راسخون

گریه ی شبانه

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


 شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
 دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت
 شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
 دوباره خرمن خکسترم زبانه گرفت
 نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
 صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر
 نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
 امید عافیتم بود روزگار نخواست
 قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت
 زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من
 به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت
 چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا
 به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
 چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت
دل گرفته ی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


 بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
 تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد
 خون می رود نهفته ازین زخم اندرون
 ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت
 داغ محبت تو به دل ها نگشت سرد
من بر نخیزم از سر راه وفای تو
 از هستی ام اگر چه بر انگیختند گرد
 روزی که جان فدا کنمت باورت شود
 دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد
 ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند
و آن لعل فام خنده زد از جام لاجورد
 باز اید آن بهار و گل سرخ بشکفد
 چندین مثال از نفس سرد و روی زرد
در کوی او که جز دل بیدار ره نیافت
 کی می رسند خانه پرستان خوابگرد
 خونی که ریخت از دل ما ، سایه ! حیف نیست
 گر زین میانه آب خورد تیغ هم نبرد
 

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


ای دل ، به کوی او ز که پرسم که یار کو
 در باغ پر شکوفه ، که پرسد بهار کو
 نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست
 نقشی بلند تر زده ایم ، آن نگار کو
جانا ، نوای عشق خموشانه خوش تر است
 آن آشنای ره که بود پرده دار کو
ماندم درین نشیب و شب آمد ، خدای را
 آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو
ای بس بسنم که بر سر ما رفت و کس نگفت
 آن پیک ره شناس حکایت گزار کو
 چنگی به دل نمی زند امشب سرود ما
 آن خوش ترانه چنگی شب زنده دار کو
 ذوق نشاط را می و ساقی بهانه بود
 افسوس ، آن جوانی شادی گسار کو
یک شب چراغ روی تو روشن شود ، ولی
 چشمی کنار پنجره ی انتظار کو
 خون هزار سرو دلاور به خک ریخت
ای سایه ! های های لب جویبار کن
 

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


بعد از نیما
با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان
 همه رفتند ازین خانه ، خدا را تو بمان
 من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام
 تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
 بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را ، لیک
دل ما خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان
 هر دم از حلقه ی عشاق ، پریشانی رفت
 به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان
 شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
 پدرا ، یارا ، اندوهگسارا تو بمان
سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
 که سر سبز تو خوش باشد ، کنارا تو بمان
 

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


لب خاموش
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
 فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
 این در همیشه در صدف روزگار نیست
 می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
 دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
 ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
 هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
 می جوش می زند به دل خم بیا ببین
 یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
 گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
 بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
 جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
 حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


توتیا
مهی که مزد وفای مرا جفا دانست
 دلم هر آنچه جفا دید ازو وفا دانست
 روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان
 چرا که آن گل خندان چنین روا دانست
 صفای خاطر ایینه دار ما را باش
 که هر چه دید غبار غمش صفا دانست
گرم وصال نبخشند خوشدلم به خیال
 که دل به درد تو خو کرد و این دوا دانست
 تو غنچه بودی و بلبل خموش غیرت عشق
به حیرتم که صبا قصه از کجا دانست
 ز چشم سایه خدا را قدم دریغ مدار
 که خاک راه تو را عین توتیا دانست
 

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


در کوچه سار شب
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
 به دشت ملال ما پرنده پر نمی زند
 یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
 کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
 نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
 اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
 

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


 ای عشق همه بهانه از توست
 من خامشم این ترانه از توست
 آن بانگ بلند صبحگاهی
 وین زمزمه ی شبانه از توست
 من انده خویش را ندانم
 این گریه ی بی بهانه از توست
 ای آتش جان پکبازان
 در خرمن من زبانه از توست
افسون شده ی تو را زبان نیست
 ور هست همه فسانه از توست
 کشتی مرا چه بیم دریا ؟
 توفان ز تو و کرانه از توست
 گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
 مست از تو ، شرابخانه از توست
 می را چه اثر به پیش چشمت ؟
 کاین مستی شادمانه از توست
پیش تو چه توسنی کند عقل ؟
رام است که تازیانه از توست
 من می گذرم خموش و گمنام
 آوازه ی جاودانه از توست
 چون سایه مرا ز خک برگیر
 کاینجا سر و آستانه از توست

