خاطرات دفاع مقدس
|
خاطره ای کوتاه از شهید مهدی کازرونی
|
لباس فرم معلمها کتهای بلند با شلوار بود . زنگهای تفریح کتهاشون را در میآوردند و با بلوز آستین کوتاه وسط حیاط والیبال می کردند . مهدی کلاس چهارم بود . با دیدن این صحنه خیلی ناراحت شد . گفت :" چرا باید این قدر راحت مسائل اسلام را زیر پا بگذارند . میخوام ادبشان کنم .
" جواد دوید جلو و گفت :" میخوای چی کار کنی نکنه دردسر بشه ! " خندید و گفت :" نه ، فقط میخوام مجبورشون کنم با چادر برند خونه " .
مهدی چادرهای نماز خانه را برداشت . رفت بالای پشت بام . آهسته پرید توی حیات . کتهای معلم هارا بدون این که متوجه شوند برداشت و جای آن چادر گذشت .
بعضی معلمها که نمیتوانستند با این وضع جلوی روستائیان از مدرسه بیرون روند مجبور شدند چادر هارا سر کنند و به خانه روند .
|
وقتی حاتمی کیا در جبهه بود |
مرصاد عملیاتی بود که بعد از پذیرش قطعنامه واقع شد. شرایطی که برای بچهها پیش آمده بود همان دروازهای بود که داشت بسته میشد. بچهها با یک سراسیمگی خاصی از شهر و کاشانهشان دست برداشتند و به سوی جبهه دویدند. این سراسیمگی را میشد در شکل لباس پوشیدن آنها دید.
مرصاد عملیاتی بود که بعد از پذیرش قطعنامه واقع شد. شرایطی که برای بچهها پیش آمده بود همان دروازهای بود که داشت بسته میشد. بچهها با یک سراسیمگی خاصی از شهر و کاشانهشان دست برداشتند و به سوی جبهه دویدند. این سراسیمگی را میشد در شکل لباس پوشیدن آنها دید.
«عملیات مرصاد» شباهت زیادی با اوایل جنگ داشت. آدمهایش هم اینطوری بودند. حتی فرمانده لشکر هم با لباس شخصی به منطقه آمده بود.
من تفنگ برنو را برای اولین بار در ابتدای جنگ دست بچهها دیده بودم. از این تفنگهای خیلی قدیمی در مرصاد هم بود. تفنگهایی که داخل ماشین جا نمیگرفت. بعضیها حتی با ماشین ژیان آمده بودند توی خط و داخل ماشینها پر از آدم بود. هر کس به نوعی خودش را کشیده بود به منطقه. انگار تقدیر اینطور بود که این دفتر اینگونه بسته شود که ما دوباره یاد حال و هوای روزهای اول جنگ بیفتیم. شرایط عجیبی بود. مثل اول انقلاب سرودهای ایران، ایران از رادیو پخش میشد. یک فضای ملی ایجاد شده بود و همه به صحنه آمده بودند. حتی افرادی که برای اولین بار در درگیری حضور داشتند.
فردی را دیدم که بالای سر شهیدی زار میزد و ناله میکرد، علتش را پرسیدم گفت: «دوستم برای اولین بار آمده شهید شده و من که سالها در جبهه و عملیات بودم این توفیق نصیبم نشد!؟»
عملیات مرصاد پس از فضای یأسآور قطعنامه یک فرصت طلایی و بهانهی حضور از قافله عقب ماندهها بود.
وقتی به منطقه درگیری رسیدیم هنوز در منطقه «تنگه پا تاق» کو زران به نوعی منافقین متوقف شده بودند و به شدت مقاومت میکردند. شب که شد ما عملاً مجبور شدیم برویم به طرف باختران. شهر باختران یک شهر خیلی غریب و به قول بچهها حالت وسترن پیدا کرده بود. از قبل هم اعلام شده بود که شهر آلوده است و یک عده دیگر از منافقین داخل آن هستند و قیافههای آنها شبیه بچههای ما است. حتی دوستان به من میگفتند که لباس خاکیات را عوض کن و ریشت را بزن، یعنی تا این حد از لحاظ قیافه به اینها شباهت داشتیم.
وقتی در شهر راه میرفتیم حس میکردیم همه به هم مظنونیم. چند نفر از منافقین را هم که دستگیر کرده بودند دیدیم، آنها کاملاً خودشان را از لحاظ ظاهری شبیه ما کرده بودند و عملاً آدم از دیدن این وضعیت گیج میشد.
فردی را دیدم که بالای سر شهیدی زار میزد و ناله میکرد، علتش را پرسیدم گفت: «دوستم برای اولین بار آمده شهید شده و من که سالها در جبهه و عملیات بودم این توفیق نصیبم نشد!؟»
ماشین «لندرور» آقا مرتضی (آوینی) برای ما دردسر شده بود. چندین بار نزدیک بود بچههای خودی ما را اعدام کنند! که فریاد زدیم، نزنید ما خودی هستیم. بعداً مجبور شدیم در و بدنه ماشین را پر کنیم از نوشته «گروه روایت فتح».
به هر حال صبح زود که به سمت تنگه پا تاق برگشتیم ظاهراً دو ساعتی بود که مقاومت منافقین شکسته شده بود و ما جزء اولین گروههایی بودیم که به عنوان فیلمبردار وارد آنجا میشدیم و طبق عرف خودمان که عادت داشتیم برای فیلمبرداری مستقیم به خط اول برویم و تصورمان این بود که حتماً خط مقدمی اینجا باید باشد. گاز ماشین را گرفتیم و به سمت سر پل ذهاب رفتیم، به جایی رسیدیم که دیدیم هیچکس نیست، از بالای تپه شروع کردیم به فیلمبرداری ِ نفربرهای منافقین که داشتند عقبنشینی میکردند به سمت شهر و عراق هم به شدت از آنها به وسیله توپخانه حمایت میکرد تا آنها بتوانند فرصت عقبنشینی داشته باشند. آرایش نیروها برایم خیلی عجیب بود. منافقین، زنها، این عایشههای زمان را برای تحریک دیگران در خط مقدم گذاشته بودند و نیروهای دیگر عقبتر!
وقتی خط شکست بیشتر جنازهها زن بود. آنها به قصد تهران حرکت کرده بودند، حتی باکهای بنزین را هم دورشان چیده بودند تا نیاز به توقف نباشد. آدم این قدر مسخ میشود!؟ برای من مرصاد آموزنده و عبرتانگیز بود. باید مواظب باشیم خودمان به یک چنین چیزی (کانالیزه شدن و یکسویه دیدن) دچار نشویم.
از گفتنیهای دیگر این بود که وقتی به محل رسیدیم صحنهای را دیدیم که حیرتآور بود. انگار همه اسلاید و ثابت شده بودند! مثل گاز شیمیایی که همه را خشک کرده باشد، هر کس در حالتی مانده بود، عدهای نقش بر زمین، عدهای در حال پیاده شدن بیحرکت مانده بودند. عدهای اسلحه به دست در حال یورش و گارد. بعد فهمیدیم که هلیکوپترهای کبرای بچههای ارتش اینها را کوبیده بود. حدود یک کیلومتر غنایم و ماشینهای نو از آنها بجا مانده بود که برو بچههای هر لشکر هنگام هجوم و رفتن، آرم خود را به بدنه خودرو میزدند تا هنگام برگشت به نفع لشکر خود تصاحب کنند. گاهی میدیدی آرم چند لشکر به اطراف یک خودرو خورده است!
یادم هست در آسمان، هواپیمای تک موتورهای را دیدم که با صدای یکنواخت ظریفی بالای شهر سر پل ذهاب حرکت میکرد. من شروع کردم از آن فیلم گرفتن و تلاش کردم به این هواپیما مسلط شوم، آن قدر ادامه دادم که خسته شدم و به خودم گفتم پرواز این هواپیما معمولی است چیز خاصی ندارد. بالهایی پهن و حرکتی یکنواخت! در همین حال یک مرتبه دیدم جهتش به گونهای تغییر کرد و به سمت بالای تپهای که ما بودیم سوق پیدا کرد. تا آمدم به خودم بیایم بمبهای کوچکش را در آسمان رها کرد.
حالا ما بالای تپهایم، تپهای بسیار خالی، و بدون جان پناه.
ماشین «لندرور» آقا مرتضی (آوینی) برای ما دردسر شده بود. چندین بار نزدیک بود بچههای خودی ما را اعدام کنند! که فریاد زدیم، نزنید ما خودی هستیم. بعداً مجبور شدیم در و بدنه ماشین را پر کنیم از نوشته «گروه روایت فتح».
هواپیما داشت جلو میآمد (مثل فیلمهایی که شاید بعضیهایش هم دروغ باشد) بمبها در یک خط با فاصلهای معین به تپه میخورد و زمین را میدوخت و احتمال این که به ما هم اصابت کند خیلی زیاد بود. دور و برم را نگاه کردم ببینم کجا میتوانم جانپناه بگیرم، جایی به چشم نمیخورد. فقط پایین تپه یک جاده بود و کنار آن یک پل، پلی کوچک که برای آب راه گذاشته بودند. شروع کردم به سمت آن پل دویدن، شاید زمان دویدنم پانزده یا بیست ثانیه بیشتر طول نکشید ولی آغاز که شد حس کردم این بمبها دارد روی سر من میریزد. باور کنید لحظه لحظهی طول زندگیام را یکی یکی دیدم. یعنی کودکیام، مادرم، همسرم، حتی آینده را دیدم که قبری است و بالا سرم نشستهاند و...
