خاطرات دفاع مقدس
|
یک غروب نزدیک بهشت |
بچهها یکی یکی کنار تابوتها زانو زدند؛ آنها که افسران جنگ امروزند؛ زانو زدن در برابر سرداران و افسران حقیقی را شرط ادب می دانند؛ بعضیها حیرت کردهاند؛ حالا تو هستی و خدا و شهید؛ هر آنچه در دل داری بدون هیچ نگرانی بازگو؛ عقده دل بگشا که نامحرمی در این جمع نیست.
شاید چند ماه میشد که بیتاب زیارت شهدا بودیم؛ اما تب و تاب کار و مشغلههای روزمره ما را از اصل زیارت عقب انداخته بود؛ خبر تشییع چند شهید گمنام را که شنیدیم، فرصت را مغتنم دیدیم؛ یارانمان از سفری دور آمده بودند و شاید این فرصتی بود برای ما تا از غبار قدمهاشان مشتی به غنیمت برداریم و توشه حرکتهای آینده کنیم.
شهدا را به تهران آورده بودند؛ 13 شهید گمنام؛ آنها که با خدای خود وعده کرده بودند تا مانند مادرشان حضرت زهرا (س) بینام و نشان بمانند؛ بینامانی که از نامداران زمینی! نامیترند.
شهدا را به معراج برده بودند؛ مثل همیشه و ما در تب و تاب دیدار؛ تماسها گرفته شد و قرارها تنظیم شد؛ یکشنبه عصر ـ معراج شهدا؛ سه روز پیش از خاکسپاری...
خیلی از بچهها تا به آن روز معراج شهدا را ندیده بودند؛ بعضی حتی نامی از آن نشنیده بودند و بعضی دیگر خیلی سال میشد که به معراج نرفته بودند و این فرصت برای همه ما مغتنم بود.
"هوا بس ناجوانمردانه گرم است " اما همکاران رسانهای، خبرنگاران جوان خبرگزاری فارس را شور دیگری به حرارت انداخته است؛ وارد حیات معراج میشویم؛ فارغ از حالت همه گعدهها و حلقههای دوستانه، اینجا از شوخیهای مرسوم جوانی خبری نیست؛ برای ورود به سالن شهدا چند دقیقهای پشت در سبز رنگی منتظر ماندیم؛ در سبز رنگی که سالهاست خانواده بیش از 11 هزار شهید جاویدالاثر به آنجا چشم دوختهاند.
زمان دیر میگذشت؛ اما اگر قدری دل به این در و دیوار گوش بسپاریم، صداهایی به گوش میرسد؛ چیزی شبیه زمزمههای سوزناک مادران صبور، غم بیپایان خواهران دلشکسته، لبخند تلخ همسران تنها و وفادار، نجوای برادرانی کمرشکسته و کودکانی که باید باور میکردند، دستهای نوازش پدر به خاک سپرده میشود.
بعضیها حیرت کردهاند؛ تا امروز تابوت شهدا را همیشه بر روی شانهها و بالای دستها دیدهاند و حالا بدون هیچ واسطهای؛ تو هستی و شهید؛ تو هستی و خدا و شهید؛ هر آنچه در دل داری بدون هیچ نگرانی بازگو؛ عقده دل بگشا که نامحرمی در این جمع نیست
اینجا پشت این در سبز که تا لحظاتی دیگر به باغ معراج گشوده خواهد شد، روایت مادر شهید «حسین مرادی» به یادم آمد؛ شهید بیتالمقدس؛ مادرم برایم روایت کرده بود، آخرین بار که حسین به جبهه رفت، شب عید بود؛ مادرش هنگام رفتن مشتی نخود و کشمش توی جیب حسین میریزد و تعارف میکند که «حسین جان اگر بیشتر دوستداری، مشت دیگری بریزم»؛ اما حسین میگوید «نه مادر جان زود برمیگردم»؛ و حالا 27 سال است که مادر حسین منتظر مسافر جوانش خیره به راه رفته او نشسته است؛ او این چند ساله در همان خانه قدیمی زندگی میکند و خانه را خالی نمیگذارد؛ مبادا بعد از رفتنش، حسین بیاید و دنبال مادرش بگردد؛ مادر حسین میگوید «میمانم تا بیاید».
وارد سالن معراج شدیم؛ حالا همه سکوت کردهاند؛ 5 تابوت، با وقاری وصفناپذیر چنان آرام روی زمین نشستهاند که گویی بر عرش خدا تکیه زندهاند و تو گویی ما، نه بر خاک که بر اریکه افلاک پا گذاشتهایم؛ همه زینت این 5 تخت سلیمانی، پرچم سه رنگ کشور است که دور تابوتها پیچیده و با یک روکش مشمایی حسابی محفوظ شدهاند.
بچهها یکی یکی کنار تابوتها زانو زدند؛ آنها که افسران جنگ امروزند؛ زانو زدن در برابر سرداران و افسران حقیقی را شرط ادب می دانند؛ بعضیها حیرت کردهاند؛ تا امروز تابوت شهدا را همیشه بر روی شانهها و بالای دستها دیدهاند و حالا بدون هیچ واسطهای؛ تو هستی و شهید؛ تو هستی و خدا و شهید؛ هر آنچه در دل داری بدون هیچ نگرانی بازگو؛ عقده دل بگشا که نامحرمی در این جمع نیست...
زیارت عاشورا که شروع میشود، دلها که هیچ، محفل ما هم حسینی میشود؛ کجایید ای شهیدان خدایی بلا جویان دشت کربلایی...
صدای گریهها و نجواها بلند شد؛ کسی اینجا غریبگی نمیکند؛ همه خودمانیاند؛ حتی شهدا که بچهها تابوتهاشان را در آغوش گرفتهاند؛ تابوتهاشان خاک سجده زیارت عاشورای ما شد؛ بچهها اشک ریختند و درد دل کردند و شهدا بیهیچ کلامی مهربان و آرام به حرفهای ما گوش سپردند؛ نشستند تا ما برای خودمان زیارت عاشورا بخوانیم، مداحی کنیم و حسین حسین سر دهیم؛ حقاً که خوب میزبانانی بودند.
زائران جوان، به یاد اشکهایی که سالها از گونه مادران انتظار جاریست، اشک ریختند؛ در حالی که سر به سجده نهاده بودند، قول و قرارهایی با شهدا گذاشتند؛ آن روز همه قول دادیم بر مسیر حقیقی انقلاب بایستیم و بر طریق شهدا مداومت داشته باشیم.
وقتی مراسم تمام شد، دیگر غروب شده بود؛ آسمان حالت عجیبی داشت؛ شاید هم نگاه ما حالت دیگری پیدا کرده بود؛ هر چه باشد ما چشمهامان را شسته بودیم! یکییکی با شهدا وداع کردیم و از معراج بیرون آمدیم؛ نمیدانم شاید برای همه ما غروب آن یکشنبه، چیزی شبیه غروب دوکوهه بود. نمیدانم...
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/18 19:17:44.
|
اولین بار که رهبری به جبهه رفتند |
در اولین روزهای دفاع مقدس، با وجود اوضاع نابسامان جنگ، آیت الله خامنه ای عازم جبهه های نبرد شد تا با حضور خود بر اعتماد به نفس و طمأنینه ی رزمندگان اسلام بیفزاید و شور و شوق آنان را به جهاد و شهادت دو چندان کند. ایشان درباره ی اولین حضور خود در جبهه چنین می فرماید...
روزهای حماسه و خون را پشت سر نهاده ایم و اینک در سایه مقاومت و پایداری، ستیز بی امان و به یادماندنی قهرمانان شهادت طلب، در ویرانه های به جا مانده از جنگ تحمیلی، مظاهر آبادانی و سازندگی را که ثمره تلاش ملتی مقاوم است، بر می افرازیم و به دنیا می گوییم: «ما می مانیم و فرو نمی شکنیم».
بی شک تداوم حیات شرافتمندانه همراه با آزادگی، در جهانی که همواره دستخوش دغدغه ها و اضطراب هاست، ازخود گذشتگی صد چندان می طلبد و امتی که در طول چهارده قرن در برابر تندبادهای بی ترحم روزگار چون کوهی استوار و بشکوه بر جای ایستاده، راز ماندگاری را نیک می فهمد و خوب می داند که چگونه از ارزش های اعتقادی و ملی خود پاسداری کند. ما هرگز فراموش نمی کنیم روزگاری را که مردان پرصلابت با تن پوشی از ایمان و عقیده، جان را در طبق اخلاص نهاده و میدان های مین و انفجار را در نوردیده و هستی خود را تقدیم آسمان کردند.
به گرامی داشت یاد آن روزهای پر حماسه نگاهی گذرا به " اولین های دفاع مقدس" می اندازیم، باشد که دل هایمان با یاد آن روزها پر از عطر شهدا و لبانمان برای شادی روحشان معطر به صلوات گردد.
اولین پیام امام پس از شروع جنگ تحمیلی:
امام خمینی پس از آغاز جنگ تحمیلی، اولین سخنرانی خود را در جمع پاسداران ایراد نمودند:
جوانمردان ارتش و سایر قوای مسلحه، مثل سپاه پاسداران و دیگران ما را به یاد جوانمردیهای صدر اسلام انداختند... ارتش عراق برای صدام حسین میجنگد.
کدام عاقل است که برای صدام حسین جان خودش را بدهد؟ که چه شود؟ ارتش ما حجت دارد، میگویند اگر ما بمیریم پیش خدا میرویم... این روحیه است که ما را پیروز کرده و ارتش ما هم به حمدلله این روحیه را دارد... تقدیر میکنم از شماها، از همه قوای مسلحه، تقدیر میکنم به اینکه بشارت میدهم که شما اگر بکشید آنها را شما به بهشت میروید و اگر آنها هم شما را بکشند شما به بهشت میروید. این بشارت است پس این قدرت، یک قدرت الهی است و قوای انتظامی و نظامی و سپاه پاسداران ما مجهز به قوه الهی هستند سلاحشان الله اکبر است و هیچ سلاحی در عالم مقابل چنین سلاحی نیست...
ملت ما یک ملتی است که از ضعف به قدرت متحول شده است و آرزوی شهادت میکنند یک چنین ملتی که آرزوی شهادت میکند این ملت دیگر خوف ندارد و پیروز است. ان شاء الله
هشتم مهرماه سال 1359 با خیانت و راهنمایی عدهای خودفروخته تحت عنوان جوانان خلق عرب، مزدوران عراقی در شهر سوسنگرد با خشنونت با مردم رفتار كردند، خانهها و اموال مردم توسط آنان به آتش كشیده شد و بسیاری از پاسداران و بسیجیان شهر به شهادت رسیدند.در این روز «حبیب شریفی»فرمانده شجاع سپاه سوسنگرد و خانواده وی را به اسارت بردند
اولین اعزام رهبر به جبهه :
در اولین روزهای دفاع مقدس، با وجود اوضاع نابسامان جنگ، آیت الله خامنه ای عازم جبهه های نبرد شد تا با حضور خود بر اعتماد به نفس و طمأنینه ی رزمندگان اسلام بیفزاید و شور و شوق آنان را به جهاد و شهادت دو چندان کند.
ایشان درباره ی اولین حضور خود در جبهه چنین می فرماید:در اوایل جنگ چون احساس کردم که نیروهای نظامی ما بسیار کم و ضعیف هستند، برای اینکه بتوانیم همان هایی را که هستند روحیه بدهیم و افراد دیگری از مردم را دعوت کنیم که به آن ها کمک کنند، من از امام اجازه گرفتم و به جبهه رفتم. حدود یک هفته ای از جنگ می گذشت که من به اهواز رفتم، چون دشمن نزدیک اهواز بود، من سال 59 را تا آخر و یکی دو ماه از سال شصت را در جبهه بودم. در منطقه اهواز و دزفول و حول و حوش میدان جنگ و مختصری هم در غرب بودم.
با دغدغه ای کامل خدمت امام رفتم… همیشه امام به ما می گفتند که خودتان را حفظ کنید و از خودتان مراقبت نمایید… . من به امام گفتم خواهش می کنم اجازه بدهید من به اهواز یا دزفول بروم. شاید کاری بتوانم بکنم. بلافاصله گفتند که شما بروید. من به قدری خوشحال شدم که گویی بال درآوردم. مرحوم چمران هم آنجا نشسته بود. گفت: پس به من هم اجازه بدهید بروم. ایشان گفتند: شما هم بروید… . عصر همان روز به همراه شهید چمران با هواپیما به اهواز رفتیم.