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
 دیدیم کزین جمع پرکنده کسی رفت
 شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
 آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند
 وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت
از پیش و پس قافله ی عمر میدنیش
گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت
 ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
 دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت
 رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
 چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
 بیدادگری آمد و فریادرسی رفت
 این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست
 دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
 

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

نیاز
موج رقص انگیز پیراهن چو لغزد بر تنش
 چنان به رقص اید مرا از لغزش پیراهنش
 حلقه ی گیسو به گرد گردنش حسرت نماست
 ای دریغا گر رسیدی دست من در گردنش
 هر دمم پیش اید و با صد زبان خواند به چشم
 وین چنین بگریزد و پرهیز باشد از منش
می تراود بوی جان امروز از طرف چمن
 بوسه ای دادی مگر ای باد گل بو بر تنش
 همره دل در پی اش افتان و خیزان می روم
 وه که گر روزی به چنگ من در افتد دامنش
 در سراپای وجودش هیچ نقصانی نبود
 گر نبودی این همه نامهربانی کردنش
سایه که باشد شبی کان رشک ماه و آفتاب
 در شبستان تو تابد شمع روی روشنش

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
 به دل امیر درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
 به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
 زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
 ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
 به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
 مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
 ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
 تو رشک آفتابی کی به دست سایه می ایی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


وفا
بیا که بر سر آنم که پیش پای تو میرم
 ازین چه خوش ترم ای جان که من برای تو میرم
ز دست هجر تو جان می برم به حسرت روزی
که تو ز راه بیایی و من به پای تو میرم
 بسوخت مردم بیگانه را به حالت من دل
 چنین که پیش دل دیر آشنای تو میرم
ز پا فتادم و در سر هوای روی تو دارم
 مرا بکشتی و من دست بر دعای تو میرم
 یکی هر آنچه توانی جفا به سایه ی بی دل
 مرا ز عشق تو این بس که در وفای تو میرم 
 

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


زمان قرعه ی نو می زند به نام شما
 خوشا که جهان می رود به کام شما
 درین هوا چه نفس ها پر آتش است و خوش است
که بوی خود دل ماست در مشام شما
تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید
 کز آتش دل ما پخته گشت خام شما
فروغ گوهری از گنج خانه ی دل ماست
چراغ صبح که بر می دمد ز بام شما
 ز صدق اینه کردار صبح خیزان بود
 که نقش طلعت خورشید یافت شام شما
 زمان به دست شما می دهد زمام مراد
 از آن که هست به دست خرد زمام شما
 همای اوج سعادت که می گریخت ز خک
 شد از امان زمین دانه چین دام شما
به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد
 که چون سمند زمین شد سپهر رام شما
 به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی
طرب کنید که پر نوش باد جام شما

 

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه ازین درد که جز مرگ منش درمان نیست
 این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
 که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست
 آنچنان سوخته این خک بلکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیتس
به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
 آنخطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست
 این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
 گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست
 رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
 علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست
 صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
 لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست
تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این توفان نیست
سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
 ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
 

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


آخر یه روز دق میکنم فقط به خاطر تو
دنیا رو عاشق میكنم فقط به خاطر تو
شب به بیابون می زنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون می زنم فقط به خاطر تو
عشقت رو پنهون می کنی فقط به خاطر من
من دلم رو خون میكنم فقط به خاطر تو
تو گفتی عاشقی بسه
دنیا برام یه قفسه
گفتی که عشق یه عادته
دلم پر از شكایته
گفتی می خوای بری سفر
خیره شدن چشام به در
من می شینم به پای تو فقط به خاطر تو
من می شینم به پای تو فقط به خاطر تو
به من تو گفتی دیوونه فقط به خاطر من
حرفت به یادم می مونه فقط به خاطر تو
از خوبیات کم میكنی
قلبم رو پر پر می آنی
گفتی که از سنگه دلت
از من و دل تنگه دلت
از خوبیات کم میكنی
قلبم رو پر پر می آنی
گفتی که از سنگه دلت
از من و دل تنگه دلت
ازم گرفتی فاصله فقط به خاطر من
دست کشیدم از هر گله فقط به خاطر تو
گفتی که از اینجا برو فقط به خاطر من
می رم به احترام تو فقط به خاطر تو

 


مریم حیدرزاده