خاطرات دفاع مقدس
|
عمو رسول، پهلوان جبههها |
معروف است به «عمو رسول» در زمان جنگ فرمانده عملیات غرب بود و در همانجا چندین بار با رهبری که آن زمان نماینده امام در جبههها بودند دیدار داشت.عکسهای آن زمانش با رهبر، این روزها بر در و دیوار کرمانشاه نشسته. چنان با شور و شوق از آن دوران و حضور رهبری در جبههها حرف میزند که...
معروف است به «عمو رسول» در زمان جنگ فرمانده عملیات غرب بود و در همانجا چندین بار با رهبری که آن زمان نماینده امام در جبههها بودند دیدار داشت.عکسهای آن زمانش با رهبر، این روزها بر در و دیوار کرمانشاه نشسته. چنان با شور و شوق از آن دوران و حضور رهبری در جبههها حرف میزند که دلم نمیآید حرفهایش را قطع کنم. در زمان جنگ فرماندهانی که به کرمانشاه میرفتند معمولا مهمان خانه او میشدند. از آن زمان تا حالا او عموی همه فرماندهان و رزمندگان جنگ است. پای صحبتهای سردار رسول ایوانی نشستیم تا برایمان از خاطرات سفر مقاممعظم رهبری به کرمانشاه بگوید؛ از نخستین باری که زیر گلولهها و بمباران دشمن به استقبال ایشان رفت تا حماسه حضور دوباره مردم و استقبال بینظیر از مرادشان.
•عمو رسول لطفا از حضور رهبری در کرمانشاه در زمان جنگ برامان بگویید؟
در روزهای اول جنگ یکسری ناهماهنگیهایی میان ارتش و سپاه بهوجود آمده بود. ما در سرپل ذهاب مستقر شده بودیم با برادران عزیز سپاه و شهید شمشادیان و سایر دوستان بودیم. هوانیروز قرار بود پشتیبانی آتش نزدیک برای ما انجام بدهند که متأسفانه مشکلاتی پیش آمد و این امر محقق نشد. در آن زمان بنیصدر، فرمانده کل قوا بود و امکانات در اختیار رزمندگان قرار نمیداد. بعدها متوجه شدیم که سرهنگ عطاریان یکی از مسئولین استان که ابتدا همکاری خوبی هم با ما داشت مهره استکبار بوده که بعدا هم دستگیر شد. وقتی حضرت آقا تشریف آوردند به منطقه بازدید کلیای از منطقه داشتند و کل خطوط منطقه استان کرمانشاه را بررسی فرمودند و تمام اطلاعات لازم را تهیه کردند و به حضرت امام(ره) ارائه دادند. آن حضور مقام معظم رهبری در کرمانشاه و گزارشهایی که از منطقه تهیه کرده بودند، مانند همین سفر اخیر ایشان بسیار برای منطقه پر برکت بود و باعث ایجاد هماهنگی میان نیروهای سپاه و ارتش و ژاندارمری شد و این آغاز عملیاتهای موفق ما در مناطق غرب و جنوب شد.
•شما آن زمان چند سال سن داشتید؟
20 سال
این را هم بدانید که مردم کرمانشاه ویژگی خاصی دارند که این احترام و علاقه را فقط برای رهبری از خود بروز میدهند. به قول خود آقا اینجا شهر پهلوانهاست و مردم غیور و پهلوانی دارد
•ظاهرا فرمانده عملیات غرب هم بودید. از دیدارتان با رهبری در آن روزها بفرمایید؟
در استانداری ما خدمت ایشان رسیدیم و گزارش کاملی از وضعیت خطوط مقدم جنگ خدمت آقا ارائه دادیم و مشکلات موجود را خدمتشان عرض کردیم. حتی برادرانی در ارتش بودند که صادقانه و مظلومانه میخواستند با سپاه همکاری کنند اما متأسفانه کارشکنیهایی صورت میگرفت و اجازه داده نمیشد. من و شهید شیرودی وقتی برای دریافت موشک تاو به لنچرهای پادگان ابوذر مراجعه کردیم به ما گفتند درها پلمب است و اجازه نداریم موشک به شما تحویل بدهیم و باید از بالا دستور برسد. به ما گفتند که شما بروید همان غلاویز سرپلذهاب را نگه دارید چون بچهها خیلی از جانب تانکهای دشمن که در دشت ذهاب مستقر بودند اذیت میشدند و هر لحظه تعداد زیادی از بچهها زخمی یا شهید میشدند. مدت کوتاهی - تقریبا به اندازه همین زمانی که داریم با هم گفتوگو میکنیم- بیشتر نگذشته بود و من داشتم با ماشین به سمت سرپل ذهاب میرفتم و هنوز به بچهها ملحق نشده بودم که متوجه شدم شهید شیرودی نخستین تانکهای دشمن در منطقه را زدند و آن انهدام بزرگ تانکهای دشمن و فرار نیروهای عراقی و غنیمت گرفتن تجهیزات اتفاق افتاد که باعث افزایش نیروهای رزمنده ما شد. بعد از آن هم سلسله عملیاتی اتفاق افتاد که با توفیقات رزمندگان همراه بود. حضرت آقا در عملیات والفجر 10 در شلمچه در منطقه حضور پیدا کردند.
آن عکسهایی که در شهر کرمانشاه نصب شده و در آنها بنده در خدمت حضرت آقا هستم هم مربوط به ارتفاعات منطقه شندرلی است که مرز ما با کشور عراق است و مشرف بر شهر حلبچه عراق و منطقه عمومی پاوه. آن موقع ما حلبچه را تصرف کرده بودیم و عراق پاتکهای بسیار شدیدی انجام میداد و با استفاده از سلاحهای شیمیایی تلاش داشت منطقه را پس بگیرد. در چنین شرایطی بهرغم اصرارهای ما حضرت آقا حاضر نمیشدند منطقه را ترک کنند و دلشان نمیآمد رزمندگان را تنها بگذارند و اصرار داشتند در کنار رزمندهها باشند. رزمندگان واقعا از حضور ایشان در جبههها عطر و بوی حضرت امام (ره) را استشمام میکردند.
•و حالا بعد از 30 سال ایشان دوباره به کرمانشاه برگشتهاند. استقبال مردم را چطور دیدید؟
مردم این منطقه از زمان جنگ واقعا پیوند قلبی بسیار عمیقی با حضرت آقا دارند. در این سفر هم شما دیدید که این مردم چطور از ایشان استقبال کردند. من خودم در چند هفته گذشته چندین بار به کرمانشاه آمدم و جلساتی با برادرانمان در شورای شهر و نمایندگان داشتم. احساسمان این بود که مبادا تبلیغات استکبار باعث شده باشد حضور مردم کمرنگ شود اما حضور خودجوش و انبوه مردم آن قدر پر رنگ بود که من فکر میکنم در 32 استان کشور بیسابقه باشد بهطوری که شکوه و عظمت اول انقلاب را در اذهان متجلی میکرد. من به یکی از روستاهای بسیار دورافتاده پاوه رفته بودم و دیدم مردم همه خوشحالند و به هم تبریک میگویند.
•در تصاویری که از حضور رهبری در جبهه میبینیم حضور ساده و صمیمی ایشان در جمع رزمندگان قابل توجه است. این سادگی را باز هم در دیدار اخیر دیدید؟
واقعا باید بگویم از زمانی که ایشان رهبر شدهاند این سادگی و بیتکلف بودن در ایشان تقویت شده؛ چه در آن لحظاتی که پای هواپیما به دستبوسی ایشان رفته بودیم و چه در ملاقاتهای مردمی، این سادگی محض و اخلاص پیامبر گونه ایشان بسیار مشخص است. یکی از جانبازان در این دیدار سر خود را روی صورت ایشان گذاشته بود.
البته ایشان همیشه نسبت به جانبازان توجه ویژهای دارند اما واقعا جالب بود که انگار اصلا نمیخواستند از هم جدا شوند این صحنه بسیار تأثیرگذار و با عظمت بود. یکی از تصاویری که تلویزیون کرمانشاه چندین بار نشان داد تصویر پیرمردی بود که جلوی اتومبیل ایشان را میگیرد و میگوید درد تو به قلبم. واقعا این تصویر تأثیرگذار بود و مردم با دیدن آن، اشک از چشمانشان جاری میشد. این پیوند معنوی و قلبی که میان مردم و رهبری وجود دارد مختص صدر اسلام و ابتدای انقلاب است.
یکی از تصاویری که تلویزیون کرمانشاه چندین بار نشان داد تصویر پیرمردی بود که جلوی اتومبیل ایشان را میگیرد و میگوید درد تو به قلبم. واقعا این تصویر تأثیرگذار بود و مردم با دیدن آن، اشک از چشمانشان جاری میشد.
این را هم بدانید که مردم کرمانشاه ویژگی خاصی دارند که این احترام و علاقه را فقط برای رهبری از خود بروز میدهند. به قول خود آقا اینجا شهر پهلوانهاست و مردم غیور و پهلوانی دارد. این پهلوانی صفت بارز مردم کرمانشاه بوده که از قدیم الایام در آنها وجود داشته. آقای طلوعی یک بار به رهبری گفت آقا ما مشتی و پهلوانی به شما ارادت داریم و آقا فرمودند بله پهلوان، پهلوان. 2بار هم تکرار کردند. کرمانشاه همیشه به مهمان نوازی و خدمت به زوار امام حسین(ع) معروف بوده اما این استقبال پرشور، وصفناپذیر است.
اشارهای هم آقا در این سفر به عملیاتی داشتند که من خودم فرمانده آن عملیات بودم. کردستان در حال سقوط بود و پادگان مهاباد به دست دشمن افتاده بود و ما یک عملیات ویژه انجام دادیم. ایشان اشاره داشتند که شما فقط برای استان کرمانشاه مبارزه نکردید بلکه برای اسلام جنگیدید. حرفهایی که آقا در رابطه با مشکلات مردم و جنگ میزدند حرفهای دل مردم بود.
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/13 11:29:40.
|
صاحب این عکس توی دنیا نیست |
چیزی را که میبیند هر چه هست، حالت خاص این نگاه، آدم را به فکر فرو میبرد. انگار صاحب آن، توی این دنیا نیست.
نام رضا رهگذر در ادبیات کودکان و نوجوانان انقلاب ما نامی آشنا است. او در اردیبهشت سال 1365 که سفری به جبهههای جنوب داشت، یادداشتهایی را به همراه خود آورد که محصول دیدهها و شنیدههای او از رزمندگان نوجوان بود که قسمت هایی از نوشته های او را با هم می خوانیم :
*سومین نفر، باقر زجاجی، پانزده ساله، دانشآموز کلاس سوم راهنمایی است. او هم از شیراز اعزام شده. بیآنکه خودش هم بگوید، لهجه شیرین شیرازیاش، این را فریاد میزند. زجاجی، نسبت به سنش، قد تقریبا بلندی دارد. باریک اندام است. موهای ماشین شده، اما مشکی و پرپشتی دارد. رنگ چهرهاش به زردی میزند. چشمان مشکیاش، از زیر ابروهای پرپشت سیاه، درخششی خاص دارد؛ درخششی که حکایت از هوش صاحبش میکند. تازه پشت لبش سبز شده و شقیقههایش را موهای کرک مانندی پوشانده است.
فکر میکنی نوجوانان میتوانند تاثیر مهمی در جبهه داشته باشند؟ البته... تازه به فرض که هیچ فایدهای هم نداشته باشند، همین بودنشان باعث دلگرمی بزرگترهاست. بودن ما در جبهه، به دشمن هم نشان میدهد که نوجوانان ما طرفدار انقلاب هستند. البته ممکن است بعضی از بچهها واقعاً وضع زندگیشان طوری باشد که نتوانند به جبهه بیایند. این بچهها هم باید در همان پشت جبهه ببینند چه کاری برای جنگ از دستشان بر میآید؛ همان کار را بکنند. در هر صورت، جبهه را باید از همه کارهایشان مهمتر بدانند.
-چه باعث شد که به جبهه بیایی؟
-معلوم است؛ وظیفه شرعی امام فرمودند، ما هم عمل کردیم.
ـ غیر از خودت، از خانواده شما، کس دیگری هم در جبهه هست؟
ـ شش تا پسر خاله و دامادمان و پسر عمویم در جبهه هستند. پدر و برادرم هم قرارست بیایند.
ـ فکر میکنی جبهه، چه تأثیری روی رزمندگان دارد؟
ـ همین که آدم از همه چیزهایی که دوست میداشته، دل میکند باعث سازندگیاش میشود. برای کسانی که هم سن و سال ما هستند، یک تأثیر دیگر هم دارد: یک نوع اعتماد به نفس در ما به وجود میآورد. این اعتماد به نفس باعث میشود که اگر در زندگی رو به روی دشمنی قرار گرفتیم، خودمان را نبازیم؛ خونسردی خودمان را حفظ کنیم و بر او پیروز شویم؛ چه دشمنان خارجی و چه ضد انقلاب داخلی.
خیلی آرام و شمرده حرف میزند. روی هر کلمهاش هم فشار مخصوصی وارد میکند. حرف زدنش، آدم را یاد سخنران های مذهبی میاندازد. به نظر میرسد اهل مسجد و پای منبر نشستن باشد. میپرسم: « قبل از اینکه به جبهه بیایی، غیر از خواندن درس چه کار میکردی؟» میگوید: توی کلاسهای فوقالعاده امور تربیتی شرکت میکردم. در یک مسابقه قرآن هم شرکت کردم و چند جلد کتاب برنده شدم. مدتی به بچههای سوم ابتدایی، قرآن درس میدادم. در گروههای سرود و تئاتر هم شرکت داشتم.
راستش، نمیتوانم قبول کنم که بهترینهای ما، فردا در ادارهها و مؤسسات، زیردست یک عده بیخیال و شاید بیتعهد بشوند. از طرفی، لحن این عزیز، آنقدر لبریز از احساس و عاطفه است که وا دارم میکند دیگر در این باره چیزی نگویم
- در نمایشی هم بازی کردهای؟
- بله. توی یک فیلم سپاه هم شرکت داشتم.
- اسم فیلم چه بود؟
-فیلم عابد و شیطان
ـ نقش تو در این فیلم چه بود؟
- من نقش پسر عابد را داشتم.
- این فیلم، در جایی هم به نمایش در آمده؟
- نه. هنوز فیلمبرداریاش تمام نشده. بعد از فرمان امام، بچهها آمدند جبهه؛ ناتمام ماند. اگر خدا خواست و برگشتیم، ادامهاش میدهیم.
- ما از دوستان دیگرت، درباره کتاب و مطالعه پرسیدیم. رابطه شما با مطالعه چطور است؟
- من بیشتر مجلات و نشریات سپاه را میخوانم. مثلا امید انقلاب و نهال انقلاب توی کتابخانههای شیراز هم عضو هستم.
- بهترین کتابی که خواندهای؟
- داستان راستان.
- چرا فکر میکنی از همه کتابها بهتر است؟
- برای اینکه راجع به مسائل اسلامی است.