اولین پیروزی عظیم ایران در جنگ تحمیلی :
عملیات ثامنالائمه اولین حرکت جدی و سازمان یافته نیروهای مسلح ایران بود. اولین پیام موفقیت را تیپ یک پیاده در ساعت 8:32 دقیقه روز پنجم مهرماه اعلام کرد که جاده ماهشهر- آبادان آزاد شد.
این پیام نوید آزادی تمام منطقه شرق کارون بود.
اولین فرمانده اسیر:
هشتم مهرماه سال 1359 با خیانت و راهنمایی عدهای خودفروخته تحت عنوان جوانان خلق عرب، مزدوران عراقی در شهر سوسنگرد با خشنونت با مردم رفتار كردند، خانهها و اموال مردم توسط آنان به آتش كشیده شد و بسیاری از پاسداران و بسیجیان شهر به شهادت رسیدند.
در این روز «حبیب شریفی»فرمانده شجاع سپاه سوسنگرد و خانواده وی را به اسارت بردند.
اولین سرود جنگ:
اولین ســـــــــرودی که در روزهای اول جنگ تحمیلـــــــــی ساخته شد، سرود «جنگ جنگ تا پیروزی» بود.
این سرود با آهنگ «احمدعلی راغب» شعر حمید سبزواری و اجرای اسفندیار قرهباغی از صدا و سیما پخش شد.
اولین شاعر شهید:
شهـــــــــید حســـین ارسلان متخلص به رخشا اولیــــــن شاعــــــــر صاحب اثر شهید دفاع مقدس است.
وی در بیست و پنجم بهمن ماه سال 1324 در شهرستان یزد دیده به جهان گشود و در نیم روز بیستم آذرماه سال 1364 در هورالهویزه همراه با شاعر همرزم خود ماشاءالله صفاری با شهادت به دیدار حق تعالی شتافت.
اولین خلبان شهید :
اولین خلبان شهید در دوران دفاع مقدس، شهید فیروز شیخحسنی فرزند حمزه بود. وی در سال 1331 در شهرستان تنکابن از خطه سرسبز شمال دیده به جهان گشود.
در اولین روز جنگ تحمیلی مصادف با سی و یکم شهریورماه سال 1359 طی مأموریتی از پایگاه چهارم شکاری اصفهان عازم جبهه های نبرد شد و در همان روز پس از درگیری هوایی با دشمن به شهادت رسید
اولین روحانی جاویدالاثر:
حجهالاسلام احمد ظریفیان اولین روحانی جاویدالاثر در دوران دفاع مقدس است.او در تاریخ 10/8/1336 درشهر آبادان متولد شد.
در چهلمین روز جنگ تحمیلی در جاده آبادان ماهشهر در روز ولادتش در سن 23 سالگی ناپدید گردید.
حجهالاسلام احمد ظریفیان اولین روحانی جاویدالاثر در دوران دفاع مقدس است.او در تاریخ 10/8/1336 درشهر بادان متولد شد.در چهلمین روز جنگ تحمیلی در جاده بادان ماهشهر در روز ولادتش در سن 23 سالگی ناپدید گردید
اولین عملیات تفحص پیكرهای شهدا :
با پایان یافتن دوران دفاع مقدس و پذیرش قطعنامه 598 كار جست و جوی مفقودین و پیكرهای پاك شهدا یكی از مهمترین دغدغههای مسئولان كشور و فرماندهان جنگ قلمداد شد. كار جست و جوی پیكرهای پاك و مطهر شهدای دفاع مقدس از سال 1367 آغاز و تا آخرین روزهای سال 1369 به صورت پراكنده ادامه یافت. اما با تشكیل كمیته جست و جوی شهدا و مفقودین، اولین عملیات رسمی تفحص پیكرهای پاك شهداء در پنجم فروردین ماه سال 1370، در منطقه پنجوین (در منطقه عملیاتی والفجر4) در ارتفاعات كانیمانگا آغاز شد.
كمیته جست و جوی مفقودین بنابر مصوبه شورای امنیت ملی در شهریور ماه سال 1370 تشكیل شد. تا اوایل سال 1382 نزدیك به 48 هزار پیكر شهید در عملیات كاوش در 286 منطقه شناسایی شده، كشف گردید.
بزرگترین گور دسته جمعی كشف شده مربوط به شهدای طلاییه با 140 شهید بود. در بزرگترین تشییع انجام شده در سال 1373، پیكرهای پاك 3120 شهید در تهران تشییع شد.
روحشان شاد و یادشان گرامی
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/18 19:18:57.
|
وقتی پدر جنازه پسرش را دید |
برادر شهید «مصطفی جعفری» از شهدای 17 شهریور گفت: وقتی پدرم پیکر غرقه در خون جوان 18 سالهاش را در سردخانه بیمارستان دید، با صدایی رسا و درحالی که اشک از گونههایش جاری بود، روضه حضرت علی اکبر (ع) خواند و همه گریه کردیم.
محمود جعفری برادر شهید «مصطفی جعفری» از شهدای هفدهم شهریور 1357 که 14 سال بزرگتر از شهید است درباره برادرش میگوید: محمود همانند تمام شهدای اسلام اهل تقوا و متدین بود؛ او امام خمینی (ره) را ندیده بود اما بسیار شیفته ایشان بود و به امام عشق میورزید؛ روزها در تعمیرگاه اتومبیل در خیابان کرمان کار میکرد و شبها درس میخواند.
یکی دو روز به قیام مردم در میدان ژاله مانده بود که به ما اعلام کرد باید در آنجا حضور پیدا کنیم؛ صبح 17 شهریور خودش برای تهیه صبحانه از خانه بیرون رفت؛ صبحانهاش را که خورد، غسل شهادت کرد. نگاهش با همیشه متفاوت بود؛ دستی به روی سر فرزند 3 ساله من کشید و پس از خداحافظی از مادر با دوچرخهاش عازم میدان ژاله شد.
ما هم بعد از او راهی شدیم؛ بعد از تجمع در میدان ژاله و وقتی شعارهای مردم بالا رفت، رژیم از هر طرف به مردم تیراندازی کرد؛ ظهر در حالی که خسته بودیم و از دیدن صحنه شهادت مردم بسیار نارحت بودیم، به خانه برگشتیم اما از مصطفی خبری نبود؛ پدرم ساعتها سر کوچه ایستاد تا او را بیابد؛ حتی دوستان و آشنایان از او خبر نداشتند؛ شب هم حکومت نظامی بود و نمیتوانستیم از خانه بیرون برویم و از بیمارستانها خبری بگیریم.
شب سختی را پشت سر گذاشتیم؛ صبح تمام بیمارستانها را گشتیم اما به نتیجهای نرسیدیم تا اینکه به بیمارستان «مردم» در خیابان کرمان رفتیم؛ اسم مصطفی در لیست مجروحان نبود؛ یکی از پرستاران به ما گفت چند جنازه در حیاط بیمارستان است؛ 3 جنازه درون کشو سردخانه و بقیه جنازهها در حیاط افتاده بودند؛ کشوی اول را که بازکردم، پیکر مصطفی بود؛ دست و پاهایم لرزید؛ حتی نمیدانستم این موضوع را چگونه به پدر پیرم بگویم.
پدرم به بیمارستان رفت؛ با دیدن پیکر بیجان برادرم گفت «جنازه پسرم را بیرون بیاورید تا برایش روضه علی اکبر (ع) بخوانم». با صدایی رسا و درحالی که اشک از گونههایش جاری بود، روضه حضرت علی اکبر (ع) خواند و همه گریه کردیم
به خانه آمدیم و او گفت «چه خبر از مصطفی؟» گفتم «در بیمارستان کرمان یکی از شهدا شبیه مصطفی بود حالا خودتان هم بروید بیمارستان و او را ببیند». پدرم به بیمارستان رفت؛ با دیدن پیکر بیجان برادرم گفت «جنازه پسرم را بیرون بیاورید تا برایش روضه علی اکبر (ع) بخوانم». با صدایی رسا و درحالی که اشک از گونههایش جاری بود، روضه حضرت علی اکبر (ع) خواند و همه گریه کردیم.
به دستور رژیم پیکر مصطفی و سایر شهدای 17 شهریور را به خانوادهها تحویل نمیدادند؛ بالاخره با فشار جمعیت، پیکر برادرم را به بهشت زهرا (س) تحویل دادند. از جایی که مأموران رژیم پهلوی خیلی از پیکرهای شهدا را ناپدید میکرد، دست بردار نبودیم.
پیکر بیجان مصطفی 18 ساله را از بیمارستان به بهشت زهرا (س) بردیم و در میان نالههای مظلومانه مادرم و سوز اشکهای پدرم در آغوش خاک آرام گرفت تا مظلومیتشان تداومبخش راه امام خمینی (ره) در هدایت انقلاب عزیز اسلامیمان باشد.
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/20 10:46:40.
|
یک خاطره عجیب از راهیان نور |
از این اتفاقی که الان برایتان تعریف می کنم، تا الان که می نویسمش، جز تعدادی از همسفرانم فقط یک نفر که ماجرا را برایش تعریف کرده ام، هیچ کس خبر ندارد.هنوز هم یک علامت سوال بزرگ است در ذهنم: چرا؟
آنچه می خوانید خاطره ای از سفرنامه راهیان نور، از وبلاگ "ماهیچ ما نگاه" است که از اتفاق عجیبی که برایش در این سفرنورانی رخ داده نوشته و لینک مطلب را برای سید مسعود شجاعی طاطبائی ارسال نموده و ایشان هم در وبلاگ خود خاطره ای از سال های دفاع مقدس گذاشته اند که قابل تأمل است.
از این اتفاقی که الان برایتان تعریف می کنم، تا الان که می نویسمش، جز تعدادی از همسفرانم فقط یک نفر که ماجرا را برایش تعریف کرده ام، هیچ کس خبر ندارد.هنوز هم یک علامت سوال بزرگ است در ذهنم: چرا؟
زمستان 83 بود که همراه مدرسه برای بازدید از مناطق عملیاتی جنوب عازم خوزستان شدیم.اولین سفر من به منطقه بود و همه چیز عجیب و غریب بود برایم .عجیب و بیشتر گیج کننده. ولی یک اتفاق بین آن همه چیز، از همه مبهم تر بود برایم.
روز 17 اسفند، تقریباً نزدیک ظهر به منطقه ی طلاییه رسیدیم که عملیات مهم خیبر در آنجا اتفاق افتاده بود.تنها جایی بود که برنامه ی خاصی برایمان در نظر نگرفته بودند و گفتند خودتان بروید و ببینید و بگردید و سر ساعت برگردید.من هم خوشحال بودم از اینکه می توانم با خودم باشم برای مدتی.
یک خاکریز طویل در طلاییه هست که از زمان جنگ دست نخورده مانده. از آن خاکریز رفتم پایین و نشستم جایی که کسی نزدیکم نبود.فقط می خواستم فکر کنم و حرف بزنم و تنها باشم.مشغول بازی با خاک و تفکر بودم که احساس کردم چیزی از خاک زده بیرون.کنجکاو شدم ببینم چیست.خاک اطرافش را کنار زدم و بیرونش کشیدم. باورم نمی شد.یک تکه استخوان بود.استخوان انسان چون از اندازه اش کاملا معلوم بود که استخوان حیوان نیست، و من هم شک نکردم.فکر کنم یک لحظه پرتش کردم و دوباره برداشتمش.نمی دانستم چه کار کنم.از خاکریز رفتم بالا و مثل آدم هایی که جن دیده باشند استخوان را به نرگس نشان دادم.او هم بدتر از من، زبانش بند آمده بود و نمی دانست چه بگوید.
مشغول بازی با خاک و تفکر بودم که احساس کردم چیزی از خاک زده بیرون.کنجکاو شدم ببینم چیست.خاک اطرافش را کنار زدم و بیرونش کشیدم. باورم نمی شد.یک تکه استخوان بود....
