خاطرات دفاع مقدس
|
سفره "هفت شهید"
|
عکسی که می بینید، از آلبوم یک رزمنده قدیمی کشف شده است. این عکس فاقد هر گونه دید هنری و ظرافت در کادربندی است. چهره اغلب حاظران در تصویر ناپیدا است و عکاس، تنها به نیتِ ثبت یک یادگاری برای آلبوم شخصی اش، با دوربینی خانگی، اقدام به عکسبرداری کرده است. اما گذشت زمان و شهادت هفت تن از حاضران در این عکس، آن را به سندی خاطره انگیز بدل کرده است.
به روایت صاحب عکس، اشخاص حاضر بر گرد این سفره به ترتیب شماره گذاری عبارتند از:
1- شهید علی صیاد شیرازی، فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش
2- شهید محمدابراهیم همت، فرمانده وقت سپاه پاوه
3- شهید ناصر کاظمی، فرماندار وقت پاوه
4- جاوید نشان تقی رستگار مقدم، از اعضای سپاه پاسداران مریوان
5- شهید رضا سلطانی قمی، از اعضای سپاه پاسداران مریوان
6- شهید رضا چراقی، از فرماندهان محور سپاه مریوان
7-جاوید نشان حاج احمد متوسلیان، فرمانده وقت سپاه پاسداران مریوان
محل عکسبرداری، مقر سپاه مریوان است و زمان آن سال 1360 است.
روح تمامی این عزیزان قرین رحمت حق باد
مشرق
|
خاطرهای از عملیات خیبر
|
رئیس بیمارستان گفت: ما کاری به رضایت ایشان نداریم، اگر پایش قطع نشود به زودی عفونت به قلب میرسد. ما نتیجه را برای مرکز پزشکی بنیاد ارسال میکنیم و آنها هم از پدر و مادرش رضایت خواهند گرفت.
خبرگزاری فارس: پایی که تا آخر عمر زنده ماند
به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، عملیات خیبر در ساعت 21:30 روز 3/12/1362 با رمز یا رسول الله آغاز شد. هدف از این عملیات انهدام نیروهای سپاه سوم عراق، تامین جزایر مجنون شمالی و جنوبی، ادامه تک از جزایر و محور طلائیه به سمت نشوه و الحاق به نیروهایی که از محور زید به دشمن حمله می کردند بود. قرار شد خشکی شرق دجله از طریق هور تصرف شود تا دشمن نتواند از سمت شمال سپاه سوم را تقویت کند.
دلایل متعددی باعث شد تا منطقه عملیات هور باشد که یکی از آن دلایل این بود که دشمن فکر نمیکرد نیروهای اسلام توانایی عملیات در این منطقه جغرافیایی را داشته باشند.
عملیات خیبر که به آزاد سازی منطقه ای به وسعت 1000 کیلومتر مربع در هور، 140 کیلومتر مربع در جزایر مجنون و 40 کیلومتر مربع در طلاییه انجامید، موجب افزایش عزم بین المللی در جهت کنترل ایران و جلوگیری از شکست عراق گردید؛ به گونه ای که از تاریخ 3/12/1362 (زمان آغاز عملیات خیبر) تا تاریخ 30/7/1363 تعداد 474 طرح صلح از سوی 54 کشور مختلف جهان ارایه شد. شورای امنیت سازمان ملل نیز در تاریخ 11/3/1363 قطع نامه 552 خود را در خصوص پایان دادن به جنگ ایران و عراق تصویب نمود. این در حالی بود که هیچ یک از قطع نامه و طرح های مذکور نظر ایران را تامین نمی کرد.
هم چنین، در این عملیات فرماندهان جنگ به اهمیت تاثیر تجهیزات دریایی و آبی – خاکی برای کسب نتایج مهم و حیاتی پی بردند و نیز سپاه پاسداران به یکی از ضرورت های حساس و حیاتی در تکمیل و توسعه سازمان خود آگاه گردید و آن لزوم ایجاد تقویت و توسعه یگان های دریایی برای انجام عملیات های آبی – خاکی بود. این رهیافت، قابلیت سپاه در انجام عملیات عبور از هور و رودخانه های بزرگ را توسعه داد و هسته اصلی عملیات های بدر، والفجر8، کربلا3، 4 و 5 و نیز زمینه ای برای تشکیل نیروی دریایی سپاه پاسداران گردید.
این عملیات دستاوردهای خود را مدیون رزمندگانی است که شجاعانه جان خود را به کف گرفته و به مقابله با دشمن پرداختند. آنچه میخوانید خاطراه ای است از عباس پالیزدار یکی از رزمندگانی که در عملیات خیبر حضور داشته و میگوید:
*سه روز در بیمارستان اراک تنها برای معاینه و تشکیل پرونده سپری شد در حالی که روز به روز زخم پایم حادتر میشد و سیاهی آن توسعه پیدا میکرد به نحوی که حتی به مجرای تناسلیام نیز رسیده بود و من همچنان در مقابل درخواست رضایت پزشکان مقاومت میکردم.
روز چهارم چند پزشک آلمانی پایم را معاینه کردند و به سرپرستار دستور دادند فردای آن روز من را (چک) و برای عمل جراحی آماده کنند. سرپرستار مسئله عدم رضایت من را برای دکترها یادآور شد. رئیس بیمارستان گفت: ما کاری به رضایت ایشان نداریم، اگر پایش قطع نشود به زودی عفونت به قلب میرسد و ایشان را از بین میبرد، ما نتیجه را برای مرکز پزشکی بنیاد به وسیله تلکس ارسال میکنیم و مرکز پزشکی هم به خانوادهاش مراجعه و از پدر و مادرش رضایت خواهند گرفت.
از این که دیگر به عقیده من اهمیتی نمیدادند و خلع سلاح شده بودم سخت ناراحت بودم و آرام و قرار نداشتم. شب آنروز تا دیر وقت خوابم نبرد و آنچه را که در طی چند روز بر من گذشته بود در خاطرم مرور کردم و دلگیر بودم که چرا مثل محمدعلی به فیض شهادت نائل نشدهام شاید گناهی مرتکب شدهام که به چنین روزی گرفتار آمدهام یا ...
نیمههای شب با همین افکار به خواب رفتم و در عالم رویا همان نور داخل نیزار را دیدم و این بار در حالیکه گریه میکردم دست نیاز به طرف نور دراز کردم و از او خواستم تا مرا از این وضعیت نجات دهد.
عمو که از صدای گریه من بیدار شده بود مرا از خواب بیدار کرد و گفت: چرا گریه میکنی؟ من که تمام بدنم از عرق خیس شده بود ماجرای نور را آنطور که دیده بودم برایش تعریف کردم در حالی که گونههایش از شادی گل انداخته بود با اطمینان و هیجان خاصی گفت: مطمئنم پایت خوب میشود آن شب تا صبح من و عمو نخوابیدیم و با هم زیارت عاشورا و دعای فرج آقا امام زمان(ع) را خواندیم.
