راسخون

خاطرات دفاع مقدس

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

یک صندلی پر از نارنجک

 این خودرو یک جیپ پر از مهمات بود. فقط یک صندلی جلو خالی داشت که البته زیر آن هم پر از نارنجک بود.

خدیجه میر شکار، همسر شهید حبیب شریفی فرمانده سپاه سوسنگرد از مشاهدات خود گفته است:«همسرم آقای شریفی آن زمان پاسدار بود و قرار بود با خودرو مهمات را به نیروها برساند. این خودرو یک جیپ پر از مهمات بود. فقط یک صندلی جلو خالی داشت که البته زیر آن هم پر از نارنجک بود. همسرم گفت:امشب اینجا خیلی خظرناک است. عراقی‌ها دارند پل می‌زنند و هر وقت احداث آن به اتمام برسد، همه به سمت شهر سرازیر می‌شوند، بنابراین صلاح نیست شما در شهر حضور داشته باشید. حبیب گفت باید تو را به اهواز ببرم و بعد خودم به سوسنگرد بروم.

او گفت:منتظریم تا گروه جنگ‌های نامنظم شهید چمران برسد.هنوز هیچ نیروی کمکی برای‌مان نرسیده بود و همان چند نفری که قبلا بودیم، هستیم. آن ها هم با تعداد کمی آر.پی.جی مقابل عراقی‌ها ایستاده‌اند و نمی‌گذارند عراقی‌ها پل احداث کنند. از آن روستا سوار خودروی همسرم شدیم و آمدیم به طرف شهر سوسنگرد.

به برادرم اطلاع دادم که به اهواز می‌روم. او هم گفت:شهر امشب خیلی خطرناک است و معلوم نیست چه اتفاقی خواهد افتاد.حس می‌کنم که عراقی‌ها به شهر نزدیک شده‌اند. از برادرم خداحافظی کردم و با خودروی همسرم به طرف جاده حرکت کردیم.یک مقدار که از شهر فاصله گرفتیم، نفربرهای عراقی را مشاهده کردیم. دیگر فرصت فرار و یا برگشتن به سمت شهر را نداشتیم. خودروی‌مان را به رگبار بستند و هر دو نفر ما مجروح شدیم و خودرو هم از کار افتاد.

عراقی‌ها آمدند بالای سرمان. دو طرف جاده پر از تانک و توپ و نیروهای عراقی بود. شاید در کمتر از یک ساعت آن جا پر از نیرو شد. در بین آن ها نیروهایی به چشم می‌خوردند که شبیه عراقی‌ها نبودند. وقتی که سوار آمبولانس شدیم، سربازهای عراقی گفتند این‌ها از کشورهای دیگر هستند و برخی اردنی هستند که به کمک عراقی‌ها آمده‌اند.

وقتی سرباز عراقی من را از خودرو پایین کشید اسلحه‌ام به زمین افتاد و همین مساله باعث شد که آن ها عقب عقب رفتند و گفتند این‌ها پاسدار خمینی هستند و مسلح‌اند. دوباره با اسلحه جلو آمد. می‌خواست تفتیش کند. گفتم...

قبل از اینکه به دست نیروهای عراقی بیفتیم، همسرم به من اسلحه ای داده بود.همان موقع که ما مجروح شدیم، اسلحه هم کنارم بود اما نتوانستم شلیک یا حتی آن را از خود دور کنم.وقتی سرباز عراقی من را از خودرو پایین کشید اسلحه‌ام به زمین افتاد و همین مساله باعث شد که آن ها عقب عقب رفتند و گفتند این‌ها پاسدار خمینی هستند و مسلح‌اند. دوباره با اسلحه جلو آمد. می‌خواست تفتیش کند. گفتم من چیزی ندارم و هر چه هست در خودرو است.

من از چند قسمت مجروح شده بودم و همسرم هم از قسمت ساق پا به شدت جراحت برداشته بود.زمانی را در همان جاده ماندیم.سپس ما را سوار آمبولانس‌شان کردند. پرسیدم ما را کجا می‌برید؟ گفتند:به عراق. هیچ کاری برای‌مان نکردند و از همان پلی که احداث کرده بودند، ما را عبور دادند. آمبولانس چند ساعتی حرکت کرد. خیلی درد داشتیم، آن‌ها گفتند: به ما دستور داده اند که هیچ مداوایی برای‌تان انجام ندهیم.»

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:19:29.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

هشت ماه و یک روز در اسارت

 اگر سربازی جلوی مافوقش بی احترامی می کرد ، بدون در نظر گرفتن اینکه جلوی ما است او را تنبیه می کردند .چند روز بعد مجروحها را از نظر شرایط چک کردند و تشخیص دادند من دوباره باید به بیمارستان برگردم

اگر سربازی جلوی مافوقش بی احترامی می کرد ، بدون در نظر گرفتن اینکه جلوی ما است او را تنبیه می کردند .چند روز بعد مجروحها را از نظر شرایط چک کردند و تشخیص دادند من دوباره باید به بیمارستان برگردم . حدود بیست نفر از مجروحها را به بیمارستان برگرداندند . چند روز که در بیمارستان بودیم نیروهای عراقی به جزیره مجنون حمله کرده و آنجا را گرفتند . تعداد زیادی مجروح را آوردند و بطور کلی وضعیت بیمارستان این بار بسیار بدتر از دفعه قبل بود . بعد از حدود ده روز مرا به همراه اسرای جزیره مجنون به اردوگاه شماره 13 رمادیه انتقال دادند . اردوگاه رمادیه در کنار شهر رمادیه یا اسم ایرانی آن انبار قرار دارد . ما را در اردوگاه پیاده کردند .حدود صد نفر می شدیم .از ما خواستند تمام لباس هایمان را درآوریم . دو تانکر آوردند و همه با آب تانکرها حمام کردیم .بعد به هر نفر یک دست لباس می دادند که بپوشد .لباسهای قدیمی مان را همان جا کف اردوگاه دفن کردند . وضع این ادوگاه در کل بهتر از اردوگاه شهر تکریت بود .اینجا بزرگترین مشکلات به ترتیب دستشویی رفتن ، حمام رفتن و کمی غذا بود .هیچ وقت سیر نمی شدیم .حتی وقتی تازه غذایمان را خورده بودیم باز گرسنه بودیم .تنها چند پیرمرد بودند تکه ای نان زیاد می آوردند .آشنایی با آنان نعمتی بود .شمارش اسرا هر روز چند بار انجام می شد و تعداد را به دقت و وسواس زیاد کنترل می کردند . موقع شمارش باید بسیار منظم درون اتاق ها می نشستیم تا آنها ما را شمارش کنند .کوچکترین حرکت یا بی نظمی گناه بزرگی بود و خاطی بشدت تنبیه می شد .

نهار را مهمان حرم حضرت ابوالفضل بودیم تنها روزی که توانستیم سیر غذا بخوریم . بعد از چند ماه گفتند عراق می خواهد تعدادی اسرای مجروح را یک جانبه آزاد کند ، به تعداد شخصیت هایی که در کنفرانس اسلامی در بغداد شرکت کرده بودند . بعد از معاینات از اسرا من هم یکی از کسانی تشخیص داده شدم که به وطن برمی گشتم . من بعد از هشت ماه و یک روز آزاد شدم

بعد از یک ماهی ایران قطعنامه را پذیرفت و آتش بس شد .عراقی ها هلهله می کردند و هزاران تیر هوایی در شادی و پایکوبی شان شلیک کردند .یکی توپ ضد هوایی تا سه روز و سه شب شلیک می کرد اما در بین اسرا بیاد شهدا و امام گریه و زاری بود .بعد از آتش بس مقدار شکنجه کمتر شده بود .بعد از مدتی صلیب سرخ به اردوگاه آمد و از ما ثبت نام کرد .کم کم داشتیم به اسارت عادت می کردیم .البته مهم ترین مشکلاتمان یعنی دستشویی و حمام سر جایش بود .شبها دور هم می نشستیم و بازی هایی از قبیل پر یا پوچ انجام می دادیم .آخرین مراسم هر شب شپش کشی بود . لباسهایمان را در می آوردیم و کلی شپش می کشتیم.

 اگر چه اسارت سخت بود اما دوستی و صداقت بین بچه ها آن را شیرین می کرد . چند ماه بعد به دستور صدام همه اسرا را به زیارت کربلا و نجف بردند .موقع سحر بود که ما را بادقت از داخل اطاق ها به حیاط آوردند . سوار اتوبوس های نویی کردند . داخل هر اتوبوس چند سرباز مسلح ، ابتدا و انتهای اتوبوس نشسته بودند .ابتدا ما را به بغداد بردند . شاید مخصوصا ما را از محله هایی که ساختمان های بلند داشت و شیک بود عبور می دادند .شهر بغداد خیلی زیبا بود .اول به نجف و بعد به کربلا برده شدیم .بر خلاف بغداد اینجا همه زنها محجبه بودند .در کربلا ابتدا به زیارت امام حسین (ع)مشرف شدیم ، بعد که از حرم بیرون آمدیم و بسوی حرم حضرت عباس حرکت کردیم انبوه مردم را دیدیم که دو طرف مسیر ایستاده بودند . بسیاری از زنها آرام گریه می کردند .بعضی از مردم با شیرینی استقبال می کردند .سربازان از نزدیک شدن مردم به ما جلوگیری می کردند .سربازانی که با تیر بار روی خودرو ایستاده بودند باعث می شدند کسی خیال حرکت غیر عادی را نکند . به حرم حضرت ابوالفضل رسیدیم .حرم امیرالمومنین و امام حسین(ع)  بسیار در هم ریخته و داخل ضریحشان پر از گرد و غبار بود اما حرم حضرت ابوالفضل وضعیت بهتری داشت .

نهار را مهمان حرم حضرت ابوالفضل بودیم تنها روزی که توانستیم سیر غذا بخوریم . بعد از چند ماه گفتند عراق می خواهد تعدادی اسرای مجروح را یک جانبه آزاد کند ، به تعداد شخصیت هایی که در کنفرانس اسلامی در بغداد شرکت کرده بودند . بعد از معاینات از اسرا من هم یکی از کسانی تشخیص داده شدم که به وطن برمی گشتم . من بعد از هشت ماه و یک روز آزاد شدم .

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:20:57.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

علاقه رهبری به شهید مقدم

 همرزم شهید حسن طهرانی مقدم با بیان خاطراتی از دوران دفاع مقدس گفت: وقتی در عملیات خیبر با مشکلات فراوانی مواجه شدیم شهید حسن مقدم با اقدامی مبتکرانه موشک هواپیما را بر روی خودرو تویوتا نصب کرد.

اسماعیل کوثری با بیان خاطراتی از شهید بزرگوارحسن طهرانی مقدم در ایام دفاع مقدس و نحوه آشنایی با وی اظهار داشت: آشنایی بنده با شهید طهرانی مقدم مربوط به سال 62 و عملیات خیبر می شود.

وی افزود: سال 62 هردوی ما جوان بودیم و پرتلاش؛ درآن مقطع زمانی بچه های رزمنده سعی می کردند تا ابتکارات و خلاقیت های خود را در مقابل دشمن به کار بگیرند و شهید بزرگوار طهرانی مقدم نیز از جمله رزمندگان خوش فکر و مبتکر بود که در بخش فنی اداوات جنگی به خصوص توپخانه سپاه به کمک شهید شفیع زاده کاری کرد که باعث شگفتی خیلی ها شد.

راه اندازی اولین توپخانه سپاه با غنیمت های جنگی

شهیدان حسن طهرانی مقدم و شفیع زاده در دوران دفاع مقدس با غنیمت گرفتن قبضه های توپ ارتش بعث عراق در عملیات های مختلف مانند ثامن الائمه، طریق القدس ، بیت المقدس و فتح المبین، توپخانه سپاه را راه اندازی کردند. راه اندازی توپخانه ثمرات زیادی برای سپاه داشت. چرا که  در ایام دفاع مقدس هیچ کشوری حاضر به فروش تسلیحات نظامی به جمهوری اسلامی نبود، و همین توپخانه باعث شد تا نیروهای زیادی جذب آن شده و در مسائل فنی و موشکی متخصص شوند.