بدو رفتم طرف محل استقرار اتوبوس ها تا سرپرست گروه را پیدا کنم، نبود. راهنمای مینی بوس خودمان ، سرهنگ سرّاجان را دیدم که با تعدادی از دوستان و همکارانش مشغول صحبت بود.صدایش کردم و استخوان را از لای چفیه ام بیرون آوردم و نشانش دادم.چشمانش گرد شد و گفت: اینو از کجا پیدا کردی؟!! گفتم اونجا، پایین خاکریز.نزدیک بود غش کنم.و او هم فهمیده بود. گفت: بدش به من و برو. و تکه استخوان را برد پیش دوستانش و همه با تعجل مشغول بازرسی اش شدند...نفهمیدم چه کارش کردند و به کی تحویلش دادند...من هم دیگر پیگیر نشدم...
شاید از خدا یک نشانه خواسته بودم که آن را نشانم داد، نمی دانم، ولی نشانه ی خیلی بزرگی بود.سنگین بود برای من که آنجا همچین چیزی پیدا کنم.خواسته بودند که من پیدایش کنم و نمی دانم چرا. بدتر اینکه نفهمیدم بعد چه کارش کردند و کجا بردندش...آنقدر گیج بودم که اصلاً نرفتم بپرسم ازشان لا اقل.
مانند برقی بود که سحر از منزل لیلی درخشید و با مجنون دل افگار، چه ها که نکرد...
از ماندن می ترسم...
این پست از وبلاگ نویسنده گرامی سید مهدی شجاعی انتخاب شده است
فهمیده بودم تو این عملیات شهید می شود. به قول بچه ها نور بالا می زد. گفتم :"هاشم جان بس کن ، بدون تو من هیچم ، سالهاست می شناسمت، بیشتر از جان دوستت دارم، با این حرفهات چرا منو عذاب می دی؟" لبخند همیشگی روی لب هایش سبز شد و به آهستگی گفت :" سید از ماندن می ترسم
لینک این خاطره را در بازدید از مناطق عملیاتی جنوب که این خواهر گرامی برایم ارسال کرد،
چند بار آن را خواندم، احساس کردم زمان به عقب برگشته است ، زمان عملیات خیبر بود، با هاشم منجر بودم ، قبل از عملیات نمی دونم چی شد که هاشم کلی از شهادتش صحبت کرد، مثل همیشه نبود، معمولاً نمی شد تشخیص داد که حرف هایش جدی است یا شوخی می کند. اما این بار لحن صدایش جور دیگری بود، خیلی فرق کرده بود. وسط صحبتش گریه امانم نداد، بغلش کردم و با تمام وجود می خواستم حسش کنم.مثل یک دسته گل شده بود.
فهمیده بودم تو این عملیات شهید می شود. به قول بچه ها نور بالا می زد. گفتم :"هاشم جان بس کن ، بدون تو من هیچم ، سالهاست می شناسمت، بیشتر از جان دوستت دارم، با این حرفهات چرا منو عذاب می دی؟"
لبخند همیشگی روی لب هایش سبز شد و به آهستگی گفت :" سید از ماندن می ترسم."
در حین عملیات هاشم گم شد. بعد از عملیات دیگر پیدا نشد. مانده بودم به خانواده اش چی بگم...
تا این اواخر که بالاخره به طور اتفاقی در طلاییه پیدا شد.
پی نوشت :
*- حدود 45 کیلومتری جاده اهواز- خرمشهر سه راهی طلائیه قرار گرفته است یک جاده فرعی به سمت غرب و تا نزدیکی مرز ایران و عراق شما را به پاسگاه طلاییه میرساند که این نقطه تا شعاع چند کیلومتری منطقه طلاییه نامیده می شود. طلاییه یکی از محورهای مهم عملیاتی خیبر و بدر بوده است ،صدام در عملیات خیبر این منطقه را به آب بست .
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/20 10:48:01.
|
توصیف امداد غیبی توسط حاج همت |
به آرامی جلو رفتیم و هوشیارانه اطراف را زیر نظر داشتیم. ناگهان تعدادی از نیروهای دشمن را دیدیم و بی درنگ آنها را به رگبار بستیم.
آنچه در برابر چشمان شماست چند نمونه از هزاران امداد غیبی است که در جبهه های حق علیه باطل رخ داده و به کمک خداوند متعال رزمندگان نصرت یافتند. باشد که با خواندن آن ها قلبمان در توکل به خداوند متعال در امورات زندگی محکم و مطمئن تر از قبل گردد.
* امداد غیبی یکی از مقولههایی است که اگر کسی به آن باور نداشته باشد نمیتواند با تمام وجود لمسش کند. مگر اینکه در صحنهای از صفحات زندگیاش برایش اتفاق بیافتد. این خاطره که توسط شهید « شهید وحید آریایی » نقل شده، به بیان یکی عنایات خداوند در سالهای دفاع میپردازد:
نیمه شب بود و صدای تیر اندازی از اطراف مقر به گوش میرسید. با هماهنگی فرمانده، بچهها را داخل سنگر مستقر کردیم.
کمی بعد من و سه نفر دیگر از برادران مأمور شدیم که به اطراف مقر برویم و پس از شناسایی بر گردیم. تاریکی و سکوت بر همه جا حاکم بود و تنها صدای نفسهایمان را میشنیدیم. سکوت چنان بر همه جا مستولی شده بود که گویی در این دنیا هیچ کس وجود ندارد.
به آرامی جلو رفتیم و هوشیارانه اطراف را زیر نظر داشتیم. ناگهان تعدادی از نیروهای دشمن را دیدیم و بی درنگ آنها را به رگبار بستیم. چند نفر از آنها زخمی شدند و بقیه که فکر میکردند، تعداد ما خیلی زیاد است، پا به فرار گذاشتند. با این که تعدادمان خیلی کم بود، به یاری خدا آنها را فراری دادیم.
5/ 5/ 1362
*
برادرم «رمضان» می گفت: «یک بار نیروهای عراقی با هواپیما بمب های شیمیایی متعددی اطراف ما ریختند. هنوز لحظاتی از بمباران نگذشته بود که ناگهان احساس کردیم باد تندی شروع به وزیدن کرد. همه جا را گرد و خاک شدیدی فرا گرفت. باد، مواد شیمیایی را که از بمب ها متصاعد می شد به طرف خط عراقی ها که فاصله ی چندانی با ما نداشت می برد و ما شاکر از این امداد غیبی الهی، شاهد هلاکت و شیمیایی شدن نیروهای بعثی به دست خودشان بودیم.
ناگهان احساس کردیم باد تندی شروع به وزیدن کرد. همه جا را گرد و خاک شدیدی فرا گرفت. باد، مواد شیمیایی را که از بمب ها متصاعد می شد به طرف خط عراقی ها که فاصله ی چندانی با ما نداشت می برد و ما شاکر از این امداد غیبی الهی، شاهد هلاکت و شیمیایی شدن نیروهای بعثی به دست خودشان بودیم
*
چند شب قبل از حمله، نیروهای تخریب چی در حال خنثی سازی میدان مین برای باز کردن معبری برای عبور بچه ها بودند، که ناگهان به نیروهای گشتی دشمن برخورد کردند. آنها ساکت روی زمین دراز کشیدند و شروع به خواندن آیه «وجعلنا من بین ایدیهم سداً و...» کردند.
بچه ها می گفتند عراقی ها تا چند قدمی ما آمدند، ولی ما را ندیدند؛ حتی یکی از آنها با پوتین روی دست یکی از ما پا گذاشت، ولی باز هم نفهمید. عراقی ها بدون اینکه بویی از ما ببرند بازگشتند.
*
م
ا در صحنه های جنگ، در لحظات زیادی از امدادهای غیبی برخوردار بودیم. در عملیات "روح الله" در جبهه نوسود، یک شب قبل از عملیات در تاریخ دهم تیرماه 1360 یکی از برادرهای رزمنده ی ما، آن شب در عالم خواب دید که امام[خمینی] به خواب او آمده و می فرماید: حمله کنید، آقا امام زمان(عج) پیشاپیش شما است! این برادر صبح که بیدار شد، خطاب به برادران دیگر در مسجد نودشه گفت که امام به خواب او آمده و چنین مطالبی را فرموده اند. تمام برادرها تجهیزات بستند و آمدند به من گفتند: ما در همین روشنایی روز حرکت می کنیم تا برویم با عراقی ها بجنگیم، چرا که امام(ره) چنین فرموده اند. من با اصرار، آنها را قانع کردم که حمله را در شب انجام بدهند. در شب عملیات، نیروهای اسلام به رغم تعداد کم، چنان حمله ای بر دو گردان عراق بردند که شاید در تاریخ جنگهای جهان بی سابقه باشد و پیروز شدند. یک افسر عراقی که او را اسیر گرفتیم می گفت: به نظر من شما حداقل با دو گردان به ما حمله کردید. وقتی با اصرار زیاد او را قانع کردیم که نیروهای ما کمتر از یک گردان بوده، آن افسر عراقی به گریه افتاد و گفت: وقتی در آغاز حمله، شما داشتید الله اکبر می گفتید تمام کوهها داشتند با شما تکبیر می گفتند! ما فکر کردیم که تمام کوهها از نیروهای شما پر شده، این بود که آمدیم و تسلیم شدیم!
«فرازی از سخنان شهید همت _ مرداد 1361»
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/20 10:49:10.
|
راز این پنج شهید |
یكی از موارد قابل تأمل در میان این 200 شهید عزیز، این پنج شهیدی هستند كه با عنوان «شهدای سادات خمسه كوثر» یاد میشوند كه در كیلومتر 65 جاده اهواز – خرمشهر بنای یادبود پنج ضلعی به نام آنها ساخته شده است
آنهایی كه اهل مرور و یادآوری خاطرات آن هشت سال مقدس هستند به یقین بارها و بارها با خاطرات و حوادثی روبهرو شدهاند كه خیلیهایشان شبیه به معجزه بودهاند، معجزههایی كه نمیشود انكارشان كرد؛ چرا كه هنوز هستند باقی ماندههایی از اهالی آن سالهای پر معجزه كه هنوز در حال و هوای آن سالها زندگی میكنند و گاهی هم از خاطرات معجزهوارشان برای ما جنگندیدهها، حرفهایی میزنند، حرفهایی كه مثل معجزه عجیب هستند و اما پر از نشانه!
و اینكه چهطور میشود نشانههایش را پیدا كرد، دیگر بستگی دارد به نوع ارتباط دلی كه با صاحبان این معجزهوارها یا همان شهدا، میتوان برقرار كرد.
درست مثل برقراری همین ارتباط دلی با مقبرهای ساده و خاكی كه در كیلومتر 65 جاده اهواز – خرمشهر جاخوش كرده است. مقبرهای كه معروف به «شهدای سادات خمسه كوثر» است.
آنهایی كه اهل رها كردن شهر و راهی شدن به سمت نور هستند، هر بار كه میخواهند به شلمچه مشرف شوند، با این مقبره و خاك آسمانیش آشنا هستند و 5 شهید ساداتش را نیز زیارت كردهاند.
... اما راز این 5 شهید فراتر از 5 نامی است كه بر سر در این مقبره ساده و خاكی قرار گرفته است.
پس باید سراغ كسی میرفتیم تا اطلاعاتی بیشتر از جستوجوی اینترنتی و نقل و قولهای زائران این مقبره داشته باشد.
با برادر یكی از این 5 شهید گفتوگویی انجام دادیم كه چهره و حرفهایش برایمان آشناتر بود؛ سید محمد جوزی:
پس سفره دلت را باز كن تا شاید توشهای از این معجزه نصیب تو و البته دل تو هم بشود!
***
قربانیهای عید قربان!
در تاریخ 1/5/1367، در جاده اهواز – خرمشهر كه عراقیها آنجا را گرفته بودند با تیپ الزهرا، از لشكر ده سیدالشهدا درگیر میشوند و دامنه این درگیری به حدی شدید بوده كه عبارت تن برابر تانك در اینجا مصداق علنی پیدا میكند، آنهم در صبح روز عید قربان!
قضیه از این قرار است كه آن روز در حدود 30 رزمنده سوار بار كامیونی میشوند به قصد جاده اهواز - خرمشهر، كه تیر مستقیم تانك بعثیها كه تا آنجا هم راه پیدا كرده بودند به وسط كامیون اصابت میكند و خیلی از بچهها زخمی میشوند ولی فقط آن 5 سید شهید میشوند
حدود 200 نفر از رزمندهها در آنجا شهید میشوند اما سرانجام جاده را از دست دشمنان میگیرند.
