خاطرات دفاع مقدس
|
مصاحبه با همرزم و همسنگر سردار سرلشگر پاسدار شهید مهدی شرع پسند |
با توجه به لزوم شناساندن هر چه بیشتر شهدای مظلوم و گمنام غرب استان تهران به نسل جوان مصاحبه ای با حاج علی کرمی یکی از فرماندهان ارشد سپاه حضرت سید الشهدا (ع) و همرزم و همسنگر شهید عزیزمان برادر آقا مهدی شرع پسند انجام دادیم که بشرح ذیل تقدیم میگردد.سوال اول : حاج آقا کرمی ضمن تشکر از اینکه وقت خود را به ما دادید مختصری از اولین دیدار و آشنایی و خصوصیات شهید را ذکر بفرمایید.
بسم الله الرحمن الرحیم
بنده از آغازین روزهای تشکیل سپاه کرج با برادر آقا مهدی شرع پسند آشنا شدم و هر چقدر این دوستی و صمیمیت افزایش می یافت متوجه خصوصیات اخلاقی ایشان مثل تواضع و فروتنی و دوری از کبر و غرور ایشان میشدم و در یک کلام ایشان سعی میکردند اخلاقشان و رفتار و عملکرد خود را دقیقا با موازین اسلامی و شرعی مطابقت دهند و در این راه موفق نیز بودند ایشان یک استاد مجرب قران و نهج البلاغه بودند و در فرصتهایی که در بین فعالیتهای خود می یافتند جمع دوستان را گرد هم می آوردند و با قرائت قران و نهج البلاغه به تفسیر آن می پرداختند و این تاثیر زیادی در افزایش روحیه دوستان و همسنگران ایشان داشت و ما نیز به نوبه خودمان درسهای زیادی از آقا مهدی یاد گرفتیم.
سوال دوم : برادر کرمی ظاهراً این سردار شهید سپاه اسلام در قبل از انقلاب نیز فعالیتهایی داشته لطفا در این زمینه توضیح بدهید.
تا آنجا که بنده مطلعم برادر آقا مهدی شرع پسند از مبارزین راستین علیه ستم و ظلم دستگاه ستم شاهی بود و نقش بسزایی در هدایت مردم در راهپیماییهای دوران قبل از پیروزی انقلاب داشته اند و در تکثیر و توزیع اطلاعیه ها و اعلامیه های حضرت امام (ره ) بصورت گسترده و مخفیانه تلاش شبانه روزی داشته اند و پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی جزء بنیانگذاران سپاه پاسداران در کرج بودند و با پیوستن ایشان به سپاه شمار زیادی از مبارزین و دوستان ایشان مانند سردار شهید میررضی نیز به همراه ایشان به عضویت سپاه پاسداران در آمدند.
سوال سوم : جناب سرهنگ کرمی در ادامه مایلیم به فعالیتهای ایشان در آغازین روزهای جنگ تحمیلی و مسئولیتهای ایشان اشاره ای بفرمایید.
همانطوریکه که قبلا به عرض خوانندگان عزیز رسید برادر آقا مهدی شرع پسند یک معلم اخلاق بود به این معنی که اخلاق را بصورت تئوری تدریس نمی کرد بلکه با عمل خود اطرافیان را تحت تاثیر قرار می داد و در همه عرصه های خطر پیشتاز و جلودار قافله بود و به همین دلیل با آغاز جنگ تحمیلی و تجاوز دشمن بعثی و قائله کردستان ایشان با اولین گروه اعزامی از کرج به کردستان اعزام شدند و بعنوان فرمانده گروه در پاکسازی شهر سنندج و شکستن محاصره معروف باشگاه افسران و پادگان ارتش حماسه ها آفریدند و نقش تعیین کننده ای را ایفا نمودند ایشان همچنین در اوائل تشکیل سپاه کرج بعنوان مسئول آموزش نظامی و سپس مسئول بسیج و بعد از مدتی بعنوان مسئول عملیات و جانشینی فرماندهی سپاه کرج انجام وظیفه نمودندو پس از آغاز جنگ تحمیلی در دیماه ۵۹ فرماندهی گروه اعزامی سپاه کرج به جبهه های گیلانغرب را بعهده گرفتند و بعنوان مسئول محور آوزین گیلانغرب مشغول انجام وظیفه شدند و در ۲ عملیات ایذایی فرماندهی عملیات را بعهده داشتند که نتیجه این عملیات منجر به آزادسازی قله استراتژیک چغالوند بود که شهر گیلانغرب از دید و تیر مستقیم دشمن خارج گردید و مجددا در سال ۶۰ به همان منطقه اعزام شده و در عملیات سراسری شهید رجایی و باهنر در محور سرپل ذهاب (تپه های کوره موش) در شهریور سال ۶۰ شرکت فعال داشت و در این عملیات به افتخار جانبازی نائل آمد سپس اقا مهدی شرع پسند در پاییز سال ۶۰در عملیات طریق القدس (آزاد سازی شهر بستان )بعنوان فرمانده گردان و در سال ۶۱ در عملیات فتح المبین و عملیات بیت المقدس (آزاد سازی خرمشهر ) و عملیات رمضان حضور موثری داشت و بعنوان فرمانده گردان انجام وظیفه مینمود ایشان در عملیات رمضان از ناحیه دست مجروح شدند و در عملیات والفجر مقدماتی بعنوان فرمانده تیپ عملیاتی سلمان فارسی از لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) شرکت داشتند و در این عملیات نیز از ناحیه پا مجروح شدند و علی رغم مجروحیتهای زیاد و متوالی لحظه ای از حضور در جبهه ها غفلت نکردند ایشان در اوائل سال ۶۲ با تشکیل تیپ نبی اکرم (ص) در کرمانشاه بدرخواست فرمانده وقت این تیپ (سردار ناصح ) به غرب کشور اعزام شدند و بعنوان فرمانده طرح و عملیات تیپ مشغول بکارگردیدند و در نهایت پس از تحمل مشقات فراوان جسمی و مجروحیت در منطقه چنگوله (چغاعسگر)پس از اقامه نماز صبح در سحرگاه ۳۰/۱۱/۶۲ به درجه رفیع شهادت نائل آمدند خداوند انشاء ا… روح ایشان را با شهداء کربلا محشور فرماید.
سئوال چهارم : حاج آقا کرمی اگر خاطره ای از این شهید دارید برای ما بفرمائید.
همانطوریکه عرض شد ایشان در عمل معلم اخلاق بودند و همیشه با عمل خود اطرافیان را تحت تأثیر قرار می دادند. نمونه بارز این روحیه در سخنانی که بمناسبتهای مختلف به نیروهای تحت امر خود میگفتند مشخص می شد و ایشان همیشه دوستان و نیروهای خود را از کبر و غرور و خود پرستی و خود ستائی و دروغ و چاپلوسی منع می نمودند و با اخلاق حسنه خود الگوی یک فرمانده حزب الهی بودند و تواضع ایشان همیشه اطرافیان را تحت تأثیر قرار می داد.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:26:44.
|
هیچ چیز نداشتیم به غیر از یک لباس سبز |
علی شمخانی فرمانده جوان سپاه پاسداران خوزستان، شاید طعم جنگ را زودتر از فرماندهان دیگر چشیده است. خودش میگوید، از اوایل جنگ به سپاه خوزستان به غیر از لباس سبز هیچ تجهیزاتی نمیدادند اما او و دوستانش میمانند تا جنگ را اداره کنند. قبل از شروع جنگ، فرمانده سپاه خوزستان بودید. به عنوان یک مسئول محلی، متوجه نشده بودید که قرار است عراق به خوزستان حمله کند؟
حتی اگر فکر میکردیم که جنگ میشود، تلقیمان از جنگ آن نبود که بعدا با آن روبرو شدیم.
مثلا جنگ را این میدانستیم که دو طرف، در دو سوی مرز به همدیگر تیراندازی کنند، اما اینکه عراق بخواهد با تانک وارد خوزستان شود به مخیلهمان نمیآمد.
البته من مطمئن بودم که دارد جنگ اتفاق میافتد. اشاره کنم به جلسه شورای امنیت ملی که در تهران تشکیل شده بود و من هم از اهواز آمده بودم و در آنجا حضور داشتم.
بنیصدر رئیس جلسه بود. در آن جلسه گفتم عراق میخواهد به ما حمله کند، اما قبول نکردند.
دلیل من این بود که تجمع نیرو در مرز ایران را دیده بودم و همان را گزارش کرده بودم. این تجمع برای من شکبرانگیز به نظر میآمد. واکنش بنیصدر به حرف من این بود که اگر شما کاری به عراق نداشته باشید آنها به ما حمله نمیکنند.
در حالی که واقعا جنگ به خاطر وارد شدن یکی دو نیروی اطلاعاتی به داخل کشور مقابل رخ نمیدهد. تصمیم به جنگ، از این بزرگتر است در واقع تصمیم باید در بغداد و تهران گرفته میشد. حرف بنیصدر این بود که چون ما مثلا یکی دو تا نیروی اطلاعاتی به داخل عراق فرستادهایم باعث تحریک آنها میشویم.
وقتی جنگ شروع شد چه کردید؟
به نظرم روزی که عراق حمله کرد شاید یک شب قبل از آن، یک فرمانده نظامی به نام سرهنگ عطاریان (که بعدها به جرم جاسوسی برای شوروی اعدام شد) به اهواز آمد و در جلسهای که عدهای از مسئولان منطقه حضور داشتند طرحی را توضیح داد و بعد به اقدامات احتمالی ارتش عراق اشاره کرد.
من در همان جلسه از او خواستم به ما(سپاه خوزستان) سلاح بدهند. گفت: «ما اسلحه نداریم که به شما بدهیم» گفتم: لااقل تعدادی آر.پی.جی بدهید که با حمله دشمن مقابله کنیم.»
در آن موقع ما برای مقابله با تانکها نارنجک تفنگی داشتیم که اصلا تاثیر نداشت. او گفت که آر.پی.جی سلاح روسی است و ما در ارتش از این نوع سلاح نداریم.
در جایی خوانده بودم که ارتش ایران- در سالهای قبل از انقلاب- آر.پی.جی داشته است. ضمن اینکه در دوران دانشجویی من در اهواز، در یک تظاهرات دانشجویی دیده بودم که نیروهای مسلحی که به مقابله با ما پرداختند سلاح «اسکورپیون» روسی داشتند.
در همان جا من سخنرانی کردم و شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر شوروی دادم و برای شعار مرگ بر شوروی هم استدلال کردم که اینها از سلاح ساخت شوروی استفاده میکنند. ضمن اینکه میدانستم ایران، قبل از انقلاب از شوروی سلاح میخریده و این حرف را به سرهنگ عطاریان گفتم. اما او قبول نکرد.
پس با چه توانی وارد جنگ شدید؟
من ادعایی ندارم که ما در سپاه، تخصص تشکیل سازمان داشتیم اما این ادعا را دارم که چون عدهای از ما تحصیلکرده دانشگاه بودیم، به راحتی میتوانستیم دانش و فنون مختلف جنگ را یاد بگیریم.
این حرف شاید در جایی گفته نشده باشد که عدهای از ما بچههای خوزستان در دوران مبارزه با رژیم طاغوت تشکلهایی داشتیم و در قالب آن کار فرهنگی و سیاسی و عملیات مسلحانه میکردیم.
این تشکلها در اهواز، آبادان، خرمشهر و دزفول وجود داشت و همه، همدیگر را میشناختیم.
ما در ابتدای انقلاب کمیتهها را با همین تشکلها راه انداخته بودیم و بعد هم سپاه را تشکیل داده بودیم. در سال اول انقلاب با ضد انقلاب و گروهکها درگیر بودیم و یک واحد را هم به کردستان اعزام کرده بودیم.
به این ترتیب در آغاز جنگ، ما تجربه مبارزه با رژیم شاه و مقابله با ضد انقلاب را داشتیم و توانسته بودیم کار تشکیلاتی توسعه سازمانی را در حد قابل قبولی به انجام برسانیم.
ضمن اینکه با شرارتهای عراق در یک سال بعد از پیروزی انقلاب هم آشنا شده بودیم. در ابتدای جنگ مجموعه دوستانی که این تجربهها را داشتند در سپاه خوزستان جمع شده بودند، اما هیچ وسیلهای جز لباس سبز نداشتیم.
یعنی مرکز، تنها چیزی که برای ما تهیه میکرد لباس سبز -لباس فرم سپاه- بود. ما مجبور شدیم خودمان سلاح انفرادی تهیه کنیم. آر پی جی را از عراقیها میگرفتیم و به طور غیرمستقیم و بدون اطلاع فرماندهان بالاتر از بعضی واحدهای ارتش اسلحه دریافت میکردیم.
شما در آن مقطع مکاتباتی هم با مرکز داشتید. در آن نامهها چه نوشته بودید؟
یکی از آن نامهها نامهای است که در سوم آبان ۵۹ نوشتم. راستش دوسه سال پیش متوجه اهمیت این نامه شدم.
خطاب من در آن نامه، مسئولان بودند و منظورم از مسئولان، بنیصدر بود. در آن نامه نوشتم که سپاه چه سازمان رسمیای است که اسلحه انفرادی ندارد؟ این نامه را به تهران فرستادم. بنیصدر آن را خوانده بود و وقتی من را دید گفت که این نامه چیست که برای ما فرستادهای؟
این نامه تعریفکننده وضعیت ما در آن شرایط بود.
دلیل حمایت نکردن از سپاه چه بود؟ چه نگاهی به سپاه وجود داشت؟
اگر کالبدشکافی کنیم میبینیم در آن موقع اختلافات سیاسی در تهران زیاد بود. هر کس که جنگ را با پیروزی به ثمر مینشاند میتوانست در اختلافات دست بالا را بگیرد. به زبان دیگر، هر کس جنگ را فتح میکرد میتوانست تهران را فتح کند.
دو جریان حاکم بود، یکی جریان بنیصدر بود که میخواست با بهکارگیری روشهای کلاسیک حاکم بر ارتش، عراق را پس بزند. از آن طرف هم راه مذاکره را باز گذاشته بود.
وقتی احمد سکوتوره، رئیس سازمان کنفرانس اسلامی به ایران آمد با او برای پایان دادن به جنگ هم گفتگو کرد. از طرفی بنیصدر فرمانده کل قوا بود و این اختیار را داشت که به سپاه اسلحه ندهد. فضای سختی حاکم بود. گاهی من احساس میکردم بعضیها تحت تاثیر تفکر بنیصدر، حساسیتی که به ما داشتند بیش از حساسیتی بود که به عراقیها داشتند.
در آن مقطع، تحلیل بنیصدر این بود که اگر سپاه نقش موثری در پیروزی در جنگ ایفا کند جناح انقلاب در عرصه سیاسی پیروز میشود و اگر سپاه منزوی میشد جریان به نفع او تغییر میکرد.
در همان مقطع، ارتش سه عملیات در مناطق کرخه، هویزه و جاده ماهشهر آبادان انجام داد که هیچ کدام موفقیتآمیز نبود.
این ناکامی فضایی را ایجاد کرد که همه بگویند نمیشود جنگید و به دنبال همین عملیاتها بود که تئوری «دادن زمین و گرفتن زمان» مطرح شد.
به نظر شما تحلیل عراقیها از اوضاع ایران درست بود که آنها را به این نتیجه رساند که به ایران حمله کنند؟
نه. تحلیلشان غلط بود.
چرا؟
آنها بعضی چیزها را نمیدانستند از جمله اینکه قدرت بسیجکنندگی امام را نمیشناختند همچنین از توان رزم و سازماندهی ما بیخبر بودند. آنها البته تحلیلهایی هم داشتند که منطبق با واقعیت بود مثلا میدانستند که ارتش مشکلاتی دارد و به خصوص در ردههای فرماندهی این مشکلات بیشتر است.
دوم اینکه آنها میدانستند اختلافات سیاسی در کشور ما زیاد است و سوم اینکه میگفتند ایران ثبات امنیتی ندارد. اطلاعاتی هم که داشتند چندان غلط نبود. چون از سلطنت طلبهای فراری اطلاعات درستی گرفته بودند.
سختترین روزها برای شما چه روزهایی بود؟
در ابتدای جنگ با آن همه فقدان امکانات و نبودن اسلحه، با انفجار یک انبار مهمات در لشگر ۹۲ مواجه شدیم.
نمیدانم خرابکاری بود یا نبود و همین باعث شد شرایط سختتر شود. همان روزها بچههای سپاه خوزستان را جمع کردم و گفتم ما هیچ سلاحی جز شهادت نداریم. پدران ما همیشه در زیارت عاشورا خواندهاند «یا لیتنا کنا معکم» هر کس آمادگی دارد این جمله را محقق کند بماند و هر کس آمادگی ندارد بدون هیچ رودربایستی برود.
کسی هم رفت؟
هیچ کس حتی یک نفر.
بیمهری به سپاه تا کی ادامه پیدا کرد؟ تا زمان سقوط بنیصدر؟
البته قبل از آن هم، ما همه سعیمان را میکردیم که سازمانمان را شکل بدهیم و سپاه را از انزوا خارج کنیم.
یک سئوال تکراری میپرسم و امیدوارم جوابش تکراری نباشد آن هم داستان ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر است. واقعا بعد از فتح خرمشهر، امکان خاتمه دادن به جنگ از طریق دیپلماتیک وجود نداشت؟
چرا این سئوال را از خرمشهر میکنید؟ میتوانید بگویید چرا وقتی دشمن اطراف اهواز بود، جنگ را تمام نکردید؟ مگر ما وقتی خرمشهر را پس گرفتیم، همه سرزمینهایمان را پس گرفته بودیم؟
هر چند پیروزی بزرگی بود اما آیا این پیروزی بزرگ، تبدیل به این شد که خواستهای سیاسی ما را محقق کند؟ چه تضمینی بود که پس از صلح، صدام دوباره به ما حمله نمیکرد؟
ما اهدافی از جمله بازگشت به مرزهای بینالمللی پذیرش قرارداد ۱۹۷۵ تنبیه متجاوز داشتیم. ما بعد از فتح خرمشهر هیچ کدام از اینها را نداشتیم و به همین دلیل ما چارهای جز ادامه جنگ نداشتیم. اما شما میتوانستید بپرسید شما که در خرمشهر پیروز شدید، ۱۹ هزار اسیر گرفتید، ابهت ارتش عراق را شکستید چرا جنگ را ادامه ندادید؟
چرا به صدام وقت ندادید تجهیزاتش را بازسازی کند مجددا بیاید اهواز را بگیرد؟ ما اگر به صدام فرصت بازسازی میدادیم تا احساس کند میتواند دوباره جنگ را شروع کند این کار را میکرد.
در طول جنگ هیچ وقت به شکست خوردن فکر کردید؟
هرگز؛ حتی در بدترین شرایط که روزهای آغاز جنگ بود یا حتی در کربلای ۴ با آن مشکلاتی که بود به شکست فکر نکردم و اصلا احساس نکردم شکست خوردهایم.
فکر هم نمیکردید مردم مقاومتشان را از دست بدهند؟
ما سد عظیمی مثل امام داشتیم که در آن هیچ خللی نمیدیدیم.
زمانی که آقای هاشمی فرمانده جنگ شد و نه به خوزستان آمدند شما مشغول طراحی عملیات خیبر بودید. آقای هاشمی شعار جنگ، جنگ تا پیروزی را تبدیل کرد نه به جنگ، جنگ تا یک پیروزی. یعنی به دنبال این بود نه که یک عملیات بزرگ انجام بدهیم و بعد جنگ را خاتمه بدهیم این با جواب سئوال قبلی که درباره خاتمه دادن به جنگ پس از فتح خرمشهر دادید تناقض ندارد؟
نه تنها در تناقض نیست که عین واقعیت و منطبق بر هم است. آقای هاشمی این شعار را نداد. این را ما تعبیر کردیم از عملکرد ایشان. من یک سخنرانی کردم و گفتم ما چند استراتژی داریم.
یکی شعار جنگ، جنگ تا رفع فتنه که این را امام میگفتند؛ یکی جنگ، جنگ تا پیروزی که ما میگفتیم و یکی جنگ، جنگ تا یک پیروزی من آن روز این موضوع را نقد کردم، اما امروز از موضوع نقد نمیگویم. آقای هاشمی همین که مسئولیت را پذیرفت بزرگترین افتخار برای ایشان است و ما مدیون او هستیم.
موضع حضور آقای هاشمی در میدان جنگ افتخار بزرگ و غیرقابل انکاری است. نقش آقای هاشمی در جنگ بسیار مهم است. ایشان عمق تمام مسائل کشور را میدانست، عمق حمایت منطقهای و جهانی را نیز از صدام میدانست.
این دو وزن نابرابر را میدید با این همه مسئولیتش را پذیرفت. حال آنکه میتوانست نپذیرد. آقای هاشمی غیر از خدمت و فداکاری به چیز دیگری فکر نمیکرد.
آقای شمخانی، شما بعدا وزیر دفاع شدید. چقدر خاطرات کمبودها و اسلحه نداشتنها در زمان وزارتتان باعث شد که فکر کنید باید آن کمبودها را جبران کنید؟
خیلی موثر بود. ما در جنگ چند تجربه پیدا کردیم. یکی اینکه در جنگ آدم نباید مثل شب امتحان درس بخواند. کسی در جنگ پیروز است که از قبل درسش را خوانده باشد. این درس مرتب تغییر میکند.
چون حریف مرتب تغییر پیدا میکند. دیگر اینکه همه درسها ضریب ۴ ندارند بعضی از درسها ضریب یک دارند. تو باید به آنهایی بیشتر بپردازی که ضریب ۴ دارند و تجربه دیگر اینکه در تصمیمگیری نباید احتیاط به خرج داد. باید خطشکنی کرد.
کدام درسها برای شما ضریب ۴ داشت؟
موشک و قابلیتهای موشکی، قابلیتهای دریایی، ایجاد یک ساختار سازمانی هوشمند و یادگیرنده. ما امروز نه تنها بچهای نیستیم که شب امتحان درس بخواند که هر جای دنیا اتفاقی میافتد میگویند اینها را ایرانیها تقویت کردهاند؛ هر کجا که بخواهند شکست را توجیه کنند، با تعریف از توان تسلیحاتی ایران توجیه میکنند.
در یک مقطعی از جنگ ما حجم عملیاتمان را از جنوب به غرب بردیم، این یک استراتژی بود یا نه؟ یک اتفاق؟
این یک استراتژی بود اما انتخابی نبود، تحمیلی بود. ما چارهای جز این نداشتیم. ما یک تابلویی داشتیم در جنگ که به نظر من عصاره آمیزههای جنگ ماست. میگویند ما در زمینی و زمانی و با ابزاری و با تاکتیکی نجنگیم که با آن زمین و زمان و ابزار و تاکتیک، دشمن بر ما مسلط شود.
دشمن توان ذهنی بالایی داشت. برتری هوایی داشت، برتری آتش داشت، برتری تحرک داشت. سپاه پاسداران از وقتی عملیات طریقالقدس را شروع کرد، هجوم میکرد، وقتی خط را فتح میکرد تحویل میداد.
ولی از یک زمان به بعد مجبور شد در خط قرار بگیرد و پدافند کند. پس قسمتی از توان سپاه صرف هجوم میشد و قسمتی صرف پدافند. در واقع در آن زمان ما تکهتکه شده بودیم و توان توسعه سازماندهی رزم را هم به دلیل شرایط آن زمان از دست داده بودیم و دشمن ما هم توان رزمش زیاد شده بود.
من آن موقع گفتم ما از گونی تا تصمیم مشکل داریم. گونی برای سنگر! این در حالی بود که برای دشمن این فرض شده بود که هر جا سپاه است، آفند هم هست. ما محکوم به این بودیم که دشمن مقابل نقطهای قرار میگرفت که سپاه بود.
مفهوم این برای دشمن صرفهجویی و تمرکز در قوا بود ولی برای ضعف و غافلگیری بود. صدام یک جیش الشعبی داشت، هر کجا احساس میکرد آفند هست یک جیش شعبی میگذاشت و پشت سرش یک واحد درجه ۳ میگذاشت و بعد واحدهای درجه یک. یعنی ما باید با یک ارتش کاملا مهندسی میجنگیدیم، سیم خاردار، مین، بمب ناپالون اینها را باید پشت سر میگذاشتیم.
تازه به جیش الشعبی میرسیدیم. با آن هم باید میجنگیدیم، بعد میرسیدیم به یگان درجه ۳٫ با آن هم باید میجنگیدیم. تازه آن زمان جنگ شروع میشد.
زمانی که قرار شد قطعنامه را بپذیریم شما جزو موافقین بودید یا مخالفین؟
من موافق بودم اما باورش برای رزمندهها سخت بود. ما می خواستیم صدام را ساقط کنیم اما صدام هنوز مانده بود. این که امروز گفته میشود که صدام را آمریکاییها ساقط کردند پس با آمریکاییها مخالف نباشیم، حرف غلطی هست.
صدام را آمریکاییها دوبار نجات دادند و بار سوم ساقط کردند. در جنگ با ما حمایتش کردند که سقوط نکند. در انتفاضه مردم عراق همه حمایتش کردند که به دست مردم سقوط نکند. لذا آمریکاییها در سقوط صدام تاخیر ایجاد کردند. سقوط صدام مقدر بود و آمریکاییها فقط در تاخیرش نقش داشتند نه در ساقط کردن صدام.
زمانی که عملیات مرصاد شد، ما قطعنامه را پذیرفته بودیم. یک دفعه یک خیل عظیمی از نیروها وارد جبهه شدند. آن زمان به فکرتان نرسید جنگ را ادامه دهید؟
امام فرموده بودند ما در صلح جدی هستیم. این پاسخی بود به همین سئوال که بر زبان بعضیها جاری شد. امام فرمودند ما در صلح جدی هستیم همانطوری که در جنگ جدی هستیم؛ یعنی امام تصمیم قاطعی گرفته بود.
ضمن اینکه استراتژی غرب روی این متمرکز شده بود که این جنگ نباید پیروز داشته باشد این استراتژی را در یک مقطعی از زمان با حمایت سیاسی و اقتصادی و فنی و ابزاری از صدام انجام میدادند ولی در آن زمان به دخالت مستقیمشان تبدیل شده بود.
نقش امام در جنگ چقدر بود؟ با توجه به اینکه هیچ دخالت مستقیمی نمیکردند.
همه جنگ امام بود. ما هر وقت خسته میشدیم با حرفهای امام و پیامهای امام و شارژ میشدیم. امام به ما تحرک میداد. همه«الخیر فی ما وقع». این جملهای که امام گفتند، سوخت پایانناپذیر من بود تا پایان جنگ.
جفاست که به تاریخ جنگ بپردازیم و به نقش آیتالله خامنهای اشاره نکنیم.
ایشان دورههای سخت ابتدای جنگ، به شدت پدیده تغییر وضع به نفع نیروهای انقلاب را دنبال میکردند و در مقابله با بنیصدر نقش محوری و اساسی داشتند.
ایشان در آن زمان نماینده امام در شورای عالی دفاع بودند و جلسات به ریاست ایشان تشکیل میشد و مرتب هم در جبههها حضور داشتند و جلسات مختلفی با فرماندهان میگذاشتند.
کاش فرصتی پیش بیاید و نقش ایشان را مستقلا تحلیل کنیم.
محمد مهاجری – همشهری آنلاین
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:21:45.
|
لمس واقعیات جنگ از زبان یک رزمنده گمنام! |
مقدمه راستش قبل از هر چیز لازم می دانم بدون رو در بایستی اعلام کنم ، اساساً من یکی در این مملکت عددی نبودم که حضور یا عدم حضورم در جبهه های نبرد با متجاوزین بعثی عراق ، تأثیری گذاشته و نتیجه ای منفی و یا مثبت به همراه داشته باشد . ولی به مصداق گفته آن شاعر در دمند :به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل که گر مراد نجویم ، بقدر وسع بکوشم
آری ، این بنده حقیر و بی مقدار نیز تلاشم بر این بود که به قدر استطاعت و وسع خود پا در این بادیه بگذارم تا هم ادای دین و تکلیفی کرده و هم شرمنده نسل های آینده ام نباشم . و بر این حقیقت محض نیز واقف بودم که میبایست در حد وظیفه دینی و ملّی به تکلیف خویش عمل نمایم . حال تا چه حد در این وادی معرفت آفرین ، توفیق داشتهام، با خالق کل شی و حضرت ربّ الارباب است .
میدان جنگ میدانی بود که به ضرس قاطع و بدون برو برگرد به مثابه دانشگاه عظیمی بود که فارغ التحصیلان نام آوری داشت که تعالیم و ارزشهای آسمانی خدا را زمینی کرده و به منصة ظهور و بروز عینی و کاربردی رسانده بودند . مردان و زنانی که در زمین نام و نشانی از آنها نبود ، ولی در آسمانها هر کدامین شان صاحب نام و آدرس معیّن و مکان و جایگاه و نشان شده ای داشتند . “معروفون فی السّماء و مجهولون فی الارض” مردان و زنان آسمانی کشور مقدس جمهوری اسلامی ایران را می گویم . همانها که موجبات نیکنامی و سرافرازی ایران و ایرانی فراهم نمودند . همانها که شاعری در وصف آنان سروده است :
بسا باشــد که مردی آسمانی به جانی سرفرازد لشکری را
نهد جان در یکی تیرو رساند به اوج نیکنامی کشــوری را
آری مردان طائفه ایرانی از چنان تیره و تباری بودند « مردان مرد » . همانهایی که امام شهیدان حضرت امام خمینی (ره) از آنان به “کلمة طیّبه” یاد کرد « بسیج و بسیجی » همان ها که ره صد ساله را یک شبه پیمودند . نوجوانان و جوانانی که جان دادن در راه دوست را به مسابقه می گذاشتند و مصداق واقعی « فاستبقوالخیرات » بودند و مفهوم واقعی « السابقون السابقون اولئک المقرّبون » را به جان و دل نوشیدند و به فرمان مولا و فرمانده ارتش پیامبر اکرم (ص) : حضرت علی ابن ابی طالب (ع) از زمرة کسانی بودند که خواب در چشمان نازنینشان راه نداشت . « اِنَّ اخَ الحَربُ اَلاَرقْ » .
مردان آسمانی سرزمین ما به عینه در یافته بودند که شیاطین زمان و دشمنان انقلاب اسلامی ایران به طمع تصرّف چند قطعه از خاک ایران به کشور ما تجاوز نکرده اند ، بلکه استراتژی واقعی و نهایی شان ، هدم نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران بوده است . ایرانی که به سیاست های شیطانی آنها «نه» گفته و حاضر نبوده همانند دورانهای سیاه پیش از انقلاب که به مدت یک قرن تسلیم سیاست های شیطانی استکبار جهانی و در رأس آنها آمریکای جهانخوار بوده است ، برای اوامر و نواهی آنها تره خورد نماید .