وقتی به خودم آمدم به این نتیجه رسیدم که در این فرصت و با سرعتی که هواپیما دارد من نمیتوانم به پل برسم. یک آن نشستم. دوربین را در بغل گرفتم و مچاله شدم. از شانسی که داشتم در خط فاصله انفجارها قرار گرفتم، یعنی یک بمب پشت سرم منفجر شد و موج انفجارش مرا گرفت و دیگری مقداری جلوتر از من منفجر شد و همینطور ادامه پیدا کرد تا این که هواپیما کاملاً دور شد.
دنیایی در این چند لحظه بر من گذشت که توصیفش سخت است. انسان وقتی مرگ را در چند قدمی خودش میبیند همه چیز در مقابلش مرور میشود. این که اگر بمیرد، زن و بچههایش را نبیند و خیلی چیزهای دیگر... وقتی از جایم بلند شدم دیدم حس شرمندگی ندارم، خوشحال و راحت و خیلی سبک.
حالا وقتی به آن زمان در شرایط بعد از سال 67 به این طرف که دیگر جریان زندگی عادی شده فکر میکنم میبینم دوران جنگ یک برکتی بود. اگر در آن وقت مرگ پیش میآمد، انسان چیزی را نباخته بود و این احساسی است که در روزمرگی زندگی امروزی دارم.
در آن عملیات پیروزمند، یکی از بچههای ما به نام «شریعتی» شهید شد و آقا «مصطفی دالایی» هم دو شب در اسارت منافقین بود که معجزهآسا جان سالم به در برد. میبایست یک روز ماجرای شنیدنیاش را از زبان خودش بشنویم. انشاء الله توانسته باشم گوشهای از این عملیات را برایتان گفته باشم.!
نام عملیات: مرصاد
زمان اجرا: 1367/05/03
تلفات دشمن (کشته، زخمی و اسیر) : 4800 نفر
رمز عملیات: یا صاحبالزمان
مکان اجرا: خطوط جبهه میانی جنگ
ارگانهای عملکننده: نیروهای ارتش جمهوری اسلامی و رزمندگان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی - در دو مرحله.
اهداف عملیات: در هم کوبیدن تجاوز نیروهای منافق ضد انقلاب و باز پس گیری مناطق اشغالشده.
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/25 11:15:57.
|
کیسه خواب در عملیات ثامن الائمه |
سریع به علیرضا گفتم، بگرد دنبال یک گونی دیگر او هم همان اطراف گونی دیگری پیدا کرد و کمپوت ها را خالی و از گونی ها مثل کیسه خواب استفاده کردیم. آن گونی های کمپوت ما را آن شب از سرما نجات داد و توانستیم تا صبح یک استراحت مختصری داشته باشیم.
اولین روزهای عملیات ثامن الائمه(ع) بود. عملیات سه محور داشت که یکی از این محورها، پل حفار شرقی نام داشت و نقطه الحاق سایر محورهای عملیاتی هم بود. در این منطقه باید پیشروی عراقی ها از کارون پس زده می شد و آنها را که از کارون گذشته بودند و تا جاده اهواز - ماهشهر رسیده بودند به پشت کارون می فرستادیم و با الحاق نیروها در منطقه حفار شرقی، پشت عراقی ها را کامل می بستیم و آنها کامل به آن طرف کارون ریخته می شدند.
من و یکی از دوستانم به نام «علیرضا خوش چهره» و تعداد دیگری از بچه ها با هم بودیم و نقطه ای که برای ما مشخص کرده بودند، همان پل حفار شرقی بود. به منطقه که رسیدیم، تمام روز درگیری داشتیم و تا غروب همین طور درگیر عملیات بودیم و با رسیدن شب دیگر تقریباً صدای درگیری خوابیده بود و تک و توکی صدای شلیک می آمد. وانت غذا سررسید و به سرعت غذای بچه ها را که از لطف خدا غذای گرمی هم بود تقسیم کرد. آن موقع غذا را در کیسه های پلاستیکی می ریختند و به اولین نفری که صدا می زدند برادر بگیر، مابقی دیگر آماده بودند و سریع غذا تقسیم می شد. غذای آن شب برای ما که خسته بودیم، خیلی لذت بخش بود. منطقه ای که در کنار رودخانه بود، شب ها سرد می شد. ما هم که بچه خوزستان بودیم و تجربه عملیات ها به ما نشان داده بود که باید سبک عملیات کنیم با کمترین لباس و وسایل ممکن برای عملیات مهیا می شدیم و اگر شب هوا سرد می شد می دانستیم که سرمای دو- سه ساعتی است و صبح بلافاصله با طلوع خورشید هوا خیلی گرم می شود. در این عملیات هم همین طور آمده بودیم با لباس کم.
اتفاقاً آن شب غیرمنتظره خیلی سرد شده بود. من و علیرضا خوش چهره لرزمان گرفته بود. سرما مثل قبل نبود. قبلاً تا صبح یک جوری سر می کردیم و دم صبح که هوا گرم می شد دو- سه ساعتی می خوابیدیم، اما این بار دیگر دنبال این بودیم که اگر کسی پیراهن اضافه دارد به ما بدهد تا کمی گرم شویم. از سر اجبار...
اتفاقاً آن شب غیرمنتظره خیلی سرد شده بود. من و علیرضا خوش چهره لرزمان گرفته بود. سرما مثل قبل نبود. قبلاً تا صبح یک جوری سر می کردیم و دم صبح که هوا گرم می شد دو- سه ساعتی می خوابیدیم، اما این بار دیگر دنبال این بودیم که اگر کسی پیراهن اضافه دارد به ما بدهد تا کمی گرم شویم. از سر اجبار دور و بر را گشتیم. تا این که به گونی کمپوت برخوردیم. تدارکات چی ها گونی ها را که تحویل می گرفتند و می آوردند در سنگرها می گذاشتند و هر کس می آمد و برمی داشت. سریع به علیرضا گفتم، بگرد دنبال یک گونی دیگر او هم همان اطراف گونی دیگری پیدا کرد و کمپوت ها را خالی و از گونی ها مثل کیسه خواب استفاده کردیم. آن گونی های کمپوت ما را آن شب از سرما نجات داد و توانستیم تا صبح یک استراحت مختصری داشته باشیم.
راوی:هادی نخلستانی
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/25 11:12:19.
|
آخرین لحظات عمر یک امدادگر |
قیچی را از داخل کوله پشتیام برداشتم و جلدی پیراهنش را پاره کردم. جای هیچ زخمی نبود. سریع پشت پیراهنش را شکافتم دیدم کمرش به اندازه پهنای دو انگشت سوراخ شده و تیر تا نزدیک قلب پیش رفته است.
امدادگران از آن دسته افرادی هستند که نقش بسزایی در روند جنگ داشتند. فراز و نشیبهای بسیار زیادی را تحمل کردند که این خود باعث شده آنها راویان خوبی از خاطرات جنگ باشند:
از آخرین پیچ پنهان کوهستان که گذشتیم، غرش تیر بار عراقی شروع شد. تا یک منور پرتاب کنیم و گرای تیر بار به دست آرپیجی زن بیاید و شلیک کند، سه چهار دقیقه طول کشید. با اولین شلیک آرپیجی، تیر بار و تیر بار چی تکه تکه شد ولی تا این لحظه چندین نفر از بچهها زخمی روی زمین افتادند.
من و مجید بالای سر اولین مجروح نشستیم. مجید رو به من کرد و سریع کوله پشتی را باز کرد تا ...
ناگهان صدای سنگین و ضعیفی از ته سینهاش بیرون آمد : آخ قلبم! و در آغوش من افتاد!
گفتم : مجید چی شده؟
چیزی نگفت. دوباره گفتم: مجید چی شده؟
چیزی نگفت. از روی پاهایم بلندش کردم و روی زمین نشاندمش و قیچی را از داخل کوله پشتیام برداشتم و جلدی پیراهنش را پاره کردم. جای هیچ زخمی نبود. سریع پشت پیراهنش را شکافتم دیدم کمرش به اندازه پهنای دو انگشت سوراخ شده و تیر تا نزدیک قلب پیش رفته است! دست و پایم را گم کردم. دور و برم را نگاه کردم مجروح زیادی روی زمین بود. به خود آمدم.
مجید گفت : تنفسم بده، تنفسم بده.
روی سینهاش افتادم و نفس مصنوعی را شروع کردم و به کمک یک پزشکیار، کمر و سینه مجید را بستم که زخم؛ مجید را خفه نکند.
- مجید جان چیز مهمی نیست من پیشت هستم.
به چهرهاش که نگاه کردم صورتش سفید و نورانی شده بود، چشمانش از حدقه در آمده بود و قدش کشیده شده بود.
گفت : سردمه، سردمه.
من هم سریع لباس گرم خود را در آوردم و روی مجید انداختم، تا اینکه آرام شد. سراغ مجروحهای دیگر رفتم، چند دقیقهای گذشت، به طرف مجید آمدم و گفتم :
- مجید جان حالت چطوره؟
مجید جان تنفس نمیخواهی؟
چیزی نشنیدم
من هم سریع لباس گرم خود را در آوردم و روی مجید انداختم، تا اینکه آرام شد. سراغ مجروحهای دیگر رفتم، چند دقیقهای گذشت، به طرف مجید آمدم و گفتم :
- مجید جان حالت چطوره؟
مجید جان تنفس نمیخواهی؟
چیزی نشنیدم.
گفتم: آقا مجید سردت نیست؟
چیزی نگفت!
چراغ قوه را برداشتم، چشمان آرام و بستهاش را باز کردم و در چشمانش نور انداختم، هیچ عکسالعملی نشان نداد!
