راسخون

گهواره ی خالی

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

گهواره ی خالی

عمری ست تا از جان و دل ، ای جان و دل می خوانمت
 تو نیز خواهان منی ، می دانمت ، می دانمت
 گفتی اگر دانی مرا ایی و بستانی مرا
 ای هیچکاه نکجا ! گو کی ، کجا بستانمت
 آواز خاموشی ، از آن در پرده ی گوشی نهان
 بی منت گوش و دهان در جان جان می خوانمت
منشین خمش ای جانخوش این سکنی ها را بکش
 گر تن به آتش می دهی چون شعله می رقصانمت
 ای خنده ی نیلوفری در گریه ام می آوری
 بر گریه می خندی و من در گریه می خندانمت
 ای زاده ی پندار من پوشیده از دیدار من
 چو کودک ناداشته گهواره می جنبانمت
 ای من تو بی من کیستی چون سایه بی من نیستی
 همراه من می ایستی همپای خود می رانمت

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

خواب و خیال
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
 پرده ی خلوت اینغمکده بالا زد و رفت
 کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
 خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
 درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
 آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
 چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
 بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند
 آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
 سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
 عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
 

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

مرغ دریا
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
 در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
 خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
 تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
 دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
 گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
 چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
 بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
 قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
 دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
 چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
 همنوای دل من بود بع تنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

همان یگانه ی حسنی اگر چه پنهانی
 و گر دوباره بر ایی هزار چندانی
 چه مایه جان و جوانی که رفت در طلبت
بیا که هر چه بخواهی هنوز ارزانی
ز دل نمی روی ای آرزوی روز بهی
که چون ودیعه ی غم در نهاد انسانی
خراب خفت تلبیس دیو نتوان بود
بیا بیا که همان خاتم سلیمانی
 روندگان طریق تو راه گم نکنند
 که نور چشم امید و چراغ ایمانی
 هزار فکر حکیمانه چاره جست و نشد
 تویی که درد جهان را یگانه درمانی
 چه پرده ها که گشودیم و آنچنان که تویی
هنوز در پس پندار سایه پنهانی

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


 حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست
 هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست
 نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست
 بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست
 بیا که مسئله بودن و نبودن نیست
 حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست
 بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش
 هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست
به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند
 چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست
جدایی از زن و فرزند سایه جان ! سهل است
 تو را ز خویش جدا می کنند ، درد اینجاست

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

غزل کهنه 
 ندانمت که چو این ماجرا تمام کنی
 ازین سرای کهن راهی کجام کنی
درین جهان غریبم از آن رها کردی
 که با هزار غم و درد آشنام کنی
بسم نوای خوش آموختی و آخر عمر
 صلاح کار چه دیدی که بی نوام کنی
چنین عبث نگهم داشتی به عمر دراز
 که از ملازمت همرهان جدام کنی
تو خود هر اینه جز اشک و خون نخواهی دید
 گرت هواست که جام جهان نمام کنی
 مرا که گنج دو عالم بهای مویی نیست
 به یک پشیز نیرزم اگر بهام کنی
 زمانه کرد و نشد ، دست جور رنجه مکن
 به صد جفا نتوانی که بی وفام کنی
 هزار نقش نوم در ضمیر می آمد
 تو خواستی که چو سایه غزل سرام کنی
 لب تو نقطه ی پایان ماجرای من است
 بیا که این غزل کهنه را تمام کنی

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

سلام عزيز ممنون كه اين شعر هاي زيبا رو ميفرستي

ولي اگه اسم شاعر يا منبع رو ميزاشتي بهتر بود

موفق باشي ياعلي

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

 

 
 هنوز عشق تو امید بخش جان من است
خوشا غمی که ازو شادی جهان من است
 چه شکر گویمت ای هستی یگانه ی عشق
که سوز سینه یخورشید در زبان من است
 اگر چه فرصت عمرم ز دست رفت بیا
 که همچنان به رهت چشم خون فشان من است
 نمی رود ز سرم این خیال خون آلود
 که داس حادثه در قصد ارغوان من است
 بیا بیا که درین ظلمت دروغ و ریا
 فروغ روی تو آرایش روان من است
حکایت غم دیرین به عشق گفتم ، گفت
 هنوز این همه آغاز داستان من است
 بدین نشان که تویی ای دل نشسته به خون
 بمان که تیر امان تو در کمان من است
 اگر ز ورطه بترسی چه طرف خواهی بست
ز طرفه ها که درین بحر بی کران من است
 زمان به دست پریشانی اش نخواهد داد
 دلی که در گرو حسن جاودان من است
 به شادی غزل سایه نوش و بخشش عشق
 که مرغ خوش سخن غم هم آشیان من است

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


 ای عشق مشو در خط خلق ندانندت
 تو حرف معمایی خواندن نتوانندت
بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
 خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت
درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت
از بزم سیه دستان هرگز قدحی مستان
 زهر است اگر آبی در کام چکانندت
 در گردنت از هر سو پیچیده غمی گیسو
تا در شب سرگردان هر سو بکشانندت
 تو آب گوارایی جوشیده ز خارایی
ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت
یک عمر غمت خوردم تا در برت آوردم
 گر جان بدهند ای غم از من نستانندت
 گر دست بیفشانند بر سایه ، نمی دانند
 جان تو که ارزانی گر جان بفشانندت
 چون مشک پرکنده عالم ز تو کنده
 گر نافه نهان داری از بوی بدانندت

