خاطرات دفاع مقدس
|
ماجرای دیدار ۲۳ اسیر ایرانی با صدام چه بود |
صدام به ما گفت که میخواهد با ما عکس یادگاری بگیرد. زندانبانها هم ما را مجبور کردند که در کنار صدام بایستیم، عکاسها کارشان را آغاز کردند اما آنچه که بیش از هر چیز فضای این لحظه را تحت تأثیر قرار داده بود، اخم نوجوانان اسیر و قیافههای عبوس آنها بود.
بعد از باز پس گیری خرمشهر توسط نیروهای ایرانی، صدام در مقابل دوربین های خبرنگاران عراقی و خارجی درقصر خود در بغداد به اتفاق دختر کوچکش «حلا» با ۲۳ بسیجی نوجوان را که در بند اسارت بودند دیدار می کند و با آنها سر یک میز می نشیند و از حلا می خواهد که به نوجوانان ایرانی شکلات و گل تعارف کند، ظاهرا نوجوانان اسیر قدرت انتخابی چندانی در پذیرفتن گل و شکلات دختر صدام نداشتند.
صدام برای نوجوانان توضیح می دهد که وی خواهان ادامه جنگ نیست و دلش می خواهد صلح شود، او نوجوانان را به درس خواندن و نه جنگ توصیه می کند و می گوید جای شما در جنگ نیست، شما باید بروید و درس بخوانید و بعد که بزرگ شده و استاد دانشگاه شوید و برای عمو صدام نامه بنویسید، صدام در ضمن سخنانش نگفت که زمانی که به ایران حمله کرد آیا فکر کرده بود که جای این نوجوانان کجا باید باشد و توضیح نداد که چرا الان به فکر نوجوانان ایرانی افتاده است؟صدام خداحافظی می کند و قرار بود که این نوجوانان با هواپیما و درمقابل دید خبرنگاران خارجی به ایران باز گردانده شوند. اما هیچ گاه این اتفاق نیفتاد و صدام هم که گفته بود جای این نوجوانان اینجا نیست توضیح نداد که چرا آنها به ایران برنگشتند.
یکی از آن نوجوانان شخصی است به نام «احمد یوسف زاده» که قرار است توضیح بدهد چرا این اتفاق نیافتاده است.
احمد یوسفزاده متولد سال ۱۳۴۴ در شهرستان کهنوج در استان کرمان است. وی در سال ۶۱ که فقط ۱۶ سال داشت، به همراه چند تن از هم رزمانش از تیپ ثارالله کرمان در عملیات بیتالمقدس به اسارت درآمد.
هنوز بیشتر از ۲۰ روز از اسارت و انتقالمان به بغداد نگذشته بود که همراه با تعداد دیگری از اسیران که همگی نوجوان بودند، مجبورمان کردند لباسهای جنگیمان را عوض کنیم. نمیدانستیم این کارها به چه منظوری انجام میشود و هنگامی هم که با ماشین به نقطه نامعلومی انتقالمان دادند، باز هم نمیدانستیم که به کجا میرویم. در آستانه یک ساختمان مجلل از ماشینها پیاده شدیم و تعدادی از افسران عراقی با دستگاههای الکترونیکی ما را بازرسی کردند، سپس وارد تالار بزرگی در همان ساختمان شدیم که فرشهای گرانقیمتی کف آن پهن شده بود و چلچراغهای بزرگی هم از سقفهایش آویزان بود.
در ادامه ما را وارد یک سالن کردند که یک میز بزرگ وسط آن قرار داشت و یک صندلی بسیار فاخر هم در صدر میز بود.
هنوز نمیدانستیم کجا هستیم اما دل نگرانی همراه با ابهامی عجیب وجودمان را پر کرده بود.
پس از دقایقی صدای پا کوبیدنهای مداومی به گوش رسید و سرانجام مردی با لباس نظامی وارد اتاق شد در حالی که دست یک دختر بچه حدود پنج یا شش ساله را نیز در دست داشت، پشت سر مرد هم تعداد زیادی عکاس و آدمهایی که دوربینهای تصویربرداری به دستشان بود، وارد اتاق شدند و دور ما حلقه زدند.
مرد نظامی با سبیلهای بزرگش به ما لبخند میزد و ما کمکم داشتیم او را میشناختیم، او خود صدام حسین بود.
ما کمکم فهمیدیم که داستان از چه قرار است، در واقع حضور عکاسهای خبری گویای این نکته بود که قرار است از این دیدار که ما از آن بیخبر بودیم، استفاده تبلیغاتی شود، اما حقیقت این بود که کاری از دست ما برنمیآمد.
صدام به سمت صندلی مجلل رفت و دخترش که بعدها فهمیدیم اسمش «حلا» بود، کنار صدام و روی یک صندلی دیگر نشست.
صدام صحبت کردن با ما را آغاز کرد؛ « اهلا و سهلا بکم …» و ادامه حرفهایش را مترجم برای ما اینگونه گفت:
“ما نمیخواستیم جنگ آغاز شود! اما شد! ما دوست نداریم شما را در این سن و سال و در جنگ و اسارت ببینیم، ما پیشنهاد صلح دادهایم! اما مسئولان کشور شما نپذیرفتهاند! آنها شما را فرستادهاند جبهه در حالی که شما باید در کلاس درس باشید، ما شما را آزاد میکنیم بروید پیش خانوادههایتان، بروید درس بخوانید، دانشگاه بروید و وقتی که دکتر یا مهندس شدید برای من نامه بنویسید، حالا دخترم به نشانه صلح به هر کدام از شما یک شاخه گل میدهد. ”
میخواستم با دو تا دستهایم صدام را خفه کنم، حتی بعدها یکی از بچههایی که در همان جمع بود به من میگفت: “احمد، موقع حرفهای صدام دست کرده بودم توی جیبم ببینم خدا همان لحظه یک اسلحه به من داده است تا صدام را بکشم یا نه.”
یکی دیگر از بچهها هم گفته بود: “حتی دست بردم به سمت صدام که ببینم میشود کاری کرد یا نه اما یکی از محافظان او دستم را محکم گرفت و برگرداند.”
حلا بلند شد و به هر کدام از ما یک شاخه گل سفید رنگ داد که همه ما آن شاخه گل را کردیم توی جیبمان و بعد هم حلا دوباره به جای خود برگشت و مشغول نقاشی کشیدن شد. سپس صدام یک سیگار بزرگ برگ را به دهان برد و ضمن اینکه دود آن را به هوا میفرستاد از یکی از بچهها به نام سلمان پرسید: “پدرت چه کاره است؟ “، سلمان هم جواب داد لحاف دوز. اما مترجم نتوانست واژه لحاف دوز را به عربی ترجمه کند و سرانجام مجبور شدند با ایما و اشاره به صدام بفهمانند که پدر سلمان در خانوک ( از توابع شهرستان زرند در استان کرمان ) لحافدوزی دارد.
پس از سئوال و جوابها صدام به ما گفت که میخواهد با ما عکس یادگاری بگیرد و از جایش بلند شد و در ادامه زندانبانها هم ما را مجبور کردند که در کنار صدام بایستیم، عکاسها کارشان را آغاز کردند اما آنچه که بیش از هر چیز فضای این لحظه را تحت تأثیر قرار داده بود، اخم نوجوانان اسیر و قیافههای عبوس آنها بود.
در همین لحظه صدام به دخترش که مشغول نقاشی کشیدن بود، گفت: “حلا تو نمیخواهی برای این ایرانیها یک جک تعریف کنی و حلا بدون آنکه سرش را بالا بیاورد، با لحنی کودکانه جواب داد: نچ. “»
جواب کودکانه حلا و بهت دیکتاتور عراق برای لحظاتی چهره بچهها را از هم باز کرد، اما به هر حال حواس بچهها جای دیگری بود. پس از لحظاتی دیدار تمام شد و صدام و دخترش به همراه عکاسها سالن را ترک کردند و زندانبانها هم جمع ۲۳ نفره ما را از سالن خارج و به در ادامه به زندان محل نگهداریمان انتقال دادند.
تا اینجای کار طبق نقشه صدام پیش رفته بود، اما جمع ما از این به بعد داستان، وارد صحنه شد و کار را تمام کرد.
ما بلافاصله پس از ورود به زندان دست به اعتصاب غذا زدیم و اعلام کردیم تنها در صورتی این اعتصاب را خواهیم شکست که ما را به ایران برنگردانند.
با وجود شکنجههای بسیاری که شدیم، اما هیچ یک از اعضای گروه ما حاضر به شکستن اعتصاب نشد تا اینکه از طرف عراقیها پس از پنج روز که تعدادی از بچهها در آستانه مرگ قرار گرفته بودند، به ما گفتند: “نمیروید که نروید، به درک، خودتان ضرر میکنید. ”
طی پنج روزی که در اعتصاب غذا بودیم، هنگام شکنجه تمام بچهها این نکته را به زندانبانان میگفتند که کسی ما را به زور به جبهه نفرستاده و ما حاضر نیستیم به این صورت به کشورمان برگردیم. و این شد که ما در عراق بیش از هشت سال ماندیم تا اینکه به فضل الهی به کشور برگشتیم.
تمامی این اسیران بین ۱۴ تا ۱۶ سال سن داشتند و از جمع ۲۳ نفره آنها ۱۷ نفر کرمانی بودند که الان همگی به جز سیدعباس سعادت که به رحمت خدا رفته، زندهاند.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:06:39.
|
لباسم ۷۲ وصله داشت… |
لباس را هر شش ماه یا سالی یک بار می دادند. طولانی بودن مدت جایی راد رلباس بودن وصله نگذاشته بود. یک بار وصله های لباسم را شمردم؛ ۷۲وصله بود، در انواع رنگهای مختلف!
اولین نماز در اسارت
اولین روزی که اسیر شدیم. یک لیوان آب دادند به هر نفر. نمی دانستیم آن را بخوریم یا بگذاریم برای گرفتن وضو. من ترجیح دادم با آن آب وضو بگیرم. همین که آماده شدم برای خواندن نماز، سوزش عجیبی در پشتم احساس کردم. تا آمدم به خودم بجنبم، نقش زمین شده بودم. سرم را که بالا برگرداندم، یکی از سرباز ها را دیدم. از آن به بعد، یکی را می گذاشتیم نگهبان و بعد می ایستادیم به نماز.
*
آب تصفیه نشده، بیماری انگلی، اسهال خونی را در صف اول مریضیها ی اردوگاه نشانده بود. خودم اسهال خونی گرفتم و بعد از دوماه بستری شدن، هنوز نفس راحتی از آن بیماری نکشیده بودم که دردی افتاد به پای راستم؛ آن قدر شدید که اجازة برداشتن یک قدم هم به من نداد. الان هم دست از سرم برنداشته است. چند قدم که راه می روم، درد همان پا، فریادم را بلند می کند.
*
یکی از آزاده ها که طرح فراربا ماشین آشغا لبر را ریخته بود، دستش رو شد. یادم هست که آن روز، سه شنبه بود. فرماندة اردوگاه ما راج مع کرد وسط محوطه؛ لابد برای عبرت گرفتن.اورا لخت کردند ودرزیر آفتاب سوزان، آب جوش روی بدنش ریختند. بعد روی شنهای داغ غلتش دادند. درآخر هم پاهایش را به ماشینی بستند و او را روی همان شنهای داغ کشیدند روی زمین.
راوی:ابوالقاسم پور رحیمی –خرم آباد
********
ایمان واتحاد
حرف حساب آنها این بودکه ما دست ازایمان واتحاد خود برداریم تا آنها با ما راه بیایند.می دانستیم که هرچه داریم، ازایمان است وآنها هرچه می خوردند، ازاتحادما است.
راوی: مسعود خلیلی
*******
امید ما
نشانة های دعاهایی که ازآن روزنه های دورازوطن، خارج می شد درپهنة ابی آسمان می نشست، امام بود وسلامت و پایداری و طول عمر عمرش. رحلتش قبل از آنکه ما را ناامید کند، به حکمتهای پوشیده خداوندی رهنمونمان کرد.
راوی: قربان- داراب
******
امام وآزاده ها
بعد ازرحلت حضرت امام راه و روش مسئولان اردوگاه تغییر کرد؛ حتی غذا بخور و نمیری را که می دادند، ترک می کردند. آنها کودن ترازاین حرفها بودند که بخواهند بفهمند که عشق به اما به دیوارة قلبهای ما حک شده است وخوردن یا نخوردن لقمه ای نان، آن را کم وزیاد نخواهد کرد.
راوی: نورمحمد کامل
*******
پیر زن
در بغداد، ما را گرداندند. مردمی که دو طرف خیابنا ایستاده بودند، با سنگ، چوب، سیب زمینی و… به استقبالمان آمدند. منظرة جالب توجهی که برای خودم اتفاق افتاد، این بود که پیر زن عراقی با اینکه جانی دربدن نداشت ودو نفر دستهایش را گرفته بودند، آهسته –آهسته خودش را به ماشین ما رساند و تف کرد هب طرف من.
*
درهمان منطقه که اسیر شدم، والین زجر را چشیدم. سوزاندن ریش تام رزمندگان اسلام، درد کمی نداشت.
*
لباس را هر شش ماه یا سالی یک بار می دادند. طولانی بودن مدت جایی راد رلباس بودن وصله نگذاشته بود. یک بار وصله های لباسم را شمردم؛ ۷۲وصله بود، در انواع رنگهای مختلف!
********
اختلاف انداختن
ازکارهای شیطانی دشمن دراردوگاه، سعی درجدا کردن برادران پاسدار، بسیجی وارتشی از هم واختلاف انداختن بین آنها بود. یک روزآمدند ودرهای آسایشگاه را قفل کردند وگفتند : تا سربازها، پاسدارها وبسیجی ها از هم جدا نشوند، درباز نمی کنیم.تعدادی مخالفت کردند.
آنهایی که مخالفت کرده بودند، یک هفته برایشان زندان بریده شد: زندانی که نه آب داشت ونه غذا.
سبزخدا بیرا نوند- خرم آباد
*********
تنبیه عراقیها
جدای ازشلاق کشیهای وحشیانه، گاه ما رامجبور به کارهایی می کردند که شاید تفریحی برای آنها بود. گاهی می گفتند که به خورشید نگاه گنیم، یا روی یک پا بایستیم. انداختن بچه ها درچاهها و جویهای فاضلاب، یکی دیگر از تنبیه های آنها بود.
حمید حیاتی –لامرد.
********
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:07:57.
|
مجبور شدند آزادمان بگذارند! |
داشتن مهر هم ممنوع شد. یک عده از بچه ها از قبل با خودشان مهر داشتند، اما اکثریت مهر نداشتند. برای همین مجبور شدیم از سنگ استفاده کنیم. روز که می رفتیم هواخوری، می گشتیم و سنگ هایی که برای مهر مناسب بود، برمی داشتیم. وقتی عراقی ها این را دیدند، گفتند: هیچ کس حق ندارد از توی حیاط همراه خودش سنگ ببرد توی آسایشگاه.
