راسخون

لطیفه های کودکانه

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

محمود: من از بس گوشت گاو خوردم، پر زور وقوی شدم.

مسعود: پس چرا من این قدر ماهی می خورم، شنا یاد نگرفته ام.

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

ایرج: بیژن چرا روزهای آفتابی باخودت چتر می آوری
بیژن :آخه روزهای بارانی بابام چتر را می برد.

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

کلاغه به درخت پیر گفت شنیدم که مامان بزرگ شدی اسم نوه ات چیه ؟

درخت با خوش حالی گفت اسمش مداده مداد

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

به مظفر گفتند یک جوک بگو. گفت: خیار.

گفتند: چه بی مزه. گفت: خیلی خوب بابا، خیار شور.

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

مادر : عزیزم حالا که در درس حساب نمره صفر گرفتی، به کسی نگو تا آبرویت نرود

فرزند : باشه مامان ، به هم کلاسی هام و دوستام و همسایه ها

و خاله و عمه و عمو هم سفارش می کنم به کسی نگن!

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

اولی: فیلم دیشب را تا آخر دیدی؟
دومی: بله
اولی: من خوابم برد. آخرش چی شد؟
دومی: هیچی، فیلم تمام شد.

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

معلم به بچه گفت یک کرم بکش.

دانش آموز سیب کشید.

معلم پرسید چرا سیب کشیدی؟

دانش آموز جواب داد کرمه توی سیب قایم شده خانم

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

از مظفر پرسیدند: تولدت کی می شه؟

گفت: این سه شنبه نه، پنج شنبه ی دیگه.

benhour کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 1566
|
تاریخ عضویت : مرداد 1388 

خال خالی گفت بند کفش بابای من خیلی زور دارد.

دوستش پرسید از کجا می دانی ؟

فسقلی جواب داد آخه دیروز بند کفشه رفت زیر پای بابام پرتش کرد روی زمین.

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

سخنران، ببخشید که زیاد صحبت کردم. آخر من ساعت ندارم.
یکی از مهمان ها گفت:ساعت نداری تقویم که داری.

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

یه روز کتابم و دادم به دوستم از صفحه 78 می شه فهمید شام قرمه سبزی داشتند از صفحه 104 هم می شه فهمید بعدشم انار دون کردند.

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

معلم از دانش آموز خواسته که انشا درباره یک مسابقه فوتبال بنویسد. همه مشغول نوشتن شدند جز یک نفر.


معلم از او پرسید:چرا نمی نویسی؟


دانش آموز جواب داد :نوشته ام.


معلم دفتر او را گرفت و نگاه کرد نوشته بود به علت بارندگی فوتبال برگزار نخواهد شد.

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

کلاس علوم

معلم:سعید! دو حیوان دوزیست نام ببر.

سعید: قورباغه و برادرش.

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

معلم : بگو ببینم هندوستان کجاست؟

دانش آموز: آخه خانوم چرا هر چی گم می شه از ما می پرسید؟

atabak کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 660
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

روزی دانش آموزی به مغازه رفت و گفت: آقا تقویم دارید؟

فروشنده: بله، چه تقویمی می خواهید؟

دانش آموز : هر تقویمی که بیشتر تعطیلی داشته باشد!