چند لحظه بعد مطمئن شدم که او از همه چیز بی نیاز شده است.
با خود کار روی پیراهنش نوشتم :
شهید مجید رضایی از بهداری لشکر امام حسین (ع).
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/25 11:11:35.
|
رمضان در سیره شهدا |
ماه مبارک رمضان بود که مسعود به منزل آمد و از من خواست به تعداد چهل نفر غذای افطاری درست کنم. من هم اجابت کردم و او ساعتی قبل از افطار آمد و غذاها را برد. حدود ساعت 11 شب که برگشت به آشپزخانه رفت و شروع به خوردن غذا کرد. تعجب کردم ولی از او چیزی نپرسیدم تا آنکه...
این شب ها و روزهای تکراری و ملال آور، ما را از پرداختن به خود باز داشته اند؛ چه برسد به دستگیری دیگران. گویی، مهربانی های خالصانه دیگر از زندگی ما رخت بر بسته و دست نوازش کشیدن بر سر بینوایان از برنامه زندگی مان حذف شده است؛ روزهایی با ساعت هایی از تکرار و تکرار، با همه چیز بیگانه مان کرده است؛ هم با خود و هم با دیگران ... اما گاهی خوب است فراموش نکنیم که:
نخست:
هنگام برداشت گندم، حسین کیسه هایی از محصول را جدا می کرد و شبانه به خانواده های نیازمند می رسانید. شیوه اش هم این گونه بود که کیسه گندم را پشت درب منزل آنها روی زمین می گذاشت. زنگ می زد و وقتی صدای کسی از ساکنین منزل را می شنید که برای باز کردن درب می آید، پیش از آنکه درب باز شود آنجا را ترک می کرد. وقتی درب باز می شد آن فرد، بدون آنکه چهره حسین را ببیند، کیسه را به درون منزل می برد. آن طرف تر حسین خوشحال از کار خود، زنگ درب خانه ای دیگر را می زد تا باز هم پیش از آنکه درب باز شود... (مادر شهید حسین هوری)
دوم:
یک روز با خانواده سر سفره غذا نشسته بودیم که ناگهان زنگ درب منزل به صدا درآمد. محمد کاظم رفت تا درب را باز کند. پس از چند دقیقه که برگشت، غذای خود را از سفره برداشت و با خود برد و به کسی که مراجعه کرده بود، داد.
یک روز صبح هم که مسافری را در محله دیده بود، بدون آنکه او را بشناسد به منزل آورد و به او صبحانه داد. آن فرد نسخه ای در دست داشت، ولی هیچ جا را بلد نبود. محمد کاظم برخاست و نسخه را گرفت و داروها از داروخانه تهیه کرد. سپس پول کرایه برگشت او را داد و با خیال راحت و بدون هیچ منتی او را روانه دیارش کرد. (برادر شهید محمد کاظم زیبایی)
پس از شهادتش، روزی طلبه شهید علی قلم بر نقل کرد که یک شب در ماه رمضان به همراه مسعود برای تعدادی از فقرا افطاری برده اند. آنجا بود که متوجه شدم، فرزندم مسعود که در آن زمان نوجوانی پانزده ساله بود، آن غذای افطاری را به مستمندان داده و خود در حالی که روزه بوده، لب به آنها نزد
سوم:
ماه مبارک رمضان بود که مسعود به منزل آمد و از من خواست به تعداد چهل نفر غذای افطاری درست کنم. من هم اجابت کردم و او ساعتی پیش از افطار آمد و غذاها را برد.
نزدیک ساعت 11 شب که برگشت به آشپزخانه رفت و شروع به خوردن غذا کرد، تعجب کردم ولی از او چیزی نپرسیدم تا آنکه پس از شهادتش، روزی طلبه شهید علی قلم بر نقل کرد که یک شب در ماه رمضان به همراه مسعود برای تعدادی از فقرا افطاری برده اند. آنجا بود که متوجه شدم، فرزندم مسعود که در آن زمان نوجوانی پانزده ساله بود، آن غذای افطاری را به مستمندان داده و خود در حالی که روزه بوده، لب به آنها نزده و خود، گرسنه به منزل برگشته بود. (مادر شهید مسعود گرگ زاده)
چهارم:
یک روز که به منزل رسیدم، دیدم قاسم فرش زیر پایمان را جمع کرده است. پرسیدم: چه شده است؟ پاسخ داد: پدر جان! یکی از همسایه هایمان هیچ فرشی برای زیر پای خود و خانواده اش ندارد. اگر این فرش را به آنها ندهیم، نماز و روزه هایمان اشکال دارد. قاسم بلافاصله قالی را برداشت و رفت و او را به همسایه مان داد و شاد و خوشحال به منزل بازگشت. (پدر شهید قاسم داخل زاده)
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/25 11:09:44.
|
آخرین اسیر |
عصر جمعه مثل همیشه توی بهشت زهرا راه می رفتم كه دیدم یكی داره مثل ابر بهار گریه می كنه. نه كه تا حالا گریه كردن كسی را توی بهشت زهرا ندیده باشم، ولی دل تنگی توی گریه هاش بود، یه چیزی كه از عمق وجود، من رو هم می سوزوند
عصرجمعه مثل همیشه توی بهشت زهرا راه می رفتم كه دیدم یكی داره مثل ابربهار گریه می كنه.
نه كه تا حالا گریه كردن كسی را توی بهشت زهرا ندیده باشم، ولی دل تنگی توی گریه هاش بود، یه چیزی كه از عمق وجود، من رو هم می سوزوند.
رفتم پیشش و سلام كردم. نگاهی به من كرد و به درد دل كردن با صاحب قبر ادامه داد.
مردی با موهای سفید و فقط با یك دست، قامتی شكسته و با نگاهی غمگین كه نشانه هایی از سال های جنگ داشت.
سر حرف كه باز شد، به عكس جوان بالا سر قبر اشاره كرد و گفت: پسرم رو می بینی؟ 23 سالش بود كه رفت، 2 سال پیش توی درگیری های خیابان آزادی، روز عاشورا فقط سنگ بارونش كردن... از صورت قشنگش چیزی باقی نمونده بود...
وقتی پیداش كردم و صدای هلهله اون ها قطع شد و صداها گم شد. وقتی آتشی را كه برای سوزوندنش روشن كرده بودن را خاموش كردم، پسرم داشت پاشنه پاش رو روی زمین می كشید و زیرلب می گفت: «العطش قد قتلنی و ثقل الحدید...».
سنگ هارو از روش كنار زدم و گفتم: بابایی من رو نكش، من تو رو تازه پیدا كردم..
گفت: السلام علیك یا اباعبدالله...
پیرمرد یه دفعه از ته دل فریاد زد و گفت: خدایا! من فقط سه سال پیش پسر بودم، 20 سال پیش اون بعثی ها بودم. نه نوزادیش رو دیدم، نه كودكی، نه نوجوانی، حالا كه جوانی اون رو نشونم دادی، ازم گرفتیش.
تازه داشتم به بابا گفتنش عادت می كردم...
پیرمرد سرشو انداخت پایین و به قبر چشم دوخت...
با صدای گرفته از كنار او رد شدم، یاد همه دوستانی افتادم كه توی اون شب ها یا چشم هایشان را از دست دادند، یا جان خود را در این راه پرعظمت فدا كردند و برای همیشه گمنام شدند...
شادی همه شهدای فتنه سال 88، صلوات
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/25 11:08:15.
|
سحری با طعم آرپی جی و مسلسل |
سحری خوردن کنار آرپیجی و مسلسل، وضو با آب سرد و قنوت در دل شب توصیف ناشدنی است. ربّنای لحظات افطار از پایان یک روزه خبر میداد، ربّنایی که تمام وجود رزمندگان مملو از حقانیت آن بود. بچهها با اشتیاق فراوان برای نماز مغرب و عشا وضو میگرفتند، ماشین توزیع غذا به همه چادرها سر میزد و...
در آن عملیات بسیاری از عزیزان به وصال حضرت حق پیوستند در حالی که روزه دار بودند و لبهایشان خشکیده بود. اما به عشق اباعبدالله الحسین (ع) و عطش کربلا رفتند و به شهادت رسیدند
سحری خوردن کنار آرپیجی و مسلسل، وضو با آب سرد و قنوت در دل شب توصیف ناشدنی است. ربّنای لحظات افطار از پایان یک روزه خبر میداد، ربّنایی که تمام وجود رزمندگان مملو از حقانیت آن بود. بچهها با اشتیاق فراوان برای نماز مغرب و عشا وضو میگرفتند، ماشین توزیع غذا به همه چادرها سر میزد و افطاری را توزیع میکرد. سادگی و صمیمیت در سفره افطار ما موج میزد و ما خوشحال از اینکه خدا توفیق روزه گرفتن را به ما هدیه داده بود سر سفره مینشستیم و بعد از خواندن دعا با نان و خرما افطار میکردیم.
دعای توسل و زیارت عاشورا هم در این روزها حال و هوای دیگری داشت. معـنویتــی?که «السلام علیــک یــا اباعبدالله»، «زیارت عاشورا» یا «وجیه عندالله اشفع لنا عندالله» در توسل به سفره افطار و سحر ما هدیه میکرد، غیرقابل توصیف است و همین، بنیه معنوی و عدم غفلت از لحظات معنوی رزمندگان را از دیگران ممتاز کرده بود. نمیتوانم این لحظات را برای شما بیان کنم، در لشکر 28 سنندج بودم و قرار بود بعد از یک هفته به خانه برگردم اما جاذبه این ماه مرا در کردستان ماندگار کرد. ماه رمضان بهترین و زیباترین خاطرات را برای ما در سنگرها به ارمغان میآورد.
