راسخون

خاطرات دفاع مقدس

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

هر کس تحمل روضه عطش دارد بخواند!

آبی درون قمقمه نمانده بود، اما همین‌طور خونی بود که از بدنش می‌رفت، در «بموی قدیمی» محاصره شده بود، داشت آخرین نفس‌هایش را در این دنیا می‌کشید تشنه بود...

داشتم طبق روال همیشه در فضای وب چرخی می زدم که گذرم به قطعه 26 افتاد. نوشته ها را مرور می کردم که رسیدم به یک خاطره، خیلی تکان دهنده بود، از جنگ و خاطرات عطش آن بسیار شنیده بودم، یاد حاج سعید قاسمی خودمان افتادم كه سال قبل در فکه مطلب عمیقی را گفت: بچه های عاشقی که اومدید عاشورای امام حسین (ع) رو تو فکه با شهدا سر کنید، می دونید چرا شهدایی که اینجا پیدا کردیم تو قمقمه هاشون هنوز آب وجود داشت !؟ آخه می دونستند که سالهای بعد یه عده جوون میان تو قتلگاه فکه، این جوونها خیلی تشنه هستند، این قمقمه ها رو برای شما گذاشتند!

وقتی این را شنیدم به مطالعاتم فکر کردم و متوجه شدم یکی از اتفاقاتی که در این منطقه، یعنی فکه افتاد و سوز و گداز این منطقه رو زیاد کرد تشنگی شهدای این عملیات بود. همه این معادلات پیچیده در ذهن یک جواب را مشخص می کرد و آن چیزی نبود جز مشت پر از آب علمدار کربلا.

همیشه برایم سوال بود که چرا حضرت عباس(ع) در اون لحظه تاریخی آب رو نخورد !؟ وقتی پیش خودم حساب زمینی می کردم جواب نمی گرفتم، آخر می گفتم اگر آن آب را می خورد می توانست بهتر بجنگد و...  از این دلیل های به ظاهر عقلانی! یاد سخن آقای پناهیان افتادم که ایشان بحث عقل و عشق و همچنین تقارن و نه تقابل این دو را مطرح می کردند. وقتی ایشان گفتند: عقلی که حجت خداست بر انسان (حجت باطنی ) با عشق تضاد ندارد و این عقل کوته بین است که نفسانیات را به اسم عقل به خورد ما می دهد، تازه مطلب را گرفتم. با مثالی که ایشان زدند 2زاری من هم بیشتر افتاد.

گفتند: داستان حضرت عباس و آب آوردنش را نگاه کنید، چه کسی گفته عقل عباس به او گفت آب بخور و عشق عباس به او گفت نخور! این یک توهین بزرگ است به مقام عقل، آن هم عقل انسانی چون عباس(ع)، عقل عباس به او می گفت که تو نباید آب بخوری چون ولی و امام و پیشوایت در چند قدمی

 تو تشنه است، عقل او مقام و مرتبه احترام به ولایت را می داند و برای همین به او حکم می کند که آب نخورد.( نقل به مضمون) 

از آن روز به بعد دیگر هرکس به من می رسید و می گفت عقل و عشق در تضاد با هم هستند با سرعت عکس العمل نشان می دادم و شروع به دفاع از مقام عقل و عشق می کردم!

داستان حضرت عباس و آب آوردنش را نگاه کنید، چه کسی گفته عقل عباس به او گفت آب بخور و عشق عباس به او گفت نخور! این یک توهین بزرگ است به مقام عقل، آن هم عقل انسانی چون عباس(ع)، عقل عباس به او می گفت که تو نباید آب بخوری چون ولی و امام و پیشوایت در چند قدمی تو تشنه است، عقل او مقام و مرتبه احترام به ولایت را می داند و برای همین به او حکم می کند که آب نخورد

زیاد حاشیه نرویم، بعد از شنیدن صحبت های حاج سعید و رجوع به مطالعات خودم فهمیدم که بسیاری از شهدا قبل از عملیات و در حین عملیات یا آب های خود را می ریختند و یا برای مبارزه با نفس به آب های قمقمه خود دست نمی زدند تا شاید ...

شایدش را خودم اضافه می کنم؛

وقتی عملیات شروع شد، وقتی شیپور جنگ به صدا در آمد، وقتی مرد از نامرد شناخته شد، حالا وقت غربال کردن خوب هاست! یعنی یک میوه فروش را تصور کنید، اول میوه های گندیده و خراب را جدا می کند، در مرحله بعد درشت ترها را سوا کرده قیمت بالاتری برای آن انتخاب می کند. در مرحله بعدی آن میوه هایی را که شکل و شمایل زیباتری دارند و خود را به میوه فروش نشان می دهند انتخاب شده و در ظرف دیگری قرار می گیرند و آن ها دیگر قیمت خون دارند! قیمت خون!

صحنه نبرد با دشمن و عملیات همان مصاف میوه است با میوه فروش! خراب ها که همان اول جدا می شوند و میوه فروش هرچه زودتر می خواهد از دستشان خلاص شود تا رنگ و بوی مغازه زشت نشود، خدا هم همین است با امتحان جهاد، میوه های کرم خورده آدم نما را دور می اندازد! حال نوبت جدایی درشت ها از ریز هاست! (کنایه می زنم که به کسی بر نخورد!) وقتی قرار است یگان خط شکن تشکیل شود درشت ها خود نمایی می کنند، میوه فروش قصه ما هم جدایشان می کند که ما در لفظ می گوییم توفیق! یعنی توفیق حضور در یگان خط شکن را بهشان می دهد ( کاری نداریم که بعضی نیرو ها از این توفیق ها که هیچ! اصلاً نیروی خط شکن برایشان معنا نداشت!) داستان پیش می رود، قرار است بچه های تخریب مشخص شوند، همان هایی که بی صدا باید روی مین منور بروند تا نورش مسیر عملیات را لو ندهد، بماند که بعد از رفتن روی مین منور باید مثل شمع بسوزند و آب شوند، نه مثل شعر ها که می گویند مثل شمع سوختیم نه! واقعاً مثل شمع آب می شوند، آخر شوخی نیست دمای سوختنش آهن را ذوب می کند چه برسد به بدن استخوانی بسیجی ها! این جا نوبت خود نمایی پیش خداست، باید میوه فروش عالم تو را بپسندد، اما این میوه منتخب که یک شبه منتخب نشده، راه ها طی کرده که رسیده و می تواند دل بری کند.

روز عملیات است، صحنه نبرد با سپاه عمر سعد، همه دنیای طاغوت در مقابل همه دنیای اسلام ایستاده، فرمانده میدان هم مشخص است، امام حسین. عباس، امیر لشکر امام حسین (ع) است، امیر لشکر مسیر را نشان می دهد و میدان جنگ پیش روی سپاه اسلام، و مگر نه این است که کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا؟ حال نوبت آن میوه هایی است که باید خود نمایی کنند، دیگر یگان خط شکن پر شده است و جایی ندارد! گروه تخریب هم پر است از میوه های زیرک تر! اما میوه های دیگر هم باید تا می توانند رخ بنمایند.

حالا رسیدیم به اصل داستان و این همه مقدمه چینی. از این جا به بعد می خواهم در نقش بسیجی سخن بگویم که در ابتدای نوشته قمقمه پر از آبم را در حالی که تشنه بودم و شهید شدم یافته اند!

صدای گلوله از هر جا به گوش می رسد و من در این معرکه در صدد خود نماییم، آخر امام را می بینم، پرچم حسین را می بینم، علم عباس را می بینم، خیمه های حسین را، طفل شیر خواره را ، همه را ...

ناگهان گریه ام سرازیر می شود، صدای العطش بچه های حسین(ع) را می شنوم، عباس، امیر لشکر را می بینم که از کنار آب تشنه بر می گردد، بعد از نبرد سخت در آن هوای گرم تشنگی امانم را بریده ولی خجالت می کشم دست بر قمقمه ببرم، نمی توانم به آن ها آب برسانم، عقل نفسانی ام می گوید که آب را بخورم، اما نه من قبلاً جهاد اکبر را که امام خمینی(ره) نشانی اش را داده بود انجام دادم، من پیروز جهاد اکبر بودم که در صف بسیجیان جهاد اصغر حاضر شدم، عقل ارزشمند و حجت نهان انسانی ام چیز دیگری می گوید، اگر می خواهی گل سر سبد میوه های حسینی باشی نباید آب بخوری، اگر می خواهی وقتی به پیش گاه امامت می روی سرت بالا باشد و با افتخار بگویی من در معرکه نبرد به عاشورای شما اقتدا کردم نباید بخوری، عشق هم تأیید می کند صدایش را می شنوم، در درونم می جوشد و فریاد وا عطشا سر می دهد و... قمقمه را رها کرده و یا لثارات الحسین می گویم و پیش میروم ...

از این جای داستان اگر می توانی و تحمل داری ادامه بده و بخوان، زیرا تا قبل از این می دانستی جوانی در خانه نشسته و فکر می کند و کلید های کامپیوتر، این کلمات را برایش زنده می کند، فکر می کنی: چه می فهمد جنگ چیست! نوشته زیر خاطره ایست که پایه اصلی نگارش این متن بود:

 دست بر قلبش گذاشت و همان طور که دراز کشیده بود، صورتش را به سمت مرز برگرداند و همین که خواست بگوید «سلام بر حسین»، دید نمی تواند. گفتم که! تیر درست خورده بود به حنجره اش. زبانش نچرخید؛ به سلامی از درون سینه قناعت کرد و پر کشید. رد نگاه چشمان نیمه بازش را که می گرفتی، درست می رسیدی به کربلا.

آبی درون قمقمه نمانده بود، اما همین طور خونی بود که از بدنش می رفت. در «بموی قدیمی» محاصره شده بود. داشت آخرین نفس هایش را در این دنیا می کشید. تشنه بود. دقیقه ای قبل، خودش از معدود بچه های باقی مانده، خواسته بود که پیکر نیمه جانش را رها کنند و به جنگ با دشمن ادامه دهند. از این لحظه به بعد، تنها 5 دقیقه تا شهادتش فاصله داشت. تیر به گلویش خورده بود و قلبش از شدت درد، داشت تیر می کشید. دست کرد در جیب پیراهن و قرآن جیبی اش را درآورد، اما فهمید که یارای خواندن ندارد. چشمانش تیره و تار می دید آیات را. قرآن را برگرداند داخل جیبش. چشمانش را بست و آنچه از کلام خدا حفظ بود، شروع کرد به خواندن. خواند و خواند تا آخرین ثانیه های زندگی اش فرا رسید. فهمید که دارد جان می دهد. هنوز شهید نشده بود، اما دیگر درد نمی کشید؛ عشق داشت از وجودش شعله می کشید، وجود آغشته به خونش. دست بر قلبش گذاشت و همان طور که دراز کشیده بود، صورتش را به سمت مرز برگرداند و همین که خواست بگوید «سلام بر حسین»، دید نمی تواند. گفتم که! تیر درست خورده بود به حنجره اش. زبانش نچرخید؛ به سلامی از درون سینه قناعت کرد و پر کشید. رد نگاه چشمان نیمه بازش را که می گرفتی، درست می رسیدی به کربلا.

« به نام خدای حسین. اینجا در اوج جنگ، چون برگه ای پیدا نکردم، پشت عکس دخترم که هنوز از نزدیک ندیدمش، وصیت می کنم. نه! نه! فعلا مجال نیست؛ باید بروم. بد دارند می زنند بچه ها را. فعلا «سلام بر حسین» تا بعد. راستی، دخترم! نسیمی جان فزا می آید، بوی کرب و بلا می آید. من که رفتم اما ندیده، حلال مان کن. فعلا! امضا: بابای بسیجی ات که خیلی تشنه است

13سال بعد، بچه های تفحص، از ارتفاعات غرب، پیکر شهیدی را پیدا کردند که تیربه گلویش خورده بود. درون جیب لباس بسیجی اش یک جلد قرآن بود. یک عکس امام و عکسی از دخترش که پشت آن نوشته شده بود،« به نام خدای حسین. اینجا در اوج جنگ، چون برگه ای پیدا نکردم، پشت عکس دخترم که هنوز از نزدیک ندیدمش، وصیت می کنم. نه! نه! فعلا مجال نیست؛ باید بروم. بد دارند می زنند بچه ها را. فعلا «سلام بر حسین» تا بعد. راستی، دخترم! نسیمی جان فزا می آید، بوی کرب و بلا می آید. من که رفتم، اما ندیده، حلال مان کن. فعلا! امضا: بابای بسیجی ات که خیلی تشنه است! »

13سال و چند روز بعد «ندا رضوانی» دانش آموز مقطع اول دبیرستان، اهل نیشابور، همین که عکس 6 ماهگی خودش را همراه با وصیت نامه کوتاه و ناتمام پدرش، پشت عکس دید، با خودکار قرمز، یک سربند سرخ، روی پیشانی کوچکش کشید و نوشت: «سلام بر حسین». یک قطره اشک ندای بزرگ، روی عکس قدیمی، قشنگ تر کرده بود خنده ندای کوچک را.

نسیمی جان فزا می آید…

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:49:24.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

ذوالجناح کربلای ایران!

گویی همه چیز را حس می‌کند؛ هنگام عملیات، با چهره‌ای خشن و چشمانی خون گرفته، تدارکات جبهه را تأمین می‌کند و در هنگام پس آوردن لاله‌های گلگون، سرافکنده و دلگیر، آهسته می‌آید تا گل پرپرش را اذیتی و آسیبی نرسد. پیش از شکسته شدن خط، آنچنان بی‌تاب پشت خط ایستاده که گویی مرغی در قفس به انتظار گشایش درب قفس است!

هنرمند شهید غلامرضا عارفیان، از نویسندگان جوانی بود که در کنار حضور مستمر در جبهه‌های دفاع مقدس، گوشه‌هایی از معنویت جاری در سنگرها و خاکریزهای رزمندگان هشت سال جنگ تحمیلی را ثبت می‌کرد و در قالب برنامه‌های رادیویی و یا مقالات منتشره در مجلات و روزنامه‌های گوناگون آن دوران به خوانندگان علاقه‌مند تقدیم کرده است.

یکی از متن‌های مشهور و دلنشین  شهید غلامرضا عارفیان نوشته ای است با نام «چفیه» که بارها منتشر شد و گاهی بدون آوردن نام او و گاهی حتی با نام نویسنده‌ای دیگر!

او در عملیات  خیبر در سال 1362 در آسمان غربت گم شد و مفقودالاثر بود تا آنکه پس از سال‌ها به وطن بازگشت؛ با استخوانی و پلاکی و در کنار یاران شهیدش به خاک سپرده شد و از آن روز، مزارش میعادگاه دوستان بسیجی‌اش شده است.

متن زیر نگاه زیبای شهید عارفیان است به خودروهای جبهه؛ تویوتاهایی که رزمندگان اسلام  را به خط مقدم جبهه می‌رساند.

غلامرضا این متن را به عاشورا گره زده است؛ بنابراین، به مناسبت ماه محرم، همراه شدن با این متن، شیرینی ویژه ای دارد. 

آن خاک را به عنوان تیمّن و تبرّک به صورت می‌مالید و آهسته آهسته سخن می‌گفت: «ذوالجناج، ذوالجناح، مواظب حسین باش! چشم فاطمه رو گریون نکنی! مواظب حسینش باش! نکنه زینب تنها بمونه و حسینش نباشه! ذوالجناح، هیچ‌وقت بی حسین نیایی!...»

حتماً شما هم تویوتاهای سفید یا کِرِمی سپاه را دیده‌اید که همچون توسن تندپا، مغرور و سرکش، سر و ته جبهه را به هم دوخته،‌ از این سوی بدان سوی روانند و پرچمی سبز یا سرخ بر دوش می‌کشند. حالتشان رخشی را ماند که گاه صبور و سرافکنده و گاه سربلند و سرکش بر دشت‌ها خطی از غبار می‌کشند و عزیزان این مردم عزیز را به بزم خدا می‌رسانند.

شنیده‌اید شیهه‌شان را در گاهِ بالا کشیدن از تپه‌ای، کوهی یا کوهساری. گویی، نعل پولادینشان، سنگلاخ جبهه را پنبه می‌انگارد و هر صعب‌العبوری را عبور می‌کند.

گاه مصمم و استوار، سینه بر سینه آب می‌نهد، چون نهنگ آب را می‌شکافد و یاران را از این سوی رود، به آن سوی راه می‌برد.

پرچمش را بر دوش کشیده، با آن چون شمشیری برّان، آسمان را می‌شکافد و به پیش گام می‌نهد.