ساعت هشت صبح بود که یک رزیدنت به همراه سرپرستار و دستیارش وارد اطاق شدند تا مرا (چک) و نتیجه را برای مرکز پزشکی بنیاد در تهران ارسال کنند. وقتی سرپرستار ملحفه را از روی پایم کنار زد و زخم پایم را دید با حالت شک و تردید به من و رزیدنت نگاه کرد. رزیدنت هم با دقت پایم را ورانداز کرد و با عجله از اطاق بیرون رفت و لحظهای بعد به همراه پزشکان آلمانی بازگشت. پزشکان آلمانی هم با تعجب پایم را معاینه کردند و بدون اینکه چیزی بگویند همه از اطاق بیرون رفتند.
من که به حرکتهای آنان مشکوک شده بودم پایم را که بیحس شده بود کمی تکان دادم و زمانی که پایم بدون درد به حرکت درآمد ملحفه را کنار زدم و دیدم سیاهی آن کاملا از بین رفته و درست مثل روزهای اول مجروحیت تازه پوست پایم شفاف است، بیاختیار با خوشحالی فریاد زدم: عمو من خوب شدم، من شفا گرفتم، من شفا گرفتم...
پزشکان آلمانی که به معجزه و این قبیل مسائل اعتقادی نداشتند، پرونده قبلی را کنار گذاشته و مجددا باگرفتن آزمایش و نوار پرونده جدیدی برایم تشکیل دادند، در نتیجه قرار شد از قطعکردن پایم صرفنظر کنند و با چند عمل جراحی شریانهای قطع شده را به هم وصل و شکستگی پایم را نیز گچ بگیرند.
عمو که از بابت قطع شدن پایم خیالش راحت شده بود، پس از ملاقات با رئیس بیمارستان و سفارش من و همچنین مطرح نمودن مسئله (شفاگرفتن)، بدون اینکه به خانوادهاش در تهران سری بزند، به منطقه بازگشت.
در طی مدت یک هفته چهار عمل جراحی با موفقیت بر روی پایم صورت گرفت و شکستگی آن نیز ترمیم شد و قرار شد پس از دو هفته از بیمارستان مرخص یا به یکی از بیمارستانهای تهران منتقل شوم و این در حالی بود که روزانه عده کثیری از مردم اراک و حتی روستاهای اطراف که از موضوع شفا گرفتنم باخبر شده بودند به عیادتم میآمدند و من روزانه باید به سوالهای بیشمار عیادتکنندگان پاسخ میدادم و آنچه را که از ابتدا بر من گذشته بود به تفضیل بازگو میکردم، به ویژه ایام مبارکه دهه فجر که دانشآموزان از سطح مدارس و دبیرستانها به دیدنم میآمدند و نحوه شفا گرفتنم را جویا میشدند.
پس از دو هفته که با تجویز پزشک معالج از تخت پایین آمدم با عصا شروع به راه رفتن کردم، مرا جهت اعزام به یکی از بیمارستانهای تهران آماده نموده و با یک دستگاه آمبولانس روانه فرودگاه کردند.
هواپیمایی که قرار بود با آن به تهران منتقل شوم مدت 20 دقیقه تاخیر کرد و من که همواره منتظر فرصتی بودم تا قبل از رفتن به تهران به منطقه بازگردم و قولی را که به محمدعلی داده بودم عملی کنم، به راننده آمبولانس که از بابت تاخیر هواپیما حرص میخورد، گفتم: شما بروید، من میتوانم راه بروم، خودم سوار هواپیما میشوم. و او هم که منتظر چنین پیشنهادی بود با خوشحالی خداحافظی کرد و رفت. هواپیما چند دقیقه بعد در باند فرودگاه بر زمین نشست و مسافران سوار بر هواپیما شدند و وقتی که هواپیما به پرواز درآمد، از فرودگاه خارج شدم. و با تهیه بلیط به منطقه بازگشتم.
وقتی در اهواز از قطار پیاده شدم پایم به شدت درد میکرد اما بیتوجه به آن به هر نحوی بود خود را به بنه و از آنجا به اسکله شهید عسگری که عمو و بچهها در آنجا مستقر بودند رساندم.
وقتی عمو چشمش به من افتاد سخت عصبانی شد و با داد و فریاد گفت: تو اینجا چه کار میکنی با این وضعیت ناهنجار پایت چرا به منطقه برگشتی؟ توی این هوای گرم پایت چرک میکند و دوباره سیاه میشود.
در حالی که بغض گلویم را میفشرد گفتم: میخواهم بروم و جنازه محمدعلی را بیاورم.
عمو که کمی آرام شده بود گفت: وضعیت منطقه مساعد نیست.
بغض انباشته شده در گلویم ترکید و با گریه گفتم: اگر هم کسی نیاید به تنهایی میروم.
عمو با لحن پدرانهای گفت: خیلی خوب، لازم نیست تو بیائی، فقط مشخصهها و گرای منطقه را به ما بده ما میرویم و او را میآوریم، ولی باید به ما قول بدهی که بعد از آوردن جنازه محمدعلی به تهران برگردی و درمان پایت را پیگیری کنی.
در حالی که اشک چشمهایم را پاک میکردم با خوشحالی گفت: چشم، شما این کار را انجام بدهید، قول میدهم بلافاصله منطقه را ترک کنم. بعد از این که عمو 5 نفر از نیروهای آشنا به منطقه را انتخاب نمود و با ستاد و نیروهای مستقر در منطقه هماهنگی کرد، مسیر و مشخصههای منطقه را به آنان گفتم آنها به راه افتادند و از خاکریز گذشتند.
دو ساعت بعد که عمو و نیروهایش بازگشتند با خود سه جنازه شهید به همراه آورده بودند که هیچ کدامشان محمدعلی نبود، در اصل همان جنازههایی بود که من جابجا کرده و برای آنها شاخص گذاشته بودم و جنازه محمدعلی یک متر آنطرفتر زیر نیها قرار داشت که آن را نیافته بودند.
عمو وقتی به محل دقیق جنازه محمدعلی واقف شد، بلافاصله برای بار دوم به همراه نیروهایش برگشت و پس از دو ساعت و نیم در حالی که با دشمن درگیر شده بودند و یکی از نیروها نیز ترکش خورده بود جنازه محمدعلی را با خود به همراه آوردند.
وقتی چپیه را از روی صورت محمدعلی کنار زدم همان لبخندی را بر لب داشت که موقع رویت نور در نیزار بر لبانش نقش بسته بود، لبانم را بر گونهاش گذاشتم بوی دلانگیز عطر گل محمدی مشامم را نوازش داد و پیشانیاش را که با دست لمس کردم پوست بدنش گرم و تر و تازه بود و با این که نزدیک به یک ماه از شهادتش می گذشت انگار ساعتی قبل به لقای حق پیوسته بود.
خبرگزاری فارس
|
خدمت تا روز شهادت/ مروری بر زندگی شهیده پروانه شماعیزاده
|
پس از پیروزی انقلاب در کمیته امداد و جهاد سازندگی مشغول به کار شد. با تشکیل نهضت سوادآموزی،اولین دوره تدریس سوادآموزی را در زادگاهش برپا کرد و 15 ساله بود که معلم روستای «دارتوت» شد.