مردان آسمانی کشور ما می دانستند که این انقلابی که در سرزمین مقدس ایران بوقوع پیوسته ، یک انقلاب عادی و معمولی که نمونه های پیشین آن در ۵ قاره گیتی رخ داده ، نیست . بلکه انقلابی است از جنس دیگر . انقلابی است که بانی و معمار آن به گفته دوست و دشمن بویژه تحلیل گران غرب ، کسی است که تطهیر گر کلمة بشریت در قرن بیستم یعنی حضرت امام خمینی رضوان الله تعالی علیه بوده است . مردی که ویژگی های معمولی و بشری نداشته بلکه مأموریّتش آمیزه ای بود از حکمت بالغة الهی و انجام یک تکلیف و وظیفة دینی . مأموریتی است که به یمن هدایت ها و پشتیبانی های غیبی تحقق یافته است . آن بزرگ مرد ، انقلاب اسلامی را یک رسالت الهی می دانست نه وسیله ای برای رسیدن به قدرت و حکومت . دکترین اصلی انقلاب او ساختن انسانهای آزاده وارسته و بدور از مشتهیات شیطانی و نفسانی بوده است . انقلابی که به مردم خود آموخته « باید در برابر تعدّیات و ستم های ستمگران زمان ایستادگی نموده و در دفاع از حق و یاری ستمدیدگان دنیا ذرّه ای تردید و واهمه به دل راه ندهند . آری این آسمانیان به عین الیقین دریافته بودند ، انقلاب اسلامی ما معجزه قرن و انفجار نور در گستره زمین بوده است .
آنها می دانستند این معجزه الهی نه تنها در شعاع و محدوده اش « ایران » بلکه در کل جهان اسلام و حتی کل جهان بشریت وقوع یافته است . آنان حیرت و واماندگی کارشناسان و خبرگان سیاسی و نظامی دنیا را می دیدند که چگونه علیرغم پیش داده ها و تحلیل های سیاسی شان ، شاهد تحقق این پدیدة عظیم در چنین زمان و مکانی شده اند و این حرکت نقطه عطفی برای تحولات جهانی شده است . بدون شک خداوند تبارک و تعالی توانمندی ها و ظرفیت های بندگان مخلص خود را آزموده بود که چنین تحول گرانسنگی را بر گردة آنان نهاده بود . وگرنه پیامدها و تبعات سیاسی و امنیتی انقلاب نیز که از سوی معاندین به گونه های منفی رقم زده می شد ، هر کدام از آنها می توانست نظام حاکم بر یک کشوری را فرو بپاشد . شیطنت هایی که ایادی استکبار جهانی همچون گروهکهای خلق مسلمان ، فرقان ، توده ، منافقین ، چریکهای فدایی ، جریانهای راست و سلطنت طلب و لیبرالها ، کودتاگران طبس ، نوژه و گروهکهای قومیت گرا در ماههای اولیه پیروزی انقلاب بعمل آوردند که اهداف واحد و مشترک همة آنها براندازی نظام نوپای انقلابی و اسلامی ایران بوده است و در واقع ضربات سخت و سهمگینی بود که پی در پی بر پیکر نظام وارد می گردید . ولی انقلاب رشد و بالندگی خود را در سایه رهبری های داهیانه و توانمندانه رهبریت عالی قدر آن یعنی حضرت امام خمینی (ره) طی می کرد و علیرغم تبعات منفی آن ، استوار تر و آبدیده تر میگردید. امام خمینی (ره) این فریاد گر قرن بیستم صدای خود را هرچه رساتر ساخته و می فرمود : « این انقلاب اسلامی یک انقلاب عادی نیست و متّکی به هیچیک از دو قطب شرق و غرب نمی باشد . انشاءالله با گسترش انقلاب اسلامی ایران قدرتهای شیطانی به انزوا کشیده خواهند شد و حکومت مستضعفان زمینه را برای حکومت جهانی مهدی آخر الزّمان (عج) مهیّا خواهد کرد .
آری انقلاب اسلامی ما به گونه ای باور نکردنی علاوه بر تأثیرات عمیق داخلی ، تأثیرات بنیان افکنی را برای نظام های استکباری شرق و غرب بر جای گذاشته و آنها را به چالش جدّی و هماوردی طلبیده بود . انقلاب مردم ایران هر دو قدرت رقیب را به چالش کشیده و ضربات کوبنده ای را بر آنان وارد کرده و به منافع شیطانی و جهانی آنها ضرر و خدشه وارد ساخته بود . سرانجام وادار کردن رژیم بعثی صهیونیستی عراق در دستور کار استکبار جهانی قرار گرفت . و بنا به فرموده مقام معّظم رهبری مدظلّه العالی : « در اوّل انقلاب استکبار با مطالعه دقیق به این نتیجه رسید که باید با ملّت ایران به خاطر انقلابی که به اسلام عظمت می بخشد ،مورد فشار شدیدی قرار بدهد تا به خیال خام خود ، هم آنها را از انقلاب پشمیان کند و هم وضع ملت ایران برای کشور های دیگر عبرتی بشود . جنگ که براه افتاد همه نیروهای قابل توجه دنیای کفر و استکبار پشت سر جنگ رژیم جنگ افروز (عراق) قرار گرفتند . تصمیم قطعی آنها این بود که جمهوری اسلامی ایران را نابود کنند .»
شکی نیست که رژیم بعث عراق حکم مأموریت هدم انقلاب اسلامی را از استکبار جهانی دریافت کرده بود . چراکه بهانه های جزئی مرزی بین دو کشور نمی توانست عاملی باشد برای شروع یک جنگ ویرانگر و خانمانسوز. در نگاه ظاهر خطوط مرزی ما با کشور عراق در مناطقی چون خوزستان و بخش جنوبی استان ایلام بر اساس قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر مشخص و میله گذاری شده بود . اگر خطوط مرزی بین دو کشور در منطقه غرب در آنزمان به مراحل قطعی و پایانی نرسیده بود ، یعنی مناطقی چون « میمک » در شمال مهران و « زینل کیش » در جنوب غربی قصر شیرین ، به علت خودداری رژیم بعثی در کمیسیون تعیین خطوط مرزی از امضای موافقت نامه نهایی ، بوده که همچنان بلا تکلیف مانده بود . لذا علیرغم ادّعای بعثی ها که تنها دلیل اساسی خود را برای جنگ تحمیلی با ایران باز پس گرفتن مناطق مورد اختلاف در میمک و زینل کیش و به تعبیر خودشان ارتفاعات سیف سعد و زین القوس ،اعلام کردند و آنها ادعاشان این بود که در جریان قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر مغبون شده و به منافع و خواسته های خود در مرز زمینی نرسیده ولی ایران به کلیه خواسته های خود در مرز آبی یعنی اروند رود ، دست یافته است . زمین های مورد ادعای بعثی ها حدود ۳۲۰ کیلومتر مربع وسعت داشت که صدام حسین نفر دوم حکومت عراق سه روز قبل از آغاز جنگ در یک اجلاس فوق العادة مجمع ملّی که از تلویزیون عراق پخش می گردید ضمن پاره کردن قرارداد ۶ مارس ۱۹۷۵ الجزایر با وقاحت تمام و بطور رسمی اعلام کرد : که مناطق یاد شده را با استفاده از زور و قدرت نظامی از ایران باز پس خواهد گرفت . وی گفت : از زمانی که حاکمان ایران این معاهده را در دست گرفتند ، بوسیلة مداخله در امور داخلی عراق چه بصورت پشتیبانی مالی و یا تسلیحاتی از گروهکهای مختلف، آنرا نقض کردهاند . حکومت بعث علیرغم توافق اعلام شده در قرار داد الجزایر مبنی بر حلّ موارد اختلافی در مراجع ذیصلاح بین المللی ، حمله نظامی و تجاوز ددمنشانه به خاک مقدس جمهوری اسلامی را آغاز کرد . اگرچه تجاوزات مقدماتی و پراکندة عراق از همان اوایل سال ۱۳۵۹ شروع شده بود . یعنی در ابتدای امر نیروهای مرزی بعثی و به تدریج نیروهای منظّم ارتش عراق در منطقه مرزی “قصر شیرین” اقدامات خصمانه ای را علیه مرزداران کشور جمهوری اسلامی ایران آغاز کردند و به مرور عملیات تجاوز کارانه خود را گسترش دادند . تا اینکه در ۱۱ اردیبهشت ۵۹ منطقه مرزی “قصر شیرین” و” نفت شهر” و سپس در ۱۱ خرداد ماه پاسگاههای مرزی غرب “مهران” مورد تجاوز آشکار ارتش جنایتکار بعثی قرار گرفت یعنی پس از ۲ روز گلوله باران قصر شیرین ، نیروهای منظم بعث در نزدیک خط مرزی ما مستقر شدند و ضمن انجام عملیات ایذایی زمینی و توپخانه ای و بمباران های هوایی ، مناطق مرزی نیز در دستور کار قرار گرفت . در این میان گروهکهای مزدور منطقه چون کومله و دمکرات و گروهکهای محلی ضد انقلاب و سلطنت طلب ، با حمله به روستاهای مرزی منطقه و ویران کردن خانهها و به قتل رساندن طرفداران نظام جمهوری اسلامی و کوچ دادن اجباری آنها به داخل عراق ، زمینه را برای آغاز یک جنگ ویرانگر فراهم ساختند . بالاخره رژیم بعث عراق به رهبری صدام حسین تکریتی جنگ گستردة خود را از زمین و هوا و دریا و به صورت همه جانبه و رسمی از روز ۳۱ شهریور ماه ۱۳۵۹ به نظام جمهوری اسلامی تحمیل نموده و خاک مقدس جمهوری اسلامی ایران را آماج تهاجمات همه جانبه خود قرار داد . نیروهای بعثی از چند نقطه در غرب و جنوب و میانی مرزهای کشور ما را شکافتند و تا حدود زیادی به مقاصد از پیش تعیین شدة قبلی دست یافتند . جنگ در طول بیش از ۱۰۰۰ کیلومتر مرز مشترک کشور جریان پیدا کرد . ملت انقلابی و مسلمان ایران هیچ شکی نداشت که این جنگ از سوی آمریکا به ایران تحمیل شده است . چرا که آمریکا بخاطر پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی ، منافع خود را در ایران پایان یافته تلقی کرده و از سویی بخاطر فتح لانه جاسوسی در تهران توسط دانشجویان پیرو خط امام و شکست کودتای نوژه و کودتای دلتافورث ( صحرای طبس ) و دهها شکستهای سیاسی ریز و درشت ناشی از ظهور انقلاب اسلامی در ایران ، نه تنها از هر حرکتی که موجب ضربه زدن و گوشمالی دادن نظام اسلامی ایران بود ، حمایت و پشتیبانی می کرد ، بلکه سعی می کرد به موازات آن به التیام زخمها و جبران شکست هایش بپردازد .
کارشناسان نظامی و سیاسی ایران که ماهها قبل از شروع جنگ ، تحرّکات آمریکا را رصد می کردند ، دریافته بودند که آمریکایی ها به شدت در تلاشند که ضربه ای سخت و خورد کننده ای را به کشورمان وارد سازند . از جمله سفرهای مکرر برژینسکی مشاور امنیت ملی وقت آمریکا به عراق قبل از شروع جنگ و ملاقات مستمر وی با صدام حسین که روزنامه هایی چون تایمز لندن ، وال استریت ژورنال و نیویورک تایمز آمریکا به افشاگری بعضی از این ملاقاتها اشاره هایی داشتند . به عنوان مثال روزنامه تایمز لندن در ۱۷ ژوئن ۱۹۸۰ در خبری دیدار مشاور امنیت ملی وقت آمریکا با صدام را فاش می سازد و می نویسد : “برژینسکی پس از سفر محرمانه به عراق در مصاحبه ای تلویزیونی اعلام کرده است : ما تضاد قابل ملاحظه ای بین آمریکا و عراق نمی بینیم . ما معتقدیم عراق تصمیم به استقلال دارد و در آرزوی امنیّت خلیج فارس است ؟! و تصور نمی کنیم روابط آمریکا و عراق سست گردد ؟!”
روزنامه آمریکایی نیویورک تایمز نیز ۵ ماه قبل از شروع جنگ تحمیلی به طرحهای نظامی مرحله به مرحله رژیم استکباری آمریکا اشاره می کند و می نویسد : « حاکمان آمریکا پس از شکست عملیات طبس ، امکان اجرای سه طرح نظامی بسیار مهم را بررسی میکنند . این طرحها عبارتند از :
-پیاده کردن نیروهای کماندویی در شهرهای محلّ نگهداری گروگانهای آمریکایی .
-مین گذاری در میادین و مراکز صدور نفت و بمباران پالایشگاههای ایران .
-تحمیل کردن جنگ به ایران از طریق کشور نیرومندی چون عراق .
یکی از مشاوران کمیته امنیت ملی کنگره آمریکا و مشاور کارتر در امور ایران بنام « رمضانی » در کتاب خود بنام “انقلاب ایران و خاورمیانه” نیز نوشته بود : جنگ عراق و ایران در واقع واکنش و پاسخ عراق به تهدیداتی بود که از ناحیه بنیاد گرایی اسلامی امام خمینی احساس می کرد . اما علّت دیگر آن ناشی از بازتاب جاه طلبی صدام نیز بوده است . صدام مترصد بوده که خلا ناشی از سقوط رژیم شاه ایران در منطقه را پر نماید . این فرصت همچنین با افزایش قدرت اقتصادی عراق به خاطر افزایش قیمت نفت در منطقه خلیج فارس ایجاد گردیده بود و عراق جایگزین ایران به عنوان دومین تولید کنندة نفت در منطقه پس از عربستان سعودی شده بود .افول رژیم مصر در منطقه خاورمیانه به علت امضای پیمان صلح با اسرائیل ( کمپ دیوید ) و بروز خصومت و رقابت آشکار میان عراق و سوریه در فرماندهی منطقه ای حزب بعث ( جبهه شرقی ) خواسته های جاه طلبانه و کینه توزانة صدّام نسبت به ایران ، تلاش در جهت رهبری جهان عرب پس از جمال عبدالناصر در مصر و جبران شکست های حقارت بار اعراب در برابر صهیونیست ها ، دیگر دلایل و انگیزههایی بود که تهاجم وحشیانة صدّام که از آن به “جنگ قادسیه” نام گذاری شده بود ، شکل پذیری پیدا کند . ضمن آنکه صدام به دنبال جبران تحقیری بود که شخصاً در امضای قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر با آن مواجه شده بود .
البته رژیم بعث عراق دلایلی اجتماعی و سیاسی را نیز مؤثر در شروع جنگ با ایران دخیل می داند از جمله :
-بحران اجتماعی و سیاسی ایجاد شده در عراق پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران از سوی شیعیان که ۵۵ تا ۶۰ درصد جمعیت عراق را شامل می شوند و ساکنان شمال عراق ( کردها ) که طی ۳۰ سال گذشته همواره در پی کسب خودمختاری بوده و جنگهای طولانی با حکومت های وقت عراق داشته اند .
-ترس از تحوّلات انقلابی در ایران و سست شدن ارکان رژیم جبّار و ارتجاعی منطقه از رژیم سفّاک بعثی عراق .
-وقوع حوادث سیاسی و امنیتی در عراق در ماههای پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و نگرانی رژیم بعثی از بازتاب انقلاب اسلامی بر مردم عراق و نشست آن در جوامع عراقی .
-تحلیل گران جنگ اعم از داخلی و خارجی ، آیتم ها و پارامتر های دیگری را نیز بر می شمارند از جمله :
-اوضاع نابسامان داخلی ایران که حکّام عراق را وادار به طمع ورزی به خاک ایران و در واقع به اسقاط نظام جمهوری اسلامی ایران نمود .
-حضور طرفداران غرب و آمریکا در حاکمیت نظام انقلابی ایران ( حاکمیت لیبرالها و در رأس آنها حضور بنی صدر در بالاترین مقام اجرائی مملکت و فرماندهی کلّ نیروهای مسلّح ایران و وجود چالش و اختلافات شدید درون حاکمیت بین نیروهای حزب اللهی و لیبرال ).
-عدم انسجام و آمادگی ارتش جمهوری اسلامی ایران بدلیل تصفیه ضروری دوران بازسازی ، تحریم تسلیحاتی آمریکا و خروج مشاوران نظامی آمریکا از ارتش ایران .
-عدم آمادگی و عدم تناسب نیروهای سپاه پاسداران در رابطه با یک جنگ کلاسیک ( عدم دارا بودن سازمان رزمی ، جوانی تشکیلات و داشتن مأموریت های اضطراری داخلی همچون مبارزه با ضد انقلاب داخلی ، عدم دارا بودن تسلیحات و تجهیزات مناسب جنگی و دفاعی .
-شخصیت و روحیه جنگ طلبانة صدام حسین که به عنوان یک دیکتاتور در رأس حکومت عراق قرارداشت و برای رسیدن به اهداف و مقاصد جاه طلبانهاش هیچ مانعی را بر سر راه خود به رسمیت نمی شناخت .
-موقعیت جغرافیایی عراق و خصومت تاریخی عراق با ایران .
-درگیر بودن بخش عمده نیروهای مسلح جمهوری اسلامی اعم از سپاه و ارتش و نیروهای انتظامی با توطئه گران داخلی .
روزهای اعزام به جبهه
بدون شک روزهای اعزام نیروهای بسیجی و سپاهی از ماندگارترین و پر خاطرهترین روزهای زندگی مردم ماست و هیچگاه خاطرات شیرین و مانای آن از یادها نخواهد رفت . وقوع جنگ رسمی عراق علیه کشور ما در شهریور ماه سال ۱۳۵۹ برای من که در کار اطلاعات و اخبار کشور بودم ، غافلگیر کننده نبود ، چه اینکه شواهد و قرائن همگی حکایت از عزم دشمنان انقلاب برای راه انداختن یک جنگ تمام عیار علیه کشورمان داشت . خبر سرازیر شدن نیروهای پیاده و زرهی دشمن در نقاط مرزی و رسوخ آنها به داخل کشور و به موازات آن بمباران هوائی مراکز حیاتی کشور بویژه فرودگاه تهران ، به شدّت مرا آزرده و نگران نمود . تا جائی که با شنیدن اخبار رادیو تلویزیون به گوشه ای از حیاط پادگان سپاه رفته و با صدای بلند به گریستن پرداختم . دلم به حال امام و رهبرمان می سوخت . اینکه این پیرمرد نازنین الآن چه حال و روزی دارد و حال و وضعش چگونه خواهد شد؟ تا اینکه در خبرهای شبانگاهی آن پیام جانانه و امید بخش معظم له را شنیدم که فرمود نگران نباشید ……
معظّم له حملة هواپیماهای دشمن به تهران را که دلهای مردم ما را نگران کرده بود بسیار ناچیز و فاقد ارزشهای نظامی اعلام کرد و روح زندگی و امید دوباره ای به مردم بخشید . صبح فردا تعداد زیادی از مردم سراسر استان گیلان به مقر سپاه پاسداران ناحیه گیلان واقع در “پل عراق” رشت تجمّع و خواهان اعزام به مناطق جنگی جنوب و جنوب غرب برای دفاع از سرزمین مقدس ایران شدند .
در ابتدای امر مسئولان سپاه نمی دانستند با این استقبال عمومی مردم چگونه برخورد نمایند ؟ لذا با گرفتن اسم و آدرس و شماره تلفن از داوطلبان ، آنها را روانة خانههایشان ساختیم تا در زمان موعود جهت آموزش و سازماندهی و اعزام رهسپار جبههها شوند .
روزهای اعزام روزهای بسیار خاطره انگیزی بود . شور و شوق و اشک و آه مردم هنگام بدرقة رزمندگان،تماشایی بود . هیچکس از وضع جبههها خبر نداشت . ما ها هم که پاسدار بودیم از طریق اخباری که از سوی فرماندهان در جلسات و یا در صحبت های صبحگاهی گفته می شد ، با خبر می شدیم که وضع جبهه ها چندان مناسب نیست و نیروی انسانی و تجهیزات و ادوات نظامی ما کار آمدی لازم را ندارند ، دشمن بعثی تا هرجا که دیده می تواند پیشروی کند ، جلو آمده بود . مردم مناطق جنگی آواره شده و خانههاشان را از دست داده بودند . روحیه یأس و ناامیدی در بعضی از مناطق حکمفرما شده است . تنها یک مشت نیروهای مخلص ارتش و سپاه و نیروهای مردمی بودند که در یگانهای مختلف جلوی بعثی ها مقاومت می کردند . تلویزیون از ایثارگری و مقاومت بعضی از نیروهای ارتش می گفت که چگونه با تعداد کم ، چندین لشگر متجاوز را در اطراف اهواز زمین گیر کرده اند و اجازه پیشروی بیشتر به آنها نمی دهند . ولی در کلّ یگانهای نظامی ما بر خلاف عنوان رسمی شان چندان کارایی لازم را نداشتند . تانکها ، نفربرها ، ادوات توپخانه ها آنگونه که باید پای کار بودند . خبر های ناراحت کننده از شهرهای جنوبی کشور مثل خرمشهر ، آبادان ، اهواز ، سوسنگرد ، دزفول ، حمیدیه ، هویزه ، بوستان و اندیمشک بگوش می رسید و دلهای مؤمنین را آزرده می کرد . در این میان دلاوری های بچّه های هوانیروز امثال “شیرودی” ، “کشمیری” ، “ویشگاهی” و….. و نیروهای نا منظم و چریکی تحت امر دکتر چمران و مقاومت های جانانه بچّه های سپاه در منطقه ذوالفقاریة آبادان ، غم و غصه ها را به شادی و غیرت تبدیل می کرد . البته در این رابطه نباید عملیات های غرور آفرین در مناطق عملیاتی میمک ، موسیان ، دزفول ، سومار ، حمیدیه ، سوسنگرد ، تنگ حاجیان ، هویزه ، آبادان ، ماهشهر ، دهلاویه ، سرپل ذهاب ، گیلانغرب را که توسط یگانهای ارتش و سپاه و نیروهای مردمی صورت گرفت از یاد برد ، چه اینکه این عملیات ها اگرچه محدود بودند ولی در نوع خود یک حرکت رو به جلو و حکایت از عزم جدّی رزمندگان و مدافعان ایران اسلامی برای بیرون راندن متجاوزین داشت . عملیات پرواز شکاری بمب افکن های ارتش جمهوری اسلامی که عمیق ترین شهرها و تأسیسات حیاتی عراق را مورد هدف قرار می داد ، خود حدیث دیگری داشت .
گروههای ضد انقلاب و وابسته به استکبار جهانی اعم از منافقین ، چریکهای فدایی و دهها و شاید صد ها گروه ضد انقلابی با تابلو و بدون تابلو به موازات جنایات متجاوزان بعثی در سراسر کشور به آتش افروزی و همسویی با دشمنان نظام مشغول بودند .
جالب اینجاست که رزمندگان غیور جمهوری اسلامی در جریان نامه ها ، مرخصی ها و پیام هایشان مرتباً اعلام می کردند که برای شنیدن خبر های خوش سرکوب این نامردان ، ثانیه شماری کرده و دلشان برای امنیّت شهرها می تپد . بچه ها اصرار شدیدی داشتند که اخبار سرکوبی و انهدام آنها را به تفضیل و به طور مشروح مطبوعات دیگر رسانه های خبری ، منتشر سازند . منافقین برای اظهار سر سپردگی به بیگانگان و دشمن متجاوز در شهرها سنگ تمام گذاشته بودند و با تشکیل هسته های نظامی شهری ، حتی به آدم های عادی هم رحم نمیکردند . بسیاری از شهدای ما را صرفاً به خاطر داشتن محاسن ، یا پوشیدن اورکت های نظامی مورد هدف قرارداده و به شهادت رسانده بودند . خبرهای سقوط خانه های تیمی منافقین و دیگر گروهکهای محارب ، با اخبار غرور آفرینی که از جبهه های نبرد ، انتشار می یافت ، موجی از عزّت و سرفرازی را برای ملّت مصمّم و پایدار ایران اسلامی به ارمغان می آورد .
اینجانب نیز به عنوان یک پاسدار انقلاب که به دلیل مسایل پشت جبهه ، توفیق حضور در مناطق عملیاتی را نداشتم ، سهم کوچکی در این خوان گستردة خداوندی داشتم . اگرچه هربار که به مسئولان طراز اول سپاه برخورد می کردم . آنها را به جان انبیاء و اولیاء قسم می دادم که هرچه سریعتر مرا به جبهه ها اعزام کنند . حتی تهدید می کردم اگر با این کارشان شهادت در راه خدا را از من سلب کنند ، فردای قیامت از آنها شکایت خواهم کرد . ولی کو گوش شنوا ؟ بقول مشهور گوش اگر گوش تو ناله اگر نالة من ، آنچه هرگز به گوش هیچکس نرسد ، فریاد است .همانطور که گفتم خوشبختانه یک رابطه معنوی بین کارما در داخل شهرها و کار بچه های رزمنده در مناطق عملیاتی ، وجود داشت و تأثیر متقابلی در دلها می آفرید . کار ما در واقع مکمل کار یکدیگر بود . ضد انقلاب با تمام توان برای شکست نیروهای جمهوری اسلامی پای کار آمده بود و با اقدامات جاسوسی و جمع آوری های اطّلاعاتی به عنوان ستون پنجم و نیروهای اطلاعاتی در عمق ، نقش تعیین کنندهای در عملیات های زمینی ،هوایی ، موشکی دشمن داشت . ولی اقدامات دشمن و ضد انقلاب نمی توانست ما را از آینده مأیوس سازد ، چه اینکه ما به وضوح بارها و بارها دست پر قدرت خداوند و تفضّلات و عنایات حضرت باریتعالی را در دفاع از این سرزمین مقدس و انقلاب رهائی بخش جهانی آن ، می دیدیم . کشف و سقوط خانه های تیمی و کشته و اسیر شدن مزدوران پناه گرفته در آن خانه های عنکبوتی و حماسههای عظیم و شکوهمند رزمندگان دلاور و جان بر کف سپاه و بسیج و ارتش و دیگر یگانهای نظامی و انتظامی در جبهه های نبرد با متجاوزان بعثی تمامی برنامه های رشته شدة دشمنان را پنبه می کرد . سازمانهای جهنمی منافقین ( مجاهدین خلق ) ، حزب کثیف و جاسوس توده ، گروهک چند شاخه شدة فدائیان خلق ، گروهکهای قومی و نژادی مناطق غرب کشور چون کومه له ، دمکرات ، رزکاری و دهها گروههای سیاسی و نظامی دیگر با تمام توان شیطانی شان به عملیات خائنانه شان ادامه می دادند ولی نتیجه آن چیزی بود که جملگی شیطنت های آنان ، به نفع اسلام و انقلاب مصادره می گردید . انسجام و سر و سامان گرفتن واحدهای نظامی کشور در عرصه های نبرد و انجام عملیات های مستمر و پیروزمندانه نیروهای ایران در مناطق مختلف جنگی ، دشمن بعثی و حامیان اروپایی و آمریکایی و منطقه ای را در رعب و وحشت فرو می برد . حضور میدانی مسئولان طراز اول انقلاب و مملکت همچون آیت الله العظمی خامنه ای ، شهید دکتر چمران ، بعضی از امامان جمعه شهرها همچون آیت الله شهید سید اسد الله مدنی ، آیت الله شهید صدوقی ، آیت الله شهید اشرفی اصفهانی ، عارفان بزرگی چون مرحوم آیت الله سید رضا بهاء الدینی ، مرحوم آیت الله میرزا علی آقای تهرانی و…. طراوت و حیات تازه ای بر جبهه ها بخشیده بود . اگرچه مزاحمت ها و کار شکنی های عنصر سر سپرده استکبار جهانی “ابوالحسن بنی صدر” رئیس جمهور و فرمانده کل وقت نیروهای مسلح جمهوری اسلامی در تضعیف روحیه نیروهای خودی و تقویت جبهه های دشمن تأثیرات فوق العاده ای بجا می گذاشت . ولی همانطور که در سطور پیشین یاد آور شدم ، دست پرقدرت الهی بالاتر از سایر دستهاست ، (ید الله فوق ایدیهم) برای رزمندگان بی پناه ولی مؤمن و مقاوم ما بهترین پشتیبان در جبهه ها بود و در رگ های عزیزان ما خون شهامت و ایثار و از خود گذشتگی جاری ساخت و توان های رزمی و ادواتی دشمن را پیش چشم آنها ناچیز و کم اثر جلوه گر ساخت . امداد های غیبی خداوند تبارک و تعالی ، یک به یک چون باران رحمتش بر سر رزمندگان ما بارش داشت و بقول رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای که در یکی از مصاحبه های مطبوعاتی اش که در سالهای اولیه دهة ۶۰ فرموده بودند ، تصویری واقعی از میادین نبرد را به نمایش گذاشتند : « من به امدادهای غیبی یقین دارم و یقین دارم که دست حمایت پروردگار رزمندگان ما را کمک میکرده و کمک خواهد کرد . و این مطلب از روز اول هم بوده و اگر کمک نمی کرد ما مطمئناً تار و مار می شدیم و این لطف خدا بود که به این ملت دل و جرأت داد و عشق به شهادت داد و اینها توانستند مثل کوه استواری در مقابل دشمن مقاومت کنند . لذا من در این که امدادهای غیبی کمک می کند ، شک ندارم . ولی مورد خاصی که خود من دیده باشم به یک چیز کلی اشاره می کنم . شما می دانید که یکی از امدادهای الهی در جنگ های حضرت رسول اکرم (ص) این بود که نیروهای دشمن را در چشم سپاهیان اسلام کم جلوه می داد و قرآن هم می فرماید : ما آنها را در چشم شما کم نشان می دهیم و شما را در چشم آنها زیاد نشان می دهیم و این مسئله روحیه ، یکی از اساسی ترین عوامل پیشبرد جنگ است . بنابراین اگر روحیه نباشد هرچه هم عدد زیاد باشد ، فایده ای ندارد و من این مطلب را در جنگ احساس کرده ام . نیروهای رزمنده ما در مقابل دو لشگر و نیم غرب اهواز فقط یک تیپ بودند آنهم یک تیپی که تعدادشان به قدر یک گردان هم نبود . عراقی ها از ترس آن تیپ جلو نمی آمدند . چرا عراقی ها تا ۳۰ کیلومتری اهواز آمدند و جلوتر نیامدند و از چه چیز می ترسیدند ؟ آن تیپی که ما آنجا داشتیم در زمین فروریخته و سنگر کنده بود و مستقر شده بود که ما وقتی به بازدید این تیپ رفتیم ، واقعاً دلمان از تعداد کم آنها می سوخت . تیپ ضعیفی بود که به اندازه یک گردان قدرت نداشت و حالا بگویم که این تیپ چند تا تانک داشت واقعاً هر شنونده ای تعجب می کند . آنوقت این تیپ بی استعداد ضعیف از نظر تجهیزات و نفرات و عمدتاً از لحاظ تجهیزات ، دو لشگر را روبروی خود نگه داشته بود . »
علی ای حال ما و بچه های رزمنده اعزامی به موازات هم ، یعنی آنها در جبهه های مرزی و مقابله با دشمن بعثی و ما در جبهه های داخلی و مقابله با عناصر خود فروخته استکبار ( گروههای ضد انقلاب ) به نبرد مشغول بودیم . تا اینکه در جریان یک سمینار فراگیر مسئولان سپاه منطقه ۳ ( گیلان و مازندران ) از مسئولین بالاتر اجازه بازدید از مناطق عملیاتی جنوب را دریافت کردیم و قرار شد تیمی ۲۱ نفره با مسئولیت اینجانب و به همراه یکی از برادران آشنا به مناطق عملیاتی جنوب رهسپار جبهه های جنوبی کشور شویم . خوشبختانه حکم مأموریّت ما بهمراه نامه ای خطاب به سردار شهید حبیب الله افتخاریان ( ابوعمار ) آماده گردید و یک روز پس از پایان سمینار با یک دستگاه مینی بوس سپاه منطقه سه از شهر چالوس به سمت جنوب حرکت کردیم . من خودم تا آن روز هیچگاه از شهرها و استانهای جنوبی کشور را ندیده بودم تا چه رسد به مناطق عملیاتی آن . با این عدم تجربه و اطلاع از وضعیت منطقه ، معلوم است مسئولیت داشتن آدمی چون بندة حقیر چه معنا و مفهومی خواهد داشت ؟ من تا آن موقع صدا و آتش و ترکش های توپها و خمپاره ها وتانکها را مشاهده نکرده بودم . لذا در وهلة اول بسیار ترسیده بودم ، هم برای خودم و هم برای بچه هایی که مسئولیت شان را قبول کرده بودم .