گویی همه چیز را حس می‌کند؛ هنگام عملیات، با چهره‌ای خشن و چشمانی خون گرفته، تدارکات جبهه را تأمین می‌کند و در هنگام پس آوردن لاله‌های گلگون، سرافکنده و دلگیر، آهسته می‌آید تا گل پرپرش را اذیتی و آسیبی نرسد. پیش از شکسته شدن خط، آنچنان بی‌تاب پشت خط ایستاده که گویی مرغی در قفس به انتظار گشایش درب قفس است!

شب عملیات، یال و کوپال سفیدش با آن پرچم خون‌رنگش، در کنار دلاورانی که پیشانی چهره نورانی‌شان را با نوار پارچه‌ای «یا مهدی ادرکنی» بسته‌اند، شبیه‌ترین منظره را به منظره‌ شب عاشورا تجدید خاطره می‌کند؛ یاران، حسینند و تویوتای پرچم به دوش، ذوالجناح.

این تشبیه را مادری پیر یادم داد:

بر مزار شهدا، در کناری ایستاده بودم و محو دیدن سیل اشک و خون، که توسن جبهه‌ها، پرچمی بر دوش آمد و معصومانه در گوشه‌ای ایستاد. از گُرده‌اش، زرمندگان عاشق، با چهره‌ای غبار گرفته و مصمم، پایین پریدند تا به دیدار یاران شهیدشان بشتابند و بر مزار یاران بنشینند تا آیه «فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر» را مصداق باشند.

مادری پیر با حجابی کامل که لباس رزم اوست، آرام و باوقار به کنار ماشینشان آمد؛ دست بر خاک‌های روی آن می‌کشید و آن خاک را به عنوان تیمّن و تبرّک به صورت می‌مالید و آهسته آهسته سخن می‌گفت: «ذوالجناج، ذوالجناح، مواظب حسین باش! چشم فاطمه رو گریون نکنی! مواظب حسینش باش! نکنه زینب تنها بمونه و حسینش نباشه! ذوالجناح، هیچ‌وقت بی حسین نیایی!...»

دستش را بر یال ذوالجناح حسینیان زمان می‌کشید و می‌گفت: «... ذوالجناح، وفای تو خیلیه! حسین رو بی‌وفایی نکنی! سکینه رو گریان نکنی! نمی‌خوام بی‌حسین ببینمت! خدا عنایتی کن، ذوالجناح ما بی حسین بر نگرده».    

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:48:03.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

این نقاشی را در تاریخ ثبت کنید!

هنوز هم دلم پیش ابوالفضل بود. او فقط دو سال داشت و من نباید با او این‌گونه برخورد می‌کردم. مشق‌هایم را که نوشتم، رفتم سراغ تلویزیون. تا به خودم بیایم، ابوالفضل، دفتر مشقم را پاره کرده بود...

هنوز هم دلم پیش ابوالفضل بود. او فقط دو سال داشت و من نباید با او این‌گونه برخورد می‌کردم. مشق‌هایم را که نوشتم، رفتم سراغ تلویزیون. تا به خودم بیایم، ابوالفضل، دفتر مشقم را پاره کرده بود...

زنگ نقاشی بود. مداد رنگی را که به دست می‌گرفتم، باز دلم می‌رفت پیش ابوالفضل. احساس می‌کردم دلم برایش تنگ شده است. صدای آژیر قرمز شنیده شد و به دنبالش صدای انفجار به گوش رسید.

مدرسه که تعطیل شد، دویدم به طرف خانه. می‌خواستم زودتر نقاشی‌ام را به مادر نشان دهم و با ابوالفضل بازی کنم.

محله ما را گرد و غبار گرفته بود. از سر و صداها و رفت و آمدها فهمیدم آن‌جا بمباران شده است. به خانه که رسیدم، بهت زده شدم.

فریاد می‌زدم و اشک می‌ریختم. رفتم جلوتر تا صورت مادر را از نزدیک ببینم. ناگهان، دستان کوچکی، نظرم را به خود جلب کرد. دستان کوچکی که مادر را محکم در آغوش گرفته بود. این همان دستانی بود که دیروز دفترم را پاره کرده بود

خانه، ویران شده بود. پدرم چقدر برای ساختن آن زحمت کشیده بود. دیدم، دو نفر دارند جنازه‌ای را با خود حمل می‌کنند. زن همسایه‌مان بود. با حیرت، جنازه را تعقیب کردم. پشت یک ماشین، چند جنازه دیگر بود. نزدیک که رفتم مادر را شناختم. هوا سرد بود و من از آن‌چه می‌دیدم بیشتر می‌لرزیدم. او آرام خوابیده بود. دویدم و فریاد زدم: مامان عزیزم! مامان نازنینم! بیدار شو، می‌خواهم نقاشی‌ام را به تو نشان بدهم. نقاشی‌ام را ببین. همه دور هم نشسته ایم. همگی شادیم، از جنگ خبری نیست...

فریاد می‌زدم و اشک می‌ریختم. رفتم جلوتر تا صورت مادر را از نزدیک ببینم. ناگهان، دستان کوچکی، نظرم را به خود جلب کرد. دستان کوچکی که مادر را محکم در آغوش گرفته بود. این همان دستانی بود که دیروز دفترم را پاره کرده بود. چشمان نیمه باز ابوالفضل،‌ به گوشه‌ای خیره مانده بود... شیرین‌زبانی‌های او آمد توی ذهنم. من مات و مبهوت می‌سوختم و اشک می‌ریختم. سرم را به آسمان بلند کردم.

بغض آسمان هم ترکید و همپای چشمانم، باریدن گرفت.

راوی: نرگس نادعلی فرزند شهیده انسیه صادقیان

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:39:56.

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

این شهید بعد از نماز ظهر تفحص شد

روز بود که در هوای گرم خوزستان در منطقه عملیاتی «والفجر یک» به دنبال پیکرهای شهدا بودیم اما شهیدی پیدا نکردیم، بین نماز ظهر و عصر از خداوند مدد گرفتیم و در همان لحظه پیکر شهیدی از مشهدالرضا (ع) در فاصله 5 متری محل اقامه نماز پیدا شد.

سرهنگ علیرضا غلامی از جانبازان دوران دفاع مقدس است که امروز مسئولیت اطلاعات عملیات کمیته جستجوی مفقودین ستادکل نیروهای مسلح و امور یادمان شهدای گمنام کلکچال را برعهده دارد در گفت‌وگویی یکی از خاطرات کشف پیکر شهدا در منطقه عملیاتی «والفجر یک» در شمال فکه را روایت می‌کند.

پیکر شهیدی که بین نماز ظهر و عصر پیدا شد

خرداد سال 1371 در منطقه عملیاتی «والفجر یک» شمال فکه در محور عملیاتی که پیکرهای شهدای لشکر 5 نصر، 21 امام رضا(ع)، 55 هوابرد و یگان‌های متعدد در حدفاصل ارتفاع 143 و 146 در نزدیکی شیار «بجلیه» جامانده بود، تفحص را آغاز کردیم.

با توجه به گستردگی منطقه و کثرت پیکر شهدای مفقود در منطقه، نیاز داشتیم که تعداد زیادی از نیروهای تفحص استان‌های مختلف با استقرار در منطقه در جستجوی پیکرهای شهدا حضور پیدا کنند.

در گرمای شدید خرداد در خوزستان وضعیت طوری بود که یک گروه 30 تا 40 نفره روزانه 35 تا 40 قالب یخ مصرف می‌کردند. چند روز کار کردیم و 2 روز پیاپی پیکر شهیدی پیدا نشد، تا ظهر روز دوم.

نمی‌خواستیم بچه‌هایی که لشکر 27 محمدسول‌الله (ص)، 31 عاشورا، 5 نصر، 21 امام رضا (ع)، 10 سیدالشهدا (ع) آمده بودند، روحیه‌شان را از دست بدهند. بین نماز ظهر و عصر به خداوند گفتیم که با این همه سختی و مشقت ابزار را به منطقه منتقل کردیم، گروه‌های تفحص با امید پیدا کردن شهدا به اینجا آمده‌اند، پس ما را دست خالی برنگردان و یاری‌مان ده.

از جایم بلند شدم، در فاصله 5 ـ 6 متری که موکت برای خواندن نماز انداخته بودیم، رفتم، به یکی از دوستان گفتم «سرنیزه را به من بده» او گفت «وسط نماز؟!»

یکی از پاهایم مصنوعی است، موقع نماز آن را از پایم درآورده بودم، دوستان تعقیبات نماز را می‌خواندند، بین نماز ظهر و عصر از جایم بلند شدم، در فاصله 5 ـ 6 متری که موکت برای خواندن نماز انداخته بودیم، رفتم، به یکی از دوستان گفتم «سرنیزه را به من بده» او گفت «وسط نماز؟!» دوباره از او خواستم تا این کار را انجام دهد.

پس از گرفتن سرنیزه و آن را به زمین زدم، پیراهن شهیدی از زیر خاک بیرون آمد، پیکر شهید را از زیر خاک‌ها بیرون آوردیم، این شهید از نیروهای لشکر «5 نصر» بود که پس از شناسایی معلوم شد منزلشان در خیابان طلاب مشهد‌الرضا (ع) بود.

در ادامه، نماز عصر را اقامه کردیم؛ بعد از ظهر همان روز علاوه بر اینکه پیکرهای تعداد زیادی از شهدا در منطقه تفحص شد، بنده پیکر 17 شهید را پیدا کردم که یکی از پیکرها مربوط به جانشین تیپ یک امام رضا(ع) بود.

در حقیقت استمداد و عنایت خداوند تبارک و تعالی بود که پیکر شهدا را در مناطق مختلف پیدا می‌کردیم.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:39:01.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

لحظه شهادت یک شهید مسیحی

دو نفر بعدی با قایق پارویی آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره‌ای توی آب خورد و پارو از دستش افتاد. ترکش به قفسه سینه و زیر گردنش خورده بود، سرش را توی بغلم گرفتم و...

توی گردان شایعه شده بود که نماز نمی‌خونه. مرتضی رو کرد به من و گفت: «پسره انگار نه انگار که خدایی هست، پیغمبری هست، قیامتی، نماز نمی‌خونه...»

باور نکردم و گفتم: «تهمت نزن مرتضی. از کجا معلوم که نمی‌خونه، شاید شما ندیدیش. شایدم پنهونی میخونه که ریا نشه.»

اصغر انگار که مطلبی به ذهنش رسیده باشه و بخواد برای غلبه بر من ازش استفاده کنه، گفت: «آخه نماز واجب که ریا نداره. پس اگه این‌طور باشه، حاج‌ آقا سماوات هم باید یواشکی نماز بخونه. آره؟»

مش صفر یه نگاه سنگین به اصغر و مرتضی کرد و گفت: «روایت هست که اگه حتی سه شبانه روز با یکی بودی و وقت نماز به اندازه دور زدن یه نخل ازش دور شدی، نباید بهش تهمت تارک الصلاه بودن را بزنی. گناه تهمت، سنگین‌تر از بار تمامی کوه...»

اصغر وسط حرف مشتی پرید و گفت: «مشتی من خودم پریروز وقت نماز صبح، زاغشو چوب زدم، به همین وقت عزیز نمازشو نخوند...»

گفتم: «یعنی خودت هم نمازتو نخوندی؟»

- مرد حسابی من نمازمو سریع خوندم و اومدم توی سنگر، تا خود طلوع آفتاب کشیک‌شو کشیدم.

- خوب شاید همون موقع که تو رفتی نماز بخونی، اونم نمازشو خونده...

مشتی که انگار یک هسته خرما توی گلویش گیر کرده باشد، سرفه‌ای کرد و دست گذاشت روی زانو و بلند شد. وقت بیرون رفتن از سنگر گفت: «استغفرالله ربی و اتوب الیه....»

بعد، انگار که بخواهد از ‌جایی فرار کند، به سرعت از سنگر دور شد. اصغر کوتاه نیامد و رو به من گفت: «جواد جون، فدات شم! مگه حدیث نداریم کسی که نمازشو عمداً ترک کنه، از رحمت خدا بدوره؟»

- بابا از کجا می‌دونی تو آخه؟! این بدبخت تازه یه هفته است اومده، کم‌کم معلوم میشه دنیا دست کیه...

آدم مرموزی بود؛ ساکت و تودار. اصلاً انگار نمی‌‌توانست با کسی ارتباط برقرار کنه. چند باری سعی کردم بهش نزدیک شم، اما نشد. فقط فهمیدم که اسمش کیارش است و داوطلب به جبهه آمده. از آشپزخانه غذایش را می‌گرفت و می‌رفت گوشه‌ای، مشغول خوردن می‌شد. اصلاً با جمع، کاری نداشت؛ فقط برای رزم شب و صبحگاه با بچه‌ها یک‌جا می‌دیدمش. اغلب هم سعی می‌کرد دژبان بایسته تا این‌که برود کمین.

یک‌بار یکی از بچه‌های دسته ویژه، بهش متلک انداخته بود که: «رفیقمون از کمین می‌ترسه! توی دژبانی بیش‌تر بهش حال می‌ده...»

توی گردان شایعه شده بود که نماز نمی‌خونه. مرتضی رو کرد به من و گفت: پسره انگار نه انگار که خدایی هست، پیغمبری هست، قیامتی، نماز نمی‌خونه...

باور نکردم و گفتم: تهمت نزن مرتضی. از کجا معلوم که نمی‌خونه، شاید شما ندیدیش. شایدم پنهونی میخونه که ریا نشه

فقط یک نگاه و یک لبخند، تحویلش داد و رفت سمت دستشویی‌ها؛ هرچند که دیدم در حال رفتن، داره اشکاش رو از روی صورت سفید و ریش‌های بورش پاک می‌کنه.

دو روز بعد از همین ماجرا بود که به سنگر عملیات آمد و گفت: «می‌خواهم بروم کمین.»

حاج اکبر یه نگاهی بهش انداخت و گفت: «آرش جان! داوطلب‌های کمین تکمیله...»

- کیارش هستم حاج ‌آقا!

- ببخشید عزیزم، شرمنده! کیارش گل، اسمت فراموشم شده بود.

- خواهش می‌کنم حاج آقا! حالا نمی‌شه یه جوری ما را هم جا بدی؟

حاجی مکثی کرد و گفت: «چشم سعی می‌کنم...»

- لطف می‌کنی حاجی...

شب باز رفتم سمتش و سلام کردم. به گرمی جواب سلامم را داد و رفت، چند قدمی که برداشت، برگشت سمت من و گفت: «شما هم می‌ری سنگر کمین آقا جواد؟!»

- آره، چه‌طور مگه؟

منّ و منّی کرد و گفت: «نزدیک عراقی هاست؟!»

- آره، توی محدوده اوناست. چه‌طور مگه؟!

- هیچی همین‌طوری...

تشکری کرد و رفت سمت سنگر خودش.

آخرای شب بود که رفتم سمت سنگر عملیات. حاج اکبر دراز کشیده بود، تا وارد شدم، بلند شد و با وجود اصرار من و فشار بازوهام روی شونش، تمام قد جلوم ایستاد و گفت: «بفرما جواد جون بفرما...»

- شرمنده حاجی! مزاحمت شدم. دیدم دراز کشیدی خواستم برگردم، ولی دیدم که متوجه شدی، با خودم گفتم زشته. بازم ببخشید!

- خدا ببخشه جواد جون! این حرفا چیه؟خوش اومدی.

- حاجی! غرض از مزاحمت، می‌خواستم بگم این پسره کیارش را بذار با من بیاد کمین، می‌خوام یه فرصت خوب گیر بیارم تا باهاش تنها باشم.

حاجی لبخندی زد و ادامه داد: «حاج آقا سماوات که این‌جا بود می‌گفت توی گردان، دنبالش حرفایی می‌زنن. تو چرا دیگه دنبالشی؟ واسه چی می‌خوای باهاش بری کمین؟»

- می‌خوام سر از کارش در بیارم. خوب حاجی جون، به نظر شما فرصت بهتری از کمین دو نفره پیدا می‌شه که من با اون بیست‌وچهار ساعت تنها باشم؟

- والله، چه عرض کنم؟ با اوصافی که من شنیدم، اصلاً بعید می‌دونم بهش اجازه بدم بره کمین. میگن اهل نماز نیست، فقط هم توی مراسم زیارت عاشورا شرکت میکنه، نه چیز دیگه.

- باز خدا رو شکر که زیارت عاشورا می‌خونه. من فکر می‌کردم اونم نمی‌آد.

- پس تو هم شنیدی؟مگه نه؟

- آره، منم یه چیزایی راجع بهش شنیدم.