چهارمین و آخرین نفر بسیجیای که در این چادر هلالاحمر با او روبهرو میشویم، اسمش علی شفیعی است. داوطلب است و از قم اعزام شده. او هم قبلا چند بار به عنوان بسیجی، از طرف سپاه به جبهه فرستاده شده. مدتها در کردستان و قلههای بلند و پربرف آن، با مزدوران داخلی و بعثی ها جنگیده و بعد هم به جبهههای دیگر رفته. حالا هم که به عنوان امدادگر به جبهه اعزام شده. شفیعی حالت مخصوصی دارد. بیشتر در خود است. انگار چیزهای زیادی در درون دارد که با آنها مشغول است. کسی چه میداند! شاید با خاطرات دوستانش ـ همسنگرانی که مدتها مثل برادر، پشت به پشت هم با دشمن جنگیدهاند ـ او را اینطور به خود مشغول کرده است؛ دوستانی که لحظات تلخ و شیرین بسیاری را با هم گذراندهاند و شاید حالا، در جبههای دیگر، پیش خدایشان باشند. اینها را از کم حرفی و نگاه مخصوص همیشگیاش حدس میزنم. مدام به دوردستها نگاه می کند؛ حتی لحظهای که با تو مشغول صحبت است. انگار به دنبال چیزی میگردد؛ کسی را جستجو میکند؛ یا ... شاید... کسی میداند! چیزی را که میبیند... هر چه هست، حالت خاص این نگاه، آدم را به فکر فرو میبرد. انگار صاحب آن، توی این دنیا نیست. چیزی توی آن هست، که لرزش خفیفی ته دل آدم میاندازد. نمیدانم! شاید غم گنگی هست که انسان را به گذشتههای دور فرو میبرد؛ یک چیزی که بیشتر دیدنی و حس کردنی است تا گفتنی! نگاه همراهان، در یک لحظه متوجهام میکند که مدتی به سکوت گذشته است. گویا من هم، برای لحظاتی در خود فرو رفته بودهام. فراموش کردهام که سؤال بعدی را مطرح کنم. اولین سؤالم بعد از پرسیدن اسم و اینجور چیزها، این است:
ـ کلاس چندمی؟
- دوم نظری رشته ریاضی بودم ول کردم.
- چرا؟
مثل اینکه از این سؤالم قدری دلخور میشود. طوری نگاهم میکند که انگار میگوید: تو کجایی؟! و بعد، مفصل توضیح میدهد. خلاصه کلامش این است که: وقتی دشمن توی خاک ماست، وقتی ضد انقلاب میخواهد کشور ما را تکه تکه کند، وقتی عزیزترین دوستان من جلوی چشمم به خون میغلتند، چطور میتوانم فکرم را روی درس متمرکز کنم و درس بخوانم. راستش، نمیتوانم قبول کنم که بهترینهای ما، فردا در ادارهها و مؤسسات، زیردست یک عده بیخیال و شاید بیتعهد بشوند. از طرفی، لحن این عزیز، آنقدر لبریز از احساس و عاطفه است که وا دارم میکند دیگر در این باره چیزی نگویم.
اسمش محسن بود. آتش پارهای بود. آنقدر زرنگ بود که بچهها اسمش را گذاشته بودند محسن چیرک. حتی سیزده سالش هم نبود. وقتی تفنگ دست میگرفت، بچهها به شوخی بهش میگفتند محسن، تفنگ از خودت بزرگتر است. با این وجود، راستی راستی یک چریک بود
ـ از خاطراتت در جبهه برایمان بگو!
- خاطره که زیاد است؛ اما یکی از بچهها هیچ وقت از یادم نمیرود. اسمش محسن بود. آتش پارهای بود. آنقدر زرنگ بود که بچهها اسمش را گذاشته بودند محسن چیرک. حتی سیزده سالش هم نبود. وقتی تفنگ دست میگرفت، بچهها به شوخی بهش میگفتند محسن، تفنگ از خودت بزرگتر است. با این وجود، راستی راستی یک چریک بود. سال 61 بود. توی کردستان بودیم. ما در حال پدافند بودیم. هشت تا مجروح داشتیم. وسیله هم نداشتیم بفرستیمشان عقب. برف هم آمده بود و راهها بند بود. بولدوزر نیامده بود راه را پاک کند، وگرنه با بولدوزر میفرستادیمشان. بیسیم زدیم، بیست و پنج نفر از خود کردهای دهات اطراف را فرستادند. قرار شد محسن همراه آنها برود. او بود و هشت تا مجروح، که نمیتوانستند حرکت کنند و بیست و پنج نفر، که هیچکس آنها را نمیشناخت. بعدا فهمیدیم که عدهای از آنها، از ترس گروهکها، وسط راه، بچههای مجروح را زمین میگذارند و میخواهند نبرند. آنها، بقیه را هم تحریک میکنند. خلاصه، بچهها را با همان حال میگذارند روی زمین. محسن دو خشاب تیر داشته. اول سعی میکند با حرف آنها را وادارد که این کار را نکنند؛ اما اثر نمیکند. بعد، یک خشاب تیرهوایی شلیک میکند؛ باز هم اثر نمیکند. آن وقت یک تیر از بغل پای یکی از آنها رد میکند و تهدیدشان میکند. تا اینکه بچهها را بر میدارند و میرسانند پشت.
-محسن که در این جریان طوریش نشد!
-نه! تا یک ماه بعد هم با هم بودیم. بعد او را فرستادند پایگاه حیات. پایگاه محسن اینها بالا بود و پایگاه رزگاریها آن طرف، پایین، توی دره. رزگاریها میکشند بالا تا پایگاه اینها را بگیرند. وقتی کار بچههای ما سخت میشود، سه تا از بچهها که محسن جزوشان بوده از پایگاه میزنند بیرون و میروند جلو، تا دشمن را سرگرم کنند. بعد از مدتی درگیری، محسن تیر میخورد و از همان بالا میافتد توی دره روز بعد هم، جسدش را توی دره پیدا میکنند.
- فامیلیاش چه بود؟
- یادم نمیآید. حرف چهار سال پیش است. همه بچهها محسن صدایش میکردند از همه کوچکتر بود. انگار برادر کوچک همه بود. کسی فامیلیاش را نمیگفت. اما میدانم بچه شمال بود. از منطقه سه اعزام شده بود. میگفت کلاس اول راهنمایی بوده.
- ما شنیدهایم کمتر از پانزده سال را نمیگذارند جبهه بیاید. آن وقت با آن سن و سال، چطور محسن توانسته بود به جبهه بیاید؟!
- با همان کلکی که خود من آمدم. من هم بار اولی که به جبهه آمدم، سنم قانونی نبود. برادر بزرگترم توی حمله والفجر مقدماتی مجروح شد. من شناسنامهاش را برداشتم و آمدم جهه. محسن هم با شناسنامه برادرش ـ حسین ـ به جبهه آمده بود.
ما شنیدهایم کمتر از پانزده سال را نمیگذارند جبهه بیاید. آن وقت با آن سن و سال، چطور محسن توانسته بود به جبهه بیاید؟!
- با همان کلکی که خود من آمدم. من هم بار اولی که به جبهه آمدم، سنم قانونی نبود. برادر بزرگترم توی حمله والفجر مقدماتی مجروح شد. من شناسنامهاش را برداشتم و آمدم جهه. محسن هم با شناسنامه برادرش ـ حسین ـ به جبهه آمده بود
مکثی؛ و بعد میگویم: آخرین سؤالم، همان سؤالی است که بقیه هم به آن جواب دادند. راجع به کتاب خواندن؟
- درست است. من، قبل از آمدن به جبهه، حدود هزار و هفتصد جلد کتاب توی خانه داشتم.
- بهترین کتابی که خواندهای؟
- من به پیغمبر و خاندان ایشان علاقه مخصوصی دارم. بیشتر،کتاب هایی راجع به زندگی آنها میخوانم. میتوانم بگویم بهترین کتابی که در این باره خواندهام فاطمه، فاطمه است بود.
زیاد وقت بچهها را گرفتهام. صداهایی که از طرف میدانگاه محل برگزاری جشن میآید، نشان میدهد که مراسم شروع شده. هوا، گرگ و میش است. تا یکی دو ساعت دیگر، ما هم باید پادگان را ترک کنیم. بچههای چادر هم وضو میگیرند، پوتین هایشان را میپوشند و راه میافتیم طرف محل برگزاری مراسم. در طول سفر یک هفتهای مان به جنوب، به قرارگاههای مختلفی میرویم: قرارگاه نجف اشرف، قرارگاه کربلا، قرارگاه ثارا...، ستاد کربلا، پادگاه امام حسین(ع)، پادگان ولیعصر(عج)، پادگاه نیروی دریایی بندرماهشهر... همچنین در ماهشهر، بعضی شناورهای نیروی دریایی را میبینیم و ساعتی را سوار بر یکی از آنها، در آبهای نیلگون خلیج فارس، گردش میکنیم. با افراد خونگرم و صمیمی نیروی دریایی، صحبتها میکنیم و اطلاعاتی راجع به دفاع آبی کشورمان به دست میآوریم. یک روز به زیارت مرقدهای پاک شهدای هویزه میرویم و بین راه از سوسنگرد و هویزه عبور میکنیم.هر نقطه جنوب، هر برخوردی با جنوبیها و رزمندگان برای ما خاطره انگیز است و گفتنی ها به دنبال دارد؛ اما نه شما حوصله شنیدن همه آنها را دارید و نه من وقت گفتنشان را... .
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/13 11:30:44.
|
ذکر"حیدر حیدر"یک شهید در والفجر8 |
شهید مصطفی ملکی به دوستانش گفت «ناراحت نباشید، در حدیثی آمده است که اگر زمانی در آب گرفتار شدید با توسل به حضرت علی (ع) ذکر حیدر، حیدر را زمزمه کنید» این ذکر را گفتیم و آتش نیروهای بعثی در اروند به گلستان تبدیل شد.
ذکر «حیدر، حیدر» شهید «مصطفی ملکی» در جنگ تحمیلی خاطرههای زیادی را برای رزمندگان زنده میکند، ذکری که وقتی بچهها زمینگیر میشدند، آنها را نجات میداد و آنها را به ادامه جنگ امیدوار میکرد.
ذکر «حیدر حیدر» برای «داوود احمدپور» که در دوران جنگ تحمیلی فرمانده گروهان لشکر 10 سیدالشهدا (ع) بود و امروز از راویان دفاع مقدس است، نیز یادآور روزی است که برای انجام عملیات «والفجر 8» در جزیره امالرصاص، همان منطقه انحرافی عملیات توسط سردار فضلی توجیه شدند اما جانپناهی نداشتند و در فکر راه مناسبی برای عبور از اروند بودند.
وی این گونه روایت میکند: شهید «مصطفی ملکی» از بچههای شهرری و عاشق حضرت علی (ع) بودند و در هر مناسبتی ذکر ایشان را میگفت. پس از توجیه به ما گفته شد مأموریت سنگین و مهمی در پیش رو خواهیم داشت.
در این حین بچهها به شوخی دستهایشان را روی شانه یکدیگر گذاشتند و برای یکدیگر فاتحه قرائت کردند و کمی هم نگران شدند.
مصطفی به رزمندهها گفت «بچهها ناراحت نباشید، در حدیثی آمده است اگر زمانی در آب گرفتار شدید با توسل به حضرت علی (ع) ذکر حیدر حیدر را زمزمه کنید، امیرالمؤمنین کمکتان میکند».
قرار بر این شد که با قایق به جزیره امالرصاص حمله کنیم، در حالی که از زمین و آسمان آتش بر سنگرها و خاکریزها میبارید، در کنار رودخانه عرایض بودیم، رودخانه وسیع اروند به ما مینگریست و قایقها روی آب منتظر شروع عملیات بودند، با بچهها قرار گذاشتیم وقتی قایق روشن شد، ذکر «حیدر حیدر» بگوییم.
چند لحظه بعد «حسین رجبی» آمد. از او پرسیدیم «مصطفی کجاست؟» در جواب گفت «مصطفی مثل مولایش امیرالمومنین (ع) با فرق شکافته به شهادت رسید»؛ گویا گلولهای بر فرقش اصابت کرده بود؛ پیکر مصطفی در جزیره امالرصاص ماند تا چند سال بعد از جنگ تحمیلی توسط گروه تفحص پیدا شد.
آماده حرکت شدیم ناگهان ترکش آرپیجی دشمن به بازوی «جعفر نجاتی» اصابت کرد و باعث شد تا جعفر در خاکریز بماند. با ذکر «حیدر، حیدر» عملیات آغاز شد، تا وقتی که روی رودخانه بودیم، زخمی نداشتیم. امالرصاص را پشت سر گذاشتیم، روی پلی که ما را به امالباقیه وصل میکرد، مستقر شدیم و فشار عراق زیاد شد. قرار شد که بچهها برای ادامه مقاومت به عقب برگردند؛ «مصطفی ملکی» گفت «شما برگردید و من در اینجا میمانم» بنابراین او به همراه «حسین رجبی» در آنجا ماندند و ما به عقب برگشتیم.
چند لحظه بعد «حسین رجبی» آمد. از او پرسیدیم «مصطفی کجاست؟» در جواب گفت «مصطفی مثل مولایش امیرالمومنین (ع) با فرق شکافته به شهادت رسید»؛ گویا گلولهای بر فرقش اصابت کرده بود؛ پیکر مصطفی در جزیره امالرصاص ماند تا چند سال بعد از جنگ تحمیلی توسط گروه تفحص پیدا شد.
برای ملاقات «جعفر نجاتی» به تهران آمدیم، جعفر مات و مبهوت به ما نگاه کرد و گفت «شما سالم هستید؟ باور نمیکنم، سالم برگشتید، چون از وقتی که شما رفتید، میدیدم آتش از زمین و هوا بر اروند میبارد و رودخانه سرخ شده بود» و به او گفتم که «ما اصلاً آتشی ندیدیم و همه سالم هستیم».
«ذکر دل بود
یا علی مدد
بیحد و عدد
یا علی مدد
از تو یاعلی هر چه میرسد
چون شکر بود، یا علی مدد»
دوبیتی و ذکر شهید مصطفی ملکی بود.
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/17 11:35:37.
روز تولد حضرت علیاکبر (ع) دوستان شهاب برای او اعلامیهای با عنوان «عارف شب زندهدار، شهید بیمزار» چاپ کردند تا مراسم بزرگداشت برگزار شود اما مادرم راضی نمیشد و میگفت «شاید پسرم زنده باشد» تا اینکه علمای شهر به منزل آمدند و با مادر صحبت کردند تا راضی شود ولی سه ساعت قبل از برگزاری مراسم، پیکر شهاب را به خانه آوردند و چون روز تولد حضرت علی اکبر (ع) بود، مادرم گفت باید قربانی کنیم و با شیرینی از مردم پذیرایی کردیم.
فرزانه خالصی در خصوص دیدار سرزده مقام معظم رهبری با خانواده شهید «شهاب خالصی» و شهید «غلامرضا دستمبویه» به خبرنگار فارس چنین گفت :بارها به دیدار حضرت آقا در تهران رفته بودم؛ حتی در دیداری که با ایشان به عنوان خانواده ایثارگران کرمانشاه داشتیم، ایشان را دیدیم؛ بعد از ظهر همان روز هم در رژه لشکر 81 زرهی حضور داشتیم و به عنوان خانواده شهدا حضرت آقا را از نزدیک زیارت کردیم اما دیدار جمعه شب لذت و رنگ و بوی دیگری داشت.