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

 چو شبروان سرآسیمه ، گرد خانه مگرد
 تو خود بهانه ی خویشی پی بهانه مگرد
 تو نور دیده ی مایی به جای خویش در ای
 چنین چو مردم بیگانه گرد خانه مگرد
 تویی که خانه خدایی بیا و خود را باش
 برون در منشین و بر آستانه مگرد
زمانه گشت و دگر بر مدار بی مهری ست
 تو بر مدار دل از مهر و چون زمانه مگرد
چو تیر گذشتی ز هفت پرده ی چشم
 کنون که در بن جانی پی نشانه مگرد
 بهوش باش که هرنقطه دام دایره ای ست
 تو در هوای رهایی درین میانه مگرد
 کمند مهر نکردی ز گیسوان بلند
دگر به گرد سر من چو تازیانه مگرد
 تو شعر گمشده ی سایه ای ، شناختمت
 به سایه روشن مهتاب خامشانه مگرد

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

 
شکوه جام جهان بین شکست ای ساقی
نماند جز من و چشم تو مست ای ساقی
 من شکسته سبو چاره از کجا جویم
که سنگ فتنه سر خم شکست ای ساقی
صفای خاطر دردی کشان ببین که هنوز
ز داشت نکشیدند دست ای ساق ی
 ز رنگ خون دل ما که آب روی تو بود
 چه نقش ها که به دل می نشست ای ساقی
درین دو دم مددی کن مگر که برگذریم
 به سر بلندی ازین دیر پست ای ساقی
 شبی که ساغرت از می پر است و وقت خوش است
 بزن به شادی این غم پرست ای ساق ی
 چه خون که می رود اینجا ز پای خسته هنوز
مگو که مرد رهی نیست ، هست ای ساقی
 روا مدار که پیوسته دل شکسته بود
 دلی که سایه به زلف تو بست ای ساقی
 

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


 گفتم که مژده بخش دل خرم است این
مست از درم در آمد و دیدم غم است این
 گر چشم باغ گریه ی تاریک من ندید
 ای گل ز بی ستارگی شبنم است این
 پروانه بال و پر زد و در دام خوش خفت
 پایان شام پیله ی ابریشم است این
باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت
 تنها نه من ، گرفتگی عالم است این
ای دست برده در دل و دینم چه می کنی
 جانم بسوختی و هنوزت کم است این
 آه از غمت که زخمه ی بی راه می زنی
 ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این
 یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی
 چندمین هزار امید بنی آدم است این
گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت
 آری سیاه جامه ی صد ماتم است این

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 



 شبی رسید که در آرزوی صبح امید
 هزار عمر دگر باید انتظار کشید
 در آسمان سحر ایستاده بود گمان
 سیاه کرد مرا آسمان بی خورشید
هزار سال ز من دور شدستاره ی صبح
ببین کزین شب طلمت جهان چه خواهد دید
 دریغ جان فرورفتگان این دریا
 که رفت در سر سودای صید مروارید
 نبود در صدفی آن گوهر که می جستیم
صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید
ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد
 بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید
 سیاه دستی آنساقی منافق بین
 که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید
 سزاست گر برود رود خون ز سینه ی دوست
 که برق دشنه ی دشمن ندید و دست پلید
 چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز
 که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید
 کجاست آن که دگر ره صلای عشق زند
که جان ماست گروگان آن نوا و نوید
بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است
به جادویی نتوان کشت آتش جاوید
 روان سیاه که ایینه دار خورشید است
 ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید
 

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

 
دگر نگاه مگردان در آسمان کبود
 کبوتران تو پر خسته آمدند فرود
 به هر چه می نگرم با دریغ و بدرود است
 شد آن زمان که جهان جمله مژده بود و درود
دریغ عهد شکر خواب و روزگار شباب
چنان گذشت که انگار هر چه بود نبود
چه نقش ها که به خون جگر زدیم و دریغ
 کز آن پرند نگارین نه تار ماند و نه پود
سخن به سینه ی تنگم نمی زند چنگی
 که گور گریه ی خاموش شد سرای سرود
چه رفت بر سر آن شهسوار دشت شفق
 که خون همی چکد از سم این سمند کبود
بود که خرمن خکسترش به باد رود
چو تنگ شد نفس آتش از تباهی دود
مباد سایه که جانت بماند از رفتار
 که در روندگی دایم است هستی رود
 تو را که گوش دل است و زبان جان خوش باش
 که نازکان جهان راست با تو گفت و شنود
 

sadra_sn کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 302
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


 با این غروب از غم سبز چمن بگو
 اندوه سبزه های پریشان به من بگو
 اندیشه های سوخته ی ارغوان بین
 رمز خیال سوختگان بی سخن بگو
 آن شد که سر به شانه ی شمشاد می گذاشت
 آغوش خک و بی کسی نسترن بگو
شوق جوانه رفت ز یاد درخت پیر
ای باد نوبهار ز عهد کهن بگو
 آن آب رفته باز نیاید به جوی خشک
 با چشم تر ز تشنگی یاسمن بگو
 از ساقیان بزم طربخانه ی صبوح
 با خامشان غمزده ی انجمن بگو
 زان مژده گو که صد گل سوری به سینه داشت
 وین موج خون که می زندش در دهن بگو
 سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد
 این ماجرا به اینه ی دل شکن بگو
آن سرخ و سبز سایه بنفش و کبود شد
 سرو سیاه من ز غروب چمن بگو