منبع: همشهری آنلاین
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:20:12.
|
از روز اول مطمئن بودم نمیبازیم |
فرمانده روزهای ناآرام جنگ، وقتی از دوران پراضطراب دفاع مقدس سخن میگوید آرامشی تامل برانگیز دارد.او کتاب جنگ را آرام ورق میزند تا بر هیچیک از صحنههای آن جفایی نرود. در عین حال میکوشد هیچ پیرایهای به ناروا در حاشیه این صفحات جا خوش نکند …
به گاه نقل برخی خاطرهها لبخندی شیرین روی صورتش میدود، اما آْنگاه که نام و یاد امام به میان میآید صدایش میلرزد و به سختی راه اشکش را میبندد.
آنچه او گفت و شما میخوانید همه حرفهای او درباره جنگ نیست.
از ایما و اشارههایش میشود فهمید که دیگر ناگفتهها را گذاشته است برای« شاید وقتی دیگر»
* جناب آقای هاشمی، با تشکر از شما که به ما فرصت دادید تا در آستانه دفاع مقدس برای تبیین زوایای دفاع مقدس گفتگو کنیم ، به عنوان اولین سؤال، بفرمایید مسئولان ارشد نظام آیا فکر میکردند که جنگ علیه ایران صورت بگیرد؟
اینکه به طور مسلم از حتمی بودن جنگ اطلاع داشته باشیم، پاسخ منفی است، اما علائم جنگ زیاد بود. موضوعگیریهای عراق در خصوص انقلاب اسلامی در طول پیروزی تا شهریور ۵۹ نشان میداد که حاکمان بعث، به خصوص صدام نه تنها رضایتی ندارند، بلکه با انقلاب اسلامی مخالف هستند.
اگرچه در نگاه اول باید از سرنگونی رژیم پهلوی خشنود باشند، اما محتوای انقلاب برای آنان تهدیدکننده بود. هنوز یک ماه از پیروزی انقلاب اسلامی نگذشته بود که جیمز شلزینگی، وزیر انرژی آمریکا با اظهارنظر درباره انقلاب اسلامی، آن را باعث تغییر چشمگیر در توازن قدرت در منطقه دانست و خیلی صریح از صدام حسین که آن موقع هنوز نائب رئیسجمهور عراق بود، یاد کرد و گفت: «او انقلاب ایران را تهدید مستقیمی علیه عراق میداند.» (روزنامه اطلاعات ۹/۱۲/۵۷)
با این حساب اولین تجاوز عراقیها به خاک ایران دقیقاً یک ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی در تاریخ ۲۱/۱۲/۵۷ اتفاق افتاد که چهار فروند هلیکوپتر طی دو مرحله در صبح و بعدازظهر وارد آسمان روستای کانی در حوزه پاسگاه باشه اطراف مریوان شدند.
در طول سال ۵۸ دخالت عراق در امور داخلی ایران با حمایت از اقدامات تجزیهطلبانه در خوزستان جدّیتر شد و بیثباتی سیاسی و اجتماعی، کاهش توان نظامی کشور با توجه به تصفیههای ارتش و موقعیت مساعد بینالمللی و منطقهای صدام را به شروع حمله ترغیب میکرد که برابر اسناد و مدارک تجاوزات ثبت شده عراق در بهار سال ۵۸ بالغ بر ۱۴ مورد، در تابستان ۱۱ مورد، در پاییز ۲۶ مورد و در زمستان همان سال ۳۳ مورد بود.
با شروع سال ۵۹، برخی نشانهها به سوی جنگ بود، اما حتمی نبود. مثلاً در سه ماهه اول ۱۴۲ مورد تجاوزات مرزی داشتیم که هربار مسؤولان عراقی عذرخواهی میکردند.
از طرفی بعد از شکست کودتای نوژه، پیشبینی این بود که دشمنان ما اقدام جدیدی علیه ما صورت خواهند داد. حتی آمریکاییها میگفتند: «لو رفتن و کشف شدن کار تازه ما مهم نیست، چون میخواهیم کار نهایی را انجام دهیم.»
ترس آمریکا از گستردگی بنیادگرایی اسلامی در منطقه آنقدر بود که چندبرابر احتمال حمله نظامی به ایران از طرف چند تن از مسؤولان آمریکا از جمله کارتر و رئیس کمیته نیروهای مسلح مجلس نمایندگان این کشور بیان شد.
پس از شکست آمریکا در جریان طبس و کودتای نوژه، آقای برژینسکی، مشاور امنیت ملی اعلام کرده بود که استراتژی ما تقویت دولتهایی است که توان حمله نظامی به ایران را دارند.
* در هر حال وقوع جنگ در حد حدس و گمان قابل پیشبینی بود، اما به صورت قطعی نه. با توضیحی که دادید، ما در جنگ غافلگیر شدیم؟
هم شدیم، هم نشدیم. از آنجا که نشانهها و علائمی از قبل وجود داشت، نمیتوانیم بگوییم غافلگیر شدیم، اما از این جهت غافلگیر شدیم که در محافل سیاسی داخلی این تصور وجود نداشت که جنگی با آن وسعت شروع شود.
انقلاب اسلامی یک انقلاب ضد امپریالیستی بود و دولت بعث هم ادعا میکرد به دلیل برخورداری از ایدئولوژی سوسیالیستی و همچنین نزدیک بودن به اتحاد جماهیر شوروی سابق، ضد امپریالیست است.
* به عبارت دیگر وجه مشترک هر دو حکومت، ضد امپریالیست بودن آنها بود. در این وضعیت صدام با چه تحلیلی به ایران حمله کرد؟
وقتی جنگ شروع شد، تقریباً همه قدرتهای شرق و غرب و همچنین ارتجاع منطقه با ما مناسبات خوبی نداشتند. غربیها را از کشور بیرون کرده بودیم و شرقیها هم در مدت یک سال و نیم فاصله بین پیروزی انقلاب تا شروع جنگ، به واسطه برخوردهایی که با نیروهای چپ و مارکسیست طرفدار شوروی داشتیم، از انقلاب اسلامی در کنار مرزهای خودشان احساس خطر میکردند.
ارتجاع منطقه هم ترسیده بود. چون انقلابیون صریح حرف میزدند. علاوه بر همه اینها خود عراق هم ترسیده بود . در آن هنگام با آنکه رژیم عراق جزو بلوک غرب نبود و در بلوک شرق جای داشت، اما جرقههای انقلاب به داخل عراق کشیده شد.
شیعیان عراق حرکتهایی کردند. مرحوم شهید آیتالله محمدباقر صدر تحرکهایی کردند و اتفاقات مهمی در آنجا به وجود آمد. کار به جایی رسید که بغداد سفیر ما را اخراج کرد.
به این ترتیب بلوک غرب، بلوک شرق، ارتجاع منطقه و رژیم بعث هر کدام به نحوی از انقلاب ناراضی بودند.
صدام احساس میکرد اولین جایی که آثار انقلاب اسلامی در آن ظاهر خواهد شد، عراق است. دلیلش هم این بود که امام قبلاً آنجا بودند و در بین مردم عراق و حوزه علمیه نجف نفوذ داشتند.
ضمن اینکه از گذشته، ایرانیهای زیادی در عراق زندگی میکردند و اگر چه صدام بسیاری از آنها را اخراج کرده بود، اما زمینههای نفوذ همچنان باقی مانده بود.
غیر از این، جانشینی عراق به جای ایران به عنوان ژاندارم منطقه، سیادت بر اعرابی که پس از خیانت مصر به فلسطین دیگر جایگاهی بین کشورهای عربی نداشت و جبران احساس تحقیری که از جانب امضای معاهده ۱۹۵۷ الجزایر متوجه مسؤولان عراقی شده بود، هم دلایلی برای آغاز حمله صدام به ایران محسوب میشد.
به این ترتیب میبینید صدام انگیزه کافی برای مقابله با انقلاب داشت. از طرفی هیچ حکومتی آمادهتر از رژیم صدام برای مقابله با انقلاب ایران نبود.
* مگر عراق تصور میکرد ما روزی به آنجا حمله کنیم که با ما وارد جنگ شد؟
احتیاج به حمله نداشت. عراقیها فکر میکردند انقلاب در آنجا خیلی زود تاثیر میگذارد و به همین دلیل میخواستند ریشه انقلاب را بزنند.
شاید برای فرافکنی مشکلات داخلی، احتمال حمله ایران را بیان میکردند، ولی ایران در سال ۵۸ طرح سیمرغ را با مسؤولان عراقی مطرح کرده بود که براساس آن امنیت مرزی دو کشور تضمین میشد.
* برآورد اولیه مسئولان کشور از طولانی شدن جنگ چه بود؟
ما در ابتدا فکر میکردیم جنگ خیلی کوتاه خواهد بود. یادم میآید وقتی جنگ شروع شد و ما اولین جلسه شورای عالی دفاع را برگزار کردیم، سران ارتش حرفشان این بود که «از امام بخواهیم آتشبس را نپذیرند، چون ما تحقیر شدهایم و باید خودمان را نشان بدهیم و ضربه متقابل را بزنیم.»
سران ارتش قول دادند که ضربه کاری را به دشمن وارد خواهند کرد؛ به خصوص نیروی هوایی در این زمینه قاطعتر حرف میزد و انصافاً خوب هم عمل کرد. منظورم این است که در ابتدا تصور این بود که جنگ زیاد طول نمیکشد، اما وقتی ارتش عراق وارد خاک ما شد، معلوم شد که جنگ طول خواهد کشید.
* اشاره کردید که از اوایل سال ۱۳۵۹ نشانههایی از قصد عراق برای جنگ به چشم میخورد. نیروهای مسلح برای مواجهه با تهاجم احتمالی چقدر آمادگی داشتند؟
آن موقع بنیصدر در گزارشهایی که میداد، میگفت: «ما همه چیز را تلافی میکنیم و آمادگی داریم» اما معلوم شد که این طور نبود.
به طور کلی طول مرزهای ایران وعراق ۱۳۳۶ کیلومتر است که با درنظر گرفتن رودخانهها و هورالعظیم به ۱۵۹۱ کیلومتر میرسد. مطمئناً ارتش با وضعیتی که در سال ۵۹ داشت، در تمام طول مرز مستقر نبود.
وضع ارتش به گونهای بود که شهید قرنی پس از انتصاب به ریاست ستاد ارتش در سال ۵، آن را بحرانی اعلام کرد. اگرچه با ایستادگی امام در مقابل کسانی که خواستار انحلال ارتش بودند، در سال ۵۸ وضع سازمانی آنها کمی بهبود یافت و در ۲۹ فروردین ۵۸ شاهد رژه آنها بودیم، اما این به معنای آمادگی برای دفاع نبود.
در بهار سال ۵۸ سفارت آمریکا در گزارشی به وزارت خارجه اعلام کرده بود که «در حال حاضر ارتش ایران بیشتر یک مفهوم ذهنی است تا یک واقعیت خارجی»
سپاه هم اگرچه در اردیبهشت ۵۸ تشکیل شده بود، ولی عمده مأموریت آن حفظ دستاوردهای انقلاب و مبارزه با ضدانقلاب بود. در درگیری در مناطق مختلف مثل گنبد، مریوان، بانه و … حضوری نسبتاً نظامی داشتند و براساس اسناد و مدارک موجود نبود امکانات، تدارکات، بودجه کافی و وجود اختلافنظر در مورد سرنوشت سپاه در کادر سیاسی کشور مانع سازمان یافتن آن شده بود.
* در همان اوایل جنگ، گاهی میشنیدیم که مسئولان جنگ اعتقادشان این است که اجازه بدهیم دشمن وارد خاکمان شود و به جای اینکه در مرزها با آنها درگیر شویم و تلفات بدهیم، عقبنشینی کنیم و در فرصت مناسب، در خاک خودمان زمینگیرشان کنیم. این مسئله یک تاکتیک تدوین شده بود؟
وقتی ارتش نتوانست جلو پیشرویهای عراق را بگیرد، مرحوم ظهیرنژاد این حرف را مطرح کرد که ما باید زمین را بدهیم و زمان را بگیریم.
یادم نمیآید فرد دیگری این مسئله را مطرح کرده باشد. البته این استدلال را ما نپذیرفتیم و قرار شد در حد توان با عراق مقابله کنیم. البته بنیصدر در یکی از جلسات نظامی ظاهراً گفته بود که «اگر آبادان سقوط کند، مهم نیست و سقوط اهواز هم مهم نیست، ما از دزفول جنگ را ادامه میدهیم»، که باعث شد امام پیام محکم شکستن حصر آبادان را دادند که در آن عملیات من به سختی خود را به آبادان رسانده و دیده بودم که برای گرفتن مهمات بین فرماندهان سپاه و ارتش درگیری است. حتی شاهد بودم که مرتضی قربانی با تهدید کمی مهمات برای دفاع گرفته بود.
* بعد از تهاجم عراق، نیروهای رزمنده ایران از کی خودشان را پیدا کردند؟
ما تا مدتی مشکل داشتیم. بنیصدر و اطرافیانش قبول نداشتند که نیروهای مردمی و سپاه وارد جنگ شوند. به همین دلیل بنیصدر همراهی نکرد و حاضر نبود اسلحه و امکانات در اختیار آنها قرار بگیرد.
بنیصدر میگفت ما مسلط هستیم و حملات متقابل را شروع میکنیم. چند بار به اتفاق آیتالله خامنهای، شهید بهشتی، شهید باهنر و شهید رجایی به دزفول و اهواز رفتیم. از جمله زمانی که در منطقه غرب دزفول عملیاتی طراحی شده بود، همه ما به آنجا بودیم.
عملیات ناموفق بود. همانجا متوجه شدیم که حرفهای بنیصدر قابل اعتنا نیست و باید فکر دیگری کرد. در هر حال تا وقتی که بنیصدر حضور داشت، وضع خوبی در جنگ نداشتیم.
یک روز پس از عزل بنیصدر عملیات «فرمانده کل قوا» با هدف انهدام نیروهای دشمن و محدودکردن گسترش نیروهای عراق در شرق کارون جهت زمینهسازی عملیات آزادسازی آبادان از محاصره با موفقیت انجام گرفت. از آن تاریخ به بعد شاهد تحولات مثبت در جبهه ایران بودیم.
* از موفقیتهای ما در روز اول مهر ۵۹ این بود که ۱۴۰ فروند هواپیما را به خاک عراق فرستادیم و یک ضرب شست به صدام نشان دادیم. چرا بعدها این اتفاق تکرار نشد؟
اول جنگ، عراقیها قدرت دفاع ضدهوایی خوبی نداشتند، به همین دلیل هم در ابتدای جنگ، نیروی هوایی توانست خیلی خوب عمل کند و عقبههای ارتش عراق را در حد قابل قبولی بزند.
اما دلیل اینکه بعدها این عملیات تکرار نشد، این بود که اولاً آنها هوشیار شده و دفاع ضدهواییشان را تقویت کرده بودند و ثانیاً ما اگر در این زمینه دچار خسارت میشدیم، به راحتی نمیتوانستیم جبران کنیم.
در اوایل جنگ، نیروی هوایی گاهی کار نیروی زمینی را هم میکرد و نیروهای پیاده دشمن را متوقف میکرد. ما چارهای نداشتیم که ریسک نکنیم و در نیروی هوایی با احتیاط و صرفهجویی عمل کنیم.
نیروی هوایی تا آخر جنگ انصافاً خوب ایستاد؛ هم در عملیات، هم در دفاع ضدهوایی و هم در حفاظت از دریا و هوا تلاشهای ارزندهای کرد.
* از جمله نکاتی که در زمان جنگ مطرح میشد، اختلاف سپاه و ارتش بود. این اختلافات از کجا نشأت میگرفت؟ آیا صرفاً به تاکتیکهای جنگی برمیگشت یا چیزهای دیگری هم در آن دخیل بود؟
بنیصدر با سپاه مخالف بود. هیچ اعتمادی به آن نداشت و اجازه نمیداد سپاه به جنگ نزدیک شود. اصلاً نمیخواست بپذیرد که سپاه نظامی است. فرض او این بود که سپاه وظیفه انتظامی دارد.
در آن زمان برخی از افسران انقلابی بدون هیچ چشمداشت و به خاطر علاقهای که به انقلاب داشتند، به سپاه کمک میکردند. شهید صیادشیرازی و دوستان او گروهی بودند که کمکهایی میکردند، اما دست آنها هم بسته بود.
در آن مقطع، فاصلهای بین ارتش و سپاه ایجاد شد. بعد از رفتن بنیصدر، شهید صیادشیرازی فرمانده شد و به دلیل رفاقت و نزدیکی که با نیروهای سپاه داشت، ارتش و سپاه تا حدودی به هم نزدیک شدند و در مقطعی هم با همدیگر خوب کار کردند.
از عملیات دارخوین تا عملیات فتح خرمشهر، اثری از اختلاف بین ارتش و سپاه نمیدیدیم. همکاریها صمیمانه بود. هر دو نیرو نقششان را به درستی انجام میدادند. اما بعد از فتح خرمشهر، من آثار اختلاف را دیدم.
تعصب سپاهی و ارتشی کمکم خودش را نشان داد. آثار این اختلاف را در عملیات رمضان دیدیم و بدتر از آن را در عملیات والفجر مقدماتی. البته سعی شد که این اختلافات در جامعه و بدنه ارتش و سپاه منعکس نشود.
* ماهیت اختلافها چه بود؟
به خود انقلاب و پیروزی آن شباهت داشت. در ابتدای انقلاب همه نیروها با هم بودند، اما کمکم که بحث میراث انقلاب پیش آمد، گروههای مختلف تشکیل شد. البته این موضوع کاملاً طبیعی است و در همه جای دنیا اینگونه است.
از طرفی در شیوه اداره جنگ هم منطق ارتش این بود که باید به صورت کلاسیک عمل کرد و سپاه بیشتر به شیوه غافلگیری عمل میکرد. سپاه برای عملیات ادوات زیادی میخواست و ارتش میگفت باید با نگاه به آینده از ادوات استفاده کرد.
* به نظر شما سختترین دوره جنگ کدام دوره بود؟
به نظرم همان چندماه اول جنگ که بنیصدر فرمانده جنگ بود، خیلی سخت بود. دشمن خیلی جاها را گرفته بود. دستمان هم بسته بود و نمیتوانستیم کاری بکنیم و میدیدیم در قرارگاهها چه میگذرد و خون دل میخوردیم.
یکی دیگر از دورانهای سخت زمانی بود که عراق چندعملیات پیدرپی را برای پس گرفتن فاو و جزیره مجنون و دیگر نقاطی که ما در اختیار داشتیم، انجام داد.
* بخشی از این دورههای سخت در دوران فرماندهی شما اتفاق افتاد. وقایع این دوره را شما در خطبههای نماز جمعه یا مصاحبهها به گونهای بیان میکردید که روحیه مردم را تخریب نکند. آیا طرز بیان شما بر اساس پروژههای جنگ روانی طراحی میشد؟
سیاست تبلیغاتی جنگ همین است. وقتی در حال جنگ هستیم که نباید از وضع ضعف حرف بزنیم. در همه جای دنیا این طور است و منطق درستی هم دارد. در جامعهشناسی و روانشناسی نیز دادن روحیه برای امیدواری یک اصل مسلّم است.
*
برای طراحی این برخورد در جایی تصمیمگیری میشد یا شخصاً عمل میکردید؟
دائما هم در حضور امام، هم در جلسات سران سه قوه و هم در قرارگاهها در این زمینهها بحث داشتیم.
حرفهایی که میزدیم، بر اساس تحلیل بود. من به قدرت نهایی خودمان ایمان داشتم و مطمئن بودم در نهایت قویتر از دشمن هستیم. در مواجهه با مردم هم طبیعی بود که حتی در مواقع سخت به گونهای برخورد کنیم که روحیه مردم ضعیف نشود.
ما به نیروهایی متکی بودیم که با اراده عازم جبهه میشدند. اگر اراده آنها ضعیف میشد، کار دشوار میشد.
* در دورههای سخت جنگ هیچ وقت اتفاق نیفتاد که احساس کنید ممکن است شکست بخوریم؟
نه. هرگز.
* حتی در روزهای پایانی؟
در آن روزها، غربیها و شورویها به صدام اجازه داده بودند که از سلاحهای غیرمتعارف استفاده کند و همان کاری را که در حلبچه انجام داد، در شهرهای بزرگ ایران تکرار کند.
این کار البته قبل از آن هم انجام شده بود اما نه بهطور وسیع. موشکهای عراق به شهرهای ما میرسید. هواپیمای پیشرفتهای هم که در اختیارشان قرار گرفته بود، میتوانست شهرها را بمباران کند.
من فکر کردم اگر شهرهای بزرگ مثل اصفهان و تهران بمباران شیمیایی شوند، عقبه دفاع ما سست خواهد شد و جنگیدن با مشکل روبرو میشود. اگر چنین حالتی پیش میآمد، باید آتشبس را میپذیرفتیم.
به نظر من آمریکاییها هم تصمیم داشتند دست ما را از صادرات نفت کوتاه کنند و اگر ما جنگ را ادامه میدادیم، آنها این کار را میکردند. شکست به این مفهوم که ارتش عراق پیروز شود، اتفاق نمیافتاد.
بلکه به این معنا ممکن بود اتفاق بیفتد که ما در شرایطی قرار بگیریم که نتوانیم برای پذیرش قطعنامه شرط تعیین کنیم. وضع اقتصادی ما بد شده بود و دنیا تصمیم گرفته بود بدون رعایت مقررات جنگ اجازه بدهد صدام هر کاری میخواهد، انجام دهد و نهایتاً اینکه این خطر وجود داشت که مردم ما و مردم عراق آسیبهای جدی ببینند.
ما نگذاشتیم این شرایط حاد به وجود بیاید و با پذیرش قطعنامه و تحمیل شرایط ما جنگ را به پایان رساندیم.
* در مقطعی از جنگ، جبهه نبرد از جنوب به غرب منتقل شد. ما تجربه جنگ در دشتهای جنوب را داشتیم اما در کوهستانهای غرب، خودمان را نیازموده بودیم. چه استدلالی مسئولان را به تغییر جبهه نبرد رساند؟
هیچ وقت تصمیم نگرفتیم از جنوب منقطع شویم و به شمال برویم. اما تصمیم گرفتیم در غرب و شمال غرب هم عملیات کنیم و همه چیز در جنوب نباشد.
علت این بود که دشمن در جنوب، خیلی هوشیار بود و آمادگی وسیع داشت، اما در نقاط دیگر ضعیف بود و امکان عملیات موفق برای ما وجود داشت.
بهعلاوه عملیات در غرب، هم میتوانست پشتیبان ما در جنوب باشد و هم میتوانست نقش فریب داشته باشد و ارتش عراق را متوقف کند. این خودش از سیاستهای نظامی ما بود.
البته در اواخر جنگ تصمیم گرفتیم در کردستان عراق پیشروی کنیم. فکر کردیم که باید نفت کرکوک را تهدید کنیم. اما این تصمیمات توجه ما را به جبهههای جنوب کم نکرد. نشانهاش عملیات بدر، خیبر، فتح، فاو و کربلای ۴ و ۵ در جنوب است.
این نکته را هم اضافه کنم که در مقطعی به این نتیجه رسیدیم که چون ارتش و سپاه در کنار هم خوب نمیجنگند، ماموریتهای مستقلی به ارتش بدهیم.
* روشهای ارتش در این عملیات مستقل، متفاوت از سپاه بود؟
ارتش کلاسیک فکر میکرد و معتقد بود جنگ باید در محورهای نزدیک بغداد گسترش پیدا کند و ما خودمان را به پایتخت عراق نزدیک کنیم. عملیات بزرگی را هم طراحی کردند. شهید صیاد با آقای حسنی سعدی و دوستانشان که تیم قوی و پرکاری بودند، طراحیهایی میکردند و توفیقاتی هم داشتند.
* یکی از نکاتی که در جنگ، زیاد به آن پرداخته نشده، نقش جاسوسی در جنگ است. شما فقط یکبار در نماز جمعه بعد از عملیات والفجر مقدماتی به نقش جاسوسی منافقین و عامل آنها در لشکر ۲۷ اشاره کردید. آیا این موضوع واقعاً اهمیت چندانی نداشت؟
البته در مورد منافقین و جاسوسی آنها مطالبی را مطرح کردیم. این افراد در پوشش بسیج و نیروی مردمی به مناطق عملیاتی میرفتند و اطلاعات سازمان را به مسئولانشان میرساندند.
منافقین یک نقش دیگر هم ایفا میکردند، به این شکل که هر وقت یک عملیات موفق را پشت سر میگذاشتیم، آنها با ایجاد یک انفجار و کار تروریستی توجهها را به سمت خودشان میکشاندند و نمیخواستند پیروزی به کام مردم شیرین بماند.
اما نفوذ جاسوسها در بین نیروهای ما بسیار کم بود. عملیات خیبر، فاو و کربلای ۵ با استفاده از غافلگیری دشمن انجام شد. فرماندهان ما میگفتند دلیل اینکه ما موفق به غافلگیری میشویم، نفوذ ناچیز جاسوسهای دشمن است.
فراهم کردن تجهیزات و نیروی فراوان در یک عملیات وسیع کار آسانی نبود، اما ما موفق میشدیم و خط دشمن را میشکستیم و این نشان میداد اطلاعات دشمن از ما زیاد نیست.
از نقاط قوت همه عملیاتهای سپاه این بود که در حمله اول، خط دشمن را میشکست و این کار هم با غافلگیری انجام میشد. معنای این موفقیت آن است که جاسوسهای آنها در ما نفوذ نداشتند.
از افتخارات ما این بود که دشمن در ما نفوذ ندارد. از طرفی اگر چه فعالیتهای جاسوسی عراق علیه ما قوی بود، اما فعالیتهای ما در خنثی کردن جاسوسی هم خوب بود. اگر به اسناد اطلاعات و ضد اطلاعات ارتش و سپاه مراجعه شود، مطالب خوبی در این زمینه پیدا میشود.
* آقای هاشمی، جنگ به صورت ظاهر در جبهه زمین، هوا و دریا بود و نتایجش کم و بیش ظاهر میشد. اما جنگ دیگری در پشت درهای بسته اتاقها صورت میگرفت و آن، جنگ دیپلماسی بود. در این زمینه چقدر موفق بودیم؟
ما دوستان زیادی نداشتیم. آمریکا، شوروی، و اروپا با ما رابطه دشمنانه داشتند. با این حال در محدوده کشورهایی که با آنها ارتباط داشتیم، موفقیتهایی دیده میشد. از جمله اینکه با چین و هند خوب کار میکردیم.
از طرفی ما توانستیم سوریه و لیبی را ازجمع کشورهای عربی جدا کنیم و تا آخر جنگ آنها را برای خودمان داشته باشیم و حتی از آنها اسلحه بگیریم. اینها نشانههای موفقیت ما در دیپلماسی بود.
از محدوده این چند کشور که بگذریم، در سایر نقاط، نقش چندان فعالی نداشتیم و عراقیها در این زمینه موفقتر عمل میکردند. مثلاً وقتی جنگ شهرها شروع شد، مجامع جهانی به نفع صدام عمل کردند و ما به لحاظ دیپلماسی نتوانستیم آنها را مهار کنیم.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:22:25.
|
ساعتی در کنار خانواده شهید بزرگوار محمد حسن نظرنژاد «بابانظر» ؛ |
می گفت اگر از جنگ نگوییم دیر می شود بابا نظر خیلی مهمان نواز بود و همیشه سفره اش پهن. سربازها، بسیجی ها، دوستان و آشنایان همه می دانستند که بابا نظر چقدر سخاوتمند و دست و دل باز است
همسر بابا نظر هم درست عین خودش است. آن روز، وقتی وارد خانه شان شدیم، داشت نماز می خواند پسرش آقا مرتضی، که چهره اش شباهت شیرینی به بابا نظر دارد؛ از ما خواست منتظر بمانیم. به پشتی تکیه دادیم و منتظر نشستیم. عکس بابانظر روی قاب دیوار لبخند می زد. خانه روشن، روشن بود. بعد از چند دقیقه، خانم مرضیه نظرنژاد از اتاقش بیرون آمد، گشاده رو و با محبت سلام و علیکی کردیم. ضمن احوالپرسی چند بار به سمت آشپزخانه رفت و قوری را روی سماور جا به جا کرد و گفت: «آخه اینطوری خیلی بده! ماه رمضونه و نمی شه پذیرایی کرد! بی قرار بود. راه می رفت و می گفت: «من خیلی از خاطره ها یادم رفته؛ برای همین دیگه مصاحبه نمی کنم.»
