تنها یک نمِ باران کافی است
نویسنده: رضا مصداقی بهاری
تنها یک نمِ باران کافی است تا عطر خاکِ تازه و غنچههای بارانخورده را هنگام عبور از کوچهباغهای سرسبز بشنوی و با رگههای باران، آن را حس کنی. و تنها صدای گوشنواز یک پرنده کافی است تا فضای کوچه را آهنگین سازد. اما انسانی که از خاطرهها تهی است، چون رها شده در خلأیی ساکت و بیکران، تنها و معلق میان بودن و نبودن است. این انسانِ معلق، در فضای تهی از خاطرهها، دیگر شاید معنایی از باران نداشته باشد. تنها کسی میتواند باران را بیواسطه دریابد که خاطرهای از کودکی داشته باشد؛ تنها به مثابه خودِ باران. آیا انسانِ تهی از خاطره میتواند اکنونِ محض را حس کند؟ یا برای همین، درکِ ساده نیز به گذشته نیاز دارد. اما شاید دریافتِ بیواسطه، نیازمند نوعی حضور است که فراسوی مکان و زمان است. آواز پرنده، نه اسیر خاطره است و نه در بند فلسفه؛ پرنده میخواند، بیآنکه خاطرهای داشته باشد، چون خودِ آواز است. باران میبارد، بیآنکه چیزی را به یاد آورد، چون خودِ باران است. اما انسان، انسانِ تهی از خاطره، نه خودِ باران است و نه خودِ آواز؛ انسان ظرف خاطرههاست.