وقتی در بیست و سوم خرداد ماه ۶۷ در شلمچه اسیر شدم، یک روز نگه مان داشتند توی بصره، بعد منتقل مان کردند پادگان «الرشید» بغداد و توی سلول های خیلی تنگی جای مان دادند. ۲۰نفر را می ریختند توی سلول دو در دو یا دو در دو و نیم. آن قدر جا تنگ بود که بچه ها حتی نمی توانستند پای شان را دراز کنند. با این حال، نماز جماعت بچه ها ترک نمی شد. وقتی مأمور عراقی می آمد، آمار می گرفت و می رفت، ما تازه کارمان شروع می شد. می رفتیم سراغ برنامه های نماز و دعا.
برای هر سلول، سطل آبی می گذاشتند و یک لیوان، تا اگر کسی تشنه شد، آب داشته باشد. صبح ها هم در را برای بچه ها باز نمی کردند که بروند دستشویی، وضو بگیرند و نماز بخوانند. همه از همان آبی که برای خوردن گذاشته بودند استفاده می کردند. صورت شان را که می شستند، برای اینکه سلول بیشتر خیس نشود، دست ها را از لای میله ها می بردند بیرون و می شستند. هر طور بود، نماز جماعت در بین بچه ها ترک نمی شد.
بعد از هشت روز منتقل شدیم به اردوگاه ۱۲ تکریت. همان اول، حسابی کتک مان زدند. بعد توی هر آسایشگاه، ۱۵۰نفر را جا دادند که می شود گفت به هر نفر یک وجب و چهار انگشت جا رسید. نماز جماعت هم ممنوع شد. حتی گفتند: جمع شدن سه چهار نفر با همدیگر ممنوع است.
داشتن مهر هم ممنوع شد. یک عده از بچه ها از قبل با خودشان مهر داشتند، اما اکثریت مهر نداشتند. برای همین مجبور شدیم از سنگ استفاده کنیم. روز که می رفتیم هواخوری، می گشتیم و سنگ هایی که برای مهر مناسب بود، برمی داشتیم. وقتی عراقی ها این را دیدند، گفتند: هیچ کس حق ندارد از توی حیاط همراه خودش سنگ ببرد توی آسایشگاه.
ترفند جدید بچه ها جعبه های تاید بود که وقتی تمام می شد، کاغذش را پاره می کردند تا به عنوان مهر استفاده کنند. باز سر و صدای مأموران عراقی درآمد. هر کس کاغذ داشت تنبیه می شد. مجبور شدیم کار دیگری بکنیم؛ کاغذها را نگه داریم توی دست های مان تا وقتی می رویم سجده، آن را بگذاریم جای مهر و دوباره وقتی سر از سجده بر می داریم، کاغذ را بگیریم توی دست مان.
چند بار بین بچه ها و عراقی ها درگیری پیش آمد. هر بار، مأمورها مهر بچه ها را می گرفتند و حسابی کتک شان می زدند؛ اما بچه ها دست بردار نبودند. دوباره چیزی پیدا می کردند تا به جای مهر از آن استفاده کنند. این وضعیت یکی دو هفته ای ادامه داشت تا اینکه مأموران عراقی خسته شدند. وقتی دیدند در زمینه نماز حریف ما نمی شوند، مجبور شدند آزادمان بگذارند.
راوی : محمود گشتاسبى
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:11:33.
|
شهید اسارت |
عده اى با همه ابزار شکنجه با اشاره افسر به اسرا هجوم آوردند نمىدانم چقد زدند ولى همان می دانم که همه نقش بر زمین شده بودیم و هماره یا حسین و یا زهرا و اللَّه اکبر و … فریاد می کشیدیم. بدن ها ناى حرکتى نداشت، مجروحین هم کتک می خوردند فقط می دانستیم که شهادتین زمزمه می کنیم، اشهد ان لااله الااللَّه و اشهد ان محمداً رسول ا… و اشهد ان امیرالمؤمنین علیاً ولى اللَّه … «هوالرّؤف»
چند روزى از اسارت میگذشت، فصل جدیدى آغاز شده بود رزمندگان دیروز اسیران امروزند و لحظه لحظه هاى اسارت سختتر یی شد، از همه فشارها و خستگی ها و گرسنگی ها و تشنگىهاى شب عملیات و پس از آن که بگذریم آلام اسارت و برخوردهاى غیرانسانى و ناجوانمردانه عراقى ها همگان را متحیر کرده بود، شکنجه هاى جسمانى و رروانى و انواع تبلیغات سوء و تحقیر و توهین بیداد مىکرد در محکمه مجازات اسرا جز شلاق حاکم نبود اوایل اسارت جهنمى را ایجاد کرده بودند که آدمى آرزوى مرگ مىکرد، تاریکخانه اربیل و سلولهاى استخبارات بغداد و ناصریه با همه شکنجههاى مخوف و وحشتناکش به کمک منافقین و همه محدودیت ها و ممنوعیتهاى شدیدش که حتى اسرا را از نعمت آب و هوا و حقوق اولیه ى زنده ماندن محروم مىکرد خود حکایاتى جداگانه را مىطلبند، روزها و شبهایمان چون شام تار بىفرق شده بود آنچه هرگز از اسرا جدایى نداشت شلاق و شکنجه بود و ایجاد انواع فشارها و لاغیر، مجروحین جنگ تحمل مصائبى مضاعف را به بلنداى روح مقاوم خویش هموار مىکردند هزاران درد و جز توکل و توسل ما را درمانى نبود و کس آرامش دل ریشمان نمىداد جز ذکر قدسى آن مهربان، در تنهایى اسارت با هم تنگناها و وحشىگرىهاى ناجوانمردانه عراقىها فقط خدا آرامشمان مىداد، اگر خاطرات تلخ آن ایام را رقم زنیم کتابى است مستقل با حوادث و وقایع بىشمارش.
آرى ناگفتنی هاى اسارت را به تصویر عینى درآوردن کارى صعب و مشکل است اسارت هر گوشهاش جلوههاى درد و بلا را تداعى مىکرد چرا که البلاء للولا، هر روز پردردتر از روز قبل مرگى تدریجى به همراه داشت و ارمغانى جز شکنجه را بر اسیران حمل نمىکردند، هماره شلاقها بر ابدان نحیف مىرقصیدند و حاکمان ظلم جز منطق کتک کارى و تأسى از قوام نابکار ضد علوى عشقى در سر نداشتند، دنیاى اسارت با همه عوالم فرق میکرد یاد اسارت کاروانیان جامانده از قافله سالار عشق حسین ۷ بن على ۷ تداعى مىشد، کبودى ابدان اسراى کربلاى حسین در دلها غوغا مىکرد. درونى آتشین به آه دل زینب همنوا و همناله مىشد و فقط مىسوخت و مىساخت. اسرا را برهنه بر روى شنهاى داغ تابستان عراق در رمادیه داخل محوطه اردوگاه به حالت سجده نشاندند. شلاق به دستان و باتوم به دستان در مستى غرور حیوانى خود قهقهه هاى شیطانى سر مىدادند و گه گاهى افسران با همه قساوتهاى جلاد گونه و ناجوانمردانگى کلامى به تحقیر و تمسخر مىراندند و بر پیروزى ظاهریشان بر اسیر گرفتنمان فخر مىفروختند و با چوبدستىشان اشاره بر کوفتن شلاق بر ابدان و سر و روى اسرا مىکردند که آدمى به یاد چوبخیزان یزیدیان در محفل کاروان اسراى کربلا مىافتاد.
عده اى با همه ابزار شکنجه با اشاره افسر به اسرا هجوم آوردند نمىدانم چقد زدند ولى همان مىدانم که همه نقش بر زمین شده بودیم و هماره یا حسین و یا زهرا و اللَّه اکبر و … فریاد مىکشیدیم. بدنها ناى حرکتى نداشت، مجروحین هم کتک مىخوردند فقط مىدانستیم که شهادتین زمزمه مىکنیم، اشهد ان لااله الااللَّه و اشهد ان محمداً رسول ا… و اشهد ان امیرالمؤمنین علیاً ولى اللَّه …. فضایى معنوى ایجاد کرده بود، کارگران و خدمه ها هم در شکنجه شریک شده بودند و هر کس با هر چیزى که در دست داشت حواله مىکرد. لحظاتى بعد با کوله بارى از وسایل و تجهیزات مخصوص اسارت با کتک کارى روانه آسایشگاه همان کردند. تشنگى و بىرمقى و شکنجه ها و همه عذاب ها اسرا را خسته کرده بود چند دقیقه اى که در آسایشگاه جاى گرفته بودیم چندین بار دژبان هاى عراقى بىبهانه و با بهانه هاى مختلف کتک کاریمان مىکردند، یکى از اسرا به نام آقا مرتضى که از بچه هاى بسیجى گیلانى و اندکى هم در جبهه مجروح گردیده بود در گوشه آسایشگاه قرار داشت، عراقىها چند بارى به سراغش رفتند همان طور که همه کتک مىخوردیم، آقا مرتضى هم کتک مىخورد او فریاد مىکشید و جملاتى از جمله یا زهرا (س)، یا حسین ۷، اللَّه اکبر، خمینى رهبر، مؤمنین جهاد بنمایید در راه خدا، مرگ بر صدام، مرگ بر آمریکا و … مىگفت، لحظاتى بعد، پس از خروج عراقىها از آسایشگاه به کنار آقا مرتضى رفتم و بغلش کردم و او را بوسیدم و به ایشان گفتم: «عزیزم قدرى تحمل کن، توکل بر خدا کن، او آرام سرش را تکان مىداد و لحظاتى چند نگذشته بود که براى چندمین بار در آسایشگاه باز شد و دو نفر با لباس بهیار نظامى وارد آسایشگاه شدند در حالى که آمپولى نیز در دست داشتند ظالمانه به کنار آقا مرتضى رفتند دست و پایش را محکم نگهداشتند و سپس آمپولى را به زور به او تزریق کردند. حال خدا مىداند آمپول چى بود و چه مایهاى در آن وجود داشت ولى همین دیدیم پس از لحظاتى کوتاه آقا مرتضى آرام دراز کشیده و نقش بر زمین و آرام آرام به لقاءاللَّه پیوسته است. پیش خود گفتم:
یوسفا در حسن رویت مانده ام
واشگفتا خود به حیرت مانده ام
عالمى مجنون کردار تو است
صد زلیخا مست دیدار تو است
آقا مرتضى مانده بود و اسراى آسایشگاه، همان همرزمان دیروز جبهه و هم اسارتىهاى امروز که در دست اجنبىهاى از خدا بىخبر ناى نفس کشیدن را ندارند، خدایا سکوتى مرگبار همه اسرا را در خود غرق نموده بود آقا مرتضى نه تکبیرى مىگفت و نه فریاد و کلامى از او صادر مىگشت نگاه معصومانه ولى غرق در کینه دشمن شدت غم جانکاه این فقدان را مضاعف مىنمود، بىانتظار نبود که هر کس آینده نه چندان دورش را چنین ترسم بنماید، در این درد، همگان مات و مبهوت به جنازه مطهر شهید آقا مرتضى خیره شده بودیم که عراقىها جنازه عزیز شهیدمان بسیجى قهرمان را داخل پتو پیچیدند و از اردوگاه خارج کردند و گفتند که پشت خاکریزهاى اطراف کمپ اسرا دفن کردیم.
آرى چنین شد که آقا مرتضى همچون آقاى مظلومان تاریخ آقا موسى ابن جعفر ۷ با هزار درد و شکنجه و غربت به شهادت رسید.
البته بی جهت نیست که بگوییم چندین مورد اسیرانى که اینچنین در دار غربت و اسارت به شهادت رسیدند و بر ما آلامى مضاعف به ارمغان آوردند و از آن موارد محمد آقا از گیلان و احمد آقا از خراسان و … را که همه خاطراتى دردناک بر سینه ما حک کردهاند یادآور شویم و یاد زنده آنها را در پیروى از فرامین اسلام و مستحکم ماندن بر خط توحید و ولایت پاس بداریم.
سائل «آزاده، عیسى مراد>>
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:03:14.
|
مرگ قسطی در عراق |
مجددا شش سپاهی، چهار ارتشی و دو روحانی آورده شدند و از طرف اقوام و دوستان و آشنایان هدیه شدند. آن عزیزان نیز چون دیگر برادران به فیض شهادت عظیمی رسیدند. من و عده دیگری از برادران را که برای تماشا برده بودند به حالت بیهوشی و اغما به زندان برگرداندند ….
آقابالا رمضانی را از روزهای اسارت گفته و خواهید خواند قصه، افسانه و یا قسمتی از یک فیلم ترسناک نخواهد بود، این نوشته خاطرات یکی از سربازان حضرت روح الله است که از روزهای سخت اسارتش و شکنجه هایی که توسط منافقین شده است گفته که واقعا اگر نبود عشق به خدا نمیشد زیر این عذابها لحظهای تحمل کرد و سری را فاش نکرد.
*ما عدهای از برادران ارتشی بودیم که ماموریت بازگرداندن حدود چهل بدن مطهر و منور از شهدای عملیاتهای گذشته را داشتیم. در محور پیرانشهر در منطقه آلواتان بود که افراد کومله یکی از تانکهای ما را زدند، در همان هنگام که میخواستم خودم را از تانک بیرون بیندازم کتف راستم هدف تیر آن کوردلان قرار گرفت و به همین صورت به اسارت افراد وحشی و خونخوار حزب کومله درآمدم.
اینکه میگویم وحشی و خونخوار، غلو نیست. برایتان توضیح میدهم اعمالی را که اینها با اسیرانشان داشتند یک گرگ درنده گرسنه با شکارش ندارد. شما هر حیوان وحشی را که در نظر بگیرید پس از یک شکار و شکم سیری، آرام میشود و تا مدتی به کسی کاری ندارد اما باور کنید این از خدا بیخبران کارهایی میکردند که فکر میکنم صهیونیستها هم از این اعمال شرمشان بیاید.
حدود یک سال و چندی که در دست آنها اسیر بودم به انواع و اقسام و به هر مناسبتی شکنجه شدم. شما شکنجههایی را که در زمان شاه ملعون توسط ساواک انجام میگرفت شنیدهاید اما انگار هر چه تمدنها پیشرفت میکند و ادعاهای آزادی، در بوقهای تبلیغاتی گوش مردم دنیا را کَر میکند، نوع شکنجهها و فشارها و قلدریها و بیرحمیها هم پیشرفت میکند. همان اول اسارت که به پایگاه منتقل شدم، گفتند هیچ اطمینانی در حفظ اینها نیست، به همین خاطر پاشنههای هر دو پایم را با مته و دلر سوراخ کردند و برادران دیگر را هم نعل کوبیدند و با اراجیف و فحاشی بر این عملشان شادمانی میکردند. بعد از ۱۸ روز قرار شد ما را به سبک دموکراتیک و آزادانه!! محاکمه و دادگاهی کنند.