- من بهش شک داشتم، حتی فکر کردم شاید ستون پنجمی باشه، اما دیدم ستون پنجمی خیلی باهوشه. نمی‌آد بی‌نمازی کنه که توی گردان تابلو بشه، درست نمیگم؟

- چرا، اتفاقاً منم به این موضوع فکر کرده بودم. واسه همین مطمئنم، این یه لمی تو کارش هست که این‌طوریه. وگرنه بعید بود راهش بدن توی گردان عملیاتی خط.

- از حفاظت خبرشو گرفتم، میگن سالمه. ولی هرچی به آقا رسول اصرار کردم که بگه این چه‌طور سالمیه که اهل نماز و خدا نیست، نگفت.

- خوب بالاخره چی می‌گی حاجی؟ می‌فرستیش کمین یا نه؟

- باید روش فکر کنم، ولی احتمال زیاد نه. من تا ته و توی این قضیه را در نیارم، بهش پا نمی‌دم بره کمین.

- هر طور صلاحه حاجی. پس من منتظر خبرش باشم؟ فقط اگه خواستی بفرستیش با من بفرستش، باشه؟

- ببینم چی میشه.

حاجی فرستاده بود دنبالم. رفتم سمت سنگر عملیات. پتو را که کنار زدم، دیدم کیارش هم توی سنگر نشسته. سلام کردم و وارد شدم. حاجی طبق عادت همیشگی‌اش که موقع ورود همه، تمام قد می‌ایستاد، جلوی پایم تمام قد بلند شد و گفت: «خوش اومدی آقا جواد، بشین دادش!»

که بالاخره دلم را به دریا زدم. و گفتم: تو که واسه خاطر خدا می‌جنگی، حیف نیس نماز نمی‌خونی؟ اشک توی چشم‌های قشنگش جمع شد، ولی با لبخند گفت: می‌تونی نماز خوندن رو یادم بدی؟ یعنی بلد نیستی نماز بخونی؟ - نه تا حالا نخوندم...

طوری این حرف را رُک و صریح زد که خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟

- شرمنده می‌کنی حاجی!

رو کردم سمت کیارش و دستم را دراز کردم طرفش و گفتم: «مخلص بچه‌های بالا هم هستیم، داداش یه ده ‌تومنی بگیر به قاعده دو تومن ما رو تحویل بگیر.»

دستم را با محبت فشرد و سرخ شد. چشم‌های زاغش را از توی چشم‌هام دزدید و گفت: «اختیار دارید آقا جواد! ما خاک پای شماییم.»

رو کردم به حاج اکبر و گفتم: «جانم حاجی، امری داشتید؟!»

- عرض شود خدمت آقا جواد گل که فردا کمین با آقا کیارش، ان‌شاءالله توی سنگر حبیب‌اللهی. گفتم در جریان باشید و آماده. امشب خوب استراحت کنید، ساعت سه صبح جابجایی نیرو داریم. ان‌شاءالله به سلامت برید و برگردید.

من در حالی که سعی داشتم تعجب، خوشحالی و اضطرابم را از حاج اکبر و کیارش پنهان کنم، چشمی گفتم و از در سنگر بیرون رفتم. توی دلم قند آب شد که بیست‌وچهار ساعت با کیارش، تنها توی یک قایق هستیم؛ هر چند دوست داشتم بدانم، چه‌طور حاج اکبر راضی شده که کیارش را توی تیم کمین راه بدهد؟ فرصت خوبی بود تا سر از کارش در بیارم. این پسر که نه بهش می‌آمد بد و شرور باشه و نه نفوذی، پس چرا نماز نمی‌خونه؟ چرا حفاظت تأییدش کرده که بیاد گردان عملیات؟ خلاصه فرصت مناسبی بود تا بتوانم برای سؤال‌هایی که چهار، پنج روزی ذهنم را سخت به خودش مشغول کرده بود پیدا کنم.

وقتی دو نفری توی سنگر کمین، بیست‌وچهار ساعت مأمور شدیم، با چشم خودم دیدم که نماز نمی‌خواند. توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم. هر چه تقلا کردم تا بتوانم حرفم رو شروع کنم، نشد. هوا تاریک شده بود و تقریباً هجده ساعت بدون حرف خاصی با هم بودیم. کم‌کم داشتم نا امید می‌شدم که بالاخره دلم را به دریا زدم. و گفتم: «تو که واسه خاطر خدا می‌جنگی، حیف نیس نماز نمی‌خونی؟!»

اشک توی چشم‌های قشنگش جمع شد، ولی با لبخند گفت: «می‌تونی نماز خوندن رو یادم بدی؟»

- یعنی بلد نیستی نماز بخونی؟

- نه تا حالا نخوندم...

لبخند کم‌رنگی روی لبانش مانده بود. در مقابل نگاه مطمئن، مصمم و زیبایش، هیچ دفاعی نداشتم. کم آورده بودم تحمل نداشتم. آرام کف قایق خواباندمش و پارو را به دست گرفتم که دیدم به سختی انگشتش را حرکت داد و روی سینه‌اش صلیبی کشید و چشمش به آسمان خیره ماند

طوری این حرف را رُک و صریح زد که خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟

همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره‌ی دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم. توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر بعدی با قایق پارویی آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره‌ای توی آب خورد و پارو از دستش افتاد.

ترکش به قفسه سینه و زیر گردنش خورده بود، سرش را توی بغلم گرفتم.‌ با هر نفسی که می‌کشید خون گرم از کنار زخم سینه‌اش بیرون می‌زد. گردنش را روی دستم نگه داشته بودم، ولی دیدم فایده‌ای نداشت. با هر نفس ناقصی که می‌کشید، هق‌هقی می‌کرد و خون از زخم گردنش بیرون می‌جهید. تنش مثل یک ماهی تکان می‌خورد. کاری از دستم ساخته نبود و فقط داشتم اسم خانم زهرا(س) را صدا می‌زدم. چشم‌های زاغش را نگاه می‌کردم که حالا حلقه‌ای خون تویشان جا گرفته بود. خِرخِر می‌کرد و راه نفسش بسته شده بود. قلبم پاره‌پاره شده بود. لبخند کم‌رنگی روی لبانش مانده بود. در مقابل نگاه مطمئن، مصمم و زیبایش، هیچ دفاعی نداشتم. کم آورده بودم تحمل نداشتم.

آرام کف قایق خواباندمش و پارو را به دست گرفتم که دیدم به سختی انگشتش را حرکت داد و روی سینه‌اش صلیبی کشید و چشمش به آسمان خیره ماند.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:32:33.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

معروف بود به حسن مقدمِ موشکی

هرگز یادم نمی رود  اواخر سال 65 بود که در طرح و عملیات سپاه خدمت می کردم و بنابر مسئولیتی که داشتم با اکثریت مسئولین معاونت ارتباط داشتم شاید بعد از سالهایی که در کردستان در کنار حاج احمد و عباس کریمی و دوستان دیگرم همچون رضا چراغی و رضا دستواره و دیگران خدمت می کردم و...

هرگز یادم نمی رود  اواخر سال 65 بود که در طرح و عملیات سپاه خدمت می کردم و بنابر مسئولیتی که داشتم با اکثریت مسئولین معاونت ارتباط داشتم شاید بعد از سالهایی که در کردستان در کنار حاج احمد و عباس کریمی و دوستان دیگرم همچون رضا چراغی و رضا دستواره و دیگران خدمت می کردم و همواره آن روزها را دوران درخشان زندگیم می دیدم در برهه ای دیگر خدمت کردن در کنار مردانی از جنس حاج احمد بود که هرگز از خاطرم نرفته است و از آن زمان هرگز سیمای زیبای شهید شفیع زاده با آن لهجه زیبای آذریش از یادم نمی رود شهید آزادی شهید جنگروی و بسیاری از عزیزانی که هر وقت بعد از عملیاتهای مختلف به تهران می آمدند من افتخار دیدارشان را داشتم و در این میان بودن در کنار  شهید سرلشگر پاسدار و یا بقول آن روزهای قدیم حسن مقدم افتخاری دیگر بود همان روزها بود که با دکتر حسن عباسی که جوانی 18 ، 19 ساله بود و از نیروهای حسن مقدم بود آشنا شدم اما خود حسن مقدم از همان زمان یک اسطوره بود دیدنش برایم از همان زمان افتخار بود باور کنید هر وقت تهران می آمد یک پارچه شور و نشاط انقلابی گری را برایمان به ارمغان می آورد آن زمان حسن مقدم فرماندهی گروه هفتم حدید که در واقع یگان موشکی سپاه بود را برعهده داشت .

حسن مقدم بچه جنوب تهران بود که بعدها فهمیدم بچه محله عباسی تهران است شاید از آن زمان که تقریبا در یک معاونت با ایشان همکار بودم بیش از 25 سال می گذرد اما هرگز چهره و نگاه نافذ او را فراموش نکردم هر وقت دوستان قدیم را که در معاونت همکار بودیم می دیدم جویای حالش می شدم اما انگار هنوز مثل آن روزها مثل برق می آید و مثل برق می رود برایم یادکردنش مثل یاد کردن نبرد مقدسی بود که او فرمانده اش بود .

ناگهان اس ام اسی برای سردار رسید  سردار با تاثری بسیار رو به من کرد و گفت خبر دادند حسن مقدم توی انفجار شهید شده است شوکه شده بودم گفتم حسن مقدم موشکی و ایشان تایید کرد. خدا خدا می کردم خبر درست نباشد تا اینکه شب دوستان گفتند خبر تایید شده است

وقتی انفجار در پادگانی از سپاه بوقع پیوست خواهر گرامی خانم موسوی با من تماس گرفت من تا زمانی که ایشان موضوع انفجار را گفت از موضوع انفجار خبر نداشتم اولش شوکه شده بودم ایشان از من اطلاعاتی می خواست و من سریع با دوستانم تماس گرفتم و خبر انفجار تایید شد نگرانی عجیبی همه وجودم را فرا گرفته بود اما چه می توانستم بکنم فردای انفجار صبح برای دیدن یکی از دوستان به وزارت دفاع رفتم در آنجا اطلاعاتی را که در خصوص انفجار و فضاسازی هایی که شبکه های معاند نظام در این خصوص پخش می کردند را با دوستان از جمله یکی از سرداران بزرگواری که زمانی در کردستان در خدمتش بودم عرض می کردم ناگهان اس ام اسی برای سردار رسید  سردار با تاثری بسیار رو به من کرد و گفت خبر دادند حسن مقدم توی انفجار شهید شده است شوکه شده بودم گفتم حسن مقدم موشکی و ایشان تایید کرد. خدا خدا می کردم خبر درست نباشد تا اینکه شب دوستان گفتند خبر تایید شده است.

سالهای زیادیست که راه رفتن در بهشت زهرا در میان قبور شهدا و سر زدن به مزار دوستان عزیزم همچون رضا چراغی و عباس کریمی و رضا دستواره محمد متوسلیان و صادق سرابی  نوبخت و داودعجب گل و غلامرضا مهدی سلطانی و... برایم یک عبادت شده است هروقت سختیها  و دردهای روزگار امانم را می برد تنها جایی که تسکینم می دهد فرار از شهر و پناه بردن به دوستانی است که از آن زمانها زنده ترند قطعه 24 اولین جایی است که به دیدار شهدا می روم و این روزها در این قطعه که قطعه ای از بهشت خداست ولوله ای برپاست .

جمعه رفتم بهشت زهرا تنها بودم ماشینم را که پارک کردم روبروی قطعه 24  و پیاده شدم بغضم ترکید انگار هاله های نور از قطعه 24 خورشید را خجل کرده بود پرچمهای سرمزارها موج داشتند نگاه شهیدان انگار پر از تبسم بود انگار یک مهمانی بزرگ اینجا برقرار است پیش خودم گفتم امروز مرا چه می شود چرا این قطعه اینجوریست چرا شهیدان اینقدر شادند چرا اشگ امانم را بریده این چه حالیست به سمت مزار شهید محمد بروجردی و عباس کریمی و رضا چراغی حرکت کردم مردانی از جنس عشق وقتی رسیدم نگاهم ناخوداگاه به پشت قبر شهید بروجردی در سمت راست افتاد قبری تازه مزاری با عکس کسی که همیشه عاشق دیدنش بودم به وجودش افتخار می کردم شاید او هرگز مرا به یاد هم نمی آورد اما او همیشه در ذهن من بود او برایم یادآور مردانی از جنس حاج احمد بود  پاهایم سست شده بود .

بی خود نبود شهدا اینقدر شاد بودند بی خود نبود که  ناصر کاظمی می خندید اینجا جشن است ….و ما مانده ودر جا زده و اسیر در عوالمی که پایمان را سخت به زمین میخکوب کرده ، نشئه سروری که در قطعه 24 بود مرا مست کرده بود خوشا به سعادتش حسن مقدم آسمانی شد حیف بود حسن مقدم در بستر و مرگ طبیعی بمیرد هر چند شهادتش ضربه ای سنگین به سپاه زد اما رفتنش نشان داد شهادت ثمره استقامت در راه خداست و وعده خدا برای مردان الهی چنین است ، شهادت ارمغات خداست.

یاد و خاطره و راهش همواره زنده باد

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:43:20.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

من، سید و بلم

...سكان را به سمت راست كشید وبا گرفتن نی ها در دستانش ، بلم را به داخل نیزار،كشید.من نیز در ادامه، با استفاده از نی ها كمك كردم بلم تا استتار كامل به درون نی ها فرو برود.آرام به هم نگاه كردیم.گشتی های عراقی در قایقی ، از یك قدمی ما رد می شدند. ...امروز ، دومین روزی بود كه راه را گم كرده ایم و در آبراه ها به دنبال نیروهای خودی می گردیم

...سكان را به سمت راست كشید وبا گرفتن نی ها در دستانش ، بلم را به داخل نیزار،كشید.من نیز در ادامه، با استفاده از نی ها كمك كردم بلم تا استتار كامل به درون نی ها فرو برود.آرام به هم نگاه كردیم.گشتی های عراقی در قایقی ، از یك قدمی ما رد می شدند.

...امروز ، دومین روزی بود كه راه را گم كرده ایم و در آبراه ها به دنبال نیروهای خودی می گردیم.

چقدر این آب راه ها به هم شبیهند.

گرسنگی امانمان را بریده است. چیزی نمانده تا خستگی از پا درمان بیاورد. از همه بد تر، اینكه با كوچكترین صدای صحبت ،یا صدای قایق موتوری ، باید با سرعت بین نی ها استتار شویم تا دیده نشویم.

تشنگی بر ما غلبه كرده بود.آب جزیره ، بوی بدی می داد و تا عمق نیم متری گرم ؛ قوطی كنسروی را كه در بلم داشتیم ، با كف دست ، مسدود كردیم و تا حد ممكن در آب فرو بردیم ووقتی از آب پر شد، باز دربش رو گرفته و برای خوردن ،بالا می آوردیم. وقت خوردن، باید یك نفس می نوشیدیم ؛ نفس آخر، گر چه با اشمئزاز بود اما تشنگی را از بین برده بودیم...

سید گفت: نمازمونو بخونیم بعد...ناهار

گفتم: امروز غذای مخصوص سر آشپز...چولان با سالاد فصل.

نی های نازك را مثل موز پوست گرفتیم و نرمی وسط آن كه كمی شیرین بود را با مرارت  خوردیم.

آفتاب وسط آسمون به ما می خندید...

نماز عجیبی بود توسلی به بی بی فاطمه ی زهرا (س) كردیم ...گفتم : بیا نذر كنیم تا اگه راهو پیدا كردیم،هزار تا آیت الكرسی بخونیم...

...سید گفت: ناهار چی میل دارید قربان؟؟

گفتم : بی زحمت كوبیده با یه برگ اضافه...ببخشید ، گوجه هم بزارین.

سید گفت: نوشابه ، چی میل دارین؟ گفتم : من با لیموناد بیشتر حال می كنم...

خندیدیم . آب دهنمو قورت دادم و گفتم : ناهارو بخوریم؟

و پریدم لای نی ها داخل آب، از وسط نی ها،نی های تازه رسته ای را جدا كردم و تعدادی از آنها را به داخل بلم انداختم.

گفتم: امروز غذای مخصوص سر آشپز...چولان با سالاد فصل.

نی های نازك را مثل موز پوست گرفتیم و نرمی وسط آن كه كمی شیرین بود را با مرارت  خوردیم.

آفتاب وسط آسمون به ما می خندید...

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:31:24.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

مرا خفه کن تا عملیات لو نرود!

