از قاف تا قبله
نویسنده: رضا مصداقی بهاری
«از قاف تا قبله» سفری است از ظاهر به باطن، از کرانه های مادی جهان تا قلب و مقصد نهایی انسان. این عبارت، هم می تواند اشاره به وسعت و گستردگی داشته باشد و هم به عمق و ژرفای سیر و سلوک معنوی. اما این سفر، در حقیقت، نقش های است که با هیچ قطب نمایی خوانده نمی شود، چرا که قاف، نه کوهی است بر کرانه ی زمین، که کوهِ «خود»ی است که پشت آن، افق های تازه ای از هستی نهفته است؛ و قبله، نه جهتی است در سمتِ مشرق یا مغرب، که آن نقطه ی بی جهتی است که دل، چون آهنربایی ناپیدا، خود را به سوی آن می کشد. در این مسیر، هر قدمی که برداری، از قشری به عمقی فروتر میروی، از نام به معنا، از صورت به اسرار، از آنچه می بینی به آنچه می بایست بدانی، تا آنجا که زمین و زمان، هر دو، در تو حل می شوند و تو در آنها، و مرزِ میانِ «من» و «او» چون پردهای نازک، کنار می رود. در این سفر، زاد و توشه ات، نه آب و نان که عطش و اشتیاق است؛ عطشی که از قافِ دور دست آغاز می شود و در قبله ی درون، به سیرابی می رسد، اما این سیرابی، خود، آغاز تشنگیِ تازهای است، چرا که هرچه به قبله نزدیکتر شوی، می فهمی که قبله، هرگز جایگاهی ثابت نیست، بلکه سیال است همچون روح، و هر دم، در پردهای تازه، خود را می نمایاند. پس رهروِ این وادی، نه به جایی می رسد که از آنجا بازگردد، که به جایی می رسد که درمی یابد هرجا که هست، همان قبله است، اگر چشمِ دل، از قافِ خودبینی عبور کرده باشد؛ و این دقیقاً همان رازی است که پیران طریقت گفته اند: راه، در توست، نه در بیرون؛ و قبله، دلت را می طلبد، نه پایت را. پس از قاف تا قبله، سفری است که در آن، مسافر، خود، مقصد می شود و ظاهر و باطن، چون دو روی یک سکه، در هم می آمیزند و دیگر نه قافی در کار است و نه قبله ای، بلکه یکی شدنِ همه چیز در همه چیز، که نامش را عشق نهاده اند و پایانش را، آغاز.