برکت دعا در کنار سنگرها، نماز روی زمین خاکی، سحری خوردن کنار آرپیجی و مسلسل، وضو با آب سرد، قنوت در دل شب، قیام روبروی آسمان بدون هیچ حجابی که تو را از دیدن وسعتها بی نصیب کند، گریه بچههای عاشق در رکوع و همه چیز برای یک مهمانی خدا آماده بود. یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداریشان از منارههای غیرت این دیار به گوش میرسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لالههای سرخ دشتهای این خاک به یمن آنان به پا ایستادهاند.
(راوی:حجت الاسلام والمسلمین علی اکبر محمدی، نماینده ولی فقیه در لشکر 42 قدر اراک).
افطاری بهشتی
ما در دوران اسارت جزو مفقودین بودیم یعنی نه ایران از ما خبر داشت و نه صلیب سرخ جهانی نام ما را ثبت کرده بود. به همین جهت مشکلات ما از سایر اسرا بیشتر بود. هیچ نام و نشانی از ما در جایی نبود. عراقیها به ما خیلی سخت میگرفتند جز ارتباط و اتکال به خدا هیچ راهی نبود تنها امیدمان استعانت خداوندی بود یکی از راههای تحکیم ارتباط الهی بحث نماز و روزه بود بچههایی که با ما در اردوگاه 12 و 18 بودند تقریباً ماه رجب و ماه شعبان را در استقبال از ماه رمضان روزه میگرفتند هر چند که روزه گرفتن و نماز خواندن حتی به صورت فرادا جرم بود.
خدا شاهد است امروز که بیش 20 سال از اسارت میگذرد هنگام ماه مبارک رمضان همه نوع خوراکی با بهترین کیفیت در سفرههایمان یافت میشود ولی لذت افطار دوران اسارت را ندارد
بارها اتفاق میافتاد که هنگام نماز دژخیمان بعثی به بچهها حمله میکردند و جهت آنها را از قبله تغییر میدادند و نماز را بهم میزدند حتی یک شب مجبور شدیم نماز مغرب و عشا را به حالت خوابیده و زیر پتو به جا بیاوریم. روزه گرفتن جرم سنگینتری بود بچهها غذای ظهر را میگرفتند و در یک پلاستیک میریختند چهار گوشه آن را جمع کرده و گره میزدند سپس این غذا را در زیر پیراهن خود پنهان میکردند و افطار میل مینمودند اگر موقع تفتیش از کسی غذا میگرفتند او را شکنجه میدادند.
آن غذای سرد ظهر با غذای مختصری که احیاناً در شب میدادند را بچهها به عنوان افطار میخوردند و تا افطار بعد به همین ترتیب میگذشت. خدا شاهد است امروز که بیش 20 سال از اسارت میگذرد هنگام ماه مبارک رمضان همه نوع خوراکی با بهترین کیفیت در سفرههایمان یافت میشود ولی لذت افطار دوران اسارت را ندارد. به نظر من آن غذا، غذای بهشتی بود و ما هنگام افطار واقعاً حضور خدا را احساس میکردیم. دعای افطار با حال و هوای معنوی خاصی توسط بچهها قرائت میشد هر چند پس از صرف افطاری تا افطار بعد هیچ خبری از خوراکی نبود ولی خیلی برایمان لذت بخش بود. (راوی: سردار مرتضی حاج باقری)
روزه داران شهید
رمضان در جبههها در اوج گرمای تابستان آن هم در منطقه خوزستان حال و هوای ویژهای داشت. سال 60 ماه رمضان در اوایل مرداد ماه و گرمای بالای 50 درجه خوزستان بسیار طاقت فرسا بود. رزمندگانی که از اقصی نقاط کشور به جبهه میآمدند حکم مسافر را داشتند و کمتر میتوانستند یکجا ثابت باشند بعضی از آنها در یک منطقه میماندند و از مسئول یا فرمانده مربوطه مجوز میگرفتند و قصد ده روز کرده و روزه دار میشدند.
روزهای طولانی بالای 16 ساعت، گرمای شدید و سوزان کار فعالیت نبرد با دشمن حتی در منطقه پدافندی شدت یافتن تشنگی و ضعف و بی حالی از جمله مواردی بود که وجود داشت اما به لطف خدا در ایمان و اراده رزمندگان کمترین خللی ایجاد نمیشد. سال 61 ماه مبارک رمضان در تیر ماه واقع شد. عملیات رمضان در همین ماه انجام گرفت.
شب 19 رمضان در حال و هوای خاصی رزمندگان آماده عملیات میشدند. گرمای شدید باد و توفان شنهای روان و از همه مهمتر نبرد با دشمن آن هم برای کسانی که روزه دار بودند بسیار سخت بود. انسان تا در شرایط موجود قرار نگیرد درک مطلب برایش سنگین است.
در آن عملیات بسیاری از عزیزان به وصال حضرت حق پیوستند در حالی که روزه دار بودند و لبهایشان خشکیده بود. اما به عشق اباعبدالله الحسین (ع) و عطش کربلا رفتند و به شهادت رسیدند.
(راوی: سید ابراهیم یزدی).
شب 19 رمضان در حال و هوای خاصی رزمندگان آماده عملیات میشدند. گرمای شدید باد و توفان شنهای روان و از همه مهمتر نبرد با دشمن.در آن عملیات بسیاری از عزیزان به وصال حضرت حق پیوستند در حالی که روزه دار بودند و لبهایشان خشکیده بود. اما به عشق اباعبدالله الحسین (ع) و عطش کربلا رفتند و به شهادت رسیدند
روزه و عملیات
عملیات رمضان سال 61 مقارن با ماه مبارک رمضان در جنوب بصره به وقوع پیوست که در این عملیات رزمندگان اسلام تا رودخانه دجله پیشروی کردند و از آب دجله وضو ساختند. در آن روزهای گرم مرداد ماه تعدادی از رزمندگان با زبان روزه شرکت کردند. گرمای طاقت فرسا و مقاومت در مقابل پاتک دشمن و نبود خاکریز مناسب روزگار سختی را برای لشکریان رقم میزد. اسلحه و آرپی جیها بر اثر تابش خورشید و شلیک پی در پی چنان داغ شده بودند که از روی لباسهایی که از تن درآورده و به عنوان دستگیره از آن استفاده مینمودند قابل تحمل نبود و رزمندگان برای دور ماندن از آسیب شلیک گلولههای مستقیم تانک، خود را به زمین داغ منطقه میچسباندند؛ و به راستی سخت بود صحنههای شهادت دوستان و همسنگران. یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد. (راوی: حبیب الله ابوالفضلی)
خادم رزمندگان
ماه رمضان سال 66 بود در منطقه عملیاتی غرب کشور بودیم نیروهایی که در پادگان نبی اکرم (ص) حضور داشتند در حال آماده باش برای اعزام بودند. هوا بارانی بود و تمام اطراف چادر در اثر بارش باران گل آلود بود به طوری که راه رفتن بسیار مشکل بود و با هر گامی گلهای زیادتری به کفشها میچسبید و ما هر روز صبح وقتی از خواب بیدار میشدیم متوجه میشدیم کلیه ظروف غذای سحر شسته شده اطراف چادرها تمیز شده و حتی توالت صحرایی کاملاً پاکیزه است.
این موضوع همه را به تعجب وا میداشت که چه کسی این کارها را انجام میدهد! نهایتاً یک شب نخوابیدم تا متوجه شوم چه کسی این خدمت را به رزمندگان انجام میدهد! بعد از صرف سحر و اقامه نماز صبح که همه بخواب رفتند دیدم که روحانی گردان از خواب بیدار شد و به انجام کارهای فوق پرداخت و اینگونه بود که خادم بچههای گردان شناسایی شد. وقتی متوجه شد که موضوع لو رفته گفت: من خاک پای رزمندگان اسلام هستم. (راوی عبدالرضا همتی)
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/25 11:06:38.
علی اصرار داشت مراسم عروسی را در مسجد و با تعارف مقداری خرما برگزار کنند. نظرش این بود که خبر مراسم را با پخش اعلامیه به گوش دوستان و آشنایان برساند؛ اما خانواده علی زیر بار نرفت. اگرچه مراسم عروسی در نهایت سادگی، تنها با سخنرانی داوود کریمی، فرمانده سپاه تهران و فرستادن صلوات در مسجد برگزار شد، اما خانواده توانست شیرینی را جایگزین خرما کند....
حکم فرماندهی این تیپ به نام علی که لایقترین فرد برای به دوش کشیدن این مسئولیت بود، زده شد. کادر تشکیلاتی تیپ را خودش انتخاب کرد. علی به عمد از بچههایی دعوت به همکاری کرد که مجرب و جنگ دیده بودند و همگی در سوریه و لبنان دوشادوش هم مبارزه کرده بودند. خیلیها فقط به عشق خود علی همکاری را پذیرفتند. آنها میدانستند که در کنار او آرامش دارند و میتوانند با خیال راحت به انجام عملیات بپردازند.
قرار بود تیپ سیدالشهدا (ع) در غرب مستقر شود. وقتی صحبت رفتن به غرب پیش آمد. خانواده علی تصمیم گرفتند پیش از آن، مراسم عروسی علی را برگزار کنند. از دفتر امام (ره) برای خواندن خطبه عقد، وقت گرفته شد. روزی که امام (ره) او و همسرش را عقد کرد، علی با دست چپش دست امام (ره) را گرفت و بوسید. وقتی از حضور امام (ره) بیرون آمدند، همسرش پرسید چرا با دست راست دست امام (ره) را نگرفتی؟ ترسیدم امام (ره) متوجه دست مصنوعیام شود و غصه دار شود.
