اگر تو نباشی....
|
اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند و ابرهای مهربان هم نمی توانند غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند اگرتونباشی چه خواب باشم و چه بیدار حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است اگرتونباشی چه در کنار پنجره بایستم چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم اگرتونباشی اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند و ابرهای مهربان هم نمی توانند غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند اگرتونباشی چه خواب باشم و چه بیدار حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است اگرتونباشی چه در کنار پنجره بایستم چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم اگرتونباشی اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند و ابرهای مهربان هم نمی توانند غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند اگرتونباشی چه خواب باشم و چه بیدار حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است اگرتونباشی چه در کنار پنجره بایستم چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم |
ترا من چشم در راهم شباهنکام
که میگیرند در شاخ «تلاجن*» سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام، در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،
گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم؛
ترا من چشم در راهم.
((نیما یوشیج))
نمي دانم...
نمي دانم پس ازمرگم چه خواهدشد
نمي خواهم بدانم كوزه گرازخاك اندامم چه خواهدساخت
ولي بسيارمشتاقم كه ازخاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ وبازي گوش
واويكريزوپي درپي دم گرم وچموشش رادرگلويم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته راآشفته ترسازد
بدين سان بشكند
هردم سكوت مرگبارم را