راسخون

گهواره ی خالی

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

زندان شب یلدا
چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم
 وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید افروختنم باید
 ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم
 صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
 صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
 چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
 زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
 نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد
 به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
 خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
 شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
 هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
 زهی امید که کامی از آن دهان می جست
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم
 که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی
تو با اسب سفید مهربونی اومدی
تو از دشت های دور وجاده های پر غبار
برای هم صدایی هم زبونی اومدی
تو از راه می رسی ،‌ پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، می اید همرات بهار
چه خوبه دیدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پک کنم ، غبار رو از تنت
غریب آشنا ، دوست دارم بیا
منو همرات ببر ، به شهر قصه ها
بیگر دست منو ، تو او دستا
چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردی پیشم
تو زندونم با تو ، من آزادام

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره
همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره
نداریم هیچ کدوم حرفی که باز هم تازه باشه
چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت و کوره
من و تو
من و تو
من و تو
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
خسته از این قصه هاییم ، هم صدای بی صداییم
نشستیم خیلی شب ها قصه گفتیم از قدیما
یه عغمره وعده ها افتاده از امشب به فردا
تمام وعده ها رو دادیم و حرفا رو گفتیم
دیگه هیچی نمی مونه برای گفتن ما
من و تو
من و تو
من و تو
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
خسته از این قصه هاییم ، هم صدای بی صداییم
گل های سرخمون پوسیده موندن توی باغچه
دیگه افتاده از کار ساعت پیر رو طاقچه
گل های قالی رنگ زرد پاییزی گرفتن
اون هام خسته شدن از حرف هر روز تو و من
من و تو ، من و تو ، من و تو ، من و تو

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

روزی دل من که تهی بود و غریب
از شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
کنون تو مرا همه نوری و امید
در باغ دلم بنشین بار دگر
ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


توی یک دیوار سنگی
دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته دو تا تنها
یکیشون تو یکیشون من
دیوار از سنگ سیاهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بی صدایی
به لبای خسته ی ما
نمی تونیم که بجنبیم
زیر سنگینی دیوار
همه ی عشق من و تو
قصه هست قصه ی دیدار ، آه
همیشه فاصله بوده
بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته
شب و روزهای من و تو
راه دوری بین ما نیست
اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو
دست مهربون باده
ما باید اسیر بمونیم
زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه
تا رها بشیم می میریم ، آه
کاشکی این دیوار خراب شه
من و تو با هم بمیریم
توی یم دنیای دیگه
دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دلها
درد بیزاری نباشه
میون پنجره هاشون
دیگه دیواری نباشه

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

خدا گریه ی ی مسافر رو ندید
دل نبست به هیچ کس و دل نبرید
آدم رو برای دوری از دیار
جاده رو برای غربت آفرید
جاده اسم منو فریاد می زنه
میگه امروز روز دل بریدنه
کوله باری که پر از خاطره هاس
روی شونه های لرزون منه
از تموم آدمای خوب و بد
از تموم قصه های خوب و بد
چی برام مونده به جز یه خاطره
نقش گنگی تو غبار پنجره
جاده آغوششو وا کرده رام
منتظر مونده که من باهاش بیام
قصه ی تلخ خداحافظی رو
می خونم با اینکه بسته هست لبام
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ی عشق ها و دلبستگی ها
خیلی سخته ولی چاره ندارم
جاده
فریاد می زنه
بیا
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ی عشق ها و دل بستگی ها
خیلی سخته ولی چاره ندارم
جاده
فریاد می زنه
بیا
 

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

 

انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری
ایینه ای به پکی سر چشمه ی یقین
با اینکه روبروی منی و مکدری
تو عطر هر رسیده و نجوای هر نسیم
تو انتهای هر ره و آن سوی هر دری
لالای پر نوازش باران نم نمی
خک مرا به خواب گل سرخ می بری
انگار با من از همه کس ‌آشناتری
از هر صدا خوب برایم صداتری
درهای ناگشوده ی معنای هر غروب
مفهوم سر به مهر طلوع مکرری
هم روح لحظه های شکوفایی و طلوع
هم روح لحظه های گل یاس پرپری
از تو اگر که بگذرم ، از خود گذشته ام
هرگز گمان نمی برم از من ،‌ تو بگذری
انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری
من غرقه ی تمای غرقاب های مرگ
تو لحظه ی عزیز رسیدن به بندری
من چیره می شوم به هراس غریب مرگ
از تو مراست وعده ی میلاد دیگری
از تو اگر که بگذرم از خود گذشته ام
هرگز گمان نمی برم از من تو بگذری
انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری

 