فرمانده سابق لشکر 27  محمد رسول الله شهید حسن مقدم را انسانی با روح بلند خواند و اظهار داشت: او دائما به فکر آینده و پیشرفت در کار خود بود. همین امر باعث شد تا وی در تلاش برای رسیدن به تکنولوژی های روز برای ساخت موشک های جدید باشد تا دشمنان نتوانند به راحتی کشورمان را تهدید کرده و زورگویی کنند.

پشتکار، پیشرفت و انگیزه بالای شهید طهرانی مقدم سبب شد تا بتواند با همکاری سایر رزمندگان سپاهی و بسیجی در سال های 65 و 66 برای اولین بار موشک های بومی را  در داخل کشورمان طراحی کرده و بسازند.

پشتکار، پیشرفت و انگیزه بالای شهید طهرانی مقدم سبب شد تا بتواند با همکاری سایر رزمندگان سپاهی و بسیجی در سال های 65 و 66 برای اولین بار موشک های بومی را  در داخل کشورمان طراحی کرده و بسازند.

این همرزم شهید در ادامه تصریح کرد: سعی و تلاش این شهید بزرگوار و همکارانش موجب شد تا جمهوری اسلامی ایران به موشک هایی با برد بالای دو هزار کیلومتر با تکنولوژی بومی دست پیدا کند.

 

علاقه رهبرانقلاب به شهید طهرانی مقدم

کوثری همچنین ضمن بیان این ویژگی مهم شهید مقدم که با کمترین امکانات موجود بزرگ ترین ابداعات و خلاقیت ها را از خود نشان می داد گفت: در زمان عملیات خیبر که با مشکلاتی در طلائیه مواجه بودیم، شهید طهرانی مقدم گفت من مشکل را حل می کنم و بعد با نصب  موشک هواپیما بر روی تویتا یک عمل مبتکرانه انجام داد که حیرت همگان را برانگیخت.

این فرمانده دوران دفاع مقدس با اشاره به نبوغ شهید طهرانی مقدم در موضوع طراحی وساخت موشک گفت: اینکه گفته می شود ایشان پدر موشکی ایران است است غلو نبوده و صحیح است.

کوثری شهید طهرانی مقدم را در ابعاد مختلف علمی ، اخلاقی، معنوی و ولایت پذیری ممتاز خواند و افزود: این شهید عزیز هیچ گاه به دنبال مطرح کردن نام و سابقه خود نبود و تمام تلاش خود را برای تحقق فرامین رهبری به کار می برد؛ لذا رهبری معظم انقلاب نیز علاقه شدیدی نسبت به ایشان داشت و شاهد بودیم که در مراسم تشییع این شهید نیز حضور پیدا کردند.

وی همچنین در خصوص پشتکار شهید مقدم در به نتیجه رساندن پروژه هایش گفت: انگیزه الهی و بسیار بالای شهید طهرانی مقدم باعث می شد تا هرگاه پروژه ای را در زمینه موشکی شروع می کرد تا به نتیجه نهایی رسیدن آن دست از کار وتلاش نکشد.

همرزم شهید طهرانی همچنین در خصوص اخلاق این شهید بزرگوار اظهار داشت: شهید طهرانی مقدم اخلاق بسیار خوبی داشت و همیشه خندان و با روحیه بود و این روحیه شاداب ایشان نشات گرفته از انگیزه بالای وی بود. شهید مقدم همچنین با زیر دستانش بسیار متواضعانه برخورد می کرد و ارتباط وی  با فرزندانش بیشتر از آن که رابطه پدر و فرزندی باشد رابطه دوستانه بود.

شهید طهرانی مقدم علاقه زیادی به ورزش فوتبال داشت

کوثری با اشاره به اینکه شهید طهرانی مقدم با این همه مشغله کاری  ورزش را فراموش نمی کرد افزود: ایشان علاقه زیادی به ورزش فوتبال داشت و مکرر دوستان و همکاران را تشویق به ورزش می کرد.

فرمانده سابق لشکر 27 محمد رسول الله، شهید طهرانی مقدم را مرد تئوری و عمل خواند و گفت: هرگاه ایشان کاری را شروع می کرد و به نتیجه نمی رسید خودش وارد میدان عمل می شد و در صحنه آزمایش نیز حضور پیدا می کرد، حتی در مواردی هم که بنده را برای مشاهده آزمایش ها دعوت می کردند می دیدم که این شهید چگونه با همکارانش با انگیزه خیلی بالا آزمایش های خود را انجام می دهند.

شهید طهرانی مقدم عاشق شهادت بود و بعد از شهادت شهید کاظمی ایشان برای شهادت روز شماری می کرد و سرانجام نیز به آرزوی دیرینه خود دست یافت

وی با بیان اینکه شهید طهرانی مقدم عاشق شهادت بود افزود: بعد از شهادت شهید کاظمی ایشان برای شهادت روز شماری می کرد و سرانجام نیز به آرزوی دیرینه خود دست یافت.

این همرزم شهید طهرانی مقدم، با اشاره به اینکه آخرین دیدارش با این شهید در ستاد کل نیروهای مسلح بود افزود: شهید طهرانی مقدم هرگاه رزمندگان دفاع مقدس را می دید با شوخی های به جا و لطیفه گویی هم به آنها روحیه می داد و هم خودش طراوت و شادابی خاصی پیدا می کرد.

کوثری در پایان با بیان اینکه شهید طهرانی مقدم اخلاق فوق العاده ای در برخورد با دیگران و همچنین تاکید ویژه ای بر انجام فرایض دینی داشت افزود: ایشان در بعد علمی و تخصص خود در بحث موشکی  یک نخبه و نابغه فوق العاده بود.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:21:54.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

کرامت شهدای گمنام بوشهر

یک روز خیلی دل‌مرده و ناامید از این اتفاق پیش آمده به حرم شهدای گمنام آمدم و با حالت تضرع ایشان را واسطه قرار دادم تا اگر فرزندم شفا پیدا کند...

زمستان سال 1389 هنگامی که ما مشغول نصب سرامیک کف حسینیه حرم شهدای گمنام بودیم ،زنی با حالت ادب و تضرع به همراه پسر بچه ی 5ساله اش وارد حرم شد و به سمت ما آمد و از کیسه کهنه ای که همراه داشت، قطعه النگوی طلا را بیرون آورد و اصرار داشت که به عنوان نذر برای شهدای گمنام تحویل ما دهد. امتناع ما از گرفتن آن طلا باعث شد که او علت نذر خود را چنین بیان کند:

چندی پیش پسرم دچار بیماری ناشناخته ای شد که پزشکان تنها راه درمان او را عمل جراحی تشخیص دادند، که هزینه عمل بیش از توانم بود. یک روز خیلی دل‌مرده و ناامید از این اتفاق پیش آمده به حرم شهدای گمنام  آمدم  و با حالت تضرع ایشان را واسطه قرار دادم تا اگر فرزندم شفا پیدا کند تنها دارایی ام را نذر حرمشان کنم. پس از مدتی به دکتر مراجعه کردم و با کمال تعجب گفتند که هیچ اثری از آن بیماری نیست و هیچ نیازی به جراحی دیده نمی شود و این را جز کرامات شهدا نمی دانم...

پس از مدتی به دکتر مراجعه کردم و با کمال تعجب گفتند که هیچ اثری از آن بیماری نیست و هیچ نیازی به جراحی دیده نمی شود و این را جز کرامات شهدا نمی دانم...

راوی: رزمنده بسیجی عباس نادری (از خادمین حرم شهدای گمنام شهر بُنک بوشهر)

شایان ذکر است ، در چهارم آبانماه سال 87 مردمان شهید پرور شهر بنک، میزبان سه شهید گمنامی بودند که از مناطق عملیاتی میمک، شرهانی و جزیره مجنون طی عملیات تفحص کشف شده بودند.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:27:33.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

غرب غریب است مثل شهدایش ؛ خاطرات راهیان نور غرب

... سیمت كه وصل شود، خواهی شنید كه با تو حرف ها دارند از تو پرسش ها دارند، سوال خواهند كرد بعد از ما با امام و انقلاب چه كردید؟

وجود حاج آقا حسین یكتا و طینت پاك بسیاری از همراهان البته بر توفیقات سفر ما می افزود. از همه مهمتر ما دو همسفر، دو رفیق عزیز در كنارمان داشتیم، كه در طول سفرمان به مناطق ما را همراهی می كردند.

با ما آمدند قرارگاه امیرالمومنین، آمدند پادگان ابوذر، آمدند و آمدند تا آخر سفرمان بعد از آن حال و هوای خوبمان كه از خواندن دعای عرفه داشتیم در سومار آرام و مزارگرفتند. آنجا باری دیگر فرصتی یافتیم تا عهدی دوباره با آنان ببندیم...

شور وعرفان آنجا بی مانند بود. كاش می شنیدی زمزمه های آن مادری را كه برای تدفین آن بی نشان ها آمده بود .لبهایش را كه به هم می زد رعدی در دلها می انگیخت كه ابر های چشمانمان فقط می بارید ومی بارید. طوری سخن می گفت كه گویی یوسف گمشده اش را یافته و نیافته. گویی آنان پسرش بودند ونبودند...

كاش درك می كردیم داغ او را...

كاش می فهمیدیم چه می گوید...

از میمك برایت بگویم. پستیها و بلندیهایی بود وسیع، تپه های تو در تو كه هنوز در خودشان حال وهوای عاشورایی آن روزها را نگه داشته بودند. اگر گوش دل باز كنی میمك رازها دارد با تو بگوید؛ هر كه دارد هوس كرب و بلا بسم ا...

به قول حاجی، سیمت كه وصل شود، خواهی شنید كه با تو حرف ها دارند. از تو پرسش ها دارند. سوال خواهند كرد بعد از ما با امام و انقلاب چه كردید؟

درون حرف های حاجی خیلی حرف بود! یك جایی بعد از رزم شب گفت: بچه های جنگ، جان هایشان را كف دست گرفتند، بچه ها شما باید دل هایتان را كف دست بگیرید. بچه ها مواظب باشید این سیل ها و موج ها كه به غارت در شهرها آمده اند شما را و دلهایتان را نبرند

خاك های میمك پر از نشانه ها و راز هاست كه فطرت پاك و حقیقت جوی تورا می طلبد. آفتاب كه می تابد تپه ها پراز ستاره می شوند. جلو تر كه بروی می بینی كه تمام این تپه ها پوشیده از تركش است. بهتر كه بگردی خمپاره های عمل نكرده هم پیدا می كنی. همسفرمان یكی از آنها را پیدا كرد و تحویل سربازان داد. تازه سیمت هم وصل باشد ندای پیكرهایی كه از زیر خاك تورا می خوانند، می شنوی. حاجی می گفت: میمك چند سالی ست كه دست ایرانیان است پیش از این در دست عراقی ها بوده.

درون حرف های حاجی خیلی حرف بود! یك جایی بعد از رزم شب گفت: بچه های جنگ، جان هایشان را كف دست گرفتند، بچه ها شما باید دل هایتان را كف دست بگیرید. بچه ها مواظب باشید این سیل ها و موج ها كه به غارت در شهرها آمده اند شما را و دلهایتان را نبرند. یك شب همه را در حسینیه جمع كرد و تمام نفسش را گذاشت كه بگوید و بفهماند روزی جبهه شد دانشگاه ما، امروز دانشگاه جبهه شماست. می گفت: فكر می كنی تیپ زدی وآنقدر جذاب شدی كه دیگه كل رفیقات و بچه های دانشگاه را جذب خودت بكنی! به خاطر چه كسی و چه چیزی خودت را می كشی؟ تو از تیپ زدن چه می دونی؟ آخرتیپولوژی رفقای ما، بچه های جنگ بودند. از دم تیپ خاكی یه دست... چنان تیپی زدند كه اباعبدا...(ع) نگاهشون می كرد. خدا بهشون نگاه كرد... خدا بردشون بچه ها،خدا...

فكر نكنید خیلی رفیق های پایه و باحال دارید كه هر روز براتون یه فیلم، یه كلیپ، یه عكس، یه بلوتوث یا یه پارتی جدید میارن. بچه ها به خدا اینا كه هر روز شما را از چشم خدا می اندازن رفیق شما نیستند. رفیق، دوستای ما بودند كه مدام حواسشون بهمون بود كه كاری نكنیم كه از خدا دور بشیم. حسین جان نماز اول وقتت، حسین جان نگاهت، حسین جان زیارت عاشورا، حسین جان...