با آغاز جنگ تحمیلی،ازروز پنجم مهرماه سال1359 در درمانگاه شهید نجمی واقع در بوستان شهر سرپل ذهاب به امدادگری مجروحان مشغول شد.پدرش هم خبرنگار روزنامۀ اطلاعات شده بود و وقایع مربوط به جنگ را برای روزنامه گزارش میکرد. هر چند خانوادهاش شهر جنگ زده سرپل ذهاب را ترک کرده و به کرمانشاه رفته بودند اما به خاطرحملۀ دشمن،فرصت نکرده بودند هیچ وسیلهای برای زندگی با خودشان ببرند. پروانه یک بار که عدهای از مجروحان را با آمبولانس به کرمانشاه برده بود برایشان چند دست رختخواب برد.
نیروهای عراقی پیشروی به سرپل ذهاب نزدیک شده بودند. قرارشد مجروحان به پناهگاه زیرزمینی منتقل شوند و پرستاران و امدادگران زن نیز درمانگاه را ترک کنند و به خانههایشان برگردند. دختران و زنان امدادگر و پرستار مشغول جمعآوری وسایل شخصیشان بودند اما آرامش پروانه آنها را با به تردید انداخت. او مثل روزهای قبل،مشغول پرستاری و رسیدگی به مجروحان بود.
یکی ازآنها به پروانه گفت:پروانه مگر دستور را نشنیدهای؟باید به عقب بگردیم.هیچ میدانی اسیرشدن به دست عراقیها و تحمل شکنجههای آنها کارهرکسی نیست؟. به فکر خودت و خانوادهات باش.
پروانه داروی یک مجروح بدحال را داد ونگاهی ازسردلسوزی به او انداخت و گفت: اینها را رها کنم و به فکرجان خودم باشم؟نمیتوانم.
پزشکان هر قدر با او صحبت کردند، زیر بار نرفت. تعدادی فشنگ و نارنجک را محکم به کمرش بست و گفت: حاضرنیستم به هیچ قیمتی شهر راترک کنم. یکی ازپرستاران به گفت: ما از شهادت نمیترسیم. خبر آمد که عراقیها نزدیکتر شدهاند ولی پروانه همچنان مجروحان را مداوا میکرد.
حدود یک سال از شروع جنگ گذشته بود که پروانه خواستگارانش را یکی یکی به بهانۀ اینکه تمایلی به ازدواج ندارد،ردکرده بود.میخواست ازدواج ،دست و پایش را برای خدمت نبندد.
هفتم شهریورماه سال1360،علی اصغر از او خواستگاری کرد.او معلم آموزش وپرورش و بسیجی بود.داوطلبانه آمده بود جبهه و اعزامی از اسدآباد همدان بود. در پادگان ابوذر سرپل ذهاب ازپروانه خواستگاری کرد. از پادگان ابوذر تا خط مقدم فاصلۀ زیادی نبود. پروانه مقید بود که با نامحرم صحبت نکند بنابراین از او خواست برای اینکه بتوانند با هم صحبت کنند برای دوساعت با هم محرم شوند.
علی اصغر تدریس را رها کرده بود و میگفت: قصد دارد تا پایان جنگ، سنگردفاع از اسلام و انقلاب را ترک نکند. آنچه او میگفت همان آرمان و اعتقاد پروانه بود.در همان صحبت کوتاه مطمئن شد علیاصغر همان مرد آرزوهایش است و به همین خاطر به خواستگاریاش جواب مثبت داد.
علی اصغروقت خداحافظی گفت: چند روز دیگر عملیاتی در پیش داریم و اگر شهید نشدم با خانواده برای خواستگاری به کرمانشاه خواهم آمد وانشاالله پس ازجنگ به قم خواهیم رفت و درس طلبگی خواهیم خواند. علیاصغر به خط مقدم رفت و پروانه هم همان جا در درمانگاه پادگان ابوذر ماند. شب همان روز چارهای نداشت. باید با خودش کنار میآمد که او ماندنی نیست.
چهار روز بعد خبر آوردند که علی اصغر و 12 نفر از دوستانش در حمله به ارتفاعات «قراویز» سرپل ذهاب به شهادت رسیدهاند و پیکرهای آنان در فاصله بین نیروهای خودی و عراقیها جا مانده است.
روزهای چشم انتظاری پروانه شروع شد. روزهای نامههای بیجواب.همه میگفتند که علی اصغر شهید شده است اما او به آمدنش امید داشت و به همۀ خواستگارانش جواب رد میداد.
به زیارت امام رضا(ع) رفت. همان جا خواب دید که شهید رجایی به دیداراو آمده است. درخواب به پروانه فرموده بود:علی اصغر پیش ما است.او در باغی سرسبز و خوش آب و هوا است.نگران او نباش.
11 ماه بیخبری پایان یافت. پیکرعلی اصغر و دوستانش را پیدا کردند و برای تشییع به شهر آوردند. رفتن مردی که قرار بود مرد زندگیاش باشد، او را برای شهادت بیتابترکرد. نشست و وصیتنامهاش را نوشت.
درسال1361 همراه یکی دو نفر ازخانمهای رزمنده به عنوان بهیار برای حضور در کاروان حجاج انتخاب شد. آماده رفتن به سفر بودند که خبر آمد عملیات شده است. از طرف سپاه اطلاعیهای صادر شده بود که نیاز فوری به حضوربهیاران است. پروانه مانند دیگران به جهاد رفت ولی دوستانش به حج.
پس ازآزادسازی قصرشیرین( زادگاهش) بر خاک پاکی که خون هزاران شهید آن را از آزاد کرده بود،سجده کرد. شهرپاکسازی شد و خط مرزی جلوتر رفت.درمانگاه نیز به جلوتر انتقال پیدا کرد. در شهر خانهای نمانده بود تا بتوانند در آن استراحت کنند. پروانه را با گروهی ازخواهران به کرمانشاه انتقال دادند و او در بیمارستان آیتالله طالقانی کرمانشاه مشغول کار شد.
تا نیمههای سال1363 نیز همان جا ماند.بعد با عنوان مأمور به جهاد سازندگی تهران رفت و از آنجا دوباره به کرمانشاه منتقل و در گروه پزشکی جهاد عازم خدمت به روستاهای محروم شد.
رفت منزل یکی ازآشنایان که به او سربزند. مدتی بود که آنها سرپرست خانوادهشان را از دست داده بودند.میخواست دختر کوچکشان را ببرد و برایش چیزی بخرد. چهار روز به عید نوروز سال1367 مانده بود. هدایایی را برای آنها خرید و عازم منزل دخترک شد که غرش هواپیمای بعثی و به دنبال آن بمباران وحشیانۀ شهر پروانه را به آرزویش رساند.
خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)
«زهرا کردی» در روستای «حیدرآباد» دامغان به دنیا آمد. در 20 سالگی و سال 1350 با «غلامرضا ملائیپور» ازدواج کرد. همسرش کارمند کارخانه ملامینسازی بود. پس از تولد دومین فرزندشان به یک منزل استیجاری در تهران رفتند و زهرا کردی برای کمک به معیشت خانواده، با خیاطی و لحافدوزی به همسرش کمک میکرد.