سرانجام خانم نظرنژاد می نشیند. می گویم: حاجیه خانم: زیاد نگران نباشید، ما بیش از آن که برای جمع آوری خاطره آمده باشیم، خدمت رسیدیم تا ساعتی را مهمان شما باشیم و ضمناً هفته دفاع مقدس را خدمت شما و خانواده تبریک بگوییم و از طرف همه این پیغام را برسانیم که ملت ما افتخار می کند به شما، به همه شهیدان و خانواده ها و فرزندان شهدا و به بابا نظر که علی وار زندگی کرد و علی وار شهید شد، پهلوانی که هر جا دست نیازی بود او هم بود. پهلوانی که نام و یادش در تاریخ ایران بلند آوازه خواهد ماند.
به بهانه یادی از شهید محمد حسن نظرنژاد؛ یاد همه شهیدان را گرامی بداریم.
بعد از لحظه ای مکث و خواندن فاتحه ای برای شهدا، گفتگویمان را شروع می کنیم.
* حاجیه خانم؛ از زندگی مشترک با «بابا نظر» بگویید؟
** ما ۸ سال بود که زندگی مشترکمان را شروع کرده بودیم که انقلاب شد. قبل از انقلاب هم، بابا نظر پهلوان خراسان بود و فعالیتهای انقلابی زیادی داشت که داستانش طولانی است. در زمان انقلاب و بعد از پیروزی آن یک لحظه آرام و قرار نداشت. سر از پا نمی شناخت. هر جا مشکلی بود در حل آن می کوشید؛ و بعد هم که جنگ کردستان شروع شد، رفت!
* شما دوست نداشتید بروند؟
** من!؟ من خاک پای همه شهیدان هستم. همان طور که او برای اهداف ارزشمند و پیروی از رهبرمان حضرت امام (ره) می رفت ما هم همین طور پایبند این ارزشها بودیم.
* تا آن جا که در خاطراتی که درباره ایشان نقل شده خوانده ام، بابا نظر شوخ و پر سر وصدا بودند. وقتی می رفتند دلتنگ و خسته نمی شدید؟
** چرا! بچه ها هم که همه کوچک و قد و نیم قد بودند. یکی مریض می شد، یکی دفتر می خواست، یکی را باید به مدرسه می بردی و مهم تر از همه، این که آنها امانت های پدرشان بودند در دست من! هر بار با خودم عهد می کردم که اگر حاج آقا آمد، نمی گذارم دیگر برود. اگر آمد می گویم: «بسه دیگه جبهه»!
* و وقتی می آمدند همین حرفها را می زدید؟!
** (می خندد) نمی دانم مصلحت خدا چه بود که وقتی می آمد، همه سختی ها را فراموش می کردم.
حتی اگر یک روز بیشتر می ماند، پیش خودم فکر می کردم ممکن است عملیات بشه و اگه حاج آقا نباشه چه می شه و چه نمی شه و …؟! نکنه که یه وقت به خاطر من و بچه ها نره، اون وقت تو جبهه ها به او نیاز داشته باشن، این بود که هی تشویقش می کردم که زودتر برگرده… او هم که یک عاشق پاک باخته بود…
* عاشق پاک باخته؟!
** بله! عشق او خدا بود و جهاد در راه خدا. عشق او جبهه بود و امام.
شهیدان راهشان که راه عشق بود را پیدا کرده بودند. بابا نظر و همه رزمندگان به راهی که می رفتند ایمان داشتند. اگر هزار بار هم زخمی می شدند و صدها ترکش هم که وارد بدنشان می شد، باز هم می رفتن. بابا نظر آن قدر ترکش تو بدنش بود که یک بار، یک دکتر گفته بود: «من نمی توانم برای تو کاری کنم. تو مرد آهنین هستی. آهن های بدنت از گوشت و پوست و استخوان تو بیشتره»! اما او آنقدر عاشق بود که من هیچ وقت نخواستم از رفتن او جلوگیری کنم و امیدم اینکه که خود شهدا دستم را بگیرند!
* از خصوصیات اخلاقی بابا نظر بگویید؟
** هیچ وقت او را عصبانی ندیدم. نظم و انضباط، احترام به قوانین، توجه به اموال مردم و بیت المال، خمس و زکات و سهم امام، کمک به مستمندان از خصوصیات او بود. بچه ها را خیلی دوست داشت و همیشه می گفت: «بچه های من، بهترین بچه های دنیا هستن». وقت نماز، ناز بچه ها را می کشید با محبت بیدارشان می کرد. همیشه و هر جا کسی احتیاج به کمک داشت، برای او فرقی نمی کرد که او چه کسی است؛ فوری به او کمک می کرد. آن قدر نسبت به همه محبت داشت که همه دوستش داشتند.
* بابا نظر در خاطرات خودشان گفته بودند: «۹۲ درصد جانبازی دارم. از سال ۶۲ چشمم کور شده و گوشم کر. ستون فقراتم شکسته، قفسه سینه ام از دوجا شکسته. نصف ماهیچه دست چپم نیست. یک قسمت از ماهیچه دست راستم از بین رفته، ۱۶۰ ترکش در بدن دارم. پرده داخلی مغز سرم از بین رفته و داخل شکمم که بارها بیرون ریخته و بادست دوباره آنها را ریخته ام توی شکمم ! اما این زن (همسرش) مثل پروانه دور من می گرده! معلوم است که شما بهترین پرستار برای حاج آقا بودید. همین طور است؟
** با این که حاج آقا ۹۲ درصد جانبازی داشت. اما هیچ وقت هیچ کس احساس نکرد او حتی جانباز است! تا آخرین لحظه سر پا بود و درد را با خوشرویی تحمل می کرد. این آخری ها می گفت: دوست دارم بروم افغانستان و به مردم کمک کنم. بعد هم خودش می خندید و می گفت: «فقط موندم که اون جا که برم؛ زحمتم رو دوش کی باشه؟! تا همین روزهای آخر، مدام برای سخنرانی دعوت می شد. می دیدی صبح تهران سخنرانی دارد؛ ظهر شاهرود؛ عصر نیشابور و شب هم مشهد. عشق او به حدی بود که اصلاً خستگی را نمی شناخت. هفته دفاع مقدس هم که می شد، از همه جا برای سخنرانی دعوتش می کردند. می رفت و می گفت: « اگر صحبت نکنیم، دیر می شود!»
(کمی بعد، برادر بابا نظر هم به جمع ما اضافه می شود. او که در زمان جنگ همرزم برادر بوده، دل پردردی دارد، اما قبل از هر چیز، دوست دارم سؤال خود را بپرسم.)
* حاج آقا نظرنژاد؛ چرا شهید نظرنژاد بابا نظر لقب گرفت؟
** چون حاجی مرد بزرگی بود. بی خود به کسی «بابا» نمی گویند. «بابا» یعنی سرپرست، یعنی کسی که مثل یک بابا به همه صحبت کند. بچه های جبهه، همه یک روح بودند در جسم های مختلف و هیچ کس قادر نشد یکی را از دیگری جدا کند.
در کردستان، همه بابا نظر را می شناختند. از همان روزی که رفت به جنگ، دیگر هیچ وقت برنگشت، تا جنگ تمام شد. بعد از جنگ هم هر جا مشکلی بود باید می رفت. بابا نظر در آزادسازی پاوه، سنندج و … سهم بزرگی داشت. همیشه می گفت: « تا یک نفر از دشمن در خاک ایران باشد، من در جبهه ها خواهم ماند.» می گفت: کسی که در سنگر بنشیند نمی تواند فرمانده واقعی باشد». می گفت: «سرباز امام زمان باید همیشه آماده شهادت باشد.» بابا نظر تا آخر جنگ، لباس نظامی را از تنش در نیاورد. معاون عملیاتی قرارگاه لشگر ۵ نصر بود. درجه او سرتیپ تمام بود، اما به خاطر بعضی مسائل درجه سرتیپ دوم گرفت. فرمانده عملیات لشگر «۲۱» امام رضا (ع) و ۵ نصر بود و همه کارهای اطلاعاتی و عملیاتی به عهده ایشان بود. زخمی شدن هم مانع از رزم او نمی شد و…
* حاج آقای نظرنژاد؛ اینها که درد دل نبود، همه اش مایه مباهات و فخر و افتخار است که تاریخ ما چنین مردان بزرگی را بر خود دیده؟
** گله اینجاست که چرا نباید عکس ایشان در کنار عکس فرماندهان شهید در پوسترهایی که بر در و دیوار پادگان است قرار بگیرد؟ چرا عکس او در کنار سرداران دیگر چاپ نمی شود: چرا نباید خیابانی به نامش باشد و… نمی دانم چرا؟
شاید هم چون در زمان جنگ شهید نشد، با شهیدان دیگر فرق دارد!
* حاجیه خانم انگار شما هم در این باره درد دلی داشتید که دوست دارید بگویید.
** بله! اول بگویم که این حرفها را که می زنم برای خودم نیست، چون من می دانم که بابانظر که بود و چه کرد و برای چه رفت و الان کجاست.
اما رنج می برم، وقتی مادران و همسران و بچه های شهدا را می بینم که به خاطر تفاوتها بغض می کنند، اشکها در چشمهایشان جمع می شود. خانواده هایی را می شناسم که بچه هایشان بیکارند. مگر مردم نمی دانند اگر دست یک فرزند شهید را بگیرند و به او کار بدهند، او را احترام می کند و فردا دستش را پدر شهید آن جوان خواهد گرفت؟
آخر این بچه ها که سرپرستی ندارند! من از مسؤولان تقاضا می کنم هر چه زودتر برای بیکاری فرزندان شهدا فکری بکنند.
* با آمارهایی که در رسانه ها اعلام می شود ظاهراً به ندرت فرزند شهیدی بیکار است! ما که این درد و دل شما را می نویسیم اما شما نمونه عینی دارید که اگر مسؤولان خواستند رسیدگی کنند معرفی کنید، چون بعضی حرف ها باید مصداق داشته باشد؟
** بله! بله! من می توانم خیلی ها را معرفی کنم. مورد دیگری که می خواستم بگویم این است که این چه تدبیری است؟ شهید که درجه بندی ندارد! درجه آنها نزد خداوند متعال است. وقتی به کشور ما حمله شد، روستایی گاو و گوسفند خود را به امان خدا سپرد و رفت. کارگر، دانش آموز، همه رفتند تا از عزت اسلام و مردم ایران دفاع کنند. عده ای شهید شدند و عده ای ماندند و حالا هم یکی یکی دارند شهید می شوند!
اینها همه شهیدند. آیا ما می توانیم محک بزنیم که اجر و درجه کدام شهید از آن یکی بیشتر یا کم است؟! نمی شود گفت که بابا نظر چون فرمانده بود باید از این امکانات برخوردار شود، اما آن چوپان که مظلومانه و با اخلاص تمام جنگید درجه اش کمتر است! این حساب و کتابها دست خداست. پس در این دنیا به همه اینها باید با یک چشم نگاه کرد. تقاوتها و بی عدالتی ها بغض دردناکی می شود در دل خانواده ها، همسران، مادران و فرزندان شهدا. در دوران دفاع مقدس هیچ کس، کسی را مجبور نمی کرد به جبهه برود.همه برای حفظ عزت و آبروی اسلام و میهن اسلامی خود رفتند و مقاومت کردند و امروز اگر کاری می کنند باید برای همه باشد.
من یک بار دیگر تقاضایم را مطرح می کنم: اگر می خواهید برای خانواده ها و فرزندان شهدا کاری کنید، یا برای همه باشد یا اصلاً نباشد! وقتی قانونی هست، وقتی قرار است قدردانی شود، از همه شود. این تفاوتها باعث ناراحتی همه ما می شود؛ چون حق نیست!
* از آخرین ماه رمضان در کنار حاج آقا بگویید؟
** همه اش بچه ها را دور خود جمع می کرد و آنها را نصیحت می کرد و می گفت: «از خدا و راه خدا غافل نشوید.» صبح می رفت و عصر می آمد و وقتی می پرسیدم: «حاج آقا کجا می روی، با این حالت بیماری کمی استراحت کن». اما او تا آخرین لحظه با تمام دردی که داشت باز تلاش می کرد و صبح تا شام ماه رمضان به خانواده های محروم رسیدگی می کرد. به خانواده شهدا سر می زد تا کم و کسری نداشته باشند.
* بابا نظر چند بار زخمی شده بودند؟
** خیلی خیلی! اما چند بار زخمی کاری برداشتند. یک بار از ناحیه چشم و کمر و پا و … زخمی شدند. آن سال که حاج آقا می خواست شهید شود، خودش آگاه شده بود. وقتی در زمان جنگ چشمهایش را در شیراز عمل می کردند، من خیلی ناراحت بودم. به من گفت: «خانم اصلاً ناراحت نشو.من حالا حالاها هستم تا جنگ تموم بشه» من هم گفتم: «شما که تمام شدید! چیزی که از شما نمانده»! گفت: «فقط این را بدان که هر وقت جنگ تمام شد و همه محاسن من سفید شد، من شهید خواهم شد.»
* از شهادت ایشان بگویید؟
** سال ۷۵ بود که ایشان برای سرکشی از تیپ به کردستان رفتند. عجولانه رفتند و آقا مرتضی را هم همراه خودشان بردند. بابا نظر همیشه می گفت: « من در خانه شهید نمی شم». در آخرین لحظات، با آن که درد زیادی داشت روی پای خود بود و به کمک هیچ کس نیازی نداشت. در لحظات آخر عمرش آقا مرتضی در کنارش بود. می توانید از او سؤال کنید.
* آقا مرتضی: دوست ندارم با یادآوری لحظه شهادت پدر، ناراحتتان کنم.اگر دوست دارید از لحظات آخر عمر فرمانده بگویید؟
** روزهای آخر در کردستان حال و هوای عجیبی داشت. وقتی در بالاترین نقطه در قله کردستان در کنارش بودم. دستی به محاسن خود کشید و گفت: «چقدر سفید شده»! من هم به شوخی گفتم: «کاری نداره؛ رنگش می کنیم سیاه می شه!» خندید و چیزی نگفت. بعدها که مادرم قضیه را تعریف کرد، من یاد حرف پدرم افتادم. وقتی به کردستان رسیدیم دیگر دلش نمی خواست برگردد. به سردار موسوی گفت: که «می خواهم در کردستان بمانم. این جا بوی شهدا و دوستانم را می دهد.» روز آخر که رفتیم بالای کوه، با یک یک سربازان روبوسی کرد و گفت: «خوش به حالتان، شما این جا چقدر به خدا نزدیکید!» بعد از لحظاتی دراز کشید و چفیه اش را زیر سرش گذاشت. فکر می کنم چون در جنگ شیمیایی هم شده بود در آنجا اکسیژن کم آورد. من در آن لحظه هیچ وقت به فکرم نمی رسید پدرم از دنیا برود، چون خیلی استوار و قوی بود.حالت پهلوانی داشت. کمی بعد دیدم بابا اصلاً حرکتی نمی کند خیلی ترسیدم و سردار موسوی را صدا کردم. بلافاصله با برانکارد او را به بیمارستان انتقال دادند، اما دیگر شهید شده بود؛ آن هم در بالاترین نقطه کوهستانهای کردستان.
* آقا مرتضی؛ خودتان فکر کنید چقدر به پدر نزدیکید؟
** تمام سعی من این است که سیره پدر را دنبال کنم، اما سخت است. پدرم ارادت خاص به حضرت علی (ع) داشتند و همیشه می گفتند: «مثل حضرت علی (ع) زندگی کنید تا سربلند باشید و روز به روز عزتتان زیاد شود.»
پدرم منش پهلوانی داشت و به همه کمک می کرد.
پسر دیگر بابا نظر یعنی آقا مصطفی هم که خیلی ساکت همه چیز را گوش می کند در آخر می گوید: «دوست دارم مثل پدرم پهلوانی کنم و راه او را ادامه بدهم.»
حرف آخر خانم مرضیه نظرنژاد همسر شهید بابا نظر، بیان یک خاطره است آن هم برای این که درسی باشد برای همه شیعیان علی.
«بعد از شهادت حاج آقا، یکی از مادران شهدا می گفت که: یک بار ماه رمضان بود. زنگ زدند. رفتم دیدم حاج آقای نظرنژاد دم در است! از من پرسید: خانه شهید فلانی، شهید فلانی و … را یاد داری؟ گفتم: بله حاج آقا یاد دارم. دیدم چند تا بسته آورد و تو حیاط گذاشت. روز قبل از آن هم چند سرباز آمدند و سیم کشی برق ساختمان را که مدتها خراب بود را درست کردند و هر چه گفتم چه کسی شما را فرستاده؟ گفتند: ما اجازه نداریم بگوییم!
بعدها فهمیدم سربازها را حاج آقا فرستاده است، چون یک بار که برای سرکشی به خانه ما آمده بود، کلید برق را زد و دید خراب است و هیچی نگفت، اما حواسش بود تا آنها را درست کند.
خلاصه آن روز هم گفت: «حاجیه خانم بیائید برویم دم در خانه آن شهدایی که گفتید و تمام بسته بندی پشت وانت را که برنج و روغن و دیگر مواد غذایی بود را بین خانواده شهدای ضعیف پخش کرد و بعد هم ما را دم در خانه پیاده کرد و رفت.»
***
اینان مردانی بودند که علی وار زیستند و علی وار هم شهد شیرین شهادت را نوشیدند. یادشان گرامی باد.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:53:40.
|
بابام گفته تا صدام کافر را نکشیم مدرسه تعطیل است |
کنار آتش پسربچه دهسالهای را دیدیم که مشغول آتشبازی بود. بلوکی که کیسههای خون را یکی یکی در آتش میانداخت، پرسید: “مدرسه نمیروی؟ “جواب داد: “بابام میگوید تا صدام کافر را نکشیم و انتقادم داداش احمد را نگیریم، همهچیز تعطیله!
خدمات به رزمندگان از کارهای باارزشی بود که نقش اساسی در اداره جنگ داشت. یکی از این مراکز خدماتی، بهداری ها و مراکز بانک خون بود. این متن تنها قسمتی از یک روز پرکار این مراکز است:
صدای رگبار ضدهوایی بود و در پی آن صدای چند انفجار هولناک. خیس عرق بودم. «کاکو» که کنارم خوابیده بود، با صدای انفجار بمبها و راکتها بیدار شده بود. به هم نگاه کردیم، گفت: “جایمان به هیچ وجه امن نیست “.
ساعت را پرسیدم. گفت: “دوازده “.
گفتم: “من میروم اورژانس “.
دستش را روی پیشانیام گذاشت و گفت: “هنوز تبداری کاکوجان؛ بگیر بخواب من میروم “.
گفتم: “با هم میرویم. ”
بیرون، شب جاری بود و هوا خنک و دلچسب و ستارهها در آن بالا. به یاد شازده کوچولو افتادم و گلشن، چشمهاش و… پرسیدم: “کاکو، دلت برای شیراز تنگ نشده؟ ”
گفت: “چرا، خیلی هم زیاد. برای مادرم، دوستانم و… ”
پرسیدم: “برای حافظیه چی؟ ”
گفت: “برای آنجا هم تنگ شده. راستی! خواب میدیدی یا کابوس؟ ”
بیتوجه به سؤالش پرسیدم: “دوست داشتی الان حافظیه بودیم؟ ”
با تعجب نگاهم کرد. ایستاد، باز نگاهمم کرد و پرسید: “تو از کجا فهمیدم دلم چی می خواهد کاکو؟ ”
گفتم: “بدک نبود، هان؟ ”
پرسید: “برویم اورژانس؟ ”
گفتم: “برویم. ”
شفیعی یک گوشه کز کرده بود و چرت میزد. بلوکی هم به یکی دو تختی که مجروح داشتند، خیره شده بود. بلوکی، ما را که دید، پرسید:
” نفهمیدید بمب ها کجا افتادهاند؟ ”
جواب دادم: “نه. روی سر ما که نیفتاد. ”
شفیعی، با لحنی معترضانه گفت: “اما به زودی میافتد. ناراحت نباش. ”
کاکو ادامه داد: “انشاءالله که هنوز ما را شناسایی نکردند. اگر بیرون سیگار نکشند و کمتر درها را باز کنند، به خیر میگذرد. راستی از مجرومین چه خبر؟ ”
بلوکی گفت: “کم و بیش میآیند. ما رفتیم بخوابیم. شب به خیر. ” و به همراه شفیعی از اورژانس رفتند بیرون.
نشستیم. نگاهم به یخچال افتاد و به کیسههای سیاه رنگ که روی هم چیده شده بودند. آن پایین، همان کیسه را که پاره شده بود، دیدم. قسمتی از نوک انگشت های پا بیرون مانده بود. خریده شدم. کاکو نگاهم را تعقیب کرد تا به انگشتان پا رسید. پرسید: “میترسی؟ ”
گفتم: “شاید، اما این ترس نیست. کاش ترس بود. چیز دیگری است. بزرگتر از ترس، وحشتناکتر از وحشت و در عین حال بیگانه از بیم. چیزی که غیر قابل توضیح دادن و تعریف کردن است. چیزی که برایم، هم بیگانه است و هم آشنا. کاکو جان! آنجا یک پاست. نه، چندین دست و پای قطع شده. ”
کاکو در حالی که سعی میکرد دلداریام بدهد، گفت: “اما صاحبانشان زنده هستند. میدانی؟ زنده. الان آن طرف توی ریکاوری خوابیدهاند. اما خیلیها هم شهید شدند و دیگر نیستند. ”
برای لحظاتی چند سکوت کرد و سپس ادامه داد: “میفهمم چی میگویی، اما اینها صاحب دارند. صاحبانشان هستند، هنوز نمردند. آنها زندهاند، فقط یک پا یا یک دست دادهاند، آن هم برای عقیدهشان، برای ایمانشان، برای دینشان. میفهمی؟ ”
بعد مثل این که احساس کرده باشد کمی تند رفته، حرفش را عوض کرد و گفت: “این قدر غصه نخور کاکو، عادت میکنی. ”
گفتم: “تا میخواهم به چیزی عادت کنم، موضوع دیگری پیش میآید. ”
پرسید: “میخواهی بروم یکی از دکترها را بیاورم معاینهات کند؟ ”
گفتم: “نه ”
گفت: “پس بیا برویم آبی به صورت بزن. ”
آب گلآلود بود و سرد. صورتم را شستم و کمی هم خوردم. حالم بهتر شده بود. کاکو رفت اورژانس و من باز تنها ماندم؛ با شب، با تاریکی، با ستارها و با گذر زمان… هوا سرد میشد. خواب هم به چشمانم نمیآمد؛ یا اگر میآمد، از ترس کابوس میل به خواب نداشتم. برگشتم اورژانس. کاکو دلسوزانه نگاهم کرد و جایی برای نشستن تعارف کرد. در کنارش، یخچال پر از کیسههای سیاهرنگ بود. هر چه نگاه کردم، قسمتی از دست یا پایی که دیده شود، ندیدم. کار کاکو بود. گفت: “فکر کردم رفتی بخوابی، کاش میخوابیدی. ”
گفتم: “خوابم نمیآید. ”
گفت: “اما چشم هایت شده یک کاسه خون. ”
گفتم: “از بیخوابی نیست. ”
پرسید: “از مرگ میترسی؟ ”
گفتم: “اگر میترسیدم اینجا نبودم. ”
فهمید که حوصله حرف زدن ندارم. گفت: “میدانم. ”
سکوت اختیار کرد.
جوانی را که دو پایش قطع شده بود، مثل یک تکه گوشت، در حالی که ناله میکرد، روی یک تخت نزدیک ما خواباندند. شکمش هم مجروح شده بود. دکتری که معاینهاش میکرد، بلافاصله برایش درخواست خون کرد و دستور داد او را به اتاق عمل ببرند. هنگامی که او را روی برانکارد گذاشتند، فقط گفت: “آب “.
پزشکیار گفت: “حالا زوده، انشاءالله بعد از اتاق عمل. ”
جوان چیزی در گوش پزشکیار گفت و نرسیده به اتاق عمل تکان سختی خورد و برای همیشه آرام شد. چند دقیقه بعد، همان پزشکیار، دو پای قطع شده او را که در کیسهای سیاه بستهبندی شده بود، آورد و گذاشت روی میز ما. کاکو پرسید: “آخرین لحظه چه گفت. ”
پزشکیان جواب داد: “هیچ، خداحافظی کرد و شهید شد. ”
کاکو گفت: “پاهایش را هم ببرید سردخانه تا با خودش بفرستند شهرستان. ”
پزشکیار که متوجه اشتباهش شده بود، معذرتخواهی کرد و پاها را به طرف سردخانه برد. کاکو پیروزمندانه نگاهم کرد. مثل این که منتظر بود از او تشکر کنم. در جواب نگاهش گفتم: “نه کاکو جان، دیگری آب از سر ما گذشته. ”
پرسید: “یعنی داری عادت میکنی؟ خب، باید ساخت، نمیشود کاریاش کرد. ”
سپیده میدمید و گنجشک ها به تکاپو و جست و خیز برخاسته بودند. جیکجیککنان از سوراخ های حد فاصل سقف و دیوار بیرون میآمدند و به هر سو پر میکشیدند. از این که کسی نگاهشان نمیکرد، تعجب میکردم. با رفتن گنجشک ها، زارعی با چشمانی خسته و خوابآلود آمد. سلام کرد. کنارم نشست و پرسید: “کاری هست؟ ”
از خدا خواسته گفت: “پس میروم ببینم برای صبحانه چی پیدا میکنم. ”
در همین گیر و دار، سیروس آمد وسط اورژانس و با فریاد “عجلو بالصلاه ” همه را به نماز جماعت دعوت کرد. کاکو پیشنهاد کرد یکی بماند و دیگری برود نماز جماعت. گفتم: “تو برو، من هستم. ”
آستینهایش را بالا زد، جوراب هایش را درآورد و از اورژانس خارج شد. پشت به یخچال، رو به اورژانس نشستم و به آمد و شد کُند پزشک یارها و پزشک ها چشم دوختم. دقایقی بعد، زارعی با تکهای نان و پنیر برگشت. در کنار یخچال که پر بود از کیسههای سیاه، نان و پنیرمان را خوردیم. بلوکی و شفیعی هم از راه رسیدند؛ هر یک لقمهای نان و پنیر در دست و شنگول از خواب و استراحتی که کرده بودند. خواستند بروم استراحت کنم. بیرون هوا خوب بود و بلندگو همان نوحه قدیمی را پخش میکرد. در مشرق، خورشید برای بیرون آمدن، افق را خونین کرده بود.
کمی آن طرف تر، دسته سارها پرواز میکردند و نسیم تکهای کاغذ را با خود میبرد تا به خار یا بوتهای بچسباند. کاغذ با لجبازی از همراهی با نسیم سرباز میزد. هر چند مقصدی نداشت، اما تسلیم نمیشد. مرد یک دست، در حالی که نوحه ابوالفضل باوفا را همخوانی میکرد، با اشاره سر سلام کرد. اطراف باند هلیکوپتر خلوت بود. برای آمبولانس ها را در خود جا می داد. دو پزشک یار، با ذوق و خوشسلیقه، روی خاکریز نشسته بودند و مشغول خوردن نان و پنیرشان بودند. در همین حین، آمبولانسی با سرعت آمد و جلوی در اورژانس توقف کرد. پشت سرش، خاک به هوا بلند شد. یک نفر به سرعت از در شاگر پیاده شد و درهای عقب آمبولانس را باز کرد. چهار امدادگر با دو برانکارد دوان دوان آمدند و پیکر مجروح دو نفر را با احتیاط از آمبولانس خارج کرده، روی برانکاردها خواباندند و بردند داخل اورژانس. راننده که از ماشین پیاده شده بود، درهای عقب آمبولانس را بست. دستی به هم زده و با همکاری که در کنارش بود، مشغول صحبت شد.
“سلام حاج آقای بانک خون، خسته نباشید. ”
داریوش بود. جوان لاغر اندامی که در نمازخانه با هم آشنا شده بودیم. پرسید: “گودالی را که انفجار بمب دیشبی درست کرده، دیدی؟ ”
زارعی گفت: “نه، کجاست؟ ”
داریوش با دست، سمت جنوب بیمارستان، جایی را که دستهای گنجشک در پرواز بودند، نشان داد و گفت: “آنجاست. ”
هر دو به طرف گودال رفتند. من هم روانه چادر بزرگ شدم. کاکو گوشهای آرام و معصومانه خوابیده بود. بیآن که خوابم بیاید، کنارش نشستم.
زارعی برگشت. قرآن کوچکی در دست داشت؛ قرآن خونآلود. گفت: “این را داریوش به من داد. میگفت در جیب یک رزمنده که شهید شده بود، پیدا کرده. چیز مقدسیه. قرآن خونآلود. ”
قرآن را به دستم داد. ورق هایش به وسیله خون خشکیده، به هم چسبیده بود. یک قرآن جیبی و کوچک و خونآلود. ”
کاری نداشتم جز آن که به تیرک چادر نگاه کنم؛ یا به گروهی که میآمدند، نماز میخواندند یا میخوابیدند. دستم را زیر سر گذاشتم و سعی کردم مثل زارعی بخوابم. نشد، مغزم کار نمیکرد. منگ شده بودم. شاید معادل تمام عمر، گوش ها و چشم هایم دیده و شنیده بودند. چیزهایی که در داستان ها مینوشتند لحظههایی که در فیلم ها بازسازی میکردند. و نهایت همه آنها رویارویی “مرگ ” بود و “زندگی “. چه میتوانستم بکنم؟ آیا آیندگان بر ما خرده نخواهند گرفت؟ آیا فرزندانمان و فرزندان فرزندانمان از ما نخواهند پرسید چرا؟ اما نه. خرابههای بستان، آن همه خاکریز و سنگر، آن همه ادوات جنگی منهدم شده و… همه و همه گواه هستند که آنها آمدند، کشتند، زنان و دختران را مورد تجاوز قرار دادند، زنده به گور کردند و اگر نمیجنگیدیم باز میآمدند. مثل همه تجاوزگران تاریخ.
جلوی در چادر کفش هایم را میپوشیدم که حاج کاهویی آمد. مثل اینکه خال زیر چشمش بزرگتر شده بود. سلام کردم. در پاسخ گفت: “خسته نباشی. وقت کار که ما را نمیشناسی برادر. چند بار برایت نمونه آوردم و کیسه خون گرفتم. سرت به کار خودت بود. انگار نه انگار که از تهران با هم همسفر و دوست بودیم. ”
پرسیدم: “امری داشتید؟ ”
گفت: “نه، شوخی کردم. چقدر با ایمان کار میکنید، انشاءالله خدا اجرتان بدهد. به شما میگویند یک حزباللهی واقعی. راستش اصلاً فکر نمیکردم با آن دوستتان که شهید شد، بتوانید برای رزمندهها کاری بکنید. به هر حال، ما را از دعای خیر فراموش نکنید. ”
گفتم: “نه حاجآقا، آن طور هم که شما میفرمایید نیست. وظیفهام را انجام میدهم. ”
خندید، از آن خندهها که به چشمش حالت گریه میداد. خداحافظی کرد و رفت داخل چادر.