وی با اشاره به نحوه اطلاعرسانی برای حضور رهبر معظم انقلاب در منزلشان، ادامه داد: صبح 22 مهرماه تعدادی از دوستان به ما اطلاع دادند که امروز خودمان را برای مصاحبهای آماده کنیم؛ از جایی که بنده سالهاست مصاحبه و سخنرانی نمیکنم به آنها گفتم «ما مصاحبه نمیکنیم»؛ گفتند: «این یک مورد استثناست و باید مصاحبه کنید» گفتم «بایدی در کار نیست»، زمانی که آنها گفتند «دستور حضرت آقاست و شما باید مصاحبه کنید» بنده نیز گفتم «خب چون دستور ولی امر است، چشم».
خواهر شهید خالصی افزود: به همراه مادر و خواهرم آماده مصاحبه شدیم؛ حدود ساعت هشت و نیم زنگ خانه را زدند؛ یک گروه فیلمبرداری و گروه دیگری آمدند و گفتند «سریع آماده شوید» ما گفتیم «عجله نکنید مگر مصاحبه نیست؟!» گفتند «حضرت آقا تشریف میآورند داخل»؛ وقتی این را گفتند سرجایمان خشکمان زد، واقعاً غافلگیر شدیم؛ به آنها گفتم اجازه دهید اقوام را با خبر کنیم، گفتند «فرصتی نیست حضرت آقا دارند تشریف میآورند».
لحظه ورود رهبر به منزل ما :
وی افزود: سعی کردیم از نظر روحی و ذهنی بر خود مسلط شویم؛ پدرم، برادرانم و همسرم در طول هشت سال جنگ تحمیلی در مناطق جنگی بودند و حالا وقتی حضرت آقا میخواستند به منزلمان تشریف بیاورند، مردی در خانه نداشتیم؛ وقتی حضرت آقا وارد خانه شدند، گفتم «به شهر دلاورمردان غیور و شیرزنان صبور خوش آمدید» ایشان گفتند «یکی از شیرزنان صبور خود شما هستید» که برای من خیلی جالب بود.
پدرم، برادرانم و همسرم در طول هشت سال جنگ تحمیلی در مناطق جنگی بودند و حالا وقتی حضرت آقا میخواستند به منزلمان تشریف بیاورند، مردی در خانه نداشتیم؛ وقتی حضرت آقا وارد خانه شدند، گفتم «به شهر دلاورمردان غیور و شیرزنان صبور خوش آمدید» ایشان گفتند «یکی از شیرزنان صبور خود شما هستید» که ...
"خالصی" با بیان اینکه پس از شهادت همسرم فرزندی نداشتم و با مادر و خواهرم زندگی میکنم، گفت: حضرت آقا با مادرم درباره شهادت «شهاب» صحبت کردند؛ از بنده نیز درباره شهادت همسرم پرسیدند و دلداری دادند؛ ایشان از خواهرم مقطع تحصیلیاش را پرسیدند. خواهرم گفت «لیسانس علوم تربیتی شاخه مدیریت آموزشی» و بنده هم گفتم «بنده فوق لیسانس و دبیر جغرافی هستم» در ادامه درباره مهار آبهای سطحی استان صحبت کردیم و به ایشان گفتم «انشاءالله مسئولین ما دقت نظر بیشتری داشته باشند» ایشان هم دعا کردند «امیدواریم که مسئولان روی این قضیه دقت کنند تا آبهای استان به هرز نرود».
وی افزود: حضرت آقا در بحث عاطفی و معنوی به راهی که شهدا رفتند و معنویت شهادت اشاره کردند؛ ما را دعوت به صبر کردند؛ ایشان از مادر پرسیدند «پدر خانواده کجا هستند؟» مادر گفتند «به رحمت خدا رفته» و مادر در ادامه توضیح دادند «همسرم، 3 پسر و دامادم در طول جنگ تحمیلی در جبههها بودند؛ بنده هم در گیلانغرب با درست کردن غذا و شستن رخت و لباس رزمندگان، مسئول خدمت به آنها بودم» که حضرت آقا با لحن بسیار زیبایی مادر را تحسین کرده و طلب اجر و مغفرت برای وی کردند؛ مادرم از حضرت آقا خواستند تا ایشان برای برادر کوچکترم هم که به رحمت خدا رفته طلب مغفرت کنند و ایشان هم آرزوی مغفرت برای برادرم کردند.
لحظات دیدار بسیار شیرین بود :
خواهر شهید «شهاب خالصی» افزود: لحظات دیدار با حضرت آقا شیرینترین لحظات بود؛ به قدری در کنار ایشان احساس امنیت و آرامش میکردیم که اصلاً متوجه نبودیم در اطراف ما چه میگذرد؛ خواهرم نیز به ایشان گفت نامهای از دفتر شما برای ما آمده است و میخواهم این نامه با امضای شما متبرک شود؛ ایشان نامه را امضا کردند. خواهرم شهناز سپس از ایشان خواستند تا انگشتری به وی بدهند؛ حضرت آقا هم کریمانه انگشتر خود را از انگشت مبارکشان درآورند و به خواهرم دادند.
تفأل رهبر معظم انقلاب در منزل شهید :
خواهر شهید «شهاب خالصی» بیان کرد: از حضرت آقا خواستیم تفألی به دیوان حافظ بزنند، ایشان این کار را انجام دادند و قرار شد بعد از رفتن ایشان آن صفحه را بخوانیم؛ ما هم پس از اینکه ایشان رفتند این شعر را خواندیم و بسیار گریستیم.
بسیار دلتنگ حضرت آقا هستیم :
وی خاطرنشان کرد: پس از دیدار با حضرت آقا و پخش آن از تلویزیون، دانشآموزانم در کلاس درس خیلی مشتاق بودند که بیشتر بدانند در آن شب چه گذشت. بنده هم بحث ولایت فقیه را روز گذشته در کلاس درس مطرح کردم که کلاس درس بسیار شیرینی بود؛ هنوز هم در حالت بهت زدهایم و از دیشب تا حالا بسیار دلتنگ حضرت آقا هستیم؛ خواهر و مادرم به قدری بیقرارند که نمیتوانند در خانه بنشینند.
خواب زیارت امام حسین (ع)، شهاب را به جبهه کشاند
همسر شهید «غلامرضا دستمبویه» بیان کرد: همسرم در عملیات «والفجر9» در سلیمانیه عراق به سال 1364 به شهادت رسید؛ 10 ماه بعد از آن هم برادرم «شهاب خالصی» در عملیات «کربلای 5» به شهادت رسید.
وی ادامه داد: تاریخ تولد من و شهاب در روز اول شهریور ماه است و بنده متولد سال 41 هستم و شهاب متولد سال 46 است و بنابراین بنده علاقه خاصی به شهاب داشتم؛ شهاب در نوجوانی به همراه برادر بزرگترم «علی» در تظاهرات شرکت میکرد؛ وی در درگیریهای پاوه به دلیل سن کم و عدم توان درگیری مسلحانه در جمعآوری مجروحان کمک میکرد.
مادر در ادامه توضیح دادند «همسرم، 3 پسر و دامادم در طول جنگ تحمیلی در جبههها بودند؛ بنده هم در گیلانغرب با درست کردن غذا و شستن رخت و لباس رزمندگان، مسئول خدمت به آنها بودم» که حضرت آقا با لحن بسیار زیبایی مادر را تحسین کرده و...
خواهر شهید «شهاب خالصی» بیان کرد: شهاب با آغاز جنگ تحمیلی در حالی که 14 ساله بود، در خواب دید که به زیارت امام حسین (ع) رفته است؛ این خواب را برای مادرم تعریف کرد و مادرم هم گفت «خب به کربلا میروی» اما شهاب اینگونه تعبیر کرد که باید به جبهه برود؛ برای اعزام به جبهه اقدام کرد، سن او کم بود و نمیپذیرفتند اما پس از اصرار و پیگیری در مصاحبه با بسیج پذیرفته شد که بسیار خوشحال به منزلمان آمد و گفت «مرا قبول کردند».
شهاب در جبهه به دلیل ترکشهای زیاد «مرد آهنی» نام گرفت :
وی افزود: شهاب در ابتدا تک تیرانداز بود و برای نخستین بار در جبهه قصرشیرین مجروح شد و تا 19 سالگی که به شهادت رسید، 13 بار به شدت مجروح شد؛ وی پس از آشنایی با شهید «وحید رضایی» دوره آموزش تخریب را گذراند و از نیروهای گردان تخریبچی تیپ بنیاکرم (ص) شد؛ او در حین خنثیسازی مین در عملیات «والفجر 5» به شدت از ناحیه فک و گردن آسیب دید؛ تمام بدن او ترکش بود و به همین دلیل دوستانش به او لقب «مرد آهنی» داده بودند.
خالصی اظهار داشت: برادرم خیلی عاقل و باهوش بود؛ او در «عملیاتهای والفجر»، عملیات «میمک» و «کربلای یک تا 5» حضور یافت؛ به حضرت زهرا (س) بسیار علاقهمند و پس از شهادتش در شب شهادت دختر پیامبر اسلام (ص) و در عملیات «کربلای 5» با عنوان معاون گردان تخریب لشکر 10 سیدالشهدا (ع)، پیکرش به مدت 3 ماه در شلمچه مفقود شد.
وی گفت: در روز تولد حضرت علیاکبر (ع) دوستان شهاب برای او اعلامیهای با عنوان «عارف شب زندهدار، شهید بیمزار» چاپ کردند تا مراسم بزرگداشت برگزار شود اما مادرم راضی نمیشد و میگفت «شاید پسرم زنده باشد» تا اینکه علمای شهر به منزل آمدند و با مادر صحبت کردند تا مادر راضی شود.
شهاب با آغاز جنگ تحمیلی در حالی که 14 ساله بود، در خواب دید که به زیارت امام حسین (ع) رفته است؛ این خواب را برای مادرم تعریف کرد و مادرم هم گفت «خب به کربلا میروی» اما شهاب اینگونه تعبیر کرد که باید به جبهه برود
خواهر شهید «شهاب خالصی» افزود: سه ساعت قبل از برگزاری مراسم، پیکر شهاب را به خانه آوردند و چون روز تولد حضرت علی اکبر (ع) بود، مادرم گفت باید قربانی کنیم و با شیرینی از مردم پذیرایی کردیم.
بیا که رایت منصور پادشاه رسید / نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
وقتی از مقام معظم رهبری درخواست کردیم که تفألی به حافظ بزنند ایشان با محبت این خواسته را اجابت کرده و دیوان شیخ شیرین کلام را میگشایند که چنین غزلیسرایی کرده بود :
|
بیا که رایت منصور پادشاه رسید |
|
|
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید |
|
|
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت |
|
|
کمال عدل به فریاد دادخواه رسید |
|
|
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد |
|
|
جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید |
|
|
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن |
|
|
قوافل دل و دانش که مرد راه رسید |
|
|
عزیز مصر به رغم برادران غیور |
|
|
ز قعر چاه بر آمد به اوج ماه رسید |
|
|
کجاست صوفی دجال فعل ملحد شکل |
|
|
بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید |
|
|
صبا بگو که چهها بر سرم درین غم عشق |
|
|
ز آتش دل سوزان و دود آه رسید |
|
|
ز شوق روی تو شاها، بدین اسیر فراق |
|
|
همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید |
|
|
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول |
|
|
ز ورد نیمه شب و درس صبحگاه رسید |
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/17 11:36:35.
|
آخرین خاطرات من از جبهه |
آخرین خاطراتی كه از جبهه دارم مربوط میشود به عملیات كربلای پنج، وقتی كه عملیات شروع شده بود. من مأموریت داشتم در غرب كانال ماهی برای نیروها و ادوات خاكریز ایجاد كنم. منطقه به شدت درگیر و آتش دشمن زیاد بود . انفجارهای پی در پی، گرد وخاك ناشی از انفجار گلولهها و دود ناشی از سوختن...
سیّد عطاالله میر تاج الدینی جانباز قطع نخاع، از خطه گلباف در فروردین ماه جاری، پس از سال ها تحمل رنج و مشقّت ناشی از جراحات جنگ تحمیلی، به خیل شهدا پیوست و آسمانی شد.
در آئین تشییع پیکر این شهید بزرگوار دوستان جانباز و قطع نخاع، سوار بر ویلچر، حضور یافتند و یار دیرین خود را بدرقه کردند.
خاطرات چگونگی حضور سیّد عطاالله در جبهه را خودش این گونه نقل کرده است :
سال 1361، دانش آموز اول دبیرستان بودم كه با جمعی از دوستان در بسیج ثبت نام كردیم. از گلباف برای آموزش ما را به مركز 05 كرمان فرستادند . آنجا تعدادی از بچهها را كه اندام ریز و نحیف داشتند برگرداندند. بقیه موفق شدیم با هم به منطقه برویم. من در گردان 421 لشكر ثارالله به عنوان آرپی جی زن انتخاب شدم . محور عملیات ما شمال شلمچه بود. مدتی در آن منطقه در جمع رزمندگانی كه با صدق و صفا برای پیروزی كشورشان مخلصانه میجنگیدند و سرشار از معنویت و صفا بودند جنگیدیم. از آن تاریخ هر ساله مدتی را در منطقه حضور داشتم. در عملیات خیبر، رمضان، والفجر هشت و كربلای پنج شركت كردم. هر یك از این عملیات ها كتابی از خاطرات است، اعم از حوادث و خاطرات شیرین مردان عارفی كه عارف فیسبیل الله بودند و شیران میدان جنگ كه بیان آن ها، سخن را به درازا میكشد.
پس از مدت ها حضور در منطقه و عملیات های متعدد در سال 1364 با توجه به تخصصی كه داشتم به عنوان راننده بلدوزر از طریق جهاد سازندگی عازم منطقه شدم، اما محور عملیاتِ خدمتِ من همان مناطق تحت پوشش لشكر 41 ثارالله بود، زیرا نیروهای تخصصی جهاد زیر نظر فنی ومهندسی لشكر انجام وظیفه میكردند. كار ما هم پشتیبانی از آن عزیزان بود.
آخرین خاطراتی كه از جبهه دارم مربوط میشود به عملیات كربلای پنج، وقتی كه عملیات شروع شده بود. من مأموریت داشتم در غرب كانال ماهی برای نیروها و ادوات خاكریز ایجاد كنم. منطقه به شدت درگیر و آتش دشمن زیاد بود . انفجارهای پی در پی، گرد وخاك ناشی از انفجار گلولهها و دود ناشی از سوختن بعضی از ادوات كه هدف قرار گرفته بودند، با دود باروت در هم آمیخته و منطقه را پوشانده بود.