می خواست بچه ها را روشن كنه كه كسی با شماها دارد حرف می زند، آیا صدایش را می شنوید؟ بچه ها، به خاطر هر چه كه آمده اید اینك بهتر است بدانید هیچ كس را بی سوغات به شهرش نمی فرستند. گوش دل باز كنید بچه ها... مثل اینكه كسی طالب رفاقت با شماست. بچه ها چطور بگویم دوست دارید با دوست من كه دوست داره با شما دوست بشه دوست بشید؟...این جا بود كه بغض خیلی ها تركید ناگهان گفت: آمده، پشت سرتان ایستاده... كه ناگهان وقتی به عقب برگشتیم با پیكر آن شهید گمنام عزیز كه در طول سفر رسم میزبانی را در حق ما تمام كرده بود مواجه شدیم. بعد از چند لحظه بُهت خیلی ها جلو رفتند و زیر تابوتش را گرفتند. دیگر اینجا بود كه خیلی ها سیمشان وصل شد اما تمام این مدت نگاهم به كسانی بود كه اگر هنوز وصل نشدند چرا شورو حال این فضا ذره ای در چهره شان هم تاثیر نكرده... آنان سوغات با خود چه خواهند برد؟ از میزبان چه دریافتند و چه دارند بگویند؟ ذهنم را از فكرشان خالی كردم كه خودم دست خالی نمانم.

بچه ها، به خاطر هر چه كه آمده اید اینك بهتر است بدانید هیچ كس را بی سوغات به شهرش نمی فرستند. گوش دل باز كنید بچه ها... مثل اینكه كسی طالب رفاقت با شماست. بچه ها چطور بگویم دوست دارید با دوست من كه دوست داره با شما دوست بشه دوست بشید؟...این جا بود كه بغض خیلی ها تركید

حاجی خیلی دلش پر درد وحرف است. حاجی چشمانش در تمام طول سفر به دنبال چیزی بود! یك چشم حاجی در جنگ به روی دنیا بسته شد و حتما به دنیای دیگری باز شد ولی به آن یكی چشمش هم كه نگاه كنی در میابی در جستجوی همان فضاست! به دنبال رفقایش! به دنبال ادای دِینش! انگار عهد بسته اول جهادی را كه آغاز كرده به پایان برساند بعد مزدش را بگیرد.

در كنار او غرب را بهتر و بیشتر از آنچه تصور می كردیم شناختیم. غرب غریب بود مثل تمام آنهایی كه خونشان آنجا ریخت، مثل تمام آن پیكرهایی كه هنوز زیر آن خاك ها آرمیده اند، مثل همه بازماندگانش...

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:10:35.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

اولین محرم در جبهه ها

در سال 1359 در سوسنگرد بودیم. آنجا تقریبا خط مقدم محسوب می شد و رزمندگان تصمیم گرفته بودند برای مقابله با عراقیها به صورت گروه گروه در یكی از خانه‌های شهر مستقر شوند. این گروه‌ها زیر نظر سپاه اداره می شدند و نام آنها گردان شهید «علم الهدی» بود

در سال 1359 در سوسنگرد بودیم. آنجا تقریبا خط مقدم محسوب می شد و رزمندگان تصمیم گرفته بودند برای مقابله با عراقیها به صورت گروه گروه در یكی از خانه‌های شهر مستقر شوند. این گروه‌ها زیر نظر سپاه اداره می شدند و نام آنها گردان شهید «علم الهدی» بود.

نیروهای دشمن تا منتهی الیه شهر سوسنگر پیشروی كرده بود. بچه‌ها برای اینكه بتوانند در مقابل آنها یك سپر دفاعی ایجاد كنند مجبور بودند تا از رودخانه‌ای كه در وسط شهر سوسنگرد قرار داشت با «بلم»( نوعی قایق) عبور كنند و كانال‌هایی را حفر كنند. رزمندگان هر 24 ساعت،‌ 24 ساعت جایشان را به گروه دیگر می دادند.

رزمندگان از هر فرصتی برای انجام كارهای معنوی به ویژه عزاداری استفاده می كردند، مثلا در زیر آتش وحشتناك دشمن، مراسم سوگواری برگزار می كردند. جمعیتی كه مراسم عزاداری امام حسین (ع) را در آنجا برپا كردند كمتر 100 نفر می شد.

مسجد جامع شهر سوسنگرد نقش محوری و مؤثری در ساماندهی رزمندگان داشت و می توانست آنها را در یك مكان مشخص گردهم بیارود.

غیر از ایام محرم و صفر نیز، بچه‌های رزمنده از هر فرصتی برای مناجات و عزاداری استفاده می‌کردند، مگر در ایام جشن که برنامه‌ها تفاوت داشت. شب‌های چهارشنبه در دعای توسل، شب‌های جمعه در دعای کمیل و در طول هفته به هر بهانه که می‌شد ذکر مصیبت اباعبدالله و ائمه برقرار بود. برنامه قرائت سوره واقعه هر شب ساعت نه شب به صورت جمعی گذاشته می‌شد و بعضی از گردان‌ها از بلندگو پخش می‌کردند. هنوز هم در دوکوهه این کار انجام می‌شود و ساعت نه شب از بلندگو سوره واقعه پخش می‌کنند. این‌طور هم نبود که فقط برنامه‌های عمومی برگزار شود. شب‌ها در چادرها هم برنامه‌هایی به ذوق و سلیقه رزمنده‌ها برقرار بود و اگر مداحی بینشان بود کار به عزاداری و سینه‌زنی هم می‌کشید.

اوایل انقلاب اشعار سینه‌زنی‌ها و زنجیرزنی‌ها هنوز محتوای طاغوتی داشت و خیلی منطبق با حقیقت امام حسین نبود. خیلی حرمت ائمه در نظر گرفته نمی‌شد و گاهی محتوای غلط هم داشت و به توهین هم می‌کشید. جبهه تاثیر زیادی در خالص شدن محتوای شعرها داشت

دهه اول محرم در عین این‌که عزاداری جبهه جذاب بود، اکثر بچه‌های تهران سعی می‌کردند خود را به عزاداری‌های تهران برسانند. مخصوصا تاسوعا و عاشورا علاقه رزمنده‌ها برای شرکت در دسته‌های عزاداری تهران خیلی بیشتر بود. اما برنامه‌های جبهه هم طبق روال انجام می‌شد. شب اول محرم شروع به سیاهی زدن می‌کردند. اگر در چادرها بودند، چادر را به سلیقه خودشان سیاهی می‌زدند و اگر مثلا در دوکوهه داخل ساختمان استقرار داشتند آنجا را سیاه‌پوش می‌کردند. اگر گردان برنامه خاصی مثل مانور و راهپیمایی نداشت، عزاداری برقرار بود. بعد از نماز اول سخنرانی بود و بعد عزاداری که عزاداری هم طول می‌کشید. البته گردان‌ها در عزاداری متفاوت بودند. بعضی از آنها در عزاداری زیاده‌روی می‌کردند و کارشان چند ساعت طول می‌کشید. حتی بعضی از گردان‌ها بعد از عزاداری‌های جمعی در بیابان‌های اطراف قرار می‌گذاشتند و باز هم به سینه‌زنی می‌پرداختند. البته این‌گونه عزاداری‌ها معمول نبود و اغلب بعد از ساعت خاموشی که ترددهای اردوگاه محدود می‌شد برنامه‌ عزاداری جمعی نبود. علاوه بر این معمولا آخر شب برنامه‌های رزم دسته‌ای، گروهانی یا گردانی بود و رزمنده‌ها باید زود می‌خوابیدند تا به موقع بیدار شوند و توان مانور داشته باشند.

روزهای تاسوعا و عاشورا، اربعین و 28صفر مانند جاهای دیگر دسته‌های عزاداری گردان‌ها به راه می‌افتاد. اگر در دوکوهه بودند همه به حسینیه شهید همت می‌آمدند و عزاداری می‌کردند، اگر در کرخه بود گردان‌ها در دسته‌های عزاداری که علم و کتل و پرچم داشتند، از محل استقرار خود به محل وسیعی که صبحگاه‌های مشترک گردان‌ها برگزار می‌شد، می‌آمدند.

عزاداری و سینه‌زنی و بعد هم غذایی که بین رزمنده‌ها پخش می‌شد. اگر نمی‌شد به صورت متمرکز کل لشکر را غذای نذری بدهند، خود رزمنده‌ها برنامه نذری دادن راه می‌انداختند. گوسفند می‌گرفتند، قربانی می‌کردند، دیگ راه می‌انداختند و آب‌گوشت می‌دادند.

در برنامه‌های خاص مداح‌های مشهور مثل حاج منصور ارضی، حاج محمد طاهری یا حاج محسن طاهری می‌آمدند و در حسینیه دوکوهه یا محل تجمع رزمنده‌ها در اردوگاه‌ها برنامه برگزار می‌کردند. معمولا روحانی معروف در این ایام برای سخنرانی نمی‌آمد و خود روحانی‌های گردان‌ها برای رزمنده‌ها صحبت‌ می‌کردند.

در هر صورت همان سنت و برنامه‌های عرفی که در شهر انجام می‌شد در جبهه هم برقرار بود، یکبار یکی از عملیات‌ها با مناسبتی همزمان شده بود و بچه‌ها تصمیم گرفتند حلوای نذری بدهند. خوب در خط مقدم خبری از آرد و این‌جور چیزها نبود. یکی از بچه‌های اصفهان با خودش گز آردی آورده بود که با همان آرد، حلوا درست کردند. به هر ترتیب که بود برنامه‌ها را مانند برنامه‌های شهر برگزار می‌کردند ولی سوز و گداز عزاداری بچه بسیجی‌ها چیز دیگری بود.

ابداع نوحه و مرثیه و سبک در جبهه خیلی زیاد بود، سبک‌های خاصی که حماسی بود و به فضای جبهه می‌خورد. مثلا شعارهای صبحگاه که بچه‌ها با‌ آن می‌دویدند متناسب با ایام محرم سروده می‌شد و به جای شعارهای حماسی صرف که هیچ محتوایی هم ندارد، ذکر و مدح اهل‌بیت می‌گفتند. البته در ایام دیگر سال هم چیزی جز شعارهای مذهبی در برنامه صبحگاه بسیجی‌ها نبود. مثلا فرازهایی از دعای جوشن کبیر را در دویدن صبحگاه زمزمه می‌کردند.

شب اول محرم شروع به سیاهی زدن می‌کردند. اگر در چادرها بودند، چادر را به سلیقه خودشان سیاهی می‌زدند و اگر مثلا در دوکوهه داخل ساختمان استقرار داشتند آنجا را سیاه‌پوش می‌کردند

اوایل انقلاب اشعار سینه‌زنی‌ها و زنجیرزنی‌ها هنوز محتوای طاغوتی داشت و خیلی منطبق با حقیقت امام حسین نبود. خیلی حرمت ائمه در نظر گرفته نمی‌شد و گاهی محتوای غلط هم داشت و به توهین هم می‌کشید. جبهه تاثیر زیادی در خالص شدن محتوای شعرها داشت. یک تغییر اساسی از دوران دفاع مقدس در شعرهای مذهبی و عزاداری‌های امام حسین اتفاق افتاد و حماسه امام حسین به صورت ارزشی و اصیل وارد اشعار مذهبی شد.

شعرا، چه آنهایی که واقعا شاعر بودند و معروف بودند و چه آنهایی که فی‌البداهه شعر می‌گفتند، در ایام محرم به جبهه می‌آمدند و بین گردان‌ها می‌چرخیدند و شعر مذهبی می‌سرودند. مثلا آقای کشوری که پیرمردی بود بی‌سواد ، به جبهه می‌آمد و در هیأت‌های رزمندها می‌نشست. یکدفعه بلند می‌شد و فی‌البداهه نیم ساعت شعر در وصف امام حسین می‌گفت که مجلس را تحت تاثیر قرار می‌داد. یا حسام، شاعر معروف، می‌آمد و شعر می‌گفت.