علی اصرار داشت مراسم عروسی را در مسجد و با تعارف مقداری خرما برگزار کنند. نظرش این بود که خبر مراسم را با پخش اعلامیه به گوش دوستان و آشنایان برساند؛ اما خانواده علی زیر بار نرفت. اگرچه مراسم عروسی در نهایت سادگی، تنها با سخنرانی داوود کریمی، فرمانده سپاه تهران و فرستادن صلوات در مسجد برگزار شد، اما خانواده توانست شیرینی را جایگزین خرما کند.
چند روز بعد از مراسم عروسی، بعضی از دوستان بسیار نزدیک را با همسرانشان به چلوکبابی دعوت کرد تا شام عروسیاش را که دوستان بسیار اصرار کرده بودند، بدهد.
هنوز از مجروحیتی که در جنگ برداشته بودم در خانه استراحت میکردم و بستری بودم که علی به سراغم آمد. خیال کردم برای عیادت آمده است، اما گفت: استراحت بسه، بلند شو. از حالا جانشین تیپ هستی و باید تو کار ساخت اون بهم کمک کنی.
از همان لحظه دست به کار شدیم. تا زمان عملیات بعدی که قرار بود تیپ سیدالشهدا (ع) درگیر آن شود، زمان بسیار کمی داشتیم. امکانات فوقالعاده کم بود و مشکلات فوقالعاده زیاد. ما برای جمع کردن چند متر موکت، چادر و یا اسلحه به شدت در تنگنا بودیم، چه رسد به باقی مسائل مثل غذا، ظروف و ...
شب و روزمان را نمیفهمیدیم. قسم میخورم که فقط بین راهها میتوانستیم کمی بخوابیم.
روزی که امام (ره) او و همسرش را عقد کرد، علی با دست چپش دست امام (ره) را گرفت و بوسید. وقتی از حضور امام (ره) بیرون آمدند، همسرش پرسید چرا با دست راست دست امام (ره) را نگرفتی؟ ترسیدم امام (ره) متوجه دست مصنوعیام شود و غصه دار شود
نیروهای تیپ سیدالشهدا (ع) بیشتر از بسیجیهایی بودند که در پادگان امام حسین (ع) جمع کردیم. آنها هر لحظه در انتظار ورود فرمانده تیپ بودند تا با فرمان او عازم محل مأموریت شوند. محل استقرار ما پادگان الله اکبر در اسلام آباد غرب بود.
یک بار شخصی تنومند و چهارشانه را به عنوان فرمانده تیپ روی دست بلند کردند و شعار دادند که: «صلی علی محمد، یار امام خوش آمد» تصور نیروها این بود که فرمانده تیپ طبعاً از شجاعترین، کارآمدترین و ورزیدهترین فرد جنگ دیده است و به حسب ظاهر هم هیکلی تنومند دارد. آن شخص چندین بار تکرار کرد که او فقط مسئول انتظامات پادگان است تا رهایش کردند. بالاخره خود علی آمد. او سوار بر یک ریو وارد پادگان شد. بچهها دور ماشینش جمع شدند. علی بلندگوی دستی را گرفت و مقداری درباره وضعیت کلی حاکم بر مناطق جنگی، هدف از گردهمایی نیروها و تشکیل تیپ برای بچهها صحبت کرد، بعد گفت: خُب، اسم من علیرضا موحد دانش، فرمانده تیپ سیدالشهدا (ع) هستم. حاضر بشید تا به طرف سومار حرکت کنیم.
نیروها به هیجان آمدند با شور و حال خاصی به ترتیب سازمان دهی انجام شده سوار اتوبوس شدند و حرکت کردیم.
شب اول که به محل پادگان الله اکبر رسیدیم، حدود دوازده نیمه شب بود. با وجود آن که پادگان شش کیلومتر بیشتر با شهر اسلام آباد فاصله نداشت، فاقد هرگونه امکانات بود. حتی یک خط تلفن هم برای برقراری تماسهای ضروری نداشت. پادگان تنها سه چیز داشت...
1- سه آسایشگاه متمرکز که وسعت کمی داشتند و در همهشان قفل بود.
2- یک حسینیه هم برای اقامه نماز و مراسم.
3- چند باب سرویس.
معمولاً وقتی یک واحد رزمی برای مأموریت به جایی فرستاده میشود، پیش از آن واحدهای آماده و پشتیبانی، مهندسی و اطلاعات، لوازم اولیه و تدارکاتی را در محل به وجود میآوردند. بعد نیروها وارد محل میشوند؛ اما در سپاه برعکس دیگر واحدهای نظامی عمل میشد. اول نیروها برای انجام مأموریت فرستاده میشدند، سپس امکانات، پشت سر آنها به حرکت درمی آمد. این بود که وقتی ما رسیدیم، با این که بسیار خسته بودیم. چیزی آماده نبود و در آسایشگاهها هم قفل بود. ناچار به طرف جایی که محل انبار نان خشک ارتش بود رفتیم و در آن جا به استراحت پرداختیم. بقیه هم که حدود دو گردان بودند، در حسینیه به صورت سرپا خوابیدند.
صبح روز بعد، با فرمان علی قفل آسایشگاهها را شکستیم و نیروها را در آن جا، جا دادیم. از لحاظ مواد غذایی مشکل داشتیم. به ناچار، نان خشکهای کپک زده را تمیز کرده و خوردیم.
سه روز گذشت تا بالاخره مایحتاج اولیه رسید و تیپ سرو سامانی پیدا کرد. نیروهای بسیجی تحت آموزش قرار گرفتند. علی هر جا لازم میدید، برای مسئولان گروهان و دستهها صحبت میکرد و معمولاً این جملات در صحبتهایش شنیده میشد:
حفظ جان این بچهها که از خانوادهشان دور ماندهاند به دست من و شما سپرده شده است. اگر یک مو از سر آنها کم شود، من و شما مقصریم. هر چند که آنها برای جهاد پا به این جا گذاشتهاند، اما قرار نیست جانشان بیهوده از دست برود.
سماجت علی برای تأمین مایحتاج تیپ که حاضر بود به خاطرش خود را به آب و آتش بزند، خوشایند مسئولان قرارگاه نیامد. به خصوص آن که علی بی هیچ واهمهای، هر جا که لازم میدید با صراحت تمام حرفش را میزد و حتی پرخاش میکرد و این برخوردها، زمینه ساز استعفای او در مراحل بعد شد
علی با همهی قرارگاههایی که مسئول پشتیبانی تیپ بودند در ارتباط مستقیم و دائمی بود؛ اما آن طور که انتظار داشت، قرارگاهها با او هماهنگ نبودند. شاید آنها مسائل دیگری را در اولویت قرار میدادند، اما از نظر علی مسائل تیپ تازه تشکیل یافته سیدالشهدا (ع) که قرار بود به زودی وارد عملیات شود در اولویت بود. سماجت علی برای تأمین مایحتاج تیپ که حاضر بود به خاطرش خود را به آب و آتش بزند، خوشایند مسئولان قرارگاه نیامد. به خصوص آن که علی بی هیچ واهمهای، هر جا که لازم میدید با صراحت تمام حرفش را میزد و حتی پرخاش میکرد و این برخوردها، زمینه ساز استعفای او در مراحل بعد شد.
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/25 11:04:06.
اولین شب ماه مبارک رمضان، فرمانده گردان ما را جمع کرد و پس از قرائت دعا و سخن گفتن درباره فضیلت ماه مبارک رمضان خطاب به رزمندگان گفت:آنهایی که مسوولیتهای حساسی در منطقه دارند و یا توانایی جسمی مناسبی ندارند
حجت کردی جانباز شیمیایی 30 درصد اعصاب و روان با نقل خاطراتی از ماه مبارک رمضان در جبهه گفت:
- اولین شب ماه مبارک رمضان، فرمانده گردان ما را جمع کرد و پس از قرائت دعا و سخن گفتن درباره فضیلت ماه مبارک رمضان خطاب به رزمندگان گفت:آنهایی که مسوولیتهای حساسی در منطقه دارند و یا توانایی جسمی مناسبی ندارند از روزه گرفتن خودداری کنند تا احیاناً در جریان انجام وظیفه دچار مشکل و بیماری نشوند چرا که وظیفه ما دفاع از وطن است و برای انجام درست این وظیفه لازم است شرایط را در نظر بگیریم.
در آن زمان به خاطر اینکه با سن پایین وارد جبهه شده بودم و جثه کوچکی داشتم در اول صف نشسته بودم که در این هنگام فرمانده در حین صحبت کردن نگاهی به من انداخت. در این لحظه احساس بدی داشتم و گویی که چیزی در درونم بشکند، متأثر شدم. در همین افکار غوطهور بودم و با گلایه به خدا میگفتم خدایا اینجا هم ... که ناگهان فرمانده که هنوز در حال سخنرانی بود گفت مگر کسانی که مانند حجت قوی و با اراده باشند. در همین لحظه که اسم خودم را از فرمانده شنیدم گویی سوار بر ابرها شده بودم. از اینکه مانند یک مرد از من سخنی گفته شد احساس شادی به من دست داد و همان شب با همان شور و حال نامهای به مادرم نوشتم و موضوع را توضیح دادم.