زهرا کردی با شروع جنگ تحمیلی به مساجد لولاگر،حجت،صادقیه و ... میرفت و کمکهای مردمی را برای جبهههای جنگ جمعآوری میکرد. در همان ایام فرزند سوم آنها نیز متولد شد.
وی همواره در تشییع پیکرهای شهدا شهدا شرکت میکرد. دوم اردیبهشتماه سال 61 که از تشییع پیکرهای شهیدان گمنام مسجد لولاگر همراه با صاحبخانه و دوستان خود به خانه برمیگشت، افسوس زیادی میخورد و میگفت که من به حال شهدا غبطه میخورم. کاش من هم به جای آنها بودم.
دوستانش نقل میکنند که ما او را سرزنش کردیم و گفتیم: با وجود این کودکان کوچکت، چطور دلت میآید این حرف را بزنی که وی در جواب گفت: خدای آنها بزرگ است.
چند روز بعد از این صحبتها، صبح زود بود که برای خرید از منزل خارج شد. همسرش تازه از شیفت کاری شب برگشته بود و خواب بود. زهرا فرزند 10 ماهه خود را در آغوش گرفته و به همسایهاش گفته بود که من وحید را با خود میبرم، اگر دیر کردم به دنبالم بیایید. زهرا در بین راه دید گروهی از منافقین قصد ترور حجتالاسلام کافی امام جماعت مسجد امام علی(ع) را دارند. در آنجا بود که با ندای «الله اکبر» و سر و صدا کردن و «منافق منافق» گفتن، آنها را لو داد و همین مسئله موجب شد که منافقین به سمت او شلیک کرده و او را به شهادت برسانند و حجتالاسلام کافی هم زخمی شد.
همسایهاش نقل میکند که طبق سفارش شهیده، وقتی دیدیم دیر کرد، با یکی از فرزندانش به دنبالش رفتیم و در بین راه با تجمع مردم روبهرو شدیم. فرزندش گفت: لیلا خانم این چادر مادرم است. من ابتدا به حرفش گوش نکردم اما وقتی جلو رفتم دیدم درست است و زهرا در راه انقلاب و دفاع از روحانیون انقلابی در خون خود غلطیده است.
همراه مأموران به منزلش رفتیم و به همسرش خبر دادیم و پیکر پاکش را در بهشت زهرا (س) تهران به خاک سپردیم.
خواهر شهید نقل میکند که هنگام تشییع پیکر زهرا، فرزندانش بسیار بیتابی میکردند و التماس میکردند که بگذارید یک بار دیگر مادرمان را ببینیم. وقتی بچهها را بر سر قبر مادرشان بردیم تا آخرین بار او را ببینند، مادر چشمانش را باز کرد و برای آخرین بار به کودکانش لبخند زد.
خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)
|
شهید همت از گزارش کدام عملیات راضی نشد
|
عملیات خیبر یکی از عظیمترین عملیاتهای دوران دفاع مقدس است که در آن حجم انبوهی از نیروها و ادوات نظامی حضور داشتند. شهید محمد ابراهیم همت از جمله فرماندهانی بود که نقش به سزایی در پیشبرد این عملیات داشت و در پایان هم به آرزوی دیرینش یعنی شهادت رسید. این خاطره بخشهایی از اتفاقات عملیات خیبر است:
قرارگاه تاکتیکی را میامد در نقطهی رهایی میزد. این کار از نظر نظامی غلط است. باید اول گردان و بعد تیپ بزند تا برود برسد به لشکر. با این کار فرمانده گردان حساب دستش میامد، یا فرمانده تیپ، که دیگر قرارگاه تاکتیکی ندارند باید بروند کنار بچههاشان باشند. قرارگاهش هم ثابت نبود، سیار بود. یک جیپ داشت، که بهش بیسیم میبست، باش میرفت جلو، پیش نیروهاش. دیگر لازم نبود که گردان گزارش بدهد به تیپ و تیپ گزارش بدهد به تیپ و تیپ گزارش بدهد به لشکر و لشکر گزارش بدهد به بالا. حاجی خودش مستقیم با گردان و تیپ ارتباط داشت و گزارش را خودش مستقیم به بالا میداد.
اگر هم نمیتوانست، یا زمان و مکان بهش اجازه ی تحرک نمیداد، به فرماندهاش اعتماد میکرد و ازش راهنمایی و اطلاعات میخواست. مدام میگفت: «عمل دست توست. من فقط عکس هوایی جلومست، کالک جلومست، گزارش اطلاعات جلومست. اینها هر لحظه ممکن ست تغییر کند. تو باید این تغییر را ببینی و سریع به من گزارش کنی.»
توی عملیات والفجر یک بود که بعد از شکست آمد نشست به بررسی و فهمید بعد از گذشتن از جادهی آسفالت کسی به او چیزی نگفته. برگشت به فرمانده گردانی که آنور جادهی آسفالت بود گفت: «چرا به من نگفتی؟»
داد زد: «تو آنجا چی کاره بودی پس؟»
چشمهاش حتی قرمز شد وقتی گفت: «تو مگر فرمانده گردان من نبودی؟»
فرمانده گردان گفت: «تقصیر من نبود. ارتباط قطع شد. بیسیم کار نمیکرد.»
حاج همت گفت: «یکی را میفرستادی میآمد به من میگفت.»
فرمانده گفت: «کسی نبود»
حاج همت گفت: «معاونت را میفرستادی. یا اصلا خودت پا میشدی میآمدی و میگفتی جادهی آسفالت را رد کردهاید، یا وضع عراقیها این ست، تا من بهتر بتوانم تصمیم بگیریم باید چه خاکی به سرمان بریزیم.»
همیشه به فرمانده گردانها میگفت: «شما چشمهای من هستید توی عملیات. و نمایندهی من. یعنی اگر دیدید چی شده، و راهی نیست، سریع تصمیم بگیرید.»
تنها جایی که گزارش فرمانده گردان و تیپ نتوانست راضیاش کند عملیات خیبر بود، در طلایه، مستقیم آمد رفت توی خط.
دستواره و چند نفر دیگر عصبانی شدند. رفتند بش گفتند: «اینجا آمدهای چی کار؟ برگرد برو عقب! خطرناک ست. آتش را نمیبینی مگر؟»
بیم جانش را داشتند که نکند تیری ترکشی چیزی بخورد.
گفت: «چی میگویید شماها؟ چه میفهمید شماها؟ این جا اگر از دستمان برود، یا عملیات اگر شکست بخورد، آبروی همهمان رفته. آبروی من هم رفته. وقتی قرارگاه جواب میخواهد فقط از فرمانده لشکرش میخواهد. فرمانده لشکرش هم منم. مجبورم بیایم جلو بفهم چی به سرمان آمده.»
یک جادهی آسفالت بیشتر نداشتیم و عراق تمام حجم آتشش را ریخته بود روی آن جاده و دستمان را بسته بود. دو طرف منطقه را هم آب انداخته بود. باید از کنار دژ میرفتیم. آتش آنجا سنگین بود. نمیشد رفت. همین جا که حاج همت به گزارشها اکتفا نکرد، آمد جلو، رفت عراقیها را پس زد برگشت.