اما یكی از موارد قابل تأمل در میان این 200 شهید عزیز، این پنج شهیدی هستند كه با عنوان «شهدای سادات خمسه كوثر» یاد میشوند كه در كیلومتر 65 جاده اهواز – خرمشهر بنای یادبود پنج ضلعی به نام آنها ساخته شده است
با نامهای:
سید علیرضا جوزی كه فقط 14 سال سن داشت،
سید داود طباطبایی كه 2 فرزند هم دارد،
سید صاحب محمدی كه در همان روزی كه ایشان شهید شدند، برادر دیگرشان هم در غرب و در همان روز به شهادت رسیدند كه هر دو متولد كربلا هم بودند و حالا هم اگر سری به قطعه 29 گلزار شهدای بهشت زهرا بزنید بر روی سنگ مزار این شهید كلماتی را میخوانید كه از مرگآگاهیاش قبل از شهادتش گفته بوده است.
سید مهدی موسوی و سید حسین حسینی كه به گفته و شناسایی دوستانشان شناسایی شدند.
فقط این 5 نفر!
قضیه از این قرار است كه آن روز در حدود 30 رزمنده سوار بار كامیونی میشوند به قصد جاده اهواز - خرمشهر، كه تیر مستقیم تانك بعثیها كه تا آنجا هم راه پیدا كرده بودند به وسط كامیون اصابت میكند و خیلی از بچهها زخمی میشوند ولی فقط آن 5 سید شهید میشوند.
این از نظر من نكته عجیبی است به خصوص وقتی در میان این رزمندهها كسی مثل محسن اسحاقی هم بوده كه دهها تركش میخورد اما به شهادت نمیرسد، گو اینكه فقط شهادت در تقدیر تمام ساداتی بوده كه در آن كامیون نشسته بودند، آنهم به تعداد 5 نفر!
طرح توسعه و نوسازی مقبره
این مقبره با نام این شهیدان در سال 1375 در همان مكان ساخته شد كه حالا قصد توسعه این مكان مقدس گرفته شده است.
در همین راستا جلسهای در فرهنگسرای پایداری روز 8 مردادماه برگزار شد با حضور رزمندگانی كه در آن عملیات شركت داشتند و شاهد این اتفاق بودند.
این جلسه بهانه خوبی هم شد برای اینكه دوباره شرح این واقعه از زبان حاضران در آن كامیون گفته شود.
سردار فلكی، معاون لشكر ده سیدالشهدا در دوران دفاع مقدس هم در مورد اهمیت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا و اهمیت ساخت این بناها صحبت كردند و بعد از آن مسئول گردان الحدید، آقای سرلك هم صحبتهایی از آن روزها كردند. در واقع این گردان همان گردانی است كه این 5 شهید در آن حضور داشتند.
البته در حال حاضر با هزینه 30 میلیون برق كشیدند برای آنجا و قرار است 400 متر حسینیه برای اسكان راهیان نور نیز ساخته شود.
روحشان شاد و یادشان گرامی
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/20 10:50:46.
|
اینها چی داشتن که ما نداریم؟! |
در روزهای سخت جنگ تحمیلی ، به دلیل نامساعد بودن وضعیت جغرافیایی مناطق عملیاتی، حجم آتش دشمن و قرار گرفتن شهدا در محدودهای بین نیروهای خودی و دشمن، امکان جابه جایی و انتقال ابدان شریف تعداد زیادی از شهدا فراهم نشد. به همین دلیل بعد از پذیرش قطعنامه 598 و اتمام جنگ قرار بر این شد که عده ای از همرزمان شهدا به دنبال جسدهای مطهر یاران شهیدشان باشند
در روزهای سخت جنگ تحمیلی ، به دلیل نامساعد بودن وضعیت جغرافیایی مناطق عملیاتی، حجم آتش دشمن و قرار گرفتن شهدا در محدودهای بین نیروهای خودی و دشمن، امکان جابه جایی و انتقال ابدان شریف تعداد زیادی از شهدا فراهم نشد. به همین دلیل بعد از پذیرش قطعنامه 598 و اتمام جنگ قرار بر این شد که عده ای از همرزمان شهدا به دنبال جسدهای مطهر یاران شهیدشان باشند و با تفحص آن ها مرهمی بر دل داغدار خانواده های شهدا . بر همین اساس کمیته جستجوی مفقودین شکل گرفت.
بچه ها برای تفحص یارانشان آدابی را برای خود وضع کردند که به قرار زیر است:
آداب و فرهنگ تفحص:
1. دائم الوضو بودن هنگام کار
2. تعیین رمز توسل به یکی از معصومین و اهل بیت علیهم السلام برای عملیات روزانه
3. نذر صلوات برای پیدا کردن پیکرهای مطهر
وسط تفحص شهدا داشتم فکر می کردم:
«خدایا! منم با اینها بودم. چی شد اینها رو انتخاب کردی؟ اینها چی داشتن که ما نداریم؟ مگه ما بدا دل نداریم؟ ....»
پیکر شهیدی پیدا شد. رو لباسش نوشته بود
4. درست کردن جایی بعنوان معراج شهدا و نگهداری شهدای تازه تفحص شده در منطقه
5. برگزاری مراسم توسل، زیارت عاشورا و دعای عهد روزانه در معراج، کنار پیکرهای مطهر
و این هم خاطره ای از تفحص شهدا که تقدیم شما می گردد :
روحشان شاد و یادشان گرامی
وسط تفحص شهدا داشتم فکر می کردم:
«خدایا! منم با اینها بودم. چی شد اینها رو انتخاب کردی؟ اینها چی داشتن که ما نداریم؟ مگه ما بدا دل نداریم؟ ....»
پیکر شهیدی پیدا شد. رو لباسش نوشته بود:
«عاشقان شهادت»....
عکس مربوط به حضور سردار سپاه اسلام، مهندس حاج سعید قاسمی بر بالین یکی از شهدا در تفحص است و صد البته تزیینی است!.
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/20 10:51:48.
|
یک بعد از ظهر به یاد ماندنی |
عملیات والفجر دو - در منطقه حاج عمران – جبهه های غرب – به وقوع پیوسته بود و لشکر عاشورا در این عملیات ماموریت پدافندی داشت. از کاسه گران در گیلانغرب به اشنویه آمدیم. من توی گردان حضرت ابوالفضل ع به فرماندهی سید اژدر مولایی بودم
عملیات والفجر دو - در منطقه حاج عمران – جبهه های غرب – به وقوع پیوسته بود و لشکر عاشورا در این عملیات ماموریت پدافندی داشت. از کاسه گران در گیلانغرب به اشنویه آمدیم. من توی گردان حضرت ابوالفضل ع به فرماندهی سید اژدر مولایی بودم. شهید رضا نیکنام لاله هم فرمانده گروهان و رحیم نوعی اقدم هم معاون رضا بود. توی اشنویه سه نفر به انتخاب نیکنام بعنوان نیروی گشت رزمی مامور شدیم به عملیات لشکر که اسد قربانی مسوولیتش را بر عهده داشت . من – علی حداد (1) و عمران منجم (2) . موقعی که نیکنام ما را می فرستاد رحیم نوعی اقدم خیلی اصرار داشت که او را هم با ما بفرستد. خیلی التماس کرد. منتهی نیکنام قبول نکرد...
واحد عملیات لشکر توی پادگان پیرانشهر بود ( پادگان ارتش ) . پای مان به پادگان رسید خیلی از فرماندهان لشکر را آنجا دیدیم . آقا مهدی باکری – مصطفی مولوی (3) و ...
به این شکل به جمع نیروهای اسد قربانی پیوستیم. چند روزی توی پادگان پیرانشهر ماندیم تا این که یک روز سر و صدا بلند شد که هواپیماهای عراقی چتر باز ریخته اند توی منطقه. حتی آمدند دنبال برو بچه های لشکر ما که چکار باید بکنیم؟ منتهی تعداد ما در آن حد نبود که بتوانیم کمکی بکنیم. پس از ساعتی خبردار شدیم که دشمن ماکت آدمی در قالب سرباز توی پیرانشهر ریخته – و به این شکل این عملیات دشمن که بیشتر جنبه روانی داشت به خیر گذشت. منتقل شدیم به منطقه حاج عمران که لشکر آنجا خط پدافندی داشت. بچه های عملیات چادری داشتند که ما هم آنجا می ماندیم. کار ما مقابله با هلی کوپترهای دشمن بود. نیروهای مستقر در خط ما – با مشکل هلی کوپتر های دشمن مواجه بودند. به این معنی که هلی کوپترهای دشمن می آمدند می ایستادند بالای تپه هایی که خط دشمن به حساب می آمد و از آنجا خط ما را قشنگ می زدند. مسیر آمدنشان هم از پشت تپه ها بود و دیده نمی شدند.
اسد قربانی طرحی را برای مقابله با هلی کوپترهای عراقی آماده کرده بود که ما با راهنمایی نیروهای بارزانی مستقر در منطقه به پشت خط دشمن نفوذ کنیم و هلی کوپترها را بزنیم.
یک بار دیگر آقا مهدی توی والفجر 1 – به دادمان رسیده بود. در روز اول عملیات که از کانال اول زدیم بیرون و می خواستیم در امتداد کانال برویم خط مقدم . دیدیم یکی از دور صدا می زند: / اونجا میدان مینه – بیایین این طرف/. آمد نزدیکتر دیدیم آقا مهدی باکری است، فرمانده لشکرمان توی خط مقدم داشت به وضعیت نیروها سر و سامان می داد
حدود بیست نفری می شدیم که به این ماموریت رفتیم. اسد قربانی – علی حداد – عمران منجم – غلام زاهدی ( بی سیم چی ) – سرندی (امدادگر) (4) و... دو تن از بارزانی ها هم بعنوان راهنما با ما آمدند. خط دشمن را دور زدیم و در جایی سنگر گرفتیم که به محل تیراندازی هلی کوپترها اشراف داشت. مجبور شدیم شب را همانجا بمانیم. صبح که هوا روشن شد به انتظار هلی کوپتر ها ماندیم. علی حداد آرپی جی زن بود و من هم کمکش. پیش از آمدن هلی کوپترها جایی را در تپه روبرو نشان دادم که آنجا به کمین هلی کوپترها بنشینیم. حداد نپذیرفت. گفت آنجا دور است. پس از ساعتی انتظار- صدای هلی کوپترها به گوش رسید. آماده شدیم. به محض دیدن هلی کوپترها با آنچه در اختیار داشتیم به طرفشان شلیک کردیم. با خودمان کالیبر 50 و آرپی جی 7 و تیربار برده بودیم. اسلحه ها و تجهیزات را با قاطر به محل ماموریت منتقل کرده بودیم. یکی از هلی کوپترها به هنگام شلیک ما ، با شیرجه رفت پشت ارتفاع سمت دشمن. ما خیال کردیم سقوط کرد. دیگر از سرنوشتش خبری نشد ولی یکی دور زد آمد ایستاد بالای تپه ای که به حداد گفته بودم آنجا موضع بگیریم. اگر آنجا بودیم با سنگ هم می شد زد. خیلی نزدیک بود. پس از چند دقیقه آن هم بر گشت و رفت. بار بندیلمان را برداشتیم و برگشتیم محل خودمان. نه ما نیرو داشتیم و نه عراقیها .
بعد از آن دیگر هلی کوپترهای دشمن نیامدند بچه های توی خط ما را اذیت کنند. روزی از روزها موقع ناهار توی چادر بودیم که آقا مهدی باکری و آقا مرتضی یاغچیان (5) آمدند. ناهار برنج بود. علی حداد سریع دست به کار شد که برنج را گرم کند و ناهارمان را بخوریم. منتهی تا حاضر شدن برنج توی چند بشقاب داخل سفره ماست گذاشتیم. حداد گفت: / آقا ولی- اینارو بذار توی سفره تا حاضر شدن برنج با ماست مشغول باشن/. آقا مهدی منتظر برنج نشد. ماست را با نان خورد. از خوردنشان معلوم بود گرسنه هستند. آقا مرتضی مثل بچه ای که پیش پدرش بنشیند و خودش را مودب نشان دهد ، انگار به همسفره بودن با آقا مهدی فخر می کرد. آقا مهدی گفت : مرتضی ! از این راهی که ما می ریم و می آییم عراقی ها هم می تونن بیان ما را بزنن ! باید فکری بکنیم.
آقا مهدی ماست را که خورد تمام کرد. رو به حداد گفت : / قارداش ! سن بیزی بوگون قاتیغینان دویوردون / (6) برای خوردن برنج منتظر نماند بلند شد رفت گوشه ای دراز کشید و خوابید.