یادم میآید در یکی از عملیاتها تعدادی اسیر عراقی را از جبهه گیلان غرب آورده بودند، یکی از برادران، کمپوتی را که تازه باز نموده بود به یکی از اسرا که ابراز تشنگی کرد، داد و رویش را هم بوسید. آن اسیر مات و مبهوت مانده بود و از این حرکت نمیدانست باید تشکر کند یا از شرمندگی بمیرد. از این نمونهها شاید بسیار دیده و حتما شنیدهاید. نه اینکه بخواهم رفتارها را مقایسه کنم چون اصلا قابل قیاس نیست ولی حد ایثار و گذشت را از یک طرف و کمال خشونت و بی رحمی و شقاوت را از طرف دیگر دیدن، خود مشخصه حقانیت هدف و مسیر است. بدوش گرفتن مجروح اسیر عراقی کجا و نعل زدن به پاشنه پا به خاطر فرار احتمالی کجا.
روز دادگاه رسید، رئیس دادگاه، سرهنگ حقیقی را که همان اوایل انقلاب فرار کرده بود شناختم و محاکمه بسیار سریع به انجام رسید. چون جرم محکومین مشخص بود – دفاع از حقانیت اسلام و جمهوری آن و ندادن اطلاعات- و بالطبع حکم هم مشخص، عدهای به اعدام فوری و بقیه هم به اعدام قسطی (یعنی به تدریج) محکوم شدیم. حکم ما که اعداممان قسطی بود به صورت کشیدن ناخنها، بریدن گوشتهای بازو و پاها، زدن توسط کابل، نوشتن شمارهای انقلابی! توسط هویه برقی و آتش سیگار به سینه و پشت و … و تمامی اینها بی چون و جرا اجراء میشد. که آثارش بخوبی به بدنم مشخص است.
یک بار که ناخنهایم را میکشیدند طاقتم تمام شده بود و دیگر میخواستم اعتراف کنم و هر چه که میدانستم بگویم، اما یکی از برادران سپاهی که با هم بودیم به نام برادر سعید وکیلی، میگفت ما فقط به خاطر خدا آمدهایم خود داوطلب شدهایم که بیاییم پس بیا شرمنده خدا و خلق او نشویم و لب به اعتراف باز نکنیم. سوره والعصر را برایم خواند و ترجمه کرد، آب سردی بود که بر آتش بی طاقتم ریخته شد، پس از آن جریان بود که سه تا دیگر از ناخنهایم را کشیدند و با نمک مرهم گذاشتند و پس از اینکه مقدار زیادی با کابل زدند باز برای به درد آوردن بیشتر بدنم در حضور دیگر برادران، مرا برهنه در دیگ پر از آب نمک انداختند و بیش از نیم ساعت وادارم کردند که در آن بمانم و سپس برای عبرت دیگر برادران، مرا در سلولی عمومی انداختند.
فکر میکردند من معدن تمامی اسرار ایران هستم. لذا از شکنجه بیشتری هم برخوردار میشدم. البته بعد از هر شکنجه مدتی به مداوایم میپرداختند آن هم نه به خاطر خود من و یا دیگران بلکه به خاطر اینکه یک مقداری از پوستم ترمیم شود تا بتوانند مجددا شیوه تازهتری را اعمال کنند. شاید فکر کنید این چیزها را برای جلب احساسات و عواطف شما خوانندگان عزیز میگویم اما اینها همه حقیقت محض است و دنیا باید از این همه پستی و رذالت و کثافتی که دامنگیرش شده شرم نماید و منادیان دروغین حقوق بشر بفهمند که در این منجلاب بیش از هر کسی خودشان غوطه ور و مورد تمسخر بشریتند. اینها را که میگویم تنها برای سندیت در تاریخ آیندهگان است. دنیا بشنود که پای گرفتن اعتراف از یک اسیر، به وسیله تیغ موکت بری سینهاش را بریده و کلیهاش را در میآوردند.
و این شکنجهها تنها برای من نبود هر که مقاومت بیشتری داشت شکنجهاش بیشتر بود و این اصلی از اصول حیوانیشان شده بود و اصل دیگر اینکه مردان باید بجنگند و زنان اعتراف بگیرند. هر چه بیشتر فکر کنی که اساسا اعتقاد اینان بر چه مبنایی است کمتر به نتیجه میرسی، آیا مارکسیستند؟ آیا نازیست یا فاشیستند؟ یا چنگیز و آتیلا و دیگر خونخواران سلف خود را اسوه قرار دادهاند؟ من شاهد جنایاتی بودم که گفتنش نیز مشمئز کننده و شرم آور است…
مرسوم است به میمنت ازدواج نوجوانی، جلو پایش قربانی ذبح شود. این رسم را کومله نیز اجرا میکرد با این تفاوت که قربانیها در اینجا جوانان اسیر ایرانی بود. چند نفر از ما را برای دیدن عروسی دختر یکی از سرکردگان بردند پس از مراسم، آن عفریته گفت: باید برایم قربانی کنید تا به خانه شوهر بروم، دستور داده شد قربانیها را بیاورند. شش نفر از مقاوم ترین بچههای بسیج اصفهان را که همه جوان بودند، آوردند و تک تک از پشت سر بریده شدند، این برادران عزیز مانند مرغ سربریده پر پر میزدند و آنها شادی و هلهله میکردند. ولی آن بی انصاف باز هم تقاضای قربانی کرد. مجددا شش سپاهی، چهار ارتشی و دو روحانی آورده شدند و از طرف اقوام و دوستان و آشنایان هدیه شدند. آن عزیزان نیز چون دیگر برادران به فیض شهادت عظیمی رسیدند. من و عده دیگری از برادران را که برای تماشا برده بودند به حالت بیهوشی و اغما به زندان برگرداندند ولی شنیدیم تا پایان مراسم عروسی ۱۶ نفر دیگر را هم در طی مراحل مختلف قربانی هوسرانی شیطانی خود کرده بودند. ننگ و نفرین ابدی بر شما که اگر تنها قانون جنگل را هم مبنای خود قرار میدادید اینچنین حکم نمیکردید.
بله، بزرگترین جرم همگی ما این بود که میخواستیم دست اینان را از سر مردم مظلوم و مسلمان کُرد آن منطقه کوتاه کنیم چرا که به قول حضرت امام «آنها کردستان را به فساد کشاندند و مردم کردستان را به طرز وحشتناکی اذیت و آزار کردند، آنان اموال مردم را غارت کردند و همه را کشتند.» اگر انسان از شنیدن این حرف که آنها میخواستند حاکمیت آن منطقه را بدست گرفته و بر سر مردم مسلمان و غیور کردستان که ذخایر انقلابند حکومت کنند، برخود بلرزد و در دم جان بسپرد هیچ جای شگفتی نخواهد بود چونکه ما در این مدت چیزهایی را دیدیم که حتی شنیدنش هم ممکن است برای شما سنگین باشد. یک نمونه را برایتان عرض میکنم.
قبلا اسمی از برادر سعید وکیلی برده بودم. ماجرائی را که بر سر این برادر آورده شده است نقل میکنم. همان طور که در بالا هم گفتم تنها برای ثبت در تاریخ و اعلام آن به تمام دنیاست که این صحبتهار ا میگویم. شاید که بشنوند و من باب دلخوشی تنها همین یک عمل را محکوم کنند. از مقاوم ترین افراد، سعید وکیلی، سرگرد محمد علی قربانی، سرگروهبان جدی و دو خلبان هوا نیروز بودند که اغلب اوقات اینها زیر شکنجه بودند. سعید ۷۵ روز زیر شکنجه بود، ابتدا به هر دو پایش نعل کوبیده و به همین ترتیب برای آوردن چوب و سنگ به بیگاری میبردند. پس از دادگاهی شدن محکوم به شکنجه مرگ شد بلکه اعتراف کند. اولین کاری که کردند هر دو دستش را از بازو بریدند و چون وضع جسمانی خوبی نداشت برای معالجه و درمان به بهداری برده شد و پس از چند روز که کمی بهبودی یافته بود آوردندش و مجددا اعتراف گرفتن شروع شد.
همانطور که گفتم این بهداری بردن و معالجه کردن هایشان به خاطر این بود که مدت بیشتری بتوانند شکنجه کنند والا حیوانات وحشی را با ترحم هیچ سنخیتی نیست. پس از آن معالجه سطحی، با دستگاه های برقی تمام صورتش را سوزاندند، سوزاندن پوست تنها مقدمه شکنجه بود به این معنی که مدتی میگذرد تا پوستهای نو جانشین سوخته شده و آن وقت همان پوستهای تازه را میکندند که درد و سوزندگیاش بسیار بیش از قبل است و خونریزی شروع میشود و تازه آن وقت نوبت آب نمک است که با همان جراحات داخل دیگ آب نمک میاندازند که وصفش گذشت. تمام این مراحل را سعید وکیلی با استقامتی وصفناپذیر تحمل کرد و لب به سخن نگشود.
او از ایمانی بسیار بالا برخوردار بود و مرتب قرآن را زمزمه میکرد. استقامت این جوان آن بیرحمها را بیشتر جری میکرد. انگار مسابقهای بود بین تمام مردانگی، با تمامی نامردیها و شقاوتها، هر چند که سعید را با سنگدلی هر چه تمامتر به شهادت رساندند اما در این مسابقه تنها سعید بود که تاج افتخار پیروزی را بر سر گذاشته و بر بال ملائک به ملاء اعلی پیوست.
تنها به آخرین قسمت از زندگی سعید وکیلی میپردازم که اگر سراسر زندگیاش هم درسی نباشد همان اواخر دنیایی از ایثار و گذشت، مروت، و مردانگی، استقامت و شجاعت را به تمام ما آموخت و نمودی از عشق و ایمان را جلوهگر ساخت. او که دیگر نه دستی، نه پائی، نه چشمی و نه جوارحی سالم داشت با قلبی سوخته به درگاه خدا نالید که خدایا مپسند اینچنین در حضور شیاطین افتاده و نالان باشم دوست دارم افتادگیام تنها برای تو باشد و بس…
خداوند دعایش را اجابت نمود. سعید را به دادگاه دیگری بردند و محکوم به اعدام گردید. زخمهایش را باز کردند و پس از آنکه با نمک مرهم گذاشتند داخل دیگ آب جوش که زیرش آتش بود انداختند و همان جا مشهدش شد و با لبی ذاکر به دیدار معشوق شتافت. اما این گرگان که حتی از جسد بیجانش نیز وحشت داشتند دیگر اعضایش را مثله نمودند و جگرش را به خورد ما که هم سلولیش بودیم دادند و مقداری را هم خودشان خوردند و بدنش را …
الله اکبر… لااله الا الله … اینکار تنها برای او نبود رسمی شده بود برای هر کس زیر شکنجه جان میسپرد البته ناگفته نماند مقداری را هم برای امام جمعه ارومیه فرستادند. درود به روان پاک تمامی شهیدان بالاخص شهید سعید وکیلی.
*قبل از آزادی ما، دو تن از خلبانان هوانیروز در آن حوالی که ما بودیم مشغول گشت زنی بودند. افراد کومله با لباس مبدل به آنها علامت میدادند و آنها نیز بر زمین مینشینند افراد کومله یکی از خلبان ها را دستگیر میکند و خلبان دیگر که طی درگیری زخمی هم میشود به پایگاه برگشته و گزارش ما وقع را می دهد. بعد از چندین روز هواپیماهای شناسائی منطقه را شناسایی میکنند و برادران رزمنده طی یک عملیات آن منطقه را آزاد و در نتیجه ما نیز آزاد شدیم. آن موقعی که عملیات صورت میگرفت و افراد کومله فراری و متواری میشدند من بیهوش بودم و در هواپیما بود که به هوش آمدم و فهمیدم آزاد شدهام. به علت جراحات بسیار سنگینی که داشتم امکان معالجهام در تهران نبود بعد از ۲۴ ساعت به وسیله بنیاد شهید به آلمان فرستاده شدم. همراه من عده دیگری از برادرانی که آنها نیز در این عملیات آزاد شده بودند به آلمان آمدند. مدت کمی گذشت تا الحمدالله بهبودی حاصل شد و برگشتم ولی برادرانی بودند که هر دو دست و هر دو پایشان ناقص شده بود و یا چشمهایشان را در آورده بودند، آنها ماندند تا معالجه شوند.
موقعی که آزاد به خانه برگشتم کسی را دور و برم نداشتم چون پدرم در زمان شهید نواب صفوی توسط ایادی استعمار شهید شده بود و مادرم همان موقع که شنیده بود بدست کومله اسیر شدهام سکته میکند و تا به بیمارستان میرسد به رحمت ایزدی میپیوندد. در این مدت که اسیر بودم برادرم که خلبان بود به شهادت میرسد که جنازهاش هم پیدا نشد. شوهر خواهرم همراه با دو تا از بچههایش به شهادت رسیدند. و یکی دیگر از فرزندانش هم به دست مزدوران صدامی اسیر است. تنها من ماندهام و یکی دو نفر دیگر از افراد خانواده که خودم هم الان در خدمت ملت قهرمان منتظر اعلام حمله هستم تا به یاری خداوند همراه دیگر رزمندگان راه قدس را از کربلا باز کنیم انشاءالله باشد که خداوند لیاقت شهادت را نصیب بنده حقیر خودش بفرماید.
والسلام علیکم و علی عبادالله الصالحین
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:02:30.
ناگهان با فشار آب، خاک و گل و باروت با رنگ سیاه از سرم به روی زمین ریخته شد و نفسی کشیدم تا میخواستم سرم را بشویم ناگهان مرا از زیر دوش بیرون کشیدند و در حالی که هنوز آب و گل از سرم میریخت، حولهای به من دادند تا سرم را خشک کنم….