شب بعدش هم باز رفت. این بار با لشکر امام حسین رفت. با حسین خرازی و بقیه ما نبودیم. رفته بودیم جزیرهی جنوبی مجنون. چارهیی نداشتیم. دو تا فرمانده لشکر زدند به خط رفتند کانال دوم را هم گرفتند و حتی ازش گذشتند. عراق هم بیکار ننشست. هر چه نیرو داشت آورد آنجا و طلائیه را از چنگ بچهها در آورد. جنگ در طلائیه تعطیل شد و بچهها رفتند متمرکز شدند توی جزیرهی مجنون. عراق راه طلایئه را بست و تمام نیروهاش را از طلائیه و کوشک جمع کرد آورد آنجا، مقابل ما. به خصوص کماندوهاش و نیروهای گارد ریاست جمهوریاش را. میدانست هر جا که لشکر 27 باشد تک اصلی همان جاست و اصلا عملیات از آنجا شروع میشود. مثل فتحالمبین و بیتالمقدس و بقیه. عراق خودش را حسابی تقویت میکرد و در عوض ما تحلیل میرفتیم.
از آن طرف دستور رسید که «جزیره بایدحفظ شوند.» حتی خود آقای هاشمی آمد توی جزیره و تأکید کرد که به هر ترتیبی شده باید جزایر را حفظ کنیم. زخمی و شهید زیاد داشتیم. روحیه نداشتیم از هر گردانی یا یک گروهان مانده بود یا یک دسته یا فوقش دو دسته نیرو. وقتی حاج همت آمد به فرمانده گردانهاش دستور داد عمل کنند همه شروع کردند به آیهی یأس خواندن.
ـ نیرو نداریم.
ـ فرمانده گروهانم شهید شده.
ـ جانشین ندارم.
ـ با این تدارکات؟
ـ کو روحیه؟
ـ اگر راست میگویند بیایند خودشان بروند بجنگند.
به حاج همت خیلی سخت گذشت. یعنی واقعا خیلی سخت گذشت. خط را تحویل داد به کسی دیگر و آمد دو کوهه. همه را جمع کرد آورد توی میدان صبحگاه، ایستاد براشان حرف زد. از همه چیز و همه جا حرف زد. و این که اگر در عملیات پیروز نشویم باید فاتحهی خیلی چیزها را بخوانیم. بچهها گریه میکردند زار میزدند فهمیده بودند چه اشتباهی کردهاند. حتی به زبان میآوردند که باید دست فرمانده لشکر را گرفت. حاج همت خیلی گرم صحبت میکرد. آخرش شروع کرد به دعا و این که «خدایا! این بچهات را از من نگیر!»
شوری در نیروها به وجود آمد که سریع رفتن تجهیز شدند، سازماندهی کردند، باز بلند شدند و رفتند جزیرهی مجنون.
سه تا کانال پنجاه متری آنجا بود. حاج همت رفت کانال اول را دید. بقیهشان هم از روی کالک مشخص بودند. فکرش این بود که از آنجا تک فرعی بزند و حواس عراقیها را پرت آنجا کند و تک اصلیاش را در طلائیه بزند.
یکی از فرمانده گردانها را توجیه کرد و گفت: «بایدبا تمام قدرتت بروی کار را تمام کنی. دلم میخواهد رو سفیدم کنی. دلم میخواهد همهمان را رو سفید کنی.»
بهش نگفت تک آنها تک فرعیست. هر چی هم خواست بهش داد. پل خیبری و تدارکات و هر چی. ولی نتوانست موفق عمل کند. تردید داشت. از بیسیم گفت: «نمیشود.»
حاج همت هم پشت بیسیم سرش داد زد که: «نمیشود نداریم باید بشود. آنجا را تا نگرفتهای نمیآیی عقب.»
فرداش آمد عقب. حاج همت رفت بش گفت: «نتوانستی؟»
فرمانده گفت «نشد دیگر. سخت بود.»
حاج همت گفت:«از اولش هم اشتباه کردم تو را فرستادم.»
فرمانده گفت: «چرا؟»
حاج همت گفت: «تو لیاقت فرمانده گردانی را نداری. از امروز باید پستت را تحویل بدهی به یکی دیگر.» کار به بنبست خورده بود. بیسیمها جواب نمیدادند. گاهی تپه ماهورها نمیگذاشتند ارتباط برقرار شود و گاهی ارتباط از آن طرف قطع میشد. حاج همت خود خوری میکرد. میترسید بچهها شهید شده باشند یا اسیر یا زخمی. بی سیم را ول میکرد، از قرارگاه میزد بیرون، میرفت از نزدیک ببیند چی شده. بارها از بالا سفارش میکردند: «مواظبش باشید. نگذارید بزند برود بیرون قرارگاه» نمیگذاشت. حتی داد میزد هر چی از دهانش در میآمد به هر کس که جلوش را میگرفت میگفت.
میگفت: «خبر از بچهها ندارم. نمیتوانم بنشینم دست روی دست بگذارم.»
فکر کنم ارتباط 112 قطع شده بود که بلند شد رفت ببیند چی شده. همان قسمتی بود که لشکر عاشورا هم عمل کرده بود. راهکارش باز بود. عراق آتش سنگینی میریخت حاجی بعد آمد گفت حاضرست قسم بخورد که دیده هر ثانیه هزار و دویست گلولهی توپ به زمین میخورده آنجا.
میگفت «همین که زنده برگشتهایم معجزهست. نمیدانید. نبودید ببینید آنجا چه خبر بود. جهنم را با چشم خودتان میدیدید اگر بودید.»
روی عملیات خیبر، از نظر اطلاعاتی، خیلی کار شده بود. حتی خود آقا محسن رفته بود در عمق جزیره کار کرده بود. تنها جایی که نیروهای اطلاعاتی میتوانستند نفوذ کنند همین جزیره مجنون بود.
طلائیه را دیده بودند و آن سه کانال پنجاه متری را و سمت چپش پاسگاه زید را و مثلثیهای رمضان را. تصمیم این طور گرفته شد که «تک اصلی در طلائیه باشد و تکهای فرعی در پاسگاه زید و کوشک.»
قرار شد لشکر امام حسین و نجف بروند برای سمت چپ و راست و آن تک فرعی که گفتم. تک اصلی هم که در طلائیه بود. حالا چرا طلائیه؟ چون اگر میگرفتیمش تا بصره را راحت میرفتیم میگرفتیم و عراق این را میدانست.
کارشناسان و مستشاران نظامی هم کمکشان میکردند. میگفتند: «اینها هر کاری بخواهند بکنند فقط در شب میکنند. اگر به صبح بکشد برگ برنده دست شماست.»
آن سه کانال و میدانهای مین و سیمخاردارها را برای همین جلو ما چیده بودند که زمان را از ما بگیرند. تکهای فرعی موفق عمل کردند. حتی رفتند چند تا روستا را هم گرفتند. که اگر میتوانستیم از کنار آن پد رد شویم، برویم به جادهی آسفالت برسیم و برویم مثلثیهای رمضان را بگیریم، میتوانستیم دو لشکر کامل عراق را محاصره کنیم منتها نشد. لو رفته بودیم. این را خود عراقیهایی گفتند که اسیر ما شده بودند.
