راسخون

اشعار حجاب

setaksabz کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 164
|
تاریخ عضویت : مرداد 1388 

تو گل شادابی

    به ره باد مرو

         غافل از باغ مشو

  ای گل صد پر من

        با تو در پرده سخن می گویم

            گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ

      گل پژمرده نخندد بر شاخ

           کس نگیرد ز گل مرده سراغ ......

peerlees کاربر تازه وارد
|
تعداد پست ها : 2
|
تاریخ عضویت : بهمن 1389 

yaranenab کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 3
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

کوچه ها از چشم نا محرم پر است                  حافظ گل در خیابان چادر است

 

 

delparizad کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 17
|
تاریخ عضویت : مهر 1390 

هر وقت دلت گرفت

هر وقت آسمون مثل همیشه برات آبی نبود

هر وقت احساس کردی زیر بار مشکلات خورد میشی

هر وقت حس کردی دیگه به درد هیچ کاری نمی خوری

هر وقت حس کردی که خیلی بی مصرف وپوچی

هر وقت حس کردی خیلی تنها شدی

به اون بالا نگاه کن هر وقت دلت گرفت

هر وقت آسمون مثل همیشه برات آبی نبود

هر وقت احساس کردی زیر بار مشکلات خورد میشی

هر وقت حس کردی دیگه به درد هیچ کاری نمی خوری

هر وقت حس کردی که خیلی بی مصرف وپوچی

هر وقت حس کردی خیلی تنها شدی

به اون بالا نگاه کن

delparizad کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 17
|
تاریخ عضویت : مهر 1390 


 

رخت ِ زیبای آسمانی را

خواهرم با غروربر سر کن

نه خجالت بکش نه غمگین باش

چادرت ارزش است باور کن

 

 

بوی  ِ زهرا و مریم و هاجر

از پر ِ چادرت سرازیر است

بشکند آن قلم که بنویسد:

“دِمُدِه گشت و دست و پا گیر” است

 

 

 

توی بال  ِ فرشته ها انگار

حفظ وقت ِ عبور می آیی

کوری ِ چشمهای بی عفت

مثل یک کوه  نور می آیی

 

 

 

حفظ و پوشیده در صدف انگار

ارزش و شان خویش میدانی

با وقاری و مثل یک خورشید

پشت ِ یک ابر ِ تیره میمانی

 

 

 

خسته ای از تمام مردم شهر

از چه رو این قدر تو غم داری؟

نکند فکر این کنی شاید

چیزی از دیگران تو کم داری !!

 

 

 

قدمت   روی  شهپر جبریل

هر زمانی که راه می آیی

در شب ِ چادرت تو می تابی

مثل یک قرص ِ ماه می آیی

 

 

 

سمت  ِ جریان  ِ  آبها رفتن

هنر  ِ هر شناگری باشد

تو ولی باز استقامت کن

پیش  ِ رو جای بهتری باشد

 

 

 

پر بکش  سمت  اوج میدانم

که خدا با تو است در همه جا

پر بزن چادرت تو را بال است

و بدان  می برد تو را بالا

 

 

   

در زمانی که شان و ارزش جز

به دماغ و لباس و ماشین نیست

توی چادر بمان و ثابت کن

ارزش واقعی زن این نیست …!!!

   

شعر :وحید مصلحی

sarmashgh کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 224
|
تاریخ عضویت : بهمن 1389 

عالی بود

ardardard کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 284
|
تاریخ عضویت : آذر 1388 

تن داده است چشم حريفان چو خواب را
غافل شدند جمله عفاف و حجاب را
بي بند و بار زن چو برون آمد از نقاب
از دشمنان گرفت طريق عتاب را
چون ماهواره‌ها به خدا حمله مي‌كنند
هشدار زن فرو شدن و منجلاب را
اي بي حجاب از چه كني جلوه دروغ
وا داده‌اي زدست حساب و كتاب را ؟
همچون گهر ميان صدف باش اي عزيز
عريان مشو و تن مده اين اضطراب را
از دامن تو مرد به معراج مي‌رود
گل باش و پرده‌داري بوي گلاب را

 
امير عاملي
ardardard کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 284
|
تاریخ عضویت : آذر 1388 

بازهم آرامشم آتش گرفت
بازهم انديشه ام خوابش گرفت
بازهم بند هوس هايم گسست
ظرف روحم باز افتاد و شکست
لذت اين زندگاني ، ابتر است
آتشي در زير اين خاکستر است 
کاش مي شد سينه را آزاد کرد
خانه دل را ز عشق آباد کرد    
کاش مي شد از علايق کنده شد
لحظه هايي هم ، خدا را بنده شد
اي علايق لحظه اي فرصت دهيد
اندکي هم عقل را رخصت دهيد
فرصتي تا خويش را پيدا کنم
ارزشي پيدا بر اين اعضا کنم  
نطفه اي تا صورتي آراسته!
پيکري با قامتي برخاسته!        
آخرش هم استخواني خشک و پوک
لاشه اي گنديده و پوستي چروک!
من کجايم ؟ من کدامم ؟ من که ام ؟
صورتم يا نطفه ام يا لاشه ام ؟    
اي خدا اين قلب من مجروح توست !
آخر اين دل ، تکه اي از روح توست
نازنين ! اي لذت و آرامشم
وه چه دردي در فراقت مي کشم !
احسن التقويم تو ، سرمايه است
من کجايم لايق اين آيه است؟   
من درِ انديشه را گم کرده ام
واي بر من ! ريشه را گم کرده ام ! 
اي خدا ! اين صورت و اين موي من     
اين سر و چشم و تن و ابروي من
جمله مخلوقِ يدِ فرمان توست
من که باشم ؟ اين همه ، قربان توست
يارب از زيبايي ات شرمنده ام !      
هرچه باشد من هم آخر  بنده ام 
بايد اين بيگانه را رسوا کنم    
بايد امشب با خودم دعوا کنم :
ضامن فرداي تو وجدان توست
صورت زيبا فقط زندان توست 
عشق اگر خواهي ، قفس بايد شکست
هرچه زيبايش کني ،  مشکل تر است

architect0811 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6050
|
تاریخ عضویت : خرداد 1391 

 امیدوارم که خانوما قدر خودشونو بدوننو بازیچه ی ذیگرون نشن

zare58 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2180
|
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1393 
 
((به همین سادگی))
 
تمام پنجره را غرق حسن یوسف کن
دل اهالی این کوچه را تصرف کن
قدم بزن وسط شهر باصدای بلند
به عابران پیاده غزل تعارف کن
و بی بهانه تبسم کن و نگاهت را
شبیه آینه ها عاری از تکلف کن
سپس به مجلس ترحیم یک غریبه برو
وچشم های خودت را پر از تاسف کن
 
صدای ضبط, اتوبان, هوای بارانی
به خود بیا! نرسیده به قم توقف کن
سلام دختر باران! سلام خواهر ماه!
بهشت را به همین سادگی تصرف کن