ولی آقا مرتضی نشست با ما به گفتگو – مواظب بودیم خواب آقا مهدی را بر هم نزنیم. وقتی او استراحت می کرد انگار که ما استراحت می کنیم. عصر از خواب بیدار شد و رفتند. در حالی که عطر حضورشان در مشام مان بود.
یک بار دیگر آقا مهدی توی والفجر 1 – به دادمان رسیده بود. در روز اول عملیات که از کانال اول زدیم بیرون و می خواستیم در امتداد کانال برویم خط مقدم . دیدیم یکی از دور صدا می زند: / اونجا میدان مینه – بیایین این طرف/. آمد نزدیکتر دیدیم آقا مهدی باکری است، فرمانده لشکرمان توی خط مقدم داشت به وضعیت نیروها سر و سامان می داد. او همیشه در صحنه های خطر حاضر بود.
(1)در والفجر 4 شهید شد.
(2) در والفجر 4 شهید شد.
(3) آقا مهدی باکری فرمانده لشکر 31 عاشورا و مصطفی مولوی جانشین فرمانده لشکر عاشورا بود.
(4)در طول دفاع مقدس شهید شد.
(5) مرتضی یاغچیان جانشین فرمانده لشکر 31 عاشورا بود که خیلی هم خجالتی بودند. تواضع و شکسته نفسی و ساده زیستی و خجالتی بودن و... زبانزد بچه ها بود.
(6) برادر !تو امروز ما را با ماست سیر کردی.
یاد و خاطره رزمنده دلاور و شهید زنده لشکر 31 عاشورا ولی نعمتی نژاد گرامی باد.
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/20 10:53:10.
|
حکایت یک عکس |
خودم را آماده کردم برای عکاسی وکادر بندی می کردم که ناگهان صدای مهیبی در چند متری من شنیده شد . تا آمدم خودم را جمع وجورکنم خمپاره دوم ... سوم ...چهارم ... تا حدود شانزده خمپاره به محلی که مستقر بودم اصابت کرد
تابستان سال 1361 هوای داغ منطقه سوسنگرد خط مقدم جبهه نیسان.مشغول عکاسی بودم با دوربین عکاسی مارک canon ae-1 و لنز 210 -- 70 .
از داخل ویزور خط عراقی ها دیده می شد . ولی برای عکاسی جالب نبود. به همین خاطر با بچه ها هماهنگ شدم. افتان و خیزان و با کلی دردسر به وسط معرکه رسیدم. ودر پشت یک خاکریز که قبلاعراقی ها درست کرده بودند پنهان شدم .
خودم را آماده کردم برای عکاسی وکادر بندی می کردم که ناگهان صدای مهیبی در چند متری من شنیده شد . تا آمدم خودم را جمع وجورکنم خمپاره دوم ... سوم ...چهارم ... تا حدود شانزده خمپاره به محلی که مستقر بودم اصابت کرد .(خمپاره 60 که بدون صدا مسیرش را طی می کند) حالا شما بگید از آن آدم چیزی باقی میمونه .
منم مثل آدم های موجی اون لحظه فکر می کردم در عالم برزخ بسر می برم و هی بخودم می گفتم تو عالم برزخ هم خط مقدم هست .از اون طرف هم عرا قی ها به خیال خودشان یک دسته از ایرانی ها را به هلاکت رسانده اند .کم کم گرد و خاک که فرو نشست . به این طر ف و آن طرف نگاه کردم، دیدم ای بابا اینجا که جبهه خودمونه.
منم مثل آدم های موجی اون لحظه فکر می کردم در عالم برزخ بسر می برم و هی بخودم می گفتم تو عالم برزخ هم خط مقدم هست .از اون طرف هم عرا قی ها به خیال خودشان یک دسته از ایرانی ها را به هلاکت رسانده اند .کم کم گرد و خاک که فرو نشست . به این طر ف و آن طرف نگاه کردم، دیدم ای بابا اینجا که جبهه خودمونه
بدنم را وارسی کردم ببینم از اون همه ترکش چیزی هم نسیب من شده . ولی تو بگو یک ترکش کوچولو . به فکر فرو رفتم و به خدای خودم گفتم خدایا این چه فیلمی بود من دیدم . تازه عراقی ها از کجا متوجه من شدند . به خودم گفتم ای دل غافل اون مو قع که دوربین را به سمت عراقی ها گرفته بودم رفلکس لنز مثل مورس نوری عمل می کرده. (البته بخاطر متمایل بودن نور خورشید ) و باعث لو رفتن من شده .
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/20 10:54:14.
|
پیرترین رزمنده در روز قدس /عکس |
امسال نیز حاجی بخشی آمده بود اما این پیر انقلاب را سالی چند بار بیشتر نمیبینیم تازه اگر توفیق شود. صدایش گرفتهتر شده بود، قدمهایش خستهتر، بدون کمک دیگران نمیتوانست درست و حسابی راه برود؛ باید دستش را کسی میگرفت
جهان نیوز به نقل از وبلاگ امین آفاق نوشته بود "حاجی بخشی آمده بود، مثل همیشه" ، مطلب رو که خواندم حکایت از روز قدس سال 1390 داشت که علاوه بر هزاران پیر و جوان و کودک ، یک پیرمردی متفاوت ، با رنگ و بوی جبهه ، با لباس جبهه در راهپیمایی شرکت داشت.
او میگفت : "امروز مانند سالهای گذشته حاجی بخشی نیز آمده بود، آمده بود تا به جوانان بگوید نه گرما و نه روزه داری هیچکدام نباید باز بدارد آنها را از انجام آنچه که دشمن را دلسرد و مأیوس میکند. حاجی بخشی دقیقاً همین را در نظر دارد.
میگوید:«هیچ چیز مهمتر از روحیه در میدان جنگ نیست. به خاطر اینکه اگر در خط مقدم، روحیه نباشد، همه عقب میکشند». "
حاجی بخشی ، این پیر انقلاب امسال صدایش گرفتهتر شده بود، قدمهایش خستهتر، بدون کمک دیگران نمیتوانست درست و حسابی راه برود؛ باید دستش را کسی میگرفت.
این را از عکسها هم میتوان فهمید . ولی خواندن این مطلب مرا یاد روزهای کودکیام انداخت . یاد روزهایی از دهه هفتاد :
خیلی خوب یادم میآید آن روزهایی که حاجی بخشی در راهپیماییها سوار بر پشت یک تویوتا و با صدایی رسا فریاد میزد : " بلند بگو ماشاالله" و مردم فریاد میزدند :"حزب الله ، حزب الله"
حاجی بخشی معروفتر از آن است که نیاز به معرفی داشته باشد؛ محاسنی بلند و سفید و قدی که هرگز در برابر هیچ طوفانی خم نشد، مهربان، بذلهگو و جیبی که معمولاً در آن نقل و شیرینی بود و خدا میداند چند بسیجی پیش از شهادت، از دست او شیرینی و شکلات خوردهاند
همان طور که شعار میداد و مردم هم جواب میدادند برایشان از روی ماشین شکلات میریخت ولی به کودکان دوست داشت خودش با دست خودش شکلات بدهد. این پیرمرد با آن محاسن سفیدش تا کمر خم میشد تا به کودکی که راهپیمایی آمده خودش شکلات بدهد. از همین راه علاوه بر گرمای حضورش کودکان را جذب خودش کرده بود.
یادمه یه بلندگوی دستی سفید و نارنجی داشت که از آن کمک میگرفت تا رساتر فریاد کند.
این قدر این خاطرات آن روزها برایم جالب است که الان هم اگر در بین روزمرگیهای زندگی فرصتی پیش آید و راهپیمایی بروم هنوز هم یاد آن روزها برایم زنده می شود. طی این سالها از ایشان خبری نداشتم تا این که سال پیش در ماهنامه امتداد خواندم که در ICU بیمارستان بستری شده. و اکنون شادم که در جمع مردم انقلابی ما هنوز هم حضور اوست که شوق و شادی ایجاد میکند.
شاید او با گذر زمان پیر و شکسته شده باشد ولی هدفش همچنان استوار و محکم است .
تمام اینها را گفتم تا بگویم : "آاااای افسران جنگ امروز ، بیایید و به تماشا بنشینید رزمندگان در میدان جنگ دیروز و در میدان جنگ امروز را."
ذبیحالله بخشی زاده سال 1312 در یکی از توابع اراک متولد شد. در هفت سالگی پدرش را نیروهای متفقین، میکشند و او از آن پس مسئولیت خانواده را به عهده میگیرد. حاجی بخشی از 47 سالگی به جبهه اعزام شده و تا پایان جنگ تحمیلی در جبههها بوده است.
دو پسر و یک داماد حاج بخشی در ایام جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند. حاجی بخشی در طول جنگ ایران و عراق در جبههها، بلندگو به دست به تقویت روحیه رزمندگان میپرداخت.
میگوید:«هیچ چیز مهمتر از روحیه در میدان جنگ نیست. به خاطر اینکه اگر در خط مقدم، روحیه نباشد، همه عقب میکشند
حاجی بخشی را همه میشناسند، از ارتفاعات سربهفلک کشیده کردستان تا دشتهای مهران و رملهای شلمچه، از میدان مینها و اسکلههای خلیج همیشه فارس، تا رودهای چنگونه و اروند و... اصلاً نیازی به معرفی نیست او را با یک گرینوف همه میشناسند که میگویند از خود امام جایزه گرفته، قطار فشنگ به دوش و کمر، یک تویوتای از جنگ برگشته و البته بدون پلاک که هنوز جای سوراخ گلولهها روی در و پیکرش دیده میشود و یک بلندگو و شعار معروف : ماشاءالله حزبالله!
حاجی بخشی معروفتر از آن است که نیاز به معرفی داشته باشد؛ محاسنی بلند و سفید و قدی که هرگز در برابر هیچ طوفانی خم نشد، مهربان، بذلهگو و جیبی که معمولاً در آن نقل و شیرینی بود و خدا میداند چند بسیجی پیش از شهادت، از دست او شیرینی و شکلات خوردهاند...
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/20 10:56:09.
|
نماز شب در آب |
حاج احمد امینی در ساعات اولیه عملیات والفجر 8 در نخلستان های شهر فاو بر اثر انفجار گلوله توپ یا خمپاره به شهادت رسید و علی عابدینی جانشین وی در ادامه عملیات هدایت گردان را به دست گرفت. حاج علی عابدینی در لحظات آغازین عملیات کربلای 5 به شهادت رسید و....
روزهای پایانی آبان سال 1362 بعد از عملیات والفجر 4 نشست هایی با حضور فرمانده لشکر 41 ثارالله و با شرکت فرماندهان تیپ ها و گردان ها و سایر مسئولین در قرارگاه لشکر واقع در شهرستان کامیاران برگزار شد در این نشست ها به مدت یک هفته عملکرد لشکر از عملیات رمضان تا والفجر 4 مورد بررسی قرار گرفت.
تا آن تاریخ گردانهای لشکر فاقد کد شناسایی بودند و به نام شناخته می شدند در یکی از این نشستها مقرر شد گردان های لشکر 41 ثارالله همزمان با سایر یگانهای رزم سپاه کد گذاری شوند.
به این منظور در جلسه ای که حجت الاسلام شوشتری امام جمعه وقت زرند و فرماندهان و مسئولین لشکر در آن حضور داشتند کدهای مورد نظر توسط حاج قاسم سلیمانی جهت تبرک و تیمن میان صفحات قران مجید گذاشته شد. پس از تفال به قرآن کد 410 به گردان حضرت رسول (ص) به فرماندهی رضا عباس زاده اختصاص یافت.
رضا عباس زاده اولین فرمانده گردان 410 در عملیات بدر به شهادت رسید. پس از وی حاج احمد امینی هدایت گردان 410 را به دست گرفت. و حاج علی عابدینی به عنوان جانشین انتخاب گردید.
والفجر 8 نقطه اوج کار گردان 410 بود که از مدتها قبل از آن نام غواص را نیز یدک می کشید . فرماندهان و پرسنل گردان در آن عملیات با شجاعت و از خود گذشتگی چشم ها را خیره کردند.
حاج احمد امینی در ساعات اولیه عملیات والفجر 8 در نخلستان های شهر فاو بر اثر انفجار گلوله توپ یا خمپاره به شهادت رسید و علی عابدینی جانشین وی در ادامه عملیات هدایت گردان را به دست گرفت.