در ایام محرم و صفر عملیات‌های زیادی نبود. به جز چند عملیات محدود مانند عملیات محرم در سال 62 که در منطقه دهلران انجام شد. محرم و صفر از ابتدای شروع جنگ رفته‌رفته به سمت تابستان می‌رفت و در تابستان هم کمتر عملیات می‌شد. علت هم قدرت بیشتر دشمن در فصل گرم بود که برای مثال در فصل گرم زمین کمتر حالت باتلاقی دارد و توان مانور زرهی دشمن خیلی زیاد می‌شود. به همین علت در ایام محرم و صفر رزمنده‌ها بیشتر در حالت اردوگاهی بودند و در خط مقدم نبودند، و عزاداری‌ها در اردوگاه برقرار بود.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:03:47.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 سال 68 بود، اون سال محرم افتاده بود داخل مرداد ماه و ما واقعا طعم تشنگی رو توی عراق می چشیدیم، برنامه عزاداری مخفی برای خودمون چیده بودیم ، یه حاج آقایی داشتیم به ما گفته بود هرکی قصد آزادشدن داره همین محرم از ارباب بی کفن بگیره، از اسیر کربلا بگیره...

داخل تاکسی نشسته بودم و به سمت دانشگاه می رفتم ؛ رادیو روشن بود و هرکی زنگ میزد یه چیزی در خصوص محرم می گفت، یکی شعر یکی خاطره یکی از عزاداری پابرهنه یکی از گم شدن کفش، یکی زنگ زد و خودش رو عسگری معرفی کرد، شعری خوند که یادم نیست، نفر بعد زنگ زد مجری گفت کافه رادیو بفرما، کسی جواب نداد دوباره تکرار کرد کافه رادیو بفرما، این بار یه آقایی جواب داد ولی متوجه نشدم خودش رو چی معرفی کرد آخه همین لحظه تاکسی ترمزی زد و باز و بسته شدن صدای در و کم کردن صدای رادیو همه وسیله شد ولی یه لحظه بعد که سر و صدا آروم شد،شنیدم « آزاده ام از بجنورد...»

ذهنم رفت سمت بچه های تکریت، آزاده های جنگ ، اولش فکر کردم می خواد شعر بخونه ولی بعد دیدم نه داره خاطره تعریف میکنه

اون سال بیشتر از همیشه درد زینب (س) رو می فهمیدم آخه هم بیشتر همراهای ما شهید شده بودن و هم درد اسارت....

« سال 68 بود، اون سال محرم افتاده بود داخل مرداد ماه و ما واقعا طعم تشنگی رو توی عراق می چشیدیم، برنامه عزاداری مخفی برای خودمون چیده بودیم ، یه حاج آقایی داشتیم به ما گفته بود هرکی قصد آزادشدن داره همین محرم از ارباب بی کفن بگیره، از اسیر کربلا بگیره...»

دیگه رسیده بودم سرکوچه دانشگاه نه می تونستم بمونم و نه برم ، به آرامی پیاده شدم ولی دلم داخل ماشین بود، یکهو فکری زد به سرم هنگام پیاده شدن دفترم رو سر دادم کف ماشین و بعد از اونکه مابقی پول رو گرفتم، چند لحظه ای مکث کردم تا خاطره تموم بشه و بعد دفترم رو برداشتم.

اون سال بیشتر از همیشه درد زینب (س) رو می فهمیدم آخه هم بیشتر همراهای ما شهید شده بودن و هم درد اسارت....

لحظه ای سکوت و یا به تعبیری قطره ای اشک و بعد ادامه داد« بالاخره ما آزادشدیم ، درست همان سال »

 

نویسنده: هادی لاغری فیروزجائی

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 11:57:46.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

من هنوز17 سالمه!

من در17 سالگی جا موندم . هر وقت به عکس همرزمام و تصویر جبهه و جنگ و خاطرات عزیزانم می رسم تمام این سی  سال برام محو می شه. من هنوز 17 سالمه!

من در17 سالگی جا موندم . نمی دو نم چرا پس از گذشت 30 سال و فرسودگی سلول های بدنم هنوز هر وقت به عکس همرزمانم و تصویر جبهه و جنگ و خاطرات عزیزانم می رسم تمام این سی سال برام محو (همسر فرزندانم  خانه زندگی شغل) میشه. احساس می کنم در داخل سنگر نشستم و هر لحظه ممکن  است که بچه ها  با شیطنت های خاص خودشان  داخل سنگر شوند.

احساس می کنم فرهاد در رابطه با کمین دشمن سخت نگرانه و دنبال راه حلی برای از بین بردن اونه. ساعت 2 نیمه شب با فریاد پاشو پیدا کردم منو از خواب بیدار میکنه .

احساس می کنم شهید .... که به تازه گی فرمانده گروهان گردان حضرت امیر شده با نگرانی کالک منطقه رو آوورده و در رابطه با نحوه عمل کردن روی منطقه مشتاق نظرات همرزماشو بدونه .

احساس می کنم خون گرم رحیم روی دستام جاریه و من بشدت با فشار روی زخم سعی می کنم خونریزی رو بند بیارم . اما اون فریاد می زنه :"برو ، بچه ها منطقه رو توجیه نیستن. برو برو . وای وای امشب مگه چه مناسبتیه؟ اینهمه چراغانی و نور خدایا چرا همه جا اینقدر زیبا شده! چراغایی از همه رنگ خصوصاً سبز و قرمز عینا نیمه شعبانه  . با خیسی صورتم و بوی تند باروت تازه متوجه شدم  روبروی پتروشیمی عراقیا بعد از میدون امام رضا و شهرک دوئیجی  بواسطه انفجاری ....... بیهوش شدم و چراغای زیبا همون تیرای رسام دشمنه که داره از بالای سرم رد میشه و نورای زیبا همون آتیشه انفجار گلوله های دشمن و منوره. 

احساس می کنم فرهاد در رابطه با کمین دشمن سخت نگرانه و دنبال راه حلی برای از بین بردن اونه. ساعت 2 نیمه شب با فریاد پاشو پیدا کردم منو از خواب بیدار میکنه .احساس می کنم شهید .... که به تازه گی فرمانده گروهان گردان حضرت امیر شده با نگرانی کالک منطقه رو آوورده و در رابطه با نحوه عمل کردن روی منطقه مشتاق نظرات همرزماشو بدونه .احساس می کنم...

می خوام بلند شم و بچه ها رو بطرف هدف هدایت کنم  دوباره همه جا یک حالت زیبایی  پیدا میکنه  همه جا مثل نور روشن شده.  قاسم ، علی ، محمد ، فرهاد؛ خدایا! اینا مگر شهید نشدن اینها اینجا چیکار می کنن . پاک گیج شدم  .حالتی مانند سبکی و پرواز بهم دست میده  خوشی ای که تا حالا تجربه نکردم  . احساس غربیه .

سراسر بدنم درد می گیره. عجب درد جانکاهی! حتی توان فریاد کشیدن هم ندارم.  بی اختیار کلمه آخ از دهانم خارج میشه . صدای پرستار که فریاد میزنه دکتر دکتر! بهوش اومد . تازه منو متوجه شرایطم میکنه.  تهران بیمارستان ساسان.

آره هر وقت به عکس همرزمام و تصویر جبهه و جنگ و خاطرات عزیزانم می رسم تمام این سی  سال برام محو می شه. من هنوز 17 سالمه!

اسماعیل مرتضایی

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 11:56:31.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

روایت معتبر از شهید باكری

 اهل «اینجا» نبود. مال «آبادی» دیگری بود. در سرش سودای دیگری داشت. پی «چیزی» می‌گشت. به دنیا پشت كرده بود 1- اهل «اینجا» نبود. مال «آبادی» دیگری بود. در سرش سودای دیگری داشت. پی «چیزی» می‌گشت. به دنیا پشت كرده بود. انگار كل دنیا از چشمش افتاده بود! به قول همسرش: «هیچ وقت از دنیا حرف نمی‌زد.» زندگی ساده‌ای داشت، لباس ساده می‌پوشید. در بند مو و اینطور چیزها نبود. می‌گفت: «به نظر من هر آدمی دو دست لباس داشته باشد بس است. یك دست را بپوشد، یك دست را بشوید.» گفتم كه این مرد «ساده بود و تمیز» حواسش خیلی جمع بود كه مبادا گرفتار عافیت و رفاه‌طلبی شود. از تجمل و اسراف شدیداً پرهیز داشت. به همسرش مدام سفارش می‌كرد: «درست زمانی بروید خرید كه واقعاً معطل مانده باشید.»

2- هرگاه دلش می‌گرفت، سجاده‌اش را پهن می‌كرد و به نماز می‌ایستاد. علاقه خاصی به نماز داشت. «بنده» خدا بود و از عبادت لذت می‌برد. سعی می‌كرد نماز شبش ترك نشود حتی در دل جنگ. نماز شبش اغلب طولانی می‌شد. حتی گاهی نماز شب را در پشت‌بام می‌خواند. بعضی وقت‌ها نمازش كه تمام می‌شد، سرسجاده‌اش می‌نشست بدون اینكه حرفی بزند. فقط سكوت می‌كرد. به مستحبات بیشتر اهمیت می‌داد. می‌گفت: «مستحبات بیشتر آدم را به خدا نزدیك می‌كند.»

«آقازاده» نبود اما خیلی‌ها «آقازاده» صدایش می‌كردند. از بس كه به «امام» علاقه داشت. دلباخته امام خمینی(ره) بود. به طرز خاصی امام را «آقا» صدا می‌زد. اصلاً به خاطر عشق به امام و مبارزه با رژیم طاغوت بود كه در آلمان درس و مشق را رها كرد و به سوریه و فلسطین رفت و شیوه مبارزه آموخت و در ادامه برای دیدار با امام سر از پاریس درآورد

3- بیش از آنكه اهل مبارزه و جنگ باشد، اهل مطالعه و اندیشه بود. مطالعه كردنش با دیگران فرق داشت. سرسری نمی‌خواند. اهل تعمق و تأمل بود. عمیق می‌خواند به قول همسرش: «چیزهایی كه خوانده بود، خواندن تنها نبود، در تن و روحش نشسته بود.» انس و الفت عجیبی با قرآن داشت. باز به قول همسرش: «قرآن در روحش نشسته بود.» حمید درس مبارزه را هم خوب آموخته بود، به همین خاطر عرفان و جهاد را با هم یكی كرده بود.

4- «آقازاده» نبود اما خیلی‌ها «آقازاده» صدایش می‌كردند. از بس كه به «امام» علاقه داشت. دلباخته امام خمینی(ره) بود. به طرز خاصی امام را «آقا» صدا می‌زد. اصلاً به خاطر عشق به امام و مبارزه با رژیم طاغوت بود كه در آلمان درس و مشق را رها كرد و به سوریه و فلسطین رفت و شیوه مبارزه آموخت و در ادامه برای دیدار با امام سر از پاریس درآورد. پس از آشنایی با امام عزمش برای مبارزه بیشتر شد. درس و مشق را برای همیشه به امان خدا رها كرد و شد فدایی امام.

5- می‌گفت: «باید فردی پرتلاش و خستگی‌ناپذیر باشید» خودش همینطور بود. نستوه و خستگی‌ناپذیر. خستگی را حس نمی‌كرد. در جبهه با خستگی خداحافظی كرده بود. خواب و خوراك نداشت. «مرد» خواب را به چشم‌هایش حرام كرده بود. با خواب هم در جنگ بود انگار. به خاطر همین، چشم‌هایش همیشه قرمز بود. سفیدی نداشت چشم‌هایش. از فرط بی‌خوابی بارها مویرگ چشم‌هایش ترك برمی‌داشت و رنگ خون می‌گرفت. شفق‌گون بود چشم‌هایش، سرخ و خونرگ!

6- «آقا مهدی» تنها برادرش نبود. استادش بود و پیر و مرادش و بیشتر از همه یار و همراهش، به همین خاطر بود كه علاقه‌اش به آقا مهدی زبانزد و خاص و عام بود. حمید، الفبای زندگی و فوت و فن مبارزه و جهاد را از وی آموخته بود و به او ایمان داشت. «جلوی آقا مهدی فقط یك جور می‌نشست. دو زانو! وقتی هم آقا مهدی نبود باز از اول تا آخر حرف او، مهدی بود.» می‌گفت: «به خدا شما او را نمی‌شناسید. عمر مفید من از وقتی كه رفتم پیش مهدی شروع می‌شود.»