مهدی طحانیان، نوجوان سیزده ساله ای بود که در عملیات بیت المقدس در نوزده اردیبهشت ۱۳۶۱ به اسارت دشمن بعثی درآمد. مهدی همان نوجوانی است که یک سال پس از اسارت، در برابر درخواست۹۵۲۰۱_۵۹۸ خانم خبرنگاری بی حجاب برای مصاحبه، خطاب به شرط مصاحبه را محجبه شدن آن خبرنگار قرار داد و او مجبور شد تا حجاب خود را رعایت کند و همرزمش علیرض ا رحیمی شعر زیر را خواند:
ای زن به تو از فاطمه این گونه خطاب است ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است
خاطرات مهدی طحانیان که پس از دوران اسارت ادامه تحصیل داد و لیسانس علوم سیاسی گرفت ـ که اکنون از وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی بازنشسته شده ـ از روزهای اولیه اسارت و توصیف او از خرمشهر چند روز پیش از آزادی شنیدنی است. البته خاطرات مهدی به زودی از سوی انتشارات پیام آزادگان چاپ و منتشر خواهد شد، خاطراتی شنیدنی و گاه، بی نظیر که به مناسبت حماسه فتح خرمشهر گوشه هایی از آن را که با خبرنگار ما در میان گذاشته است، تقدیم حضور می کنیم:
پس از آنکه با آتش کاتیوشا که در چند قدمی آتشبار آن بودیم، مستفیض! شدیم، وقتی به یکدیگر نگاه کردیم از چهرههایمان تنها سفیدی چشمانمان معلوم بود و بقیه چهره از دود و خاک و باروت، سیاه شده بود. تازه این حکایت چهره بود و لباسها و موهایمان که قسمت هیچ کافر و مسلمانی نشود که اصلا دیدن نداشتند. گوشهایمان هم حکایت دیگری داشتند، چون کاتیوشا چهل گلوله خود را در حالی که دست و پا بسته در چند قدمی قبضه کاتیوشا بودیم، شلیک کرد. با هر شلیک کاتیوشا، مرگ خود را از خدا میخواستیم ولی لامصبها انگار تمامی نداشتند. اینها به خاطر این بود که به ما بفهمانند شوخی ندارند و حتی میتوانند ما را برای تنبیه و گوشمالی، از پشت جبهه و نزدیکی بصره، به جبهه برگردانند و با ما این کار را بکنند، ولی تصمیم خود را گرفته بویدم و من از خودم خبر داشتم که به هیچ وجه تسلیم خواستههایشان نمیشدم.
همان لحظه معروف که خبرنگار زن مجبور به رعایت حجاب شد
آن روز که دو، سه روز از اسارتم گذشته بود، پس از آن داستان آتشبار کاتیوشا، بلافاصله ما را که سه، چهار نفر بودیم، سوار جیپ کردند و حرکت دادند. کمکم به خرمشهر نزدیک میشدیم و از دور، تک تک ساختمانهایی که سرپا بودند دیده میشدند. در نخلستانهای میان راه، آنقدر نیرو بود که انسان، حیرت میکرد. در یک جایی متوقفمان کردند. نیروهای آن محل را ـ که حدود یک تیپ بودند ـ جمع کردند. کسی که فرماندهی همراهان ما را بر عهده داشت، بلندگو را گرفت و شروع کرد به سخنرانی که: این طفلی را که میبینید، شش ساله است و او را به زور از مهدکودک آوردهاند به جبهه. شما باید بدانید که نیروهای ایرانی همه به زور و اجبار به جبههها میآیند و هیچ انگیزهای برای جنگ ندارند. ایران که با کمبود نیرو روبهرو شده و همواره از شما شکست میخورد، مجبور است به مهدکودکها برود و اطفالی مانند این کودک شش ساله را از آنجا به جبهه بفرستد… .
او همچنان میگفت و نیروهای عراقی با تعجب به من نگاه میکردند. به من که به زعم او شش ساله بودم و از مهدکودک، به جبهه آورده بودند، این نمایشها برایم تکراری بود و در این دو، سه روز اسارت، چند بار با این نمایشها برخورد کرده بودم و میدانستم که چگونه او را «کنف» کنم.
فرمانده در برابر حیرت و بهت سربازان عراقی، به من گفت که خودم جریان به جبهه آوردنم را تعریف کنم. بلندگو را به من واگذار کرد، با توکل بر خدا شروع کردم به صحبت:
ـ من سیزده سالهام و با میل خود برای دفاع از وطن و انقلاب اسلامی به جبهه آمدهام و هیچ کس مرا به زور به جبهه نیاورده است، بلکه من با اصرار و گریه برای اعزام، با رزمندگان همراه شدهام… .
ناگهان نیروهای عراقی مات و مبهوت شدند و دهانهایشان از تعجب بازماند. گاهی به من و گاهی به بغلدستیهایشان نگاه میکردند و شگفتزده بودند.
فرمانده و نیروهای ویژهای که با ما بودند، عصبانی شدند و مترجم هم چپ چپ به من نگاه میکرد و یواش میگفت: مهدی! چه کردی؟ تو را میکشند.
آزاده بزرگوار مهدی طحانیان
من لحظهای نترسیدم و خود را نباختم. با غیض و خشم بلندگو را از من گرفتند و دوباره سوار جیپ شدم و حرکت کردیم. وارد خرمشهر که شدیم، دلم سوخت چون از زیبایی آن شهر بندری، بسیار شنیده بودم ولی میدیدم که شهر کاملا ویران شده است و به جز چند ساختمان سر پا، هیچ ساختمانی پابرجا نبود. تازه ساختمانهایی که پابرجا بودند، هم پر از سوراخ بودند که نشان از ترکشها و بمبارانها بود. شهر از بس خراب شده بود، نمیشد تشخیص داد کجا خیابان است و کجا خانه. خانههای ویرانشده، جولانگاه تانکها و نفربرها و کاملا همسطح زمین شده بودند. از نظر نیرو هم، تا چشم کار میکرد، نیرو بود که مثل مور و ملخ در شهر پراکنده بودند؛ آن هم با حالت آماده و مسلح.
در بین نیروها، افرادی بسیار تنومند و قبراق دیده میشدند که روی لباسهایشان نوشته شده بود: «حرس الجمهوریه» یا «قوات الخاصه» که نیروهای ویژه و گارد ریاستجمهوری بودند. با دیدن آنها دریافتم که عراق برای رویارویی با حمله رزمندگان اسلام، حتی نیروهای گارد صدام را هم به خرمشهر آورده است.
از نظر تجهیزات نظامی هم، تانک و نفربر و توپ و … در شهر جولان میدادند و یا در حال آماده شدن بودند. در میان آنها، تانکها و نفربرهای بسیار نویی بودند که هنوز…. آنها برداشته نشده بود و حتی پلاستیکشان هم دست نخورده بودند.
با دیدن آن همه نیرو و تجهیزات، یک لحظه به خودم گفتم: خدایا بچههای ما چگونه میخواهند با این همه نیرو و تجهیزات بجنگند و خرمشهر را بگیرند؟ خدایا مگر خودت کمک کنی. جیپ ما متواری در شهر حرکت کرد و من با دیدن این صحنهها، همه چیز دستم آمد که عراق، به هیچ وجه نخواهد گذاشت خرمشهر، آزاد شود. پس از چند دقیقه، جیپ متوقف شد و من را از آن پیاده کردند و دو، سه نفر همراهم را در همان جا گذاشتند. من بودم و چند نفر از نیروهای ویژه و فردی که فرماندهی آنان را بر عهده داشت و یک مترجم که گویا عراقی بود؛ اما بسیار خوب فارسی حرف میزد و ترجمه میکرد. من در میان آنان بودم و از میان محلها و خانههایی که سرپا بودند، رد میشدیم؛ آن هم از سوراخهایی که در دیوارهای بین خانهها بود و من که قدم کوتاه بود، به راحتی از سوراخها رد میشدم، ولی آنها که قدهای بلندی داشتند، مجبور بودند با خم شدن، رد شوند.
پس از مدتی پیادهروی در میان خانهها و ساختمان مخروبه به کنار رودخانه رسیدیم و درون ساختمانی شدیم بزرگ و چند طبقه که جای جای آن نشان از ترکشهایی داشت که در جنگ به آن خورده بود.
نمیدانستم آن محل کجاست. آسانسوری بود که داخل آن شدیم و ما را به زیرزمین برد. در آسانسور که باز شد، چند نفر که بسیار تنومند و هیکلی بودند، شروع کردند به تفتیش نیروهایی که مرا آورده بودند و حتی اسلحه آنها را هم گرفتند. سپس ما را به کمی جلوتر هدایت کردند و فرمان توقف در پشت در بزرگی دادند که بسته بود.
نمیدانستم چه میشود و چه اتفاقی خواهد افتاد یا چه کسی میخواهد مرا ببیند و به من چه خواهد گفت؛ اما از آن همه پرستیژ و تفتیش، معلوم بود که اینجا شخصیت برجستهای از عراق است و یا اتفاق خاصی میافتد. یک ذره هم نمیترسیدم، چون خودم را برای همه چیز آماده کرده بودم و از لحظه اول اسارت با خود شرط کرده بودم که تنها در اندیشه عزت جمهوری اسلامی ایران باشم و اجازه ندهم آنها مرا به خوراک تبلیغاتی خود تبدیل کنند.
چند دقیقه بدون آنکه بدانم آنجا کجاست و چه خواهد شد، در همان محل، ایستادیم و هیچ کس هم حرفی نمیزد و من که زیرچشمی افراد اطرافم را نگاه میکردم، میدیدم که هیچ کس تکان نمیخورد؛ انگار مجسمه بودند! و این در حالی بود که نیروهای ویژه آن محل، پیرامون ما را احاطه کرده و خشک و نظامی به من نگاه میکردند.
مهدی طحانیان در سیزده سالگی زمانی که به اسارت گرفته شده بود
ناگهان آن در بزرگ باز شد و سالنی بزرگ و کشیده در برابر چشمانم ظاهر شد، با یک میز بزرگ بیضی شکل در وسط آن که دورتادور میز افراد ارتشی نشسته بودند و از قبه و درجههایشان معلوم بود که باید فرماندهان یگانها و لشکرهای عراقی باشند. روی دیوارها هم نقشههای بسیار بزرگ نظامی چسبیده شده بود. در قسمت ته سالن و بالای میز، فردی ارتشی با هیکل درشت و لباس نظامی که دهها قپه بر دوش و سینه داشت در حال توضیح دادن نقشهای بود که در مقابلش بود و همه، سراپا گوش بودند و محو سخنان او. فهمیدم آنجا اتاق جنگ عراق است.
پس از چند دقیقه که همانجا جلوی سالن ایستاده بودیم و او توضیح میداد، با پایان گرفتن سخنانش روی صندلی خود نشست. بعد نگاهش که به من افتاد، شروع کرد به خندیدن. بلند شد و در حالی که میخندید به طرف من آمد. هرچه به من نزدیک میشد، صدای خندههایش بیشتر میشد و وقتی به من رسید، دیگر قهقهه میزد و ریسه میرفت.
بقیه فرماندهان هم با قهقهههای او شروع کردند به خندیدن و قهقهه و این در حالی بود که مرا نگاه میکردند و به یکدیگر نشان میدادند. اتاقش پر شد از قهقهه و صدای شلیک خندههای مستانه او و فرماندهان عراقی داخل سالن. نمیدانستم به چه میخندند، اما خیلی خشک ایستاده بودم. سرم بالا بود و خودم را محکم نشام میدادم و پلک نمیزدم، نکند نشانه ضعف من باشد.
به من که رسید، همچنان قهقهه میزد که همه اتاق با قهقهههای او میلرزید. چند لحظه بعد، جملهای به زبان عربی به سربازها گفت و ناگهان مرا کشیدند و از کنار او بردند. نمیدانستم کجا میبرندم. پس از یک راهرو، دری باز شد و دیدم حمام است که در یک لحظه مرا به داخل آن هل دادند. سرم را زیر دوش گرفتند و آب را باز کردند!
ناگهان با فشار آب، خاک و گل و باروت با رنگ سیاه از سرم به روی زمین ریخته شد و نفسی کشیدم تا میخواستم سرم را بشویم ناگهان مرا از زیر دوش بیرون کشیدند و در حالی که هنوز آب و گل از سرم میریخت، حولهای به من دادند تا سرم را خشک کنم. همانطور که سرم را خشک میکردم، مرا دوباره به همان سالن و نزد آن فرمانده که نمیدانستم چه کسی است، بردند؛ این جریان فقط چند دقیقه طول کشید چون وقتی به آنجا رسیدم، او هنوز در همان محل ایستاده بود.
به او که رسیدم و مقابلش ایستادم، دوباره از سر تحقیر خنده ای زد که باز هم اطرافیان او هم شروع کردند به خنده. از من پرسید که چند سالهام و مترجم برای من ترجمه کرد. پرسید: چه جوری به جبهه آمدم؟ گفتم: داوطلبانه و با خواست خود به جبهه آمدهام. (متطول) او باز هم قهقهه زد و در بن قهقهههایش از من پرسید که آیا تو با این سن و سال نترسیدی به جبهه بیایی و با این پهلوانان و قهرمانان بجنگی؟
ناگهان خدا به دلم انداخت که پاسخ او را بدهم؛ آن هم پاسخی دندانشکن. گفتم: ما که نیامدهایم با هم کشتی بگیریم. اینجا صحنه جنگ است. شما یک تیر میاندازید و من هم یک تیر. چون من کوچک و دارای هیکل ریزی هستم، از تیرهای شما در امان خواهم بود، اما شما که هیکلهای درشت دارید به راحتی هدف تیرهای من قرار میگیرید.
مترجم سخن مرا در حالی که میلرزید و رنگ چهرهاش سفید شده بود، ترجمه کرد و آن فرمانده با شنیدن جمله مترجم، ناگهان خنده بر لبش خشکید و صدای قهقههاش خاموش شد و آن همه سرمستی و غرور، محو شد.
نگاهی خونآلود به من کرد. انگار تیر خلاصی به او زده باشم، قاتی کرد و خیلی به او برخورد. یکی از دلایل آن، این بود که من یک نوجوان سیزده ساله اسیر، با آن جثه نحیف و لاغر که چندین روز شکنجه شده و بدون آب و غذای درست حسابی رنجها کشیده بودم و با آن وضع لباس و سر و صورت، او را در برابر آن همه فرماندهانش، کنف کرده و پاسخی دندانشکن به او داده بودم.
نگاهش شیطانی و غضبناک بود، ولی من اصلا خم به ابرو نیاوردم و خود را به خدا سپردم، چرا که میدانستم این پاسخ را خدا به من الهام کرده بود. با عصبانیت جملهای به زبان عربی به مأموران گفت و برگشت و رفت تا سر جایش بنشیند. وقتی برگشت، احساس کردم شکسته شده است آن هم در میان آن همه فرمانده و نیروهای خود.
مرا سریع از آنجا دور کردند و در بالا از راه خرابهها به جیپ رساندند. در بین راه، مأموران که بسیار عصبانی بودند، چپچپ به من نگاه میکردند و با غضب و خشم و عجله من را همراهی میکردند. مترجم هم شروع کرد به هشدار که: مهدی! چه گفتی؟ چرا این کار را کردی؟ نمیدانی این کی بود؟ تو را خواهند کشت. چرا به خودت رحم نکردی؟
اما من تنها به انگیزه اسلام و رضایت امام خمینی(ره) فکر میکردم و تنها به فکر اندیشه عزت اسلام و انقلاب بودم. با سخنان مترجم دریافتم که به خوبی آن فرمانده را شکست دادهام وخود را برای شهادت آماده کردم.
در راه بازگشت باز هم شاهد نیروهای مزدوران و مسلح و آماده و تجهیزات بیشمار عراق در خرمشهر بودم و در حالی که از کار خودم خوشنود بودم احتمال نمیدادم که خرمشهر آزاد شود. مگر آنکه خدا کمک کند. این موضوع گذشت و به عقب جبهه آورده شدیم. چند روز بعد و پس از بارها شکنجه به اردوگاه عنبر برده شدیم و در آنجا بود که بلندگوهای اردوگاه، اطلاعیهای از رادیو عراق پخش کردند که عراق از خرمشهر عقبنشینی کرده و آنجا بود که دریافتیم نیروهای رزمنده ایرانی، خرمشهر را فتح کردهاند.