حاج علی عابدینی در لحظات آغازین عملیات کربلای 5 به شهادت رسید و محمود امینی برادر حاج احمد به عنوان فرمانده انتخاب شد.
رضا عباس زاده اولین فرمانده گردان 410 در عملیات بدر به شهادت رسید. پس از وی حاج احمد امینی هدایت گردان 410 را به دست گرفت
دفتر جنگ که بسته شد، حاج محمود، اما از قافله ای که هم قطارانش را به سر منزل شهادت می رساند جا ماند و شاید خدا چنین می خواست که او بماند تا همرزمان او درآینده وجود حاج محمود و حاج احمد را جستجو کنند و چه زیبا، برادر، پرچم فرماندهی را از دست برادر گرفت و بعد از جنگ هم یک فرمانده باقی ماند...
پرسنل گردان 410 به عنوان گردان خط شکن چنان نقش ارزنده ای در عملیاتها داشتند که حاج قاسم سلیمانی فرمانده لشکر 41 ثارالله (در زمان جنگ) در مورد گردان 410 گفته است:
گردان 410 یک ستاره درخشان در لشکر 41 ثارالله بود. ستاره زهره ای بود که همه نور آن را می دیدند ...دلیل برجستگی این (گردان) یکی فرماندهان آن بودند و دیگری بچه هایی که آنجا تجمع کرده بودند که عصاره به تمام معنای فضیلت های مختلف بود ....وقتی وارد گردان می شدیم نمی توانستیم تصور کنیم که اینجا حوزه علمیه است ،یا نشانه های کوچکی از صدر اسلام است یا فضای کعبه است که تعدادی مشغول طواف ذکر و دعا هستند....
و اکنون روایتی از خلوص بچه های گردان 410 :
گردان 410 در سد دز تمرین میكرد. هوا و آب سرد بود. با اینكه روحانی كاروان بودم، برای اینكه در حال و هوای كار و فعالیت بچهها قرار بگیرم با آنها وارد آب میشدم. موقعیكه شناكنان با تمرین میرفتیم، اگر سؤالی میكردم بچهها پاسخ میدادند، ولی هنگام برگشتن کسی جوابم را نمیداد و نمیدانستم چرا؟ بعداً فهمیدم بچهها هنگام بازگشت، جهت را به گونهای انتخاب میكنند كه رو به قبله باشند و همانطور كه برمیگردند، نمازشب میخواندند. برنامه تمرین به شكلی تنظیم شده بود كه بچهها نزدیك اذان صبح برمیگشتند و برای اینكه نماز شب را ازدست ندهند، هنگام مراجعت، نماز میخواندند.
(راوی حجه الاسلام شیخ محمد حسین جلالی)
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/20 10:57:32.
|
واکنش امام خمینی به نامه مادر شهید |
مادر شهیدی از کاشان دستبند طلایی را که برای آینده فرزندان خود کنار گذاشته بود در سال 67 به امام خمینی هدیه میکند تا هزینه جبهههای جنگ نماید. مادر شهید سید علی اصغر کیا در نامه خود به حضرت امام نوشته است
مادر شهید سید علی اصغر کیا در نامه خود به حضرت امام نوشته است:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
محضر مقدس رهبر عظیم الشان انقلاب اسلامی حضرت آیت اللّه العظمی امام خمینی -روحی فداه - سلام علیکم از آنجا که مایل نیستم در این شرایط حساس وقت شریف را تصدیع نمایم بدون مقدمه سخنانم را آغاز میکنم.
من مادر یک شهید به نام سید علی اصغر کیا از خیل عظیم شهیدان اسلام عزیز هستم.
خود در اوایل زندگی بر اثر حادثهای همسر عزیز خود را که از سادات بود از دست دادم و با چهار فرزند به یادگار از آن مرحوم مانده زندگی را ادامه دادم و یکی از آنها را در جنگ تحمیلی تقدیم اسلام و آن حضرت نمودم و اکنون نیز آماده انجام تکلیف میباشم.
اماما، پیام پر از درد و محنت شما در پذیرش قطعنامه 598 آسایش را از روح و جسم ملت ایران و مستضعفان جهان به ویژه خانواده شهیدان گرفت و مطمئن باشید که آنها هم همانگونه که فرمودید آن را مانند جرعه زهری نوشیدند ولی تحمل هر چیزی برای رضای خدا و مصلحت اسلام عزیز گواراست.
دشمنان قسم خورده اسلام عزم خود را جزم نمودهاند که دین مقدس اسلام را منهدم و نابود نمایند و این را از اجداد و پیشینیان پلید خود به ارث بردهاند. اما زهی خیال باطل.
خدایا تو شاهد باش که ما هم با تاسی به پیشوایان بزرگمان همچون ابراهیم و محمد و علی و زهرا و فرزندان معصومشان - صلوات الله علیهم اجمعین - و با تقلید از مرجع و ملجا عظیم الشان انقلاب عزم خود را جزم نمودهایم که تا آخرین نفر و آخرین نفس با اهداف نامبارک آنها مبارزه کنیم.
اماما، راهپیمایی روز عید غدیر ثابت کرد که مردم شریف ایران مرگ را تحمل میکنند ولی ننگ خواری و ذلت در مقابل دشمنان اسلام را نه .
آنها با این حضور نشان دادند که همواره گوش به فرمان رهبر الهی خود هستند و این اطاعت را به حکم آیه شریفه (اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول) تکلیف شرعی خود میدانند.
ما به شما اطمینان میدهیم که با اشک چشمانمان دامان و دلتان را شستشو و با خونمان نهری و با اجسادمان سدی در مقابل دشمنان اسلام ایجاد خواهیم کرد که در آن غرق و زمینگیر شوند
اماما، مبادا که شرایط روز دامان کبریایی شما را غبارآلود و دل مبارکتان را رنجور نموده باشد.
ما به شما اطمینان میدهیم که با اشک چشمانمان دامان و دلتان را شستشو و با خونمان نهری و با اجسادمان سدی در مقابل دشمنان اسلام ایجاد خواهیم کرد که در آن غرق و زمینگیر شوند.
اماما، اینجانبه هدیهای ناقابل را که ذخیره نموده و دهها فکر و خیال برای مصرف آن جهت رفاه خود و فرزندانم داشتم به منظور رفع نیاز جبهههای جنگ تقدیم مینمایم و همچنین نذر نمودهام که حقوق شش ماه خود را تقدیم نمایم.
لذا اکنون هدیه مذکور (یک قطعه دستبند طلا) را به همراه مبلغ سی هزار ریال (حقوق یک ماه ) تقدیم و بقیه را نیز تحویل خواهم داد.
انشاءاللّه.
در خاتمه آرزوی دعای خیر و تقاضای عاجزانه دارم که با دستخط مبارک (ولو کوتاه ) جواب نامه را مرقوم فرمایید.
از خداوند تبارک و تعالی به همراه همه مستضعفان و مسلمین و شیعیان طول عمر آن حضرت را با سلامت کامل خواهانم.
حاجیه شمسی نورانی، از طلاب علوم دینیه و از خدمتگزاران امداد امام خمینی کاشان، والده شهید سید علی اصغر کیا.
والسلام علیکم و رحمهالله.
اماما، اینجانبه هدیهای ناقابل را که ذخیره نموده و دهها فکر و خیال برای مصرف آن جهت رفاه خود و فرزندانم داشتم به منظور رفع نیاز جبهههای جنگ تقدیم مینمایم و همچنین نذر نمودهام که حقوق شش ماه خود را تقدیم نمایم.
لذا اکنون هدیه مذکور (یک قطعه دستبند طلا) را به همراه مبلغ سی هزار ریال (حقوق یک ماه ) تقدیم و بقیه را نیز تحویل خواهم داد
بسمه تعالی
فرزند عزیزم، خانم حاجیه شمسی نورانی نامه پر احساس شما را خواندم.
از شما و افرادی مانند شما نمیدانم چگونه باید قدردانی کرد.
من که در مقابل این همه محبت و صفا غیر از تشکر و دعا کاری نمیتوانم انجام دهم.
دستبندت را برایت میفرستم تا از جانب من هدیهای باشد برای تو، و معادل آن را با نذر حقوق ششماهه ات را من خود به جبهه میفرستم.
از قول من به فرزندان عزیزت، این عزیزان ملت شریف ایران، سلام گرمم را برسان.
خدا یار و نگهدارت باد.
23 / 5 / 67
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/20 10:58:24.
|
مراسم ازدواج یک شهید ؛ خاطــره ای از علیرضا زاکانى |
اوایل تابستان سال 62 در گردان تخریب سیدالشهدا(ع) با شهید محمد بهرامى در کنار هم بودیم. فضاى معنوى حاکم بر گردان و حضور فرماندهى خوب مثل عبدالله نوریان شرایط خاصى را فراهم کرده بود. حضور همزمان بنده با شهید بهرامى در عملیات والفجر چهار این امکان را فراهم کرد که با روحیات او بیشتر آشنا شوم.
سالهاى 58 و 59شاگرد او بودم. برایمان تفسیر و شرح حدیث مىگفت. اصلا یک آدم ویژه بود. صداى خوش، سیماى جذاب، قد رشید و بلند، در کنار هنرمندى در خطاطى و نقاشى از او فرد ممتازى ساخته بود. به ورزش علاقه داشت و در کنار آن فعالیتهاى فرهنگى را به صورت مستقیم ادامه مىداد و به عنوان معلم قرآن و حدیث در مساجد جنوب شهر تهران با شیوهاى نو فعالیت مىکرد.
اوایل تابستان سال 62 در گردان تخریب سیدالشهدا(ع) با شهید محمد بهرامى در کنار هم بودیم. فضاى معنوى حاکم بر گردان و حضور فرماندهى خوب مثل عبدالله نوریان شرایط خاصى را فراهم کرده بود. حضور همزمان بنده با شهید بهرامى در عملیات والفجر چهار این امکان را فراهم کرد که با روحیات او بیشتر آشنا شوم.
شهید بهرامى ازخانوادهاى مرفه بود. براى ازدواجش مهمانى مفصلى گرفته شد و حدود هشتصد نفر از بچههاى گردان تخریب و بچههاى رزمنده و بسیجى در جشن ازدواجش شرکت کردند اما درست چند روز بعد از مراسم عروسى به منطقه آمد و کارش را مجددا در گردان تخریب آغاز نمود.
یادم هست قبل از عملیات خیبر به همراه یکى از دوستان به منزل شهید بهرامى رفتیم. چیزى که اسباب تعجب ما را فراهم کرد این بود که اولا او به دست خودش پلاکارد تبریک و تسلیت به خانواده را نوشته بود و ثانیا شمایل زیبایى از خودش را به عنوان شهید نقاشى کرده بود!
وقتى از او سوال کردم که اینها براى چیست، در پاسخ گفت: وقت رفتن است و براى اینکه بارى از روى دوش خانواده بعد از شهادت بردارم این بوم و پلاکارد را آماده کردم.
یادم هست قبل از عملیات خیبر به همراه یکى از دوستان به منزل شهید بهرامى رفتیم. چیزى که اسباب تعجب ما را فراهم کرد این بود که اولا او به دست خودش پلاکارد تبریک و تسلیت به خانواده را نوشته بود و ثانیا شمایل زیبایى از خودش را به عنوان شهید نقاشى کرده بود!
بعد از این ماجرا به منطقه برگشتیم. در پادگان دوکوهه مستقر بودیم. بعد از مدتى به دستور فرمانده گردان بنده و شهید بهرامى به همراه عدهاى از دوستان به منطقه جفیر اعزام شدیم. طبق عادت، غروبها در یکى از پاسگاههاى نزدیک، نماز جماعت مغرب و عشاء را برگزار مىکردیم.
یکى از شبها که براى اداى نماز جماعت به پاسگاه رفته و براى نماز مهیا شده بودیم متوجه شهید بهرامى شدم که به سرعت از پاسگاه بیرون آمد. مدتى طول کشید و برنگشت و من هم به دنبال او بیرون آمدم. دیدم که لعن مىفرستد و پایش را به زمین مىزند.
پرسیدم چرا این کار را مىکنى؟ گفت: وقت ذکر خدا به یاد همسرم افتادم و احساس کردم که شیطان سراغم آمده است و به دنبال غفلت من با یاد همسرم است. احساس کردم که یاد همسرم در این شرایط مانع از یاد و ذکر خدا مىشود براى همین شیطان را لعنت کردم.