«آقا مهدی» تنها برادرش نبود. استادش بود و پیر و مرادش و بیشتر از همه یار و همراهش، به همین خاطر بود كه علاقه‌اش به آقا مهدی زبانزد و خاص و عام بود. حمید، الفبای زندگی و فوت و فن مبارزه و جهاد را از وی آموخته بود و به او ایمان داشت. «جلوی آقا مهدی فقط یك جور می‌نشست. دو زانو!

7- ته‌تغاری بود اما همیشه سنت‌شكنی می‌كرد و بعضی وقت‌ها از آقا مهدی جلو می‌زد. با آنكه داداش «كوچیكه» بود اما زودتر از آقا مهدی تشكیل خانواده داد و همینطور با آنكه جانشین و تحت امر آقا مهدی در لشكر31 عاشورا بود اما از آقا مهدی سبقت گرفت و جلوتر زد و زودتر از او از دروازه شهادت گذشت و آسمانی شد. با شهادت حمید، آقا مهدی هم برادرش را از دست داد و هم جانشین لشكرش و هم یار و همراه همیشگی‌اش را. با این همه آقا مهدی گفت: «شهادت حمید یكی از الطاف الهی است كه شامل حال خانواده ما شده است.»

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:09:19.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بازم از شلمچه بگو

همان جا کنار تختش ایستادیم به صحبت و بیشتر ذکر خاطره. می دانستم اذیت می شود، ولی چاره چه بود؟ با صدایی گرفته که با هزار سختی و مشقت از ته حلقومش بالا می آمد، گفت که از "شلمچه" برایش بگویم و گفتم. از سه راه مرگ. از کربلای پنج و ...

شاید ده سالی از اون شب می گذره. شبی مثل همه شب های زندگی من و ما. مثل زندگی شما!

از اون شب هایی که سر راحت بر بالش می گذاریم و اصلا خیالمون نیست دوروبرمون چه خبره و مثلا توی بیمارستان بغل خونمون کی داره می میره، شایدم کی زنده می شه!!!

منم مثل شما، و نه پاک و مطهرتر از شما، یه دفعه زد به سرم که بریم بیمارستان.

بیمارستان ساسان.

دروازه بزرگ باغ شهادت!

"ته خط" همه جانبازان.

هر کی بره، مطمئنا دیگه برنمی گرده.

می گفتند چند روزی هست که اون جا بستریه. خیلی بیشتر از اون که من بی معرفت، اهمیت بدم و برم ملاقاتش.

نمی شناختمش، ولی رزمنده که بود!

باهاش همرزم نبودم، هم دین که بودم!

وای از من و ما با این اخلاقمون.

سوار بر موتور رفتیم بیمارستان.

طبق روال همیشه راه نمی دادند و خوششون می اومد التماس کنیم، که کردیم!

در بخش هم همین مشکل را داشتیم، که با دو سه تا قسم و خواهش تمنا حل شد.

ساعت نزدیک 10 شب بود.

آرام خفته بود در بستر.

شیری آرام گرفته از گزند روزگار.

همین که نزدیک شدیم، چشمانش باز شدند. معلوم بود خواب نبوده، ولی آن قدر دوست ندیده که خسته شده.

به غیر از دختر مظلوم و همسر وفادارش، دیگر کی بود که سراغی از امروز او بگیرد؟!

همان جا کنار تختش ایستادیم به صحبت و بیشتر ذکر خاطره.

می دانستم اذیت می شود، ولی چاره چه بود؟

خودش می خواست.

با صدایی گرفته که با هزار سختی و مشقت از ته حلقومش بالا می آمد، گفت که از "شلمچه" برایش بگویم و گفتم.

ملتمسانه گفت : - بازم بگو...بگو...

خنده ای ساختگی ساختم و گفتم : دیگه از چی بگم؟

و او باز گفت : از شلمچه... بازم از شلمچه بگو.

از سه راه مرگ. از کربلای پنج و ...

از شهید حاج "محسن دین شعاری".

اشک از گوشه چشمانش جاری شد.

اشکم را خوردم تا فکر نکند کم آورده ام!

ساکت که شدم، مچ دستم را فشار داد و آرام تر از قبل، ملتمسانه گفت:

- بگو ... بازم بگو ...

خنده ای ساختگی ساختم و گفتم:

- دیگه از چی بگم؟

و او باز گفت:

- از شلمچه ... بازم از شلمچه بگو ...

و من گفتم و گفتم تا این که اشک خودمم جاری شد.

اشک های پاکش بالش را خیس کردند.

دیگر نتوانستم بمانم. ترجیح دادم که بروم. تا فهمید که گفتم:

- خب دیگه خداحافظ ... ما داریم میریم ...

مچ دستم را گرفت و گفت:

- بازم از حاج محسن دین شعاری بگو ...

و باز گفتم.

برای این که نگذارم زیاد اذیت شود و گفتن را تمام کنم، گفتم:

- راستی ببینم، با این حال و روزت، درد هم داری؟

انگار بدترین سخن از دهانم خارج شده!

رنگ به رنگ شد.

اشک هنوز گوشه چشمانش بازی می کردند.

فهمیدم ... نه! دیدم که لبش را به دندان می گیرد، ولی فقط یک کلمه جوابم را داد:

- ولش کن ...

چند روز بعد دوستان خبر آوردند:

"غلام رضا مدنی" از بچه های گردان تخریب ... آسمانی شد.

روحش شاد و یادش گرامی

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:50:56.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

وقتی ندای یاحسین در آسمان پیچید

شهر سومار در این روز بعد از سال‌ها مهمانانی را به سوی خود دعوت كرده بود، میزبانان را «عبدالله» فرزند «روح‌الله» می‌نامیدند

روز عرفه بود، سومار لبخند می‌زد، نفت‌شهر نفس می‌كشید و گیسكه لب می‌گشود و ندای «واغربتا» از شیارهای این منطقه به گوش می‌رسید، نسیم كربلا به تپه‌ها و صخره‌های گیسكه می‌وزید.

 شهر سومار در این روز بعد از سال‌ها مهمانانی را به سوی خود دعوت كرده بود، میزبانان را «عبدالله» فرزند «روح‌الله» می‌نامیدند.

در این روز خادمین شهدایی كه از تیرماه، شبانه‌روز با ذكر «یا زین‌العابدین(ع)» و «یا مسلم بن عقیل» پرچم‌های سرخ و سیاه و سبز كه نام «یاحسین(ع)»، «یاابوالفضل‌العباس(ع)» و «یافاطمه‌الزهرا(س)» نقش بسته بود را به اهتزاز درآورده بودند، از شوق این مهمانی سر از پا نمی‌شناختند انگار تمام خستگی‌های شبانه‌روزی آماده كردن این مهمانی مرتفع شده بود. پس از اقامه نماز ظهر و عصر در گیسكه، پیكرهای مطهر بر شانه‌ها تشییع می‌شد اما نه، میزبانان گمنام ما را به مهمانی می‌بردند و پذیرایی از دل‌ها بود، اشك مهمان‌ گونه‌ها و هدیه این مهمانی آمرزش گناهان. پس از حضور حاجیان در محل برگزاری مراسم دعای عرفه بر بلندای شهر سومار، نماز عاشقانه‌ای بر پیكرهای نامداران آسمانی اقامه شد. سردار علی فضلی، جانشین سازمان بسیج مستضعفین در این مراسم سومار را اینگونه روایت كرد:

 قبل از آغاز رسمی جنگ در جغرافیای سومار، یك گروهان و 13 پاسگاه مرزی در كنار نفت‌شهر شاهد هجمه‌ها و شكسته شدن مرزهای ایران اسلامی توسط رژیم بعث عراق بودند و این پاسگاه‌ها ماه‌ها قبل از آغاز رسمی جنگ با متجاوزان درگیر شدند و شاهد این ادعا شهادت مظلومانه یك‌هزار و 500 شهید قبل از آغاز رسمی جنگ است. زمانی كه مهیای نبرد شد فعالیت‌هایشان را در آن سوی مرز می‌شد مشاهده كرد. سپاهی به فرماندهی محمدعلی عبادی نفت‌شهری و مرحوم مالكی در فرماندهی سپاه قصرشیرین گروهی از رزمندگان به این دیار را عزیمت كردند.

با دیدنشان آنها را در آغوش گرفتیم و پرسیدیم «در این 12، 13 روز بعد از سقوط نفت‌شهر چگونه آب و نان به شما رسید؟» آنها گفتند «ما همه چیز داشتیم، بسته‌ای خرما و قمقمه‌ای آب اما در این مسیر هر شب دو بی‌بی ما را یاری و پشتیبانی می‌كردند.»

 تیپ یك لشكر 81كرمانشاه به فرماندهی سرهنگ سهرابی در منطقه مستقر شدند سروان آقایی نیز جوان شجاعی بود كه فرماندهی ژاندارمری را در سومار بر عهده داشت؛ صدام در 31شهریور 1359 از زمین، آسمان و دریا به ایران اسلامی حمله‌ور شد تا ظرف یك هفته حكومت نوپای اسلامی را با 14 لشكر پیاده و زرهی و نیروهای دریایی و هوایی از پا درآورد. با تصرف سومار توسط عراقی‌ها رزمنده‌ها هم قدری عقب‌نشینی كردند. منطقه به مرور سازماندهی شد بعد از پل هفت دهانه و سه دهانه نیروهای ژاندارمری، ارتش و سپاه و رزمندگان بومی منطقه مستقر شدند، روز سیزدهم آغاز جنگ در حوالی رودخانه همین منطقه شاهد مددهای غیبی بودیم حدود 13 نفر از ارتفاعات به پایین نزدیك می‌شدند با خودمان گفتیم كه خدایا اینها چه كسانی هستند نكند دشمن می‌خواهد از غافلگیری استفاده كند؟! نزدیك‌تر آمدند، ما هم نزدیك‌تر رفتیم. رزمندگان عزیز اسلام بودند كه دو نفر از آنها مجروح بود كه از منطقه نفت‌شهر به عقب برمی‌گشتند.

با دیدنشان آنها را در آغوش گرفتیم و پرسیدیم «در این 12، 13 روز بعد از سقوط نفت‌شهر چگونه آب و نان به شما رسید؟» آنها گفتند «ما همه چیز داشتیم، بسته‌ای خرما و قمقمه‌ای آب اما در این مسیر هر شب دو بی‌بی ما را یاری و پشتیبانی می‌كردند.» زخم یكی از مجروحان كه از شدت عفونت به كرم افتاده بود را پانسمان كردیم و كلی درباره روزهایی كه آنها در محاصره بودند،‌ صحبت كردیم. قرارگاه ظفر به فرماندهی شهید محمدابراهیم همت سعی بر بازپس‌گیری منطقه داشت. پنج تیپ از جمله تیپ 55 هوابرد به فرماندهی سرهنگ عبادت، تیپ 4 لشكر 81 كرمانشاه، تیپ 31 عاشورا به فرماندهی شهید باكری، تیپ 27 محمدرسول‌الله(ص) به فرماندهی شهید رضا چراغی و در جناح چپ عملیات تیپ 21 امام رضا(ع) به فرماندهی شهید چراغچی با رمز یاابوالفضل‌العباس(ع) اجرا شد. این منطقه جغرافیایی بعد از دو سال اشغال توسط عراقی‌ها به همت رزمندگان، ارتشیان و بسیجیان آزاد شد.