اولین سالی که روزه گرفتم همین سال بود و با اینکه سنم از همه کمتر بود معمولاً داوطلبانه برای تهیه بساط سحری بیدار میشدم و اکنون که سالها از آن زمان میگذرد هنوز هم در حسرت آن روزها میسوزم چرا که در جبهه شیمیایی شدهام و امروز توان روزه گرفتن ندارم
- در همان شب، اولین سحری زندگیام را با صدای شلیک توپها و موشکاندازها برای دفاع از میهن آغاز کردم. سحریمان شامل یک کنسرو، یک تکه نان خشک و یک لیوان چای بود. معمولاً در طول روز مجال گرسنگی و تشنگی نمییافتیم به گونهای که روزهایی متمادی پیش میآمد که به خاطر قرار گرفتن در شرایط سخت مجبور بودیم یکی دو ساعت بعد از اذان مغرب افطار کنیم چون دشمن به این علت که فکر میکرد ما در وقت اذان برای افطار کنار هم جمع میشویم بیشترین حملات را به مواضع ما میکرد.
- اولین سالی که روزه گرفتم همین سال بود و با اینکه سنم از همه کمتر بود معمولاً داوطلبانه برای تهیه بساط سحری بیدار میشدم و اکنون که سالها از آن زمان میگذرد هنوز هم در حسرت آن روزها میسوزم چرا که در جبهه شیمیایی شدهام و امروز توان روزه گرفتن ندارم.
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/20 11:13:33.
|
پسری که در آغوش پدر شهید شد |
گویی این 2 دوست، خیلی با هم صمیمی بودند. به حدی که در آغوش یکدیگر به شهادت رسیدهاند. با پیگیری بچهها متوجه شدیم اینها بالاتر از 2 دوست، که پدر و پسر بودند.
از راهیان نور که پرسیدم گفت الان در منطقه هستم. حس خوبی است؛ در زمان و مکانی حرف زدن که تو را تشویق میکند با تمام احساست حرف بزنی. صدایش گرفته بود. از همانها که جا مانده قافله هستند و به دنبال رسیدن به نردبان شهادت، در پی روایتگری میروند.
غالب کسانی که آن جا میآیند تحت تأثیر قرار میگیرند. «علی شیروی» دلیل تأثیرگذاری را اینگونه برشمرد: «یکی به این دلیل که مشهد شهداست. در روایات داریم وقتی زمینی محل عبادت واقع میشود به محیط پیرامونش واکنش نشان میدهد.».
تمام ذرات عالم بر یکدیگر تأثیر میگذارند و طبق مبانی که مرحوم علامه طباطبایی دارند اگر پَر کاهی ته چاهی حرکت بکند، بر کهکشانها اثر میگذارد. بنابراین تمام ذرات عالم به هم پیوسته هستند و یک روح مجرد دارند و آن هم روح انسان کامل، امام زمان (عج) است.
دیگر اینکه شهدا اینجا حضور دارند. این مناطق محل شهادت آنها بوده و قطعاً الان هم این جا هستند. زمین و ذرات عالم از عبادات آنها تأثیر گرفته و تأثیر میگذارند. «».
کسانی که این جا میآیند از احساسشان نسبت به شلمچه، طلاییه و شرهانی میگویند. همان مناطقی که رزمندگان، مقتدرانه و مظلومانه شهید شدهاند.
علی شیروی، 40 سال دارد و 10 سالی میشود روایت دفاع مقدس میکند. یادداشتهایی که زائرین در ضریح شلمچه و یادمان طلاییه گذاشته و گفته بودند: «ما نمیدانیم چه کسی ما را این جا آورده، ما نمیخواستیم بیاییم. جاذبهای داشت که ما را به این جا کشاند. در این مناطق خودمان را گم کردهایم و تغییر پیدا کردیم.» دیده بود.
برایمان از جنگ روایت کرد: «یکی از بچههای تفحص تعریف میکرد؛ تپهای در منطقه شرهانی قرار داشت که رفتن به روی آن سخت به نظر میرسید. ما بر روی این تپه چند شهید پیدا کردیم.».
وقتی از روی پلاکهایشان آنها را شناسایی کردیم به خانوادهشان اطلاع دادیم. بچههای شناسایی از ما پرسیدند وضعیت این دو شهید چگونه است؟ گفتیم انگار این دو دوست، خیلی با هم صمیمی بودند. به حدی که در آغوش یکدیگر به شهادت رسیدهاند. با پیگیری بچهها متوجه شدیم اینها بالاتر از دو دوست، که پدر و پسر بودند
وقتی از روی پلاکهایشان آنها را شناسایی کردیم به خانوادهشان اطلاع دادیم. بچههای شناسایی از ما پرسیدند وضعیت این دو شهید چگونه است؟ گفتیم انگار این دو دوست، خیلی با هم صمیمی بودند. به حدی که در آغوش یکدیگر به شهادت رسیدهاند. با پیگیری بچهها متوجه شدیم اینها بالاتر از دو دوست، که پدر و پسر بودند.
پدر و پسر شهید، اهل گیلان بودند. برادر این پسر از ما خواست که او را به منطقه ببریم. برایمان تعریف کرد که ما 3 نفر بودیم. من، پدر و برادرم. شبی که قرار بود عملیات شود همدیگر را توصیه میکردیم یکیمان بماند و بقیه بروند. پدرم گفت من که حتماً باید بروم. برادرم که از من کوچکتر بود گفت من هم میروم تا کنار پدر باشم. چون او توان چندانی ندارد.
آنها رفتند. به شهادت که رسیدند ما خبر نداشتیم. من در یک گردان دیگر بودم. بعدها رفقا این گونه به ما گفتند که برادر شما مجروح شد و از سرش خون میریخت. پدرت او را در آغوش گرفته بود. ما در حال عقب نشینی بودیم و نمیتوانستیم شهدا را به عقب بیاوریم و ظاهراً اینها در آغوش یکدیگر به شهادت رسیدهاند. «».
در همین منطقه که در آن تفحص صورت گرفت، شهدای دیگری را پیدا کرده بودند که هر کدام برای خودش ماجرایی دارد. به گفته علی شیروی، اینها مجروح شده و در محاصره بودند؛ اما تسلیم نشده و با تشنگی و گرسنگی به شهادت رسیدند.
آفتاب سوزان بر خط پدافندی در منطقه شلمچه میتابید و منتظر آمدن دو تا از بچهها برای تحویل گرفتن پست نگهبانی بودیم؛ اما دیر کردند؛ وقتی برای جویا شدن احوال آنها به سنگر نگهبانی رفتیم، با پیکرهای بی جانی روبرو شدیم که بر اثر موج خمپاره 60 با زبان روزه به شهادت رسیدهاند.
ماه مبارک رمضان فرصتی برای رسیدن به قله عبودیت و بندگی است؛ جبههها در هشت سال دفاع مقدس از این فیوضات مستثنی نبود؛ چه رزمندگان در حالی که روزهدار بودند با لبهایی تشنه و غرق در خون به ملاقات خدا رفتند.
اسماعیل زمانی که از دوران نوجوانی با برادر شهیدش «مهرداد زمانی» در جبهه حضور پیدا کرده، امروز از روزهای ماه رمضان در جبههها و 4 تن از هم سنگرانش که با خمپاره 60 افطار کردند، روایت میکند.
در دوران دفاع مقدس رزمندگان سعی میکردند از فیوضات ماه بیشترین بهره را ببرند؛ در برخی جبههها به دلایل مختلف که نیروها تا 10 روز در جایی مستقر نبودند و بنا به استراتژی جنگ و دستور فرماندهان، گاهی امکان روزه گرفتن برای رزمندگان فراهم نمیشد که آنها حسرت این موضوع را میخوردند، اما چون وظیفه حفظ اسلام بود، تابع شرایط بودند.
بعد از عملیات «کربلای 5» و «والفجر 8» از منطقه شلمچه تا خط کوشک، خط پدافندی بود؛ در سال 1366 و مصادف با 25 شعبان در آن منطقه مستقر بودیم؛ منطقهای با دمای بالای 50 درجه و رطوبت بسیار بالا.
اکثر رزمندگان روزه بودند؛ روزه گرفتن در دوران دفاع مقدس با روزه گرفتن امروزی و وجود تجهیزات سرمایشی خیلی متفاوت بود. بچهها برای خنک شدن در سنگر نگهبانی که درون زمین حفر شده بود، نی روییده در آب را میبریدند و به دریچههای دیدهبانی روی دیواره سنگر نصب میکردند و برای خنک شدن بادی که داخل سنگر میوزید، کمی آب روی نیها میپاشیدند.
برای سحری ساعت 3.5 بامداد تویوتا با یک دیگ غذا وارد منطقه میشد؛ تدارکات سعی میکرد در انتقال ظرفها صدایی بلند نشود که رزمندههایی که خواب بودند، بیدار شوند؛ اوج ایثار و از خودگذشتگی یادگار جبههها بود؛ برخی رزمندهها به سرعت سحری میخوردند تا پست خالی نماند و دوستان دیگر بتوانند سحری بخورند.
پیرمردی در تدارکات دسته قبل از افطار با چوب و هیزم آتش میافروخت و پس از جوشیدن آب، چایی دم میکرد. موقع افطار که میرسید، بچهها را دور سفره جمع میکرد و میگفت «بیایید چای ذغالی بخورید، بعد از چند ساعت تشنگی میچسبد». سفرهای بیریا و ساده با نان و پنیر و خرما در کنار دوستانی که فکر میکردیم همیشه پیش ما خواهند ماند، حال و هوای دیگری داشت
پیرمردی در تدارکات دسته قبل از افطار با چوب و هیزم آتش میافروخت و پس از جوشیدن آب، چایی دم میکرد. موقع افطار که میرسید، بچهها را دور سفره جمع میکرد و میگفت «بیایید چای ذغالی بخورید، بعد از چند ساعت تشنگی میچسبد». سفرهای بیریا و ساده با نان و پنیر و خرما در کنار دوستانی که فکر میکردیم همیشه پیش ما خواهند ماند، حال و هوای دیگری داشت.