برایم خیلى جالب بود. او با اینکه تازه ازدواج کرده بود و به همسرش هم علاقه زیادى داشت حاضر نبود یاد همسرش هم موجب غفلت از یاد خدا شود. بعد از مدتى محمود از من جدا شد و با یکى از گردانهاى تیپ سیدالشهدا(ع) اعزام شد. من هم براى حضور در گردان حضرت على اصغر(س) آماده شدم. آخرین دیدار من و ایشان فرداى اعزام بود که با موتور به مقر گردان برگشت.
او را دیدم، دست دورگردن من انداخت که باهم وداع کنیم. کنار گوش من گفت: «این آخرین دیدار ماست. دیدار ما به قیامت! من شهید مىشوم و دیگر برنمىگردم. شما زحمت بکش سلام مرا به مادرم برسان و از مادرم حلالیت بطلب چون ایشان خیلى براى من زحمت کشید و من نتوانستم زحمات او را جبران کنم.»
همان طور که او گفته بود، این آخرین دیدار ما بود. او رفت و با سه هزار شهیدى برگشت که از آنها تنها پلاک و مشتى استخوان به یادگار مانده بود.
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/17 11:47:37.
|
شهادت سرباز عراقی در دفاع مقدس |
کیف را در آوردیم و داخل آن را بازرسى کردم. یک عکس پسر بچه سه چهارساله، یک عکس دختر بچه دو ساله، یک عکس طلق شده از صدام، یک آدرس و شماره تلفن و دوبرگ کاغذ استنسیل که پشت و روى آن را با خودکار و به خط عربى نوشته بود.
چند روزى بود بهار بسیار کوتاه جنوب آغاز شده بود. گلهاى وحشى دشتهاى جنوب در پى اولین باران سر از خاک بیرون آورده و عمر کوتاه خود را شروع کرده بودند.
بارانهاى مختصرى که هر از گاه صورت شقایقها و لالهها را نوازش مىداد، هواى آنجا را کاملا دلپذیر مىکرد.
یک روز صبح بعد از نماز و صرف صبحانه، هواى باطراوت را مناسب دیدم و با توجه به اینکه دو سه روزى بود از یگانها سرکشى نکرده بودم، فرصت را مناسب دیدم و یکى از رانندهها را صدا زدم براى رفتن و سرکشى از یگانهاى یکم، دوم و سوم. راننده که ماشین را آورد، از منطقه زدیم بیرون و وارد جاده آسفالت شدیم. در مسیر بعد از یک صلوات، شروع کردم به خواندن آیهالکرسى. هنوز خواندنم تمام نشده بود که ناگهان ماشین از حرکت ایستاد!
از راننده پرسیدم: چرا توقف کردى؟! در حالى که وحشتزده بود با دست شىءاى شبیه ماسوره مین ضدتانک را که در چند قدمى ماشین بود نشان داد.
در آن موقعیت قبل از هر کارى باید حال راننده، بهتر مىشد. پرسیدم: محمدرضا جان من چه مىخواندم؟! گفت: قرآن. گفتم: چه قسمتى از قرآن؟! گفت: نمىدانم.
با دست اشاره کردم به آیهالکرسى نزدیک آینه گفتم: به این اعتقاد دارى؟! گفت: حتما اعتقاد دارم. گفتم: پس چرا ترسیدى؟! سرش را پایین انداخت و معذرتخواهى کرد. گفتم: از خدا و آیه الکرسى معذرت بخواه!
لبخندى روى لبانش نشست و آرام شد.
مطمئن که شدم حالش خوب است، گفتم: از همان مسیرى که آمدى، کمى به عقب برگرد. از وسایلى که براى کنکاش مىتوانستیم استفاده کنیم دسته جک بهترین وسیله بود. آن را برداشتیم و از ماشین پیاده شدم.
نزدیک شىء که رسیدیم، بعد از کنار زدن کمى خاک، متوجه شدم آن قسمت نسبت به زمینهاى اطراف بالاتر است و این شىء یک قمقمه است.
به راننده گفتم: دیدى به خیر گذشت؟! یک جنازه عراقى است که احتمالاً مربوط به عملیات فتحالمبین است و دیگر قابل شناسایى نیست. برو ماشین را بیاور برویم.
ماشین که آورد، سوار شدیم. اما هنوز مسافت زیادى دور نشده بودیم که پرسید: جناب از کجا فهمیدید این یک جنازه است؟! و از کجا فهمیدید عراقى است؟!
در دل به هوش این سرباز هیجده، نوزده ساله آفرین گفتم. فرصت را مناسب دیدم گفتم: نگهدار! ما به خاطر جنابعالى مىخواهیم برویم و ببینیم جنازه کیست و چیست؟
در کنار من دو سرباز دیگر نیز هستند ولى افسوس که این دو سرباز نادان، بیچارهتر از آنند که بشود از راه منحرف بازشان داشت. به قدرى غرق در دریاى تبلیغات زهرآگین حزب بعث هستند که براى صدام (به تقلید از ایرانیان که براى آیتالله خمینى صلوات مىفرستند، صلوات مىفرستند.)
با خوشحالى نگه داشت و دسته جک را آورد که برویم به سمت جنازه. قبل از هر کارى قبلهنما را از جیبم درآوردم و کنار محل کار گذاشتیم، دیدم جنازه کامل رو به قبله دراز کشیده است. با دیدن این صحنه حس کنجکاوى خودم هم بیشتر از قبل شد، خلاصه از همان قمقمه شروع به جستجو کردیم و چون زمینهاى آنجا رملى بود به مشکل خاصى برنخوردیم.
در فاصله کمى جنازه مشخص شد طبق پیشبینى جنازه کاملاً فرسوده شده بود و چیزى جز لباس و استخوانها باقى نمانده بود. البته لباسها هم آنقدر پوسیده بود که با دست گذاشتن از هم متلاشى مىشد. روى شانه چپ جسد که به طرف بالا بود دو ستاره سفید نمایان بود و از جیب بلوزش یک کیف چرمى که نسبت به بقیه کمتر فرسوده شده بود!
کیف را در آوردیم و داخل آن را بازرسى کردم. یک عکس پسر بچه سه چهارساله، یک عکس دختر بچه دو ساله، یک عکس طلق شده 4 * 6 از صدام، یک آدرس و شماره تلفن و دوبرگ کاغذ استنسیل که پشت و روى آن را با خودکار و به خط عربى نوشته بود. به هر حال آن دو برگ کاغذ بزرگ که خیلى خیلى فشرده بود توجه مرا جلب کرد و به جزئیات دیگر توجهى نکردم، بعد از سرکشى به یگانها نزدیک ظهر بود که برگشتیم.
در یکى از یگانها، یک سرباز معاود عراقى بود که او را براى ترجمه برگهاى پیدا شده احضار کردم.
تاریخ نامه که تاریخ میلادى بود و بعد از مطابقت با تاریخ هجرى شمسى تاریخ 3/1/61 حاصل شد و بعد کاغذها را چنین ترجمه کرد:
«بهنام خداى متعال، همسرم... جان، هر چند مدت زندگىام با تو کوتاه بود ولى در همین مدت کوتاه که همراه با انواع مشقات و در به درىها بود، به دنیایى از محبت، تقوا و انسانیت رهنمونم بودى. تو بودى که مرا به صبر و شکیبایى دعوت مىکردى.
من این نامه را براى تو مىنویسم، چون مىدانم هرگز به دست تو نخواهد رسید. خدا نکند که برسد. عزیزم من آخرین شب عمر خود را مىگذرانم و فردا دیگر در این جهان نیستم، ولى عاقبت ندانستم که شهید مىمیرم یا خسرالدنیا و الاخره... با آنکه مىدانم حق با على است، در صف لشکریان معاویه هستم و رهایى از اینها امکانپذیر نمىباشد. آنچنان تحتنظر مىباشم که آب بخورم، ده دقیقه بعد، مقدار آن، ایستاده یا نشسته و غیره به گوش فرماندهان بعثى مىرسد.
خلاصه با اینکه مىدانم این نوشته را کسى نخواهد خواند ولى براى آرامش روحى خودم همانند مولایم على که سر در چاه مىکرد و براى چاه درد دل مىنمود، مىنویسم و با خودم درد و دل مىکنم...
جانیانى که رهبر ما آیتالله صدر را به آسانى شهید کردند از کشتن من و تو و دو فرزندمان ابایى ندارند.
از دیشب، ایرانیان حمله بزرگى را آغاز کردهاند و دیشب کسى نخوابید من هم تا صبح به جز چند دقیقهاى بیدار بودم این چند دقیقه هم که پلکهایم برهم نشست خوابى دیدم که نتیجه آن رویائیست که چنین مطمئن مىگویم: فردا دیگر در این جهان پر محنت نخواهم بود.
من این نامه را براى تو مىنویسم، چون مىدانم هرگز به دست تو نخواهد رسید. خدا نکند که برسد. عزیزم من آخرین شب عمر خود را مىگذرانم و فردا دیگر در این جهان نیستم، ولى عاقبت ندانستم که شهید مىمیرم یا خسرالدنیا و الاخره... با آنکه مىدانم حق با على است، در صف لشکریان معاویه هستم و رهایى از اینها امکانپذیر نمىباشد. آنچنان تحتنظر مىباشم که آب بخورم، ده دقیقه بعد، مقدار آن، ایستاده یا نشسته و غیره به گوش فرماندهان بعثى مىرسد
خواب دیدم، سیل عظیم از سوى شرق آمد و همه جا را فرا گرفت و من و سایرین همه غرق شدیم تو با پسر و دخترم بر بالاى یک بلندى ناظر غرق شدن من بودید و فریاد مىزدید...ولى سیل همه جا را فرا گرفته بود و هر لحظه بیشتر مىشد. هیچ کس قدرت فرار نداشت،چون به هر طرف که مىرفتم به سیل برخورد مىکردم. مىدیدم که کوهها و تپهها هم در سیل شناورند و همه سلاحها را آب برد. یکى مىگفت طوفان نوح است و یکى مىگفت دریاى نیل است، اما هیچ کدام نبود زیرا از طرف شرق سرازیر شده بود. این خواب مصداق کاملى بود از حمله ایرانیان.
از جلو خبرهاى موحشى مىآمد. چندین لشکر ما به کلى نابود شده بودند و یگانهاى جلو قادر به مقاومت نبودند. به هر حال بقیه خوابم فردا تعبیر خواهد شد. من هم فردا جزو کشتهها خواهم بود و کسى هم نخواهد ماند تا خبر مرگ مرا براى تو بیاورد؛ زیرا همه باید تاوان جنایتهاى بعثىها را پس بدهیم. آیا یادت هست چند وقت پیش که به مرخصى آمدم از جنایتهاى بعثىها برایت تعریف کردم؟!
یادت هست از زنده به گور کردن دختران بستان برایت گفتم؟!
یادت هست اعدام پسر بچه هشت ساله را برایت تعریف کردم؟!
خب مگر فرعون چه کرد؟ قوم عاد چه کرد؟ قوم لوط چه کرد؟ نمرود چه کرد؟ آیا بیش از این جنایت کردند؟!
اینها سخت به دنبال شیعه و سنى هستند. چه کسى سنى است که مقام بگیرد و چه کسى شیعه است تا سرکوب شود و مواظبش باشند.
بىشرمها مىپرسند پیرو کدام فرقه تسنن هستیم. کدام فرقه تسنن قرآن خواندن را گناه مىداند؟ کدام فرقه تسنن کشتن اسیر را مجاز مىداند که جلوى چشم کودکان، به مادران و خواهران و حتى پدرانشان تجاوز شود. کدام آتشى در دنیا تا این اندازه بىبند و بار بوده است؟
اى خاک بر سر فرماندهان لشکر که مىدانند پرسنلشان چه فجایعى به بار مىآورند و آنها را رها مىکنند و مىروند بغداد که مدال افتخار بگیرند.
شاید دین اسلام بتواند جلوى هجوم انتقامى سربازان ایران را بگیرد. در بازپسگیرى بستان، همه چیز براى آنها روشن مىشود؛ همان دخترانى که برایت تعریف کردم، شنیدم که پیدایشان کردهاند و همه دنیا باخبر شده است، اى کاش همان روز اسامى انجام دهندگان این جنایت را در کنار آن دختران دفن مىکردم. افسوس که همیشه ترس و امید به آینده، انسان را از کار صحیح باز مىدارد.
