راسخون

اشعار مولانا درباره خدا

zahra_53 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 28735
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

 اشعار مولانا در مورد خدا

 

این همه گفتیم لیک اندر بسیچ

بی‌عنایات خدا هیچیم هیچ

 

بی‌عنایات حق و خاصان حق

گر ملک باشد سیاهستش ورق

 

ای خدا ای فضل تو حاجت روا

با تو یاد هیچ کس نبود روا…

 

قطره‌ای کو در هوا شد یا که ریخت

از خزینه قدرت تو کی گریخت

 

گر در آید در عدم یا صد عدم

چون بخوانیش او کند از سر قدم

 

صد هزاران ضد ضد را می‌کشد

بازشان حکم تو بیرون می‌کشد

 

از عدم‌ها سوی هستی هر زمان

هست یا رب کاروان در کاروان

 

خاصه هر شب جمله افکار و عقول

نیست گردد غرق در بحر نغول

zahra_53 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 28735
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

شعرهای مولانا

 

آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

 به دو نقش و به دو صورت، به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات

 

آن زمانی که درآییم به بستان من و تو

اختران فلک آیند به نظّاره ما

مه خود را بنماییم بدیشان من و تو

 

من و تو، بی من‌ و‌ تو، جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ، ز خرافات پریشان، من و تو

طوطیان فلکی جمله شکر خوار شوند

 

در مقامی که بخندیم بدان سان، من و تو

این عجب تر که من و تو به یکی کنج این جا

هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو!

 

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر

در بهشت ابدی و شکرستان من و تو

در این سرما و باران یار خوشتر

 

در این سرما و باران یار خوشتر

نگار اندر کنار و عشق در سر

نگار اندر کنار و چون نگاری

 

لطیف و خوب و چست و تازه و تر

در این سرما به کوی او گریزیم

که مانندش نزاید کس ز مادر

 

در این برف آن لبان او ببوسیم

که دل را تازه دارد برف و شکر

مرا طاقت نماند از دست رفتم

 

مرا بردند و آوردند دیگر

خیال او چو ناگه در دل آید

دل از جا می‌رود الله اکبر

zahra_53 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 28735
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

شعرهای مولانا

 

از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا

 هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا

 

چون در دل ما آیی تو دامن خود برکش

تا جامه نیالایی از خون جگر جانا

 

ای ماه برآ آخر بر کوری مه رویان

ابری سیه اندرکش در روی قمر جانا

 

زان روز که زادی تو ای لب شکر از مادر

آوه که چه کاسد شد بازار شکر جانا

 

گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالم

دل سجده درافتاده جان بسته کمر جانا

 

چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته

امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا

 

شمس الحق تبریزی شاهنشه خون ریزی

ای بحر کمربسته پیش تو گهر جانا

zahra_53 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 28735
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

اشعار مولانا درباره خدا

 

ای ز مقدارت هزاران فخر بی‌مقدار را

 داد گلزار جمالت جان شیرین خار را

 

ای ملوکان جهان روح بر درگاه تو

در سجودافتادگان و منتظر مر بار را

 

 عقل از عقلی رود هم روح روحی گم کند

چونک طنبوری ز عشقت برنوازد تار را

 

گر ز آب لطف تو نم یافتی گلزارها

کس ندیدی خالی از گل سال‌ها گلزار را

 

محو می‌گردد دلم در پرتو دلدار من

می‌نتانم فرق کردن از دلم دلدار را

 

دایما فخرست جان را از هوای او چنان

کو ز مستی می‌نداند فخر را و عار را

 

هست غاری جان رهبانان عشقت معتکف

 کرده رهبان مبارک پر ز نور این غار را

 

گر شود عالم چو قیر از غصه هجران تو

 نخوتی دارد که اندرننگرد مر قار را

 

چون عصای موسی بود آن وصل اکنون مار شد

ای وصال موسی وش اندرربا این مار را

 

ای خداوند شمس دین از آتش هجران تو

رشک نور باقی‌ست صد آفرین این نار را