بیرون، خورشید خودنمایی میکرد و با ما و جنگ کاری نداشت. منصفانه به طرفین جنگ میتابید. چه زیبا، چه گرم و چه خوب میتابید. خورشید که سال های سال طلوع کرده بود و غروب، بیتردید بر اسکندر و چنگیز و حتی هیتلر هم تابیده بود. ولی هیچ کدام از نگاه خورشید خجالت نکشیده بودند.
آن طرف، بر سینه آسمان، یک تکه ابر، یک تکه بخار فشرده که شاید از کارون برخاسته بود یا از خلیج فارس، شکل عوض میکرد و با باد میرقصید. ابر هم با ما کاری نداشت. تنها آسمان آبی را از یکنواختی درآورده بود و به شکل یک بوم، با همکاری خورشید، زیباترین تابلو را آفریده بود، اگر روزی خورشید از سر لجبازی طلوع نمیکرد، حتماً همه به فکر خورشید میافتادند.
دستی به شانهام نشست. کاکو بود. گفت: “کاکوجان، خوب بود کمی میخوابیدی. چرا این قدر فکر میکنی؟ میدانم به فکر محمود هستی، اما ناراحت نباش، تو شهید نمیشوی. ”
با خنده گفتم: “شاید هم شدم، از کجا معلوم؟ ”
گفت: “نه تو شهید نمیشوی، چون چهرهات نورانی نیست! محمود قبل از شهادت صورتش نورانی شده بود. خیلی از دوستانم که شهید شدند، نورانی بودند. میدانم که نمیترسی. ”
گفتم: “دلداریام میدهی؟ ”
گفت: “نه، نه به جان تو. این دلداری نیست. میدانم که تو شهید نمیشوی. شهید شدن برای من یک آرزوست. نمیترسم، چون هدف دارم. چون دینم را باور دارم. چون میدانم پس از امروز، فردایی هم هست. آنجا که از من میپرسند که برای عقیده و ایمانم چکار کردم. ”
گفتم: “کاکو، آسمان را نگاه کن. آن تکه ابر را، آن خورشید را و جای خالی محمود را که با ما بود و حالا نیست که برای نگاه کردن به ابر دستش را سایهبان چشم کند. ”
حوصله حرف هایم را نداشت. حرفم را قطع کرد و گفت: “بیا برویم به بانک خون سری بزنیم، ببینیم بچهها چکار میکنند. ”
با هم به طرف اورژانس روان شدیم.
بلوکی و شفیعی لِکلِک کنان مشغول بودند. از دیدن ما خوشحال شدند. کاکو نگاهی به یخچال خالی و سپس نگاهی به من انداخت و گفت:
“خیالت راحت شد؟ ”
لبخند زدم و گفتم: “نه، مگر چه شد؟ حضرت مسیح هم که بیاید، نمیتواند آنها را به صاحبانشان بازگرداند. من که بچه نیستم کاکوجان، به علاوه این چیزها دیگر برایم عادی شده. ”
یک صندوق خون از مقر آورده بودند. در صندوق را که باز کردیم، دیدیم همه خون ها فاسد شده. کاکو به شکلی غیر عادی و دور از انتظار عصبانی شد. او که همیشه خونسرد بود و آرام، حالا فریاد میزد. از خشم به لکنت زبان افتاده بود. از آورنده خون ها بازخواست کرد و او اظهار بیاطلاعی نمود. حدود پنجاه کیسه خون فاسد شده و باد کرده بود. کاکو کیسههای فاسد شده را به دست گرفت و با فریاد گفت چرا دور از سرماه یا ژلاتین یخ زده نگهداری شده؟ چرا بیتوجهی شده است؟ ناگهان برافروختهتر از قبل، فریاد زد: “نکند از این خون ها به مجروحین زده باشید؟ ”
آورنده خون ها همچنان اظهار بیاطلاعی کرد. کاکو از شدت عصبانیت دیگر با لهجه شیرازی همیشگی حرف نمیزد، بلکه با لهجه غلیظ و به زبان شیرازی حرف میزد. چیزهایی میگفت که ما اصلاً نمیفهمیدیم. کمی که خشمش فروکش کرد، رو به من کرد و گفت: “مو میروم مقر تا ببینم کدوم بیشعوری این کارو کرده. البت میدونم اوجا امکاناتشو کمه، امو ای که دلیل نمیشه همه چین خراب کنن. ”
سریع شال و کلاه کرد و با آورنده خون ها به مقر رفت و ما را بهتزده و متعجب باقی گذاشت. هیچ کدام فکر نمیکردیم کاکو تا این حد بتواند عصبانی بشود!
از بلوکی پرسیدم: “حالا به نظر تو با این خون ها چکار کنیم؟ ”
شانههایش را بالا انداخت و گفت: “نمیدانم. ”
شفیعی گفت: “اینجا هم بماند درست نیست. اگر ببینند، فکر میکنند ما در نگهداری آنها سهلانگاری کردیم. ”
بعد از تبادل نظر، قرار شد برویم مسئله را با دکتر فروتن در میان بگذاریم. دکتر در ریکاوری وضعیت مجروحین را بررسی میکرد. مشکل خون های فاسد شده را که گفتیم، گفت: “این که مسئلهای نیست، بسوزانیدشان. ”
بیرون، زبالهها را در گوشهای دور از چادر آتش میزدند. با بلوکی، صندوق را کشان کشان تا آنجا بردیم که دود به هوا برمیخاست. کنار آتش، پسر بچه ده سالهای را دیدیم که مشغول آتشبازی بود. پسرک خیلی کوچک بود و حضورش در آنجا عجیب. اسمش را پرسیدیم. با لهجه خراسانی جواب داد: “ممد. ”
پرسیدم: “با که آمدی؟ ”
گفت: “با پدرم. پدرم امدادگر است. ”
کاغذی را که در دست داشت، با آتش آشنا کرد و وقتی که روشن شد، آن را به طرف بوتههایی که جمع شده بود، برد و سعی کرد آنها را هم آتش بزند. بلوکی پرسید: “اینجا نمیترسی؟ ”
در حالی که سعی داشت بوتهها را آتش بزند، گفت: “نه، این دومین بار است که با بابام میآیم جبهه. از چی بترسم؟ داداشم که از من بزرگتر است، رفته خط اول. آن یکی داداشم هم پارسال شهید شد. سال دیگر که یازده سالم تمام شود، میتوانم بروم جبهه. بابام یک پایش عیب پیدا کرده، نمیتواند برود. به خاطر همین میآید اینجا و به مجروح ها کمک میکند. ”
با کنجکاوی پرسیدم: “چرا پای بابات عیب پیدا کرده؟ ”
گفت: “پارسال که داداش احمدم شهید شد، بابام هم زخمی شد. گلوله به پایش خورده بود. اول میخواستند پایش را قطع کنند، اما بردند تهران و پایش را معالجه کردند. درسته مثل اولش نشد، اما از قطع کردن بهتر است… ”
بلوکی که کیسههای خون را یکی یکی در آتش میانداخت، پرسید: “مدرسه نمیروی؟ ”
جواب داد: “بابام میگوید تا صدام کافر را نکشتیم و انتقادم داداش احمد را نگیریم، همه چیز تعطیله! بعداً میشود درس خواند. ”
قشنگ حرف میزد. بدون این که نگاهمان کند، جوابمان را میداد و آتشبازیاش را میکرد. هر چند مزاحم آتشبازی او شده بودیم اما کار خودش را میکرد. گاهی قسمتی از آتش را با خاک خاموش میکرد و زمانی چند تکه کاغذ یا مقوا را در آن میانداخت و با حوصله به شعلههای آتش نگاه میکرد. از بلوکی پرسید: “چرا این خون ها را دور میاندازید. حیف است. بزنید به مجروح ها. ”
بلوکی با حوصله جواب داد: “آخه اینها فاسد شده. ”
محمد معترضانه گفت: “اما اینها که نمیسوزند، دارند آتشم را خاموش میکنند. ”
مکثی کرد و پرسید: “میخواهی بروم نفت بیاورم؟ ”
بلوکی گفت: “آره، برو بیار. ”
پسرک رفت و کمی از طرف تر و ظرف کوچکی را که نفت داشت، آورد و مقداری از آن را روی کیسههای خون ریخت. کمی دود بلند شد و به ناگاه آتش گرفت. کیسههای خون یکی یکی میترکیدند و بوی گوشت سوخته فضا را پر میکرد. صندوق که خالی شد، آن را برداشتم و برگشتیم اورژانس. پسرک همچنان با پشتکار آتشبازی میکرد. تکههای آتش و مقوا را در آتش میانداخت و سعی میکرد و در جریان دود آتش قرار نگیرد تا چشمش اذیت نشود.
طبق محاسبه ما، کاکو باید یک ساعته از مقر برمیگشت. حالا چند ساعت از رفتنش میگذشت اما از آمدنش خبری نبود.زارعی با صدای اذان ظهر از خواب پرید. بیحال پیش ما آمد و گفت: “حالا آمدهام تا با جدیت کار کنم. ” شفیعی گفت: “خب بفرمایید، شروع کنید، ما برای نماز و ناهار میرویم، بعد هم یک چرتی میزنیم. ”
مرا با دست نشان داد و به زارعی گفت: “اگر اجازه بفرمایید، ایشان را هم که با خواب قهر کرده و لابد ناهار هم نمیخورد، با خودمان ببریم. ”
گفتم: “برویم، من ناهار میخورم! ”
بعداز نماز جماعت، لقمهای برداشتم. رفتم بانک خون و کنار زارعی نشستم. مردی میانسال با دستاری بر سر و لباس بسیجی آمد و پرسید: “مسئول بانک خون شمایید؟ ”
گفتم: “بفرمایید، امری بود؟ ”
گفت: “به من گفتند خودم را به شما معرفی کنم. ”
پرسیدم: “در آزمایشگاه کار کردهاید؟ ”
جواب داد: “خیر، من روحانی هستم. ”
با شرمندگی گفتم: “ببخشید حاجآقا، من… ”
حرفم را قطع کرد و گفت: “بله، بدون عبا، حق با شماست. اما من هم مثل شما هستم. برای خدمت کردن آمدهام. کارهای ساده را میتوانم انجام بدهم. ترا به خدا تعارف نکنید. هر کار داشتید بگویید. ”
زارعی گفت: “اختیار دارید حاجآقا، التماس دعا. ما را دعا کنید. ”
زارعی سراغ کاکو را گرفت. خبری نداشتم. سعی کردم با تلفن صحرایی داروخانه با مقر تماس بگیریم. حاج آقا روغنی گفت: “به این سادگی ها نمیشود با مقر تماس گرفت. ”
درست میگفت، اما من ول کن نبودم. بالاخره با سماجت آن قدر زنگ زدم تا یکی گوشی را برداشت. سراغ هدایت را گرفتم، گفت: “از او اطلاعی نداریم. ”
زمانی که صحبت میکرد، صدای تیر و رگبار از اطرافش شنیده میشد. دلم شور میزد. به امید که عصر یا شب برمیگردد، مشغول کار شدم. زارعی نق میزد و کار میکرد، اما با وسواس و دقیق کار میکرد. اصلاً انتظار نداشتم آن طور خوب کار کند.
زارعی گفت: “به چی فکر میکردی؟ دلت برای بچههات تنگ شده؟ ”
بی آن که منتظر جواب بشد، ادامه داد: “من که خیلی دلم هوس بچههایم را کرده. خدا کند این دفعه هم سالم برگردم.
گفتم: “دلم برای کاکو شور میزند، هنوز برنگشته. ”
گفت: “شاید جیم شده؟! ”
گفتم: “نه، اهل جیم شدن نیست. خیلی وقته که جبهه است. نگرانم، نکند چیزی شده باشد. این روزها همهاش بد آوردیم. ”
بیرون، بلندگو همان نوحه را پخش میکرد: “ابوالفضل باوفا، علمدار لشکرم. ” دلم شور میزد. یک جا بند نمیشدم. قدمزنان بیمارستان را دور زدم. در راه، حاج کاهویی و دوستش را دیدم. گرم صحبت بودند. پیدا بود که سخنانشان گل انداخته، چرا که به سلام علیک مختصری بسنده کردند و رد شدند. چند قدمی که دور شدند، حاج کاهویی برگشت و گفت: “برادر، شما را صدا میکنند. ”
تشکر کردم و با شتاب خودم را به اورژانس رساندم؛ به امید این که از کاکو خبری رسیده باشد. جلوی بانک خون، سه جوان با دوربین عکاسی و فیلمبرداری با بچهها صحبت میکردند. چند نفر از پرستارها هم دورشان جمع شده بودند. بلوکی مرا که دید، به یکی از آنها گفت: “ایشان مسئول بانک خون هستند. ”
سلام کردم. یکیشان که دوربین فیلمبرداری دستش بود. و قدی نسبتاً کوتاه، ریش پر و سیاهی داشت، گفت: “برای فیلمبرداری آمدهایم. از شما و آزمایشگاه شروع میکنیم. چند سؤال در مورد کارتان و یک دقیقه فیلمبرداری از وسایلتان. ”
کارشان که تمام شد، به سراغ داروخانه و رادیولوژی رفتند.
بیرون، نفس عمیقی کشیدم. پرسهزنان با نوک پا قلوه سنگی را درون جایش که مشخص بود به تازگی خارج شده، هدایت کردم. جایش نمیشد با پاشنه سعی کردم قلوه سنگ را در آنجا بنشانم؛ نشد. به قدم زدن پرداختم….
یادم آمد که یک عکس از خانواده همراهم آوردهام. آن را از درون ساک بیرون آوردم. پسر بزرگم با شیطنت به دوربین نگاه میکرد. پسر کوچکم بغل همسرم به شکلی قرار گرفته بود که صورت گرد و نسبتاً چاقش مشخص بود. فکر کردم سال هاست که از آنها جدا شدهام. آرزو کردم یک بار دیگر خنده و گریههایشان را ببینم. اینجا سه هزار انسان با دلتنگیهایی نظیر دلتنگیهای من بودند. از ابتدای جنگ بودند و گاه تا شهادت. تا در آنجا، پسرهایم و پدر و مادر و همسر و خانوادهام در آرامش زندگی کنند. این بهای آن راحتی بود که من گوشهای از آن و لحظهای از آن را میپرداختم.
بیرون، غروب از راه میرسید؛ با تمام دلگیریاش، افق بازخونین شد و بازهوا رو به سردی گذاشت و آسمان با رنگ ها بازی کرد. یک دسته کلاغ در سینه آسمان پرواز میکردند. سارها و گنجشک ها خسته از تلاش روازنه، به دنبال جایی برای خواب میگشتند، سوراخی دورن سقف یا شکافی بر بلندای دیوار. حرف، حرف پرواز بود و پریدن. بالا رفتن، شاید تا اوج و جدا بودن از آنچه جاری بود. رها شدن از هرآنچه میگذشت. پرواز، پریدن، محشور شدن با ابر و آسمان….
صدای شلیک توپخانه چرتم را پاره کرد. فراموش کرده بودم از صبح تا آن وقت یکی دوبار، آن هم برای نیمساعت، توپخانهها شلیک داشتند. غروب با صدای شلیک توپخانهها دلگیر میشد.
برای نماز اطراف منبع آب شلوغتر شده بود. شمالیها گیلکی، ترک ها آذری و خراسانیها مشهدی حرف میزدند. اغلب دوست، آشنا، همشهری یا فامیل بودند. بکدیگر را پیدا کرده بودند و درد دل میکردند. همه جا میشد آنها را تشخیص داد. وقت نماز، ناهار یا شام بیشتر میتوانستند با هم باشند و گپ بزنند.
بعد از نماز، رفتم اورژانس. یک مجروح روی تخت ناله میکرد. دکترها و بهیارها دورش را گرفته بودند. گاهی نالهاش تبدیل به فریاد میشد و نگاه های سرگردان را به طرف خود میکشید و زمانی ساکت میشد. یک دفعه فریاد زد: “دکتر یواش، دکتر جان نوکرتم یواش… ”
دکتر دست شکستهاش را گچ میگرفت. درد با مجروح بود و رهایش نمیکرد.
ناله و فریاد صدها مجروح برای همیشه و تا پایان عمر در گوشم طنینانداز خواهد بود.
از کاکو خبری نبود. زارعی با شام آمد؛ نان و کره و ظرفی آب. گفت: “یکی از رانندههای آمبولانس را دیدم که از اهواز برایم کنسرو یا خوراکی بیاورد، تو هم میخواهی؟ ”
جوابم مثبت بود. رفت بیرون و لحظاتی بعد با راننده آمبولانس برگشت. راننده آمبولانس، با لهجه شیرین اصفهانی تعریف میکرد که از اول جنگ در جبهه بوده، چند بار مجروح شده و جان سالم به در برده و قصد دارد تا پایان جنگ و تا پیروزی بماند؛ البته اگر شهید نشود. در تعریف از تعداد رزمندههای شهرش گفت: “صدام گفته من با نجفآباد و اصفهان میجنگم، نه با ایران! ”
او همچنان حرف میزد و من در فکر کاشی کاری های اصفهان بودم؛ در فکر سی و سه پل، پل خواجو، رودخانه زاینده رود با کنارههایش. در مسجدها، عالیقاپو، منارجنبان و در بلندی آتشگاه سیر میکردم. لهجهاش مرا به اصفهان میکشاند و حرفش مرا به جبهه میبرد. به دو سو که جدای از هم بودند؛ بیهیچ شباهتی. مقداری پول به راننده اصفهانی دادیم تا برایم کمی خرید کند.
برای مجروحی که به اتاق عمل میبردند، درخواست خون کردند. هنوز خون را تحویل نداده بودم که چند مجروح دیگر آوردند. میگفتند موقع شام، یک گلوله توپ در کنار دیگ غذا به زمین خورد و نتیجهاش چند شهید بود و تعدادی مجروح. چه بد و چه تلخ.
مجسم کردم گروهی جوان شاد، چفیه به گردن، خوشحال، خسته و گرسنه را، ظرف به دست در انتظار گرفتن شام همه با هم دوست بودند؛ همه یک هدف داشتند، به یک راه میرفتند و… که گلولهای در میانشان نشست و شام مرگ آفرید. تکههای بدنشان با غذا درآمیخت و…
در مدت کمتر از نیم ساعت، مجروحین بیست تخت بیمارستان را اشغال کردند. برای بعضیها خون درخواست کردند و بعضیها را هم سرپایی مداوا کردند. چند نفر هم کارشان به اتاق عمل کشید.
بازسمفونی ناله و فریادها بلند شده بود. پزشک یارها با عجله به هر طرف میدویدند تا کاری از پیش ببرند. از داروخانه به بانک خون. از بانک خون به اتاق عمل و از آنجا تا تخت رادیولوژی. پزشک ها دستور میدادند، باند میپیچیدند، دستکش به دست، بخیه میزدند، ضد عفونی میکردند و… یکی دوبار هم ملحفهای را روی چهره کشیدند و امدادگرهای مسن و خونسرد، آرام و فاتحهخوان از اورژانس خارجش کردند.
ساعتی بعد همه جا ساکت بود. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. هنوز دو سه نفر در اتاق عمل بودند و برایشان خون میبردند. هشت کیسه خون برای یک نفر مجهولالهویه، چهار کیسه دیگر برای همو… “شش کیسه آماده کنید. ”
چند دقیقه بعد آمدند آن شش کیسه را هم بردند. از تکنیسین اتاق عمل که خون ها را میبرد، وضعیت مجروح را پرسیدم. گفت: “همه جایش مجروح شده. یک جراح مغز و اعصاب روی سرش کار میکند، جراح روی شکمش و یک ارتوپد روی پایش. خوشبختانه خلوت شده و سه گروه روی این مجروح که حتی نامش هم مشخص نیست، کار میکنند. ”
سی و پنج کیسه خون برای “مهجولالهویه ” برده بودند. این بار تکنیسین اتاق عمل با دو کیسه خون برگشت و پشت سرش جراح ها خارج شدند، مأیوس، خسته و دلخور از کاری که بینتیجه مانده بود. باز شهیدی دیگر. یکی از جراحان به دیگری گفت: “خوب پیش میرفتم. فشارش به سه رسیده بود ولی باز هم امید داشتم. اگر فقط شکمس بود، درستش میکردم. حیف که نشد! ”
کاری نداشتم.رفتم ریکاوری. دکتر فروتن مشغول کار بود. سلام کردم. جواب سلامم را داد و از وضع موجودی خون پرسید. گفتیم: “بد نیست. ”
پرسید: “با انتقال خون اهواز تماس گرفتی خون بفرستند؟ ”
گفتم: “نه ”
گفت: “حتماً تماس بگیر. سعی کن یخچال ها همیشه پر باشد. ”
همینطور که با من صحبت میکرد، نبض یک مجروح را گرفت. با عجله دست دیگر مجروح را از زیر پتو بیرون کشید و باز نبض گرفت. با دستپاچگی گوشیاش را از جیب درآورد و زیر پیراهن مجروح، روی قلب گذاشت. تمام صورتش پر از دقت بود. به نقطهای خیره شده بود و گوش میکرد که شاید “تاپ تاپی ” بشنود. گوشی را از گوشش جدا کرد و با فریاد یک پزشکیار را صدا کرد. پزشکیار زود آمد. دکتر گفت: “برو دکتر بیهوشی را بگو سریع بیاید. ”
پزشک یار دوان دوان دور شد. لحظاتی بعد، مردی میانسال با سری طاس و قدی بلند آمد. با گوشیای که دور گردن انداخته بود، بلافاصله مجروح را معاینه کرد و دستور آتروپین داد. به دستور دکتر فروتن، یک جراح هم آمد. بعد از مشورت، با یک سوزن بلند، آتروپین را مستقیماً لای دندهها به قلب مجروح تزریق کردند. جراح گفت: “نبض ندارد. ”
دکتر بیهوشی گفت: “در اتاق عمل حالش خوب بود، چهل و پنج دقیقه روی او کار کردیم. ”
از دکترها فاصله گرفتیم و برگشتم بانک خون. چرا که هر سه نومیدانه مجروح را نگاه میکردند. ده دقیقه بعد دیدم که برانکاردی را دو نفر امدادگر به سوی سردخانه میبرند. جسمی زیر ملحفه پنهان بود. جسمی با معده خالی که ساعتی پیش میخواست شامش را بگیرد و در کنار دوستانش با شوخی و خنده بخورد.
روی چهار پایه، نزدیک یخچال نشسته بودم که دوست شیرازیام از داروخانه صدایم کرد و گفت: “بیا تلفن از اهواز. ”
جهرمی بود. چاق سلامتی کرد و گفت: “چهار یخدان بزرگ خون برایت فرستادم. اگر باز هم خواستی زنگ بزن. راستی موجودی خون چطوره؟ ”
گفتم: “خوبه. ”
ادامه داد: “آنتی ژن و لام هم فرستادم ”
گفتم: “فکر نکنم لازم باشد، اما دستت درد نکند. ”
گفت: “نگران نباش، لازم میشود. به ما دستور دادند که برایتان بفرستیم. این چهار یخدان را با آمبولانس فرستادم. هوا که روشن شد، هلیکوپترها محمولههای بعد را میرسانند. ”
خداحافظی کردم. دوست شیرازیام پرسید: “راستی! از کاکو خبری نشد؟ ”
گفتم: “نه. خیلی دیر کرده. دلم شور میزند. ”
گفت: “انشاءالله پیدایش میشود. به دلت بد نیار. ”
خداحافظی کردم و رفتم بیرون. زارعی در بانک خون نشسته بود و با گروهبان کرد حرف میزد. گروهبان، مرا که دید، بلند شد سلام کرد و دست داد. زارعی پرسید: “امشب خبرهایی هست؟ ”
گفتم: “نمیدانم چطور؟ ”
گفت: “گروهبان میگوید استوار گفته امشب بوی حمله میآید. ”
اظهار بی اطلاعی کردم و گفتم: “با آن که خون به اندازه کافی داریم، از مرکز خون فرستادند. ”
زارعی گفت: “پس حتماً خبرهایی هست. ”
گفتم: “شاید. ”
زارعی گفت: “من خوب استراحت کردهام، تو برو استراحت کن. باید خودمان را آماده نگه داریم.
کاری نداشتیم. فکر کردم بیرون، تماشای شب از ماندن در آنجا بهتر باشد. شاید هم توانستم کمی بخوابم. گفتم: “من میروم بخوابم. خبری شد بیدارم کن. ”
گفت: “برو، خیالت راحت باشد. ”
شب بر همه جا نشسته بود. در دوردست ها، در افق آتشبازی میکردند. تبادل آتش توپخانه و رعدوبرق مصنوعی که بارش مرگ را در پی داشت. شهادت حمید، محمود و رضا را فراموش میکردم و حالا به جدیدترین شهادت ها فکر میکردم. یا نه، جدیدترین آنها به سراغم میآمدند. همهشان جلوی چشمم بودند. نگاه های مأیوسانه دکترها را نمیتوانستم تحمل کنم. دیگر حتی هوس دیدن ستارهها را هم نداشتم. آنها هم گیرایی خود را از دست داده بودند. آسمان و شب و ستاره، آنهایی نبودند که من میشناختم.
بلوکی و شفیعی درون چادرنشسته بودند وصحبت میکردند وارد چادر که شدم، شفیعی پرسید: “خبری شده؟ ”
جواب دادم: “نه. کاری نبود، آمدم ببینم اینجا چه خبره. ”
بلوکی گفت: “خوب شد که آمدی، به کمی خواب نیاز داری. ”
شفیعی پیشنهاد کرد: “بهتر است کمی بخوابیم. آفتاب که دربیاید، معلوم نیست چه بشود. ”
ساکش را زیر سر جا به جا کرد و خوابید. بلوکی گفت: “قرار شد یک فانوس بگیریم. اینجا خیلی تاریکه. حداقل با فانوس میشود دوروبر را دید. شاید عقرب یا جانوری به سراغمان بیاید. ”
او هم جایش را مرتب کرد و خوابید. من هم روی زمین دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم. خواب خیلی زود تا پای چشمانم آمد.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 12:12:59.
|
یکپارچگی و وحدت رزمندگان اسلام در مصاحبه با سرهنگ صیاد شیرازی فرمانده نیروی زمینی |
در آستانه سوم شعبان میلاد با سعادت سرور و سالار شهیدان امام حسین(ع) خدمت برادر عزیزمان سرهنگ صیاد شیرازی رسیدیم و در رابطه با این روز مبارک با ایشان مصاحبهای داشتیم که متن آنرا ذیلا میخوانید. بسما… الرحمن الرحیم.
س: برادر محترم جناب سرهنگ صیاد شیرازی لطفاً در ابتدا ارتباط و هماهنگی سپاه و ارتش در اوائل جنگ تا فرار بنیصدر و بعد از آن یعنی از آغاز عملیاتهای مشترک سپاه و ارتش تاکنون را تشریح فرمائید.
«بسما… الرحمن الرحیم رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و جعلنی من لدنک سلطان نصیرا»
با سلام و درود به ارواح پاک شدای انقلاب اسلامی و امام امت و مردم رزمنده ایران در مقدمه سوم شعبان میلاد با سعادت امام حسین(ع) را که روز عزیز پاسدار هم هست به همه ملت رزمنده ایران بویژه همرزمان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تبریک و تهنیت عرض میکنم انشاءا… که به برکت چنین روزی روز به روز به وجهه و ارزش این نهاد انقلاب اسلامی افزوده شود و نقش خود را در پیشبرد حرکتهایی که ریشه کن کننده ضدانقلاب داخلی و خارجی است ایفا نماید. در رابطه با سوال مطروحه باید بگویم. در راه هماهنگی سپاه و ارتش در اوائل جنگ مخصوصاً قبل از فرار بنیصدر، موانع زیادی بود که پیوند بین ارتش و سپاه را امکانپذیر نمی کرد. و چون امام امت به هماهنگی رزمندگان در جبهههای نبرد عنایتی خاص داشتند. پیروان صادق خط امام از نهادهای انقلابی گرفته تا نیروهای متعهد در ارتش جمهوری اسلامی برای پیاده کردن چنین اصلی دائماً در تلاش بودند. و با تمام موانعی که در پیش رو بود مقابله میکردند در حالیکه در زمان بنیصدر خائن پیوند ارتش و سپاه بهرسمیت شناخته نمیشد. این امر بصورت نهائی ما بین نیروهای ارتش و سپاه نسبتاً بر قرار بود. که این پیوند هر چند که رسمیت نداشت ولی در تقدم یکم بود و تا آنجا که برای نیروهای متعهد ارتش میسربود خودشان را بیک صورتی مرتبط میکردند. و با برادران سپاه همکاری مینمودند پس از عزل بنیصدر خائن ما دیدیم که این پیوند بطور علنی و یکپارچه آشکار گردید. که ثمره بسیار چشمگیر آنرا از عملیات پر برکت «ثامن الائمه» شکستن حصرآبادان دیدیم و این جرقه بسیار بسیار مقدسی بود که در امر جنگ زده شد. و تبدیل به نوری شد که بهدبنالش نبردهای طریق القدس و فتحالمبین و مطلع الفجر و محمد رسول ا… (ص) فتحالمبین و بیت المقدس و رمضان و نبردهای عملیاتهای کوچکی نظیر مسلم بن عقیل و محرم را داشتیم که بعد به مجموعه نبردهای و الفجر رسیدیم. که منشأ این حرکتها از همان جرقهای بود که در عملیات ثامنالائمه زده شد و بدینوسیله خداوند این توفیق را به ما داد که ببینیم در اثر این پیوند مقدس چه پیروزیهایی نصیبمان میشود.
س: به نظر شما حضور نیروهای سپاهی همراه با دیگر رزمندگان در جبهههای جنگ چه نقشی در کسب پیروزیهای ارتش اسلام داشته است.