 تشنه اش بود. گفت اگر آب داری به من بده. اما من هیچوقت قمقمه ای برنمی داشتم. لباسهایش کامل سوخته بود و قمقمه خودش هم داغ شده بود. چفیه را از گردنم باز کردم. با آب قمقمه آن را خیس کردم و در دهانش گذاشتم. صورتش را بوسیدم. آتش خاموش شده بود. التماسم می کرد که بروم . می گفت: معبر لو می رود

آن چه خواهید خواند روایتی است از  فرمانده گردان 412 فاطمه الزهرا(س) از لشکر41 ثارالله. لشکر کارگرزادگان کرمانی ، لشکر پابرهنه های کویر . بی شک با خواندن این خاطره ، عظمت روح و عزت نفس راوی آن نیز بر شما آشکار خواهد شد :

قبل از عملیات ساعت 4 بعد از ظهر بود. برای استراحت به طور فشرده در یک سنگر خوابیده بودیم. باد می آمد و داخل سنگرها پر از گرد و خاک شده بودیم. حتی دندانها و چشمانمان خاکی بود. از بس خسته بودم سریع خوابم برد. خواب دیدم برادرم شهید علی میرزایی، شهید احمد امینی ، شهیدمحسن باقریان و شهید احمد قنبری در سنگر ما هستند و مثل همیشه چای می خوریم و با لحن همیشگی که مرا دایی محمد صدا می زدند با یکدیگر شوخی می کردیم. حاج احمد گفت: چرا ناراحتی؟ گفتم: همه بچه های کادر زخمی شده اند و رفته اند و من دست تنها هستم.

حاج احمد گفت: ناراحت نباش. ما امشب همه به تو کمک می دهیم. جناح راست را به ما بسپار. اگر نتوانستید عمل کنید کانال را باز می کنیم و از معبر ما بروید. گفتم: شما که شهید شدید. گفت: تو به ما شک داری؟ گفتم : نه سمت راست ما لشکر 25 کربلاست. گفت: ما بین شما و 25 کربلا هستیم. تو ناراحت نباش.

با من دست دادند و خداحافظی کردند و رفتند. آخرین نفر برادرم علی بود. معاون گردان 410 بود. دست مرا آنقدر تاب داد که جدا شد. درد داشتم و در خواب ناله می کردم. از خواب پریدم.

به صورتش دست زدم، سوخته بود. او را شناختم. علی عرب بود. گفتم : علی تویی؟ در حین سوختن گفت: حاجی تو برو. فقط یک چفیه در دهان من بگذار تا خفه شوم و صدایم در نیاید وگرنه عملیات لو می رود

دسته ویژه را فرستادیم. من با دسته اول گروهان اول رفتم و محمودی با گروهان بعدی. سینه خیز از خاکریز رفتیم پایین. نزدیک میدان مین بودیم که شعله آتشی بلند شد. بچه های دسته ویژه جلو بودند. به فداکار گفتم: معبر ماست گفت : بله. همه زمین گیر شده بودند. فداکار گفت: نرو ولی من رفتم. 6-5 متر به میدان مین دیدم معبریست نیم متر فاصله.

یک نفر را دیدم که افتاده بود. سه تا موشک تو کوله پشتی اش بود. موشکها منفجر شده و به هوا می پریدند. رسیدم کنارش. دستم را روی شکمش گذاشتم دستم فرو رفت. به صورتش دست زدم، سوخته بود. او را شناختم. علی عرب بود. گفتم : علی تویی؟ در حین سوختن گفت: حاجی تو برو. فقط یک چفیه در دهان من بگذار تا خفه شوم و صدایم در نیاید وگرنه عملیات لو می رود.

تشنه اش بود. گفت اگر آب داری به من بده. اما من هیچوقت قمقمه ای برنمی داشتم. لباسهایش کامل سوخته بود و قمقمه خودش هم داغ شده بود. چفیه را از گردنم باز کردم. با آب قمقمه آن را خیس کردم و در دهانش گذاشتم. صورتش را بوسیدم. آتش خاموش شده بود. التماسم می کرد که بروم . می گفت: معبر لو می رود. اینجا تیر می خوری. برو. گفتم10 دقیقه تحمل کن به امدادگرها می گویم تو را ببرند. و به عقب رفتم. بعد از عرب یک ترکش هم به پهلوی حسین شمسی خورد. عباس تقی پور هم که زخمی شد و بعد در بیمارستان شهید شد. در این مدت، فداکار بچه ها را برده بود پشت معبر. زود خط را سر و سامان دادیم. وقتی داشتیم می رفتیم حاج قاسم بی سیم زد. گفتم: خط شکسته شد. گفت: آفرین حاج محمد! آفرین! یک لحظه غرور مرا گرفت. به زمین نشستم و تو سرم زدم. علی اسماعیلی گفت: چرا تو سرت می زنی؟ گفتم: بچه های مردم زحمت کشیدند، آنها زخمی شدند، کشته شدند، علی عرب در میدان مین سوخت و جان داد. حاج قاسم به من می گوید آفرین...

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:33:39.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

مرد خاکی و یک گردان نیرو

از هر كه می پرسم می گوید حمید رفته، پا به پای بقیه به جنگ رفته. با پای برهنه. هیچ كس او را با كفش ندیده. همه صدایش می زدند:«سید پا برهنه» حتی آن روز 22 اسفند سال 62، در جزیره مجنون، كه سوار موتور حاج همت می شوند و هر دو می روند به سوی سرنوشتی به شیرینی عسل...

از هر كه می پرسم می گوید حمید رفته، پا به پای بقیه به جنگ رفته. با پای برهنه. هیچ كس او را با كفش ندیده. همه صدایش می زدند:«سید پا برهنه» حتی آن روز 22 اسفند سال 62، در جزیره مجنون، كه سوار موتور حاج همت می شوند و هر دو می روند به سوی سرنوشتی به شیرینی عسل...

دمدمای ظهر یك موتور سوار سراپا خاكی سرو كله اش پیدا شد. ریز نقش بود، با چشمهای درشت، ابروهای پر مشكی و مردانه. نگاه نگران و صدایی كمی طلبكار. آمد مرا جست. گفت فرماندتون كیه؟ یك نگاه به قد و بالایش كردم. مزمزه كردم بگویم شما؟ كه زبانم نگشت. لو دادم گفتم: رضا عباس زاده. گفت: برو صدایش كن بیاید. گفتم: شما؟

گفت: بگو كارش دارم!

گفتم: بگویم كی؟

گفت: به كی اش چه كار داری؟ كاری كه بهت گفتم سریع برو انجام بده برگرد!

سرد گفتم: چشم.

رضا آمد گفت: فرمایش

مرد خاكی گفت: یك دسته نیرو می خوام به من قرض بدی!

رضا گفت: همینطوری كه نمی شود. باید كسب تكلیف كنم از بالا.

مرد خاكی گفت: دست بجنبان دارد دیر می شود.

رضا به من گفت: حاج قاسم را سریع برام بگیر!

با رمز دنبالش گشتم. جستمش. جریان را گفتم.

گفتم: طلبكار هم هست.

رضا گوشی رو گرفت: او هم همین حرفها را گفت. گفت: من خودم نیرو كم دارم.

حاج قاسم گفت: نگفت كیه؟

رضا گفته: قابل نمی داند!

حاج قاسم خندید و گفت: خودش است.

سرانجام روز 22 اسفند سال 1362 به همراه سردار شهید حاج ابراهیم همت فرمانده محبوب لشکر محمد رسول الله سوار بر موتور مورد اصابت گلوله مستقیم دشمن قرار گرفت و در جذبه ای مستانه و خونین ، به دیدار محبوبش شتافت

گفت: هر چی خواست بهش بده!

گفت: آنجاست هنوز؟!

رضا گفت: هم خودش، هم اخمش، هم قارقار موتورش!

حاج قاسم گفت: گوشی را بده بهش!

مرد خاكی با گوشی حرف زد. تلگرافی و كوتاه، حتی چكشی. آن نیم لبخند تلخش را هم بعد از تمام حرفا تحویل گوشی و ما داد. با نگاه از رضا پرسیدم: كیه این یعنی؟!

رضا شانه بالا انداخت و گفت: خدا عالم است.

مرد خاكی گوشی را گرفت طرف رضا و گفت: كارت دارد.

رضا به حرفهای حاج قاسم گوش داد. دهانش اول بسته بود بعد باز شد، نگاهش مات ماند. زل زد به مرد خاكی و گفت: این همه نیرو؟

نفس بلندی كشید گوشی را داد به من.

به مرد خاكی گفت: نمی دانم شما كه هستید، ولی هر كی هستید حاجی گفت: اگر تمام گردان را هم خواستید دریغ نكنم.

 

مرد خاکی :  

سردارشهیدسید حمید میرافضلی در روز هفدهم بهمن ماه سال 1335 شمسی در شهرستان رفسنجان در محله قطب آباد دیده به جهان گشود. پدر و مادر او هردو از سادات خوشنام و آبرومند این شهرهستند. از ابتدای جنگ به جبهه ها شتافت و بعدازچهل ماه حضور درجبهه سرانجام روز 22 اسفند سال 1362 به همراه سردار شهید حاج ابراهیم همت فرمانده محبوب لشکر محمد رسول الله سوار بر موتور مورد اصابت گلوله مستقیم دشمن قرار گرفت و در جذبه ای مستانه و خونین ، به دیدار محبوبش شتافت ، وی هنگام شهادت 27 سال داشت و پیکر او 10 روز بعد از شهادت در میان بهت و بغض یاران و همسنگران و دوستان همرزم و با حضور مردم رفسنجان با شکوه هر چه فراوان تشییع و طبق وصیت او در جوار مزار پاک برادر شهید به خاک سپرده شد.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:34:59.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

دستمالی که در کفن حاج حسن گذاشتند

شهید مقدم در گاو صندوقش هم تکه پارچه سیاهی گذاشته بود که با دست خط خودشان نوشته بودند عنایت فرموده، این پارچه سیاه را در کفن من قرار دهید.

آنچه ملاحظه می کنید گزیده ای از خاطرات شهید حسن طهرانی مقدم از زبان فرزند ارشد ایشان خانم زینب طهرانی مقدم است. شهیدی که لقب پدر صنایع موشکی ایران را به خود اختصاص داده است و هنوز هم بعد از گذشت بیش از 40روز از شهادتشان همچنان گمنام مانده اند.

روحشان قرین رحمت ایزد منان  

*لحظه‌‌ای که خبر شهادت حاج حسن را شنیدیم

زمان جنگ و انقلاب بسیاری از جوانان ملت ایران را ساخت. همانطور که پدرم به مرور زمان برای روزهای سخت ساخته شده بود، مادرم هم در کنار ایشان تحملش برای لحظات دشوار زندگی بالا رفته بود.

مادرم می گوید:من همیشه به خصوص بعد از شهادت شهید احمد کاظمی منتظر شهید شدن پدرت بودم. برای همین وقتی مادرم خبر را شنید رفتارش طوری بود که همه تعجب کردند.

ایشان فقط گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» اما من هیچ وقت فکر نمی کردم پدرم شهید شود. اصلا آمادگی نداشتم.

همیشه در ذهنم این طور بود که بالاخره یک روز کار بابا کم میشه و ما هم دور هم جمع می‌شویم.

روز تشییع پدرم اینقدر که همیشه به ما محبت داشت، خودش مواظب ما بودند که بی‌تابی نکنیم.

*چگونه خبر شهادت پدرم را شنیدم

ما اغلب در خانه اخبار ساعت  2 بعد از ظهر را نگاه می کردیم اما آن روز تلویزیون خاموش بود. حتی صدای انفجار را هم شنیدیم اما احساسی نداشتیم. یکی از اقوام که متوجه شد ما بی‌اطلاع هستیم بردمان منزل خودش و آنجا گفت صدایی که امروز شنید انفجاری در محل کار حاج حسن بوده. همین که این حرف را زد ما متوجه شدیم چه اتفاقی افتاده.

*حس می‌کنم در آغوش خدا هستم

عکس العمل مادرم نسبت به خبر شهادت باعث شد آرامش ما هم بیشتر شود. به خصوص که مادرم می‌گفت: حاج حسن همیشه به من سفارش می‌کرد که خودت را برای همچین روزی آماده کن.

من در شهادت پدرم هیچ سیاهی و بدی را نمی‌بینم. این ماجرا در بطن خود زیبایی و خوبی در پی خواهد داشت.

به اطرافیان می‌گویم حس می‌کنم خدا من را در آغوش گرفته و نوازش می‌کند. آن لحظه احساس معنوی خاصی داشتم. این هم به خاطر معنویت پدرم بود که مانند یک شیشه عطر شکسته و عطر و معنویتش همه جا پراکنده شد.

پسر شهید مطهری که آمده بود منزل ما گفت: بعدها که به این روزها برگردید همش خاطرات شیرین و افتخار است.

ما اغلب در خانه اخبار ساعت  2 بعد از ظهر را نگاه می کردیم اما آن روز تلویزیون خاموش بود. حتی صدای انفجار را هم شنیدیم اما احساسی نداشتیم. یکی از اقوام که متوجه شد ما بی‌اطلاع هستیم بردمان منزل خودش و آنجا گفت صدایی که امروز شنید انفجاری در محل کار حاج حسن بوده. همین که این حرف را زد...

*جامعه به همچین خون‌هایی احتیاج دارد

شهادت پدرم بسیار انسان سازی کرد. از خارج کشور به ما زنگ می‌زدند و در سوگ پدرم گریه می‌کردند.

من واقعا به شهادت پدرم  افتخار می‌کنم چون جامعه ما به همچین اتفاق‌ها و ریخته شدن چنین خون‌هایی احتیاج دارد. شهادت افرادی مانند حسن طهرانی مقدم عاملی است برای حرکت سریع تر جامعه به جلو.

*عشق به خانواده

پدرم خیلی به خانواده‌اش وابسته بود و دوست داشت هر وقت که می‌آید خانه همه حضور داشته باشند. بر عکس خیلی از خانواده‌ها که هر کس برای خودش می‌رود مسافرت و اعضای خانه به هم کاری ندارند اما در خانه ما اینطوری نبود.

خوشحالی پدرم این بود که همه دور هم جمع باشیم. سیزده به در همه فامیل خانه ما جمع می‌شدند. شهید مقدم دور هم بودن را خیلی دوست داشت.

*خوابی که مادرم در حج دید

مدتی قبل از شهادت پدرم، سفر حج پیش آمد که با مادرم اسمشان را نوشته بودند. اما به خاطر مسائل امنیتی به شهید مقدم اجازه ندادند در این سفر شرکت کند، این موضوع برای پدر و مادرم خیلی سخت و ناراحت کننده بود.

مادرم مجبور شد به تنهایی برود حج. از آنجایی که مادرم به خاطر نرفتن همسرش ناراحت بود، لحظات آخر در حج  خوابی می‌بیند که آرامش می‌کند.

مادرم خواب دیده بودند که ساک پدرم در مکه است و کسی به مادرم گفته بود ناراحت نباشید اگر شما این دفعه آمدید حج و بر می‌گردید حاج حسن همیشه در حج حضور دارد.

*شهید مقدم استقلالی بود

پدرم خیلی فوتبالی بود. البته به ورزش‌های دیگری هم مثل کوهنوردی علاقه داشت و در حد عالی کار می‌کرد و مدرک داشت. اما روی تیم استقلال یک عرق خاصی داشت. حتی مدتی جز هیئت مدیره برخی تیم‌های فوتبال شد که می‌گفت: شاید من تنها مدیر عاملی باشم که اگر تیمم با استقلال بازی داشته باشد دلم می‌خواهد استقلال ببرد.

همیشه موقع فوتبال همه دور هم جمع می‌شدیم و به نوعی برایمان تفریح بود.

موقعی که استقلال پیروز می‌شد بسیار خوشحالی می‌کرد و موقعی که گل می‌خورد خیلی ناراحت می‌شد.

 

*شهید مقدم بسیار خوش قلب بود

ایشان بسیار خوش نیت بود. بعضی از ما به خوشحالی مردم تنگ نظری می‌کنیم اما پدرم آنقدر خوش قلب بود که با شادی دیگران شاد می‌شد و دلش می‌خواست هر کاری می‌تواند بکند تا خوشحالی‌شان چند برابر شود.

حاج حسن طهرانی مقدم به هر چه رسید حاصل تلاش خودش بود. همیشه می‌گفت: افتخارم این است که همه چیز را از صفر شروع کردم  و به اینجا رسیده‌ام. پدرم حتی در رشد خودش دست خیلی‌ها را می‌گرفت. حتی در شهادتش هم راضی نشد تنها برود. 

