یک روز اتوبوس پر از مسافر بود.

جوری که جای سوزن انداختن نبود، وسط اتوبوس یک مرد دو تا دستش را زده بود به کمرش و بی خیال ایستاده بود.

یک نفر خیلی شاکی شد و داد زد: داداش دستت را بیانداز.

یک دفعه طرف به دست هایش نگاه کرد و گفت : هندوانه ها کو؟!