به هر حال فردا یا پس فردا که صد در صد ایرانیان به ما خواهند رسید، اگر فرصتى پیدا کردم خودم را تسلیم ایشان خواهم کرد و همه آنچه را که دیدهام خواهم گفت، ولى افسوس که بعید مىدانم اسیر شوم.
اگر چنین شود خوابم به طور کامل تعبیر نخواهد شد. آرزوهایم به پایان رسیده و امیدى به زندگى ندارم اگر امید داشتم به طور حتم جرأت نوشتن این نوشتهها را نداشتم. اگر بیشتر از فردا زنده ماندم مجبورم این نوشتهها را معدوم کنم زیرا به هر حال به دست این خونخواران خواهد افتاد ولى من مىدانم بعد از مرگ دیگر پاى هیچ عراقى به اینجا نخواهد رسید و از افتادن آن هم به دست ایرانیان ابایى ندارم،چون مىدانم به خاطر تو و فرزندانم هم که شده از افشاى آن خوددارى مىکنند و یا لااقل طورى افشا مىکنند که رد پایى از من به دست بعثىها ندهند.
اى کاش امکانات «حر ریاحى» در اختیارم بود تا هر چه سریعتر خود را از گرداب مخوف یزیدیان برهانم و خود را به جبهه حق برسانم.
در کنار من دو سرباز دیگر نیز هستند ولى افسوس که این دو سرباز نادان، بیچارهتر از آنند که بشود از راه منحرف بازشان داشت. به قدرى غرق در دریاى تبلیغات زهرآگین حزب بعث هستند که براى صدام (به تقلید از ایرانیان که براى آیتالله خمینى صلوات مىفرستند، صلوات مىفرستند.)
هر دو نماز مىخوانند ولى مىگویند اگر عکس حضرت صدام جلویمان نباشد کراهت دارد و بودن عکس ثواب نماز را چند برابر مىکند.»
نامه که تمام شد چشمانم را بستم. پهناى صورتم خیس اشک بود. یادم به این حدیث پیامبر اکرم(ص) افتاد که فرمودند:
«محبت على بن ابىطالب(ع) برائت و دورى از آتش دوزخ است.»
نثار شهدا و امام شهدا صلوات!
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/17 11:48:57.
|
قایقی که در تاریکی آمد! |
تصمیم میگیرم و برای آخرین بار با لحن تهدید آمیز اخطار میکنم. این دفعه صدایی از قایق جواب میدهد: بستنی. کاملا گیج میشوم. یقین دارم که طرف، همین یک کلمه را از فارسی میداند
هنوز دو قدم از لبه شناور دور نشدهام که صدای سرکش یک قایق موتوری نزدیک میشود. همان طور که حدسش را میزدم قایق غذاست. برادر حق دوست هم که اسمش را قبلا زیاد شنیدهام. همراه بچههای غذا رسان آمده است. برادر یعقوبی بعد از پیاده شدن ما را با هم آشنا میکند. حق دوست با خنده دست میدهد و خوش و بش میکند.
لباسهایم را که از روی نردهها برمیدارم آماده رفتن به سر پست میشوم. میشنوم که حقدوست از بسیجی بودن بچهها در این منطقه حساس چقدر ابراز خوشحالی میکند. همین طور که وسایلم را مرتب میکنم، گوشم به صحبتهای حقدوست با یعقوبی و دیگر بچههاست. حقدوست میگوید:
دیشب چند غواص عراقی تو این حوالی دیده شدهاند خیلی مواظب باشید. سر پست نخوابید شیرمردها!
شنیدهام که 2 نفر هم دیشب شهید شدهاند، اما او چیزی از این موضوع نمیگوید ما هم چیزی نمیپرسیم.
یعقوبی سرش را پایین میاندازد و برای لحظاتی چشمان کوچک و تورفتهاش روی آبهای هور خیره میماند.
بچههای مسئول غذا در این فاصله سهم غذای ما را داخل ظرفی که حمید روی شناور، نزدیک قایق گذاشته میریزند. من خداحافظی میکنم و میروم که قبضه را از سخاوت تحویل بگیرم. دقایقی بعد حقدوست که با بچهها وداع کرده، دستی هم برای من تکان میدهم و همراه قایق در میان همهمه شامگاهی نیزار ناپدید میشود.
خورشید در هور غرق شده و تا چند دقیقه دیگر، تاریکی، پرده بر روی تمام منطقه خواهد کشید چشم انداز غروب در افق خونین جلوه تازهتری دارد انگار زردی مایل به سرخ بر آن گوشه آسمان پاشیدهاند.
هوا کاملا تاریک میشود و یک ساعت و نیم مدت نگهبانی من نیز به سر میرسد، بی آنکه اتفاق خاصی بیفتد.
سه ساعت بعد، شام خورده همه کنار سنگر بتونی مینشینیم. من، حمید و یعقوبی به دیواره سنگر تکیه دادهایم. سخاوت و حسین هم مقابل ما و پشت به آب نشستهاند. تنها سلاحمان هم که مخصوص رو در رویی نزدیک است، کلاشینکف است که بین ما و روی کف شناور افتاده است. بچهها از هر در صحبت میکنند.
صدای قایق موتوری که بی شباهت به شیهه اسب هم نیست، فضای خاموش نیزار را به هم میریزد این صدا هر بار که شبانه شنیده میشود، باعث نگرانی است؛ مخصوصا امشب که یک ساعت بیشتر تا ورود به لحظههای آغازین فردا نمانده و در این وقت شب، آمدن قایق موتوری چیزی است تقریبا غیرعادی، ولی عادت کردهایم غرش آن را تا لحظه محو شدن دنبال کنیم. همه ساکت و نگران به همدیگر چشم دوختهایم
ستارههای شفاف لرزان و قرص فروزان ماه تمام دور و بر ما را روشن کرده است؛ به طوری که موشهای گربه سان هم که مرتب از آب بیرون پریده و باز با چالاکی و زبلی تمام فرو میروند به راحتی دید میشوند. این موشها اوایل، باعث نگرانی بودند؛ نیمه شبها با آن هیکل درشت از روی دست و صوت ما رژه میرفتند و خواب ما را میآشفتند اما حالا جزئی از زندگی ما هستند.
صدای قایق موتوری که بی شباهت به شیهه اسب هم نیست، فضای خاموش نیزار را به هم میریزد این صدا هر بار که شبانه شنیده میشود، باعث نگرانی است؛ مخصوصا امشب که یک ساعت بیشتر تا ورود به لحظههای آغازین فردا نمانده و در این وقت شب، آمدن قایق موتوری چیزی است تقریبا غیرعادی، ولی عادت کردهایم غرش آن را تا لحظه محو شدن دنبال کنیم. همه ساکت و نگران به همدیگر چشم دوختهایم. ولی مثل این که این صدا امشب قصد محو شدن ندارد. هر لحظه نزدیکتر میشود.غیر از آبراههای که از چهار راه به سوی ما جدا میشود دو راه دیگر نیز هست. از کجا معلوم به طرف بالا نپیچد یا اینکه همین طور با سرعت مستقیم از چهار راه عبور نکند؟ ماهم در سکوت خود غرق این افکاریم. که یک مرتبه موتور قایق خاموش میشود.
این کاری است که قایقهای ما هم حتی در روز، هنگام نزدیک شدن به مواضع دشمن انجام میدهند دیگر یقین میکنیم که قایق خودی نیست. با خاموش شدن صدای موتور باید مسیر قایق را از صدای ریز شکافته شدن آب تشخیص دهیم. در این سکوت و آرامش کار دشواری نیست. به راحتی میتوانیم رسیدن قایق را به چهار راه بفهمیم. نفس در سینههایمان حبس و نگاهها به تاریکی قیرگون راهی که از چهار راه جدا میشود خیره شده است. تمام حواس را در گوشمان جمع کردهایم تا جهت قایق را تشخیص دهیم. نمیدانم چرا دیگر از روشنایی مهتاب خبری نیست. شاید این هم از شانس بد ما است!
بالاخره از صدای ریز شکافته شدن آب و صدای نجوا گونه سرنشینان قایق یقین میکنیم که به طرف ما پیچیده است.
بچهها به سرعت خودشان را داخل سنگر بتونی میاندازند من هم که نزدیکترین کس به تنها سلاحمان هستم، پس از بچهها وارد سنگر میشوم. در حالی که سر و سینهام بیرون از سنگر است، تفنگ را به سوی قایق نشانه میگیرم. شبح تیرهای از قایق در فاصله ده تا دوازده متری مقابل جایی که نیهای بلند و انبوه آنجا را تاریکتر و خوفناکتر کرده، به سختی دیده میشود. انگار موشها هم احساس خطر کرده به سختی دیده میشوند. خبری از آنها نیست. در این لحظه یعقوبی هم سرش را از سنگر بیرون میآورد. و در حالی که دست چپش را روی شانهام میگذارد، به دقت تیرگی شب را با چشمان تو رفتهاش سوراخ میکند تا شاید ماهیت قایق را پیش از هر حادثهای کشف کند. شبح نزدیکتر میآید تا جایی که دیگر چند متری بیشتر با شناور فاصله ندارد. در یک چشم به هم زدن اسلحه را از ضامن خارج میکنم و بلند فریاد میکشم ایست!
همه منتظر جوابی از قایق هستیم، اما نتیجه ندارد.
ای... ی ... ست! و گرنه شلیک میکنم.
انگشتم روی ماشه مردد است و بی صبرانه منتظر فرمان. یعقوبی از درون سنگر میگوید: معطلش نکن، بزن! یا لا...
تصمیم میگیرم و برای آخرین بار با لحن تهدید آمیز اخطار میکنم. این دفعه صدایی از قایق جواب میدهد:
- بستنی!
کاملا گیج میشوم. یقین دارم که طرف، همین یک کلمه را از فارسی میداند اما باز هم مردد هستم.
- اگر خودی هستی کلمه رمز را بگو... این آخرین اخطاره! دوباره میگوید:
- بستنی!
حالا دیگر قایق به قدری به شناور نزدیک شده که سرنشینان به راحتی دیده میشوند. یقینا اگر خودی نبودند، تا حالا کاری میکردند. من در میان سایه و روشن قایق دنبال چهره آشنایی میگردم که برادر یعقوبی با فریادی که شاید حسی از خوشحالی با خود دارد، میگوید:
- بابا بیاین بیرون، رفیقای خودمونن!
هاج و واج ماندهایم که یکی از درون قایق که حالا دیگر کاملا به شناور تکیه داده میگوید:
- چه خبر این قدر ایست میدین؟ انگار همین دیروز اومدین اینجا؟! گفتم که بستنی
بچهها از سنگر خارج میشوند. حمید که انگار کمی ترسیده و عصبانی هم به نظر میرسد، با دلخوری میگوید: شما همیشه اینجوری وارد میشین؟ کشتین ما رو!
- باور کنین نمیخواستیم اذیتتون کنیم. برادر حق دوست گفته بود امشب براتون بستنی بیاریم. ما هم گفتیم یه جوری بیاییم که فقط یه خورده بترسین، همین!
بعد از نشان دادن ناراحتیام سعی میکنم زورکی هم که شده، لبخندی بزنم. در همین حال میگویم:
- ولی اگر فقط یه ذره دیگه طول کشیده بود، الان هیچ کدوم زنده نبودین البته ما ها هم از غصه میمردیم.
تازه یاد بستنیها میافتم و سری به آنها میزنم. از شدت گرما آب شدهاند برادر یعقوبی یک بستنی لیوانی تعارفم میکنم. میگیرم طعم شیرین و مطلوب بستنی همه چیز را از یادمان میبرد. سه لیوان هم به تعداد سرنشینان قایق بر میدارم و به آنها میدهم. زیر چشمی نگاهی به صورت حمید میاندازم که زیر نور آبی و سفید مهتاب، رنگ مخصوصی گرفته. در حالی که با لیوانهای خالی شده بستنی دوباره سکوت و آرامش به نیزار برگشته است و موشها و ماهیها هم جست و خیز را از سر گرفتهاند. قرص ماه در آن دورها تا گلو در نیزار فرور رفته و مثل شناگر ناشی که تا چند لحظه دیگر غرق خواهد شد، پریده رنگ و مبهوت مینماید.
دوستان بسیجی موتور قایق را روشن میکنند و پس از آن خداحافظی میروند. این بار هم بی اختیار صدای موتور را دنبال میکنیم اما با آرامش خاطر.
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/17 11:51:08.