اشعار حجاب
تو گل شادابی
به ره باد مرو
غافل از باغ مشو
ای گل صد پر من
با تو در پرده سخن می گویم
گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ
گل پژمرده نخندد بر شاخ
کس نگیرد ز گل مرده سراغ ......
کوچه ها از چشم نا محرم پر است حافظ گل در خیابان چادر است
هر وقت دلت گرفت
هر وقت آسمون مثل همیشه برات آبی نبود
هر وقت احساس کردی زیر بار مشکلات خورد میشی
هر وقت حس کردی دیگه به درد هیچ کاری نمی خوری
هر وقت حس کردی که خیلی بی مصرف وپوچی
هر وقت حس کردی خیلی تنها شدی
به اون بالا نگاه کن هر وقت دلت گرفت
هر وقت آسمون مثل همیشه برات آبی نبود
هر وقت احساس کردی زیر بار مشکلات خورد میشی
هر وقت حس کردی دیگه به درد هیچ کاری نمی خوری
هر وقت حس کردی که خیلی بی مصرف وپوچی
هر وقت حس کردی خیلی تنها شدی
به اون بالا نگاه کن
رخت ِ زیبای آسمانی را
خواهرم با غروربر سر کن
نه خجالت بکش نه غمگین باش
چادرت ارزش است باور کن
بوی ِ زهرا و مریم و هاجر
از پر ِ چادرت سرازیر است
بشکند آن قلم که بنویسد:
“دِمُدِه گشت و دست و پا گیر” است
توی بال ِ فرشته ها انگار
حفظ وقت ِ عبور می آیی
کوری ِ چشمهای بی عفت
مثل یک کوه نور می آیی
حفظ و پوشیده در صدف انگار
ارزش و شان خویش میدانی
با وقاری و مثل یک خورشید
پشت ِ یک ابر ِ تیره میمانی
خسته ای از تمام مردم شهر
از چه رو این قدر تو غم داری؟
نکند فکر این کنی شاید
چیزی از دیگران تو کم داری !!
قدمت روی شهپر جبریل
هر زمانی که راه می آیی
در شب ِ چادرت تو می تابی
مثل یک قرص ِ ماه می آیی
سمت ِ جریان ِ آبها رفتن
هنر ِ هر شناگری باشد
تو ولی باز استقامت کن
پیش ِ رو جای بهتری باشد
پر بکش سمت اوج میدانم
که خدا با تو است در همه جا
پر بزن چادرت تو را بال است
و بدان می برد تو را بالا
در زمانی که شان و ارزش جز
به دماغ و لباس و ماشین نیست
توی چادر بمان و ثابت کن
ارزش واقعی زن این نیست …!!!
شعر :وحید مصلحی
عالی بود
تن داده است چشم حريفان چو خواب را
غافل شدند جمله عفاف و حجاب را
بي بند و بار زن چو برون آمد از نقاب
از دشمنان گرفت طريق عتاب را
چون ماهوارهها به خدا حمله ميكنند
هشدار زن فرو شدن و منجلاب را
اي بي حجاب از چه كني جلوه دروغ
وا دادهاي زدست حساب و كتاب را ؟
همچون گهر ميان صدف باش اي عزيز
عريان مشو و تن مده اين اضطراب را
از دامن تو مرد به معراج ميرود
گل باش و پردهداري بوي گلاب را
بازهم آرامشم آتش گرفت
بازهم انديشه ام خوابش گرفت
بازهم بند هوس هايم گسست
ظرف روحم باز افتاد و شکست
لذت اين زندگاني ، ابتر است
آتشي در زير اين خاکستر است
کاش مي شد سينه را آزاد کرد
خانه دل را ز عشق آباد کرد
کاش مي شد از علايق کنده شد
لحظه هايي هم ، خدا را بنده شد
اي علايق لحظه اي فرصت دهيد
اندکي هم عقل را رخصت دهيد
فرصتي تا خويش را پيدا کنم
ارزشي پيدا بر اين اعضا کنم
نطفه اي تا صورتي آراسته!
پيکري با قامتي برخاسته!
آخرش هم استخواني خشک و پوک
لاشه اي گنديده و پوستي چروک!
من کجايم ؟ من کدامم ؟ من که ام ؟
صورتم يا نطفه ام يا لاشه ام ؟
اي خدا اين قلب من مجروح توست !
آخر اين دل ، تکه اي از روح توست
نازنين ! اي لذت و آرامشم
وه چه دردي در فراقت مي کشم !
احسن التقويم تو ، سرمايه است
من کجايم لايق اين آيه است؟
من درِ انديشه را گم کرده ام
واي بر من ! ريشه را گم کرده ام !
اي خدا ! اين صورت و اين موي من
اين سر و چشم و تن و ابروي من
جمله مخلوقِ يدِ فرمان توست
من که باشم ؟ اين همه ، قربان توست
يارب از زيبايي ات شرمنده ام !
هرچه باشد من هم آخر بنده ام
بايد اين بيگانه را رسوا کنم
بايد امشب با خودم دعوا کنم :
ضامن فرداي تو وجدان توست
صورت زيبا فقط زندان توست
عشق اگر خواهي ، قفس بايد شکست
هرچه زيبايش کني ، مشکل تر است
امیدوارم که خانوما قدر خودشونو بدوننو بازیچه ی ذیگرون نشن