نخست باور نمیکردیم، چون من با چشمهای خودم آن همه نیرو و تجهیزات بیشمار را دیده بودم و شاهد جلسات سران ارتش بعث در آن سالن بودم که آن فرمانده عالیرتبه، با جدیت نقشه را برای آنان بازگویی کرد که نشاندهنده حساسیت موضوع بود. با شنیدن چند باره خبر از رادیو عراق، باور کردم که به راستی خرمشهر آزاد شده است و عزیزان رزمنده توانستهاند خرمشهر را آزاد کنند؛ فتحی که جز به یاری خداوند، میسر نبود و به قول امام خمینی، «خرمشهر را خدا آزاد کرد».
آن روزها گذشت و من همچنان در اندیشه بودم که آن فرمانده که در برابر من شکست خورد، چه کسی بود تا آنکه سال ۶۷ یا ۶۸ بود که ناگهان خبر رسید که «عدنان خیرا…»، وزیر دفاع عراق در یک سانحه هوایی کشته شده است.
هنوز هم برایم مهم نبود؛ اما وقتی عکس او را در روزنامهها و تلویزیون عراق دیدم، دریافتم که آن فرمانده در آن سالن که قهقهه میزد و با کمک خدا، توانستم قهقهههایش را خاموش کنم، کسی نبوده است ،جز عدنان خیرا… که به عنوان شخص اول نظام پس از صدام برای دفاع از خرمشهر به آنجا آمده بود.
چند سال پس از آزادیام که به خرمشهر رفتم، ما را به موزه دفاع مقدس خرمشهر بردند و من به دنبال آن ساختمان بودم. به متصدی آنجا، جریان خود را گفتم و از او پرسیدم: آیا این موزه آسانسور هم دارد؟
پاسخ داد: بله. این ساختمان تنها ساختمانی در خرمشهر بوده که پیش از جنگ آسانسور داشته است. در آنجا بود که دریافتم، محلی که من با عدنان خیرا… ملاقات کردهام، همین موزه کنونی دفاع مقدس خرمشهر بوده که در آن زمان به عنوان قرارگاه فرماندهی ارتش عراق در خرمشهر از آن استفاده میشده است.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:10:51.
|
خاطرات اسارت |
درست یادم است ۱۲شب بود؛ ۲۹/۱۲/۶۸٫ داشتم با خدای خود راز و نیاز می کردم که خوابم برد. در خواب سیدی را دیدم که شال سبزی بر گردن داشت. اوازراجع به آزادیمان پرسید. گفت:۹ماه دیگر آزاد خواهید شد.
هلاکت یک سرباز عراقی
درمحاصرة عراقیها بودیم. یکی ازدوستانم مجروح شدومن رفتم به کمکش. تیری آمد وباعبور از مقابل من، خودرو به قلب منشی گردان (علی رضا تیموری) ودرجا اورا شهید کرد.
پس ازمدتی، جمع محدودما به اسارت در آمد. من آن سربازی را که به ما تیر اندازی کرده بود. زیر نظرم گرفتم تا شاید در یک موقعیت مناسب انتقام خون دوستانم را بگیرم، اما حوادث بعدی نشان داد که معتقم واقعی، همان خدای شهیدان است.
او ودوستش ما را سوارکامیونی کردند. با حرکت کامیون، شادی کنان سرکلاش را به آسمان گرفته بود وچه بسا به قصد خبر کردن همقطارانش ازاسارت درآوردن ما، تیر هوایی شلیک می کرد. ناگهان کامیون درحال حرکت افتاد دردست انداز. اوتعادل خودش را ازدست داد و دریک آن ،سرسلاح مسلحش زیرچانه اش قرار گرفت وبا پرتاب با شتاب غیر ارادی دستش به طرف ماشه، سه تیر از لوله خارج شد و مغزش را شکافت.
باور کردنی نبود، اماقطعاً خدای شهیدان که درکمین ستمکاران است، گوشه ای ازقدرت خود را به ما نمایاند و ما فهمیدیم که (ید الله فوق ایدیهم.)
سید جلال الدین علیزاده طباطبایی ت. ا. ۳۱/۴/۶۷
******
هفت شبانه روزدرکوهستان
با حملة عراقیها پناه بردم به نخلهای منطقة سومار. درامتداد نخلها، کوهستانی بودکه فکر کردم برای مخفی شدن، محل مناسب تری است. سه روزدرهمان کوهستان ماندم. ازتشنگی و گرسنگی خیلی ضعیف شده بودم. غیرازمن، بچه های دیگری هم درکوه پراکنده شده بودند. کم کم تعدادمان به ۱۲ نفر رسید. گرسنگی زیاد، مجبورمان کردکه بعضی ازجانوران خزنده را بخوریم. درشب هفتم آوارگی بود که اسیرعراقیها شدیم. آنها حدود ۵۰ نفر بودند که بامحاصرة ما زندگیمان را با اسارت گره زدند.
غلام محسن کبکی
******
هفت روزآوارگی
درعملیات مرصاد اسیر شدم. با شروع عملیات و گم کردن همرزمانم، هفت روز، من و یکی از دوستانم درکوها و بیابانهای منطقه، آواره وسرگردان بودیم تا اینکه درکنار رود خانه ای که آبش ازقصرشرین به طرف عراق در جریان است، اسیر شدم. اولین شهر بعدازاسارت که پذیرایم شد، خانقین بود.درخانقین، عراقیها لطف کردند وبعدازمدتها چند تکه نان خشک برایمان آوردند. ما حتی نانهای خشک را هم نمی توانستیم بخوریم. شدت گرسنگی، تمام بدن وروده ومعده مان را خشک وکرخت کرده بود.
حمیدرحمانی ترشیزی –تهران ت.ا.۶/۵/۶۵- مرصاد
******
هئیتهای عزاداری
اسرای هراستان، کی هئیت عزاداری تشکیل داده بودند.ما ازاستان فارس بودیم وهئیت استان مازندران، اصفهان وتهران نیز تشکیل شده بود. هئیت استان تهران به عنوان میزبان انتخاب شد وسایرهئیتهای مذهبی به طرف آن حرکت می کردند. نظم دسته های سینه زنی واشتیاق ما به عزاداری، عراقیها را گیج کرده بود.
غلامرضا نورپور- داراب ت.ا. ۴/۴/۶۷- جاده اهوازه- خرمشهر
********
بیماریهای شایع
گال واسهال خونی، مهمانان مزاحمی بودند که کمتراردوگاهی ازشرشان درامان ماند. اسهال، شهدای زیادی گرفت.
سلیمان ولی زاده- ارومیه ت.ا. ۲۱/۴/۶۷
*****
وعدة آزادی
درست یادم است ۱۲شب بود؛ ۲۹/۱۲/۶۸٫ داشتم با خدای خود راز و نیاز می کردم که خوابم برد. در خواب سیدی را دیدم که شال سبزی بر گردن داشت. اوازراجع به آزادیمان پرسید. گفت:
۹ماه دیگر آزاد خواهید شد.
جریان خوابم رابه دوستانم که گفتم، باورنکردندکه تانه ماه دیگرمی توانیم درایران باشیم. چیزی نگذشت که آن رؤیای صادقانه، جلوة حقیقی خودرا نشان داد؛ دقیقاً د سرموعد.
کمالوند
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:13:04.
|
یاور ضعفا |
هر کسی که مراجعه می کرد یک چک می کشید و بخشی از حقوقش را به او می بخشید.یک بار آخر ماه بود به یکی از بچه ها که پیشش کار می کرد گفت برو ببین توی حساب چقدر پول مانده است ، آمد و گفت حاج آقا ۴۰ هزار تومان ، خندید و همان مبلغ را هم داد به او. ماینده مجلس باید این گونه باشد
حاج آقا ابوترابی همیشه افراد را توصیه می کردند به خدمت به مردم و می گفتند: رمز هستی در خدمت به مردم است
به حاج آقای ابوترابی خبر داده بودند یکی از بچه های آزاده (که وضعیت اقتصادی ضعیفی داشت) در یکی از روستاهای اطراف تهران دارد خانه می سازد
حاجی رفت به آن روستا ، لباس کار پوشید و شروع کرد به کمک کردن تا زمانی که خانه تمام شود
حقوق نمایندگی مجلسش را گداشته بود برای حل مشکلات مردم
هر کسی که مراجعه می کرد یک چک می کشید و بخشی از حقوقش را به او می بخشید.یک بار آخر ماه بود به یکی از بچه ها که پیشش کار می کرد گفت برو ببین توی حساب چقدر پول مانده است ، آمد و گفت حاج آقا ۴۰ هزار تومان ، خندید و همان مبلغ را هم داد به او.
یکی از بچه های آزاده در روستاهای مازندران بیمار شده بود ، فرد تنگدست و ضعیفی بود.
حاج آقا خودش را رساند بیمارستان و رفت عیادتش خانواده اش داشتند بال در می آوردند.چندی وقت که آن آزاده به رحمت خدا رفت دوباره رفتند به دیدن خانواده ، کسی باور نمی کرد یک نماینده مجلس این همه راه بیاید برای دلداری آنها .
خاطرات از علیرضا علیدوست
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:13:56.
|
زود باش مرا بکش |
من برای پیروزی آمدم و شهید شدن منتهای آرزوی من است. اگر قرار بود از کشته شدن بترسم و به امام بد بگویم، غلط کردم به جبهه بیایم. زود باش مرا بکش. 26 مرداد ماه سالروز بازگشت آزادگان سرافراز به میهن عزیزمان بود. آزادی شیرمردانی که مدت ها در بند رژیم بعث صدام بودند و روزهای سختی را گذراندند اما کوچکترین سستی در عقاید و آرمان هایشان پیدا نشد. خاطره زیر روایتی است از یک آزاده که لحظاتی از روزهای سخت اسارات را تعریف کرده است.
*در شب حمله با ترکش یک خمپاره از ناحیه پا شدیدا مجروح شدم و تا صبح داخل دشت افتاده بودم و توان هر حرکتی از من سلب شده بود. وقتی از رسیدن کمک نا امید شدم شروع به گفتن شهادتین کردم. خورشید همه جا را روشن کرده بود که ماشین های بعثی آمدند اول زخمی ها و کشته های خودشان را جمع آوری کردند و بعد من و دو نفر دیگر از برادران را که جراحت شدید داشتیم پیدا کرده و سوار ماشین نمودند.
از همان ابتدا که ما را داخل ماشین کردند، اهانت ها و ناسزاها و بدگویی های بی شمارشان شروع شد. از دهان کثیفشان نام حضرت امام همراه با اهانت بیرون می آمد و بر حراحت زخم مان آتشی از زخم زبان ها و دشنام ها و کینه می گذاشتند.
وقتی که ما را پیاده کرده و بر روی زمین انداختند، یک افسر عراقی بالای سر ما آمد و نگاه نفرت بارش را به یکی از ما که نوجوان بسیجی بود دوخت و به طرف او رفت، که دستهایش را از پشت سینه و از طرف سینه روی زمین خوابانده بودند. ابتدا آن افسر عراقی ضمن فحش های رکیکی که به او داد با لگد به پهلوهای او می کوبید و می گفت: بگو مرگ بر … چند بار این جمله را تکرار کرد و وقتی دید این بسیجی کوچک که روحی به بزرگی عالمی داشت با قدرت تمام فریاد می زد ” الموت لصدام”.
کلتش را در آورد و روی سرش گذاشت و گفت اگر نگویی، یک تیر حرامت می کنم. برادرمان خیلی متین و با وقار سرش را از زمین بلند کرد و گفت :”من برای پیروزی آمدم و شهید شدن منتهای آرزوی من است. اگر قرار بود از کشته شدن بترسم و به امام بد بگویم، غلط کردم به جبهه بیایم. زود باش مرا بکش …”.
افسر عراقی وقتی مقاومت این نوجوان را دید با عصبانیت بلند شد کلتش را در غلاف گذاشت و با لگد محکم دیگری حرصش را خالی کرد و گازی به ماشین داد و دور شد.
روایتگر: محمد تقی طباطبایی
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:00:43.
|
ورزش و تفرح در اسارات |
درهمان روزهای اول مرگ عدنان خیرالله، یکی ازمنافقها نامه ای را داده بودبه دست فرماندة اردوگاه. فرمانده ازاوپرسیده بود که این نامه برای چیست واوجواب داده بودکه پیام تلسیت ما است به شما. همان فرمانده گفته بود که : عدنان خیرالله به شما چه؟ فوتبال
دراردوگاه ما تعدادی ازجاسوسهای منافق بودند .وقتی حضرت امام رحلت کردند، دست از بازی فوتبال وتفریح خود بر نداشتند، اماوقتی عدنان خیرالله وزیردفاع سابق عراق مرد.- هلاک شدنش قبل ازرحلت امام بود- بازی وتفریحشان را تعطیل کردند. آنها دربستن کمر خدمت به بعثیها تا آن جا پیش رفتند که برای هلاک آ ن ژنرال بعثی، به فرمانده اردوگاه تسلیت گفتند. درهمان روزهای اول مرگ عدنان خیرالله، یکی ازمنافقها نامه ای را داده بودبه دست فرماندة اردوگاه. فرمانده ازاوپرسیده بود که این نامه برای چیست واوجواب داده بودکه پیام تلسیت ما است به شما. همان فرمانده گفته بود که : عدنان خیرالله به شما چه؟
بعدازرحلت امام همان فرمانده به آسایشگاه آمدوازارشد خواست یکی ازحلقه به گوشان خبر چین بود، پرسید: جناب ارشد آسایشگاه ، چرا روزی که عدنان خیرالله فوت کردبازی را تعطیل کردید، اماحالا دارید بازی می کنید؟ کار خوبی نکردید، هرچه بود، آن مردرهبر شما بود. نباید بازی می کردید. کینه ولجاجت آن دلهای دورنگ بیشتر از اینها بود که عرق شرمندگی شنیدن نصیحت را- آن هم ازیک دشمن بعثی- بر پیشانی آنها بدواند.
راوی:اصغر فرجی
ت.ا. سال ۱۳۶۱
*************
پینگ پنگ
حاج آقا ابوترابی فقط یک رهنمای مدبر نبود. او هر گاه فرصت میکرد، در فعالیتهای دسته جمعی بچه ها مانند ورزش وشرکت می کرد. پینگ پنگ بازی کردنش حرف نداشت.