بعد از سخنرانی سردار فضلی دعای عرفه خوانده شد، نگاه‌ها به تابوت‌ها بود تا واسطه پذیرفتن توبه‌هایمان شوند؛ سیدالشهدا(ع) اكنون برگشته‌ام، باز آمده‌ام با كوله‌باری از گناه و اقرار به گناه پس تو ای خدای من، ببخش مرا. منزل شهیدان آماده بود؛ آفتاب داشت پنهان می‌شد؛ گویی ابرها چادر نماز به سر داشتند، آنها به یاد مادران این شهدا در این محفل آمده بودند، همه جمع شدند تا آنها را بدرقه كنند، تاب و توان از همه گرفته شده بود و انگار آنجا آخر دنیا بود؛ با ندای یاحسین(ع) شهدا در خانه‌هایشان آرام گرفتند. در این مراسم سردار سیدمحمد باقرزاده گفت: شهدای گمنامی كه امروز در این نقطه به خاك سپرده شدند در همین منطقه عملیاتی به یاد مسلم بن عقیل جنگیدند بنابراین برای زنده نگه داشتن این رشادت‌ها در نزد راهیان نور، یادمان این شهدا به یاد مظلومیت و غربت سفیر امام حسین(ع) در كوچه‌های كوفه در این مكان ساخته می‌شود. همه آمدیم اما دل‌هایمان در آنجا جا ماند.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:06:01.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

ایستگاه خاطره

ما با او شوخی كردیم و گفتیم: «نه بابا، آقاسید، شما كه شهید نمی شوی.»گفت: «باور كنید من شهید می شوم و همین تویوتایی كه الان از اینجا عبور كرد، وقتی برگردد شما مرا داخل آن تویوتا می گذارید!» ما بازهم مطلب او را شوخی گرفتیم. بالاخره هر طور شد، از ما حلالیت طلبید و دست و صورت یكدیگر را بوسیدیم و ایشان از سنگر بیرون رفت.

فرمان با عصا

در خط بودیم. مسئول محور، «حاج علی موحد» همراه با برادر «حسن قربانی» به خط آمده بودند تا به نیروها سر بزنند. من بیرون سنگر ایستاده بودم كه با آنها برخورد كردم. حاج علی به من گفت: «فلانی برو داخل سنگر، اینجا در خطر هستی.»

گفتم: «الان می روم.»

ایشان یك عصا همراه داشت. با آن مرا مورد خطاب قرار داده و گفت: «به تو می گویم برو توی سنگر!» من بالاجبار تصمیم گرفتم به داخل سنگر بروم. هنوز چند قدمی داخل سنگر نشده بودم كه پشت سرم یك گلوله به زمین خورد. نگاهی به عقب انداختم، دیدم حاج علی موحدی و حسن قربانی هر دو بر زمین افتاده اند. هردوی آنها در اثر برخورد تركشهای آن گلوله به شهادت رسیده بودند. (راوی: اسماعیل عابدی)

نزدیك معشوق

یكی از بچه های تخریب مجروح شده بود. وقتی بچه های حمل مجروح او را می بردند، در وسط راه گفته بود: «نگه دارید! چرا مرا دور می كنید؟» بچه ها گفته بودند: «برادرجان تو را از چه چیزی دور می كنیم؟» در جواب گفته بود: «آقا دارد می آید و شما دارید مرا دور می كنید! چرا این كار را می كنید؟»

تا اینكه درجایی یك دفعه خودش را بلند كرده و مثل اینكه دستش را توی گردن كسی بیندازد، دست را به حالت بغل كردن كسی حركت داده بود و بعد از روی برانكارد روی زمین افتاده بود. همین كه او را بلند كرده بودند، دیده بودند كه شهید شده است!... (راوی: سیدابوالقاسم حسینی)

تا اینكه درجایی یك دفعه خودش را بلند كرده و مثل اینكه دستش را توی گردن كسی بیندازد، دست را به حالت بغل كردن كسی حركت داده بود و بعد از روی برانكارد روی زمین افتاده بود. همین كه او را بلند كرده بودند، دیده بودند كه شهید شده است!...

بسته آجیل

عملیات «والفجر8» به پایان رسیده بود و ما برای پدافند منطقه در شهر فاو مستقر بودیم. یك روز از هدایای مردمی یك مقدار آجیل برایمان آوردند و به هركدام از بچه ها یك بسته دادند. چند دقیقه ای از پخش این آجیل ها نگذشته بود كه یكی از بچه ها آمد و گفت: «این بسته آجیل را یك نفر به نام ده نمكی به جبهه هدیه كرده است تو او را می شناسی؟» من ابتدا تصور كردم، قصد شوخی دارد، گفتم: بابا، تو هم ما را دست انداختی!

او گفت: «ببین، اینهم نامه اش.» و یك كاغذ كوچك را كه داخل بسته آجیل قرار داشت به من داد. من هم كاغذ را باز كردم و ازدیدن دستخط آن متعجب شدم....

نامه متعلق به برادر كوچك من بود كه در دبستان تحصیل می كرد. خوردن آجیلی كه برادرم فرستاده بود، برایم بسیار لذت بخش بود. (راوی: ابوالفضل ده نمكی)

 

خاطره نگار

شهید «براتی» عادت عجیبی داشت: قبل از اینكه عملیات شروع شود، در اردوگاه به وسیله ضبط كوچكی كه داشت، با بچه ها مصاحبه كرده و خاطراتشان را جمع آوری می كرد، و می گفت: «می خواهم اگر شهید شدید خاطراتتان را داشته باشم.» ولی یك بنده خدایی نبود كه با خودش مصاحبه كند؛ تا اینكه بالاخره او هم شهید شد!... (راوی: ناصر بسایری)

شما كه شهید نمی شی!

درمنطقه «ام القصر» در خط پدافندی بودیم. مسئول دسته مان برادری به نام «سیدجلیل میرشفیعیان» بود. او فرد مخلصی بود و نماز شبش ترك نمی شد.

روز آخری كه می خواستیم به عقب بیاییم، ایشان شبش در پست نگهبانی بود و مسئول شیفت ما به حساب می آمد. ما توی سنگر نشسته بودیم كه ایشان آمد و گفت: «بچه ها! بهتر است از همدیگر حلالیت بخواهیم چون من تا چند دقیقه دیگر شهید می شوم!»

ما با او شوخی كردیم و گفتیم: «نه بابا، آقاسید، شما كه شهید نمی شوی.»گفت: «باور كنید من شهید می شوم و همین تویوتایی كه الان از اینجا عبور كرد، وقتی برگردد شما مرا داخل آن تویوتا می گذارید!» ما بازهم مطلب او را شوخی گرفتیم. بالاخره هر طور شد، از ما حلالیت طلبید و دست و صورت یكدیگر را بوسیدیم و ایشان از سنگر بیرون رفت. هنوز 7-8 منزل دور نشده بود كه یك خمپاره 60 كنارش به زمین خورد و ایشان را به شهادت رساند. قابل توجه آنكه جنازه مطهر این شهید را به وسیله همان تویوتای مزبور به عقب منتقل كردیم! (راوی: حسین تواضعی)

شهید «براتی» عادت عجیبی داشت: قبل از اینكه عملیات شروع شود، در اردوگاه به وسیله ضبط كوچكی كه داشت، با بچه ها مصاحبه كرده و خاطراتشان را جمع آوری می كرد، و می گفت: «می خواهم اگر شهید شدید خاطراتتان را داشته باشم.» ولی یك بنده خدایی نبود كه با خودش مصاحبه كند؛ تا اینكه بالاخره او هم شهید شد!...

جلودار

تعدادی از نیروهای گردان زخمی شده و یا به شهادت رسیده بودند. به ما دستور رسیده بود كه به عقب بازگردیم. بجز یكی از برادران كه مسئولیتی در گردان داشت، كس دیگری راه را بلد نبود. این برادر هم زخمی شده بود؛ تیر به گوشه چشمش خورده و از آن طرف بیرون آمده بود. چشم ایشان را بسته بودند؛ ولی چون كس دیگری راه را بلد نبود این برادر با همان حالت جراحت و درد و بی حالی جلوی همه حركت می كرد و نیروهای باقیمانده در گردان را راهنمایی می كرد. واقعا صحنه بسیار جالبی بود! (راوی: عباس جانثاری)

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:02:44.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

تو را بیشتر از عروسکم دوست دارم

مامان به من گفته ساکت توی اتاق بنشینم و با اسباب‌‌بازی‌هایم بازی کنم تا او بازگردد. اما، مامان نمی‌داند که من تو را بیشتر از تمام اسباب‌بازیهایم که برایم خریدی، دوست دارم؛ حتی بیشتر از عروسکم.

ذات جنگ فی نفسه عملی خلاف انسانیت است اما زمانی که برای دفاع از میهن و کشورت سراز پا نمی شناسی و پهلوان وار به میدان می روی، آن زمان است که می شوی اسطوره که هیچ کس نمی تواند نامت را از تاریخ پاک کند. شهدای هشت سال دفاع مقدس دلاورانی هستند که فراموش ناشدنی خواهند ماند.

آنچه که در پی می خوانید نمی دانم نامش را بگذارم، مطلب ادبی، خاطره، دل نوشته و یا هر چه که نامش هست. ولی خوب می دانم که روایتی است از خلوت یک دختر شهیدی با پدرش...

بابای خوب و نازنینم! سلام.

خوشحالم که دوباره می‌بینمت. تو همیشه توی قاب کهنه نشسته‌ای و به من می‌خندی؛ پس بابا! کی بیرون می‌آیی، کی؟!

تو خیلی قشنگی و من تو را از همه کس بیشتر دوست دارم.

اتاق کمی تاریک است؛ اما من از تاریکی نمی‌ترسم؛ چون تو کنار من هستی. بابا، یادته این جا؟! این جا اتاقی است که تو همیشه آن گوشه‌اش می‌نشستی و من را در بغلت می‌گرفتی. زیر آن طاقچه کتاب ها، کنار میز. و بعد از بغلت زمین می‌گذاشتی و یک قلم و کاغذ دستم می‌دادی و می‌گفتی:

«مریم جان! نقاشی کن.»

و بعد من با خوشحالی شروع می‌کردم به نقاشی و خط خطی کردن کاغذ، یادته بابا؟! بابا؟! از وقتی که تو رفتی، دیگر کسی به من نقاشی یاد نمی‌ده.

بابا! از این که قاب عکس قشنگ را با اشکهایم خیس کردم، معذرت می‌خواهم. راستی از گریه کردن برای تو خوشم می‌آید. بابا! کاش می‌بودی و می‌دیدی که قاب چوبی عکست چطور اشکهایم را می‌خورد. بابا هیچ‌کس این جا نیست، می‌توانیم خوب با هم حرف بزنیم. مامان رفته خانه اکرم خانم گلابپاش بگیرد. به من هم گفته ساکت توی این اتاق بنشینم و با اسباب‌‌بازی‌هایم بازی کنم تا او بازگردد. اما، مامان نمی‌داند که من تو را بیشتر از تمام اسباب‌بازیهایم که برایم خریدی، دوست دارم؛ حتی بیشتر از عروسکم. من و عروسکم هر شب خواب تو را می‌بینیم. بابا! من تو را هر شب توی ماه می‌بینم، تو به من می‌خندی. من مامان را دوست ندارم؛ چون نمی‌گذارد تو را ببینم. نمی‌گذارد روی عکست دست بشکم و نازت کنم. مامان عکست را قایم کرده بود؛ اما من خیلی گشتم تا عکست را پیدا کردم.

آخر بابا جان! بهار کی می‌آید؟ بهار چه شکلی است؟ بابا اگر بدانم بهار چیست؟ چه شکلی است، هرچه اسباب‌بازی دارم، به او می‌دهم و می‌گویم برو به بابام بگو که بهار آمده، غم ها و غصه‌ها تمام شده، هوا گرم شده و باغچه‌ها سبز شده‌اند و درخت سیب‌مان شکوفه داده. آسمان صاف شده و برفها آب شده‌اند. بابا! بیا به خانه!

مامان دروغ می‌گوید. عمه و دایی و خاله هم دروغگو هستند. به من گفتند: «وقتی برفها آب شوند، بابات می‌آید. وقتی درختهای سیب شکوفه بدهند، بابات می‌آید. وقتی هوا گرم بشود و آسمان صاف و آبی شود، بابات با هواپیمایش می‌آید. تو را می‌برد توی آسمان. تو را می‌برد تا از آن بالا آمریکا را بکشی.»

مامان خودش قایمکی برایت گریه می‌کند؛ اما نمی‌گذارد من گریه کنم. نمی‌گذارد بگویم: «بابام کجا رفته؟» همه‌اش می‌گوید:‌ «بابات بهار که شود، می‌آید و مثل هر سال، به تو عیدی می‌دهد. برایت لباس نو می‌خرد. به عید دیدنی و گردش می‌بردت.» بابا! امشب، شب سال تحویله. مامان خیلی دیر کرده، نمی‌دانم تا به حال چرا برنگشته. اما خدا کند دیرتر بیاید.