بچههای بهداری آمدند مرا از زیر آتش بلند كردند و با برانكارد به سنگری بردند كه آمبولانس در آن پارك بود. تازه فهمیدم كه تركش های گلوله خمپاره مهرههای كمر و پاها و پهلویم را زخمی كرده و قطع نخاع شدهام. هر لحظه منتظر بودم گلولهای دیگر آمبولانس را به هوا بفرستد مرتب كلمه «لااله الا الله» و «یا فاطمه الزهرا» را تكرار میكردم. بچههای پست امداد، بدن زخمیها را باندپیچی كردند و...
وسعت دید بسیار پائین بود. بلدوزر را به سمت جلو حركت دادم و تیغه را بر زمین فرو بردم. با ناله بلدوزر، خاك از زمین بالا میآمد و جان پناهی برای رزمندگان ساخته میشد. گلوله ها امانم را بریده بودند؛ اما بی واهمه سنگر میزدم، زیرا با زدن هر سنگر رزمندهای جان پناهی مییافت و من احساس رضایت میكردم. گلوله ها لحظه، لحظه نزدیك تر میشدند، به طوری كه نور انفجارشان در پیش چشمانم میدرخشید. در میان ناله بلدوزر آقای خوشی، فرمانده محور خودش را به من رسانده و فریاد زد: بیا پائین، بیا پائین. با علامت دست او متوجه شدم میگوید: دستگاه را رها كن. پایم را در ركاب گذاشتم، پائین پریدم و به سرعت به سمت یكی از خاكریزهایی كه خودم زده بودم دویدم. قبل از اینكه به خاكریز برسم، صدای انفجاری در پشت سرم بلند شد. با شنیدن صدای انفجار موجی برق آسا بدنم را لرزاند. مثل تكهای چوب، بی حس روی زمین افتادم . چیزی حس نمیكردم و توان هیچ حركتی نداشتم. نگاهم به دستگاه بود كه زیر آتش، روشن باقی مانده بود. از بدنم خون جاری بود اما توان حركت نداشتم. گروه امداد بچههای بهداری آمدند مرا از زیر آتش بلند كردند و با برانكارد به سنگری بردند كه آمبولانس در آن پارك بود. تازه فهمیدم كه تركش های گلوله خمپاره مهرههای كمر و پاها و پهلویم را زخمی كرده و قطع نخاع شدهام. هر لحظه منتظر بودم گلولهای دیگر آمبولانس را به هوا بفرستد مرتب كلمه «لااله الا الله» و «یا فاطمه الزهرا» را تكرار میكردم.
بچههای پست امداد، بدن زخمیها را باندپیچی كردند و ما را به بیمارستان بقایی اهواز فرستادند. با ورود به بیمارستان، من از هوش رفتم و تا یك هفته این بیخبری ادامه داشت. گرمی هوای اهواز و بیهوشی و بی تحركی باعث شد قبل از اینكه درمان شوم زخم بستر بگیرم. پشتم زخم شده و عفونت كرده بود. زخم ها عمیق و عمیق تر میشدند. مرا با پرواز به اصفهان فرستادند و در بیمارستان آیت الله كاشانی بستری كردند. زخمها درمان شد، اما برای قطع نخاع ام هیچ كاری نمیتوانستند انجام دهند. مدت ها طول كشید تا به بیمارستان باهنر كرمان منتقل شدم. دیدار خانواده و بستگان از طرفی و ملاقات عمومی مردم شریف كشورمان كه با دستههای گل و بستههای شیرینی به سراغ مجروحان میآمدند تا از زحمات بچهها سپاسگزاری كنند از طرف دیگر، باعث آرامش ما در بیمارستان می شد.
پس از بهبودی نسبی از بیمارستان روانه خانه پدری شدم . نگاه مادرم به من بر روی چرخ دستی نگاهی دیگر بود. شاید با خود میگفت: پسرم! آن قد رشید تو كجاست كه امروز توان ایستادن نداری و آن پاهای قوی تو چه شده است كه قدرت راه رفتن ندارند؟
اما وقتی داستان دوستان شهید، مفقود و زخمی هایی را كه در بند عراقی ها اسیر شده بودند برایش تعریف میكردم آرام میگرفت. بستگان میآمدند و دلسوزی می كردند. حالا دیگر زحمت های زندگی من بر شانه پدر و مادر و برادران و خواهرانم بود. آنها هیچ محبتی را از من دریغ نمیكردند . برادرانم همگی در خط امام و رهبری و با ایمان و رزمنده بودند. سیداكبر دردرگیری با اشرار جانباز شد. سید محمد، سیدرحیم و سیدضیاء جانبازان دوران دفاع مقدس هستند. همه برادرها، دین خود را در راه امام و سیدالشهدا در حد توان ادا كردند، اگر خدا قبول كند.
حالا دیگر زحمت های زندگی من بر شانه پدر و مادر و برادران و خواهرانم بود. آنها هیچ محبتی را از من دریغ نمیكردند . برادرانم همگی در خط امام و رهبری و با ایمان و رزمنده بودند. سیداكبر دردرگیری با اشرار جانباز شد. سید محمد، سیدرحیم و سیدضیاء جانبازان دوران دفاع مقدس هستند. همه برادرها، دین خود را در راه امام و سیدالشهدا در حد توان ادا كردند، اگر خدا قبول كند
وقتی بار زحمت هایم را بر دوش خانواده ام می دیدم رنج می بردم. قبل از این حادثه حتی وقتی به مرخصی میآمدم به كمك عمویم میرفتم و كار بنایی می كردم و از پولی كه نصیبم می شد به بچه ها كمك میكردم. مقداری هم با خودم به جبهه می بردم. سعی می کردم كارهای عقب مانده یا مشكلات دوستانم را حل كنم، اما امروز برای جابجا شدن به كمك دیگران نیازمندم. البته كسی دریغ نمیكند. به فكر این بودم كه چگونه زندگی مستقلی داشته باشم. فكرم متوجه دختر عمویم بود. با مادرم این مسأله را درمیان گذاشتم و با وساطت آنها رضایت پدر و مادرش را جلب كردیم. با خودش هم صحبت كردم. او هم برای رضای خدا و كمك به من قبول كرد به همسریام درآید . بالاخره اول اسفند 1369 موفق شدم تشكیل خانواده بدهم. همسرم با متانت، بار مسئولیت زندگیمان را متحمل شد. پس از این پیوند خداوند لطف و عنایت كرد و فرزندانی سالم به ما عطا نمود. سیدمحمدحسین كه هم اكنون دانش آموز دوم دبیرستان است، یك دوقلو هم داریم، سیدامیر و سیده زهرا كه هر دو محصل هستند و درس میخوانند.
همسرم نه تنها در بند مشكلات، خود را اسیر نكرد، بلكه با تمام مشكلات خانواده و زحمت های من، ادامه تحصیل داد و در رشته كارشناسی علوم اجتماعی دانشگاه باهنر دنبال كسب علم و دانش است.
من هم به یاری خداوند در حد توان در كارهای روزمره، كارهای ورزشی و مذهبی شركت می كنم و دعاگوی ملت شریف ایران، رهبر عزیز و همه جانبازان سرافراز هستم.
روحش شاد و یادش گرامی
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/17 11:40:19.
|
به ایرانی ها رحم نکنید |
هشام صباحالفخری به طرف هلیکوپترش رفت و از محافظانش خواست که آن سه نفر را هم بیاورند.وقتی هلیکوپتر به نزدیک مرز رسید، بسیار بالا رفته بود. از بالای هلیکوپتر در حالی که سربازان و اهالی «قلعه دیزه» از پایین شاهد بودند، آن سه سرباز ایرانی به پایین انداخته شدند.
سروان عراقی «فهمی الربیعی» افسر جوان، خوشگذران و ماجراجویی بود که در روزهای جنگ به خاطر نبردهایی که در آن شرکت داشت، صدام مدال شجاعت را به سینه او آویخت. همین مدال ها باعث شد تا زمانی مسئول اردوگاه اسیران جنگی ایران در پادگان «الرشید» بغداد شود.
حضور معنوی و مقتدرانه حاج آقا ابوترابی در همین اردوگاه تأثیر شگرفی در روحیه این فرمانده عراقی گذاشت. این تأثیر باعث شد تا سروان فهمی در حین عملیات کربلای پنج، دو کلمه «دخیل الخمینی» را به زبان بیاورد و خودش را پشت خاکریز بچههای ما ببیند.
او کتاب خاطرات خود را از دوران نبرد با عنوان «هنگ ترسوها» در ایران نوشته و برای چاپ به دست دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری سپرده است.
فصلی از کتاب او را در اختیار مخاطبین خود قرار می دهیم :
یک شب زمستانی، که ماه پشت ابرهای سیاه پنهان شده بود و عقربههای ساعت، دقیقا دوازده را نشان میداد، تیپ ما در معرض حملهای سنگین و سریع قرار گرفت. اما داستان حمله از چه قرار بود؟
من آن شب، در مقر تیپ با فرمانده تیپ در حال خوردن ویسکی بودم. او چند دقیقه قبل، از مجلس جشنی که در منزل یکی از کردها به نام «ملاعثمان» برگزار میشد، برگشته بود. این ملا عثمان به تدریج به دار و دسته دوستداران حزب بعث پیوسته بود.
سرهنگ دوم المطیری (فرمانده تیپ) آن شب را در منزل آن مرد کرد گذرانده و یکی از دختران آنجا را مخفیانه به عقد خود درآورده بود. هنگامی که به مقر تیپ بازگشت، برای من حکایت هایی نقل کرد که بر کامیابیاش حسرت خوردم.
ساعت یازده و پانزده دقیقه فضای مقر تیپ پر از بوی شراب شده بود، زیرا افسران، نوش نوش راه انداختند و همگی به خواب عمیقی فرو رفته بودند. فقط من ماندم و سرهنگ دوم المطیری. تا آنجا که جا داشتیم، خوردیم. ناگهان یک دسته موشک که تعدادشان سر به پنجاه میزد، به طرف ما هجوم آورد. هم افسران مست را از خواب پراند و هم اتاق عملیات تیپ را شکافته و تمام خودروها را به آتش کشید. همه افراد هم در محاصره قرار گرفتند.
تمام تلاش من، فرار از مقر تیپ و رسیدن به هنگ اول که سه کیلومتر دورتر از مقر تیپ بود خلاصه میشد. افسران درباره چگونگی خلاص شدن از آنجا با همه جر و بحث میکردند. فرمانده تیپ هم با فرمانده لشگر تماس گرفت و خبر حادثه را گزارش داد.
یکی از افسران گفت : قربان! به نظر میرسد یکی از آنان زنده باشد.
- به هیچ وجه، من مطمئن هستم. زیرا در هر درگیری تعدادی از اسیران ایرانی را از همین ارتفاع به پایین انداختهام، طوری که یک بار یکی از آنان قبل از سقوط مرد. چند وقت پیش هم تعدادی از سربازان عراقی که از درگیری با ایرانی ها در شرق بصره فرار کرده بودند، از همین ارتفاع پایین انداختم
در کمتر از پانزده دقیقه، مقر تیپ به خرمنی از آتش تبدیل شد و من تنها توانستم خودم را از معرکه نجات داده، به همراه سه سرباز دیگر فرار کنم.
ما از دور شاهد پیشروی نیروهای ایرانی به طرف مقر تیپ و محاصره کامل آن بودیم. فرمانده تیپ به همراه سروان «سرحان گاصد لعیبی»، فرمانده سلاح شیمیایی، سروان «فواد عظیمالدلیمی»، افسر استخبارات، سرگرد «علامحمد عبودالناصری»، فرمانده گردان توپخانه 116 و افراد بسیاری از سربازان گروهان ویژه گارد کشته شدند و آن تعداد ایرانی نفوذ کننده توانستند وارد مقر تیپ شده، آنچه را که در مقر باقی مانده بودند، به دست آورند.
یک هنگ کماندویی از سپاه اول، مقر تیپ دریافت کرد و بر مبنای آن ، خمپارهاندازهای 60 میلی متری،موشک های تامر، اس پی جی 9، آر پی جی 7، شروع به شلیک کرده، ساختمان تیپ از همه طرف در هم پاشید، اما مقاومت ایرانی ها هنوز پا بر جا بود. هنگامی که برای مدتی مقاومت فروکش کرد، یک گروهان کماندویی به فرماندهی سروان «همام الدلیمی» به طرف مقر تیپ حرکت کرد و به نزدیکی آن رسید و از آنجا که تصور میکرد مقاومت ایرانی ها تمام شده، بدون احتیاط و توجه به طرف مقر حرکت میکرد که با رسیدن به خط کشتار، به طرف آنان تیراندازی شد و از آن گروهان سی نفره،فقط فرمانده گروهان و شش نفر از سربازان توانستند جان سالم به در ببرند و بقیه به طرز فجیعی جزغاله شدند.
یک بار دیگر یک هنگ به اضافه یک گروهان در مرحله اول وارد عمل شدند. هنگ به طرف مقر پیشروی کرد و با نیروهای ایرانی درگیر شد. هنگامی که ایرانی ها توانستند یک ساعت تمام مقاومت کنند، هنگ اول و دوم کماندویی از سپاه اول با هم هجوم برده و توانستند به داخل مقر نفوذ کنند. در آنجا درگیری با نارنجک دستی و سرنیزه شروع شد که حدود شصت نفر از کماندوها کشته شدند و در نهایت با اسیر شدن سه ایرانی غائله ختم شد.
بله. این بود قصه اشغال مقر تیپ 413 که غوغا و سر و صدایی در مقر لشگر 24 به پا کرد؛ چرا که هنوز زمان زیادی از دریافت مدال شجاعت فرمانده تیپ و ارتقاء درجهاش به سرهنگ دومی نمیگذشت. بدشانسی دیگر این بود که «هشام صباح الفخری» که به عنوان نماینده صدام برای اداره عملیات حوزه شمالی به منطقه اعزام شده بود، در آنجا حضور داشت و از اشغال مقر تیپ هم کاملا باخبر بود.
بعد از بازجویی از سه اسیر ایرانی که منجر به شکنجه شد، لشگر 24 توانست اطلاعات نظامیای پیرامون حضور و مقاصد آینده نیروهای ایرانی در منطقه شمالی به دست آورد. هشام صباحالفخری پس از پایان بازجویی گفت : آن سه ایرانی را پیش من بیاورید. سریع آنان را نزد هشام بردند. او گفت : به (امام) خمینی فحش بدهید!
آن سه اسیر ایرانی بدون هیچ حرکتی در جای خود ایستادند. هشام از جای خود برخاسته و چند سیلی سنگین به صورتشان زد و گفت :
- چرا؟ چرا؟ چرا؟
به طرف هلیکوپترش رفت و از محافظانش خواست که آن سه نفر را هم بیاورند. آن سه سرباز ایرانی به همراه هشام سوار هلیکوپتر شدند. همراه آنان، سربازان محافظ هم که سلاحهایشان را به طرف آن سه ایرانی نشانه رفته بودند، سوار شدند. هلی کوپتر به پرواز درآمد. هشام در آسمان به سه ایرانی گفت ::
شما را پیش خمینی میفرستم. به او بگویید: هشام به تو سلام میرساند! ها... ها... ها...