*دفتر مشق سردار طهرانی مقدم

پدرم در ماه‌های آخر در امتحاناتی موفق شد که شاید کمتر کسی می‌توانست از آنها سر بلند بیرون بیاید. هر وقت برای تفریح می‌رفتیم بیرون از خانه، پدرم همیشه دفتری دنبالش بود و فرمول‌ها و چیزهایی که به ذهنش می‌رسید یادداشت می‌کرد که ما به شوخی می‌گفتیم بابا همیشه دفتر مشقش دنبالش است.

تنهایی را خیلی دوست داشت. اواخر روحش اینقدر بزرگ شده بود که هیچ کجا نمی‌گنجید و هیچ چیزی آرامش به او نمی‌داد.

*عنایت فرموده، این پارچه سیاه را در کفن من قرار دهید

گریه پدرم را فقط در مراسم های امام حسین(ع) دیده بودم. در محرم ایشان به شدت گریه می‌کرد. همیشه خانه‌مان چه کوچک بود چه بزرگ مراسم عزاداری می‌گرفتیم.

شهید مقدم در گاو صندوقش هم تکه پارچه سیاهی گذاشته بود که با دست خط خودشان روی آن نوشته بودند: «عنایت فرموده، این پارچه سیاه را در کفن من قرار دهید.»

فکر می‌کنم دستمالی بود که اشک‌هایی که برای امام حسین(ع) می‌ریخت را پاک آن می‌کرد.

*رعایت استحباب در تراشیدن محاسنش

شهید مقدم به مستحبات در هر سطحی بسیار اهمیت می‌داد. بسیار ظاهرش را آراسته می‌کرد. ایشان استحباب را حتی در تراشیدن محاسنشان هم رعایت می‌کرد.

لباس‌هایش حتی با رنگ جورابش باید «ست» می‌بود. به بهداشت آنقدر اهمیت می‌داد که ما اسمش را گذاشته بودیم بابای بهداشت.

مادرم مجبور شد به تنهایی برود حج. از آنجایی که مادرم به خاطر نرفتن همسرش ناراحت بود، لحظات آخر در حج  خوابی می‌بیند که آرامش می‌کند. مادرم خواب دیده بودند که ساک پدرم در مکه است و کسی به مادرم گفته بود ناراحت نباشید اگر شما این دفعه آمدید حج و بر می‌گردید حاج حسن همیشه در حج حضور دارد

در بعضی از روزها که هوا گرم بود، پدرم سه چهار مرتبه استحمام می‌کرد. الان که لباس‌هایش را بو می‌کنم هنوز بوی عطر می‌دهد.

ایشان همیشه بهترین لباس را می‌پوشید. کفش‌هایش همیشه واکس زده بود اغلب هم که به جایی که جمعیت زیادی در آنجا حضور داشت، می‌رفت کفش‌هایش را می‌دزدیدند و به خراب شدن نمی رسید. این دیگه واسه ما شده بود سوژه، تا می‌رسید و می‌گفت کفش‌هایم را دزدیدند، ما می‌خندیدیم.

*حساسیت شهید طهرانی مقدم به غیبت کردن

به غیبت کردن خیلی حساسیت نشان می‌داد. همیشه این سخن آقای مجتهدی را برایمان نقل می‌کرد که: مانند مگسی نباشید که روی بدی می‌نشیند.

گاهی من از صدای مناجات شبانه پدرم از خواب بیدار می شدم. ایشان آنقدر زیبا نجوا می‌کرد که من خجالت می‌کشیدم بخوابم.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:36:05.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

جمله تاریخی رهبری درباره شهیدمقدم

خواهرم فاطمه کلاس اول ابتدایی بود که نامه ای برای آقا نوشت و گفت: آقا من خیلی دوست دارم شما را از نزدیک ببینم، همیشه عکس شما را می بینم و خیلی دوستتان دارم. یک نقاشی هم برای مقام معظم رهبری کشید. پدرم نامه را به آقا داده بودند و...

پدری که نمی‌شناختمش

صحبت در مورد شخصیت چند بعدی شهید حسن طهرانی مقدم حتی برای من که دخترشان هستم سخت است. اگر بخواهیم به یک شناخت کامل از ایشان دست پیدا کنیم لازمه آن بررسی همه ابعاد وجودی شهید طهرانی مقدم است.

اما چون ما با به عنوان خانواده ایشان تنها با بعد شخصی پدرم در خانه آشنا هستیم به تبع از این منظر می توانیم راجع به شهید حسن طهرانی مقدم صحبت کنیم ولی در بحث نظامی و علمی ایشان باید از کسانی پرسید که پدرم را از این نظر می‌شناختند.

پدرم آنقدر متواضع بودند که ما تا قبل از شهادتش ایشان را به این اندازه نمی شناختیم. تا وقتی که مقام معظم رهبری راجع به شهید حسن طهرانی مقدم گفتند: ایشان «دانشمند فرزانه» بودند، ما فهمیدیم شخصیت علمی شهید حسن مقدم چه اندازه بالا بوده است.

خدا در زندگی سردار عالی‌قدر

من به عنوان فرزند ارشد ایشان، به چند مورد از ویژگی های شخصی پدرم اشاره می کنم: اول اینکه نماز اول وقت.

برای شهید حسن طهرانی مقدم نماز اول وقت از جایگاه ویژه‌‌ای برخوردار بود، به خصوص اینکه آن را به جماعت اقامه کند. شهید آموزه‌های دینی را هیچ وقت مستقیما به ما گوشزد نمی‌کرد. طوری که من هیچ وقت یادم نمی آید پدرم گفته باشد، زینب! نمازت را بخوان. وقتی خودشان عملا این کار را می‌کرد نا خودآگاه به ما هم یاد می داد که نماز باید اول وقت باشد.

این قدر این موضوع در وجود ما نهادینه شده بود که وقتی به مهمانی می‌رفتیم و می‌دیدم بعد از پخش صدای اذان هیچ کدام از اهالی خانه توجه نمی‌کنند برایم عجیب بود و می گفتم چطور می شود صدای اذان را شنید اما نماز نخواند؟! در خانه ما وقت نماز همه کارها تعطیل می‌شد.

ما برای بعضی مسائلی که پدرم در وجود ما گذاشته‌‌اند، زحمتی نکشیده‌ایم و به همین علت شاید ثواب زیادی هم برایمان ننویسند.

سومین بار در مراسم تشییع پدرم آقای خامنه‌ای را ملاقات کردم، ایشان آن روز چهره‌شان بر افروخته بود و فرمودند: من مصیبت زده شدم.

روایتی از آخرین نماز جمعه

ایشان بسیار به نماز جمعه اهمیت می داد و سعی می کرد ما را هم به رفتن تشویق کند، البته خالی از هر گونه اجبار و زور. همیشه نماز جمعه‌های ما پر از خاطرات شیرین از ایشان است. فکر می‌کنم اول ابتدایی بودم که بابا من و حسین برادرم را برد نماز، هوا خیلی گرم بود. جوب‌های آبی کنار‌مان بود که پدرم با ما در آن آب بازی می‌کرد تا وقت نماز به ما به خاطر گرما سخت نگذرد.

همیشه در برگشتن از نماز جمعه هر چه می‌خواستیم برایمان می‌خرید، طوری که ما همیشه منتظر بودیم جمعه شود و برویم نماز.

در سخت‌ترین شرایط هم پدرم نماز جمعه‌شان ترک نمی‌شد. حتی در جمعه قبل از انفجار هم برای تفریح رفته بودیم بیرون، شهید مقدم گفت: من بروم نماز جمعه، به شوخی گفتیم: بابا امروز را بی خیال شو، ما به کسی نمی‌گوییم. اما گفت: قول می‌دهم می‌روم و تا ساعت 3 برمی‌گردم. رفت و به موقع هم آمد.

اعتقادشان به نماز طوری بود که شنیدیم شهادتشان هم بعد از خواندن نماز جماعت ظهر بوده. مثل امام حسین مقتدایش که بعد از نماز به شهادت رسیدند.

 

عیدی که بدون عیدی گذشت

پدرم همیشه هر عیدی که می شد به ما عیدی می‌داد. روز عید قربان هم به ایشان گفتیم عیدی ما را بده، اما هر چه اصرار کردیم بابا گفتند:

«عید غدیر عیدیتان را می‌دهم.»

این اولین دفعه‌ بود که همچین کاری کردند.

آخرین دفعه‌ای که ایشان را دیدم بعد از ظهر روز جمعه بود که رفته بودیم بیرون، ایشان ما را رساندند خانه و شهید نواب آمد دنبالشان و رفتند. موقعی که خواست برود خوب یادم هست که مفاتیح به دست رفت چون شهید مقدم عادت داشت همیشه دعای سمات را می‌خواند.

حتی وقتی پسرم طاها، را بعد از تولدش برای اولین جمعه خانه آنها آوردم پدرم گفت: طاها را بگذار امروز در کنار او با هم دعای سمات را بخوانیم. خیلی به این دعا اعتقاد داشت. واقعا با همه وجود می‌خواند، یکبار ندیدم بی‌میل و بی‌حوصله دعای سمات را بخواند. عاشقانه می خواند و به ما هم یاد می‌داد که بخوانیم.

اطیعو الله و اطیعو الرسول و الوالامر منکم

ولایت مداری یکی دیگر از ویژگی‌های شاخص شهید حسن طهرانی مقدم بود. یعنی طبق آن کلام مقام معظم رهبری که فرمودند: باید ذوب در ولایت باشید، ایشان واقعا همینطور بود.

در مسائل سیاسی سالهای اخیر، گاهی من می‌آمدم می‌گفتم فلانی اینو گفته، یا آن مقام مسئول این حرف را زده که برایم ناراحت کننده بود. پدرم همیشه تنها یک حرف می زد، می‌گفت به هیچ کس کاری نداشته باشید و به حرف کسی گوش ندهید چون آنها امروز و فردایشان مشخص نیست. فقط دنبال مقام معظم رهبری باشید، ببینید ایشان چه می گویند و پشت سر آقا حرکت کنید. به همین دلیل هم بود که هیچ کس نتوانست از ایشان استفاده سیاسی کند، چون پدرم اصلا به هیچ گروهی تکیه نداشت.

پدرم به خاطر خلق خوبش از هر طیف و گروهی دوستان صمیمی‌ای را به خود جذب کرده بود. کما اینکه شاید خیلی هایشان اعتقادات بابا را قبول نداشتند و علنی هم اعلام می کردند. اما از بس شهید طهرانی مقدم مهربان و متواضع بودند که هیچ کس را از خودشان نمی‌رنجاندند.

پدرم همیشه هر عیدی که می شد به ما عیدی می‌داد. روز عید قربان هم به ایشان گفتیم عیدی ما را بده، اما هر چه اصرار کردیم بابا گفتند: «عید غدیر عیدیتان را می‌دهم.»

سرداری که همه دوستش داشتند

کسانی در فراغ پدرم گریستند که شاید افکار پدرم را قبول نداشتند اما واقعا اینجا زار می زدند.

همه پدرم را دوست داشتند از ورزشی ها بگیر تا سوپور کوچه‌مان. از پایین ترین افراد جامعه در شهادت ایشان گریان بودند تا شخص اول کشور، مقام معظم رهبری.

معمولا نظامی ها به خاطر شرایط کاری و سختی کارشان معمولا روحیه منعطفی ندارند اما پدرم اصلا این طوری نبود. همه مشکلات و سختی های کارش را که ما بعد از شهادتشان فهمیدیدم که خیلی هم زیاد بوده پشت در خانه می گذاشت و می آمد داخل.

شهید طهرانی مقدم اول که می رسید خانه حتی لباس هایش را هنوز در نیاورده بود که می نشست با خواهر کوچکم بازی می کرد.

من چون اول محرم به دنیا آمدم پدرم همیشه می گفت اسمت را با خودت آوردی. بعد از شهادتش یکدفعه شاید کار خودشان بود که انگار یکی به من تلنگر زد که اسمت زینب است، یعنی باید زینت پدرت باشی. من همیشه اسمم را خیلی دوست داشتم چون حس می کردم اسم هر کس بی دلیل برایش انتخاب نشده و اسم خیلی روی شخصیت افراد تاثیر گذار است.

 

روایتی از دیدارهایمان با مقام معظم رهبری

اولین دفعه ای نبود که آقا را از نزدیک می دیدم. نخستین دفعه دیدار ایشان این گونه شد که: خواهرم فاطمه کلاس اول ابتدایی بود که نامه ای برای آقا نوشت و گفت: آقا من خیلی دوست دارم شما را از نزدیک ببینم، همیشه عکس شما را می بینم و خیلی دوستتان دارم. یک نقاشی هم برای مقام معظم رهبری کشید. پدرم نامه را به آقا داده بودند و از آنجا که مقام معظم رهبری بسیار رئوف و مهربان هستند با خواندن نامه گفته بودند این دختر را بیارید پیش من. این شد که ما خانوادگی به همراه عده ای از اقواممان رفتیم خدمت آقا.

دومین دیدار ما با رهبری در مراسم عقدم بود. پدرم همیشه می گفت یکی از دلایلی که من و مادرت خوشبخت شدیم این است که امام(ره) عقد ما را خواندند و همیشه این موضوع را جزء افتخاراتشان می دانست.

من هم خیلی اصرار داشتم خطبه عقدم را آقای خامنه‌ای بخوانند. حدود 8 ماه منتظر شدم تا بالاخره نوبتم شد و آقا من و همسرم را عقد کردند. آخر مراسم مقام معظم رهبری ما را دعا کردند و به همسرم گفتند: خدا خودت، پدرت و پدر خانمت را نگه دارد.

سومین بار در مراسم تشییع پدرم آقای خامنه‌ای را ملاقات کردم، ایشان آن روز چهره‌شان بر افروخته بود و فرمودند: من مصیبت زده شدم.

در سخت‌ترین شرایط هم پدرم نماز جمعه‌شان ترک نمی‌شد. حتی در جمعه قبل از انفجار هم برای تفریح رفته بودیم بیرون، شهید مقدم گفت: من بروم نماز جمعه، به شوخی گفتیم: بابا امروز را بی خیال شو، ما به کسی نمی‌گوییم. اما گفت: قول می‌دهم می‌روم و تا ساعت 3 برمی‌گردم. رفت و به موقع هم آمد

روز تشییع برای ما خیلی سنگین بود و اول صبح با دیدن آقا و دعایی که برای ما کردند خیلی آرام شدیم.

دفعه چهارم که مقام معظم رهبری آمدند منزل ما با همه دفعات فرق داشت. آن شب احساس می کردم هیبت و عظمت ایشان من را خیلی گرفته و در اوج عطوفت و مهربانی چند باری چشم هایش پر از اشک شد.

ایشان نسبت به پدرم حرف هایی زدند که باعث شد هر وقت بخواهم گریه کنم گریه از سر عجز نباشد چون شهید مقدم جایشان خوب است. من گریه ام به این بابت خواهد بود که همچین وجودی را از دست دادم بدون اینکه درکش کرده باشم.

پیتزاهایی که حاج حسن می خرید

آقا وقتی در پیامشان گفتند سردار عالی قدر، دانشمند برجسته و پارسای بی ادعا احساس می کنم این سه محوری بود که به تمام مردم دادند که اگر می خواهید عاقبت به خیر شوید علم و همت و پشتکار داشته باشید.

واقعا یکی از مشوق های اصلی من برای درس خواندن پدرم بود. خودشان هم تحصیلاتشان مهندسی متالوژی بود. همیشه من و همسرم را تشویق به درس می خواندن می کردند.

شهید مقدم به شدت نسبت به ما ابراز احساسات می کردند. فکر می کنم دیگر هیچ کس در زندگی نتواند به اندازه ایشان به ما محبت کند.

با هر کس هم مثل خودش برخورد می کرد و به سنش نگاه می کرد. هر وقت دیر وقت می آمدند خانه برای خواهرهایم پیتزا می خریدند که از دلشان در بیاورند. می دانستند بچه‌ها این غذا را خیلی دوستدارند.

 

روحش شاد و یادش گرامی

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:41:19.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

ابتکارات شهید مقدم

در پایان عملیات رمضان که اتفاقاً دچار جراحات زیادی هم شده بودم، شهید خرازی یک جلسه ای گرفت و چند نفر از بچه های آرپی جی زن و پیاده را جمع کرد و گفت ما تعدادی توپ از دشمن به غنیمت گرفته ایم و می خواهیم استفاده کنیم اما کادر لازم را نداریم...