بابا کی می‌آیی که دوباره شب ها برایم قصه بگویی؟ مامان هم شبها برایم قصه می‌گوید. اما قصه‌هایش مثل داستانهایی که تو می‌گفتی، خوب نیست. بابا! از همه پرسیدم که بابام کی می‌آید؟ هرکس چیزی گفت. بابا بزرگ گفت: «بابات وقتی می‌آید که باغچه‌هایمان سبز بشوند.» بی‌بی گفت: «بابا وقتی می‌آید که غم ها و غصه‌ها تمام شوند.» عذرا خانم گفت: «بابات موقع تمام شدن سرما می‌آید.» آخر بابا جان! بهار کی می‌آید؟ بهار چه شکلی است؟ بابا اگر بدانم بهار چیست؟ چه شکلی است، هرچه اسباب‌بازی دارم، به او می‌دهم و می‌گویم برو به بابام بگو که بهار آمده، غم ها و غصه‌ها تمام شده، هوا گرم شده و باغچه‌ها سبز شده‌اند و درخت سیب‌مان شکوفه داده. آسمان صاف شده و برفها آب شده‌اند. بابا! بیا به خانه!

بابا! هر وقت می‌رویم بازار، بچه‌های کوچک را می‌بینم که دست بابا و مامانشان را گرفته‌اند و می‌خندند و خوشحالند. کاش تو هم می‌آمدی و دست مرا می‌گرفتی و با مامان می‌رفتیم پارک، بازار، همه‌جا.

بابا! هر روز به آسمان نگاه می‌کنم که با هواپیمایت از راه برسی. هر روز به درخت سیب‌مان و باغچه خشکمان زُل می‌زنم. هوا آفتابی می‌شود، ولی تو با هواپیمایت نمی‌آیی. درختمان هم‌همین‌طور خشک است و هنوز شاخه‌هایش لختند. باغچه‌مان هم سبز نشده. آخر این بهار کی می‌آید؟!

راستی بابا! نمی‌دانم چرا آقای پستچی برایمان دیگر نامه نمی‌آورد. هر وقت می‌آورد، می‌بردم به مامان می‌دادمش تا بلند بلند برایم بخواند، تا ببینم برایمان چه نوشتی. بابا! چند وقت است که همسایه‌ها، قوم و خویش‌ها، همه به من زیاد محبت می‌کنند، و دست به سرم می‌کشند. نمی‌دانم برای چه؟! بابا! یادته آن روز که می‌رفتی جبهه، درخت سیب‌مان همه میوه داده بود؟!

یادته یک سیب برایت کندم که ببری تو جبهه بخوری تا گرسنه نمانی؟!

یادته بابا تو گفتی: «زود دشمن را از بین می‌برم و بازمی‌گردم؟!» اما چرا این قدر دیر کردی؟!

خیلی خوابم می‌آید، اما نمی‌خواهم بخوابم. می‌خواهم باز هم بنشینم و با تو حرف بزنم؛ اما تو چرا اصلاً حرف نمی‌زنی؟ تو همیشه می‌خندی.

راستش از خنده‌ات خیلی خوشم می‌آید. دیگر نمی‌توانم بیدار بمانم. بابا! امشب که سال تحویل می‌شود، بغلت می‌کنم و با هم می‌خوابیم؛ مثل آن وقت ها...

مریم در حالی که با دستهای کوچکش عکس پدر را در بغل می‌فشرد، به خواب ‌رفت.

بابا! هر وقت می‌رویم بازار، بچه‌های کوچک را می‌بینم که دست بابا و مامانشان را گرفته‌اند و می‌خندند و خوشحالند. کاش تو هم می‌آمدی و دست مرا می‌گرفتی و با مامان می‌رفتیم پارک، بازار، همه‌جا.

خوابی خوش، خوابی کودکانه در دنیای کوچک و بی‌غم کودکی. اما غم از دست دادن پدر، غمی کوچک نیست؛ شاید انسانهایی خیلی بزرگتر از مریم را هم از پا درآورد. معصومه خانم اتاقها را یکی یکی می‌گشت تا مریم را پیدا کند. تا این که وقتی در اتاق کناری را باز کرد، دختر کوچکش را دید که قاب عکس پدرش را در بغل گرفته و به خواب رفته.

معصومه خانم در حالی که گریه می‌کرد، عکس را برداشت و روی قاب را که خیس بود، با گوشه چادرش پاک کرد و آن را سرجایش گذاشت.

بعد مریم را در بغل گرفته و سرجایش خواباند. و در آن شب سال نو، آن مادر و کودک داغ دیده، با چشمهایی اشکبار، به خواب رفتند.

شاید خواب عزیز از دست رفته و لاله پژمرده خود را در لاله‌زاران ببینند.

نرگس ساعتی

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:05:02.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

روایتی جدید از شهادت حاج همت

 روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون، صدای حاج همت را شنیدم که گفت: «سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند... من به عقب می‌رم تا برای کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».

این مطلب خاطره کوتاه و ناب از فرمانده دریا دل لشکر27 محمدرسول الله (ص) سردار شهید حاج «سعید مهتدی» از عملیات آبی - خاکی خیبر که به محضرتان تقدیم می کنیم. خوشا به سعادت او و یاران سفر کرده اش در آن پرواز جاودانی به آسمان قرب ربوبی، رسیدن شان به سدره المنتهای سعادت ابدی و نشستن بر سفره ضیافت الهی قبیله نور خواران و نور آشامان.

... روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون، حوالی بعدازظهر بود که دیدم می‌گویند بی‌سیم تو را می‌خواهد. گوشی را که به دستم گرفتم، صدای حاج همت را شنیدم که گفت:

«سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، از طرف این شاخ شکسته‌ها، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند... من به عقب می‌رم تا به کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».

گفتم: «مفهوم شد حاجی، اجازه می‌دی من هم با شما بیام؟»

گفت: «نه عزیزم، شما چون نسبت به موقعیت منطقه توجیه هستی، همین جا باش تا خط رو تحویل بچه‌های لشکر امام حسین(ع) بدی و کمک‌شان کنی. هر وقت کارت تموم شد، بیا به همون سنگر... - منظور حاجی از اصطلاح «همون سنگر»، قرارگاه تاکتیکی حاج قاسم سلیمانی بود- ...  بعد بیا اونجا؛ من هم غروب می‌آم همون جا، تا با هم صحبت کنیم».

برگشتم پیش بچه‌های‌مان در خط و کنارشان ماندم. دشمن که وحشت از دست دادن جزایر خواب از چشم‌هایش ربوده بود، حتی برای یک لحظه، دست از گلوله‌باران جزایر برنمی‌داشت. ما هم داخل سنگرها و کانال‌های نفر روبی که به تازگی حفر شده بود، پناه گرفته بودیم و از خط‌مان دفاع می‌کردیم. چند ساعتی گذشت. از طریق بی‌سیم با قرارگاه تماس گرفتم و پرسیدم: حاجی آمده یا نه؟!

گفتند: «نه، هنوز برنگشته!»

مدتی بعد، از نو تماس گرفتم و سراغ‌اش را گرفتم. جواب دادند: «نه، خبری نیست!» دیگر دلشوره رهایم نکرد. طاقت نیاوردم. خط را سپردم دست تعدادی از بچه‌ها،‌ آمدم کمی عقب‌تر و با یک جیپ 106 که عازم عقب بود، راهی شدم به سمت سنگری که محل قرارم با حاج همت بود. وارد سنگر که شدم، دیدم حاجی نیست. از برادرمان حاج «قاسم سلیمانی»؛ فرمانده لشکر 41 ثارالله پرسیدم حاج همت کجاست؟

ایشان گفت: «رفته قرارگاه لشکر 27 و هنوز برنگشته.»

عباس با تعجب گفت: «معلومه چی می‌گی؟! حاجی اصلا اینجا نیومده برادر من!» این را که گفت، دفعتاً سراپای بدنم به لرزه افتاد و بی‌اختیار سست شدم. فهمیدم قطعا بایستی بین راه برای همت اتفاقی افتاده باشد

قرارگاه تاکتیکی ما در ضلع شرقی جزیره بود. گفتم: «ولی حاجی به من گفته بود برمی‌گرده اینجا، چون با من کار داره.»

حاج قاسم گفت: «هنوز که نیومده،‌ولی مرا هم نگران کردی، الان یه وسیله به شما می‌دم، برو به قرارگاه تاکتیکی لشکرتون، احتمال داره اینجا نیاد.»

با یکی از پیک‌های فرمانده لشکر ثارالله، سوار بر یک موتور تریل، رفتیم سمت قرارگاه تاکتیکی لشکر 27 در ضلع شرقی جزیره، آنجا که رسیدیم، [شهید] حاج عباس کریمی را دیدم.

به او گفتم: «عباس، حاج همت اینجا بوده انگار،‌ولی اصلا برنگشته پیش حاج قاسم.»

عباس با تعجب گفت: «معلومه چی می‌گی؟! حاجی اصلا اینجا نیومده برادر من!»

این را که گفت، دفعتاً سراپای بدنم به لرزه افتاد و بی‌اختیار سست شدم. فهمیدم قطعا بایستی بین راه برای همت اتفاقی افتاده باشد.

عباس ادامه داد: «... حاجی اینجا نیومده، ولی با قرارگاه مرکزی که تماس گرفتم، گفتند حاجی اونجا نیست و شما هم دیگه در بخش مرکزی جزیره مسئولیتی ندارید، گفتند گردان لشکرتان همونجا باشه، ما خودمون لشکر امام حسین(ع) رو می‌فرستیم بیاد اونجا و خط رو از گردان شما تحویل بگیره.»

عباس که حرف‌اش تمام شد، خودم گوشی بی‌سیم را برداشتم. با قرارگاه تماس گرفتم و گفتم: «پس لااقل بگذارید ما بریم گردان رو عوض کنیم و برگردیم به اینجا.»

از آن سر خط جواب دادند: «نه، شما از این طرف نرید. شما از منطقه شرقی جزیره تکان نخورید و به آن طرف نرید.»

یک حس باطنی به من می‌گفت حتماً خبری شده و مرکز نمی‌خواهد که ما بفهمیم. روی پیشانی‌ام عرق سردی نشسته بود. همین‌طور که گوشی بی‌سیم توی دست‌ام بود، نشستم زمین و گفتم: «بسیار خوب، حالا حاج همت کجاست؟»

جواب آمد: «فرماندهی جنگ اونو خواسته، رفته اون دست آب.»

رو کردم به شهید کریمی و گفت« «عباس، بهت گفته باشم؛ یا حاجی شهید شده، یا به احتمال خیلی ضعیف، زخمی شده».

او گفت: «روی چه حسابی این حرف رو می‌زنی تو؟!»

گفتم: «اگه حاجی می‌خواست بره اون دست آب، لشکر رو که همین‌جوری بدون مسئولیت رها نمی‌کرد، حتما یا با تو در اینجا، یا با من در خط تماس می‌گرفت و سربسته خبر می‌داد که می‌خواد به اون طرف آب بره.»

عباس هم نگران بود. منتها چون بی‌سیم‌چی‌ها کنار ما دو نفر نشسته بودند، صلاح نبود بیشتر از این، در باره دل‌نگرانی‌مان جلوی آن‌ها صحبت کنیم. آخر اگر این خبر شایع می‌شد که حاجی شهید شده، بر روحیه بچه‌های لشکر تاثیر منفی و ناگواری به جا می‌گذاشت، چون او به شدت مورد علاقه بسیجی‌ها بود و برای آن‌ها، باورِ نبودن همت خیلی، خیلی دشوار به نظر می‌رسید.