و حسابی خندیده بود. وقتی هلیکوپتر به نزدیک مرز رسید، بسیار بالا رفته بود. از بالای هلیکوپتر در حالی که سربازان و اهالی «قلعه دیزه» از پایین شاهد بودند، آن سه سرباز ایرانی به پایین انداخته شدند و پس از غلت خوردن بر قلههای بلند که چون توپی غلتان از نقطهای به نقطه دیگر میافتادند، سرهایشان از بدنشان جدا شد.
هشام این مناظر را میدید و لذت میبرد و میگفت:
- به هیچ یک از ایرانی ها رحم نکنید!
یکی از افسران گفت : قربان! به نظر میرسد یکی از آنان زنده باشد.
در گزارش هایی که پس از تحقیق پیرامون چگونگی نفوذ نیروهای ایرانی به مقر تیپ منتشر شد، آمده بود که ایرانی ها از شکاف «هیلشو» و با همکاری اهالی منطقه و پوشیدن لباس های کردی و خرید و فروش اجناس توانستهاند به منطقه نفوذ کرده و در قلعه دیزه مستقر شوند
- به هیچ وجه، من مطمئن هستم. زیرا در هر درگیری تعدادی از اسیران ایرانی را از همین ارتفاع به پایین انداختهام، طوری که یک بار یکی از آنان قبل از سقوط مرد. چند وقت پیش هم تعدادی از سربازان عراقی که از درگیری با ایرانی ها در شرق بصره فرار کرده بودند، از همین ارتفاع پایین انداختم.
بعد از چند روز با توجه به این که مقر تیپ به تلی از خاک مبدل شده بود، مقر ما به نقطهای نزدیک به «رانیه» در سلمانیه منتقل شد.
در گزارش هایی که پس از تحقیق پیرامون چگونگی نفوذ نیروهای ایرانی به مقر تیپ منتشر شد، آمده بود که ایرانی ها از شکاف «هیلشو» و با همکاری اهالی منطقه و پوشیدن لباس های کردی و خرید و فروش اجناس توانستهاند به منطقه نفوذ کرده و در قلعه دیزه مستقر شوند.
به نظر میرسد که ایرانی ها توانستند به تمام اهدافشان برسند، زیرا خسارت های ما شامل این موارد بود :
1-60کشته و مجروح
2-از بین رفتن سیزده ایفا و واز.
3- نابودی بیست دستگاه بیسیم.
4- نابودی یک دستگاه رازیت پیشرفته.
5- تخریب کامل مقر تیپ.
6- کشته شدن تعدادی از افسران بلند پایه که از جمله آنها سرهنگ ستاد عبدالرحمن العبیدی،سرهنگ دوم ستاد ثامر حسن الیاسری از لشگر24 بود.
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/17 11:42:07.
|
آخرین لبخند فرمانده |
عملیاتهای متعددی را فرماندهی کرده بود اما آن شب در سنگر محقرانه با ما بر سر یک سفره نشسته بود. لطیفه می گفت و گاهی خاطرات عملیات گذشته را تعریف می کرد
رمضان سال 1367 شمسی بود. عقربه های ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود که بیدار شدیم؛ قبلا با فرماندهی یگان هماهنگ کرده بودیم که قصد10 روزه می کنیم تا روزه خود را کامل بگیریم. با قولی که گرفته بودیم بساط سحری را آماده کردیم. چند عدد تن ماهی، لوبیا، خرما، چند عدد قوطی کوچک ماست، مقداری خیار، نان و چای بساط سفره رنگین ما بود. فرمانده گروهان داخل سنگر آمد و بعد از گفتن خسته نباشید و احوالپرسی گفت: شاید ماه رمضان امسال بتوانیم روزه کامل بگیریم و دعا و شب زنده داری داشته باشیم. به قول بچه های گروهان او از فرماندهان با حال منطقه بود. خاکی بود و با بچه های جبهه مثل یک دوست رفتار می کرد.در زمان آموزش های نظامی بسیار جدی بود و با هیچ فردی شوخی نداشت با این حال دل رئوف و مهربانی داشت و به وقت عملیات در مقابل دشمن بعثی عراق سخت و محکم، جسور و بی باک و با تجربه بود. انگار سال ها در برابر دشمنان کشورش جنگیده بود، عملیاتهای متعددی را فرماندهی کرده بود اما آن شب در سنگر محقرانه با ما بر سر یک سفره نشسته بود. لطیفه می گفت و گاهی خاطرات عملیات گذشته را تعریف می کرد، لبخند می زد و خیلی با نشاط و شادمان بود. کمتر فرمانده ای را دیده بودم که این همه با بسیجیان و برادران جبهه صمیمی و گرم بگیرد.آن شب پر ستاره جنوب، نور ماه روی دریاچه عجب شیر سایه انداخته بود. علفزارهای حاشیه دریاچه به بلندای دیواری می نمود، صدای جیرجیرک ها و سکوت شب زیبا بود و دلنشین. برای گرفتن وضو از سنگر خارج شدم، در افکار و خاطرات خود غوطه ور بودم و سلانه، سلانه مسیر سنگر تا تانکر آبی را که برای شستن دست و صورت در گوشه ای تعبیه کرده بودند، طی کردم. با خود فکر می کردم که امشب چه سکوتی منطقه را در بر گرفته است، حتما عراقی ها هم در این سکوت شب می خواهند روزه بگیرند و پای سفره سحری نشسته اند. به همین دلیل بر خلاف سایر شب ها گلوله ای شلیک نمی کنند. همین طور از سنگر دورتر می شدم که ناگهان صدای سوت مهیب توپ 120 را شنیدم، احساس کردم صدا خیلی نزدیک است، بلافاصله خودم را روی زمین پرتاب کردم، سرم را میان دو دستم گرفتم و به شمارش اعداد پرداختم، هنوز به رقم 7 نرسیده بودم که انفجاری رخ داد و بعد از آن گرد و غبار بلند شد.
بچه های امداد از راه رسیدند فوری برانکار دستی را روی زمین گذاشتند و از بچه ها خواستند که کمک کنند تا فرمانده را روی برانکار بگذارند. اما فرمانده دستش را بالا آورد، تکانی به خودش داد و گفت: صبر کنید می خواهم آخرین لحظات عمرم را روی خاک جبهه سپری کنم. این آرزو را از من نگیرید، دوست دارم بدنم تا آخرین لحظه خاک جبهه را حس کند. اشهد می خواند که ناگهان...
صدای فریاد بچه های سنگر را شنیدم که فرمانده را صدا می زدند، با سرعت خودم را به نزدیک سنگر رساندم، پیکر نیمه جان فرمانده توسط دوستان از سنگر بیرون آورده شد، وقتی چهره خون آلود، اما خوشحال فرمانده را دیدم، بی اختیار اشک از دیدگانم جاری شد. بچه های دیگر هم به شدت متأثر شده بودند. لحظه ای به همین منوال گذشت تا این که فرمانده لب به سخن گشود و به یکی از بچه ها گفت: حمید جان، همشهری لطفا نامه ای را که در جیب دارم، به خانواده ام برسان، این زحمت را به تو محول کردم، چون به هر حال هر چه نباشد ما همشهری هستیم، به همسرم بگو، خیلی دوستش دارم ولی همان طور که گفته بودم به آرزویم در ماه مبارک رمضان رسیدم برایم گریه نکند و مجلس نگیرد، مقداری پول در زیرزمین منزل داخل جعبه چوبی قهوه ای رنگ گذاشته ام. مبلغش کم است اما به بزرگواری خودش حلالم کند، اگر چه تولد فرزندم را ندیدم، اما اگر فرزندم پسر بود حتما اسمش را علی بگذارد، اخلاق و منش حضرت علی(ع) را هم به او بیاموزد.
به هیچ کسی هم بدهکار نیستم. بقیه خواسته های خودم را در وصیت نامه نوشته ام، به پدر و مادرم بگو، خداوند امانتی را که به آنان سپرده بود پس گرفت، پس برایم شیون و زاری نکنند. من از کودکی تلاوت آیات قرآن را دوست داشتم، پس برایم بسیار قرآن بخوانند، در این لحظات بچه ها فقط به لب های فرمانده خیره شده بودند و مژه هم نمی زدند. بچه های امداد از راه رسیدند فوری برانکار دستی را روی زمین گذاشتند و از بچه ها خواستند که کمک کنند تا فرمانده را روی برانکار بگذارند. اما فرمانده دستش را بالا آورد، تکانی به خودش داد و گفت: صبر کنید می خواهم آخرین لحظات عمرم را روی خاک جبهه سپری کنم. این آرزو را از من نگیرید، دوست دارم بدنم تا آخرین لحظه خاک جبهه را حس کند. اشهد می خواند که ناگهان چهره اش نورانی شد. تا کنون عروج شهیدی را این قدر از نزدیک ندیده بودم، صورتش سفید و نورانی، لبانش متبسم و چشمانش بسته شد انگار که خواب باشد. بچه های امداد، پیکر پاک شهید را با ذکر ا...اکبر، بلند کردند و روی برانکار گذاشتند و رفتند. خاطرات آن شب را هرگز فراموش نمی کنم. آن شب هیچ یک از بچه ها لقمه نانی بر لب نگذاشت. از آن زمان به بعد موقع افطار یا سحری بشقاب، قاشق و لیوان چای مخصوصی به یاد فرمانده گوشه سفره می گذاشتیم. گاهی اوقات برادر حمید که همشهری فرمانده بود سعی می کرد حال و هوای سنگر را با گفتن لطیفه یا خاطره ای عوض کند اما وقتی نگاه غمگین ما را می دید، سکوت می کرد. هنگام سحر که می شد، سحری مختصری می خوردیم و همگی از سنگر بیرون می رفتیم و هر یک به گوشه ای پناه می بردیم و به یاد فرمانده گریه می کردیم. وقتی خوب تخلیه می شدیم برای این که کسی متوجه گریه کردنمان نشود وضو می گرفتیم، یعنی ما برای وضو گرفتن بیرون رفته ایم. سپس وارد سنگر می شدیم و به یاد فرمانده عزیزمان قرآن را باز می کردیم و هر کدام به ترتیب قسمتی از جزء قرآن را می خواندیم و پس از پایان هر جزء صلوات و فاتحه ای به یاد فرمانده می فرستادیم.
بخش فرهنگ پایداری تبیان
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/17 11:43:17.
|
یک خبر تلخ برای معاون گردان |
در عملیات «كربلای 5» برادر و همسر خواهر معاون گردان در اولین ساعات عملیات به شهادت رسیده بودند و نمیدانستیم چگونه این خبر را به او بدهیم؛ او به طرف ما آمد، لبخندی زد و گفت ««شنیدهام داماد و برادرم را در نبودن ما شهید كردهاید»
در عملیات «كربلای 5» برادر و همسر خواهر معاون گردان در اولین ساعات عملیات به شهادت رسیده بودند و نمیدانستیم چگونه این خبر را به او بدهیم؛ او به طرف ما آمد، لبخندی زد و گفت «شنیدهام داماد و برادرم را در نبودن ما شهید كردهاید».
یكی از بخشهای قابل توجه و جذاب دفاع مقدس خاطرات رزمندگان از روزهای حماسه و ایثار است؛ خاطراتی تلخ و شیرین كه روایتگر لحظههای به یادماندنی زندگی به سبك دفاع مقدس است.
شنیدهام برادر و داماد ما را شهید كردهاید
برای بار اول بود كه به جبهه میرفتم. موقع اعزام دو دل بودم، نمیدانم چرا. مثل كسی كه حرفی بزند و بعد پشیمان بشود، فكر میكردم برای ثبتنام زود تصمیم گرفتهام. با خودم قضیه را سبك و سنگین میكردم كه چشمم افتاد به یك نوجوان. گویا عذر او را خواسته بودند و قرار نبود ببرندش. مثل ابر بهاری گریه میكرد. با دیدن این صحنه بود كه به خودم آمدم و برای رفتن آماده شدم.
حالا برادرم مسئلهای نیست، یك جوری با ننهام كنار میآیم، اما جواب بچههای خواهرم را چی بدهم؟ بعد اضافه كرد «ناراحت نباشید، آنها از ما جلو زدند و ما عقب ماندهایم»
آمدیم منطقه و خوردیم به عملیات «كربلای 5» [19دی سال 65 ـ شلمچه، شرق بصره]؛ دو گروهان شدیم و برای پدافند به شلمچه رفتیم. شب پیش در همان خط، عملیات شده بود اما بچهها نتوانسته بودند سنگرهای دشمن را بشكنند. یك گروهان هم در پشت خط بود. برادرِ معاون گردان ما با شوهر خواهرش همراهمان بودند و در اولین ساعات بر اثر تركش خمپاره به شهادت رسیدند.
همه نگران بودند كه چطور این خبر را به گوش او كه در خط دوم بود برسانند. نزدیك عصر بود كه آمد. طبق معمول لبخندی زد و بعد خودش گفت «شنیدهام داماد و برادرم را در نبودن ما شهید كردهاید» حالا برادرم مسئلهای نیست، یك جوری با ننهام كنار میآیم، اما جواب بچههای خواهرم را چی بدهم؟ بعد اضافه كرد «ناراحت نباشید، آنها از ما جلو زدند و ما عقب ماندهایم».
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/17 11:44:06.
|
گوشه ای از جنایات صدام |
این حقوق بشر سرش را بگذارد زمین و بمیرد. کور بشود این حقوق بشر که تنها چیزی که نمی بیند حقوق بشر است. اصلاً لفظ بشر برای اینها معنی ندارد. یک دکان است که امپریالیسم باز کرده و چند تا نوکر در آن مشغول به کارند و هر از گاهی با کیف و کتاب می آیند اینجا که احوال شما چطور است؟ غذای شما خوب است؟ استحمام شما خوب است؟ ...
در تاریخ 7/2/1982 صدام فرمان حمله صادر کرد. این فرمان برای باز پس گرفتن شهر بستان بود. او برای دست یافتن به این هدف بیشترین و بزرگترین نیرو را بسیج کرد. از جمله لشکر زرهی 12 و لشکرهای 1 و5 و18 پیاده و چندین لشکر بزرگ دیگر به همراه تجهیزات فراوان. در همین حمله بود که دو لشکر تازه نفس از شهر ثوره حرکت کردند، همچنین یک لشکر دیگر از شهر دیوانیه به اضافه نیروهای ویژه و صدها توپ و تعداد بی شماری موشکهای زمین به زمین.
ساعاتی قبل از حمله، شخص صدام به این منطقه آمد و عده ای از پرسنل که در آنجا بودند شروع کردند به ابراز احساسات کردن و قربان صدقه صدام رفتن و عده ای از فرماندهان هم برای خود شیرینی و خود رقصی به صدام گفتند: «چون فردا سالگرد انقلاب 8 شباط است ما فتح شهر بستان را به شما هدیه خواهیم کرد.» صدام هم خوشحال و مغرور از آنها تشکر کرد. آنها گفتند: «شما از روی جنازه ما به بستان خواهید رفت» و صدام گفت: «همه با هم خواهیم رفت».