در اتاق کار فرمانده توپخانه و موشکی نیروی زمینی سپاه پاسداران، عکس شش نفر از پیشکسوتان توپخانه سپاه در کنار هم بر دیوار جاخوش کرده است. سردار مقدم، سومین نفر از این جمع است که به کاروان شهدا پیوسته و آن سه تن دیگر در انتظار وصال هستند. آنچه می خوانید گفت وگو با سردار سرتیپ دوم پاسدار محمود چهارباغی است که توسط روابط عمومی نیروی زمینی تهیه و در آستانه چهلمین روز شهادت سردار شهید مهندس حسن تهرانی مقدم منتشر شده تا  ابعاد وجودی این دانشمند فرزانه و رزمنده مجاهد و گمنام هرچه بیشتر شناخته شود.

 برای شروع از نحوه آشنایی خود با شهید مقدم بگویید.

- با سلام و درود به روان همه شهدا مخصوصاً شهید بزرگوار سردار حسن مقدم، مؤسس توپخانه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.

در پایان عملیات رمضان که اتفاقاً دچار جراحات زیادی هم شده بودم، شهید خرازی یک جلسه ای گرفت و چند نفر از بچه های آرپی جی زن و پیاده را جمع کرد و گفت؛ شما خیلی وقت است که در جبهه هستید و برد سلاحتان کوتاه است. ما تعدادی توپ از دشمن به غنیمت گرفته ایم و می خواهیم استفاده کنیم اما کادر لازم را نداریم. شما بروید و آموزش توپخانه ببینید تا در عملیات بعدی از اینها استفاده کنیم.انگار این صحبت های شهید خرازی همین دیروز بود.

تقریباً مجموعه ای 20نفره بودیم که برادر شهید مقدم هم در بین ما بود. رفتیم در انرژی اتمی آبادان و مشغول آموزش شدیم. آنجا بود که با حسن مقدم آشنا شدم و گفتند ایشان فرمانده توپخانه سپاه است و می خواهند بیایند بازدید. آموزشمان تمام شد و اولین عملیات، عملیات محرم بود که ما در توپخانه بودیم و شهید مقدم هم فرماندهی توپخانه را برعهده داشت.

یک تیم قوی داشت. حسن بلافاصله توپهایی را که از دشمن غنیمت گرفته شده بود، بخصوص در عملیات فتح المبین که تعداد آنها زیاد بود، با حکمی که گرفته سازماندهی و توپخانه را راه اندازی کرد

حتماً فرمانده جوانی بودند؟

- بله. سن دقیقشان را نمی دانم اما می شود گفت ما نوجوانان بودیم و ایشان جوان، نسبت به ما جاافتاده تر بود.

یک تیم قوی داشت. حسن بلافاصله توپهایی را که از دشمن غنیمت گرفته شده بود، بخصوص در عملیات فتح المبین که تعداد آنها زیاد بود، با حکمی که گرفته سازماندهی و توپخانه را راه اندازی کرد.

ایشان به سراغ شهید حسن شفیع زاده می رود و به عنوان جانشین خودش به کارگیری می کند. افراد دیگری مانند سردار زهدی و شهید یزدانی را به تیم خودشان اضافه می کنند و سازماندهی توپهای غنیمتی را شروع می کنند. انصافاً هم سازماندهی خیلی خوبی انجام می دهند. بلافاصله از نیروهای مستعد در سراسر کشور جمعی را درست می کند و آموزش توپخانه در انرژی اتمی را راه اندازی می کند که بعدها گسترش پیدا کرده و تبدیل به دانشکده توپخانه می شود.

 

اگرچه ایشان برای عموم شخصیتی ناشناخته بود اما در همین مدت کوتاه، مباحثی که درباره ایشان مطرح شده حاکی است که وی فردی پیشرو و صاحب تفکرات و اندیشه های بلند بوده است.

- شهید حسن مقدم همیشه چندین سال جلوتر از زمان خودش فکر و حرکت می کرد و بقیه را هم دنبال خودش می کشید. امروز موفقیت هایی که در ساخت توپ و گلوله توپ، راکت اندازها و راکت ها و موشک های مختلف در جمهوری اسلامی داریم، بی شک بخش عمده ای از آن مدیون تفکرات و پیگیری ها و زحمات شبانه روزی شهید حسن مقدم است.

آقای مقدم همه جانبه فکر می کرد. بچه های وزارت دفاع، در صنایع گوناگون از شهادت ایشان داغدار شدند چون از نزدیک با آنها کار می کرد. صنعت را می آورد پشت سر افکار خودش.

زمانی که در جمهوری اسلامی هیچ کس به ذهنش هم خطور نمی کرد که ما بتوانیم توپ بسازیم، ایشان می گفت صنعت ما باید بتواند توپ بسازد و آنقدر پیگیری کرد تا بالاخره جوانان ایرانی موفق به این کار شدند و توپ ساختند.

همان اوایل که آمدم توپخانه، مقدم به من گفت ما یک گلوله هایی برای توپ 130 ساخته ایم که بردش 35 کیلومتر است. در صورتی که برد گلوله های رایج این توپ 27 کیلومتر بیشتر نبود. به من گفت برو و این گلوله را تست کن.ما گلوله ها را بردیم و نزدیک جاده آبادان- اهواز تست کردیم و اتفاقاً جواب هم داد. حسن مقدم هم در دیدگاه بود و مراقبت می کرد.

مقدم از ابتدا دنبال تحقیقات و نوآوری بود و این زمانی بود که کسی اصلا در این وادی ها نبود.

در عملیات خیبر یکی از مهندسین موشکی ساخته بود و قرار بود مقدم موشک را بیاورد طلائیه و شلیک کند. اولین موشکی بود که ساخته بودیم. مقدم و چند نفر دیگر از جمله شهید حسن قاضی و سردار آقایی و اعتصامی و تعدادی دیگر رفتند برای شلیک موشک. داستان مفصلی دارد. دشمن آمد در منطقه و درگیر شدند و حسن قاضی همان جا به شهادت رسید. از همان جا شروع کار موشکی حسن مقدم بود.

امروز موفقیت هایی که در ساخت توپ و گلوله توپ، راکت اندازها و راکت ها و موشک های مختلف در جمهوری اسلامی داریم، بی شک بخش عمده ای از آن مدیون تفکرات و پیگیری ها و زحمات شبانه روزی شهید حسن مقدم است

حسن اهل عمل بود. جوان ها را آورد پای کار، صنعت را آورد پای کار، آموزش را از طریق راه اندازی دانشکده توپخانه پیگیری کرد. بخش تحقیقات را در کنار دانشگاه امام حسین(ع) راه انداخت و پیوند دهنده همه اینها هم خودش بود تا ما موشکی و توپخانه قوی داشته باشیم.

من نفر می شناسم که مقدم رفته بود در خانه اش و گفته بود تو باید بیایی و در کار موشکی مشغول شوی. افرادی را متخصص بودند و تدین داشتند این طور پیدا می کرد و تک تک می رفت سراغشان، چون می دانست نخبه هستند.

از کارهای مقدم کمتر کسی مطلع است و شاید تعداد این افراد به اندازه انگشتان دست هم نباشد. پیشرفت ها و ابتکارات حسن مقدم در دنیای موشکی، برگ های برنده ما در آینده خواهد بود.

 

ظاهراً یک ارتباط و علاقه خاصی میان ایشان و مقام معظم رهبری وجود داشته است.

- شهید مقدم فوق العاده نسبت به ولایت حساس بود. بچه هایی هم که با او کار می کردند همین طور بودند. حسن مرید بی چون و چرای حضرت آقا بود. فرامین ایشان را به هر نحو ممکن که می شد، می خواست اجرایی کند. همیشه می گفت؛ ما اگر ولایی هستیم باید فرامین آقا را اجرایی کنیم تا مشت آقا همیشه بالا باشد و هر وقت لازم شد بر سر دشمن فرود بیاید.

ولایت مداری را عملا پیگیری می کرد و خیلی اهل اینکه حالا حرف بزند و شعار بدهد نبود. دستاوردهای ما امروز محصول همین ولایت مداری است. اینکه می بینید دشمن از توان موشکی ما در هراس است و معادلات جهانی را تغییر داده است، اینها محصول همان ولایت مداری است.

خب از آن طرف هم که دیگر همه دیدند. حضرت آقا هم در مراسم تشییع پیکر سردار مقدم و یارانش حاضر شدند و هم آن پیام نورانی و بلند را صادر کردند و چند روز بعد هم به منزل ایشان رفتند و با خانواده شهید دیدار کردند که مجموع اینها نشانگر یک ارتباط صمیمانه است.

 

روحیات اخلاقی ایشان چطور بود؟

یک اخلاقی داشت که اگر یک بار او را می دیدی، شیفته اش می شدی. آنقدر جاذبه داشت که اگر بپرسید یک نفر با اخلاق محمدی و اسلامی نام ببر، می گویم حسن مقدم. البته این حرف فقط برای من نیست، بزرگان سپاه به این موضوع اذعان دارند.

هر وقت برای شهدای توپخانه یادواره ای بود، اولین سخنرانی که به ذهنمان می رسید سردار مقدم بود و او هم با جان و دل می پذیرفت. چون عاشق شهدا بود و شهدای توپخانه را خیلی دوست داشت. عاقبت خودش هم به صف شهدا پیوست. انصافاً حقش هم همین بود

حسن در همه کارها پرتلاش و پرجنب وجوش بود. در کار ورزش عالی بود. تمام قله های مرتفع کشور را فتح کرده بود. کوهنورد حرفه ای بود. فوتبالیست خوبی هم بود. در منطقه هر وقت فرصتی پیش می آمد، می گفت توپ را بردارید برویم فوتبال.

هر وقت برای شهدای توپخانه یادواره ای بود، اولین سخنرانی که به ذهنمان می رسید سردار مقدم بود و او هم با جان و دل می پذیرفت. چون عاشق شهدا بود و شهدای توپخانه را خیلی دوست داشت. عاقبت خودش هم به صف شهدا پیوست. انصافاً حقش هم همین بود. حق حسن این نبود که در بستر از دنیا برود. با آن سابقه ای که ما در این 30 سال از ایشان دیدیم، لیاقتش فقط شهادت بود.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:44:18.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

5 خاطره از شهید تهرانی مقدم

شهید تهرانی مقدم درباره سئوالاتی كه رهبر انقلاب طرح كردند، این گونه می گفت: من متحیر بودم كه حضرت آقا چقدر دقیق و پیچیده این سئوالات را مطرح می کنند و طوری دقیق و كارشناسانه صحبت می كنند كه انگار ایشان خود از عالی رتبگان نظامی در حوزه تخصص موشک هستند

گرچه معتقدیم شهید آن چنان منزلت و جایگاهی دارد که با بهره گیری از آن، ظرفیت و توان فوق العاده بالاتری برای پشتیبانی از اهداف نظام اسلامی ایجاد می شود و شهادت، مدال افتخاری است که به بندگان خالص خدا عطا می‏شود اما حادثه دلخراش انفجار زاغه مهمات و شهادت جمعی از عزیزان ثلمه‏ سنگینی برای نظام اسلامی بود و انقلاب پیروان با ایمان، فکور، فداکار، مجاهد و پرافتخاری – به خصوص سرلشگر پاسدار شهید حسن تهرانی مقدم - را از دست داد.

شهید تهرانی مقدم فردی با اخلاق و اهل ورزش و تلاش بود؛ دارای روحیه ای بسیار سرزنده و با نشاط و جوان پسند به عبارت كامل تر، ما می توانستیم تمام خصوصیات و صفاتی را که در بچه های دوران دفاع مقدس دیده بودیم در وجود این سردار بسیجی مشاهده کنیم .

لذا در اربعین شهادت این سرباز رشید اسلام و به یادش خاطراتی را از ایشان که مطمئنا برای همه ما درس آموز است، تقدیم حضورتان می كنم:

در کمال گمنامی

اولین نکته ای که به نظرم در زندگی ایشان بروز بیشتری داشت، این بود که حاج حسن بنده خوب خدا بود. بنده ای كه اهل ادای صحیح واجبات، ترک محرمات و انجام دقیق مستحبات بود. هیچ‏گاه سئوالی را که از یکی از هم رزمان شهید والامقام عماد مغنیه پرسیدم فراموش نمی‏کنم، سئوال این بود که برجسته ترین ویژگی این شهید والامقام چه بود؟ ایشان گفت بارزترین خصوصیت عماد مغنیه این بود که اهل مستحبات بود؛ یعنی از انجام واجبات و ترک محرمات که به خوبی انجام می داد فراتر رفته بود و در انجام مستحبات در کمال اخلاص هم دقت داشت. این خصوصیت در کنار سایر خصایص بالای عماد مغنیه از ایشان فردی ممتاز ساخته بود که به عنوان یکی از ارکان حزب الله لبنان تلاش و کوشش صادقانه، خالصانه و در کمال گمنامی او، دستاوردهای زیادی را برای حزب الله و جبهه جهانی انقلاب اسلامی فراهم کرد. شهید تهرانی مقدم نیز سبك زندگی ‏ای همچون عماد مغنیه در طی طریق بندگی داشت لذا توفیقات فراوانی در زندگی خود کسب کرده بود.

اواخر اسفند سال 62 در عملیات خیبر، وقتی که رزمندگان اسلام در رسیدن به اهداف خود ناكام ماندند و دژ طلائیه سقوط نکرد و حتی یگان زرهی سپاه اسلام نتوانست به این دژ نفوذ کند؛ حاج حسن تهرانی مقدم با اطمینان خاطر گفت كه می تواند موشکی درست كند و دژ را بزند

هیچ گاه نا امید نمی شد

خاطره دیگری که در این جا باید بیان كنم، بر می گردد به روحیه خودباوری و اطمینانی كه در این شهید وجود داشت. علیرغم آن كه بعضی شرایط لازم برای عملی كردن طرح ها فراهم نبود اما او باز هم دست از تلاش بر نمی داشت. این ویژگی او در زمان دفاع مقدس كه ما با كمبود امكانات مواجه بودیم، برجسته بود و همین روحیه بعدها نیز منشاء تحولی عظیم در صنایع موشکی ما شد.

چندروز قبل در حاشیه جلسه ای كه در مجلس داشتیم، با فرمانده خوب و برادر عزیزم جناب آقای کوثری نماینده مردم تهران، پیرامون خصوصیات این شهید صحبتی می کردیم. ایشان كه در مقطعی از دوران دفاع مقدس فرماندهی لشكر 27 محمد رسول الله (ص) را برعهده داشت، درباره شهید تهرانی به نکته جالبی اشاره کرده و خاطره ای را ذکر کرد كه خواندن آن پرفایده است.

اواخر اسفند سال 62 در عملیات خیبر، وقتی که رزمندگان اسلام در رسیدن به اهداف خود ناكام ماندند و دژ طلائیه سقوط نکرد و حتی یگان زرهی سپاه اسلام نتوانست به این دژ نفوذ کند؛ حاج حسن تهرانی مقدم با اطمینان خاطر گفت كه می تواند موشکی درست كند و دژ را بزند. ما متعجب بودیم كه او چگونه می خواهد با این امكاناتی كه داریم این كار را انجام بدهد. اما شهید تهرانی مقدم رفت و با وسایلی كه آن جا در دسترس بود، موشک خاصی را بر روی وانت تعبیه کرد و با تلاش مجدانه خویش دنبال زدن دژ طلائیه بود، هرچند كه شلیک موشك با موفقیت انجام نشد اما این رفتار نشان می داد كه وی با چه نگاهی و از کجا فعالیت خود را شروع کرده است؛ ایشان هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی تسلیم نشد و خود را نباخت.

اگر امروز در بحث فناوری موشكی‏، جمهوری اسلامی ایران حرفی برای گفتن دارد، بر می‌گردد به همین روحیه خودباوری ای كه در وجود این شهید والا مقام و یاران عزیزش تجلی داشت. اگر امروز ما تبدیل به یک قدرت موشکی با قدرت بازدارندگی بسیار زیاد در مقابل تهاجم ها به کشور شده ایم، روحیه خودباوری در سایه ایمان و تلاش مجاهدانه و خالصانه حاج حسن مقدم و یاران اوست كه این مهم را برای ما فراهم کرده است.

جوانان امروز ما باید بدانند كه ما با خودباوری و اتكا به خویشتن خویش همراه با توكل به خدا و توسل به ائمه(علیهم السلام) به این جا رسیده ایم و در شرایطی كه نظام استكبار یكپارچه برای براندازی ما تلاش می كند، خواب را از چشمان دشمن ربوده ایم لذا ادامه این راه نیز با ادامه استمرار روحیه خودباورانه سهل و ممتنع است.