راوی: صمد بخشی
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 10:28:30.
|
اسرای عاشورایی |
حتی فرمانده هم نتوانست آرامشان کند. در که باز شد، ۵۰ سرباز ریختند داخل. یکی از آن کسانی که سینه اش سرخ شده بود، خودش را خیلی زود به کلید برق رساندو… آسایشگاه، غرق تاریکی شد.تاریک شدن آسایشگاه، چنان وحشتی را درقبلهای لرزانشان انداخت که همگی فرار کردند. برای بار دوم که جرآت داخل شدن را به خود دادند، کابلها حق خباثتشان را ادا کردند.
شب عاشورا
شروع که شد، خیلی آرام و آهسته بود. مجلس که شور و حالی گرفت، هیچ کس طاقت نیاورد که زیر لب زمزمه کند و برای مولایی چون حسین(ع)، دزدکی سینه بزند.فریادهای هماهنگ و پر طنین(حسین،حسین) دهان نگهبان را باز کرد. او که از بی اعتنایی بچه ها عصبانی شد، چند لحظه ای از جلو قاب پنجره دور شد ووقتی دوباره روبه رویش ایستاد، جلوتر از خودش، فرماندهش دیده شد.دادوفریاد فرمانده هم نتوانست راهی را درمیان امواج پر پشت عزاداری جان برکفان اسلام باز کند.آن شب تا وقتیکه دوست داشتیم، عزاداری کردیم.تازه مجلس راتمام کرده بودیم که سروکلة جناب فرمانده پیدا شد.اووسربازانش خصلت بعثی بودنشان را نشان دادند؛ همان طورکه ماخصلت حسینی بودنمان را نشان داده بودیم.
راوی:ناصرنورپور- آذربایجان شرقی
********
روز عاشورا
دور از چشم نامحرم سربازها، نه شب اول محرم را عزاداری کردیم .روز عاشورا که شد، دیگر هیچ کس طاقت نداشت که سینة زنی خود را با زمزمه های آهسته، همراه آن امام شهیدان کند.بالارفتن فریادها و صداهای پر طنین دستهایی که بر سینه ها میخورد یکی از سربازان را کشاند به طرف آسایشگاه. او با تعجب ازد یدن این منظره، همقطارانش راخواند. آنها که خود را عاجزتر از آن می دیدند که در برابر این موج برخاسته، دست ممانعتی دراز کنند، از ما خواستند که مراسم را طوری ادامه دهیم که سربازان بیرون اردوگاه متوجه نشوند.
*
نوحه های عزاداری ازکسانی جمع آوری می شد که توانسته بودند آنها را درذهن خود نگه دارند.
راوی علی نوروزی- آذربایجان شرقی
********
شب تاسوعا
حتی فرمانده هم نتوانست آرامشان کند. در که باز شد، ۵۰ سرباز ریختند داخل. یکی از آن کسانی که سینه اش سرخ شده بود، خودش را خیلی زود به کلید برق رساندو… آسایشگاه، غرق تاریکی شد.تاریک شدن آسایشگاه، چنان وحشتی را درقبلهای لرزانشان انداخت که همگی فرار کردند. برای بار دوم که جرآت داخل شدن را به خود دادند، کابلها حق خباثتشان را ادا کردند.
راستی! آن شب تاسوعا حسینی بود.
راوی: جمال احمدی- بوشهر
ت.ا.۲۱/۱/۶۱
*********
زیارت عاشورا ودعای ندبه
به نظرمن شیرین ترین خاطره ای که دراسارت بود، مربوط به خواندن زیارت عاشورا و دعای ندبه بود. مازیارت عاشوراودعای ندبه می خواندیم وآنها کتکمان می زدندوچقدرشیرین بودآن لحظه ها!
بعضی ازاسرا به درجه ای ازاخلاص رسیده بودندکه زمان شهادت خودرامی گفتند.یکی از دوستانمان که زیر شکنجه برگشته بود، به ما گفت که ساعت ۴ شهید خواهد شد. اودقیقاً درهمان ساعت سربربالین حضرت دوست گذاشت.
راوی:سیدعباس آقازاده -تبریز
*********
امام حسین(ع) عرب بود!
به عزاداری سیدالشهدا خیلی حساس بودند.جدای اینکه کتک، همة جواب ومنطق آنها بود، استدلالهای پوچی هم داشتند: – شما نباید برای امام حسین(ع) سینه بزنید. اما حسین(ع) عرب بود وما هم عربیم، شما چرا گریه می کنید؟
راوی:عبد الله خساره-بندرلنگه
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 10:18:48.
|
دنیای اسارت و زندگی آن دوران |
ازهمان شب اول دستهای ما آماده شد برای سینه زدن، دستهای آنها نیز بالا رفت برای فرود کابل، باتوم، شلاق بربد نهای نحیف. شب سوم بود که انگارحادثة کربلا جلو چشم بچه ها مجسم شد.آن شب عراقیها نشان دا دندکه چیزی کمترازمغولها ندارندوآزادگان نیزثابت کردند که اگربهترازاصحاب گرامی آن حضرت نیستند، چیزی نیزکم ندارند.
قصیدة اسارت
آن سال، پا به هفده سالگی گذاشته بودم. برای دومین بار کوله بارسفرم را بستم ورفتم جبهه.پس ازتقسیم شدن، رفتم به قرارگاه رمضان. این قرار گاه که مأموریتش درعمق خاک عراق انجام می گرفت، شور و هیجان و اهتاب فراوانی به انسان می داد. دراولین مأموریت که با هدف انهدام بعضی ازمراکزاقتصادی و نظامی یکی ازشهرهای عراق انجام شد، شرکت کردم ودرراه بازگشت، درجادة سلیمانیه- جلبچه به کمین نیروهای عراقی برخوردیم. خوشبختانه به هیچ یک ازبرادران آسیبی نرسید، اما من ازسایرین جدا شدم وچون راه برگشت هم بلد نبودم، گم شدم. ۱۰ روزدر داخل خاک عراق سرگردان بودم. فقط شبها بااستفاده از ستاره ها به طرف شمال ایران حرکت می کردم. صبح زوددهم به نزدیک شهر خرمال(یکی از شهرهای عراق) رسیدم که نگهبانهای برجک یکی ازپاسگاهها مرا دید ندوبا محاصره وتیر اندازی اسیرم کردند. آن روزدو ترکش به پا، یک تیربه دست ویک تیر به کتفم خوردکه این آخری، عصب دست چپم را ازکارانداخت.درآن ۱۰ روزی که سرگردانبودم، ازعلف برای تغذیه استفاده می کردم.
درزندان بغداد که بودم، چند ایرانی هم آنجا بودند، پشت یکی ازآنها سیاه سیاه بود. علتش را پرسیدم، گفت: من سربازم، اما چون ریشم بلند بود، فکرکردند که پاسدارم. به همین خاطرم پشتم را با کابل سیاه کردند. مرا به بیمارستان بردند. در آنجا یکی از مأ موران سازمان امنیت عراق مأموریت داشت که نگذارد دکترها با اسرا خوش رفتاری کنند، اما من در همان بیمارستان به سربازانی برخوردم که به صدام بد وبیراه می گفتند. آنها که شیعه بودند، از ظلم و ستم حاکمان خود با ما درد دلها می کردند.
دربیمارستان که بودم، یکی ازمسؤولین آنجا که شیعه بود، یک روزمخفیانه آمدوکنارم و گرفت : اینها هیچ کس را عمل نمی کنند. اگر دستت را عمل نکنند، رگهایش خشک می شود. اگر میخ واهی عملت کنم باید آنقدر دادو فریاد راه بیندازی که مجبورشوند عملت کنند. من هم همان بازی را در آورده و ان قدر لجاجت کردم تا عملمم کردند.
درهمان بیمارستان با سرگردی اشنا شدم که اسمش بهزاد بود. اوخلبان اف-۴ بود که بعداز سقوط هواپیما یش اسیر شده بود. وقتی ازدستهای گچ گرفته اش سؤال کردم، گفت: برای اینکه اطلاعات ازمن بگیرند، تا به حال دوباردستهایم را شکسته اند.ازآن بیمارستان مرابردند به زندان انفرادی. پس ازمدتی منتقل شدم به زندانهای پادگان الرشید بغداد. درآنجا تقریباً ۲۰۰اسیر بودند. آنها را یک سال درزندان نگه داشته بودند، بدون اینکه به اردوگاه ببرند یا به صلیب سرخ اطلاع دهند. من سه ماه درآن زندان بودم. در آن سه ماه هیچ چیزی نداشتیم؛ حتی دمپایی ولباس ما فقط یک شورت ودمپایی که ما ازبریدن وکوتاه کردن پوتینهای کهنه که آن هم به همت خود بچه ها انجام شد، به دست آمد.اززندان، ما را بردند به اردوگاهی در شهر تکریت . هنوزوارد نشده، سیل کابلها وباتومها سرازیرشد، به طرفمان؛ با همان کوچة مرگی که همیشه درست می کردند.
بعدازمدتی،ازآن اردوگاه مرابردند به یک اردوگاه دیگر.دراین اردوگاه، اسرای عملیات کربلای چهاروپنج نگه داری می شدند. سربازان عراقی خودشان اعتراف کردند که مقامات بالا به آنها دستورداده اند که تا می توانند، با اسرای این دوعملیات نهایت بدرفتاری راداشته باشند. حجت این قلم مانع نوشتن بعصی از حقایق است، اما برای آشنا شدن خوانندگانش با نهایت سفاهت دشمنان این خاک و برای تحقیر فرزندان این امت حتی ادرار کردن بر روی آنان چشم بپوشیدند.
یک روز مسؤول اردوگاه که یک سرهنگ بود، بچه ها را جمع کرد وبا قیافة جدی و عالمانه رو به مترجم کرد و گفت: دوست دارم چند نفر از اسرا با من بحث کنند. من به آنها امان می دهم و قول می دهم که تنبیهی در کار نباشد. بحث که شروع شد، سرهنگ کم آوردوزد به چاک؛ بعد ازچند دقیقه، دوباره دستور آمد که جمع شویم. وقتی همه جمع شدند، بچه هایی که با سرهنگ بحث کرده بودند، بیرون اورده شدند وبه دستور همان سرهنگ که به همه امان داده بود، یک کتک سیرخوردند!
باید اعتراف کردکه نظامیهای عراقی درس جنایت ودشمنی را خیلی خوب یاد گرفته بودند. آنها سرکابلها که به چند رشته سیم تقسیم می شد، گره زده بودند؛ طوری که شبیه یک قلوه سنگ شده بود. هر کابل که به بدن می خورد، نفس انسان را بند می آورد.آن کابلهاوبا توم ها روزگار دست و پا و سر و چشم برای بچه ها نگذاشته بود.
خبررحلت حضرت امام –ره- را یکی ازافسران عراقی به یکی ازبچه های جا نباز داد. البته چند بار، شایعه شده بود، اما آن برادرروبه افسر کرد و گفت: اگررسول اله رحلت کرد ، اسلام که نمرد.مطمئن باش که اگر امام رحلت کرده باشد، نهضتش پا برجاست. اوبا برگرداند ن صورتش به طرف بچه ها ادامه داد: هر یک ازاینها یک خمینی هستند.آن افسر که هنوزاز رو نرفته بود ، از
ما سؤال کرد که آیا آن برادرازطرف ما حرف می زد یا نه. با شنیدن جواب مثبت ما، راهش را کشیدورفت. بچه هاازنظر پوشاک خیلی درمضیقه بودند. بعضی ازلباسها دست کم ۱۵ وصله خورده بود.
درزمستان همه مجبوربودندکه بروند حمام. بچه ها ازترس اینکه مبادا به بیماری گال مبتلا شوند، در نبود آب گرم، با آب سرد حمام می کردند. این حمام وقتی ضرورت پیدا می کرد که اگر عراقیها می دیدند کسی گال گرفته است، او را لختش می کردند ومی زدند. با ریخته شدن اولین قطرة آب سرد برروی بدن، چنان شوکی به بدن وارد می شد که ناخنها ی انسان تیرمی کشید.
عادی ترین بیماری پوستی گال بود. ازهر۰ ۱۰ نفر ۹۵ نفر به این بیماری دچار شده بودند. این بیماری به حدی شایع شده بود که بچه ها به شوخی می گفتند، هرکس گال نگرفته باشد اصلاً اسیرنیست. الیبته غیر از گال، قارچ وامراض پوستی دیگری هم دربدن اسرا جا خوش کرده بود. بیماری خطرناکی که هیکل سنگین خودش را روی خیلی ازبچه ها انداخت، اسهال خونی بود. اسهال خونی جان خیلی ازبچه ها را گرفت.
غذا خیلی کم بود. همان غذای کم ایکاش مقوی بود! می خواهم بنویسم که غذایمان کمی برنج بود با پیاز و گاه خورشت. میوه هم داشتیم که به هر نفر پنج دانه انگورمی دادند. اگر خیار می اوردند، به هر دونفر، یکی می رسید. اکثر همبندان ، یا ا سریا ازریش و سی بیل، ریزش مو داشتند. علت آن هم فقط کمی ویتامین بود.
در اواخر اسارت، یکی ازبرادران را دیدم که پایش جراحت داشت وکوتاهترازپای دیگرش بود. خودش که تعجب مرا دیده بود، برایم توضیح داد: این پایم تیروترکش نخورده، عراقیها با ضربة نبشی آن را شکستند و به همین خاطر کوتاه شده است. جراتحتش ازسه سال پیش است. دقت که کردم، دیدم هنوز زخمش خوب نشده است.
درآخرین روز،یک نمازجماعت با شکوه درهمان محوطة اردوگاه خواندیم . آن نمازوآن وحدت و همسانی، چشم عراقیها را چنان گرد کرده بود که نگو.
احمد شیروانی –بندر گز
**********
آن سال، پا به هفده سالگی گذاشته بودم. برای دومین بار کوله بارسفرم را بستم ورفتم جبهه.پس ازتقسیم شدن، رفتم به قرارگاه رمضان. این قرار گاه که مأموریتش درعمق خاک عراق انجام می گرفت، شور و هیجان و اهتاب فراوانی به انسان می داد. دراولین مأموریت که با هدف انهدام بعضی ازمراکزاقتصادی و نظامی یکی ازشهرهای عراق انجام شد، شرکت کردم ودرراه بازگشت، درجادة سلیمانیه- جلبچه به کمین نیروهای عراقی برخوردیم. خوشبختانه به هیچ یک ازبرادران آسیبی نرسید، اما من ازسایرین جدا شدم وچون راه برگشت هم بلد نبودم، گم شدم. ۱۰ روزدر داخل خاک عراق سرگردان بودم. فقط شبها بااستفاده از ستاره ها به طرف شمال ایران حرکت می کردم. صبح زوددهم به نزدیک شهر خرمال(یکی از شهرهای عراق) رسیدم که نگهبانهای برجک یکی ازپاسگاهها مرا دید ندوبا محاصره وتیر اندازی اسیرم کردند. آن روزدو ترکش به پا، یک تیربه دست ویک تیر به کتفم خوردکه این آخری، عصب دست چپم را ازکارانداخت.درآن ۱۰ روزی که سرگردانبودم، ازعلف برای تغذیه استفاده می کردم.