حمله ساعت هفت شروع شد. آتش بسیار سنگین و بی سابقه ای روی نیروهای شما تدارک دیده شده بود که ریخته شد.
من به عنوان پزشک در منطقه مشغول خدمت بودم. خیل زخمی ها و کشته شدگان به سوی ما سرازیر شدو جنگ به مدت پانزده روز ادامه یافت. ارتش عراق با همه قوا فقط توانست دو کیلومتر پیشروی کند.
بسیاری از این جوانها و پدرها را دیدم که توسط بعثیها اعدام شدند و بعد هیچ نشانی از آنها به دست نیامد.در یک نامه محرمانه آمده بود که جمع آوری کشته هارا نداشته باشید. می دانید چرا؟زیرا کثرت آمار کشته ها صدام را رسوا خواهد کرد.
تعداد کشته شدگان در حوزه ما به هزار نفر می رسید. تعداد مجروحین حدود سه برابر آنها بود. اجساد کشته شدگان عراقی صدتا صدتا روی زمین انباشته بود و من ناچار بودم در هر آمبولانس که ظرفیت بیش از چهار نفر نبود، هجده تا بیست کشته جای بدهم. بیچاره مجروحان که بر اثر وحشت و عدم رسیدگی تلف می شدند. در آنجا بود که بیشتر فهمیدم که صدام چه خیانتی دارد به اسلام می کند و باید هر طوری است ریشه این مرد فاسد از روی زمین برداشته شود.
بنده بسیار احساس خطر می کنم. صدام میل دارد که حتی یک نفر از مسلمین را زنده نگذارد و اگر دستش برسد کلیه بقاع متبرکه مسلمین را ویران می کند. ابعاد تبهکاری صدام را بنده مشکل بتوانم برای شما بیان کنم. شما اگر به جای من بودید یک ساعت هم نمی توانستید ببینید آن همه نیروی ما در واقع نیروی اسلام به دست این صدام تباه شود. دنیای کفر از او پشتیبانی می کند. زیرا او کاملاً در جهت منافع آنان است. آنها این دیوانه فاسد را تراشیده و به جان مردم مسلمان عراق انداخته اند. مقصد اصلی از حمله به ایران از بین بردن اسلام بود.
نکته جالب این است که پس از آن حمله شوم و نافرجام و شکست در آن که به بهای بسیار گرانی برای ما تمام شد، صدام خودش آمد پشت تلویزیون و مختصری در باره جنگ حرف زد و دست آخر گفت که جنگ برای گرفتن بستان دارای لذت خاصی است.
وقاحت و شعبده بازی این مرد نظیر ندارد. شاید خوشتان نیاید اگر بگویم خدا رحمت کند شاه شما را. هر چند هر دوی آنها در بهترین مکان جهنم با هم محشور خواهند شد؛ ولی این جانی خیلی کمیاب است.
مردم دنیا بیندیشند و فکری به حال و روز مردم بیچاره و ستم کشیده عراق بکنند. این آدم کیست که سرنوشت چند میلیون آدم در دست اوست و هر کاری که دلش می خواهد انجام می دهد و کسی هم نیست که به او بگوید بالای چشمت ابرو است.
این حقوق بشر سرش را بگذارد زمین و بمیرد. کور بشود این حقوق بشر که تنها چیزی که نمی بیند حقوق بشر است. اصلاً لفظ بشر برای اینها معنی ندارد. یک دکان است که امپریالیسم باز کرده و چند تا نوکر در آن مشغول به کارند و هر از گاهی با کیف و کتاب می آیند اینجا که احوال شما چطور است؟ غذای شما خوب است؟ استحمام شما خوب است؟ وضع نظافت چطور است و … با این که چند بار آنها را رانده ایم ولی باز هم می آیند و سؤالهای چرت و پرت از ما می کنند .
ما به آنها گفتیم که وضع خوب است . شما به جای اینکه بیایید اینجا، اگر مرد هستید و ریگی در کفشتان نیست و مزدور امریکا و صدام نیستند یک سری هم بزنید به زندانیان جنگی ایرانی ها و زندانیان سیاسی عراق و از حال و روز آنها هم با خبر شوید.ولی تنها چیزی که این حضرات ندارند چشم و گوش است. همین تشکیلات حقوق بشر در تمام جنایتهای جهان شریک است. این را بنده با جرأت عرض می کنم .
ساعاتی قبل از حمله، شخص صدام به این منطقه آمد و عده ای از پرسنل که در آنجا بودند شروع کردند به ابراز احساسات کردن و قربان صدقه صدام رفتن و عده ای از فرماندهان هم برای خود شیرینی و خود رقصی به صدام گفتند: «چون فردا سالگرد انقلاب 8 شباط است ما فتح شهر بستان را به شما هدیه خواهیم کرد.»
صدای شیون کودکان یتیم و بی سرپرست و ضجه های همان بیوه زنها و خانواده های داغ دیده عراقی که نمی دانند جوانشان یا پدرشان چه شده است برای صدام و حقوق بشری ها لذت بخش است. بسیاری از این جوانها و پدرها را دیدم که توسط بعثیها اعدام شدند و بعد هیچ نشانی از آنها به دست نیامد.
در یک نامه محرمانه آمده بود که جمع آوری کشته هارا نداشته باشید. می دانید چرا؟زیرا کثرت آمار کشته ها صدام را رسوا خواهد کرد. آنها آمار را تقلیل می دهند و بر این همه جنایت سر پوش می گذارند؛ اما تا کی خدا می داند.
به قول برادرمان آقای هاشمی رفسنجانی: وجدان دنیا خفته است.
آنچه خواندید گزیده ای از خاطرات یک پزشک عراقی است از دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران .
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/13 11:14:33.
قاسمعلی بندری پدر شهید محمدرضا بندری از یادگاران دوران هشت سال دفاع مقدس است که علاوه بر غسل و کفن فرزندش بیش از 700 تن از شهدای دفاع مقدس را غسل و کفن و گاهی دفن کرده است.این پیرمرد 75 ساله بابلسری رفاه و آسایش زندگی امروز خود را مدیون خون پاک و مطهر شهدایی میداند که در راه دفاع از آرمانهای انقلاب اسلامی از جان خود گذشتند.
قاسمعلی بندری پدر شهید محمدرضا بندری از یادگاران دوران هشت سال دفاع مقدس است که علاوه بر غسل و کفن فرزندش بیش از 700 تن از شهدای دفاع مقدس را غسل و کفن و گاهی دفن کرده است.
این پیرمرد 75 ساله بابلسری رفاه و آسایش زندگی امروز خود را مدیون خون پاک و مطهر شهدایی میداند که در راه دفاع از آرمانهای انقلاب اسلامی از جان خود گذشتند.
قاسمعلی بندری اظهار داشت: کار خود را با فعالیت در سپاه آغاز کرده و در غسل دادن شهدا کمک میکردم تا اینکه به پیشنهاد برادر یکی از شهدا در بنیاد شهید بابلسر مشغول فعالیت شدم.
وی افزود: مدت 16 سال در بنیاد شهید فعالیت کرده و اکنون بازنشسته بنیاد شهید هستم و در هشت سال دفاع مقدس نیز به صورت شبانهروزی در بنیاد شهید خدمت کردم.
* خود را نه پدر یک شهید بلکه پدر 700 شهید میدانم
بندری بیان داشت: تنها فرزند پسرم را تقدیم انقلاب کرده اما خود را نه پدر یک شهید بلکه پدر 700 شهید میدانم.
وی تصریح کرد: در این مدت حدود 400 شهید را غسل و کفن کرده و بقیه به علت اینکه غیر قابل شستشو بودند با عطر و گلاب برای دفن آماده کرده و به خانواده آنها اطلاع میدادم ضمن اینکه خود نیز در تشییع آنها شرکت کرده و آنها را به خاک میسپردم.
وی اشاره کرد: عروس من با وجود اینکه 16 ساله بوده در کفن و دفن شهدا به من کمک کرده و جسد پسرم بعد از گذشت 11 سال در یک گور دستهجمعی به همراه 12 رزمنده ایرانی که پس از شکنجه زنده به گور شده بودند، پیدا شد
بندری افزود: بعد از جنگ تحمیلی راننده و مددکار شدم و کار حمل و نقل بیماران به تهران را با آمبولانس به عهده گرفتم، شب به همراه مددکار مریض را به تهران برده و بعد از ویزیت بیمار را به بابلسر برگردانده و شب و روز در خدمت خانواده شهدا بودیم.
* عروس 16 سالهام در کفن و دفن شهدا به من کمک میکرد
وی اشاره کرد: عروس من با وجود اینکه 16 ساله بوده در کفن و دفن شهدا به من کمک کرده و جسد پسرم بعد از گذشت 11 سال در یک گور دستهجمعی به همراه 12 رزمنده ایرانی که پس از شکنجه زنده به گور شده بودند، پیدا شد.
بندری عنوان کرد: گاهی اوقات با دیدن شهدا و یادوآری نحوه شهادت آنها دچار تب و لرز شدید میشدم ولی به خاطر عشق به خدا این کار را ادامه دادم.
وی درباره غسل و کفن نخستین شهید دفاع مقدس بیان داشت: نخستین شهید در نظرم نیست، اما میدانم شهید جنگ نبوده بلکه جزو شهدای غائله کردستان بوده که غسل و کفن کرده و به خاک سپردم.
بندری بیان داشت: معمولا شهدا را از روی کارتهایی که به همراه داشتند شناسایی کرده و گاهی پیکر شهیدی میآوردند که سوخته و اصلا قابل شناسایی نبود و یا شهدایی که بر اثر شیمیایی بوی بد میدادند برای اینکه سبب رنجش خاطر پدر و مادر و خانوادهاش نشود آنها را با عطر و گلاب خوشبو کرده تا مانند درونشان خوشبو و معطر شوند.
* زمانی که شهدای شیمیایی را غسل میدادم تا سه روز تمام سر و صورت من دچار سوزش میشد
وی تصریح کرد: شهیدی آوردند که مثل زغال سیاه شده بود و مطمئن بودم پدر و مادرش نمیتوانند او را ببینند بنابراین او را داخل پنبه بستهبندی و معطر کردم.
پدر شهید محمدرضا بندری خاطرنشان کرد: زمانی که شهدای شیمیایی را غسل میدادم تا سه روز تمام سر و صورت من دچار سوزش شده و بر روی بدن من اثر گذاشت و الان بعد از چند سال با یادآوری شهدا زمانی که میخوابم پاهایم را محکم روی زمین کوبیده چون اعصابم خیلی ناراحت شده است.
وی درباره غسل و کفن نخستین شهید دفاع مقدس بیان داشت: نخستین شهید در نظرم نیست، اما میدانم شهید جنگ نبوده بلکه جزو شهدای غائله کردستان بوده که غسل و کفن کرده و به خاک سپردم.
بندری تصریح کرد: آنچه که بعد از این همه سال درد ودل من مانده، لطف و محبت شهدا است همه این شهدا را مثل بچههای خود دانسته حتی بعد از جنگ به خانوادههایشان سرکشی کرده، فرزندانشان را به اردو میبردم ارتباط خاصی با آنها داشته تاخدای ناکرده لحظهای احساس بیپدری نکنند.
وی خطاب به نوجوانان و جوانان ایرانی افزود: اگر میخواهید هویت، انسانیت، معرفت دینی و شرف خود را ازدست ندهید باید پیرو راه شهدا باشید و پیروی از راه شهدا در خداپرستی، ناموسپرستی و دفاع از کیان نظام اسلامی است.
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/13 11:15:35.#
|
روی مین رفت و پایش قطع شد |
قبل از عملیات کربلای 4 برای توجیه نقشه و توضیح راهکارهای عملیاتی لشکرها و تیپ ها به قرارگاه خاتم رفتیم. در حضور سردار رضایی، حاج باقر قالیباف به عنوان فرمانده لشکر توضیح خود را شروع کرد. عملیات کربلای 4 قرار بود در منطقه عمومی بصره و به منظور تصرف بصره انجام شود.
خاطره ای از برادر عباس تیموری در مورد عملیات کربلای4
قبل از عملیات کربلای 4 برای توجیه نقشه و توضیح راهکارهای عملیاتی لشکرها و تیپ ها به قرارگاه خاتم رفتیم. در حضور سردار رضایی، حاج باقر قالیباف به عنوان فرمانده لشکر توضیح خود را شروع کرد. عملیات کربلای 4 قرار بود در منطقه عمومی بصره و به منظور تصرف بصره انجام شود.
مدتی بود که در جبهه ها عملیات نشده بود و زمزمه های عملیات نهایی رزمندگان بر سر زبانها بود. دشمن هم کم و بیش مطلع بود که ما می خواهیم در این منطقه عملیات کنیم و برای همین خود را آماده کرده بود.
حاج باقر سخت ترین منطقه عملیات را برای لشکر انتخاب کرده بود و خوب و بد عمل کردن لشکر به کلیت عملیات بستگی داشت. یعنی اگر نمی توانستیم به اهدافمان برسیم دیگران هم بایستی عقب نشینی می کردند و منطقه حساسی بود.
بچه ها آن منطقه را قلب عملیات می دانستند. گردان های خط شکن مشخص شدند.
ابتدا گردان ثارا... به فرماندهی حسن ستوده و بعد هم گردان حزب ا... به فرماندهی ابراهیم محبوب. هر دو نفر از فرماندهان کارآمد و باسابقه جنگ بودند و گردان سوم که مأموریت داشت ، گردان نصرا... به فرماندهی برادر رجب محمدزاده بود. حاج محسن رضایی به عنوان فرمانده ارشد شخصا از حسن ستوده و ابراهیم محبوب خواست تا طرح مانور را توضیح دهند. حسن و ابراهیم به ترتیب توجیه عملیاتی کردند که ابتدا گروهان غواص از دو طرف سنگرهای کمینی را خواهند زد و با آتش مستقیم گردان نیروهای خط شکن ساحل دشمن را تسخیر خواهند کرد.
شهید رجبعلی محمدزاده فرمانده وقت گردان نصرا... در این عملیات روی مین رفته و نیمی از یک پایش قطع شد اما همچنان فریاد می زد که یا زهرا بگویید، جلو بروید و...
برادر رضایی به هر دو نفر گفت: اگر به هر دلیل غواص ها موفق نشدند و مجبور شدید خودتان وارد عمل شوید چه کار می کنید.
هر دو نفر قول دادند که به هر نحو ممکن خط را خواهند شکست. یادم هست که حاج محسن چندین دفعه گفت: می توانید؟ گفتند: بله، می توانیم. این قضیه بود تا شب عملیات.
دشمن از نقطه عمل ما کاملا مطلع بود و از سر شب آتش را شروع کرده بود. بالگردها و تانک های دشمن قبل از شروع عملیات کاملا روی منطقه آتش می ریختند.