ج: اکنون ما یکپارچگی و وحدت رزمندگان اسلام را به عنوان اصل مهم نبردمان میشناسیم. وجود هر یک از گروههای رزمنده در میدان جنگ نقش حیاتی دارد. یعنی دیگر الان برای هیچ رزمندهای چه ارتشی چه سپاهی و چه بسیجی اصلاً این فکر نمیگنجد که یک قشر به تنهائی بتواند این مسئولیت سنگین نبرد را بردوش بگیرد. این اقشار ترکیب مقدسی هستند که یکدیگر را کامل میکنند و بواسطه این ترکیب است که ما حضور امدادهای غیبی خداوند را میبینیم. یعنی یک لیاقت ارزندهای به رزمندگان اسلام در هنگامیکه کنار یکدیگر هستند داده میشود. و اگر بخواهیم در مورد برادران سپاه و حضور آنها در میدانهای جنگ این مسئله را عنوان بکنیم آن نیز بهمین ترتیب است حضور این برادران نقش بسیار مهمی را در میدانهای جنگ دارد و ما با خاطراتی که از همرزمی با برادران سپاهی در میدان جنگ داریم در پیشگاه خدا شکرگزاری میکنیم. از داشتن این برادران در کنار خودمان، برای نبرد با دشمنانمان، البته در اینجا نباید نادیده گرفت که دشمن در کمین است چه ضدانقلاب داخلی چه بوقهای استکباری در سراسر جهان به این نتیجه رسیدهاند که این ترکیب مقدسی که امروز در مقابله با دشمنان اسلام موفق و پیروز بوده تا چه نقش خود را ایفا کرده و مخصوصاً بین ارتش و سپاه پیوندی که هست چه نقش اساسی دارد، برای پیروزیها. از این نظر ما میبینیم که دائماً در کمین هستند و توطئه میکنند و بطریقی میخواهند شکاف ایجاد نمایند بین سپاه و ارتش که الحمدالله ما امروز در مسیری روشن حرکت میکنیم که این مسیر بسیار تابناک و نورانی است. تکلیف و امر را از امام عزیزمان میگیریم که نقش فرماندهی کل قوا را هم بر عهده دارند بنابراین برای پیروان صادقی چون سپاه و ارتش هیچ زمان این توطئهها موثر نخواهد بود. انشاءالله که خداوند بزرگ سایه این امام بزرگ را بر سر ما نگهدارد که ما دائماً با حضور ایشان و داشتن رهنمودهای روشن ایشان بهتر بتوانیم این برادری را بین خودمان نگهداریم که کوچکترین فرصتی را به دشمنانمان ندهیم که آنها بخواهند سوء استفاده کنند و در جدائی و شکاف بین ما موفقیتی بدست آورند.
س: جناب سرهنگ شیرازی شما بهعنوان یک فرمانده نظامی رشد و توانائی رزمی سپاه را از بدو تشکیل تاکنون چگونه میبینید.
ج: رشد و توانائی سپاه که من از بدو تشکیل آن سعادت داشتم در کنار برادران باشم و کاملاً در جریان کارهایشان باشم بهعنوان یک نمونه باید در تاریخ ثبت شود. ما کمتر نهادی و سازمانی داریم که با اینهمه وظایف و مسئولیتهائی که بدوش خودش از صمیم قلب پذیرفته اینقدر رشد بکند. هیچوقت بیاد نداریم که سپاه فرصت اینرا داشته باشد تا در عقب جبهه یا در یک فضای کاملاً امن و امان بخواهد بخودش بپردازد و آن آمادگی لازم را برای انجام ماموریتهایش کسب کند. در صورتیکه دیدیم همه این آموزشها و تمرینهائیکه کاربرد داشتهاند را در حین انجام وظیفه فرا گرفتهاند. و رشد و گسترش سپاه امروز میتواند نمونه بارزی باشد برای تمام سازمانها و نهادها که از آن الهام بگیرند. که اینگونه متحرک باشد در راه انقلاب تا رضای خداوند را فراهم بکنند.
و ما برای اینکه بتوانیم آن تقدس حرکت خودما را درک کنیم باید شکر نعمتها را بجا آوریم، یاد خدا باشیم و بدانیم که رسیدن به هدف بدون توکل به او و کمک او امکانپذیر نیست آنهائیکه دست اندرکار توطئه هستند برای ایجاد شکاف و جدائی بین ارتش و سپاه یا کلاً رزمندگان اسلام، نمیفهمند که ممکن است که بین تک تک رزمندگان اسلام از هر ارگانی که ما داریم تفاوتهایی در کیفیتهای رزمیشان باشد. ولی اساتید ما بر ما آموختهاند وقتی در یک مجموعهای کار میکنیم و در یک مجموعهای حرکت میکنیم که همه دارای یک هدف هستیم همه بهطرف خدا میرویم. و استراتژی نبرد ما امروز، استراتژیی است که آن حکم الهی را بر صحنه زندگیمان حاکم گرداند در اینجا تفاوت را نباید با اختلاف اشتباه کنیم بین رزمندگان اسلام در کیفیت رزمیشان تفاوت هست بطور مثال برادران سپاهی ما با آن روح اعتقادی و انگیزه قویشان که جوشان و خروشان از متن انقلاب بپا خاستهاند، در این وجه قابل مقایسه با برادران ارتشی خودشان نیستند که آنها سالهای سال را در استضعاف عقیده در زمان طاغوت بسر بردهاند و امروز آزاد شده مستقل شده سعادت یافتهاند و خود را در آغوش اسلام پیدا میکنند. ما وقتی اینها را در کنار هم قرار میدهیم تفاوت ظاهری در اعتقاد آنها میبینیم. همانطور یک در مسئله نظامی میبینیم که برادر ارتشی فرصت اینرا داشته تخصصهای مختلف و متنوعی را فرا بگیرد با امکانات رزمیای آشنائی بیشتری داشته باشد و یک سازماندهی و انسجام طویلالمدتی را گذرانده باشد. ولی خداوند همانطوریکه انگشتان یکدست را با حکمتی که دارد یک اندازه نیافریده رزمندگان اسلام را با این تفاوتها در کنار هم به تکامل میرساند. بنابراین نکته همینجا است که تفاوت مایه تکامل است نه مایه اختلاف. اختلاف را دشمن ایجاد میکند اختلاف را شیطان میخواهد ایجاد کند و ما با وقوف و آگاهی به این مسئله و یاری جستن از خدا مطمئنیم که روز بروز در کنار هم خودمان را کاملتر میبینیم و کاملترهم میشویم و حتی بیاری خداوند وقتی که ما به پیروزی نهائی برسیم روزی برسد که بهشکرانه این پیروزی در کربلای حسین نماز بگذاریم مطمئناً صف ما چهره جدیدی پیدا میکند چرا که در کنار خودش رزمندگان اسلام از ملیتهای دیگر را دارد.
خدا را شکر میکنیم که در کنار ما ارتشیان امروز رزمندگان پاسدار حضور دارند و از خداوند میخواهیم این برادران عزیز را با آن روح عظیم و استقامت و چهره نمونهای که بهعنوان یک سرباز اسلام دارند برای ما حفظ کند.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی- ۱۵/۲/۱۳۶۳
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:25:22.
|
دردهاى شیرین عاشقی |
گفتگو با جانباز ۷۰ درصد على میرزایی خودتان را معرفى کنید و بفرمایید جانباز چند درصد هستید؟ على میرزایى هستم، ۳۸ سال دارم. در سن ۱۶ سالگى به مقام جانبازى نایل آمدم و در حال حاضر جانباز ۷۰درصد مىباشم. از انگیزهتان براى حضور در جبهه بگویید. مملکت مورد هجوم افراد بیگانه و دولتهاى غربى بخصوص آمریکا که دشمن قسمخورده ماست قرار گرفته بود و ما بر خود واجب مىدانستیم که از مملکت خودمان دفاع کنیم. موقع رفتن به جبهه چند ساله بودید و از چه طریقى اقدام کردید؟
شانزده ساله بودم و از طریق بسیج ثبت نام کردم و مدت ۳۵ روز در مرکز آموزش ۰۵ کرمان دوره آموزشى را گذراندم و به جبهه اعزام شدم.
خانوادهتان مخالفت نکردند، با توجه به اینکه شما سن کمى داشتید؟
خانواده من دید وسیعى نسبت به مسئله جنگ داشتند و بر خود وظیفه مىدانستند. اما موقعى که من مىخواستم به جبهه بروم مادرم گفت: تو براى رفتن به جبهه خیلى کوچک هستی.
چه مدت در جبهه خدمت کردید و از نحوه جانبازىتان برایمان بگویید.
اولین بار که من به جبهه رفتم ۱۶ سال داشتم و مدت شش ماه و بیست روز در جبهه بودم. در اعزام دوم روزهاى آخر ماموریت (تاریخ ۶۰/۱۲/۱۴) به همراه چند تن از رزمندگان در منطقه عمومى کرخه محور شهید مجید سهرابى براى تهیه مهمات به طرف زاغه مهمات مىرفتیم که در راه بازگشت، نرسیده به خاکریز دوم مورد اصابت خمپارههاى دشمن قرار گرفتم و از ناحیه پا آسیب دیدم که منجر به قطع هر دو پایم گردید.
در چه عملیاتهایى شرکت کردید؟
در عملیات طریقالقدس (آزادسازى بستان) که در آذر سال ۱۳۶۰ انجام گرفت.
از حال و هواى جبهه برایمان بگویید.
حال و هواى جبهه بسیار معنوى بود و رزمندگان عاشقانه اوقات بیکارىشان را با خواندن دعاى توسل، دعاى کمیل و ادعیه مختلف مىگذراندند. در نیمههاى شب هرکسى جاى خلوتى پیدا مىکرد و نماز شب مىخواند و با خداى خود راز و نیاز مىکرد و در مجموع افرادى که در اطراف ما بودند از معنویتى خاص برخوردار بودند.
دیگر چه کارهایى انجام مىدادید؟
خاطراتمان را مىنوشتیم. اتفاقاتى را که برایمان پیش مىآمد به صورت خاطره مىنوشتیم و با نامه براى خانوادههایمان ارسال مىکردیم.
یک خاطره شیرین!
یک روز به اتفاق رزمندگان وارد محور عملیاتى کرخه شده بودیم. شب اول که پست من تمام شد، موقع برگشتن به پشت خط در بین راه خسته شدم، بارندگى شده بود و پوتینهایم کاملا در گل فرو مىرفت و هوا هم بسیار تاریک بود. براى رفع خستگى روى یک برآمدگى نشستم که به نظرم خیلى نرم مىآمد بعد که دقت کردم متوجه شدم که روى شکم یک جنازه عراقى نشستهام.
یک خاطره تلخ!
یکى از همرزمانم آرپىجىزن بود. در یک پاتک از سوى عراق، ایشان دو تا آرپىجى به طرف دشمن پرتاب کرد و مىخواست آرپىجى سوم را پرتاب کند که از طرف دشمن مورد هدف قرار گرفت و گلوله به قلبش اصابت کرد. وقتى بالاى سرش رفتم در آخرین لحظات یاحسین گفت و آخرین زمزمهاش کلمه مقدس مادر بود و به شهادت رسید.
از شهدا برایمان تعریف کنید.
شهیدان را شهیدان مىشناسند. واقعا شهدا حالات و رفتار عجیبى داشتند و واقعا برگزیده خدا بودند و قبل از شهادت حالات خاصى داشتند. یادم مىآید که عزیز کشاورزى از بچههاى زرند بود که نیمهشب بلند مىشد و پوتین بچهها را جفت مىکرد تا رزمندگان وقتشان را کمتر براى پیدا کردن کفشهایشان صرف کنند.
در حال حاضر مشکل اصلى شما چیست؟
من با پاى مصنوعى رفت و آمد مىکنم و از نظر حرکتى مشکلى ندارم. ۲۲ سال است که از پاى مصنوعى استفاده مىکنم و در منزل هم پاى مصنوعى را در مىآورم و از ویلچر استفاده مىکنم، اما تنها تقاضایى که از بنیاد دارم این است که سقف مبلغ جانبازان ۷۰درصد را بردارند.
در حال حاضر تهاجم فرهنگى در جامعه ریشهدار شده است. اگر شما یکى از مسئولین فرهنگى کشور باشید چه اقدامى جهت مقابله با این تهاجم انجام مىدهید؟
براى مبارزه با تهاجم فرهنگى سرمایهگذارى شده است اما سرمایهگذارى تنها کافى نیست و اصلاح را باید اول از خانواده شروع کنیم و بعد اجتماع. مسئولین کشور باید بودجههایى را براى این امر مهم اختصاص دهند.
شما بهعنوان یکى از جوانان دوران جنگ چه توصیهاى به جوانان امروز دارید؟
جوانان زمان جنگ و جبهه درک بالایى از مسائل اطرافشان داشتند و با اقتدار وایمانى که در وجودشان بود به جبهه مىرفتند تا از مملکت و ناموس خود دفاع کنند. جوانان امروز باید بدانند که این دنیا، دنیاى فانى و تمامشدنى است و چیزى که باقى مىماند خوبى است. من از همه جوانان مىخواهم که در راستاى فرهنگ جبهه بیشتر تحقیق کنند و راه امام و شهدا را ادامه دهند و در کارها تنها به ائمه(ع) متوسل شوند.
یک دعا!
اللهم عجل لولیک الفرج.
صحبت آخر…
آرزومندم که این انقلاب به انقلاب جهانى حضرت مهدی(عج) برسد و نابودى استکبار منجمله آمریکا را از آقا امام زمان مىخواهم و انشاءالله این دنیاى پر از ظلم و جور با آمدن آقا امام زمان(عج) پر از عدل و داد شود.
از همسر این جانباز عزیز مىخواهم که خودشان را معرفى کنند و بفرمایند چند سال است که با ایشان ازدواج کردهاند و ثمره این ازدواج چند فرزند است؟
فاطمه یوسفالهى هستم و در سال ۶۵ با ایشان ازدواج کردم و ثمره این ازدواج چهار فرزند، سه دختر و یک پسر مىباشد که دختر اولم امسال در دانشگاه قبول شده است و بقیه محصل هستند.
چه شد که با یک جانباز ازدواج کردید؟
برادر شهیدم با ایشان دوست بودند و با توجه به شناختى که او از ایشان داشت به بنده پیشنهاد ازدواج دادند و با اینکه جانباز ۷۰ درصد بودند با افتخار جواب مثبت دادم.
از مشکلات بگویید.
البته مشکلات زیاد است اما با توکل به خدا و عشق به ائمه(ع) سعى مىکنیم تحمل کنیم.
پیام شما به همسران جانبازان چیست؟
همه همسران جانبازان عزیز باید بدانند با کسانى ازدواج کردهاند که براى احیاى دین و امر به معروف و نهى از منکر به جبهه رفتند تا از نوامیس مردم دفاع کنند، بنابراین نباید در حق آنها کوتاهى شود.
تهیه و تنظیم: معاونت ارتباطات فرهنگى سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان کرمان
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:30:44.
|
گفت وگو با سید مدهت الحسینى هنرمند عراقى که بعد از اسارت درایران ماند(بخش اول) |
من آزاده عراقى ام! آزاده اى است از جنس مردانى چون «حر» و خود اسارتش را اوج آزادى مى داند و تولدى دیگر. در سخن گفتن با اوست که در مى یابى چقدر برخى مردان جنگ از اصل خود دور افتاده اند، چقدر ارزش هاى پرشکوه دوران دفاع مقدس مهجور مانده و به آن بى مهرى هاى فراوان شده است. ستوان دوم وظیفه سید مدهت الحسینى که در عملیات بدر به اسارت نیروهاى ایرانى در آمده متولد ۱۳۳۴ هجرى شمسى دربغداد است و در سال ۶۳ در شرق دجله به اسارتى درآمده که به قول خودش راه آزادگى و خط پررنگ حق و باطل را به او نشان داده و باعث شده تا گویى دوباره از نو متولد شود ومرزها و خطوط فرضى و زبان وقومیت را کنار نهاد و به اسلام ناب وفادار ماند. وقتى هنگام نماز همراه با حاج ناصر قره باغى آزاده و جانباز و حاج حمید سى ستار همراه سید مدهت که از رزمندگان پرسابقه ماست جرات نمى کنیم جز مدهت را براى امامت نماز انتخاب کنیم این مساله که چقدر جامعه از ارزش هاى دفاع مقدس دور مانده بیشتر توى چشم مى زند. او در ایران ازدواج کرده و یکى از فرزندانش حافظ قرآن است و با تواضع جلوى ما مى ایستد و ما به امامت او نماز مغرب را مى خوانیم. آنچه در پى مى آید گفت وگوى ما با این آزاده عراقى است.
وضعیت عمومى و ذهنیت اغلب مردم عراق هنگام جنگ با ایران چگونه بود؟
صدام با تبلیغات گسترده رسانه اى به مردم القا کرده بود که ایران متجاوز است در حالى که رژیم بعث عراق در ابتدا وارد خاک ایران شده بود. در سیستم استبدادى صدام کسى جرات مخالفت و بیان حقیقت را نداشت. رژیم به سرعت مخالفان را اعدام مى کرد و مردم مى ترسیدند که بعثى ها خانواده شان را مورد آزار و اذیت قرار دهند. بعد از قیام مردم شیعه عراق، خود صدام در تلویزیون اعلام کرد که به فشار آمریکا وارد جنگ با ایران شده است و به متجاوز بودن خود اعتراف کرد.
چه شد که براى جنگ با ایران به جبهه آمدى؟
در ابتداى جنگ من دوران آموزش سربازى را در عراق مى گذراندم و بعد از شش ماه به زور ما را به جنگ فرستادند اما در پشت جبهه کار کنیم.
درجه شما چه بود؟
ستوان دوم وظیفه. چون در ترابرى خدمت مى کردم همیشه حداقل ۲۰ کیلومتر عقب تر از خط مقدم بودم. اما خوشبختانه در عملیات بدر، مسؤول ترابرى، ما را در نزدیکى رود دجله مستقر کرد. من مرخصى بودم، شب ساعت ۱۰ در تاریکى از روى پل مهندسى عبور کردم و به محل استقرار نیروهاى ترابرى آمدم. دو ساعتى از شروع عملیات بدر توسط ایرانى ها مى گذشت.
پس در عملیات بدر اسیر شدید؟
در این عملیات از دست رژیم بعث آزاد شدم. اول صبح تانک هاى ایرانى از آن طرف دجله به سمت ما شلیک مى کردند. ساعت ۷ صبح همرزمانم خود را تسلیم کردند و من تنها ماندم. نمى دانستم چه کار باید بکنم. تا شب صبر کردم. هنوزترس داشتم. در تاریکى شب صدایى از بیرون سنگر شنیدم و متوجه شدم افرادى در اطراف سنگر هستند. یک پسر جوان بسیجى و یک پیرمرد ،۴۰ ۵۰ ساله بودند وقتى بیرون آمدم یکى از آنها با اینکه ترسیده بود اسلحه اش را به سمت من گرفت. در همین لحظات یک پاسدار با لباس سبز که ما به آنها حرس الخمینى مى گفتیم آمد و سراسلحه او را پایین آورد و با محبت مرا در آغوش گرفت. آن لحظه تمام ذهنیتم درمورد ایرانى ها و تبلیغات صدام به کلى متزلزل شد. حدود ساعت ۱۲ شب بقیه رزمندگان ایرانى با گفتن الله اکبر، الله اکبر به سمت ما آمدند. من خیلى تعجب کردم، چون در رژیم صدام به ما گفته بودند ایرانى ها کافرند، اگر آنها وارد عراق شوند به ناموس شما تجاوز مى کنند ولى اینها الله اکبر مى گویند. وقتى ایرانى ها الله اکبر گفتند دریچه اى روبه حقیقت در مقابل چشمانم باز شد.
در میانه راه یک بالگرد عراقى به سمت ما آمد و بالاى سر ما پرواز کرد و قاعدتا از روى لباس مشخص بود که من یک افسر عراقى هستم. یک بسیجى گفت بیا در سنگر پناه بگیر. خودش هم آمد کنار من نشست. بعد بالگرد شروع به شلیک موشک به سمت ما کرد. یعنى مى خواست من بمیرم ولى اسیر نشوم.
در همان قریه جوابر بود که من عطوفت رزمندگان اسلام را دیدم و جبهه حق را از باطل تشخیص دادم.
ما را به پادگانى در اهواز بردند و مدتى در آنجا بودیم. من فکر مى کردم در اهواز حتما براى تخلیه اطلاعات به سراغمان مى آیند ولى هیچ کس براى بازجویى نیامد. من یکبار درخانقین دیده بودم که استخبارات عراق براى تخلیه اطلاعات یک ایرانى، با او چه کارکردند. من از فاصله ۵۰ مترى با چشمان خودم دید که چطور آن ایرانى را مى زدند و او خون بالا مى آورد اما در اهواز اصلا کسى براى بازجویى نیامد و فقط از ما اسم مان را پرسیدند من حدود شش ماه به همراه ۵۰ افسر وظیفه عراقى دیگر در اهواز بودم بعد ما را به پادگان تختى تهران منتقل کردند.
من به نقاشى علاقه بسیارى داشتم ولى اصلا استعداد خود را در این زمینه نیازموده و فقط در مدرسه کلاس سوم راهنمایى یک نقاشى کشیده بودم. ساعت هاى بیکارى خود را در پادگان تختى با درخواست قلم و کاغذ به نقاشى مى گذراندم. نخستین کار جدى که کردم طبق آیات قرآن یک جهنم و یک بهشت کشیدم که با رنگ آمیزى و صرف وقت کار قشنگى از آب درآمد. مسؤول فرهنگى پادگان نقاشى را از من گرفت و در تابلوى اعلانات نصب کرد. همه اسرا دور تابلو جمع شدند و این کار نظرشان را خیلى جلب کرد. کار ساده اى بود و من نشان داده بودم که اعمال نیک و بد در ترازوى قیامت چگونه انسان ها را به بهشت و جهنم سوق مى دهد. تابلو بر اسرا تاثیر بسیارى گذاشت و من تشویق شدم که کار بیشترى کنم. اسیر شده بودم و به جاى اینکه رنج و محنت بکشم تازه استعدادم کشف شده بود و مثلا دشمن من وکشورم بیشترین یارى را به من مى رساند تا تمام استعدادهایم شکوفا شود. واقعا در این که کدام طرف حق و کدام طرف باطل است کاملا اطمینان یافته بودم گویى از خوابى برخواسته و زندگى دوباره اى را آغاز کرده بودم. طبق آیات قرآن یک کبوتر کشیدم که روى آتش پرواز مى کرد و سعى کردم در آثار دیگرم که روى کاغذهاى A4 مى کشیدم معانى قرآنى رابه شکل۳ بعدى به بیننده انتقال دهم. مسؤولان اردوگاه پیشنهاد دادند که یک نمایشگاه برپا کنم تا عده اى از مسؤولان از جمله حاج محمد نظران رئیس کمیته اسرا به دیدن آن بیایند. هفتاد تابلو در اندازه A4 کشیدم بعضى از آنها خیلى خوب از کار درآمدند. روز افتتاح نمایشگاه عده اى از مسؤولان به دیدن نمایشگاه آمدند من تا آن زمان حاج محمد نظران را ندیده ولى از مهربانى و اخلاق جذابش بسیار شنیده بودم. گروهى که داخل شدند را از نظر گذراندم. شخصى با محاسن و موى سپید نظرم را جلب کرد و حس کردم حتما او مسؤول آنهاست. پس از دیدن تابلوها پرسید نقاش این تابلوها کیست؟ یکى از افراد به من اشاره کرد. حاج محمد آمد کنار من و گفت: من نظران هستم، مى خواستم اجازه بگیرم اگر لطف کنید و راضى باشید یکى از این تابلوها را به یادگار از شما بگیرم. اشک در چشمانم حلقه زد و بغض راه گلویم را فشرد. بالاترین مسؤول اجرایى امور اسراى کشورى که من در آن اسیر بودم با تواضعى تمام از من درخواست مى کرد تا یکى از تابلوهایم را به او هدیه دهم. از من اسیر اجازه مى خواست واقعا متاثر شدم و با افتخار یکى از آثارم را به ایشان هدیه دادم. بسیار مودب و با احترام بود و رفتارش نشان از ایمان بالاى او مى داد تازه دریافتم چرا به او پدر اسرا مى گویند.
نقاشى را ادامه دادید؟
بله وحتى بعدا شروع کردم به آموزش دادن آن به دیگران. دو کلاس داشتم که در مجموع ۱۸۰ اسیر در آن به یادگیرى نقاشى مشغول بودند. فضاى پادگان بسیار سالم بود همه توبه کردیم و روزه هاى سال هاى گذشته را که نمى گرفتیم، گرفتیم. نماز را مرتب مى خواندیم بسیارى نمازشب مى خواندند. افرادى که در رژیم بعث نماز نمى خواندند نماز خوان شدند و به جرات مى توانم بگویم بسیارى از عراقى ها در اسارت هدایت شدند و راه درست را پیدا کردند.
چقدر در پادگان تختى بودید؟ آیا دوباره حاج محمد نظران را دیدید؟
چهار سال و نیم در پادگان تختى بودم. شهید نظران یک بار دیگر که ۲۵ پوستر جدید کشیده بودم به اتاقم آمد و آثارم را دید، کم کم از فروش این تابلوهاى نقاشى و پوسترها کلى پول درآوردم. یک روز به رزمنده اى که به مشهد مى رفت پول دادم و گفتم یک جا نماز از مشهد برایم به عنوان تبرک بیار. یک روز هم در ماه رمضان حضرت امام خمینى (ره) را در خواب دیدم. من نقاشى مى کشیدم و ایشان مرا نگاه مى کردند. حاج محمد پوسترها را به کمیسیون اسرا برد و براى آنها اهمیت زیادى قائل بود و نقش برجسته اى در شکوفایى استعداد من داشت. تشویق هاى ایشان دردیدارهاى بعد بسیار در آینده من تاثیر گذاشت.
هنگام تبادل اسرا چه مى کردید؟
من قبل ازتبادل، یعنى سال ۱۳۶۶ درخواست پناهندگى را از ایران کردم.
وضعیت خانوادگیتان چطور بود؟ متاهل بودید؟
نه من مجرد بودم و خانواده ام در عراق بودند.
چه سالى بادرخواست شما موافقت شد؟
سال ۱۳۶۸ بالاخره موافقت کردند و من به آرزویم رسیدم.
چرا دو سال طول کشید؟
چون من در نوبت بودم وخیلى ها پیش از من درخواست پناهندگى داده بودند.
درخواست ها زیاد بود؟
بله، خیلى زیاد بود، به خصوص در عملیات هاى آخر، اکثرا افراد تحصیل کرده، دکترها و روشنفکران که قبل از ما اسیر شده بودند به حقانیت نیروها وانقلاب ایران پى برده و هسته اصلى سپاه بدر را شکل داده بودند. سال ۶۳ که من اسیر شدم تازه این نهضت در پادگان هاى اسرا آغاز شده بود و آنها به حقیقت دست یافته وپادگان هاى اسرا به میدان نبرد با نفس و خودسازى تبدیل شده و بسیارى دین و ایمان دوباره یافته و روز به روز این موج در میان اسرا بیشتر مى شد و همه سعى مى کردند از دیگرى سبقت بگیرند و مصداق السابقون السابقون باشند. تفسیرقرآن، نماز و حضور در جبهه برایشان یک تکلیف شرعى شد و ما اعتقاد داشتیم فقط با نثار خونمان در راه اسلام، گناهانمان پاک مى شود.
ازاسرا کسى هم به جبهه رفت؟
بله حدود ۱۲ هزار نفر از عراقى ها به سپاه بدر رفتند و در خط مقدم جبهه ها به رزمندگان ایرانى یارى مى رساندند و فعالیت بسیار زیادى داشتند و خیلى ها هم شهید شدند و این روند حتى تا عملیات مرصاد هم ادامه داشت و آنها بسیار مقاومت کردند و این از عقیده و ایمان مجدد و محکم آنها نشات مى گرفت.
شما چطور، به جبهه نرفتید؟
دلم مى خواست، مخصوصاً وقتى که دوستانم به جبهه رفتند ولى شهید نظران آمد و به من گفت که اگر مى خواهى تکلیف شرعى خود را ادا کنى در جبهه فرهنگى و در پادگان به تو بیشتر نیاز داریم، این بود که ماندم و به کار تصویر سازى و آموزش ادامه دادم.
منبع: روزنامه جوان
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:31:47.
|
گفت وگو با سید مدهت الحسینى، هنرمند عراقى که بعد از اسارت درایران ماند (بخش پایانى) |
اسارت شیرین در بخش اول صحبت هاى ستوان دوم وظیفه سید مدهت الحسینى متولد ۱۳۴۴ هجرى شمسى که در سال ۶۳ در شرق دجله به اسارت نیرو هاى ایرانى درآمد را ملاحظه کردید. اینک بخش دوم و پایانى این گفت وگو را مى خوانید.چه عوامل دیگرى روى شما و اسراى دیگر تاثیر داشت؟
شعارهایى که در پادگان روى دیوار نوشته بودند مثل این جمله از امام خمینى (ره) اسرار مهمانان جمهورى اسلامى هستند» و تمام رفتارهاى اعضاى کمیسیون و ایرانى ها. مهر و محبت و ایمان اخلاص آنها باعث شد روند توبه کردن و گسترش توابین بسیار بالا گیرد. ما با این مسائل زندگى و آن را از نزدیک لمس مى کردیم. به نماز جمعه مى رفتیم و از نزدیک با چشم خودمان مى دیدیم که در ایران، اسلام واقعى جریان دارد و این تحول اساسى در زندگى و تفکرات من و بسیارى از عراقى ها به وجود آورد. آن سال ها، دوران طلایى عمر من بود، دورانى که در زندان و پادگان به عنوان اسیر بودم. در رژیم صدام شاید به سمت کسب دنیا حرکت مى کردیم ولى حتما خسرت الاخره مى شدیم ولى در پادگان دین ما زنده شد و آخرت را یافتیم. من آزاد شدم، اسیر نبودم. در ایران در حالى کهف شکل اسیر داشتم ولى به سوى هدایت و آزادى حرکت مى کردم.
وقتى در سال ۶۸ آزاد شدم در پادگان به عنوان نماینده کمیته فرهنگى، طرح مدارس، طرح آموزش قرآن و امور بسیارى را اجرا مى کردیم و این وقت من را بسیار مى گرفت. چهار ماه پس از آزادى در پادگان تختى ماندم و بعد به پادگان کهریزک رفتم. آن جا حدود ۶۰۰۰ عراقى اسیر بودند و من و یکى دیگر از توابین تدریس و آموزش آنها را برعهده گرفتیم.
تا هنگام تبادل اسرا چه مى کردید
من کمک مى کردم تا اسرا به تصور صحیحى از جبهه حق و حقیقت برسند. اول گفتیم هر کس که اینجاست باید بداند که اینجا همه نماز مى خوانند و باید تکلیف شرعى خود را به نحو احسن بشناسند و به آن عمل کنند. پس از آزادى اسرا گروهى به عراق رفتند و در رژیم صدام شروع به گفتن حقایق کردند و باعث قیام مردم شدند، خیلى از آنها به شهادت رسیدند. مثلا یکى از اسرا که به عراق بازگشت به دلیل حمایت از امام خمینى(ره) جلوى پدر ومادرش توسط بعثى ها اعدام شد تقریبا اکثرا اسرا متحول شده بودند، یک سرى وارد سپاه بدر شدند و آنها که بازگشتند شروع به روشنگرى در مورد رژیم صدام کردند.