چشم که بر هم زدیم، غروب شد و دقایقی بعد، روز کوتاه زمستانی هفدهم اسفند، جای‌اش را با شبی به سیاهی دوزخ عوض کرد. آن شب، حتی یک لحظه هم از یاد همت غافل نبودم. مدام لحظات خوش بودن با او، در نظرم تداعی می‌شد. خصوصا آن لحظه‌ای که از «طلائیه» به جزیره جنوبی آمدیم، آن سخنرانی زیبا و بی‌تکلف حاجی برای بچه‌های بسیجی لشکر، بیرون کشیدن او از چنگ بسیجی‌ها، ورودمان به سنگر فرماندهان لشکرهای سپاه و شلوغ‌بازی‌های رایج حاجی، رجزخوانی‌های روح‌بخش او، بگو بخندش با احمد کاظمی، لبخندهای زین‌الدین در واکنش به شیرین‌ زبانی‌های حاجی و بعد، آن پاسخ سرشار از روحیه احمد کاظمی به رده‌های بالا، پای بی‌سیم و در حالی که نیم نگاهی به حاجی داشت و گفته بود: «همین که همت با ماست، مشکلی نداریم!»

مدام لحظات خوش بودن با او، در نظرم تداعی می‌شد. خصوصا آن لحظه‌ای که از «طلائیه» به جزیره جنوبی آمدیم، آن سخنرانی زیبا و بی‌تکلف حاجی برای بچه‌های بسیجی لشکر، بیرون کشیدن او از چنگ بسیجی‌ها، ورودمان به سنگر فرماندهان لشکرهای سپاه و شلوغ‌بازی‌های رایج حاجی، رجزخوانی‌های روح‌بخش او، بگو بخندش با احمد کاظمی، لبخندهای زین‌الدین و ...

شب وحشتناکی بر من گذشت. به هر مشقتی که بود، صبر کردیم تا صبح. دیگر برای‌مان یقین حاصل شد که حتما برای او اتفاقی افتاده. بعد از نماز صبح، عباس کریمی گفت: «سعید، تو همین‌جا بمون، من می‌رم به سر قرارگاه نجف، ببینم موضوع از چه قراره!»

رفت و اصلا نفهمیدیم چقدر گذشت، که برگشت؛ با چشم‌هایی مثل دو کاسه خون، خیس از اشک، عباس، عباس همیشگی نبود. به زحمت لب باز کرد و گفت: «همت و یک نفر دیگر سوار بر موتور، سمت «پد» می‌رفتند که تانک بعثی‌ آن‌ها را هدف تیر مستقیم قرار داد و شهید شدند».

درحالی که کنار آمدن با این باور که دیگر او را نمی‌بینم، برایم محال به نظر می‌رسید. کم کم دستخوش دلهره دیگری شدم؛ این واقعه را چطور می‌بایست برای بچه رزمنده‌های لشکر مطرح می‌کردیم؟! طوری که خبرش، روحیه لطیف آن‌ها را تضعیف نکند.

- هنوز هم باور نبودن همت برایم سخت است، بدجوری ما را چشم به راه گذاشت ... و رفت.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:07:00.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

هنوزهم شهادت نامه امضا می شود!

بچه های «كربلای 5» درشب شروع این عملیات، از خدا بهشت را طلب نمی كردند، شعارشان این بود:«كربلا، كربلا، ما داریم می آییم». شاید هم الان كربلا باشند شهدا، شاید هم پیش حسین. هر كجا هستند آنچه بر پاست، بساط عزاست. حتی آن سوی هستی، امروز جز این قصه نیست؛ «باز این چه شورش است كه در خلق عالم است»

از بس قشنگ می گفتند:«هركه دارد هوس كرب و بلابسم الله»، كه نمی شود از محرم نوشت و یادی از شهدا نكرد. شهدای ما شهادت نامه شان را درهمین شب های محرم، به امضای سیدالشهدا می رساندند. شهادت، حاجت شهدای ما بود از امام حسین. حاج قاسم بارها حاجت روا شده و بارها شهادت نامه اش امضا شده. حسین، بعضی ها را چند بار می برد؛ آهسته و پیوسته می برد و طولانی تر و عاشقانه تر می كند شهادت شان را.

به هرحال، ما زمینیان هم شهید و شاهد و شاهد شهیدان، می خواهیم یا نه؟! حالیا! شهدا آنقدر برای خون خدا گریه می كردند، كه اباعبدالله، ولو یك بار هم كه شده، امضا كند شهادت نامه شان را. تا این امضای سرخ را نمی گرفتند، نمی رفتند.

همین كه عطر محرم فرا می رسد، شهدا دل ما را می برند به شب های عملیات. به اشك های خداحافظی. به شانه های لرزان همسنگران. به فصل گرم حلالیت. زمانه «یا زیارت یا شهادت». محرم، بهار خون است و مگر نه آنكه شهدای ما در موسم عاشورای جبهه ها، دل به نسیم كربلا بسته بودند.

یاد زیارت عاشورایی كه می خواندند به خیر! نمی دانم جای آنها میان ما خالی است، یا جای ما میان آنها. اصلا ببینی یادی از ما می كنند؟ لااقل همین اندازه كه ما به یادشان ایم! نمی دانم آنجایی كه الان شهدا «عند ربهم یرزقون» اند، محرم فرا رسیده یا نه. یك شب با ما فاصله دارند، یا بیشتر. نزدیك اند به ما یا دور. شاید ما به آنها دور باشیم، اما آنها به ما نزدیك. شاید درعوض اینكه ما شهدا را نمی بینیم، شهدا ما را می بینند. شاید دل شان می سوزد برای ما، برای غم و غربت ما. خوشم می آید از وقت شناسی شان. به موقع پركشیدند. نمی دانم زمان برای شهدا چگونه می گذرد. اصلا آنها بر زمان می گذرند. یا زمان بر آنها. نمی دانم در مكان خاصی مستقرند، یا مكان، مستقر شهداست. روزگاری با ما بودند، اما اینك، به چه سؤالاتی كشیده كار ما!

همین كه عطر محرم فرا می رسد، شهدا دل ما را می برند به شب های عملیات. به اشك های خداحافظی. به شانه های لرزان همسنگران. به فصل گرم حلالیت. زمانه «یا زیارت یا شهادت»

حق مان است؛ ما درجایی زندگی می كنیم كه سجن مومن است، اما شهدا جمع شان جمع است دریك جای دنج. خوش به حال شان! شب های جمعه لابد می روند كربلا. اگر هم به یاد ما نباشند، حق دارند. یاد ما خراب می كند زلال خلوت شان را. ما آلوده ایم؛ دست مان به آسمان نمی رسد. شهر ما ستاره ندارد. غبارآلود است دل ما. باید با هوای نفس بجنگیم و دل مان خوش باشد كه اسمش «جهاد اكبر» است! حالا به ندرت باز می شود در باغ شهادت. گه گاه! اینك در فراق روزگار جنگ، باید با روزگار جنگید. روزگار بدون صبحگاه دو كوهه. روزگار محرم های بدون شهدا. روزگار دلتنگی برای آغوش مردان خاكی. روزگار هجران برادر با برادر. برادری كه شهید شده و برادری كه مانده. همه اش خاطره، همه اش خاطره! ببینی شهدا هم خاطرات ما را مرور می كنند؟! نكند فراموش كرده باشند ما را. نكند ما را نشناسند. نه! نه! لااقل محرم ها به یاد ما باید بیفتند.

¤¤¤

نمی دانم آن سوی هستی، خیمه عزای حسین، چگونه برپا می شود، اما می دانم كه حتما برپا می شود. از شهدای ما، مگر ممكن است حسین را، «حسین، حسین، حسین» را، سینه زدن برای حسین را بگیری؟! نه، ممكن نیست. قلب شهید، از تپش باز می ایستد، اما «حسین، حسین، حسین» گفتن شهید، بسته به قلب او نیست؛ وابسته به خون اوست. مگرخاك مجنون، هنوز هم عطر شهدا نمی دهد؟! مگر نمی جوشد همچنان خون شهید؟! شهدایی كه ما می شناختیم، چشم را جز برای اشك نمی خواستند. آنهم نه هر گریه ای! گریه فقط برای حسین. حتم دارم آن سوی هستی را نیز، شهدای ما سیاه پوش كرده اند.

اخلاق شهدا دست ماست. لابد باید تكیه قشنگی در بهشت زده باشند. پر از پرچم، بهتر از پرچم های ما. شهدای ما بعد از شهادت، لابد بیشتر عاشق سیدالشهدا شده اند. شهدایی كه ما می شناختیم، در تكیه عزای ارباب، بزرگ شده بودند. آرزو داشتند در ركاب اباعبدالله و با سر و صورت خونی، دعوت خدا را لبیك بگویند. شهادت را اگر عاشقانه دوست داشتند، فقط برای حسین بود. شهادت را برای دیدن حسین و نوشتن نام خود دركنار اصحاب سیدالشهدا می خواستند. ما كه یادمان نرفته شهدا را. گمانم هر كجا كه باشند؛ در آستانه محرم، باز هم شیدا می شوند. چه می گویم كه شهید، خود، آستانه عاشوراست. ما امروز در آستانه شهدا ایستاده ایم.

ما حسین و محرم و تاسوعا و عاشورا وكربلا را به شهدا بدهكاریم. ما شهادت را مدیون شهداییم. از قلم بگیر تا علم، ما بدهكاری داریم به شهدا. راه اشك را شهدا جلوی چشمان ما گشودند. راهی كه با خون شان باز كردند. اگر ما می گوییم «حسین»، اما شهدا برای باقی ماندن ذكر حسین در این دیار، از جان خود گذشتند. تشنه رفتند. دوست داشتند تشنگی را.

¤¤¤

حتم دارم آن سوی هستی را نیز، شهدای ما سیاه پوش كرده اند. اخلاق شهدا دست ماست. لابد باید تكیه قشنگی در بهشت زده باشند. پر از پرچم، بهتر از پرچم های ما. شهدای ما بعد از شهادت، لابد بیشتر عاشق سیدالشهدا شده اند. شهدایی كه ما می شناختیم، در تكیه عزای ارباب، بزرگ شده بودند. آرزو داشتند در ركاب اباعبدالله و با سر و صورت خونی، دعوت خدا را لبیك بگویند

برای ما اهل زمین، محرم آمده است؛ كجایید شهدا! می دانم كه جمع تان جمع است، و شمع انجمن تان، حسین! لازم نیست به ما فخر بفروشید. ما خود، به مقام والای شما واقفیم. فقط یادتان باشد محرم های این دنیا را. یادتان باشد كه روزگاری، در همین ایام، كنار ما بودید و با ما سینه می زدید. شوق بعد از عزای تان را كنار ما بودید. لااقل سربند «یا حسین» یكی تان را كه ما بسته ایم. یادتان هست؟! اینك پیش از ما بهتران، عزای شما، رنگ و بوی دیگری گرفته است. ما خود قبول داریم كه «حسین،حسین، حسین» شما شنیدنی تر است، اما شما كه شهدای خودتان نیستید، شهدای مایید. از خون و استخوان مایید. از نسل ما و از سلاله مایید.شما هق هق گریه های ما را شنیده اید. شما لرزش شانه های ما را احساس كرده اید. محرم های این دنیا را كه یادتان نرفته؟! زیارت عاشورای شب های عملیات را كه یادتان هست؟! هنوز هم حسین، شهادت نامه امضاء می كند. تا چشم ارباب، كدام مان را بگیرد، شما هوای ما را داشته باشید. برای ما هم دعا كنید كه در بستر نمیریم. دعا كنید كه قدر همسنگران شما را بدانیم. دعا كنید بدانیم قدر رزمندگانی را كه با شما تا لب چشمه شهادت آمدند، اما... اما قصه این بود كه خدا، ماه را تنها نمی خواست.

فقط یادتان باشد محرم های این دنیا را. یادتان باشد كه روزگاری، در همین ایام، كنار ما بودید و با ما سینه می زدید. شوق بعد از عزای تان را كنار ما بودید. لااقل سربند «یا حسین» یكی تان را كه ما بسته ایم. یادتان هست؟! زیارت عاشورای شب های عملیات را كه یادتان هست؟! راستی هنوز هم حسین، شهادت نامه امضاء می كند دعایمان کنید

¤¤¤

بچه های «كربلای 5» درشب شروع این عملیات، از خدا بهشت را طلب نمی كردند، شعارشان این بود:«كربلا، كربلا، ما داریم می آییم». شاید هم الان كربلا باشند شهدا، شاید هم پیش حسین. هر كجا هستند آنچه بر پاست، بساط عزاست. حتی آن سوی هستی، امروز جز این قصه نیست؛ «باز این چه شورش است كه در خلق عالم است».

نویسنده : حسین قدیانی

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:08:03.