همان روزها به همراه یکی از دوستان در پست نگهبانی بودیم؛ قرار بود بعد از ما شهید «پرویز غدیری» و شهید «عبدالرضا خیرالدین» جایگزین شوند؛ ساعت 12 بود و در فاصله 60 متری با عراق مستقر بودیم؛ هوا بسیار گرم بود و منتظر آمدن دوستان و جایگزینی برای پست نگهبانی بودیم. مدتی گذشت اما آنها نیامدند.
برای جویا شدن علت، به محل استراحت آنها رفتیم؛ به محض کنار زدن پتوی نصب شده به در سنگر، دیدم دوستان دراز کشیدهاند اما صدایی از آنها نمیآید؛ متوجه شدم خمپاره 60 از داخل دریچه وارد سنگر شده بود و شهیدان «پرویز غدیری»، «عبدالرضا خیرالدین»، «سید محسن موسوی» و یکی دیگر از شهدا که اسمش در خاطرم نیست، بر اثر موج گرفتگی به شهادت رسیده بودند.
روحشان شاد و یادشان گرامی
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/20 11:07:07.
با تو برادر شدم در راه خدا و صفا کردم .اگر رخصت یافتم که داخل بهشت و جنت شوم ، داخل آن نروم مگر اینکه تو با من باشی.
نوشتن پیمان برادری و شفاعت در زمان جنگ ، میان رزمندگان امری رایج و دلچسب بود . خواندن این پیمان نامه ها ، امروز برای حال و هوای ما دنیا زده گان بسیار ضروری است. شاید با مرور چنین اسنادی، این روزها هم جوانانی پیدا شوند و چنین پیمان هایی با هم ببندند. باور کنیم که راه شهادت هنوز باز است، به شرط آن که ...
آن چه خواهید خواند شفاعت نامه ای است میان بچه های لشکر 5 نصر خراسان.از 15 نفری که پای این پیمان را امضا کرده اند ، 10 نفر به شهادت رسیده اند. خوش به حال آن 5 نفر. عجب گنجی زیر سر دارند.
روحمان با یادشان شاد
بسمه تعالی
بنام کسی که قلوب مسلمین را به همدیگر نزدیک می کند
با تو برادر شدم در راه خدا و صفا کردم . با تو در راه خدا و عهد کردم با خدا و فرشتگانش و کتاب هایش و رسولانش و پیغمبرانش و امامان معصوم علیهم السلام بر این که اگر من از اهل بهشت و مشمول شفاعت بوده باشم و رخصت یافتم که داخل بهشت و جنت شوم، داخل آن نروم مگر اینکه تو با من باشی.
ساقط کردم از تو جمیع حقوق برادری را غیر از شفاعت و دعا و زیارت
[شهید] محمد رضا عبدی – [شهید] خالق زاده – [شهید] سید حسین دولتی – [شهید] حسین محمد زاده – [شهید] محمد رضا پلنگی – [شهید] علی بهبودی – [شهید] محمد علی دوستی – [آزاده] علی عسگری – [شهید] علیرضا نجفی – [جانباز]محمد صمدی – [جانباز] فکور – [شهید] مجتبی مطیع – [شهید] جواد حلوایی – [جانباز] محمد یوسفی
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/20 11:05:43.
|
شبی در فاو |
عملیات فاو نزدیک به هفت ماه کار شدید عملیاتی را می طلبید. بعد از این که تمام موقعیت ها آماده شد ما جمعی لشگر 27محمدرسول الله(ص) بودیم. بعد از این که به لشکر اطلاع دادند که عملیات در پیش داریم، نیروها را آماده کردند، ما از منطقه کرخه به اندیمشک به صورت کاملاً استتارشده و در پوشش اتوبوس هایی که روی آنها با پلاکاردهایی بزرگ نوشته شده بود: «بازدید دانش آموزان دبیرستان...
درسال 1363 ایران بعد از عملیات بدر، طرح عملیات وسیعی را برای منطقه فاو داشت. این منطقه، منطقه مسکونی بود مردم آبادان در این منطقه زندگی می کردند. عملیات باید در داخل منطقه و در یک فضای بسته انجام می شد. با توجه به این که مردم بومی منطقه آبادان و خرمشهر در منطقه بودند و تعدادی از نیروهای ستون پنجم دشمن نیز درمیان آنها بود و آنان اطلاعات را برای نیروهای عراقی گزارش می کردند، بنابراین شروع عملیات با مشکلات خاصی روبرو بود. پنج قرارگاه همزمان با هم باید برای عملیات آماده سازی می شد. عملیات فاو نزدیک به هفت ماه کار شدید عملیاتی را می طلبید.
بعد از این که تمام موقعیت ها آماده شد ما جمعی لشگر 27محمدرسول الله(ص) بودیم. بعد از این که به لشکر اطلاع دادند که عملیات در پیش داریم، نیروها را آماده کردند، ما از منطقه کرخه به اندیمشک به صورت کاملاً استتارشده و در پوشش اتوبوس هایی که روی آنها با پلاکاردهایی بزرگ نوشته شده بود: «بازدید دانش آموزان دبیرستان... از مناطق جنگی» در صورتی که این اتوبوس ها، مملو از نیروهای رزمنده ای بودند که آماده عملیات بودند. به این ترتیب ما را به منطقه دارخوین انتقال دادند. ما به مدت 15 روز در منطقه دارخوین بودیم و در آنجا دوباره ساماندهی شدیم. کار باید به حدی سری و مخفیانه انجام می شد که دشمن از آن هیچ اطلاعی پیدا نمی کرد. در غروب آفتاب شب بیستم بهمن ماه سال 1363 بود که به منطقه رسیدیم. نیروهای ما باید از سه رودخانه بهمنشیر، رودخانه کارون و اروند که در ورودی شهر قرارداشت عبور کنیم. در شب نوزدهم و بیستم بهمن بود که نیروهای گردان مالک و عمار به سمت رودخانه اروند حرکت کردند. اروند که عرض آن از 500متر تا بیش از دو کیلومتر می رسید، این کار بچه ها را بسیار سخت می کرد و ما مستقیم در دید نیروهای عراقی بودیم. قبل از ورود ما، یک گروه غواص خودشان را با طناب به داخل رودخانه متصل کرده بودند و به اصطلاح در اول خط بودند که بتوانند دشمن را شناسایی کنند و به اصطلاح راه را برای ورود نیروهای پیاده امن نمایند. گردان عمار به همراه نیروهای غواص از خط رد شدند و خط جنوبی شهر فاو شکسته شد.
ما از منطقه کرخه به اندیمشک به صورت کاملاً استتارشده و در پوشش اتوبوس هایی که روی آنها با پلاکاردهایی بزرگ نوشته شده بود: «بازدید دانش آموزان دبیرستان... از مناطق جنگی» در صورتی که این اتوبوس ها، مملو از نیروهای رزمنده ای بودند که آماده عملیات بودند
گردان مالک که گردان ما بود، قرار بود در شب دوم عملیات وارد خط شود. هدف عملیات ما سایت موشکی ام القصر بود. حدود ساعت 12 یا یک نیمه شب بود که ما از رودخانه رد شدیم، با حرکات کاملا آهسته و سکوت مطلق، در اسکله فاو پیاده شدیم. روزانه 200-300 کیلومتر حرکت می کردیم و مجروحانی را که در حین عبور زخمی شده بودند نیز با برانکارد حرکت می دادیم. فرمانده گردان روی یکی صندلی ایستاده بود و بچه ها را از زیر قرآن عبور می داد و مدام می گفت ذکر خدا را فراموش نکنید. ما در ساختمان هایی که در آن نزدیکی بود پناه گرفتیم. موقع عبور یکی از نیروهای خودی گفت مواظب باشید پایتان را روی جنازه نگذارید. با وجودی که چندین عملیات شرکت کرده بودیم و مقداری آمادگی داشتیم کمی که جلوتر آمدیم دیدیم یکی از نیروهای دژبان عراقی که کلاه کاسکت سفید رنگی روی سرش بود، وقتی از وجود نیروهای عملیاتی خبردار شده بود نزدیک ساختمان شده بود و بچه ها او را با گلوله زده بودند و روی پیاده رو افتاده بود.
ما در داخل ساختمان پناه گرفتیم. نزدیکی های طلوع آفتاب و قبل از نماز، هواپیماهای عراقی آمدند و به صورت بسیار وسیعی شروع به بمباران منطقه کردند. این منطقه بیشتر با هواپیما و موشک بمباران می شد. این بود که نیروی هوایی ضدهوایی های زیادی را دراین منطقه مستقر کرده بود. برای اولین بار بود که توانستیم در یک روز حدود 75 تا از هواپیما را سرنگون کنیم. بمباران در منطقه به حدی بود که تمام آسمان تا نزدیکی های کویت را دود فراگرفته بود. ازساختمان ها بیرون آمدیم و پشت خاکریزها سنگر گرفتیم. دیدیم چند کامیون بزرگ پر از مهمات آورده بودند و نیروهای عراقی درحال تخلیه مهمات بودند که درگیری ها شروع شد. نزدیک 30-20 نفر از نیروهای عراقی در زیر کامیون پناه گرفته بودند و تیر خورده و کشته شدند.
