بادکنک
اول به گردی یك توب كوچك. پدر دو باره دمید. حالا كمی بزرگتر. دخترك شادمانه میخندید. لبهای پدر شیبور شده بود. گردی گردتر میشد، دیگر بیجان نبود . نفس میزد و چاقتر میشد. بادكنك شده بود. میشد آن را سر نخ بست و توی كوچهها دوید.
آن را با یك ضربهی انگشت به هوا انداخت. نرفته برمیگشت. آن وقت دخترك میخندید. لبهای پدر باز هم باد كرد. هیجانزده دستانش را به هم زد. دیگر صورت پدر را نمیدید. پوستش نازك شده بود. چراغی تویش برق میزد. خیلی بزرگ شده بود.
میتوانست او را به هوا ببرد. دستانش را جلو برد تا چیزی را كه میدید باور كند. دستانش برای لحظهای پوست كشیدهی بادكنك را لمس كرد. ناگهان جیغ كشید. «بممممب» از جا پرید. چشمانش گرد شده بود و دستانش در هوا معتق مانده بود.