گویا دشمن می خواست عملیات انجام دهد. برای اولین دفعه این صحنه را می دیدیم. چون معمولا قبل از شروع عملیات خبری از آتش نبود. موانع ایذایی دشمن چندین کیلومتر سیم خاردار، موانع خورشیدی، انواع میدان های مین، نهر خین پر از موانع و دژ بلند که دو لول ها و تانک ها پشت آن موضع داشتند. واقعا فهمیدم که اگر یک نفر تخریب چی در روز روشن با تمام وسایل آن هم بدون آتش می خواست به خط مقدم دشمن برسد حداقل 10 ساعت نیاز داشت که به آن جا برسد. بعد فهمیدیم که فرمانده سپاه سوم عدنان خیرا... شخصا آن طرف منتظر رزمندگان بوده است. خط شکنان غواص در موانع گیر کرده بودند و فرماندهان مجبور بودند خودشان از تنها راه که جاده شیشه بود به دشمن برسند. آتش ها اجازه نمی دادند. حسن ستوده با بی سیم تماس گرفت و گفت: حاجی این جا نمی شود جلو رفت.
بچه ها تلفات زیادی می دهند و ابراهیم هم همین پیام را داد. حاج باقر گفت: حسن، ابراهیم یادتان هست آن شب به آقا محسن چه می گفتید؟ هر دو نفر بی سیم را خاموش کردند و بر دشمن تاختند و با تمام این موانع در وسط نهر خین به دیدار حق شتافتند.
شهید رجبعلی محمدزاده فرمانده وقت گردان نصرا... در این عملیات روی مین رفته و نیمی از یک پایش قطع شد اما همچنان فریاد می زد که یا زهرا بگویید، جلو بروید و...
شهادت زیبنده مردان خداست
شهادت زیبنده مردان خدایی است که در دوره های سخت، امتحان ها را گذرانده اند و شهید محمدزاده جزو آن هایی بود که در دشواری ها و در گردنه های مختلف انقلاب، از مقابله با ضد انقلاب گرفته تا دفاع مقدس، تا سازندگی و تا جنگ نرم، شایسته ظاهر شد.
و گفت: حاجی این جا نمی شود جلو رفت. بچه ها تلفات زیادی می دهند و ابراهیم هم همین پیام را داد. حاج باقر گفت: حسن، ابراهیم یادتان هست آن شب به آقا محسن چه می گفتید؟ هر دو نفر بی سیم را خاموش کردند و بر دشمن تاختند و با تمام این موانع در وسط نهر خین به دیدار حق شتافتند.
شهید محمد زاده یکی از سرداران بزرگ استان خراسان است و در عملیات هایی هم چون عملیات های کربلای 1، 4 و 5 و امثال آن در لشکر 5 نصر یکی از فرماندهان بسیار شجاع، خط شکن و بسیار دارای استقامت بود. وقتی کاری به وی محول می شد، سعی می کرد با تمام وجود آن کار را به نحو احسن انجام دهد و همین طور بود که توانست در لشکر پیروز 5 نصر که متعلق به استان خراسان است، عملکرد واقعا درخشانی از خود به یادگار بگذارد.داشتن چنین شخصیتی با چنین خصوصیاتی باعث شد که وی به عنوان فرمانده تیپ در این لشکر معرفی شود و بعد باز هم به خاطر همین توان مندی های خوبی که داشت و به خاطر اخلاص و داشتن قدرت فرماندهی، به فرماندهی سپاه استان سیستان و بلوچستان منصوب شد و به حق در دورانی که مسئولیت آن جا را بر عهده داشت، خدمات بسیار ارزنده ای را انجام داد.از این نظر، او واقعا دست راست سردار سرلشکر شهید حاج نورعلی شوشتری بود. این دو شهید با هم در جبهه بودند، با هم رزم کردند و با هم جهاد کردند و در کنار هم به خون غلتیدند.
روحشان شاد و یادشان گرامی
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/13 11:25:35.
|
شهادت در قنوت نماز |
در میان گرد و خاك روستا خط اتوی لباس و واكس كفشهایش چشمگیر بود. ماه رمضان كه میشد مسجد پاتوق بسیار خوبی بود. از هر محله چند تا جوان بودند. بعد از نماز ظهر و عصر از مسجد بیرون نمیرفتند. همه دور كریم حلقه میزدند. آنقدر دلنشین برای بچهها حرف میزد كه بسیاری از وقتها نماز ظهر و عصر بچهها به نماز مغرب و عشا وصل میشد.
در میان گرد و خاك روستا خط اتوی لباس و واكس كفشهایش چشمگیر بود. ماه رمضان كه میشد مسجد پاتوق بسیار خوبی بود. از هر محله چند تا جوان بودند. بعد از نماز ظهر و عصر از مسجد بیرون نمیرفتند. همه دور كریم حلقه میزدند. آنقدر دلنشین برای بچهها حرف میزد كه بسیاری از وقتها نماز ظهر و عصر بچهها به نماز مغرب و عشا وصل میشد.
اگر داخل مسجد هم نمیماند در حیاط مسجد و در كنار مزار دوستان شهیدش، بچهها دور او حلقه میزدند. امكان نداشت هوای زیارت به قم یا مشهد داشته باشد و دوستان همراهیاش نكنند. وقتی به قم میآمد در منزل یكی از دوستان طلبه ساكن میشد و به عنوان یك زائر واقعی تمام وقت را در حرم حضرت معصومه(س) میگذراند.
****
اگر اراده میكرد برای تحصیل و یا كار به خارج از كشور اعزام شود مشكلی سر راهش نبود، اما هیچگاه به امكانات مادی كه میتوانست خیلی از مشكلات او را حل كند، فكر نمیكرد و ترجیح میداد، چون بچههای دیگر زندگی كند و به جای مال و دارایی، توكل و توسل، كار خودش را بكند.
****
با كاروان سپاهیان محمد(ص) عازم جنوب شد. جمعشان جمع بود و همه دوستانش در این راه همراهش بودند. گردان امام رضا(ع) و با حضور اكثر بچههای گردان كه از قدیمیهای جنگ بودند. همین به او نیرویی دیگر میبخشید.
هیچكس فكرش را نمیكرد بسیاری از جمعی كه او در میانش بود به شهادت برسند. تقدیر، شهدا را انتخاب كرده بود. عبدالحسین یعقوبی، حسین مرانلو، مهدی محمدرضایی، حشمتالله محمدی، اقتدار تاریوردی و احمد علیرضایی، از شهدای گردان و از دوستان كریم بودند.
****
خیلی از بچهها ردای شهادت به تن كرده بودند. كادر گردان یازهرا(س) پس از كربلای چهار، گردان امام رضا(ع) را تحویل گرفتند و گردان با نام یازهرا(س) در عملیات شركت كرد. چند روز قبل از عملیات، نیروهای گردان امام رضا(ع) به خط شدند. عكاس لشگر هشت نجف اشرف باید عكس همه اعضای گردان، از فرمانده تا تكتیرانداز را میگرفت تا سندی برای نسلهای آینده باقی بماند.
بچهها یكییكی عكس میانداختند و بعضیها با دوستانشان عكس دستهجمعی میگرفتند. نوبت به او رسید. به كریم اصغری و اقتدار تاریوردی كه هر كدام یك عكس تكی انداختند و بعد هر دوتایشان كنار هم ایستادند تا عكاس به خود بیاید، آماده بودند؛ چهرههاشان روبهروی هم و نگاهها پر معنی. این آخرین عكس این دو باهم بود. عكسی كه میرفت زینتبخش خانهها و كوچهها روی طاقچهها و روی دیوارها باشد و تا پایان جنگ جزء عكسهای ماندگار تبلیغات لشگر هشت نجف در پادگان خاتمالانبیا باقی بماند.
در چهرهاش شهادت را میدیدم، آنانی كه در جبهه بودند، میفهمند كه من چه میگویم. دوست داشتم باهم همصحبت شویم، اما از طرفی دیگر نمیخواستم خلوت عاشقانه و عارفانهاش را بر هم بزنم.
برادر رحیمی مقدم از لحظات آخر زندگی شهید كریم اصغری چنین میگوید:
ـ شب اول عملیات كربلای پنج، وقتی گردان به ستون یك به سمت شلمچه حركت میكرد، همراه كریم بودم. عملیات كه شروع شد، بچهها با بیل، شروع به ساختن خاكریز و درست كردن سنگر شدند تا جانپناهی داشته باشند. كمی جلوتر خاكریز نیمهكارهای احداث شده بود كه به دستور فرمانده گردان، رزمندهها در آنجا پناه گرفتند. همزمان با این تلاش بچهها، آتش متقابل ما و دشمن ادامه داشت و درگیری تا صبح ادامه داشت. پس از اذان صبح بچهها یكی یكی وارد سنگری كه مخصوص نماز خواندن بود، میشدند و به نوبت جای خود را به دیگری میدادند.
كریم اصغری در كنار من در داخل سنگر نشسته بود. مابین من و او یك نخل نیمسوخته بود. كریم پاهایش را در بغل گرفته و رو به قبله نشسته بود. غرق در تفكر بود. حال و هوای عجیبی داشت. به شوخی گفتم: دلت برای خونه تنگ شده؟ خندید.
در چهرهاش شهادت را میدیدم، آنانی كه در جبهه بودند، میفهمند كه من چه میگویم. دوست داشتم باهم همصحبت شویم، اما از طرفی دیگر نمیخواستم خلوت عاشقانه و عارفانهاش را بر هم بزنم.
صفر تاریوردی مشغول ادای نماز صبح بود. وقتی نمازش تمام شد و میخواست جانمازش را جمع كند، كریم گفت: بذار باشه، میخوام نماز بخونم. این در حالی بود كه خمپاره مثل باران، از آسمان میبارید و هر لحظه یكی از رزمندهها را در خونشان رنگین میكرد.
كریم وارد سنگر نماز شد. نمیدانم چه چیزی باعث شد كه حواسم جمع كریم باشد و در تماشای او پلكهایم را به هم نزنم. اللهاكبر را گفت و نماز را به صورت ایستاده اقامه كرد. به قنوت رسید، دستهایش را بالا گرفت كه خمپاره شصت از راه رسید. بچهها همه نیمخیز شدند و خود را به زمین رساندند. صدای انفجار با صدای كریم درهم آمیخت. سه بار كریم فریاد زد «یا زهرا(س)، یا زهرا(س)، یا زهرا(س)». خمپاره درست در میان دو دستش فرود آمده بود.
****
اقتدار را از كودكی میشناختم. پدرش كشاورز بود. او نیز همراه و همگام پدر بود. با اینكه تفاوت سنی ما زیاد بود، اما با آن چهره مهربانش همیشه مثل یك دوست با ما برخورد میكرد.
موتور تریل 125 زرد رنگش را هر روز غروب در كوچه ـ پسكوچههای روستا به حركت درمیآورد. ما نیز در گردش روزانهاش شریك بودیم و گاز موتور در روستا و هیاهوی بچهها و شیطنتهای زیاد ما آسایش را از مردم گرفته بود. برادرم حسن، شریك همیشگی خرابكاریهایم بود.
پدر برای اینكه آن روز گرم و طاقتفرسای تابستان را بتواند كمی از مزاحمتهای ما در امان باشد، گفت: اگر امروز بعدازظهر آرام باشید و استراحت كنید، فردا شما را به مسافرت خواهم برد.
اللهاكبر را گفت و نماز را به صورت ایستاده اقامه كرد. به قنوت رسید، دستهایش را بالا گرفت كه خمپاره شصت از راه رسید. بچهها همه نیمخیز شدند و خود را به زمین رساندند. صدای انفجار با صدای كریم درهم آمیخت. سه بار كریم فریاد زد «یا زهرا(س)، یا زهرا(س)، یا زهرا(س)». خمپاره درست در میان دو دستش فرود آمده بود.
مزد آرامش آن روز ما مسافرت كرج بود و ما پس از گردش چند ساعته در شهر كرج به خانه بازگشتیم و شیطنتهای ما ادامه داشت. طبق معمول تنبیه در كار نبود، اما نگاه چشمهای آبی كار خود را میكرد. ما از پدر جا ماندیم، اما مثل همیشه تریل 125 اقتدار به فریاد ما رسید.
****
آنروز در روستا اقتدار مرا همراه خود برد و نگذاشت در جاده جا بمانم، اما كربلای پنج مرا و دیگر دوستان را جا گذاشت و تنها با كسی رفت كه با او عكس گرفته بود؛ كریم.
هر دو در كربلای پنج جاودانه شدند و در گلزار شهدای شهر آرام گرفتند و من در جاده زندگی به پیش میروم تا شاید شبی در رؤیا مرا سوار موتور خود كند و به نزد كریم ببرد تا راز رسیدن به حقیقت نماز عاشورایی را به من بیاموزد.
خاطره از: حسین محمدرضایی
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/13 11:27:25.
|
روایتی از مردان کوچک جنگ |
چنین پدری که با میل خود، فرزندش را راهی قربانگاه میکند، به راستی که ابراهیمی است. این قربانی به درگاه خدا، پذیرفته باد
عی اصغر رجبی کلاس سوم راهنمایی از مدرسه راهنمایی ابوذر، منطقه هفده، آخرین نفری است که در این سفر با او مصاحبه میکنم. وقتی میپرسم چه چیز باعث شد که به جبهه بروی؟ جواب می دهد: صحبت امام در مورد اینکه هر کس میتواند به جبهه برود، باید برود.
- محل خدمتت کجا بود؟
- بستان، سه راه عبدالخان.
- پادگان بود؟
- نه، پاسگاه بود.
- آنجا، کارتان چه بود؟
- دو ساعت روز، دو ساعت شب، نگهبانی میدادیم. داخل و اطراف پاسگاه را تمیز میکردیم.
- وقتهای استراحتتان چطور؟
- قرآن میخواندیم، نرمش میکردیم، والیبال بازی میکردیم.
- وقتی تنها میشدی، بیشتر چه چیز فکرت را به خود مشغول میکرد؟
- یاد یکی از دوستهای شهیدم به نام ذبیح الله ابراهیمی (چه اسم بامسمایی قربانی خدای ابراهیمی! شاید پدر و مادرش با همین نیت، اسم او را ذبیح الله گذاشته بودهاند. مثل حضرت اسماعیل که به دست پدرش حضرت ابراهیم، قرار بود در راه خدا قربانی شود و چنین پدری که با میل خود، فرزندش را راهی قربانگاه میکند، به راستی که ابراهیمی است. این قربانی به درگاه خدا، پذیرفته باد.
شب دوشنبه، تک عراق، بود. همان موقع باد شروع شد و خاک زیادی به آسمان بلند شده بود. افراد عراقی همدیگر را گم کرده بودند. بر اثر همین گرد و خاک، خیلیهایشان اسیر شدند
- ذبیح الله کجا شهید شد؟
- توی خط. همراه برادرم بود. با برادرم با هم زخمی شدند؛ اما ذبیح الله شهید شد. ترکش خورده بود.
ما با هم خیلی دوست بودیم. با آنکه برادرم هم زخمی شده بود، اما آن قدر که در فکر ذبیح الله بودم فکر برادرم نبودم.
- چطور شده که داری برمیگردی؟
- مسموم شدهام.
- مسمویت غذایی؟
- نه! هر چند روز یک بار وسایلمان را سمپاشی میکردند. مقداری از سم، وارد غذایی که گوشه اتاق بود، شده بود. من نمیدانستم غذا را که خوردم مسموم شدم.