روزی كه خدمت ایشان بودم، درباره توفیقاتی كه به دست می آورد به من چنین گفت: این كارهایی كه من به سرانجام رساندم، به امکانات گسترده نیازی ندارد. من فقط از توانمندی های موجود کشور استفاده کردم. آن چه را که در پایان كار می خواستم از ابتدا هدف گیری كردم...

مدیر عالم وخلاق

روزی كه خدمت ایشان بودم، درباره توفیقاتی كه به دست می آورد به من چنین گفت: این كارهایی كه من به سرانجام رساندم، به امکانات گسترده نیازی ندارد. من فقط از توانمندی های موجود کشور استفاده کردم. آن چه را که در پایان كار می خواستم از ابتدا هدف گیری كردم، كار را در حوزه های مختلف تقسیم كرده؛ میان اهل دانش و فن توزیع کردم. سپس با کنار هم قرار دادن نتایج و خروجی این بخش‏ها، به هدفی كه تعیین كرده بودم، رسیدم و از این راه توانستم توفیقات زیادی را فراهم کنم.

لذا خصلت برجسته دیگری كه شهید سرلشگر حسن تهرانی مقدم داشت این بود كه اهل دانش و فهم عمیق حوزه تخصصی خویش بود و در هر بخش با توجه به امکانات کشور ، به رشد و ارتقای نیروها به بهترین‏ شکل توجه داشت و تلاش می‏کرد ضمن بهره گیری از امکانات موجود‎، ظرفیت های جدیدی را مهیا کند و برای پیشبرد اهداف انقلاب از آن بهره ببرد. او در كارهای خود همیشه به این نکته توجه داشت که چطور می تواند حوزه مورد نظر خود را ارتقا بخشیده و رشد داده و در خدمت انقلاب و اهداف مبارک آن قرار دهد.

 

خاطره شهید تهرانی مقدم از دقت رهبر معظم انقلاب

نکته آخری که به آن اشاره می کنم در واقع خاطره ای است که خود این شهید عزیز برای بنده بیان کرد و بازگو کننده گوشه ای از عظمت و بزرگی مقام معظم رهبری است . وی این گونه نقل كرد كه موشكی را طراحی کرده بودیم كه بسیار دستاورد مهمی محسوب می شد؛ ‌همراه با یکی از فرماندهان ارشد نیروهای مسلح خدمت مقام معظم رهبری رفتیم و این موشک را معرفی كرده و سیستم آن را برای ایشان توضیح دادیم. فرمانده محترم کل قوا وقتی توضیحات ما را شنیدند، شروع به صحبت کرده و ابهامات خود را یك به یك مطرح کردند.

شهید تهرانی مقدم درباره سئوالاتی كه رهبر انقلاب طرح كردند، این گونه می گفت: من متحیر بودم كه حضرت آقا چقدر دقیق و پیچیده این سئوالات را مطرح می کنند و طوری دقیق و كارشناسانه صحبت می كنند كه انگار ایشان خود از عالی رتبگان نظامی در حوزه تخصص موشک هستند.

حاج حسن این گونه ادامه داد:‌ سئوالات رهبری به قدری دقیق بود و ظرافت داشت که آن فرمانده عالی رتبه نظامی در پاسخ به سئوالات ایشان گفت كه باید به این سوالات فکر کنیم و پاسخ را بعدا عرض کنیم. با این حال شهید مقدم گفت که اجازه خواستم و سئوالات مقام معظم رهبری را یك به یك پاسخ گفتم و تمهیداتی را که در خصوص این نکات بود ، بیان کردم و ایشان نیز خیلی خشنود شدند و به ادامه کار تشویق کردند.

نکته ای که از این خاطره شهید می توان برداشت كرد این است که شهید تهرانی مقدم می گفت در حضور مقام معظم رهبری، احساس می کردم که با یک صاحب فن و یک متخصص فوق العاده خبره طرف هستیم. لذا هر ابهامی که مطرح می کردند ،باید پاسخ فنی می شنیدند تا راضی شوند و این حکایت از لطفی است که خداوند از بابت نعمت مقام معظم رهبری به عنوان ولی امر مسلمین نصیب ما کرده است.

این موهبتی عظیم است که در زمان انقلاب، شخصیت بزرگی همچون حضرت امام خمینی (ره) رهبری نهضت را برعهده داشتند و بعد از رحلت جانسوز ایشان، خدا نعمت بزرگی را نصیب ما کرد و مفتخریم که تحت زعامت حضرت آیت الله العظمی خامنه ای هستیم.

به هر حال آن چه شهید مقدم همیشه به عنوان یک آرزو بیان می کرد این بود که ما دنبال این هستیم که با ایجاد شرایطی برتر، ذوالفقار علی (علیه السلام) در نیام باشیم و مملکت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشربف) را از هرگونه چشم داشت خائنانه و طمع ورزانه ای که دشمنان انقلاب به آن دارند، مصون بداریم.

نکته ای که از این خاطره شهید می توان برداشت كرد این است که شهید تهرانی مقدم می گفت در حضور مقام معظم رهبری، احساس می کردم که با یک صاحب فن و یک متخصص فوق العاده خبره طرف هستیم. لذا هر ابهامی که مطرح می کردند ،باید پاسخ فنی می شنیدند تا راضی شوند و این حکایت از لطفی است که خداوند از بابت نعمت مقام معظم رهبری به عنوان ولی امر مسلمین نصیب ما کرده است

لذا اگرچه ما در فقدان این شهید عالی مقام و یارانش به سوگ نشسته ایم اما مطمئنیم این شهدا زنده اند و بیش از آن مقداری كه در زمان حیات خود برای انقلاب اسلامی موثر بودند، برای پایداری نظام مقدس اسلامی نقش ایفا خواهند کرد. به تعبیر زیبای مقام معظم رهبری، شهدا مظهر قدرت ایران اسلامی هستند و با توسل و توجه به این شهدا و عنایتی که این شهدا نسبت به یاران انقلاب دارند، انشاءالله مسیر پرشتاب تری را در همین حوزه خواهیم دید و درس آموزان پیشگاه این شهدا و کسانی که در این حوزه فعال هستند، قوتی بیش از پیش خواهند یافت.

پس در عین سوختن در فقدان یاران، باکی از این فراق نیست و باید به حال آنان غبطه خورد و به خانواده‏های عزیز این شهدای بزرگوار ، به ملت مسلمان ایران، امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و رهبری عزیز تبریک و تهنیت گفت؛ چرا که این وجودهای مبارک به عنوان سربازان گمنام و مخلص ولایت از دار فانی رخت بربستند و به عنوان مظهری از تجلی قدرت ایران و به عنوان شهدایی زنده كه در نزد خدای خود روزی می خورند، تا ابد خواهند درخشید .

 

شهید طهرانی مقدم علاقه زیادی به ورزش فوتبال داشت

جناب آقای کوثری در مورد خصوصیات مهم شهید تهرانی مقدم می گفتند:

- ایشان با این همه مشغله کاری، ورزش را فراموش نمی کرد .علاقه زیادی به ورزش فوتبال داشت و مکرر دوستان و همکاران را تشویق به ورزش می کرد.

-اگر کاری را شروع می کرد و به نتیجه نمی رسید خودش وارد میدان عمل می شد و در صحنه آزمایش نیز حضور پیدا می کرد، حتی در مواردی هم که بنده را برای مشاهده آزمایش ها دعوت می کردند می دیدم که این شهید چگونه با همکارانش با انگیزه خیلی بالا آزمایش های خود را انجام می دهند.

-ایشان عاشق شهادت بود، بعد از شهادت شهید کاظمی ایشان برای شهادت روز شماری می کرد و سرانجام نیز به آرزوی دیرینه خود دست یافت.

-ایشان در بعد علمی و تخصص خود در بحث موشکی  یک نخبه و نابغه فوق العاده بود.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:45:59.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

نماز شب مخفیانه سرباز عراقی

ایشان توانسته بود یكی از عراقی‌ها را هم مجذوب كلاس‌های خود كند. آن نگهبان عراقی دیگر بچه‌ها را نمی‌زد و به آنها فحش نمی‌داد و وقتی از او سوال كردند كه چرا اینقدر متحول شدی؟ می‌گفت: «خانمی را در خواب دیدم كه به من گفت كه این اسیران فرزندان من هستند مبادا اینها را اذیت كنی».

«سیدهادی غنی، مسئول عقیدتی سیاسی سپاه ناحیه شمال تهران و از آزادگان سرافراز و جانبازان شیمیایی كشورمان می‌گوید: اسرا فرهنگ عاشورا و قیام امام حسین (ع) را در عراق زنده كردند. او كه در «عملیات كربلای 5» توسط نیروهای عراقی اسیر شده بود یكی از خاطرات خود را از ماه محرم در «اردوگاه تكریت» چنین روایت می‌كند :

روزی كه می‌خواستند ما را به جبهه اعزام كنند در كنار استادیوم آزادی تهران، ساختمان‌های نیمه‌كاره‌ای وجود داشت. از دور صدای دلنشین نوحه‌ای را شنیدم و ناخواسته راهم را به آن طرف كج و صدا را دنبال كردم. آن، صدای زمزمه‌ یكی از رزمند‌گان بود كه برای دوستانش نوحه‌ امام حسین (ع) را می‌خواند.

كمی بعد از اعزام در پشت خاكریز با آن رزمنده‌ها دوست شدم و همراه آنها صیغه «اخوت» خواندم. از آن پس با سن كمی كه داشتم برادر آنها محسوب می‌شدم. از ابتدا هم یك شال سبز گردن داشتم چرا كه از سادات هستم و برای بچه‌ها مداحی می‌كردم و فعالیت‌های فرهنگی داشتم. با آن جمع یك زورخانه در گروهان ایثار، گردان المهدی در لشكر 10 سیدالشهدا ایجاد كردیم تا در كنار فعالیت‌های فرهنگی ورزش را هم فراموش نكنیم.

سال 1365 بود و در «عملیات كربلای5» اسیر شدم.عراقی‌ها مرا به اردوگاه تكریت منتقل كردند. آسایشگاه شماره 10 اردوگاه تكریت با وجود بچه‌های بسیجی،روحانی، پاسدار و مؤمن،به آسایشگاه « حزب‌الله» شهرت داشت. سالی كه امام خمینی(ره) رحلت كردند را هیچگاه فراموش نخواهم كرد. در آن سال با بچه‌های داخل آسایشگاه برنامه‌ریزی كردیم تا مراسم سوگواری امام حسین (ع) را برگزار كنیم. با وجود همه‌ سخت‌گیری‌های مقامات عراقی،توانستیم برای امام عزاداری كنیم و قرآن بخوانیم.

فكر می‌كنم كه برپایی مراسم عزاداری برای امام حسین(ع) یكی از معجزات خدا بود چرا كه ما توانستیم تا ساعت 9 شب بدون اینكه نگهبانان عراقی متوجه شوند عزاداری كنیم. گویا آنها كور و كر شده بودند و هیچ صدا یا چیزی را نمی‌شنیدند و نمی‌دیدند. بچه‌ها با شدت گریه و سوگواری می‌كردند بدون اینكه عراقی‌ها متوجه شوند.

روز عاشورا فرا رسید. شب قبل با بچه‌های آسایشگاه‌های دیگر هماهنگ كردیم تا مراسم باشكوهی برای سالار شهیدان برگزار كنیم اما وجود افراد منافق در بین اسرا باعث شد تا عراقی‌ها از این تصمیم ما با خبر شوند. برپایی مراسم سوگواری در روز عاشورا به اندازه‌ای عراقی‌ها را ترسانده و وحشت در بین آنها ایجاد كرده بود كه شبانه اطراف اردوگاه را پر از تجهیزات كامل دفاعی كردند. این در حالی بود كه بچه‌ها فقط می‌خواستند برای امام‌شان عزاداری كنند.

 روز عاشورا فرا رسید. شب قبل با بچه‌های آسایشگاه‌های دیگر هماهنگ كردیم تا مراسم باشكوهی برای سالار شهیدان برگزار كنیم اما وجود افراد منافق در بین اسرا باعث شد تا عراقی‌ها از این تصمیم ما با خبر شوند. برپایی مراسم سوگواری در روز عاشورا به اندازه‌ای عراقی‌ها را ترسانده و وحشت در بین آنها ایجاد كرده بود كه شبانه اطراف اردوگاه را پر از تجهیزات كامل دفاعی كردند

در شب شام غریبان،بچه‌ها در داخل آسایشگاه خودشان خیمه‌های عزاداری برپا كردند. من نیز در آسایشگاه خودمان این نوحه را می‌خواندم: «شام غریبان امشب است»، «ای خدا،ای خدا...». در حال عزا و سوگواری بودیم كه ناگهان مأموران عراقی به داخل آسایشگاه هجوم آوردند و تمام بچه‌ها را با كابل و باتوم به شدت زخمی كردند. دست و پای تعدادی از بچه‌ها شكست اما بچه‌ها استقامت می‌كردند تا بتوانند مراسم را ادامه دهند. بچه‌ها فقط به خدای تبارك و تعالی امید داشتند و از عراقی‌ها نمی‌خواستتند كه آنها را نزنند و یا اینكه بگویند «ببخشید، اشتباه كردیم».

فردای روز یازدهم محرم، عراقی‌ها تمام بچه‌ها را در محوطه حیاط جمع كردند تا آنها را تنبیه كنند. از صبح تا غروب بچه‌ها را مجبور كردند تا روی زانوهایشان بنشینند و اگر كسی تكان اضافی می‌خورد و یا سرش را برمی‌گرداند یا بالا می‌آورد به شدت با باتوم تنبیهش می‌كردند.

به لطف خدا در میان بچه‌ها هر قشر و صنفی وجود داشت و هر كسی با توانایی خاصی كه داشت برای سوگواری و برقراری مجلس عزا تلاش می‌كرد. مثلا هرگاه می‌خواستیم آسایشگاه را سیاه پوش كنیم چند تا از بچه‌هایی كه خیاط بودند با استفاده از لباس‌های زخیمی كه عراقی‌ها به ما داده بودند آسایشگاه را به «تكیه» تبدیل می‌كردند و یا اینكه اگر پارچه‌ سیاه پیدا نمی‌شد یكی از بچه‌هایی كه نقاش بود هر خطری را به جان می‌خرید تا بتواند در برپایی عزاداری سهمی داشته باشد.

جالب است بدانید كه تأثیر این برنامه‌ها به اندازه‌ای بود كه توانسته بودیم تعدادی از نوجوانان را كه مشكل اعتقادی داشتند هم اصلاح كنیم.

روزی، ابریشمچی- معاون گروهك منافقین- به همراه یكی دیگر از اعضای منافقین به داخل اردوگاه تكریت آمد. خود عراقی‌ها به او اجازه ورود به داخل آسایشگاه را ندادند و همراهش كه آن هم یكی از منافقین بود با یكی از افسران عراقی وارد شدند. می‌خواستند با وعده‌های خودشان بچه‌ها را جذب گروهك منافقین كنند. هیچ كدام از بچه‌ها فریب وعده‌های آنها را نخوردند و با آنان همراهی نكردند.

یكی از اسرایی كه در برپایی مراسم عزا برای امام حسین(ع) ما را كمك می‌كرد مرحوم «اسدالله خالدی» بود. او به همراه شهید بهشتی در آلمان توانسته بودند «انجمن اسلامی دانشجویان خارج از كشور» را تأسیس كنند. مهندس خالدی توانسته بود با برپایی كلاس‌های احكام، اخلاق و اصول، بر روی بچه‌ها تاثیرگذار باشد. او مانند طلبه‌ها با بچه‌ها مباحثه می‌كرد.

به خوبی یادم هست كه مرحوم خالدی توانسته بود یكی از عراقی‌ها را هم مجذوب كلاس‌های خود كند. آن نگهبان عراقی دیگر بچه‌ها را نمی‌زد و به آنها فحش نمی‌داد و وقتی از او سوال كردند كه چرا اینقدر متحول شدی؟ می‌گفت: «خانمی را در خواب دیدم كه به من گفت كه این اسیران فرزندان من هستند مبادا اینها را اذیت كنی».

ما فرهنگ عاشورایی و امام حسین (ع) را در عراق زنده كردیم، كاری انجام دادیم كه یكی دیگر از عراقی‌ها در پشت درب آسایشگاه نماز شب می‌خواند.

