راسخون

آدم برفی

takhtejamshid کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 494
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 
 

یادت اون روز برفی 
وسط فصل زمستون 
تو پریدی پشت شیشیه 
من زدم از خونه بیرون 

یادت اشاره کردی 
آدمک برفی بسازم 
واسه ساختنش رو برفا 
هرچی که دارم ببازم 

گوله گوله برف سرد و 
روی همدیگه می چیدم 
شاد و خندان بودم انگار 
که به آرزوم رسیدم 

رو پیشونیش با یه پولک 
یه خال هندو گذاشتم 
واسه چشماش دو تا الماس 
جای پوس گردو گذاشتم 

رو سینش با شاخه یاس 
یه گلوبند و کشیدم 
روی لبهاش با اجازت 
طرح لبخند رو کشیدم 

یادم با نگرونی 
تو یه ها کردی رو شیشه 
دزدکی برام نوشتی 
تکلیف قلبش چی میشه 

شرم گرم لحظه ها رو 
توی اون سرما چشیدم 
سرخیش رو پوست سرد 
آدمک برفی کشیدم 

قلبم رو دادم نگفتم 
تن اون از جنس برفه 
عاشقونه فکر میکردم 
نمیگفتم نمی صرفه 

ولی فصل آشنایی 
زود گذر بود و گریزون 
شما از اون خونه رفتین 
آخر همون زمستون 

رفتی و قصه اون روز 
واسه من مثل یه خواب شد 
از تب گرم جدایی 
آدمک برفی هم آب شد 

کاشکی میشد که دوباره 
روبروت یه جا بشینم 
یا که رد پات رو برف 
توی کوچمون ببینم 

کاشکی میشد توی دنیا 
هیچ کسی تنها نباشه 
عمر آدم برفی هامون 
امروز و فردا نباشه 

قول میدم تا آخر عمر 
دیگه قلبم رو نبازم 
بعد تو تا آخر عمر 

آدمک برفی نسازم ....


homban کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 379
|
تاریخ عضویت : مرداد 1388 
آدم برفی بپا آب نشی