- از اینکه داری برمیگردی پیش خانوادهات، چه احساسی داری؟
- ناراحتم. دوست داشتم خط باشم. این اتفاق که افتاد، احساس میکنم کوچکتر از آنم که شهید بشوم.
- از جبهه خاطرهای هم داری؟
- بله. آنجا بچهها امداد های غیبی زیاد میبینند مثلا همین پریشب روز یکشنبه، شب دوشنبه، تک عراق، بود. همان موقع باد شروع شد و خاک زیادی به آسمان بلند شده بود. افراد عراقی همدیگر را گم کرده بودند. بر اثر همین گرد و خاک، خیلیهایشان اسیر شدند.
- فکر میکنی جبهه با پشت جبهه چه فرقی دارد؟
- خیلی! آنجا خیلی چیزها میبینیم که پشت جبهه از آنها خبری نیست؛ مثلا همین امدادهای غیبی. جبهه، برای خود سازی و تزکیه جای خیلی خوبی است. آنجا، روحیهها به کلی با پشت جبهه فرق میکند. آنجا فکر کسی اطراف مسائل مادی و پول و این جور چیزها نبود «من»، ی و «تو»یی نبود؛ هر کس هر کاری از دستش بر میآمد، میکرد. نمازها به جماعت و سر وقت خوانده میشد؛
- با کتاب و قصه، میانهات چطور است؟
- زیاد حوصله قصه خواندن را ندارم بیشتر دوست دارم برایم بخوانند.
- راستی یادم رفت بپرسم از خانوادهات آیا کسی هم در جبهه هست؟
صدای رفت وآمدهای داخل راهرو و کند شدن حرکت قطار، نشان میدهد که به تهران رسیدهایم از بچهها خداحافظی میکنیم و وسایلمان را بر میداریم تا پیاده شویم. باز هم تهران دود آلود است و زندگی یکنواخت در کنار آدمهایی که بسیاری از آنها، زمین تا آسمان، با راهیان کربلا فرق دارند
- برادرم ارتشی است پدرم یک بار جبهه رفته، باز هم میخواهد برود. دامادمان هم الان جبهه است.
صدای رفت وآمدهای داخل راهرو و کند شدن حرکت قطار، نشان میدهد که به تهران رسیدهایم از بچهها خداحافظی میکنیم و وسایلمان را بر میداریم تا پیاده شویم. باز هم تهران دود آلود است و زندگی یکنواخت در کنار آدمهایی که بسیاری از آنها، زمین تا آسمان، با راهیان کربلا فرق دارند.
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/13 11:21:55.
|
دو جعبه فشنگ ژ-3 و یک آبادان |
همه در پایگاه منتظران شهادت، که امروز به عنوان قرارگاه کربلا شناخته می شود، منتظر دستور حرکت به طرف آبادان بودیم. در این پایگاه چند اتفاق افتاد. اول این که شهید بزرگوار حسن باقری، معاون اطلاعات و عملیات، در صحبت هایی که انجام داد اعلام کرد که...
عراقی ها از رودخانه کارون عبور کرده بودند و در جاده های منتهی به آبادان یعنی اهواز - آبادان و ماهشهر - آبادان، یک جبهه را تصرف کرده و به نزدیکی جاده اتصال به ماهشهر رسیده بودند. مردم و مدافعان میهن از اقصی نقاط کشور خود را به منطقه رسانده بودند. من هم که به همراه تعدادی از بچه ها در منطقه غرب بودم، در دارخوین پیامی رادیویی از امام خمینی(ره) شنیدیم که ایشان در آن پیام اعلام کردند حصر آبادان باید شکسته شود. بنابراین خود را برای این مهم آماده کردیم. در آن زمان سرلشکر«رحیم صفوی» بعد از قضایای کردستان فرمانده عملیات دارخوین شده بود. به همراه وی به اهواز رفتیم تا از آن جا به سمت آبادان حرکت کنیم. آن روز حدود 250 نفر از پاسداران و بسیجیان از چندین استان کشور به منطقه آمده بودند. گروه های اعزامی حداکثر 20 یا 50 نفره بودند. دو، سه جعبه فشنگ ژ-3 و نیم جعبه نارنجک و چند بی سیم همه تجهیزات ما بود!
قرار شد بنی صدر با نیروها دیدار و گفت وگویی داشته باشد
همه در پایگاه منتظران شهادت، که امروز به عنوان قرارگاه کربلا شناخته می شود، منتظر دستور حرکت به طرف آبادان بودیم. در این پایگاه چند اتفاق افتاد. اول این که شهید بزرگوار حسن باقری، معاون اطلاعات و عملیات، در صحبت هایی که انجام داد اعلام کرد که بستان و خرمشهر سقوط کرده، هویزه در معرض سقوط قرار گرفته است، در سوسنگرد عراقی ها وارد شهر شده اند و در حمیدیه مردم دیوار به دیوار شهر در حال دفاع هستند. این در حالی بود که همان منطقه ای که ما در آن حضور داشتیم هم از گلوله های عراقی بی نصیب نبود. اتفاق دوم این بود که قرار شد بنی صدر با نیروها دیدار و گفت وگویی داشته باشد. قبل از ظهر بنی صدر به پایگاه آمد و از همان ابتدا با نوعی تکبر و نفاقی که به مرور آشکارتر می شد، نیروها را تحقیر کرد. بنی صدر به بچه ها می گفت: دست خالی جبهه آمده اید که چه بشود؟ شما نه آموزش نظامی دیده اید و نه آرایش و تجهیزات نظامی دارید، برای چه به منطقه آمده اید؟!
این در حالی بود که او از تجهیز بچه ها به سلاح و مهمات خودداری می کرد. در آن جلسه بچه ها به لحاظ روحی و روانی به هم ریختند. به همین دلیل قرار گذاشتیم وقتی بنی صدر از سالن خارج می شود همدیگر را هل بدهیم شاید در این هل دادن او آسیب ببیند و لااقل دست و پایش بشکند! هنگامی که بنی صدر قصد خروج از پله ها را داشت بچه ها همدیگر را هل دادند اما پس از آن که او از دو، سه پله افتاد، محافظانش او را گرفتند و...
ساعت 14 پیام امام خمینی(ره) پخش شد. در بخشی از این پیام ایشان تاکید کردند که آن چنان سیلی به گوش صدام خواهیم زد که دیگر نتواند از جایش بلند شود
لحظاتی بعد خبر رسید که امامت نمازظهر آن روز بر عهده شهیدبهشتی خواهد بود. بعد از پخش اذان و اقامه نماز ایشان در بخشی از بیاناتشان گفتند: ای کاش می شد من هم مثل شما در دفاع از اسلام و امام و انقلاب سلاح به دست می گرفتم و در سنگر با دشمن می جنگیدم. این سخنرانی چنان روحیه بچه ها را ارتقا داد که قابل وصف نیست. خبر بعد این بود که قرار است در اخبار ساعت 14 پیامی از امام پخش شود. ساعت 14 پیام امام خمینی(ره) پخش شد. در بخشی از این پیام ایشان تاکید کردند که آن چنان سیلی به گوش صدام خواهیم زد که دیگر نتواند از جایش بلند شود.
نکند اخبار شهیدباقری به دست حضرت امام نرسیده باشد!
جوان بودم و در عالم جوانی فکر می کردم نکند اخبار شهیدباقری مبنی بر سقوط یکی پس از دیگری شهرها به دست حضرت امام نرسیده باشد. بعد از مدتی به خود آمدم و فکر کردم که آیا ایشان غیر از بیان آیات و مفاهیم قرآنی مطلب دیگری گفته بودند. بعد از پیام امام خبر رسید که باید تجهیزات ترابری را آماده کنیم تا فردا صبح خود را به این شهر برسانیم. ولی قبل از آن لازم بود یک تیم اطلاعاتی وارد شهر شود و فضا را بررسی کند. شهید حاج داود کریمی، فرمانده عملیات سپاه در استان خوزستان، حجت الاسلام صادقی و بنده به نمایندگی از 250 بسیجی از جاده ماهشهر عازم آبادان شدیم. عصر به آبادان رسیدیم. در آبادان فرمانده سپاه شهر، اعلام کرد که ما فقط سه نقطه مقاومت داریم.
برادران، آبادان سقوط کرد
تصمیم این بود که از برادران ارتش کمک بخواهیم بنابراین وارد قرارگاه ارتش شدیم. سرهنگ «شکرریز» فرمانده عملیات ارتش مقتدر جمهوری اسلامی ایران در آبادان بود. آن ها هم اعلام کردند فقط دو گردان آماده دارند. شب قرار شد در آبادان بمانیم و صبح بعد از نماز عازم ماهشهر شویم تا به اتفاق نیروها به آبادان برگردیم. ساعت 11 شب در نمازخانه سپاه استراحت می کردیم که ناگهان یکی از برادران از داخل محوطه فریاد زد: «برادران، آبادان سقوط کرد.» ما هم هراسان از نمازخانه خارج شدیم تا شرایط را بررسی کنیم. گوینده این خبر «دریاقلی» بسیجی بود که خبر از ورود عراقی ها به آبادان می داد.
در خط آبادان 19 نفر بیشتر نبودیم. هر چه به خط نزدیک تر می شدیم، صدای درگیری ها و حجم آتش بیشتر می شد. در یک طرف خط درگیری ها عراقی هایی بودند که سوار بر تانک های زرهی، مغرور از قدرت جلو می آمدند و در طرف دیگر مدافعان شهر بودند که فقط برای خدا می جنگیدند و تجهیزاتی هم نداشتند. برخی از بچه ها حتی با سلاح سرد می جنگیدند و حتی دست به یقه با عراقی ها می شدند. خیلی از بچه ها آن روز به شهادت رسیدند
تقویت خط با 19 نفر !
تصمیم گرفتیم با همان تعدادی که داخل سپاه آبادان بودیم که 19 نفر بیشتر نشدیم، خط دفاعی شهر را تقویت کنیم. هر چه به خط نزدیک تر می شدیم، صدای درگیری ها و حجم آتش بیشتر می شد. در یک طرف خط درگیری ها عراقی هایی بودند که سوار بر تانک های زرهی، مغرور از قدرت جلو می آمدند و در طرف دیگر مدافعان شهر بودند که فقط برای خدا می جنگیدند و تجهیزاتی هم نداشتند. برخی از بچه ها حتی با سلاح سرد می جنگیدند و حتی دست به یقه با عراقی ها می شدند. خیلی از بچه ها آن روز به شهادت رسیدند.
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/13 11:24:10.
|
خواب جالب مادر شهید توسلی |
جلوی آینه موهایش را شانه میزد. نگاهش كردم، یك مرتبه دلم ریخت، با خودم گفتم: اگر محمدم در جبهه شهید شود چكار كنم؟ بعد از چند لحظه محمد گفت: مامان اجازه میدهی چند كلمه باهات حرف بزنم؟ گفتم: اگر میخواهی باز بگویی میخواهم بروم شهید شوم، حالش را ندارم...
جلوی آینه موهایش را شانه میزد. نگاهش كردم، یك مرتبه دلم ریخت، با خودم گفتم: اگر محمدم در جبهه شهید شود چكار كنم؟ بعد از چند لحظه محمد گفت: مامان اجازه میدهی چند كلمه باهات حرف بزنم؟ گفتم: اگر میخواهی باز بگویی میخواهم بروم شهید شوم، حالش را ندارم، دوباره كه برگشت، به او گفتم: محمد جان! بیا هر چه میخواهی بگو. خندید و گفت: مامان جان ! من این راه را انتخاب كردم و از در این خانه كه میروم بیرون، دل از تو كه عزیزترین كس من هستی، میكَنم؛ فقط برای خدا.
بیا و برای رضای خدا دل از من بكَن، چون آن كسی كه میتواند دست شما را بگیرد خداست، نه من. مامان جان ! تو را به جگر پاره پاره امام حسن مجتبی از خدا بخواه كه اسمم را در لیست شهدا بنویسند. محمد اشك میریخت و التماس میكرد. نمیدانم چه شد كه دست هایم را رو به آسمان گرفتم و گفتم: خدایا من محمدم را در راه تو دادم.
چند روز بعد محمد دوباره به جبهه برگشت. من هم برای تشییع هشت شهید به حرم امام رضا(ع) رفتم همان جا گفتم: : یا امام هشتم ! شما را شاهد میگیرم كه دل از محمدم كَندم. خدایا محمدم را به آرزویش برسان. همان شب خواب دیدم سه پل بزرگ بین صحن امام و بسط پایین زدند و عده زیادی با لباسهای سفید و كمربندهای مشكی درصف نشستهاند. پرسیدم:
بیا و برای رضای خدا دل از من بكَن، چون آن كسی كه میتواند دست شما را بگیرد خداست، نه من. مامان جان ! تو را به جگر پاره پاره امام حسن مجتبی از خدا بخواه كه اسمم را در لیست شهدا بنویسند. محمد اشك میریخت و التماس میكرد. نمیدانم چه شد كه دست هایم را رو به آسمان گرفتم و گفتم: خدایا من محمدم را در راه تو دادم
اینها چرا نشستهاند ؟ صدایی گفت: اینجا صف شهادت است. جلوتر آمدم و محمدم را كه داخل صف نشسته بود، صدا كردم و گفتم: مادرجان چرا اینجا نشستهای ؟ گفت: مادر صبر داشته باش. نگاهی به اول صف انداختم. جوانهایی كه نوبتشان میشد، یكی یكی مثل برق میجهیدند و به آسمان میرفتند. پرسیدم اینها چه شدند ؟
جواب داد به شهادت رسیدند. نوبت به محمد رسید. وقتی میخواست به آسمان برود، باز هم گفت: مادر صبر داشته باش ! در عالم خواب به خانه آمدم، بعد از لحظاتی در زدند، در را باز كردم دیدم یك فرشته است كه دو بال دارد، اما سرش شكل محمد است، من گریه میكردم و از خواب پریدم.
حال خوشی نداشتم، حاج آقا گفت: چی شده ؟ گفتم: محمدم شهید شده. صبح كه شد پسرم رضا تماس گرفت و در حالی كه صدایش میلرزید، گفت: مامان بیبرادر شدم، محمد شهید شد. بعد از چند روز محمد را به معراج شهدای مشهد آوردند. كنار جنازهاش ایستادم و گفتم: مادر جان دامادیت مبارك!
پارچه را از روی ماهش كنار زدم، محمد از همیشه قشنگتر بود. سرو وصورتش را بوسیدم، میخواستم خودم را روی سینهاش بیندازم دیدم سینهاش خونی است، تركش از پشت به جگرش خورده بود. دوباره صورتش را بوسیدم و آرام كنار آمدم. وقتی به خودم آمدم، از معراج آورده بودنم بیرون
پارچه را از روی ماهش كنار زدم، محمد از همیشه قشنگتر بود. سرو وصورتش را بوسیدم، میخواستم خودم را روی سینهاش بیندازم دیدم سینهاش خونی است، تركش از پشت به جگرش خورده بود. دوباره صورتش را بوسیدم و آرام كنار آمدم. وقتی به خودم آمدم، از معراج آورده بودنم بیرون.
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/13 11:20:01.