درزندان بغداد که بودم، چند ایرانی هم آنجا بودند، پشت یکی ازآنها سیاه سیاه بود. علتش را پرسیدم، گفت: من سربازم، اما چون ریشم بلند بود، فکرکردند که پاسدارم. به همین خاطرم پشتم را با کابل سیاه کردند. مرا به بیمارستان بردند. در آنجا یکی از مأ موران سازمان امنیت عراق مأموریت داشت که نگذارد دکترها با اسرا خوش رفتاری کنند، اما من در همان بیمارستان به
سربازانی برخوردم که به صدام بد وبیراه می گفتند. آنها که شیعه بودند، از ظلم و ستم حاکمان خود با ما درد دلها می کردند.
دربیمارستان که بودم، یکی ازمسؤولین آنجا که شیعه بود، یک روزمخفیانه آمدوکنارم و گرفت : اینها هیچ کس را عمل نمی کنند. اگر دستت را عمل نکنند، رگهایش خشک می شود. اگر میخ واهی عملت کنم باید آنقدر دادو فریاد راه بیندازی که مجبورشوند عملت کنند. من هم همان بازی را در آورده و ان قدر لجاجت کردم تا عملمم کردند.
درهمان بیمارستان با سرگردی اشنا شدم که اسمش بهزاد بود. اوخلبان اف-۴ بود که بعداز سقوط هواپیما یش اسیر شده بود. وقتی ازدستهای گچ گرفته اش سؤال کردم، گفت: برای اینکه اطلاعات ازمن بگیرند، تا به حال دوباردستهایم را شکسته اند.ازآن بیمارستان مرابردند به زندان انفرادی. پس ازمدتی منتقل شدم به زندانهای پادگان الرشید بغداد. درآنجا تقریباً ۲۰۰اسیر بودند. آنها را یک سال درزندان نگه داشته بودند، بدون اینکه به اردوگاه ببرند یا به صلیب سرخ اطلاع دهند. من سه ماه درآن زندان بودم. در
آن سه ماه هیچ چیزی نداشتیم؛ حتی دمپایی ولباس ما فقط یک شورت ودمپایی که ما ازبریدن وکوتاه کردن پوتینهای کهنه که آن هم به همت خود بچه ها انجام شد، به دست آمد.اززندان، ما را بردند به اردوگاهی در شهر تکریت . هنوزوارد نشده، سیل کابلها وباتومها سرازیرشد، به طرفمان؛ با همان کوچة مرگی که همیشه درست می کردند.
بعدازمدتی،ازآن اردوگاه مرابردند به یک اردوگاه دیگر.دراین اردوگاه، اسرای عملیات کربلای چهاروپنج نگه داری می شدند. سربازان عراقی خودشان اعتراف کردند که مقامات بالا به آنها دستورداده اند که تا می توانند، با اسرای این دوعملیات نهایت بدرفتاری راداشته باشند. حجت این قلم مانع نوشتن بعصی از حقایق است، اما برای آشنا شدن خوانندگانش با نهایت سفاهت دشمنان این خاک و برای تحقیر فرزندان این امت حتی ادرار کردن بر روی آنان چشم بپوشیدند.
یک روز مسؤول اردوگاه که یک سرهنگ بود، بچه ها را جمع کرد وبا قیافة جدی و عالمانه رو به مترجم کرد و گفت: دوست دارم چند نفر از اسرا با من بحث کنند. من به آنها امان می دهم و قول می دهم که تنبیهی در کار نباشد. بحث که شروع شد، سرهنگ کم آوردوزد به چاک؛ بعد ازچند دقیقه، دوباره دستور آمد که جمع شویم. وقتی همه جمع شدند، بچه هایی که با سرهنگ بحث کرده بودند، بیرون اورده شدند وبه دستور همان سرهنگ که به همه امان داده بود، یک کتک سیرخوردند!
باید اعتراف کردکه نظامیهای عراقی درس جنایت ودشمنی را خیلی خوب یاد گرفته بودند. آنها سرکابلها که به چند رشته سیم تقسیم می شد، گره زده بودند؛ طوری که شبیه یک قلوه سنگ شده بود. هر کابل که به بدن می خورد، نفس انسان را بند می آورد.آن کابلهاوبا توم ها روزگار دست و پا و سر و چشم برای بچه ها نگذاشته بود.
خبررحلت حضرت امام –ره- را یکی ازافسران عراقی به یکی ازبچه های جا نباز داد. البته چند بار، شایعه شده بود، اما آن برادرروبه افسر کرد و گفت: اگررسول اله رحلت کرد ، اسلام که نمرد.مطمئن باش که اگر امام رحلت کرده باشد، نهضتش پا برجاست. اوبا برگرداند ن صورتش به طرف بچه ها ادامه داد: هر یک ازاینها یک خمینی هستند.آن افسر که هنوزاز رو نرفته بود ، از ما سؤال کرد که آیا آن برادرازطرف ما حرف می زد یا نه. با شنیدن جواب مثبت ما، راهش را کشیدورفت. بچه هاازنظر پوشاک خیلی درمضیقه بودند. بعضی ازلباسها دست کم ۱۵ وصله خورده بود.
درزمستان همه مجبوربودندکه بروند حمام. بچه ها ازترس اینکه مبادا به بیماری گال مبتلا شوند، در نبود آب گرم، با آب سرد حمام می کردند. این حمام وقتی ضرورت پیدا می کرد که اگر عراقیها می دیدند کسی گال گرفته است، او را لختش می کردند ومی زدند. با ریخته شدن اولین قطرة آب سرد برروی بدن، چنان شوکی به بدن وارد می شد که ناخنها ی انسان تیرمی کشید.
عادی ترین بیماری پوستی گال بود. ازهر۰ ۱۰ نفر ۹۵ نفر به این بیماری دچار شده بودند. این بیماری به حدی شایع شده بود که بچه ها به شوخی می گفتند، هرکس گال نگرفته باشد اصلاً اسیرنیست. الیبته غیر از گال، قارچ وامراض پوستی دیگری هم دربدن اسرا جا خوش کرده بود. بیماری خطرناکی که هیکل سنگین خودش را روی خیلی ازبچه ها انداخت، اسهال خونی بود. اسهال خونی جان خیلی ازبچه ها را گرفت.
غذا خیلی کم بود. همان غذای کم ایکاش مقوی بود! می خواهم بنویسم که غذایمان کمی برنج بود با پیاز و گاه خورشت. میوه هم داشتیم که به هر نفر پنج دانه انگورمی دادند. اگر خیار می اوردند، به هر دونفر، یکی می رسید. اکثر همبندان ، یا ا سریا ازریش و سی بیل، ریزش مو داشتند. علت آن هم فقط کمی ویتامین بود.
در اواخر اسارت، یکی ازبرادران را دیدم که پایش جراحت داشت وکوتاهترازپای دیگرش بود. خودش که تعجب مرا دیده بود، برایم توضیح داد: این پایم تیروترکش نخورده، عراقیها با ضربة نبشی آن را شکستند و به همین خاطر کوتاه شده است. جراتحتش ازسه سال پیش است. دقت که کردم، دیدم هنوز زخمش خوب نشده است.
درآخرین روز،یک نمازجماعت با شکوه درهمان محوطة اردوگاه خواندیم . آن نمازوآن وحدت و همسانی، چشم عراقیها را چنان گرد کرده بود که نگو.
راوی: احمد شیروانی –بندر گز
ت.ا. ظفر ۲
**********
روزهای آخراسارت
روزهای آخراسارت بود که بچه هاازجاسوسهای گول خورده خواستندکه توبه کنند. تعدادی ازآنها پذیرفتند، اما تعدادی دست ازلجبازی وخبر چینی برنداشتند.جاسوسهادرحمایت عراقیها بودند تاجایی که عراقیها می گفتند:اذیت کردن آنها، اذیت ما است. همة این جاسوسها هم برای گرفتن یک نخ سیگار، غذای بیشترو.. بود.باهماهنگی بچه ها، یک روزحساب ته ماندة اسرای خود فروخته را کف دستشان گذاشتم؛ هر چند که باآمدن عراقیها درگیری بیشتر شد، تا جایی که دوست عزیزمان حسین پیر آینده به شهادت رسید،ولی منافقین خود فروخته فهمیدند که حتی درغربتگاه،ازوحدت،کارهای زیادی ساخته است. عراقیها هم به سرلج افتاده، تصمیم گرفتند که به جای ما، منافقین رامبادله کنند.وحدت، همدلی وایمان آزاده ها ، این فرصت را هم ازآنها گرفت.
راوی:محمدابراهیم شکر
**********
. دنیای اسارت
دنیای اسارت فریادخاموشی است که هنوز به گوش تاریخ جنگ آویزان نشده است. با اینکه سینه هایی که درقفس تنگ بازداشتگاههای عراق می تپید ند، متلاطم ترازآنند که زورق واژه ها برساحل ناپیدا یشان پهلو بگیرند، اما زبان این سینه های پرتلاطم، فانوس روشن است که مزامیرآن دنیای پنهان را نشان می دهند.(به نقل از اشاره کتاب رملهای تشنه)یکی ازصدها مضامین نواخته شده به دست مردان آزاده،حدیث محرم است وگرامی داشتن حماسة امام حسین(ع).
ازهمان شب اول دستهای ما آماده شد برای سینه زدن، دستهای آنها نیز بالا رفت برای فرود کابل، باتوم، شلاق بربد نهای نحیف. شب سوم بود که انگارحادثة کربلا جلو چشم بچه ها مجسم شد.آن شب عراقیها نشان دا دندکه چیزی کمترازمغولها ندارندوآزادگان نیزثابت کردند که اگربهترازاصحاب گرامی آن حضرت نیستند، چیزی نیزکم ندارند.
راوی:علی شهسواری
*********
آموزش دراسارت
کلاسهای مخحتلفی که دراسارت تشکیل می شد. یکی ودوتا نبود:عربی بود، انگلیسی، فرانسوی، ایتالیایی وکلاسهای نهضت سواد آموزی. روزی که امدیم ایران- آن هنگام که در قرنطینه بودیم- گفته شد که اگر کسی سواد ندارد، بیاید تا فرمش را پر کنیم. اما کسی به آنها مراجعه نکرد. همه با سواد بودند.
راوی:صراف شهریاری- میانه
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 10:17:18.
|
اسارت و نماز |
وقتی چشمش به من خورد، چنان لگدی به سرم زدکه نتوانستم خودم را کنترل کنم وپهن شدم روی زمین.
کتک ونماز
تصمیم گرفتیم نمازجماعت بخوانیم. با شنیدن این خبر،با کابل، سیمخارداروچوب افتادند به جانمان. چنان کتکی خوردیم که تا دوهفته، درجا یمان افتادیم!
کیومرث طهماسبی -خرم آباد
**********
قرآن خوانی
تنها مونس آرامبخش درآن دخمه های تاریک و پرازظلم، قرآن بود. علاقة همه به خواندن قرآن و تعداد کم قرآنها باعث شده بود که آنها را دست به دست گرداند. بعضی ازبرادران حتی در شب که بیدار ماندن ممنوع بود، درزیر پتو، قرآن تلاوت می کردند. این عشق، دراردوگاه ما ۴۰۰ حافظ قرآن تربیت کرد.
راوی:محمد علی کاظم تبار- بابل
**********
قرآن به زبان ما است
سرهنگ عزاقی، اصرار اسرا راک هدید، گفت:قرآن به زبان ما است، شما را چه به قرآن؟
قوم نژادپرست بعث، همین استدلال را دربارة امام حسین هم داشتند. چون معتقدبودندکه اوعرب بوده است وازنژادآنان.
راوی:اسماعیل امیدی
*********
قرآن
داشت تفتیشم می کرد که دستش یک قرآن کوچک جیبی را کشید بیرون. باعصبانیت آن را زد زمین. قرآن ورق به ورق شد. با اینکه دستهایم از پشت بسته بود، شروع کردم به جمع کردن ورقهای جدا شده. وقتی چشمش به من خورد، چنان لگدی به سرم زدکه نتوانستم خودم را کنترل کنم وپهن شدم روی زمین.
راوی: سیداحمد حافظی- خلخال
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 10:24:56.
|
چکامة اسارت |
پس از مدتی، یک بیماری داخلی گرفت ومنتقلش کردند بیمارستان. نمازهای خالصانه وخاشعانة اودربیمارستان، دکترآنجا را متأثر کرده بود. بچه هایی که دربیمارستان بستری بودند می گفتند: دکترعراقی که اورا دیده بود، به شدت گریه می کرد. بعد ازنمازیک تشت خواسته بود. وعین حضرت امام حسن(ع) جگرش بیرون ریخته وآرام به شهادت رسیده بود. 1- ازهمان ابتدا لحظه شروع اسارت، کتکها وتو هین ها آوارشد روی سرمان. تعدادی را با گلولة مستقیم تانک به شهادت رساندند و عده ای را نیزبا سلاحهای دیگر؛ درهمان روز اول.
۲- پشت پیراهن بچه ها باماژیک شماره نوشته بودند. به ترتیب شماره ، افرادرا می بردند
به اتاق بازجویی. بازجویی بدون کتک وشوک اکتریکی وکابل، از نظر آنها اصلاً بازجویی نبود! آنها اصرارداشتند که ازبچه ها اعتراف بگیرندکه پاسدار ند. دربازجویی، چند نفر از رزمندگان شهید شدند.
۳- به بغداد که رفتیم، همة ۳۰۰ نفرما را کردنددردو اتاق۶*۴ جا آن قدرتنگ بودکه نتوانستیم بخوابیم ومجبور شدیم از صبح تا شب سرپا بایستیم.
۴-ازبغداد ما را بردند به یکی ازاردوگاه های موصل. وقتی می خواستیم وارداردوگاه شویم، دیدیم سربازان عراقی دردو ستون رو به روی هم ایستاده اند. ستون نفرات آنها ازجلودر ازدوگاه بود تاجلوی درآسایشگاه .
در دست هر کدام هم کابل، با توم، نبشی … بود. داخل بعضی از کابلها با سیمان پرشده بود. ما مجبور بودیم از بین آن سربازهای کابل و شلاق به دست بگذریم و طعم پذیرایی آنها را بچشیم.
۵- با وجود آنکه در فصل زمستان اسیر شده بودیم، تنها یک دست لباس و یک جفت دمپایی به عنوان سهمیة پوشاک به هر نفر دادند. با همان یک دست لباس، زمستان را سر کردیم.
۶-برای حمام کردن، آب سرد بود؛ حتی در زمستان. بچه هایی که غسل واجب داشتند، مجبور بودند با آب سرد دوش بگیرند.
۷- احترام به سربازها اجباری بود. اگر سربازی می دید که اسیری به او احترام نمی گذارد، یک سیلی محکم حواله اش می کرد. این در گوش زدنها، خیلی از گوشها را کر کرد.