آنها روى دیوارها در خیابان هاى عراق شعار مى نوشتند و مردم را بیدار مى کردند.
کى براى دیدار با خانواده هایتان به عراق بازگشتید؟
بعد از ۱۹ سال و سقوط رژیم صدام به دیدار خانواده رفتم. تمام اعضاى خانواده بزرگ شده و بسیار تغییر کرده بودند. بزرگترها پیر شده بودند، دیدار زیبایى بود.
چقدر در عراق ماندید؟
سه هفته و بعد دوباره به ایران برگشتم.
باز هم به عراق رفتید؟
بله دومرتبه دیگر هم رفتم.
در ایران ازدواج کردید؟
بله، بعد از آزادى در ایران با یکى از زنانى که از عراق به ایران پناهنده شده بود، ازدواج کردم و حالا داراى ۳ فرزند هستم. یکى از آنها حافظ قرآن است. بقیه هم خوب درس مى خوانند و افتخار مى کنند که در ایرانند.
از خاطرات خود با شهید نظران بگویید؟
با شهید نظران خاطرات بسیارى دارم. یادم هست وقتى انتفاضه اول در عراق شروع شد برادرم درمیان نظامیان جدید به ایران پناهنده شد و آنها تحویل کمیسیون اسرا شدند. سرپرست ما هم با گروهى که مسؤولیت دریافت آنها را داشتند بود. شهید نظران اسم برادرم را دید و به او گفت که آیا این با مدهت نسبتى ندارد؟ او خودش سریع دنبال من آمد و گفت مژده بده. من قبلا خواب برادرم را دیده بودم. در ماه رمضان خواب هاى صادقه زیاد مى دیدم. دیدم برادرم با دو تا چوب در حالت بدى به سر مى برد و دلم گرفت که چرا او اینقدر مغموم و ناراحت است.
یک ماهى از این مساله گذشت ومن شوق دیدار برادرم را داشتم، یک روز شهید نظران به نمایشگاه آمد، اعضاى کمیسیون هم همراهش بودند. شهید به من اشاره کرد، رفتم کنارش گفت خبردارى که برادرت اینجاست؟ گفتم بله ولى هنوز او را ندیده ام، این را که شنید خیلى ناراحت شد و به سرپرست ما گفت که او را نبردى هنوز برادرش را ببیند؟ و با همان عصبانیت ادامه داد: این ها برادرند، مى دانى برادر یعنى چه؟ خیلى خجالت کشیدم که ایشان جلوى اعضاى کمیسیون اینطور از من دفاع کرد، مگر من کى هستم، یکى از کوچکترین اعضاى تشکیلات اما او انسانى کامل بود و به همه اهمیت مى داد، سرپرست گفت: فردا او را به ملاقات مى فرستم.
فردا او را دیدید؟
بله از صبح تا شب با هم نشستیم و خیلى حرف زدیم. سال ها بود که همدیگر را ندیده بودیم یک ماه که گذشت مشکلاتى براى او پیش آمد. شهید نظران پیشنهاد داد که او بماند و ما کارهاى پناهندگى او را انجام دهیم ولى برادرم قبول نکرد و شهید نظران گفت او را با هواپیما مى فرستیم. برادرم به فکر مادرم بود که بیمارى شدیدى داشت و به برادرم وابستگى خاصى نشان مى داد. ما همه به تصمیم او احترام گذاشتیم وقتى رفت نمى دانم چه کسى به عراقى ها گزارش داد که این با برادرش در پادگان پرندک رباط کریم دیدار کرده است براى او مشکلات بسیارى به وجود آمد. بعد از برگشت ازدواج هم کرده بود و تا پرونده اش کامل شد به سراغش مى آیند و از او مى پرسند تو در ایران با کسى ملاقات کردى؟ مى گوید: نه بلافاصله او را دستگیر کرده و به زندان مى برند. دو هفته زیر شکنجه سکوت مى کند یکى از اقوام مادرم با پارتى او را آزاد مى کند و بلافاصله برادرم به اردن رفت و از آنجا به مالزى و الان در آن کشور اسلامى استخدام شده است. آن کسى هم که او را یارى داد، اعدام شد.
از کار هاى هنرى که تا کنون انجام داده اید، بگویید
یک مدت معلم بودم بعد در یک نمایشگاه دائمى کار کردم کسى از من خواست تا ۱۷ تابلو با موضوع متفاوت اسراى عراقى و ایرانى برایش ترسیم کنم و بعد ساخت ماکت، پوستر، مجسمه و نقاشى برجسته ها و تندیس هاى موزه انقلاب اسلامى و موزه دفاع مقدس به من سفارش داده شد و من براى موزه دفاع مقدس شروع به کار کردم و اکنون ماکت عملیات بیت المقدس در حد آماده سازى است و بسیار زیبا و تاثیرگذار از آب درآمده و ما آن را پروژه اى درسطح ملى مى بینیم و از همه هنرمندان دیگر هم مى خواهیم بیایند و براى موزه دفاع مقدس فعالیت کنند.
بازدیدکنندگان از نمایشگاه و موزه چه کسانى هستند؟
آدم هاى برجسته سیاسى، فرهنگى و هنرى، هنوز براى عموم آماده نیست.
چند وقت روى این پروژه کار مى کنید؟
حدود چهار سال و نیم.
چقدر طول مى کشد تا به مرحله نهایى برسد؟
طرح هنوز درمرحله تصویب است. وقتى کاملا تصویب شود تازه گروه هاى مختلف با فرهنگ و دید ملى باید وارد شوند تا کارى گسترده و بزرگ انجام شود.
از اینکه یک عراقى که روزى دشمن ایران بود،الان به عنوان مروج فرهنگ دشمنش مى کوشد، چه حسى دارید؟
در زمان پیامبر(ص) ملیت تعیین کننده خوب و بد بودن فرد نبود، اکنون نیز این مهم نیست که من عراقى باشم یا ایرانى، مهم این است که حق را از باطل تشخیص دادم و حالا سعى مى کنم تمام توانم را براى ترویج تفکر حق بگذارم، دیگر بقیه اش اهمیت نداردکه ایران روزى دشمن عراق بوده، اصلا دیگر ربطى به من ندارد که دولت بعث به ایران حمله کرد یا متجاوز بود و براى من ترویج حق و طرد باطل اهمیت دارد. من دوست دارم براى ایران کارکنم و با نقاشى، برجسته سازى، ماکت و پوستر و هنرم حقیقت را به همه جهانیان نشان دهم و این کار من جهانى و براى تمام مردم دنیاست
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:32:49.
|
انتخاب فرماندهان گردانهادر جنگ |
اشاره : سردار حاج احمد کاظمی می گفت : سرباز و یا یک پاسدار جدید وقتی که می خواهد برود پیش فرمانده لشکر ما فرمانده تیپ ما ما قدم هایی که برمی دارد باید احساس کند که دارد می رود پیش شهید همه ما باید شهید می شدیم … ما نیز قدم هایی را که به سمت دفتر حاج قاسم برمی داشتیم این احساس را می کردیم که می رویم نزدیک شهید شهید زنده ; هم اویی که یادگار مردان مردی چون حاج احمد کاظمی حاج قاسم میرحسینی حاج یونس زنگی آباد حاج علی محمدی پور و… است .
مدت های زیادی بود که قصد داشتیم با سردار حاج قاسم سلیمانی گفت وگو و مصاحبه ای داشته باشیم که به حمدلله این آرزو به سرانجام رسید. ساده و بی آلایش ما را پذیرفت گویا هنوز در پشت خاکریز نشسته است خواستیم سئوالات زیادی از او بپرسیم اما وقتی نام حاج علی محمدی پور فرزند گمنام دقوق آباد و آن گل روئیده در کویر به میان آمد حاج قاسم ما را همسفر کرد تا جایی که شاید فکرش را هم نمی کردیم .
حاج قاسم علی رغم مشغله زیاد ۴۵ دقیقه از وقتش را به این موضوع اختصاص داد و پذیرفت که وقتی دیگر را نیز درنظر بگیرد تا پرسش های دیگر ما را نیز پاسخ گوید.
مخلص کلام اینکه ما لبخندهای حاج علی را در موج نگاه های حاج قاسم به نظاره نشستیم . خداوند او را محفوظ دارد.
بسم الله الرحمن الرحیم . ما از دو مبحث صحبت می کنیم . یکی در مورد شخص حاج علی محمدی است یکی هم اینکه چه شد بچه های رزمنده علی رغم اینکه سن شان از فرمانده گردانهابیشتر بود و هم سوادشان بالاتر ولی فرماندهانشان مورد احترام و تقدسشان قرار می گرفتند.
اول به دو موضوع مبنایی اشاره کنم . اساسا غیر از حاج علی محمدی شما هر فرمانده گردان را مورد بررسی قرار دهید مثل حاج علی محمدی از داخلش در می آید. برای من حاج علی محمدی همان قدر عزیز است که تاجیک عزیز بود بینا عزیز بود طیاری عزیز بود. لشکر مانند باغ پرگلی بود که یکی رنگش زرد یکی قرمز یکی بنفش و یکی آبی بود و یکی رنگ دیگری داشت .
ممکن است یکی از رنگ قرمز خوشش بیاید ولی همه اش گل است . همینطور یکی عطر یاس داردو یکی عطر مریم اساسا فرمانده گردانهادر جنگ یا اصولا مدیریت در جنگ اینطوری بود. یعنی در نزد بچه ها یک تقدس بالاتر از مرجعیت ایجاد شده بود; مانند مرجعیت رفتاری . یعنی بچه ها در ابعاد رفتاری به آنها (فرمانده گردانها) مراجعه می کردند. مثل حضرت امام که در سلوک و رفتار به ایشان مراجعه می کردند و می کنند.
دلیل اصلی این بود که در جنگ انتخابی که صورت می گرفت از داخل کوره آتش بود و خصلت کوره آتش این است که اگر آن دمایش دمای حقیقی و واقعی باشد که بتوان به آن کوره گفت آن چیزی که از آن بیرون می آید حقیقی است . یعنی ناخالصی ها از بین می رود و حقیقت نمایان می شود. چه مس باشد و چه طلا و یا هر چیز دیگر با عیار خاص خودش بیرون می آید. در واقع فرماندهی در جنگ در دانشکده ها شکل نگرفت و آموخته نشد. بلکه در میدان آموخته شد و اساسا در میدان انتخاب شد و فرماندهانش هم از داخل این کوره آتش انتخاب شدند. یعنی طرف بعنوان رزمنده وارد صحنه جنگ می شد و صحنه جنگ جایی نبود که کسی بتواند چیزی را مخفی کند. امکان نداشت اگر آدمی ترسو باشد بتواند خودش را شجاع جابزند. و اگر آدمی شجاع باشد شجاعتش را بروز ندهد. شاید کسی بتواند در یک فضایی مانند فضایی که الان من و شما نشسته ایم در معنویات در خدا و یا در حقیقت دیگری ریا کند اما در چنین صحنه هایی آدم درونش ناخودآگاه آشکار می شود و سریع خودش را بروز می دهد. لذا در این دو سه ویژگی یعنی یک : خود جنگ و فرصت هایی که برای انتخاب احسن به وجود می آورد این انتخاب انتخاب حقیقی بود.
دو : باز خود جنگ که درون ها را آشکار می کرد و چیزی مخفی نمی ماند و به انتخاب دقیق کمک می کرد. لذا شما نمی توانید فرمانده گردان نعوذبالله فاسد پیدا کنید . غیرشجاع و ترسو پیدا کنید . عموما در هر لشکری مراجعه کنید ۹۰ درصد فرمانده گردانها همینگونه هستند دلیلش هم این نکاتی است که عرض کردیم البته جدای از جوهره خودشان است که آن جوهره این چیزها را بروز می داد که آن یک بحث دیگری است که طولانی می شود و نمی خواهیم وارد آن شویم .
خب حاج علی محمدی و فرمانده گردانهای دیگر ما اینگونه انتخاب می شدند و این انتخاب دقیق و درستی بود بر مبنای واقعیت .
اما حاج علی سه چهار تا خصیصه مهم داشت . یکی اینکه آدم با سابقه ای بود. او قبل از انقلاب مبارز بود و این سابقه قبل از انقلابش را هم تا وقتی که شهید شد کسی نمی دانست عموما اینگونه است که اگر کسی یک بار زندان شاه رفته باشد خیلی تبلیغ می کنند که آقا مبارز قبل از انقلاب است و غیرو ذالک . اما ایشان نه .
او یک مجاهد بود و مجاهدت ایشان از قبل از انقلاب استمرار داشت لذا در بخشی از اقدامات جهادی که در قبل از انقلاب صورت گرفت در حذف عناصر رژیم فاسد پهلوی او در سه چهار تا موضوعش نقش داشت حتی یکی از آنها مربوط به استان کرمان هم نبود بلکه مربوط به استان خوزستان بود که او مشارکت در عملیات داشت . و باآن سن کمش مشارکتش یک مشارکت فعال و مهم بود. ولی ایشان این ویژگی را پنهان می کرد. وارد جنگ هم که شد غیر از مسئله شجاعتش که بسیار شجاع بود تقریباگردان حاج علی محمدی در تمامی عملیات ها خط شکن بود یعنی هیچ وقت گردان دنبال رو نبود. البته دنبال رویی بد نبود. چون این ترتیب همیشه وجود داشت . اما او خود شکن بود و از فرمانده گردانهایی بود که اگر مثلا گردانش گردان دوم قرار می گرفت ناراحت می شد و برای همین ناراحتی آنقدر اصرار می کرد تا جایش حتما عوض شود. خب معلوم است گردانی که خط شکن است احتمال شهادت فرمانده خصوصا فرمانده گردان خط شکن با فرمانده گردان دوم نسبت ۸۰ در صد به ۵۰ در صد است یعنی آن ۸۰ درصد احتمال دارد به شهادت برسد و این ۵۰ درصد . با این وضعیت او اصرار می کرد که در جایگاه ۸۰ درصدی قرار بگیرد .
در صحنه جهاد هم حقیقتا می جنگید و دفاع می کرد. و همیشه گردانش گردان موفق بود و از موفقترین گردانهای لشکر به حسالب می آمد و این موفقیت هم دو دلیل داشت . یکی اینکه خود حاج علی محمدی شجاعتش در واقع شجاعت تکثیری بود و در همه گردان تاثیر می گذاشت و همه در پایداری و مقاومت و شکستن خط مثل خود او می شدند. دوم ریزکاریهای او بود. ما در مدیریت و طراحی جنگ و آن چیزهایی که به عنوان ظرافت های جنگ در بعد دینی و اسلامی به آن باید توجه شود و باید بعنوان الگو و تجربه های موفق به جاهای گوناگون برسانیم کمتر به آن توجه می کنیم و بیشتر آن بعد رفتاری را مورد توجه قرار می دهیم تا آن بعد مدیریتی و آن بعد مدیریتی هم اینگونه در ذهن مردم جا افتاده که بعضا در فیلم ها هم نشان می دهند. که یک گردان پشت میدان مین مسابقه میدهندتا خودشان را روی مین بیندازند و شهید شوند که اگر کسی فهم جنگ داشته باشد و جنگ را خوب بشناسد می داند که چنین چیزی واقعیت ندارد. چرا که برای باز شدن یک معبر یک نفر هم کفایت می کند. اصلا چطور ممکن است که در جنگ چنین اتفاقی افتاده باشد. این ها جزو اتهامات جنگ است منتهی ما فکر می کنیم چون این ها بیانگر شهامت هاست لذا یک دروغ را آنقدر بزرگ می کنیم که نتیجه عکس می دهد. ما اصلا در جنگ چنین چیزهایی نداشتیم . بلکه بچه های ما در تخریب با ابتکارهای خود معبر را باز می کردند به نظر من این کارها ابتکارات بچه های فداکار جنگ را زیر سئوال می برد.
یکی از خصلت های حاج علی این بود که در ریزه کاریها دقت داشت . مثلا امکان نداشت معبری که بنا بود گردانش شب برای عملیات از آن عبور کند را خودش شخصا چک نکند. اصلا محال بود تا معبر را چک نکرده باشد زیر بار عملیات برود.
یعنی تا آن انتهای میدان که ما به او اجازه می دادیم جایی که اگر جلوتر می رفت امکان بود اسیر شود و لو برود می رفت و معبر را چک می کرد. لذا قبل از اینکه گردان میدان را ببیند او با فرمانده گروهان ها بارها می رفت و میدان را می دید. قدم به قدم بررسی می کرد که کجا گردان باید آهسته حرکت کند کجا بنشیند کجا حرف نزند کجا بخوابد چگونه وارد شود. کجا با کمین مقابله کند و ضدکمین اجرا کند. و برای تک تک سلاح های مقابل و خنثی کردن مین های روبرو برنامه ریزی می کرد. حتی مین ها را شمارش می کرد که مثلا چندتا مین سوسکی چند تا والمر چند تا ضدخودرو در میدان وجود دارد. بعد نقشه می کشید سپس وارد صحنه عملیات می شد.
در کربلای پنج که عملیات پایانی حاج علی بود و شهید شد ایشان سه بار رفت و منطقه را بازدید نمود. آبی که در منطقه بود آب زلالی بود و هیچ عارضه ای در منطقه وجود نداشت . فاصله ما هم با دشمن چندین کیلومتر بود حالا چندین کیلومتر می گویم بخاطر این است که یادم نیست شاید زیاد بگویم . حداقل کمترین آن ۳ تا ۵ کیلومتر بود . در این فاصله تا سینه یک نفر آب بود و حاج علی در این آب راه می رفت تا معبری را که گردان می خواهد شب عملیات از آن بگذرد را شناسایی کند. آن هم در زمستان . خب می دانید زمستان خوزستان برخلاف اینکه گفته می شود گرم سیر است بسیار سوزناک است . آن هم برای کسی که بخواهد در آب حرکت کند. ولی حاج علی همه این ها را تحمل می کرد می رفت و همه ریزکاریها را مورد بررسی قرار می داد. لذا یکی از ویژگی های دیگرش ریزه کاریهای حاج علی محمدی بود که در مسئله گردان شکستن خط و تلاش برای موفقیت و حفظ جان بچه ها و اینکه بچه ها را به سلامت به هدف برساند به کار می گرفت .
پس این ویژگی دوم حاج علی .
اما ویژگی سوم حاج علی محمدی معنویتش بود. فکر نکنم کسی حرفی که یک مقدار کراهت در آن وجود داشته باشد را از زبان حاج علی محمدی شنیده باشد. همیشه وقتی می خواست برود پای نقشه و حرف بزند این عبارت را می گفت : بسم الله الرحمن الرحیم . تذکر به جمع و خودم . برای خدا ـ به راه خدا. همیشه شروع بیانات حاج علی محمدی این بود که همه ما بدانیم برای خدا داریم این کار را می کنیم در راه خدا داریم این کار را انجام می دهیم و هدفمان هم خداست و چیز دیگری مدنظرمان نیست .
این حالت داخل جلسه اش بود که بیان می کرد. اما حالت دیگری هم داشت که سعی می کرد آن را پنهان کند. از جمله فرمانده گردانهای ما که از گردان دور می شد تا بچه های گردان او را در حال خواندن نماز شب نبینند ایشان بود. خصوصا در سد دز که مستقر بودیم گودالی در آنجا بود که معروف شد به گودال حاج علی محمدی و داستانش این بود که خود ایشان در فاصله یک کیلومتری گردان که مملو از کوه و تپه بود گودالی کند به سبک قبر اما کمی وسیعتر از قبر که تا نزدیک سینه می رفت داخل آن و نماز شب می خواند.
بعدا در روزهای آخر حیات حاج علی محمدی بعضی از فرمانده گروهان ها که پیگیری می کردند تا بدانند حاج علی کجا می رود فهمیدند که داستان چیست . حاج علی اهل بکا شدید بود و همیشه یک چفیه مشکی دور گردنش بود و همان چفیه مشکی را دور کمرش می بست که این چفیه یک جلال و جبروت خاصی به حاج علی محمدی می داد. این اواخر هم تازه داماد شده بود. حتی فرصت این که زنش را که نوعروس بود به ماه عسل که برنامه ای مرسوم است ببرد پیدا نکرد و یک مدت او را آورد اهواز بعد هم که شهید شد و آن زن برگشت .
نکته دیگری که در رفتار حاج علی محمدی وجود داشت کشف کادرهای شهادت طلب بود. یعنی کلیه کادرهای ایشان این خصلت را داشتند و عموم بچه هایی که پیش ایشان بودند; در هر سطحی از فرمانده گروهان تا معاون و رزمنده بسیجی با ایشان کار می کردند از معنویت بالایی برخوردار بودند.
برای اینکه غلو نکرده باشم و حقیقت را بیان کنم فکر می کنم ۹۰ درصد از گردان حاج علی نمازشب می خواندند . این راه هم می دانید طلبه ها برای خودشان برنامه هایی دارند و به سادگی زیر بار کسی نمی روند ولی در اینجا عاشق حاج علی بودند و برای رفتن در گردان حاج علی سبقت می گرفتند و سر ودست می شکستند تا به گردان حاج علی بروند و می رفتند و کسب فیض می کردند.
حالا نقش خود طلبه ها در جنگ که بسیار ارزنده بود بماند چرا که جای بحث دارد. ولی حقیقتا یکی از موضوعاتی که آنها را ترغیب می نمود تا به گردان حاج علی بروند در کنار خط شکن بودن گردان بیشتر بخاطر جاذبه حاج علی بود. که داخل گردان ایشان می شدند و کسب فیض می کردند لذا این گردان بیشترین طلبه ها را به خودش جذب می کرد.
یعنی حاج علی در پرورش کادرهای معنوی و شهادت طلب که این روزها تحت عنوان نیروهای استشهادی مطرح است بسیار تلاش می کرد و به جرات می توانیم بگوئیم در گردان ایشان که ۳۰۰ نفر بودند حتما بالای ۲۷۰ نفرش استشهادی بودند . و این رفتار شده بود مانند مدرسه فکری . چطور ما در حوزه علمیه مان مدارسی داریم که طلبه های دینی در موضوعات مختلفی چون سیاسی و اخلاقی یک خلق و خوی خاص از مدرسه می گیرند. این گردان هم یک مدرسه فکری شده بود. یعنی حقیقتا در بعد اخلاقی و رفتاری و… تبدیل شده بود به یک مدرسه و همه آدم هایی که در این گردان قرار می گرفتند تمام خصلت هایشان همچون سکوتشان حالت دائم الذکر بودنشان (یکی از خصلت های حاج علی دائم الذکر بودنش بود) گستردگی نافله شان مخفی کردن عبادات برای پرهیز از ریا مانند حاج علی می شد. همه اش مثل هم یکپارچه . بدون اینکه هیچ اجباری وجود داشته باشد.
آن زمان ما نه حوزه نمایندگی داشتیم نه حفاظتی داشتیم و نه درجه ای ولی خود حاج علی جاذبه ای ایجاد می کرد که همه تابع می شدند و یک مورد نافرمانی وجود نداشت . بعنی شما تمام هفت هشت عملیات مهمی که این گردان در آن شرکت داشت مانند عملیات کربلای یک کربلای پنج و والفجر هشت که عملیات های پرتلفات و سنگینی بودند را بررسی کنید یک مورد ندارید که بگوید یک نفر از گردان حاج علی محمدی شب عملیات برگشت . یا یکی بگوید دلم درد می کند سرم درد می کند تب دارم و نمی توانم بیایم عملیات . واقعا عجیب بود. ما یک پیرمرد داشتیم بنام دهقانی . که یک سابقه طولانی جهادی داشت . حتی سابقه مبارزات سیاسی قبل از انقلاب داشت هم پدر شهید بود و هم برادر شهید. او هر وقت می خواست قسم بخورد به جان حاج علی محمدی قسم می خورد. یعنی اینقدر نسبت به حاج علی مشتاق و مجذوب بود. و وقتی حاج علی شهید شد او یک حالت روانی پیدا کرد. اصلا آرام و قرار نداشت . بعد از جنگ هم که به کرمان آمد اصلا نمی توانست خود را کنترل کند و یک حالت خاصی پیدا کرد.
رسیدیم به کربلای پنج ـ در عملیات کربلای پنج ایشان جزو آن سه گردان اصلی بود که باید در آب پیاده می رفتند. و خط را می شکستند و این در حالی بود که نه غواص بودند و نه پیاده .
ما شب نهم کربلای پنج عملیات کردیم و در خط خودمان که آب های بوارین بودتقریبا طولانی ترین مسیر را تا دشمن داشتیم . من خودم یک شب رفتم لب دژ که ببینیم دشمن از چه فاصله ای می تواند ما را ببیند و دو کیلومتر رفتم در داخل آب و دیدم بچه های ما که روی دژ نشسته بودند در این فاصله کاملا دیده می شوند . آن وقت ما باید این مسیر ۵ ـ ۶ کیلومتری را طی می کردیم که دشمن ما را ببیند . من یادم است قبل از اینکه وارد آب شویم تا آب را چک کنیم و دید دشمن را مشخص نمائیم . این مرغابی های سیاهی که روی آب حرکت می کردند به راحتی دیده می شد. که در آن لحظه مسئول محور آنجا آقای سخی به من گفت نمی خواهد داخل آب بروی نگاه کن این مرغابی ها به راحتی دیده می شدند. کاملا این مرغابی ها از دور دیده می شدند. با این وضعیت گردان در آب حرکت کرد. یک بار دیگر تاکید می کنم طولانی ترین و سخت ترین نبرد ما بادشمن کربلای پنج بود. یعنی طولانی ترین میدان مینمان همین میدان بود. تمام مین ها و دستک های آهنی و سیم های خاردار توپی از پائین زمین تا بالای آب کاملا مشخص بودند. و روی این دستک های آهنی مین های جهنده والمر گوشکوب و خهنده چند پیچ و سنگین وصل کرده بودند که همه آنها سرتاسر به هم وصل بود بطوریکه هر کدامش یک دسته را از کار می انداخت .
از طرفی چون در آب بود نمی توانستیم همه آنها را خنثی کنیم بلکه فقط می توانستیم بعضی از آنها را خنثی کنیم و از وسط هشت پری ها و تیرآهن های به هم چسبیده عبور کنیم .
قبل از اینکه ما برسیم به نقطه رهایی آن گروهان برخورد با کمین باید میدان را خنثی می کرد سیم خاردارها را می چیند تا بقیه واردشوند . دو جزیره کوچک بود که وسعتشان حدود ۱۰ در ۳ متر یعنی ۳۰ متر مربع بود و در داخل این دو جزیره مقداری چولان سبز شده بود. ما به نی های نازک کوتاه می گوئیم چولان . این دوجزیره را ما نشانه گرفته بودیم که گردان در شب عملیات پشت این چولان ها پناه بگیرد.
زمان شروع عملیات ساعت ۱۲ بود . گردان نیم ساعت زودتر به نقطه رهایی رسیده بود . وضعیت بدی شده بود . آب یخ بود . از طرفی این آب سرد وارد لباس غواصی بچه ها شده بود و مثل مشک سنگینی می کرد. راه رفتن در آب با این وضعیت و کوله سنگین پر از مهمات در پشت هر یک از بچه ها واقعا کار را سخت کرده بود. از طرفی جاهای حساس بدن بچه ها هم دچار یخ زدگی شده بود. حالا این رزمنده با این وضعیت باید در این آب پیش برود و بجنگند. خدا رحمت کند حاج علی محمدی را. بامن تماس گرفت ما یک خط تلفن کشیده بودیم و همراه گردان تلفن بودتا نقطه درگیری . از این تلفن های جنگی که یک سرش دست من بودو یک سرش دست حاجی علی . او گفت : بچه ها دارند یخ می زنند باید زودتر کاری بکنیم .
از بس آب یخ بود صدای آرواره های حاج علی محمدی را از پشت تلفن می شنیدم . تو همین وضع بود که جناح سمت چپمان لشکر ۳۱ عاشورا درگیر شد . یعنی یک ساعت زودتر از زمان موعد درگیر شد . طبیعتا با این وضعیت منطقه دچار مشکل می شد لذا بچه ها حرکت کردند به سمت دشمن و درگیری آغاز شد.
بلافاصله هم هواپیماهای دشمن آمدند و منور انداختند و تمام منطقه را مثل روز روشن کردند و این در حالی بود که همه این بچه ها پشت سیم خاردار در مقابل دشمن بودند آن هم دشمنی با تیر بارهای سنگین . اینجا هم حاج علی ابتکار به خرج داد. یک بخشی از میدان خنثی شده بود یک بخشی از میدان هم باقی مانده بود. او به خاطر اینکه خط را به سرعت بشکند با گروهان اول وارد شد معاونش با گروهان دوم بود و معاون سومش هم باگروهان سوم . او موفق شد و خط را شکست و خواست از دژ بالا برود که روی دژ در حالی که نصف بدنش داخل آب بود و نصف بدنش بیرون آب و دستهایش آویزان شهید شد. صحنه عبور این گردان اول صبح زمانی که هوا روشن شد دیدنی بود. واقعا دیدنی بود. من همیشه می گویم هیچ چیز نمی تواند این صحنه دردناک را به تصویر بکشد. جز این آیه قرآن : یومئذ یصدر و الناس اشتاتا لیروا اعمالهم پیکر حاج علی گرفته بود به تمام این سیم خاردارها و تکه های آهن و به هر کدام از اینها بخشی از بدن آویزان بود . او از چنین میدانی عبور کرد و خط کربلای پنج را شکست یعنی ما اگر رسیدیم به قطعنامه ۵۹۸ و آن را یک پیروزی برای جنگ می بینیم حاج علی محمدی یکی از محورهای اصلی این پیروزی بود.
یکی از خصلت های حاج علی این بود که در ریزه کاریها دقت داشت . امکان نداشت معبری که بنا بود گردانش شب برای عملیات از آن عبور کند را خودش شخصا چک نکند. اصلا محال بود تا معبر را چک نکرده باشد زیر بار عملیات برود.
فرماندهی در جنگ در دانشکده ها شکل نگرفت و آموخته نشد بلکه در میدان آموخته شد و اساسا در میدان انتخاب شد و فرماندهانش هم از داخل این کوره آتش انتخاب شدند
در لابه لای خاطرات سردار سرتیپ پاسدار حاج قاسم سلیمانی
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:15:23.
|
پس از سه بار زیارت شهید خواهی شد! |
چهار سال حضور مداوم در جبهه از او دلاوری نام آور ساخت که حماسه حضورش در عملیات های کربلای یک، کربلای چهار، کربلای پنج و بسیاری از عملیات های دیگر جاودانه شد. او که بارها زخم عشق بر جان نشانده بود، سرانجام در اولین روز از بهمن سال ۱۳۶۶ در عملیات بیت المقدس دو، منطقه ماووت عراق را شرمنده خون خویش ساخت ….