گفتند «ما منتظرتان بودیم. با تمام قوا منتظرتان بودیم.»
تنها راهگذر ما پد کنار دژ بود. فقط میتوانستیم از آنجا رد شویم برویم. حرکت کند بود. عراق خبر داشت و درست همان جا تیربار کار گذاشته بود. باورتان میشود که با دو لول پدافند داشت نفر را میزد؟
ولی میزد. بدجور هم میزد گلوگاه را کاملاً بست. یعنی دستمان از سمت چپ کاملا بسته شد. کل لشکر خلاصه شد در سمت راست. که باید گردان به گردان میرفتیم خط شکن میشدیم. همین کار زمان میبرد.
همین جابهجایی را میگویم. بیشترین تلفات و ضایعات به همین دلیل بود. این طور که من شنیدم عراقیها از دو یا سه روز قبل از عملیات از همه چیز خبر داشتند. حتی خبرنگار آورده بودند آنجا و از همه چیز فیلمبرداری کرده بودند و گفته بودند: «ما اینجا را گورستان ایرانیها میکنیم.»
هر لشکر دیگری هم که میآمد موفق نمیشد. مثلا رزمندگان لشکر امام حسین آمدند و خط را بشکند. پشت سرش هم لشکر 27 رفت. موفق هم شد.
یعنی یکی از نفربرها را ضد زره کرد فرستاد جلو رفت از میدان مین و اینها گذشت. خط را هم شکست، منتها دو ساعت بعد مجبور شد هرچی را که گرفته به عراق پس بدهد. بس که حجم آتش زیاد بود و دست همه بسته.
عراق جزیره را، روستاها را از دست داده بود. ولی براش مهم نبود. تمام تمرکزش را گذاشته بود روی طلاییه که از دستش ندهد. نداد هم. نه بصره را نه آن دو لشکری را که باید اسیر میشدند و نشدند.حالا شما حسابش را بکن. تمام این سختیها و تحملش روی دوش کیه؟ حاج همت. بچهها هرحرفی دارند میآیند به او میزنند. ازکمبودها و مشکلات و خستگی و محاصره تا خیلی چیزهای دیگر.
فقط او جوابشان را میداد. حتی قانعشان میکرد. منتها میرفت دعواش را با بالاتریها میکرد. جواب میخواست. جوابهای قانع کننده و سرراست. اینها را بعد فهمیدیم.
بارها در آن روزها آمد به من گفت «نمیدانم چه گناهی کردهام که باید این طوری تقاصش را پس بدهم».
گفت«تا دم رفتن میروم، ما یک تیر و ترکش نمیاید بزنم راحتم کند.»
آرزوی یک ترکش کوچک داشت. باور میکنید؟
شاید به خاطر همین بود که میزد به دل آتشی که توی طلاییه بد.
ما گردان ویژه بودیم. همهمان سپاهی.
همت میگفت «ما روی شما خیلی حساب باز کردهایم. این حساب را روی گردانهای دیگر...»
میگفتم «میفهمم»
بار آخری که درست و حسابی همدیگر را دیدیم داشتیم با هم میرفتیم شناسایی طلاییه. توی امبولانس نشسته بودیم. مخفیانه میرفتیم. ماشین استتار کامل داشت. حاج همت نشسته بود جلو داشت با من حرف میزد. من عقب بودم. صداش را درست نمیشنیدم. تا این که گفت «راست میگوید؟»
همین طوری گفتم «اره»
بدون اینکه بدانم چی گفته. اخم خندهداری کرد و چیزی نگفت.
بعدش سعید مهتدی آمد به من گفت «فهمیدی حاجی بت چی گفت؟»
گفتم «نه»
گفت «پس چرا تاییدش کردی؟»
گفتم «مگر چی گفت؟»
گفت «گفت یکی آمده پیشش گفته اکبری گرا داده میخواهیم فلانجا عمل کنیم. گفته اکبری، یعنی خود تو، گفته اگر خوب کار کنید مسوولیت روی شاختان ست.
گفتم «من گفتهام؟ من که اولین بار ست دارم میایم اینجا.»
گفت «ازت پرسید. گفتی آره. نگفتی؟»
گفتم «به جان تو نفهمیدم حاجی چی گفت. هیمن جوری گفتم آره تو را خدا برو بش بگو من نگفتهام.»
رفتم پیش حاج همت، خودم بش گفتم.
گفتم «از خودش حرف در آورده، حاجی. من حاضرم رو دررو کنیم قسم بخوریم کی راست میگوید»
خندید. آمد صورتم را بوسید گفت «زیاد جدی نگیر. من هم حرفش را قبول نکردم. چون میشناختمت حرفش را قبول نکردم. حالا هم برو به کارت برس، به این چیزها هم اصلا فکر نکن.»
آخرین دیدارمان همان جا بود، در سه راهی فتح، مقر لشکر یا قرارگاه یا هر چی. بچههای اطلاعات جمع شده بودند آنجا داشتند گزارش میدادند.
بعد هم که رفتیم درگیر شدیم دیگر ندیدمش. سه روز توی جزیره بودیم. بمباران یک لحظه قطع نمیشد. عقبه نداشتیم. یعنی بسته بود.
هیچ کداممان امید برگشت نداشتیم. چه برگشتی؟ اگر هم می خواستیم بیاییم باید سیزده کیلومتر را با قایق بر میگشتیم. آن هم چه قایقی فقط چند نفر توش جا میشد و اگر زیاد سوار میشدیم میرفت زیر آب.
دستور رسیده بود که «فکر برگشت را از کلهتان بیاورید بیرون. باید بایستید آنجا تا اخرین فشنگتان بجنگید»
غذا به ما دیر میرسید اگر هم میرسید غذای خوب و کافی نبود. لشکر علیبن ابی طالب و عاشورا و حضرت رسول عمل کرده بودند و باید به هم میرسیدند و نمیشد. دو روز بود غذا نخورده بودیم. اسیر هم میگرفتیم و نان خورمان بیشتر میشد. لاینیها پر بود از عراقی که اگر نمیگرفتیمشان میآمدند کار دستمان میدادند. آب هم که قربانش بروم. آب شور جزیره را نمیشد خورد. اگر هم خودمان را راضی میکردیم برویم بخوریم، جنازههای توی آب پشیمانمان میکردند.
راوی :نصرالله اکبری
خبرگزاری فارس
|
ازدواج در مسجد با پیراهن قرضی/ مروری بر زندگی شهید اکبر احمدی
|
پدر شهید احمدی میگوید: یک روز که برای صرف ناهار از مغازه به منزل رفته بودم، همسرم گفت که اکبر از من خواست تا به شما بگویم اگر برایتان مقدور است یک پیراهن مناسب برایش بدوزید و بعد چند کارت عروسی را به من نشان داد. متوجه شدم که مراسم ازدواج عروسی بهترین دوست اکبر یعنی «سید جوادی» است.این مراسم در مسجد «ابوذر کردمحله» رشت برگزار میشد.