ما مقداری از مهمات که شامل توپ های صنعتی، تانک و غیره بود در آنجا بلااستفاده مانده بود به غنیمت گرفتیم و چون نیروهای آموزش دیده بودیم، مقداری از کاربردهای آن را می دانستیم این بود که از توپ های عراقی علیه خودشان استفاده می کردیم. در شب دوم عملیات سایت موشکی ام القصر بود که باید حذف می شد. نیروها سوار بر کامیون به طرف خط حرکت کردند. در نزدیکی های خط نیروها پیاده شدند تا مقداری استراحت کنند. به خاطر نزدیکی به رود اروند، روز منطقه بسیار گرم بود به حدی که از شدت گرما پوستمان می سوخت و شبها به قدری سرد بود که تمام استخوانهای بدنمان درد می کرد و سرما تا عمق جانمان نفوذ می کرد. ساعت 5:10 قرار بود که عملیات شروع شود. ساعت یک پشت خط اروند رسیدیم.
فاصله ما با نیروهای عراقی حدود 500 متر بود. در سمت راست ما جاده ام القصر قرارداشت که میدان مین بود و در سمت چپ کوت عبدالله قرارداشت. عراقی ها تمام نیروهایشان را در منطقه دیگری جمع کرده بودند و فکر می کردند که عملیات از جای دیگری آغاز می شود بنابراین نیروی کمی در منطقه گذاشته بودند. وقتی ما به پشت خط رسیدیم دو تانک در جاده ایستاده بودند و شدید تیراندازی می کردند. به طوری که راه ما را سد کرده بودند. هرچقدر گلوله به تانک می زدیم به تانکها نمی خورد. ساعت 20:10 دقیقه بود که به ما گفتند هرطوری شده باید عملیات شروع شود. در آخرین لحظه دیدیم هیچ کاری نمی توانیم بکنیم. این بود که یک گروه ویژه برای عبوردادن ما آمدند. وقتی نیروها آمدند به ما گفتند: این میدان مین تخریب نشده است. ما به شرطی شما را از این منطقه عبور می دهیم که شما پایتان را فقط جای پای ما بگذارید نه کمی راست و نه کمی چپ. هر اتفاقی افتاد پای خودتان است. ما پشت سر این نیروها به ستون و آرام و با احتیاط حرکت می کردیم. میدان مین را بدون تلفات رد کردیم و به کمین عراقی ها رسیدیم.
من هم برگشتم که این جمله را به پشت سری خود بگویم احساس کردم گلوله ای به کمرم خورد. تکان آنقدر شدید بود که ضربه ای به صورتم خورد و هفت -هشت متری به بالا پرتاب شدم و مجدد به زمین برخوردکردم. احساس شهادت داشتم و نگاهم سوی آسمان بود. احساس می کردم بدنم از من فاصله گرفته، پاهایم را می دیدم ولی قدرت بلندشدن نداشتم
چند تا سنگر خالی بود که به هر سنگری که می رسیدیم نارنجگی پرتاب می کردیم تا مطمئن شویم کمینی نیست. همین طور که قدم به قدم پشت سر هم حرکت می کردیم نفر جلویی به من گفت بنشین. من هم برگشتم که این جمله را به پشت سری خود بگویم احساس کردم گلوله ای به کمرم خورد. تکان آنقدر شدید بود که ضربه ای به صورتم خورد و هفت -هشت متری به بالا پرتاب شدم و مجدد به زمین برخوردکردم. احساس شهادت داشتم و نگاهم سوی آسمان بود. احساس می کردم بدنم از من فاصله گرفته، پاهایم را می دیدم ولی قدرت بلندشدن نداشتم. کم کم صداها برایم نامفهوم شد. گاهگاهی به هوش می آمدم و دوباره از هوش می رفتم تا این که ما را به فرودگاه و از آنجا به بیمارستانی در تهران اعزام کردند و...
به قول امام راحل مان شهدا ره صدساله را یک شبه پیمودند، هرچند ما از قافله آنها بازماندیم امیدواریم که بتوانیم راهشان را ادامه دهیم.
جوون ترها اشتیاق بیشتری داشتن و بیشتر هم از خودشون استقامت نشون میدادن. روزه داری در گرمای سوزان خرداد ماه خوزستان با توجه به اینکه نیروها تحت آموزش بودن واقعاً طاقت فرسا بود.
اوایل خرداد ماه سال 63 مصادف شده بود با ماه مبارک رمضان ما در تیپ آموزشی 20 رمضان مسئولیت نیروهای اعزامی به منطقه را بر عهده داشتیم و در اردوگاهی نزدیک به پادگان دوکوهه در جاده اندیمشک مستقر بودیم.
با نزدیک شدن ماه رمضان بچهها در تب و تاب این بودند که بدونن براشون ممکن هست روزه بگیرند یا نه از یه طرف دلمون میخواست روزه بگیریم از طرف دیگه به دلیل جابجایی های مدام طبعاً روزه هامون باطل میشد.
چند نفری جمع شدیم رفتیم سراغ روحانی اردوگاه گفت : اگر بتونین قصد ده روز کنین میتونین روزه بگیرین با فرمانده تیپ مشورت کردیم گفت : بعیده که به این زودیها تغییر موقعیت بدیم به بچهها اعلام کردیم که هر کس بخواد و براش سخت نیست میتونه روزه بگیره. تقریباً تمام بچهها روزه گرفتن. اما جالب بود که جوونترها اشتیاق بیشتری داشتن و بیشتر هم از خودشون استقامت نشون میدادن.
با نزدیک شدن ماه رمضان بچهها در تب و تاب این بودند که بدونن براشون ممکن هست روزه بگیرند یا نه از یه طرف دلمون میخواست روزه بگیریم از طرف دیگه به دلیل جابجایی های مدام طبعاً روزه هامون باطل میشد
روزه داری گرمای سوزان خرداد ماه خوزستان و فعالیتهای زیاد روزانه، با توجه به اینکه نیروها تحت آموزش نظامی بودن واقعاً طاقت فرسا بود. هر روز صبح بعد از خوردن سحری و اقامه نماز جماعت برنامه صبحگاه و بعد هم آموزشهای سخت نظامی شروع میشد و تا ظهر ادامه داشت. بعد از نماز ظهر بچهها 2 ساعتی میرفتند تو چادرهاشون و استراحت میکردند گرمای هوا باعث میشد داخل چادر شبیه سونا بشه. بچهها یه سطل آب میذاشتن وسط چادر و دراز می کشیدن دورش و چفیه هاشونو تو سطل خیس می کردن و چفیه رو می کشیدن رو بدنشون تا کمی خنک بشن.
اون ماه رمضان با همهی سختیهاش گذشت و حالا فقط حسرت آن روزهای سخت اما با صفا به دلمون مونده!
|
نامهای به جبهه /تصویر |
این نامه، دستنوشته کسی است که نه میدانیم کجاست و نه میدانیم چه میکند؛ اما به هر حال، نامهاش را که یادآور اخلاص مردم در آن روزهای خدایی و پر شور و حماسه است، منتشر میکنیم؛ باشه که دلها و صندوقچه خاطراتمان معطر به عطر آن روزها گردد...
تاریخ پر فراز و نشیب انقلاب اسلامی و به ویژه هشت سال دفاع مقدس، آکنده از نادیدهها و ناشنیدههایی است که هر یک میتوانند اولاً یادآوری باشند برای ما که یادمان باشد که بودیم و اهدافمان چه بود و دوم آن که چراغی باشد برای آیندهای که در پیش داریم.
از این دست میتوان به مواردی اشاره کرد که روح همدلی و یکی بودن را نشان میدهد، از جمله این نامه که هر چه جستجو کردیم، نتوانستیم نویسندهاش را پیدا کنیم؛ نه میدانیم کجاست و نه چه میکند، ولی به هر حال، نامهاش را که یادآور اخلاص مردم در آن روزهای خدایی و پر شور و حماسه است، منتشر میکنیم؛ شاید تلنگری باشد به اوضاع و احوال دلهای غبار گرفته امروزمان و البته شاید هم کسی او را بشناسد و به ما معرفی کند؛ شاید هم خودش، یعنی خود «حسن مغاری از مازندران».
دستنوشته زیر که خطاب به رزمندگان اسلام در جبهههای حق علیه باطل است، نامهای است از یک نوجوان دانشآموز مازندرانی که در نهایت پاکی و خلوص، آنچه در توانش بوده تقدیم میکند تا در دفاع دین و آیین و خاک و ناموسش شریک باشد.
دستنوشته زیر که خطاب به رزمندگان اسلام در جبهههای حق علیه باطل است، نامهای است از یک نوجوان دانشآموز مازندرانی که در نهایت پاکی و خلوص، آنچه در توانش بوده تقدیم میکند تا در دفاع دین و آیین و خاک و ناموسش شریک باشد
بسم الله الرحمن الرحیم
اول با عرض سلام نامه خود را شروع میکنم.
اسم من حسن مغاری دو خواهر هم دارم اما برادر ندارم.
میدانم که شما رزمندگان دلیر در همین حال، خیلی چیزها که ما در اختیار داریم، شما ندارید مثل میوه و غذا... و دیگر چیزها.
ما در خانه به خوردن میوه و دیگر چیزها میپردازیم.
راحت به مدرسه میرویم و راحت بر میگردیم. ولی شما حتی نمیتوانید سرتان را از سنگر بیرون بیاورید. من یک دفتر میدهم و یک خودکار هم میدهم.
به امید پیروزی
شاید پول هم بدهم یا 20 ریال یا 10 ریال.
خداحافظ
والسلام علی عباد الله الصالحین
نگارنده : fatehan1 در 1391/08/18 19:16:46.