۸-یک بارشیخ علیت هرانی آمد به اردوگاه ما برای سخنرانی. اول کمی برای اسیرشدن ما از روی ترحم- به گمان خود- اشک ریخت وبعد هم هرچه فحش داشت، ازلبش بیرون کشید وعلیه امام ومسؤولان کشور ریخت روی سرمان.
۹- تعداد کمی ازاسرا، هم مشرب عراقیها شدند. آنها با جاسوسی، خیلی زودازسایة احمت اسلام گریختندوبه امید به دست آوردن امکاناتی بیشتر حاضر شدند که رودر روی فرزندان قرآن وایران بایستند.
۱۰- به بچه های قدیمی لباس نمی داند. آنها با گونی شکر و برنج برای خودشان لباس تهیه کرده بودند.
۱۱- برای شکنجة روحی، در غذا، تاید می ریختند! اما که خبر نداشتیم، با خوردن آن اسهال می گرفتیم که چاره ای نداشتیم جز دستشویی رفتن.
۱۲- هر آسایشگاه ۱۳۰ نفری فقط ۱۰ دقیقه فرصت داشت برای رفتن به دستشویی و برگشتن. هر چند که همین فرصت خیلی کم بود، در راه رفتن هم ذست از سرمان بر نمی داشتند؛ یعنی کابل بود که می امد روی سر بچه ها.
۱۳- اگرکسی نصف شب از خواب بیدار می شد، یا سرش را از زیر پتو بیرون می اورد، یا نماز میخ واند، یا… روز بعد کتک داشت.
۱۴- بارها اتفاق افتاد که تعدادی ازعزیزان را وسط اردوگاه بردند وآنها را روی شکم خواباند ند وبر پشت آنها شروع کردند به راه رفتن و با کابل بر سرو صورت آنها زدن.
۱۵- اسیران کم سن وسال عین دیگران شکنجه می شدند. آنها را می بردند درمحوطه و با زدن کابل به بد نشان ، مجبورشان می کردند که سینه خیز بروند، یا درجوی آب بغلتند.
۱۶-یادم نمی رود که در یکی از روزهای سرد زمستان باران شد یدی می بارید. در همان باران، یکی از بچه ها را فقط به جرم پوشیدن(دشداشه) روی زمین غلتاندند و با کابل بر سر و صورتش زدند.
۱۷- هر وقت کسی مریض می شد وبه بهداری اردوگاه می رفت، دکتر یا بهیار آنجا چند روز زندان، همراه با اعمال شاقة تجویز می کرد!
۱۸- مجروحانی که تیربه قسمت پایین پایشان خورده بود، اززانو پایشان را قطع می کردند. یکی ازدوستانم که ترکش، تنها یک بند انگشتش را قطع کرده بود، با جراحی دکترهای عراقی، انگشتش از بند آخر قطع شد.
۱۹- در ۱۰ ماه اول اسارت،اسامی ما رابه صلیب سرخ ندادند. با اینکه هرچه خواستند کردند، دائماً زبان زورگویشان دراز بود که : (می توانیم شما را قتل عام کنیم.)
۲۰- کارصلیب سرخ بیشتر به مأموران ادارة پست شبیه بود تا یک خدمت جهانی، مابارها از کردارعراقیها به آنها شکایت برده بودیم. اما هربارکه پا ازاردوگاه بیرون می گذاشتند، دست بزن سربازان دشمن پرزورترمی شد.
۲۱- یکی ازانواع شکنچه ها، لخت کردن بچه ها ونگه داشتند آنها درزیرآفتاب سوزان بود. این کار تا چند ساعت طول می کشید.
۲۲- جا به جایی آزادگان از کارهای رایج بود. عده ای را ازیک اردوگاه خارج کرده، به جای آنها تعداد دیگری را ازاردوگاه دیگری جایگزین می کردند. هر چند که از دست دادن دوستانی که با آنها اخت شده بودیم، تلخ بود، اما شیرینی آشنایی با دوستان جدید جایش راپرمی کرد.
۲۳-کنارهم می نشستیم، صحبتهای مختلفی پیش می آمد. یکی ازدوستان ازاوایل اسارت-بعد ازعملیات طریق القدس- خاطره اش را چنین تعریف کرد:
بعدازعملیات که عراق تلفات زیادی داد، یک روزعراقیها ریختند به اردوگاه؛ با چوب و چماق. ما اول فکر کردیم مجاهدین عراقی هستند که آدمده اند به کمک ما، ولی چرخیدن کا بلها در هوا وپایین آمدن آنها که به هیچ جا جز بدن دوستانمان نمی خورد، خیلی زودما را مطمئن کرد که آنها نیروهای ضد شورش هستند. آن روز به هیچ کس رحم نکردند؛ حتی مجروحا. تعدادی ازمجروحا همان روزشهید شدند. بعد ازاین جنایت، همه را فرستادند به آسایشگاهها تا یک هفته دررا باز نکردند. در آن یک هفته، جیره غذایی فقط یک لیوان پلاستیکی آب ویک قرص نان. تشنگی که به بچه ها فشارمی آورد، زبانشان را به شیشه پنچره می چسبا ندند تا شاید با عرق ،آن عطش خود را آرام کنند.
آنها به همین هم اکتفا نکردند. یکی از برادران سپاه را جلو چشم همه روی صندلی نشا ندند وبا ریختن بنزین رویش زنده زنده او را سوزاندند.
یکی دیگر ازبرادران که مدتی را دراردوگاه رمادی گذرا نده بود، تعریف می کرد: یکی ازبچه ها را بردند برای بازجویی و کف پایش را اتو گذا شتند. اوتا شش ماهناله می کردوازخدا مرگش را می خواست.۲۴- دراردوگاه ما برادری بود بهاسم راحت خواه. او یکی ازمخلصترین آزادگان بود که تمام وقت وتوانش را گذاشته بود برای خدمت به مجروحها. پس از مدتی، یک بیماری داخلی گرفت ومنتقلش کردند بیمارستان. نمازهای خالصانه وخاشعانة اودربیمارستان، دکترآنجا را متأثر کرده بود. بچه هایی که دربیمارستان بستری بودند می گفتند: دکترعراقی که اورا دیده بود، به شدت گریه می کرد. بعد ازنمازیک تشت خواسته بود. وعین حضرت امام حسن(ع) جگرش بیرون ریخته وآرام به شهادت رسیده بود.
۲۵- یکی ازآزادگان که ازنظر سن در حکم پدر ما بود، مریض شد. حالش آن قدر وخیم بود که نه غذای چندانی می خورد ونه می توانست حرف بزند. اورا به بهداری بردندوبا کمال تعجب دیدیم که چندروز بعد- ازآن بهداری که سابقه نداشت کسی سالم برگردد- سالم برگشت. خودش تعریف کرد:
یک شب درخواب، حسین بی علی (ع) وبرادران بزرگوارش را دیدم. ایشان به من سلام کردند و فرمودند که ناراحت نباشم. وگفتند که حالم خوب خواهد شد و برمی گردم پیش دوستانم. ایشان همچنین گفتند که همین طورکه شما ما را فراموش نمی کنید، ما هم شما را فراموش نمی کنیم. من به ایشان گفتم: آقا جان، چه موقع به زیارت بارگاه شما مشرف می شویم؟ ایشان فرمودند به همین زودیها تمامی شما به زیارت ما خواهید آمد . همین جا بود که از خواب پریدم وحالا می بینید که خوب شده ام.
۲۶- خبررحلت امام، هیچ چشمی را خشک نگذاشت. فریادهای همراه با سوز ، سرها را به دیوار می زد واشک بود که روی گونة بچه ها می دوید. تعدادی ازبچه ها خاک باغچه رابر می داشتند وبه سرشان می ریختند، چرا که آرزوی دیدار حضرتش را برباد رفته می دید ند.
انتخاب شخصی که نشانة شاگردی آن مردمصلح خدا را بر جبین داشت، تنها مرهمی بود که آن زخم جگر سوزرا التیام بخشید.
حمید کاووسی حیدری
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 10:16:37.
|
جایگاه حقوق بشر در اسارت کجا بود؟ |
یک شب، یکی از بچه ها خواب می بیند که نگهبان دارد می آید و با صدای بلند(به جای خود) می دهد. سایر بچه ها که خواب بودند، بر می خیزند و همه ، سرها را می گذارند زمین.وقتی مدت نسبتاً زیادی می گذرد و خبری از آزاد باش نمی شود، ارشد آهسته سرش را بلند می کند ووقتی می بیند نگهبانی در کار نیست، به بچه ها آزاد باش می دهد.
این حقوق بشراست
از خصلت عراقیها، زدن یک نفر مقابل جمع بود. یک روز، ۱۰٫۱۵ نفر ریختند به آسایشگاه و شورع کردند به زدن یکی از بچه ها. چیزی که برای ما جالب بود، اعتقاد کتک زنها بود. آنها وقتی آن برادر را می زدند، می گفتند:هذا حقوق بشر! (این حقوق بشر است.)
*
آذر ماه سال ۶۲ بود. عراقیها به همه گفتند اماده شوند تا پنج نفر،پنج نفرعکس بگیرند و به ایران بفرستند. مانده بودیم عکس بگیریم؟ نگیریم؟ شاید کاخس ای زیر نیم کاسه بود؟ نکند برای تبلیغ خودشان می خواهند؟
بالاخره آماده شدیم. عکاسها هم آمدند. درهمان لحظه که گروه اول، روبه روی عدسی دوربین قرارگرفت، یک برقکارعراقی هم داشت به سرووضع برق آسایشگاه می رسید. همه چیز امده بود که ناگهان یک نفر از میان جمعیت ازبچه ها خواست که صلوات بفرستند.همین که طنین صلوات بچه ها درفضا پیچید، آن برقکار انبردست راازدستش انداخت و دستهایش رابه حالت تسلیم بلند کرد.سربازان که برای چند لحظه مانده بودند که چه بکنند، با چوبدستی افتادند به جان بچه ها.
صحنة جالبی که همان روزدیدم، این بود که یکی ازسربازان که چوب در دست داشت، دنبال یکی ازاسرا کرد.آ ن اسیر- درهمان حال دویدن فریاد زد: الله اکبر…
صدا،چنان محکم، بجاوبابرکت بودکه چوب ازدست سربازافتادواوسرجایش میخکوب شد.
خمین
ت.آ. ۳۱/۵/۶۹
**********
افسرشهید
در درگیری با عراقیها به شدت مجروح شد. اسیر که شدیم، ان قدر با لگد به بدنش زدند تا شهید شد. او یک افسر بود و محمد حسین معرف نام داشت.
راوی:بهزاد مهدوی- میانه
ت.ا. ۲۱/۴/ ۶۷
******
اسرای شهید
روز دوم اسارت، با دستهای بسته سوار یک کامیون شدیم. در راه، عده ای از عزیزان که لبهای ترک برداشته و فریاد های (آب) انها نشان می داد که چه می کشند، شهید شدند. عراقیها با کمال خونسردی آنها را از کامیون انداختند پایین.
*
یکی ازشکنجه های روحی-ورانی، قطع برق وآب بود. قطع برق یعنی کارنکردن پنکه های سقفی زوار درفته ودم کردن هوا در فضای آسایشگاهی که روزنه های کوچکی داشت. آن ساعتها، آسایشگاه چیزی شبیه به یک کوره می شد.
*
زور عراقیها را در ضربه های سنگین کابلها دیده بودیم و نیز تزویر آنها را؛ همگامی که هیئت صلیب سرخ می خواست از ارودگاه دیدن کند.
در همان یکی- دو روز ، کابلهل گم می شد، باتومها پیدا نبود و اردوگاه سرو سامان می گرفت. بعد از رفتن صلیب سرخ، دوباره می شد همان آش و همان کاسه.
*
توفیق آستان بوسی بارگاه حضرت سید الشهدا، آفتاب سعادتی بود که از شرق آرزوهای دست نیافتنی آسمان رؤیاهایمان تابید.
درآن توفیق، همه حسرت و انده خود گریستیم.
راوی:جمشید صادقی-فارس
۲۱/۴/۶۷ –فکه
*********
خوابی که یک اسیرببیند
فکرمی کنید خوابی که یک اسیر باید ببیند، چیست؟ شاید باور نکنید که باتوم ظلم آنها چنان پر زور بود که حتی درخواب هم آزاده ها را راحت نمی گذاشت. عراقیها مجبورمان کرده بودند اولین نفری که نگهبان را دید،(به جای خود) بدهد. ما بایتد بعد ازآن فرمان، می نشستیم وسرخود را پایین می گرفتیم.
یک شب، یکی از بچه ها خواب می بیند که نگهبان دارد می آید و با صدای بلند(به جای خود) می دهد. سایر بچه ها که خواب بودند، بر می خیزند و همه ، سرها را می گذارند زمین.وقتی مدت نسبتاً زیادی می گذرد و خبری از آزاد باش نمی شود، ارشد آهسته سرش را بلند می کند ووقتی می بیند نگهبانی در کار نیست، به بچه ها آزاد باش می دهد.
*
یک روزکه زودترازوقت معین، برای نمازصبح بیدار شده، وضو می گرفتم، نگهبان مراد ید، همان دید، نسخة یک کتک را برایم پیچید. بعد ازرفتن ضاربها، دژبانی که نزدیک درایستاده بود، روبه من کردوگفت:اینجا نباید مخالفت بکنید. ما هم مثل شما مسلمان هستیم وبه خدا ایمان داریم، ولی رژیم اجازة عمل به شعائر دینی را به ما نمی دهد. هر چه دارید، دردل خود نگه دارید تابه دست این نامردها نیفتد.
*
دوست داشتند که سردرکار قمار، تخته نرد،و… داشته باشیم. بچه ها اهل این بازیها نبودند، آنها اهل خواندن دعای کمیل و… بودند.روزهای پنج شنبه پتوها راروی سرمان می کشیدیم وآهسته دعا می خواندیم. کشیدن پتو روی سر، برای به غلط انداختن نگهبان بود.اوفکرمی کرد زیرپتو بساط قمارپهن است.
ت.ا.؟ ۲۷/۲/۶۵-مهران
بهزادرضایی پور- تبریز
********
پیک خوشبال شهادت
یکی ازهمراهان، اسهال خونی وتب شدیدی داشت. درکورة درد می سوخت وازضعف رنج می برد. وقتی رفتیم برای اوداروبگیریم، سربازهای عراقی انکار کردند که مریض باشد. آنها می گفتند که اوخود را به دیوانگی زده، دروغ می گوید. هرچه آن برادراصرارکرد، فایده ای نداشت که هیچ، سربازان رابه این فکر انداخت که اورا بزنندتا شاید حرفش را پس بگیرد .او را با همان حال نزار بردند زیر شلاق که: یا بگو سالمم، یا همین است که می بینی! بعداز زدن هم روانه اش کردند به یک زندان انفرادی که مساحتش ۱*۱ بود. دوروز بعد، پیک خوشبال شهادت روحش را به آسمان فرستاد.
محمد حسین خسروی
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 10:21:43.