اکبر و سیدجوادی خیلی به همدیگر علاقه داشتند. به همسرم گفتم به اکبر بگوید که عصر به مغازه بیاید. پیراهن اکبر دو روز بعد آماده شد و قرار شد تا به همراه همسرم به مراسم ازدواج سیدجوادی برویم. در حین مراسم ناگهان چشمم به اکبر افتاد و دیدم به جای پیراهن تازهاش پیراهنی دیگر به تن کرده که برایم نا آشنا است. در آنجا موقعیتی به دست نیامد که علت را جویا شوم.
پس از تمام شدن مراسم، علت را از اکبر جویا شدم. گفت: پدرجان وقتی که عروس و داماد برای خواندن خطبه عقد نزد عاقد میرفتند دیدم پیراهن سیدجوادی مناسب نیست بنابراین با خواهش از او خواستم تا پیراهنش را با پیراهن من عوض کند.سیدجوادی پذیرفت و در وضوخانه مسجد لباسهایمان را تعویض کردیم.
در بخشی از وصیتنامه شهید «اکبر احمدی» آمده است:
«ای مردم دنیا بدانید تا موقعی که کتابمان قرآن، هدفمان الله، مکتبمان اسلام، آموزگارمان حسین (ع) پرچمدار انقلابمان حضرت مهدی (عج) و رهبرمان روحالله است، پیروزیم و پیروز خواهیم ماند.»
روحش شاد و یادش گرامی باد.
|
خاطراتی از شهید سيد محمدرضا دستواره
|
برای عمل جراحی سرم را تراشیدند. رفتم جلوی آینه و به آقایی که تیغ در دستش بود، گفتم: ابرو و ریشم را هم بزن. آن آقا گفت: یعنی چی؟ گفتم: مال خودم است دیگر؛ بزن کاریت نباشه.
ابرو و محاسنم را زدند و وقتی جلوی آینه رفتم، خودم را نشناختم. پیش خودم گفتم سید (پدرم) را سر کار بگذارم. روی ویلچر نشستم و خودم را جلوی در ورودی بیمارستان رساندم تا سید بیاید. بابا از در آمد داخل. از کنارم رد شد. اما مرا نشناخت.
گفتم سید کجا میری؟
ـ بندهزاده مجروح شده آمدم ببینمش.
ـ آقازادهتان کی باشن؟
ـ آقا سیدرضا دستواره.
ـ اِ، آقا رضا پسر شماست. عجب بچه شجاع و دلیری دارید شما. تو فامیلتون به کی رفته؟ ویلچر منو هُل بده تا شما را ببرم تو اتاق آقا رضا و باهم راهی اتاق شدیم.
ـ حاج آقا میدانی کجای آقا رضا تیر خورده؟
ـ نه، اولین باره میروم او را ببینم.
ـ نترس دستش کمی مجروح شده.
ـ خدا رو شکر.
ـ حاج آقا دست راست رضا قطع شده اگه نمیترسی.
ـ خدایا راضیام به رضای خدا.
ـ حاج آقا دست چپش هم قطع شده.
ـ خدا رو شکر؛ خدایا این قربانی را قبول کن.
در آسانسور صحبت را به جایی رساندم که پای راست خودم را قطع کردم. بابا تکانی خورد و کمی ناراحت شد. تا بالای تخت که رسیدیم، آمد که مرا روی تخت بگذارد، طوری وانمود کردم که رضا دستواره را بدون دست و پا خواهد دید... کمی ناراحت شد و اشکش درآمد.
ـ حاج آقا خیلی باحالی؛ بچهات 10 دقیقه پیش شهید شد او را بردند سردخانه. این بار دیگر لرزه به تن پدرم افتاد، اشکش درآمد و رو به قبله ایستاد و گفت: خدایا این قربانی را از ما بپذیر.
با خنده گفتم بابا، خیلی بیمعرفتی، ما را کُشتی تمام شد، رفت.
پدرم یک نگاهی کرد و تازه ما را شناخت. گفت: ای پدرسوخته اینجا هم دست از شیطنت برنمیداری؟!»
* به سال 1338 ه.ش در خانواده اي مذهبي و مستضعف در جنوب شهر تهران به دنيا آمد و دوران تحصيل دبستان را در مدرسه اي بنام باغ آذري گذراند. سپس تا مقطع ديپلم، تحصيلات خود را با نمرات عالي به پايان رساند. ايشان در تمام طول دوران تحصيل از هوش و حافظه اي قوي برخوردار بود. گرايش ديني و علايق مذهبي از همان كودكي در حركات و سكنات شهيد دستواره به وضوح نمايان بود و هر روز افزايش مي يافت. او به تلاوت قرآن و شركت در مسابقات قرائت قرآن علاقه وافري داشت. زماني كه خود هنوز به سن تكليف نرسيده بود اعضاي خانواده را به انجام تكاليف الهي و رعايت اخلاق اسلامي توصيه مي كرد و همسايگان، او را به عنوان روحاني خانواده اش مي شناختند.
با اوج گيري انقلاب اسلامي، همراه با سيل خروشان امت مسلمان در تظاهرات و فعاليتهاي مردمي شركت فعال داشت و در اين زمينه چند بار توسط عوامل رژيم منحوس پهلوي دستگير شد. سال 1357 زماني كه در سال آخر دبيرستان درس مي خواند نه تنها خود فعالانه در تظاهرات و اعتراضات عمومي عليه طاغوت شركت مي كرد، بلكه دوستان همكلاسي و برادران كوچكترش را نيز به اين امر ترغيب و تشويق مي نمود.
زماني كه يكي از برادرانش گفته بود شاه توپ و تانك دارد و پيروزي بر او مشكل است اظهار داشته بود كه: «ما خدا را داريم»
به واسطه حضور فعال و مستمري كه در صحنه هاي مختلف داشت توسط عوامل رژيم شناسايي و در روز 14 آبان سال 1357 در دانشگاه تهران دستگير و روانه زندان گرديد، اما پس از مدتي از زندان آزاد شد.
به هنگام ورود حضرت امام خميني(ره) فعالانه در مراسم استقبال از حضرت امام(ره) شركت كرد و مسئوليت امنيت قسمتي از ميدان آزادي را به عهده گرفت. پس از پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي جهت پاسداري از دست آوردهاي انقلاب به جمع پاسداران كميته انقلاب اسلامي پيوست و طي چهار ماه خدمت خود در اين نهاد انقلابي، زحمات زيادي را در جهت انجام ماموريتهاي مختلف و تثبيت حاكميت انقلاب اسلامي تحمل نمود. سپس به خيل سپاهيان پاسدار پيوست و بلافاصله داوطلبانه طي ماموريتي عازم كردستان شد.
