راسخون

لطیفه های کودکانه

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

خواهر کوچکتر: خواهر جان خجالت نمیکشی، این هندوانه بزرگ را تنهایی خوردی و فکر من نبودی؟

خواهر بزرگتر: بر عکس خواهر،همه اش به فکر تو بودم که مبادا یک دفعه سر برسی!

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

مجید: تو هر وقت در خانه سر یخچال می روی چی میخوری؟

عباس: کتک!

iraji5 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 710
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

مردی سوار اتوبوس دو طبقه می شود. هرچه اصرار می کنند به طبقه بالا برود، نمی رود و می گوید:دفعه پیش که سوار شدم، فهمیدم که طبقه بالا راننده ندارد!

iraji5 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 710
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

آموزگار:بچه ها توجه کنید! بعضی از کلمه ها با «ان» و «ها» جمع بسته نمی شوند. مثل «درس» که می شود «دروس» حالا یکی از شما مثال دیگری بزند.

احمد:آقا اجازه! مثل خرس که جمع آن می شود خروس! 

iraji5 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 710
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

مریم:مادر این پیراهن برای من خیلی کوچک شده است که به سختی می توانم نفس بکشم.

مادر:پیراهن هیچ عیبی نداره دخترم، تو سرت را از آستین بیرون آورده ای! 

iraji5 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 710
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

قدیما واقعا زندگی سخت بود، مثلا خروسها این آپشنو نداشتن که صبحا هشدار ساعتشون رو واسه ۱۰ دقیقه دیگه تمدید کنی دوباره بخونند.

iraji5 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 710
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

داستان شنگول و منگول و شنبه‌ی منفور، هم اکنون در سرتاسر ایران

fardost کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 987
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

دیشب ساعت ۲ ی شماره ناشناس بهم زنگ زد 

من: بله؟ 

 سلام منزل آقای پفک نمکی؟؟ 

من: بله بفرمایید! 

 ببخشید بروسلی خونه ست؟؟ 

من: بله خودم هستم بفرمایید 

یهو قطع کرد....

خب برادر من بلد نیستی نکن!!!!

fardost کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 987
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

نونوایی از جمعیت داره منفجر میشه یه یارو اومده میگه اینا همه توی صف هستن ؟
گفتم پـَـــ نــه پـَـــ اینا اومدن شاطرو تشویق کنن !