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


توی بهت چشم من درد ناباوریه
فصل سرد عشق ما رنگ خکستریه
دردی که من می کشم اگه کوه هم می کشید
ذره ذره می تکید قطره قطره می چکید
می تونست با دست تو بهت من ویرون بشه
فصل زرد قصه هام ظهر تابستون بشه
قصه یقین عشق توی دفترم بودی
توی ایینه ی شعر شکل باورم بودی
من از خوش باوریهام به ویرونی رسیدم
تو را یک لحظه نزدیک یه لحظه دور می دیدم
از تب ناباوری گر گرفته تن من
سهم من از تو اینه چکه چکه آب شدن
دروغ آخرینی که من از تو شنیدم
خودت بودی که از تو به ویرونی رسیدم
از تب ناباوری گر گرفته تن من
سهم من از تو اینه چکه چکه آب شدن
از تب ناباوری گر گرفته تن من
سهم من از تو اینه
چکه چکه آب شدن

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


شدیم از یاد یکدیگر فراموش دو راهی بین ما بگشوده آغوش
از آن عشقی که در ما شعله می زد به جا مانده اجاقی سرد و خاموش
میان من و تو دوراهی نشسته صدایی نمانده به لب های بسته
به لب های خموش این دوراهی نشسته قصه ی غمگین رفتن
همیشه راه ما با هم یکی بود ولی راهت جدا شد دیگر از من
اگر در چشم هم اشکی ببینیم توان رفتن از ما می گریزد
برو بگذار ایندیوار کهنه به نام عشق ما در هم بریزد
میان من و تو دوراهی نشسته صدایی نمانده به لب های بسته 
 

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


همیشه در میان
 نامدگان و رفتگان ، از دو کرانه ی زمان
 سوی تو می دوند ، هان ای تو همیشه در میان
 در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان
 گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان
هر چه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن
اینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان
 ای گل بوستان سرا از پس پرده ها در آ
 بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان
 ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای
 هسته فروشکسته ای کاین همه باغ شد روان
مست نیاز من شدی ، پرده ی ناز پس زدی
از دل خود بر آمدی ، آمدن تو شد جهان
آه که می زند برون ، از سر و سینه موج خون
 من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم ؟
 کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان
 پیش تو ، جامه در برم نعره زند که بر درم
 آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان
 

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


بهار سوگوار
نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید
 چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید
 نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
 به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
 بیا که خک رهت لاله زار خواهد شد
 ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید
به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
 ببین در اینه ی جویبار گریه ی بید
به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست
 ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟
 چه جای من ؟ که درین روزگار بی فریاد
 ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید
 ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست
که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید
 گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز
 که هست در پی شام سیاه صبح سپید
کراست سایه درین فتنه ها امید امان ؟
 شد آن زمان که دلی بود در امان امید
 صفای اینه ی خواجه بین کزین دم سرد
 نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


در فتنه ی رستاخیز
 کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا
 کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا
 ز بام و در همه جا سنگ فتنه می بارد
 کجا به در برمت ای دل شکسته کجا
 فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت
 خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا
چنین که هر قدمی همرهی فروافتاد
 به منزلی رسد این کاروان خسته کجا
 دلا حکایت خکستر و شراره مپرس
 به بادرفته کجا و چو برق جسته کجا
 خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود
 کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا
چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی
نشاط نغمه کجا چنگ زه گسسته کجا
 بپرس سایه ز مرغان آشیان بر باد
 که می روند ازین باغ دسته دسته کجا

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


 دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست
 گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست
 چنان ز لذت دریا پر است کشتی ما
 که بیم ورطه و اندیشه ی کنارش نیست
 کسی به سان صدف وکند دهان نیاز
 که نازنین گوهری چون تو در کنارش نیست
خیال دوست گل افشان اشک من دیده ست
 هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست
 نه من ز حلقه ی دیوانگان عشقم و بس
 کدام سلسله دیدی که بی قرارش نیست
 سوار من که ازل تا ابد گذرگه اوست
 سری نماند که بر خک رهگذارش نیست
ز تشنه کامی خود آب می خورد دل من
کویر سوخته جان منت بهارش نیست
 عروس طبع من ای سایه هر چه دل ببرد
 هنوز دلیری شعر شهریارش نیست

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


چشم گریان تو نازم ، حال دیگرگون ببین
گریه ی لیلی کنار بستر مجنون ببین
 بر نتابید این دل نازک غم هجران دوست
 یارب این صبر کم و آن محنت افزون ببین
 مانده ام با آب چشم و آتش دل ، ساقیا
چاره ی کار مرا در آب آتشگون ببین
 رشکت آمد ناز و نوش گل در آغوش بهار
ای گشوده دست یغمای خزان ، کنون ببین
سایه ! دیگر کار چشم و دل گذشت از اشک و آه
 تیغ هجران است اینجا ، موج موج خون ببین