راسخون

لطیفه های کودکانه

ariya93 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 668
|
تاریخ عضویت : تیر 1398 

معلم: «سعید، توجه کن! پنجاه تومان نخود، سی تومان لوبیا و چهل تومان گوشت خریدیم. جمعشان چقدر می شود؟»
سعید پس از کمی فکر: «یک کاسه آب گوشت حسابی!»

ariya93 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 668
|
تاریخ عضویت : تیر 1398 

شکارچی اول: خوب، هندوستان که بودی شکار ببر هم رفتی؟
شکارچی دوم: البته، روزی برای شکار ببر به جنگل رفتم.
شکارچی اول: شانس هم آوردی؟
شکارچی دوم: بله، با ببری روبرو نشدم!

ariya93 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 668
|
تاریخ عضویت : تیر 1398 

اولی: ببخشید با حرف هایم سرشما را درد آوردم.
دومی: نه اختیار دارید. من حواسم از همان اول جای دیگر بود!!!

 

ariya93 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 668
|
تاریخ عضویت : تیر 1398 

روزی روباهی می رود پیش کلاغی و می گوید: به به. عجب دمی، عجب پایی!!
کلاغ با خونسردی می گوید: کجای کاری بابا! من خودم دوم راهنمایی ام.

 

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

مداد سیاه نوکش شکسته بود. رفت دکتر، نوکش را گچ گرفتند.

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

آقا قطاره از هوای زمین، بدش می‌آمد.
رفت توی آسمان و شد قطار هوایی.

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

جوجو گفت: «قبل از خواب باید مسواک بزنیم، ولی نباید از یک مسواک استفاده کنیم. بعد از خواب هم باید صورتمان را بشوییم، ولی نباید از یک حوله استفاده کنیم.»
دودو پرسید: «می‌توانیم با هم خمیازه بکشیم؟»

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

الو، آتش‌نشانی! عجله کنید! غذای مادرم سوخت!…

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

دکتر: از کجا فهمیدی که چشم‌هایت ضعیف شده؟
مریض: از آنجا که شما را خیلی خوشگل می‌بینم!

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

به خرمگس گفتند: «چه کار کرده‌ای که این‌قدر گُنده شده‌ای؟»
خرمگس گفت: «چند وقت است که می‌روم کلاس بدن‌سازی.»

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

یک مگس بود که خیلی خر بود. برای همین صدایش می‌کردند خرمگس.

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

اگر گفتی بهترین راه مبارزه با مگس چیست؟
دوّمی: بهترین راه این است که آن ها را یکی یکی بگیریم و قلقلکشان بدهیم؛
وقتی خنده شان گرفت کمی فلفل توی  دهانشان بریزیم و رهایشان کنیم.

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

معلم:«چرا در آخر ماه ، ماه پنهان می شود آیا می دانی کجا می رود؟»
شاگرد:«آقا حتماً می رد حقوقش را بگیرد.»

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

معلم در دیکته پای تخته گفت : صابون

شاگرد نوشت : سابون

معلم : عزیزم صابون با ص است نه س

شاگرد: خانم ، اشکالی ندارد، این هم کف می کند

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

معلم: وقتی گفته می شود «من می روم، تو می روی، او می رود» چه زمانی است؟
شاگرد: این زمانی است که زنگ خورده و ناظم هم جلوی در ایستاده.