عراقی‌ها از قبل به ما گفته بودند كه می‌خواهند آبروی ایرانی‌ها را به باد بدهند. روزی بچه‌های نوجوان را از تمام آسایشگاه جمع كرده و به جای دیگری منتقل كردند. در این هنگام بود كه یك زن «رقاصه» را به داخل آسایشگاه بچه‌ها آوردند. صدای موسیقی را زیاد كردند و آن خانم هم چند بار كارش را انجام داد. تمام بچه‌ها سرشان را پایین انداخته بودند و زیر لب قرآن و یا زیارت عاشورا می‌خواندند

عراقی‌ها از قبل به ما گفته بودند كه می‌خواهند آبروی ایرانی‌ها را به باد بدهند. روزی بچه‌های نوجوان را از تمام آسایشگاه جمع كرده و به جای دیگری منتقل كردند. در این هنگام بود كه یك زن «رقاصه» را به داخل آسایشگاه بچه‌ها آوردند. صدای موسیقی را زیاد كردند و آن خانم هم چند بار كارش را انجام داد. تمام بچه‌ها سرشان را پایین انداخته بودند و زیر لب قرآن و یا زیارت عاشورا می‌خواندند. وقتی آن خانم متوجه این كار بچه‌ها شد از آنان سوال كرد كه چرا نگاه نمی‌كنید، بچه‌ها به او گفتند شما باید حجابت را رعایت كنی.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:46:59.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

حاج آقا نارنجک می‌خوری؟!

تعجب کردم با خودم گفت نارنجک که خوردنی نیست، حتما یک منظوری دارد تا این جور گفت؛ کم نیاوردم و گفتم: «چرا نمی‌خورم!؟»

«حاج بیوک آسایش جاوید» از دلاوران تبریزی برای رزمندگان لشکر 31 عاشورا نامی آشناست. حاج بیوک اولین بار در سال 59 به جبهه سوسنگرد رفت. توانایی های رزمی خویش را توام با نفس گرم و صدای حزینش به خدمت گرفت. «شهید علی آسایش جاوید» فرزند حاج بیوک در عملیات نصر 7 به شهادت رسید و فرزند دیگرش ابراهیم تا پایان جنگ در جبهه ماند. آنچه پیش روی شماست گزیده ای از خاطرات مداح لشکر 31 عاشورا حاج بیوک آسایش است که خواندن آن در ایام محرم و صفر دلچسب تر خواهد بود.

حسن نوجوان و شلوغ بود. بعد از شهادت برادرش- حسین- عضو سپاه تبریز شد و بلافاصله هم به جبهه آمد، حالا هم خبر شهادتش را می‌دادند. گفتیم خدا به مادرش صبر بدهد. خبرهای ناگوار یکی دو تا که نبود هر لحظه نام یکی را می‌گفتند که شهید شده، آن شب تا خود صبح خوابم نبرد؛ به اصغر قصاب، حسن شهری و ... فکر می‌کردم.

حسن موقع رفتن به عملیات فرم سپاه به تن کرده بود و ژست خاصی داشت. با خوشحالی می‌گفت با این لباس شهید خواهم شد!

صبح محمد بالاپور آمد پیش‌ام. توی چادر بودم. گفت: «حاجی مشتلق بده، اصغر قصاب و حسن شهری هر دو زنده‌اند؛ اما زخمی.»

خیلی خوشحال شدم، پرسیدم: «دیروز گفتی شهید شده‌اند، امروز می‌گویی زنده‌اند، لابد فردا...»

گفت: ماجراش مفصل است. اما همین قدر بگویم دیشب، صادق آذری، من و پدر آقا سید رضا مظاهری با آمبولانس رفتیم جلو که جنازه‌های شهدا را از منطقه عملیاتی جمع کنیم بیاوریم. آن جا بود که پیکرهای زخمی اصغر و حسن را پیدا کردیم. منتقل شدند به پشت جبهه.

گذشت ...

شب دوم یا سوم عملیات، سید مهدوی - مسئول تعاون تیپ - خودش را به من رساند و گفت: «جنازه‌های شهدا و زخمی‌ها را کسی نیست برود از صحنه درگیری بیاورد. بچه‌های تعاون روحیه کار ندارند، به نظر شما چه کار کنیم؟

توی دلم گفتم: «یا ابا عبدالله خودت کمک کن.»

برگشتم به سید مهدوی گفتم: «برو برای امشب مراسم و دعای توسل ترتیب بده، همه نیروهای تعاون را جمع کن من هم می‌آیم.»

پیش از نماز مغرب و عشا رفتم در جمع نیروهای تعاون که در یک سوله بزرگی دور و بر سه راه حفاری جمع شده بودند. نماز که خوانده شد، همه‌ی نگاه‌ها به سمت من برگشت و من هم روی دل به سمت حضرت اباعبدالله (ع) گرفتم. می‌دانستم حل این مشکل فقط به دست خود آن حضرت میسر است. شروع کردم: «السلام علیک یا ابا عبدالله...»

شعله فانوس‌ها را پایین کشیدند و نور کم جانی می‌تابید. حدود صد نفر نیروی تعاون کارشان آوردن زخمی‌ها و شهدا از صحنه جنگ بود، باس از آن پیشروی نیروهای اسلامی می‌رفتند جنازه‌های شهدا و زخمی‌ها را با خودشان می‌آوردند. هر چه می‌خواندم همان جا به ذهن‌ام خطور می‌کرد.

شروع کردم: «السلام علیک یا ابا عبدالله...» شعله فانوس‌ها را پایین کشیدند و نور کم جانی می‌تابید. حدود صد نفر نیروی تعاون کارشان وردن زخمی‌ها و شهدا از صحنه جنگ بود، گفتم: «برادران! کاری که شما این جا می‌کنید، این وظیفه سنگین و با ارزش در روز عاشورا بر عهده خود حضرت اباعبدالله بود. روز عاشورا، ن حضرت پس از شهادت تک تک یارانش، به بالین نها می‌رفت و جنازه‌هایشان را به خیمه‌ها می‌ورد. حالا این وظیفه در کربلای ایران بر عهده شما گذاشته شده، پس ارزش کار خود را بدانید.»

گفتم: «برادران! کاری که شما این جا می‌کنید، یعنی شهدا را از صحنه جنگ به عقب منتقل می‌کنید این وظیفه سنگین و با ارزش در روز عاشورا بر عهده خود حضرت اباعبدالله بود. روز عاشورا، آن حضرت پس از شهادت تک تک یارانش، به بالین آنها می‌رفت و جنازه‌هایشان را به خیمه‌ها می‌آورد. حالا این وظیفه در کربلای ایران بر عهده شما گذاشته شده، پس ارزش کار خود را بدانید.»

حس کردم مجلس آمادگی ادامه عزاداری را دارد. با عنایات خود آقا، ادامه دادم: «همه شهدا را امام حسین (ع) خودشان از صحنه جنگ به خیمه‌ها آورد به جز جنازه علمدار کربلا حضرت ابوالفضل (ع)».

در آن جمع چشمی نبود که گریه نکند. عزا خانه ما آن شب واقعا تماشایی بود. یک روایت می‌گوید حضرت ابوالفضل (ع) خودش وصیت کرد مرا به خیمه‌‌ها نبرید... خدا شاهد است اختیار روضه دست من نبود، بی‌اختیار می‌خواندم.

اما چرا چنین وصیتی کرد؛‌دو نقل قول است، اول این که حضرت ابوالفضل (ع) نمی‌خواست امام (ع) به زحمت بیفتد. بردن نعش برادر سخت است آن هم برادری مثل قمر بنی‌هاشم. نقل قول دیگر این است که حضرت ابوالفضل (ع) به امام علیه‌السلام گفتند: سیدی، هنوز خیل عظیم لشکر یزید از پا افتادنم را نمی‌دانند، اگر بفهمند شهید شده‌ام، بر تو جری‌تر می‌شوند.

نیروهای تعاون‌ها‌ی گریه می‌کردند و بر سر و سینه می‌زدند. نوحه‌ها روان می‌آمد و می‌خواندم. ادامه داد: «این روایت‌ها وارد شده؛ اما روایت دیگری هم هست که دل سنگ را آتش می‌زند. نوشته‌اند امام بر بالین حضرت ابوالفضل (ع) آمد و با برادرش گفت‌وگو کرد. بعد بلند شد که جنازه را بر روی ذوالجناح بگذارد؛ اما دیگر توان این کار را نداشت. افسار ذوالجناج را در دست گرفت و با قدم‌های سنگین به سوی خیمه‌ها رفت... یا اباعبدالله هیچ روزی مثل روز تو نمی‌شود.

حال و هوای مجلس چیز دیگری بود. در این جا یک بیت از نوحه‌های ساده و قدیمی یادم افتاد:

یامان اولار ایکی قارداش قوشا گئده سفره / بیری اوله؛ اما بیری اونون آتین گتیره

(سخت می‌شود دو برادر با هم سفر کنند. اما از آن سخت‌تر این است که یکی بمیرد (شهید شود) دیگری اسب بی‌سوار او را بیاورد)

نوحه دیگری را از مرحوم ذهنی‌زاده خواندم.

امام ایسته دی قتلایه نعشینی آپارا / مزین ایلیه بوگل همان گلستانی

هزار حیف اوتک باغبان گلشن عشق / یغانمادی اوگل برگ برگ خندانی

(امام حسین (ع) خواست جنازه - حضرت ابوالفضل - را به خیمه ببرد تا همچون گل به گلستان شهدا زینت دهد. اما هزار حیف که باغبان گلشن عشق - امام حسین (ع) - نتوانست آن گل پر پر شده (پیکر قطعه قطعه شده) را جمع کنید)

امام به سمت خیمه‌ها می‌رفت اما دل جدا شدن از برادرش را نداشت. از هر چند قدم بر می‌گشت عباس را نگاه می‌کرد. یا ابا عبدالله! خودت یاری کن این روضه را تمام کن. این سوله امشب عزاخانه شده عنایت کنید. امام از هر چند قدم بر می‌گشت عباس را می‌دید. یا اباعبدا... یک دفعه برگشت دید، سر بریده عباس بر بالای نیزه‌ها...

شبی چنان عاشورایی در عمرم ندیده‌ام. شاید هم قرابتی که وجود داشت بین وظیفه امام حسین (ع) در روز عاشورا و وظیفه برادران تعاون باعث شده بود مجلس آنقدر گرم و دلنشین باشد.

حالا این روضه‌ها برایم خاطره شده، آن شب نمی‌دانستم روزی اینها را بازگو خواهم کرد. انگار عالم دیگری را روایت می‌کنم. سر پا و چشم بسته روضه می‌خواندم و خودم نیز منقلب شده بودم.

گه گاه که چشم باز می‌کردم، حس می‌کردم از تعداد عزاداران کم می‌شود. ابتدا زیاد توجه نکردم؛ اما دیدم انگار قضیه جدی است و برادران تعاون پشت سر هم از مجلس بیرون می‌روند. گفتم شاید مجلس طولانی شد و بچه‌ها را خسته کردم. حدود ده پانزده نفر در داخل سوله مانده بودند که روضه را جمع و جور کردم و بدم المظلوم ... در حال دعا بقیه هم یک به یک رفتند.

به خودم نهیب زدم که زیاد خواندی، خسته شدند و رفتند.

دعا که تمام شد یکی از نیروهای تعاون آمد پیش‌ام و گفت: «حاج آقا نیروهای تعاون بیرون سوله منتظر شما هستند.»

از سوله زدم بیرون. سید مهدوی گفت: «روضه امام حسین (ع) کار خودش را کرد، اجر تو هم با امام حسین (ع) تویوتا پر نیرو آماده رفتن به منطقه عملیاتی هستند. می‌گویند هر طور شده امشب جنازه‌های شهدا را با خودمان می‌آوریم.»

دیدم حدس‌ام اشتباه بوده، فکر می‌کردم خسته شده و رفته‌اند داخل چادرهایشان بخوابند اما با عشق امام حسین (ع) می‌رفتند پیکرهای خونین یارانشان را از صحنه جنگ بیاورند. همه‌شان شعار می‌دادند: «حسن حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست.»

صدایشان در دشت می‌پیچید. روضه آن شب تاثیرش را در همه بچه‌های گذاشته بود. برگشتم چادر و مقداری استراحت کردم. موقع نماز صبح خبر رسید نیروهای تعاون با دست پر برگشته‌اند. هر چه زخمی و شهید بوده آورده‌اند. خبر خوشحال کننده‌ای بود و از برکت توسل به حضرت ابا عبدالله آن شب فراموش نمی‌شود.

مدتی گذشت...

دیگر عملیات از آن شدت و حدت افتاده بود که راهی تبریز شدم. صبح خودم را به محله‌مان رساندم. هوای پاییزی تبریز تا حدودی سرد بود.

گه گاه که چشم باز می‌کردم، حس می‌کردم از تعداد عزاداران کم می‌شود. ابتدا زیاد توجه نکردم؛ اما دیدم انگار قضیه جدی است و برادران تعاون پشت سر هم از مجلس بیرون می‌روند. گفتم شاید مجلس طولانی شد و بچه‌ها را خسته کردم. حدود ده پانزده نفر در داخل سوله مانده بودند که روضه را جمع و جور کردم و بدم المظلوم ... در حال دعا بقیه هم یک به یک رفتند

روی دیوار مسجد میرآقا اعلامیه شهید چسبانده بودند؛ مجلس ترحیم شهید حمید دادفرمان. خدایا چقدر این اسم برای من آشناست. به مغزم فشار آوردم و یک لحظه یادم ‌آمد؛ منطقه عملیاتی مسلم بن عقیل، سان واپا، هنگام بردن آب به خط مقدم برای رزمندگان، سعید فقیه گفت پیکر یک شهید اینجا مانده موقع برگشت با خود ببرید جنازه را پیچیده در پتو آوردند، گذاشتیم پشت تویوتا و راه عقبه را در پیش گرفتیم. نمی‌دانستیم چه ساعتی از شب است. از کنار سنگرهای عراقی که تازه تصرف شده بودند، می‌گذشتیم که نشانه‌های صبح پدیدار شد. رحیم داشت توضیح می‌داد که این سنگرها چه طور تصرف شده، گفتم: «وقت نماز صبح نگذرد، اینجا می‌توانیم نماز بخوانیم؟»

ماشین را نگه داشت، از سنگرهای عراقی آب پیدا کردیم؛ وضو.... نماز ... دیگر عجله‌ای برای برگشتن نداشتیم. هوا روشن شد و می‌خواستیم برگردیم. ناگهان حسی مرا به سمت جنازه شهیدی کشاند که پشت تویوتا آرمیده بود.

پتو را از صورتش کنار زدم. لباس بسیجی به تن داشت و سر و رویش خونی بود. از روی اتیکت نامش را خواندم. «حمید دادفرمان» اعزامی از تبریز. شاید اولین فاتحه را برای این شهید من خواندم.هوا روشن شده بود که راه افتادیم و بردیم جنازه را تحویل معراج شهدا دادیم. ... پس من با این شهید هم محله بودم و نمی‌دانستم. حمید فرزند حاج ایوب آقا بوده... چرا آن جا نشناختمش؟

از حال و روز زخمی‌های عملیات بی‌خبر بودم. پرس و جو کردم، گفتند حسن شهری هنوز گرفتار تخت بیمارستان است. رفتم بیمارستان توی راه بیمارستان به حسن و شوخی‌هایش فکر می‌کردم. در شوخی‌هایش از اصطلاحاتی استفاده می‌کرد که مخصوص خودش بود. یکبار در جبهه دور هم نشسته بودیم که گفت: «حاج آقا! نارنجک می‌خوری؟!»

از حال و روز زخمی‌های عملیات بی‌خبر بودم. پرس و جو کردم، گفتند حسن شهری هنوز گرفتار تخت بیمارستان است. رفتم بیمارستان توی راه بیمارستان به حسن و شوخی‌هایش فکر می‌کردم. در شوخی‌هایش از اصطلاحاتی استفاده می‌کرد که مخصوص خودش بود. یکبار در جبهه دور هم نشسته بودیم که گفت: «حاج آقا! نارنجک می‌خوری؟!» ...

تعجب کردم با خودم گفت نارنجک که خوردنی نیست، حتما یک منظوری دارد تا این جور گفت؛ کم نیاوردم و گفتم: «چرا نمی‌خوردم!»

رفت چند لحظه بعد چند تا انار آورد. خنده‌ام گرفت، گفت: «جاجی مواظب ترکش‌هایش باش، اصابت نکند!»

در بیمارستان ایستادم کنار تختش خواستم یک جورایی غافلگیرش کنم مثل خودش چشمانش را باز کرد و احوالپرسی کردیم، گفتم: «حسن آقا، نارنجک می‌خوری؟» پقی خندید. از شدت خنده و درد زخمهایش پهلوهایش را با دست گرفت.

تبریز هنوز در ماتم شهدای عملیات مسلم بن عقیل عزادار بود.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:29:13.