمام بود، خلاصه در اوايل و اواخر ماه، در تاريكي و ظلمات به مقر و محلشان باز ميگشتند، در مسيري ناهموار كه ميزبان آن را با چراغقوه و فانوسي كه برميداشت و به بدرقه ميآمد و ميهمان را تا منزلش ميرساند، هموار ميكرد!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 82
هديه دادن آنچه براي بچهها عزيز بود، به رسم يادگار، به ديگر رزمندگان، سنتي شيرين و به ياد ماندني در جبههها بود. خصوصاً شبهاي قبل از عمليات كه اين سنت حال و هواي خاصي پيدا ميكرد. آنچه بر ارزش و اهميت اين هدايا ميافزود، اين بود كه، دار و ندار بچهها بودند و به همين خاطر رنگ و بوي آنها را يادآور ميشدند.
اين هدايا و پيشكشها را كه دوستان بيشتر به نيت شهادت به بقيه ميدادند، عموماً عبارت بود از: «تسبيح، انگشتر، عطر، ساعت مچي، چراغ قوه، قرآن، جانماز يا لباسهاي نو.» اگر هديه كتاب و قرآن بود، داخل آن چيزي به رسم يادگار مينوشتند و به دوست خويش تقديم ميكردند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 52
جبهه هيچ كس براي خواندن دعا در وقت فضيلتش منتظر ديگري نميشد و به كم يا زياد بودن عدهي حاضر در جلسه نگاه نميكرد. سر ساعت مقرر، هر كس كه اهل دعا بود و ميتوانست در جلسه شركت كند، حاضر ميشد و خودش شروع به خواندن دعا ميكرد.
شأن و مقام دعا را واقعاً بالاتر از آن ميدانستند كه بخواهند دنبال افراد بدوند و چشم به راه برادران باشند. اگرچه كمتر كسي بود كه بدون عذر، فرصت دعا را از دست بدهد و بنابر اين بود كه سنت دعا خواندن هميشه حفظ شود.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 126
داشتن ميهمان سر سفره در هر وعده غذا جزو ضروريات سفره بود و جمله رزمندگان سخت به آن پايبند. نشستن بر سر سفره بدون ميهمان نزد خيليها به اندازهاي مورد كراهت بود كه ولو شده بود بروند از بيرون در محوطه كسي را پيدا كنند و بياورند، به تنهايي غذا نميخوردند. بعضي پا را از اين فراتر گذاشته، سه_ چهار نفر از بچههاي تر و فرز و قوي بلند ميشدند و ميرفتند به چادر كمين ميزدند و يك نفر را ربوده و به زور با خودشان به عنوان ميهمان ميآوردند سر سفره. در صحنهاي بسيار ديدني!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 80
|
در عمليات بدر در تاريخ 19/12/1363 كه با رمز يا زهرا (س) شروع شد، وقتي بچهها به رودخانهي دجله رسيدند، با وجودي كه عطش آنها را بيتاب كرده بود، به ياد ابوالفضلالعباس (ع) سردار سپاه آقا امام حسين (ع) از آب ننوشيدند و همه با هم زمزمه كردند: «تشنهي آب فراتم اي اجل مهلت بده...» و بعد قمقمههاي خود را براي تبريك پر از آب كردند و به ياد حماسهآفرينيهاي عاشوراي حسيني گذشتند. |
|
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 78 |