در وانفسای عملیات که از زمین و آسمان آتش می بارید، شدت خستگی او را به عالم رویا کشاند. سر بر خاک های خاکریز گذاشت و به خواب رفت. نوری آسمانی را در خواب دید که خطاب به او فرمود: «تو پس از سه بار زیارت حضرت امام رضا(ع) پیش ما خواهی آمد.» چند شب بعد از دیدن آن خواب برای اولین بار به زیارت مشرف شد. هواپیمای ۱۳۰c- جسم مجروح او را بر گرد مرقد ثامن الحجج(ع) طواف داد و در یکی از بیمارستان های مشهد بستری شد. بعد از آن هم دوبار دیگر به درگاه قدسی امام رضا(ع) طلبیده شد. حالا سه بار زیارت کرده بود. آخرین بار که به مرخصی آمد، قصد سفر به مشهد کرد؛ اما به هر دری که زد، موفق به پیدا کردن بلیت نشد، دیگر اطمینان داشت که هنگام وفای به عهد رسیده است. وقت رفتن رو به ما کرد و با لحنی غریب گفت: «اگر برنگشتم، وصیت نامه ام لای قرآن است، آن را بردارید.» این را گفت و رفت. رفت و چندی بعد بازگشت؛ اما بر روی دست ها.
خانواده شهید محمدحسین جوکار قمی
شهر تهران در عزای زاده زهرا(س)، حسین بن علی(ع) سیاه پوش بود، صبح تاسوعا صدای گریه محمدحسین خانه جوکار را رونقی دیگر بخشید. محمدحسین در کانون پرمهر خانواده قد کشید و با رسیدن به سن هفت سالگی راهی دبستان شد. پایان تحصیل در مقطع دبستان و ورود او به دوره راهنمایی با اوج گیری مبارزات انقلابی هموطنانش علیه رژیم ستمشاهی مصادف شد و او که دلداده عشق حسینی بود، سرباز نهضت خمینی(ره) شد. انقلاب به پیروزی رسید و هجوم دشمن بعثی به مرزهای ایران اسلامی نهال نوخاسته جمهوری اسلامی را به خطر انداخت. محمدحسین شیدای جهاد شد. کمی سن و جثه کوچک او مانع از حضورش در جبهه بود، اما وی پس از تلاش بسیار موفق به اعزام شد؛ به این امید که پیام آور آزادی برادرش رضا که در عملیات والفجر مقدماتی به اسارت بعثیون درآمده بود، باشد. رزم در میدان نبرد مانع ادامه تحصیل او نشد و او با تلاش و پشتکار بسیار به تحصیل خود در مجتمع رزمندگان ادامه داد. چهار سال حضور مداوم در جبهه از او دلاوری نام آور ساخت که حماسه حضورش در عملیات های کربلای یک، کربلای چهار، کربلای پنج و بسیاری از عملیات های دیگر جاودانه شد. او که بارها زخم عشق بر جان نشانده بود، سرانجام در اولین روز از بهمن سال ۱۳۶۶ در عملیات بیت المقدس دو، منطقه ماووت عراق را شرمنده خون خویش ساخت و در سن ۱۹ سالگی به آسمان پر گشود و پس از سال ها مداحی و نوحه خوانی برای سالار شهیدان حسین بن علی(ع)، میهمان خوان محبت دولت او شد.
***
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:12:20.
|
کارت دانشجویی مرا از مرگ نجاتم داد |
برای آمارگیری و هوا خوری، پیکر بی رمق حمید را با یکی از بچه ها، به سختی به داخل محوطه می بریم. گوشه ائی از محوطه روی زمین می خوابانیم، همه باید منظم توی صف آمار گیری صبح گاهی بایستیم. وضع نابهنجارحمید پاگیرم می کند و روی سرش می ایستم. جوری که آفتاب داغ روی تن خسته و تب دارحمید نتابد.
زندان الرشید؛ گیج و دلتنگ و غربت زده زیر مشت و لگد و باتوم پیاده می شویم. گوشه ائی از محوطه زندان روی زمین می نشینیم، هنوز دست مان از پشت بسته است. احساس می کنم صبح شده است و بدون وضو مهر نمازم را محرمانه در دل می خوانم. گرسنه ام. تشنه و خسته و خواب آلوده ام. بازجوئی ها شروع می شود. نه آبی نه غذائی. فقط می پرسند و با قنداق تفنگ می کوبند به شانه و شکم و پهلو. هیچ قانونی برای کتک زدن ندارند. هر جور که دلشان بخواهد بستگی به تنوع روحی شان دارد. همان جور رفتار می کنند. رفتاری زشت و کریح و پلید و غیر انسانی.
نزدیک ظهر شده است، تکه نانی خشک و دو دانه خرما، لیوانی نیمه پرآب ولرم، از قبل ظهر روز قبل که اسیرشدم، این اولین لقمه ائی است که می خورم.
با خودم فکر می کنم باید مسیر سختی را طی کنم، پس نباید کم بیاورم. دیگر نمازهای اسارت را نمی شمارم. نماز اسارت را می خوانم، نمازهائی که در تمام طول عمرم یک جوری دلنشین تر است.
نمازی متفاوت، مهر و سجاده ائی در کار نیست. که تمام قلبم قبله است. همه وجودم نیایش. فرصتی بزرگ برای انسانی دیگر شدن، و می تواند این فرصت بزرگ برای تهی شدن از آرمان ها هم باشد. کم بیاوری و به ذلت بیفتی. نه ما پیرو همان زینب کربلائی هستیم که در اسیری و مشقت و رنج، مبارزترین انسان آزاده عالم است.
مدتی بعد چند ایفا وارد می شوند، خدا خدا می کنم بچه ها آشنا باشند، توی این غربت سخت، تنها رفاقت است که آدم را از این همه دلتنگی و فراق می رهاند.
بچه ها که پیاده می شوند، گوشه ائی روی زمین، بلند می شوند و اشاره می کنند، شعبان نائیجی، صالحی، اشاره می کنم، من اینجا هستم، سری تکان می دهند، سلامی می کنیم. حبیب بُغ کرده و با نگاهش خط گرو می کشد، رسول را می بینم افتاده خونین، نیمه اغماء، حسین برومند، سرتا پا خونی است، حمید غیوری، می بینم که همه هستند، خوشحال می شوم. تنها جائی که خیلی بد است که آدم ببینید دوستانش را هم آورده اند، و از دیدن آنها خوشحال هم می شود. در صورتی که نباید خوشحال بشود که دوستانش را آورده اند به اسیری و خوشحال می شود، همین اسارت است. چون رفیق پیدا می کند، خوشحال می شود که تنها نیست. ناراحت می شود، چون که دوستانش اسیر شده اند.
خلاصه آدم می ماند سرگردان که عاقبت خوشحال باشد یا ناراحت.
عراقی ها آمارگیری می کنند، کتک خوران می رویم داخل زندان، ازنرده های مخوف آهنی می گذریم. از مقابل قاب عکس بزرگ صدام افلقی عبورمی کنیم. وارد یک راهرو می شویم. دو طرف بازداشتگاه، سالن های صد نفره، بعضی ها روانه سالن و ما داخل راهرو اصلی مستقر می شویم.
اولین شب سخت وسنگین، گیج و مبهوت می گذرد. فردایش آمارگیری و بازجوئی، اذیت وکتک کاری، غروب روز دوم، وقتی داشتیم وارد سالن می شدیم، یک بسیجی اسیر محکم می کوبد به کله صدام، قاب عکس صدام خرد می شود.
عراقی ها می ریزند داخل زندان، هر چه داد و فریاد می کنند، ضارب صدام را کسی نمی فروشد.
تهدید می کنند که دست و سرتان را می شکنیم و ما را به حال خودمان وا می گذارند. اذان مغرب نزدیک است، من هم صوتی خوبی دارم، توی آن شرایط که نماز و نیایش ممنوع است. زد به دلم، ایستادم، توکل به خدا؛ گفتم: هرچی باداباد. ته راهرو و دوطرف چندین بازداشتگاه، حدود هزار اسیر، شروع کردم با صدای بلند و رسا به گفتن اذان مغرب: الله اکبر الله اکبر …
در حین اذان، نگهبان عراقی آمد نزدیک، با صدای بلندی داد زد: «عقوبات عقوبات»
خداوند حجابی حائل کرد، نگهبان عراقی را من اصلا نمی دیدم، هر چه فریاد می زد: عقوبات عقوبات. من صدایم را بلندتر می کردم.
اذان که تمام شد، دیدم خیلی از بچه ها دارند اشک می ریزند؛ یک غروب غریبانه انه. دلتنگی ریخت توی دل بچه ها.
نگهبان عراقی تهدیدکرد که فردا پدرتان را در می آوریم. قاب عکس هم صدام شکسته، حسابی دلشان پر بود. من هم تازه اسیر، هنوز قدرت غذاهائی ایران توی تنم بود وکله ام حسابی باد داشت، با کله شقی به نگهبان عراقی گفتم: برو گمشو هر غلطی دلتان خواست بکنید.
فردا صبح همه را کشیدند بیرون، گفتند: کی اذان گفت؟
هیچ کس حرفی نزد. بعد یک مرتبه ریختند به جان ما و حالا نزن کی بزن. دیدم دارند به قصد کشتن همه را از دم می زنند، من هر چی گفتم: بابا من اذان گفتم. تو کله پوکشان فرو نرفت.
حسابی تا جان داشتند، با شلاق و باتوم و پوتین، با قنداق تفنگ کوبیدند، به همه جای تن ما، آنقدر که چون خورشیدی بی رمق، چسبیده به ته افق، بیهوش و بی جان، خودمان را کشان کشان، به داخل سلول ها کشاندیم.
هفته سوم، دیگر از گرسنگی و تنبیه های بدنی در وقت و بی وقت، بچه ها انرژی خود را از دست داده اند، مجروحین اوضاع اصفناکی پیدا کرده، نه درمانی نه داروئی، آرزو دارند کاش فقط اسیر بودند. سیستم ایمنی بدن وقتی ضعیف بشود، با کوچکترین بیماری به سرحد مرگ می رود.
«حمید غیوری» از رزمندگان بسیجی گرگانی، تب کرده، تبی شدید، بالای چهل و دو درجه، بیشتر. از شدت تب در آن هوای گرم و سوزان عراق، داغ و جوشان شده بدنش، آنقدر که اگر زمستان بود، حرارت بدن حمید می توانست یک آسایشگاه صد نفری را گرم کند.
برای آمارگیری و هوا خوری، پیکر بی رمق حمید را با یکی از بچه ها، به سختی به داخل محوطه می بریم. گوشه ائی از محوطه روی زمین می خوابانیم، همه باید منظم توی صف آمار گیری صبح گاهی بایستیم. وضع نابهنجارحمید پاگیرم می کند و روی سرش می ایستم. جوری که آفتاب داغ روی تن خسته و تب دارحمید نتابد.
نگهبان عراقی گفت: این اسیر را برای چی انداختید روی زمین، چی شده؟
گفتم: بیماره، تب داره، در حال مرگه بدنش عفونی شده، وضع وخیمی داره.
گفت: برید توی صف، من الان بهش سه تا پنی سیلین میزنم، تبش می ریزه و سرحال میشه.
توی دلم گفتم: خدا پدرش را بیامرزه، توی این: «زندان الرشید» میان این همه عراقی وحشی یک آدم با معرفت پیدا میشه و ته دلمان بشکن زدیم.
خوشحال رفتیم بین اسرا و منتظر ماندیم.
نگهبان عراقی رفت. چند دقیقه بعد، با یک کابل ضخیم دو متری برگشت.
با آن قد و قواره گاو میشی اش وقتی آن کابل ضخیم دومتری را توی دستش دیدم، از وحشت دلم مثل یک دیوار ده متری فرو ریخت، قلبم؛ گپ گپ، شروع کرد به زدن، تمام بدنم رعشه گرفت.
این نامرد گفت: الان میرم سه تا پنی سیلین میارم بهش میزنم.
نگهبان عراقی اشاره کرد بیا.
رفتم جلو روی سر حمید ایستادم.
گفت: به شکم برش گردان، برو عقب. پام سست و بی رمق شد.
نگهبان عراقی کابل را کشید با آن دست های گاو میشی اش، کوبید به پشت حمید، سه تا محکم کوبید به پشت اش، حمید از هوش رفت. هر بار که می زد، حمید نیم متر از زمین بلند می شد و می افتاد.
حمید را بردیم داخل سلول، فردا صبح حمید سرحال از جاش بلند شد و به کلی تب اش فرو ریخت.
۲۳ روز سخت و نفس گیر را گذراندیم و از زندان الرشید به اردوگاه دوازده تکریت منتقل شدیم.
توی اردوگاه تکریت، بعضی ها بریده اند و روحیات خودشان را از دست داده بودند. کم آورده اند و مجبور به جبران آن کمبود ها، و جبران آن خود فروشی است.
این آدم ها غالبآ توی جبهه هم زمینه قوی آرمانی نداشتند.
زمینه که نداشتند هیچ اصلا آرمانی نبودند، ناخواسته آمده بودند، به حساب خودشان گرفتار اسارت شده اند، برای آنها که بریده بودند، اسارت گرفتاری بود، اما برای کسانی که آرمانی و هویت ولائی داشتند، اسارت یک بخش از مبارزه بود. یک اسیری بنام قاسم از یک خانواده مرفه و مشمول خدمت سربازی، اهل تهران، سیگاری هم بود. ما را هم توی گردان می دید که با موتور رفت آمد می کنیم، همیشه هم با فرمانده گردان بودم. من را فروخته بود. از طرفی هم چون معتاد بود و نیاز شدید به سیگار داشت، مجبور بود به هر نحوی شده عراقی ها را دست به سر کنه، تا بتونه سیگارش و بدست بیاره. هر یک از بچه ها را که به عراقی ها می فروخت، یک پاکت سیگار می گرفت، نان اضافه می گرفت. این شده بود که عراقی ها به کسانی که جاسوس اند امکانات بیشتری واگذار می کردند.
مدتی بود که افتاده بود به جان سربازهای عراقی که سعید مفتاح پاسدار است، فرمانده است، سربازهای عراقی هم او را شناخته بودند. حرفش را گوش نمی کردند. یک روز یک اکیپ از افسران عراقی برای سرکشی به اردوگاه ۱۲ تکریت می آیند. بین آنها یک سرتیپ هم بود، این قاسم سیگاری، پرید جلوی پای سرتیپ عراقی؛ گفت: من این جا یک نفر را می شناسم که پاسدار است، فرمانده است و سربازهای تان حرفم را گوش نمی کنند. سرتیپ عراقی از قاسم سیگاری خیلی خوشش آمد، دستی به سرش کشید، یک پاکت سیگار بهش داد بعد از قاسم تشکر کرد. هنوز یک ساعت نگذشته بود، که عراقی ها من را از صف کشیدند بیرون، پای میز محاکمه، یک سرتیپ بود، یک سروان، دو سرگرد مترجم عراقی. بازجوئی شروع شد. اسمت چیه؟ بچه کجائی؟ چند سال داری؟ چکاره بودی؟ چندبار به جبهه آمدی؟ داوطلبی یا پاسداری یا سرباز؟ و… من هم یک سری اطلاعات سوخته به آنها دادم.
گفتم: من یک بسیجی عادی هستم، اولین بارم هست که به جبهه آمدم.
گفت: نه تو طبق مدارکی که ما داریم، شما سال هاست که جبهه بودی، همیشه هم حضور داشتی، فرمانده بودی. خیلی هم به خمینی وفا داری، همیشه عکس خمینی روی سینه ات سنجاق شده بود. این نامرد وطن فروش، جزئیات رفتاری من را توی جبهه همه را گزارش کرده بود.
گفتم: نه؛ من نه پاسدارم، نه فرمانده بودم. من یک بسیجی عادی هستم.
گفت: چکاره هستی؟
گفتم: من دانشجوام.
گفت: شغلت تو ایران چی بود؟
گفتم: دانشجو بودم، به خاطر اینکه ارشد و این چیزها شرکت کنم و از رتبه بالاتری توی دانشگاه برخوردار بشوم، با خودم فکر کردم، یک چند ماهی بروم جبهه تا بعدآ یک امتیازی برای من محسوب بشود، تا بتوانم از این امتیاز استفاده کنم.
دیدم اوضاع خیلی قمر در عقرب است. عراقی ها حرفم را نمی پذیرند و تنها بازجوئی بود که بدون کتک کاری انجام می شد، به همین خاطر من خیلی متعجب بودم.
مدتی گذشت دیدم عراقی ها دارند با هم مشورت می کنند، یک نگاهی به من، یک نگاهی به یک سری برگه ها و مدارکی که دست شان هست.
سرتیپ عراقی پرسید: کدام دانشگاه بودی؟
گفتم: ترم دوم دانشگاه سنندج، سال ۶۶٫
سرگرد عراقی گفت: علت این که قاسم، اسیر ایرانی می گه شما فرمانده بودی، چیه؟
مگه این آدم مریض است؟
گفتم: نه مریض نیست. شما این مشکل را ایجاد کردید. خودتان هم نمی دانید دارید چکار می کنید، با دروغ های اینجور آدم ها، فقط دارید وقت تان را تلف می کنید.
گفت: یعنی چی؟
چطور مگه؟
گفتم: هرکی میاد پیش تان، یک نفر را معرفی می کنه که پاسدار است، فرمانده هست، به او سیگار می دهید، امکانات می دهید، غذا می دهید، این آدم هم سیگاری است. معتاد است، کار دیگری از دستش بر نمی آید، احتیاج دارد به سیگار، هر کسی را که معرفی می کند، به او سیگار و امکانات می دهید. اگر همین طور ادامه بدهید، تمام بچه های اردگاه ۱۲ را یکی یکی معرفی میکنه و شما آخر سرگردان می شوید. نگاهی بهم کردند و گفتند: ما تمام مدارکت را توی بصره پیدا کردیم. حرفت با مدراکی که ما داریم جور درمیاد. بعد همه مدارک را ریختند جلوی من و نشانم دادند؛ این کارت دانشجوی ات، کارت شناسائی ات. دیدم درسته، تمام آن مدارک منست. که آن روز جلوی یحیی خاکی فرمانده گردان یا رسول تفکیک کرده بودم. بیاد مریم افتادم که گفت اگه اسیر بشی؟ توی دلم خدا رو شکر کردم که عکس مریم بدست این نامحرم ها نیفتاده، بعد توی دلم فکرکردم که این کارت دانشجوئی نجاتم داد.
گفتم: من به شما دروغ نگفتم. من یک دانشجو هستم.
سرتیپ عراقی گفت: این کارت نجاتت داد.
دستور دادند، فوری قاسم سیگاری را آوردند. افتادند به جانش، با قنداق تفنگ و پوتین به پهلوهاش می کوبیدند، سیلی می زدند به صورت اش، حسابی تنبه اش کردند، هر چه از جاسوسی اش خورده بود، از دماغش در آمد. افتاده بود روی پوتین های سرتیپ عراقی و می بوسید. قسم می خورد بخدا به پیر به پیغمبر من دروغ نگفتم. سعید مفتاح فرمانده هست، پاسدار خمینی است. من توی دلم می خندیم. عاقبت وطن فروشی خفت است و بیچارگی وذلت.
عراقی ها کتک اش می زدند که چرا به ما اطلاعات دروغ می دهی. قاسم جاسوس با گریه و زاری افتاده بود به التماس که من دروغ نگفتم.
عراقی ها می زدندش و میگفتند: دروغگو این بدبخت دانشجو است.
اسیری بود و شب های دراز زمستان، گردش ماه و خورشید. روزگار مشقت و سختی و مبارزه در دل دشمن، فصل ها هم در اردوگاه اسیری بیتاب از یکدیگر می گریختند من و شعبان نائیجی و جواد سعادت و حسین برومند و علی فتحی، یک شب دور هم نشسته بودیم. به شوخی نقشه فرار ریختیم، مثل توی فیلم ها، نگاه کردیم به سقف و دیوارها و پنجره ها، که آیا راه فرار داره یانه، یک جاسوس حرف های ما را می شنود، نقشه فرار را جدی می گیرد، می رود به عراقی ها خوش خدمتی می کند. هنوز یکی دو روز از این ماجرا نگذشته بود که صبح ساعت هشت، عراقی ها ریختند داخل آسایشگاه و ما پنج نفر را با مشت ولگد کشیدند بیرون، وسط محوطه اردوگاه، تمام اسرا را هم از آسایشگاه ها آوردند بیرون، تا یک جورحال بقیه را هم گرفته باشند، حساب کار دست همه بیاد که طرح فرار نگذارند.
عراقی ها ریختند روی سرما و چوب و کابل و قنداق تفنگ و بیل و دسته بیل، تا جان داشتند ما را زدند، جوری ما را کتک زدند که بدن ما ترک برداشته بود، بیهوش می شدیم، می انداختند توی حوض آب سرد، می آوردند بیرون دوباره باز شروع می کردند به زدن، من پنج بار بیهوش شدم.
بچه های که ما را در این وضع می دیدند، بی اختیار خودشان را از دست می داند، جوری که صدای بهم خوردن دندان های اسرا را می شنیدیم. یک جوری سیلی زدند توی صورت حسین برومند که نیمی از صورتش فلج شد، جواد سعادت دچار لرزش اندام شد. بعدها ما به عنوان اسرای نمونه, در کتک خوری مشهور شدیم، شعبان نائیجی سمبل شکنجه نام گرفت، جواد سعادت شده بود «بت هبل» کتک خوری، هر کسی را که می خواستند بزنند، می بردند که «جواد سعادت» را ببیند.
جواد سعادت بعد اسارت دچار تنش روحی شدید شد و از دنیا رفت و نامش را نه در «لیست شهدا» که در لیست اموات درج و ثبت کردند. اما جواد سعادت و حسین برومند و همه بچه های جنگ برای ما مقدس اند، حتی اگر نامشان در لیست شهدا و جانبازان شهر نباشد.
بچه های گردان یا رسول: سعید مفتاح، شعبان صالحی. حمید غیوری. حسین برومند رسول کریم آبادی و حبیب/ که ظهر چهارم خرداد ۶۷ در شلمچه اسیر شدند.”
راوی:غلامعلی نسائی
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:01:53.
|
دندان مصنوعی |
قبلش با دسته مسواک سفید یک چیزی شبیه دندون، بهتر بگم یه دندون مصنوعی درست کرده بود، آماده، با ریشه. خلاصه پلاستیک آب شده قهوه ای رنگ را ریخت توی قالبی که درست کرده بود- البته روی قالب – بعدش به آرومی و با ظرافت خاص خودش دندون رو فرو کرد توی اون و گذاشت تا خودشو گرفت
یادمه یه دفعه یکی از دندونهای « کمال عزیزی » افتاد بود و جاش خالی بود. یک روز دیدم که کمال داره با یک دسته مسواک سفید ور میره . تعجب کردم و کنجکاو؛ چون میشناختم چه مخیه. خلاصه رفت کمی گِل درست کرد و گذاشت روی لثه خودش جایی که دندونش خالی بود. بعدش توی جای خالی گِل رو چرب کرد و با کمی دیگه گل پر کرد تا حالت لثه اش دستش بیاد.
****
یادمه یه دفعه یکی از دندونهای « کمال عزیزی » افتاد بود و جاش خالی بود. یک روز دیدم که کمال داره با یک دسته مسواک سفید ور میره . تعجب کردم و کنجکاو؛ چون میشناختم چه مخیه.
خلاصه رفت کمی گِل درست کرد و گذاشت روی لثه خودش جایی که دندونش خالی بود. بعدش توی جای خالی گِل رو چرب کرد و با کمی دیگه گل پر کرد تا حالت لثه اش دستش بیاد. بعد کمی درب دبه روغن که قهوه ای رنگ بود توی قوطی رب گوجه خورد کرد و گذاشت کنار علاء الدین تا یواش یواش آب بشه.
قبلش با دسته مسواک سفید یک چیزی شبیه دندون، بهتر بگم یه دندون مصنوعی درست کرده بود، آماده، با ریشه. خلاصه پلاستیک آب شده قهوه ای رنگ را ریخت توی قالبی که درست کرده بود- البته روی قالب – بعدش به آرومی و با ظرافت خاص خودش دندون رو فرو کرد توی اون و گذاشت تا خودشو گرفت بعدش با تیغ اصلاح ( خود تراش) یا مکینه یا حلاقه عراقیها( البته بنده عربی ام خوب نیست ) کمی اضافه هاشو زد تا اینکه یه چیزی مثه یک تک دست دندون مصنوعی شد.( منظور یک دندان تکی) و گذاشت روی لثه اش .
خدا شاهده اگه دقت نمیکردی نمیتونستی دندونی که درست کرده بود را تشخیص بدی . فقط رنگش از لثه کمی تیره تر بود.
راوی: آزاده مهدی وطنخواهان اصفهانی، وبلاگ آزادگان اصفهان
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:04:48.
|
و ما رمیت اذرمیت و لکن الله رمی |
تا آخرین قطره خون خودم با آنها جنگ می کنم و یک مشت تحلیل و تفسیر رادیوهای امپریالیستی را هم تحویل ما داد. داشت حرف می زد که ناگهان یک گلوله خمپاره د ر چند متری جمع ما منفجر شد و هر کدام به طرفی خیزیدیم. خیلی ترسیده بودیم. اصلاً انتظار هیچ گلوله ای نمی رفت.
در تاریخ ۲۳/۱۱/۱۹۸۱ از طرف دولت عراق به خدمت احتیاط فرا خوانده شدم. اگر حمل بر خود ستایی نباشد چون کمی اهل مطالعه هستم از روز اول جنگ همه جوانب آن را دریافته بودم و می دانستم که این جنگ به چه انگیزه ای از طرف شخص صدام حسین که مجری فرامین بعضی از دولتهای منطقه و استکبار جهانی است، شروع شده بود. لذا در مقام آن بودم که به هر طریق از آمدن به جنگ طفره بروم. حتی تمارض کردم اما تلاشم بی نتیجه ماند زیرا ما از آمدن به جبهه ناگزیریم و هیچ عذر و بهانه ای قابل قبول بعثیون نیست و به هر طریق باید مطیع فرامین حیوانی آنان بود. در غیر این صورت عواقب بسیار وحشتناک و کشنده ای در انتظار ماست. سرنوشت خانواده و وابستگان آنان که جسارت و شجاعت فرار از این مخمصه را دارند، معلوم است.
وقتی به جبهه آمدم سهمیه واحد پیاده شدم. از لحظه ورود به خط، اوضاع بسیار ملال انگیزی نظر آدم را متوجه خود می کرد. رفتار نظامیان درجه بالا با پرسنل زیر دست انسانی نیست. فقط دستور است، دستور است و دستور، و لگد مال کردن عواطف و انسانیت آدم.
با این اوصاف هیچ خبری از روحیه و نشاط در هیچ یک از افراد نبود. حتی امکانات رفاهی از جمله فیلم ویدئو، لباس، غذا، هیچ کدام نمی توانست آن خلأ اساسی را پر کند و من هم از این احوال مستثنی نبودم. بیشتر افراد برای فرار از تنهایی و خیالات دردآور دور هم جمع می شدند و از هر دری حرف می زدند و شوخی می کردند. حرفهای اینگونه جلسات بیابانی، گفته ها و خنده ها همه در حکم یک مسکن موقت بود و متأسفانه چاره ای هم نبود و اگر بود از دست ما کاری بر نمی آمد.
یک بار در یکی از همین دور هم نشستنها که اتفاقاً در پشت خاکریز و کنار سنگر خودم بود، اتفاقی افتاد. آن روز هوا کاملاً خوب و دلچسب بود و چند نفر از پرسنل دور هم نشسته و از هر دری صحبت می کردند. حرف کشید به جنگ و اینکه چه کسی جنگ را شروع کرد و از این دست حرفها و اظهارات متفاوت که بعضاً با ترس و تظاهر ارائه می شد. در میان ما سربازی بود که ظاهراً خود را شجاع و نترس می دانست و با حرارت حرف می زد، طوری که دشمن نیروهای اسلام است و فقط او می تواند از پس نیروهای شما بر آید و بسیار هم از شخص صدام و حزب بعث دفاع می کرد و ما را در موضع حق می دانست. نام این سرباز را یادم نمی آید ولی این اتفاق باعث شد که این آدم برای همیشه در ذهن ما جا باز کند. او در خلال حرفهایش به مقامات جمهوری اسلامی توهین می کرد و از جمله به امام دشنامهای رکیک می داد و می گفت که ایران به عراق حمله کرده است و جواب متجاوز همین است که من می دهم. یعنی تا آخرین قطره خون خودم با آنها جنگ می کنم و یک مشت تحلیل و تفسیر رادیوهای امپریالیستی را هم تحویل ما داد. داشت حرف می زد که ناگهان یک گلوله خمپاره د ر چند متری جمع ما منفجر شد و هر کدام به طرفی خیزیدیم. خیلی ترسیده بودیم. اصلاً انتظار هیچ گلوله ای نمی رفت. آن روز خطوط جبهه آرام و راکد بود. نه از طرف شما خبری بود نه از طرف ما. تبادل آتش نشده بود و به همین خاطر بود که با خیال آسوده نشسته بودیم و حرف می زدیم.
وقتی دود و غبار خوابید آن سرباز هم خوابیده بود. همه جمع سالم بودند بدون اینکه صدمه ای دیده باشند. فقط آن سرباز فحاش و شجاع صدام حسین در میان خاک و خون خفته بود.
در آنجا به سربازان گفتم: «در هلاکت و تلف شدن این مرد عبرت هایی نهفته است» و گفتم: «چرا از میان این جمع فقط این یک نفر باید هلاک بشود؟» و جواب را برایشان روشن کردم و گفتم که خدا در قرآن می گوید: «و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی…» «ای پیامبر، کفار با دست تو کشته نشدند بلکه این خدا بود که این کفار را کشت».
من هم آنجا گفتم و هم اینجا به شما می گویم و خداوند را که پاک و منزه است را شاهد می گیرم که حق در کنار رزمندگان اسلام است و همچنین پیروزی. تا زمانی که رزمندگان شما در کنار حق باشند، خداوند با آنهاست و اینان بندگان صالح خدا هستند
… الیس الله بکاف عبده … (آیا خداوند در یاری کردن بندگانش کفایت نمی کند؟)
هلاکت آن سرباز اسباب روشنی ما را فراهم آورد.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:09:05.