* او همراه فرماندهان عزيزي چون شهيد چراغي و حاج احمد متوسليان، زحمات زيادي را در مقابله با ضدانقلاب به جان خريد. بعد از آزادسازي شهر مريوان در معيت برادر متوسليان و ساير برادران رزمنده وارد شهر مريوان شد. از آنجا كه اين شهر جنگ زده پس از آزادي با مشكلات متعددي مواجه بود و سازمانها و موسسات دولتي تعطيل شده بودند، به دستور برادر متوسليان، برادر پاسدار در مراكز و ادارات مختلف از جمله شهرداري،راديو و تلويزيون مشغول خدمت شدند. شهيد دستواره نيز ماموريت يافت تا كالاهاي ضروري مردم را تهيه كرده و در اختيار آنان قرار دهد. او به نحو احسن اين ماموريت را انجام داد و در روزهاي عمليات نيز مانند ساير برادران، سلاح به دست در قله هاي مريوان با ضدانقلاب و با دشمن بعثي جنگيد.
ايشان مدتي نيز فرماندهي پاسگاه شهدا، در محور مريوان را به عهده داشت.
* هنگامي كه سردار متوسليان ماموريت يافت تيپ محمدرسول الله(ص) را تشكيل دهد، او همراه ساير برادران به سمت جبهه هاي جنوب عزيمت كرد و در آنجا به علت مهارت در جذب نيرو مامور تشكيل واحد پرسنلي تيپ گرديد.
ايشان با ميل باطني كه به گردانها رزمي داشت، روحيه اطاعت پذيري اش باعث شد تا بدون هيچگونه ابهامي مسئوليت محوله را قبول كند، اما از فرماندهان تقاضا كرد كه مجاز به شركت در عمليات باشد.
بنابراين در روزهاي عمليات، سلاح به دست در كنار فرماندهان گردان وارد عمل مي شد.
شهيد دستواره به همراه سرداران لشكر محمدرسول الله(ص) براي ياري رساندن به مردم مسلمان و ستمديده لبنان و شركت در نبردهاي پرحماسه رمضان و مسلم بن عقيل به فرماندهي تيپ سوم ابوذر منصوب گرديد و تا زمان عمليات خيبر در همين مسئوليت به خدمت صادقانه مشغول بود.
*در عمليات خيبر بعد از شهادت فرمانده دلاور لشكر محمدرسول الله(ص) - «شهيد حاج همت» و واگذاري فرماندهي به «شهيد كريمي» - سيد به عنوان قائم مقام لشكر 27 حضرت رسول(ص) منصوب گرديد.
پس از شهادت برادر كريمي در عمليات بدر، به عنوان سرپرست لشكر در خدمت رزمندگان اسلام عليه كفار جنگيد و در نهايت با انتصاب فرماندهي جديد لشكر، ايشان همچنان به عنوان قائم مقام لشكر، در خدمت جنگ و دفاع مقدس انجام مي كرد.
مناطق اشغالي كردستان و صحنه هاي مختلف جبهه هاي جنوب كشور بويژه عمليات والفجر8 و جاده ام القصر (در فاو) شاهد دلاوريهاي عاشقانه و جانفشانيهاي اين شهيد عزيز است.
* از خصوصيات بارز شهيد، خوشرويي، جذابيت، صفاي باطن، اخلاص و توكل به خدا بود. به گفته همرزمانش، جايي كه او بود غم و اندوه بيرون مي رفت. او در روحيه دادن به رزمندگان نقش به سزايي داشت. از شجاعت بالايي برخوردار بود. تجزيه و تحليل حساب شده مسائل جنگ و قدرت تصميم گيري سريع، يكي از ويژگيهايي بود كه در مشكلات، سيد را ياري مي كرد. با آنكه از نظر جسمي بدني نحيف و لاغر داشت، خستگي ناپذيري و اعتماد به نفس او زبانزد خاص و عام بود. او در اكثر نبردها بجز مواقعي كه مجروح شده بود، حضور داشت و در شبهاي عمليات تا صبح در خط اول درگيري با دشمن و در كنار رزمندگان از نزديك به هدايت عمليات مي پرداخت.
آن بزرگوار تا هنگام شهادت 11 بار مجروح شد ولي هرگز از پاي ننشست و با شجاعت كم نظير تا نثار جان عزيزش به دفاع از اسلام و آرمانهاي متعالي حضرت امام خميني(ره) و حفظ كيان جمهوري اسلامي ادامه داد.
برگرفته از سایت نوید شاهد
***
* گلوله از همه طرف مى باريد. مجال تكان خوردن نداشتيم. سه نفرى داخل سنگرى كه از كيسه هاى گونى تهيه شده بود، پناه گرفته بوديم. بقيه بچه ها، هر كدام در سنگرى قرار داشتند ... نيروهاى ضد انقلاب، مقر سپاه مريوان را محاصره كرده بودند. براى اين كه فرصت مقابله به ما ندهند، براى يك لحظه هم آتش اسلحه هاى شان خاموش نمى شد. همان طور كه گوشه سنگر پناه گرفته بوديم و لبه كيسه گونى ها بر اثر اصابت گلوله پاره پاره مى شد، سيد محمدرضا دستواره با تبسم هميشگى گفت:
- بچه ها! مى خواهيد حال همه ضد انقلاب ها رو بگيرم؟
با تعجب پرسيديم: «چطورى؟ آن هم زير اين باران تير و آر پى جى؟!»
سيد خنديد و گفت: «الان نشان مى دهم چه جورى»
و به يكباره بلند شد. لبه سنگر تا كمر او بود و از كمر به بالايش از سنگر بيرون. در حالى كه خنده از لبانش دور نمى شد، فرياد زد:
- اين منم سيد رضا دستواره فرزند سيد تقى ...
و سريع نشست. رگبار تيربارها شدت گرفت. لبخند روى لب ما هم جان گرفت. سيدرضا قهقهه مى زد و مى گفت:
- ديدى چه جورى شاكيشون كردم ... حالا بدتر حالشون رو مى گيرم.
هرچه اصرار كرديم كه دست از اين شوخى خطرناك بردارد، ثمرى نبخشيد، دوباره برخاست و فرياد زد:
- اين سيد رضا دستواره است كه با شما حرف مى زند... شما ضد انقلاب هاى احمق هم هيچ غلطى نمى توانيد بكنيد...
و نشست. رگبار گلوله شديدتر شد و خنده سيدرضا هم.
با شادى گفت: «مى خواهيد دوباره بلند شوم؟».
منبع: جام جم آنلاين
***
*در عمليات كربلاي 1 – كه برادرش حسين در خط پدافندي شهيد شد – جهت شركت در مراسم تشييع و تدفين او به تهران رفت. ولي بيش از سه روز در تهران نماند و به منطقه بازگشت. وقتي به وي گفته مي شود كه خوب بود لااقل تا شب هفت برادرت مي ماندي و بعد بر مي گشتي، در جواب مي گويد به آنها گفته ام كنار قبر حسين قبري را براي من خالي نگهداريدبيش از 10 روز از شهادت برادرش نگذشته بود كه در عمليات كربلاي 1، «روز آزادسازي شهر مهران» از چنگال دشمن بعثي، روح بزرگش از كالبدش رها شد و مظلومانه به شهادت رسيد و در جرگه شهيدان كربلا راه يافت و بر سرير «عند ربهم» جلوس نمود..
|
آبادان در آتش /خاطرهای از اعظم نامداریپور
|
«اعظم نامداریپور» از جمله پرستار دوران دفاع مقدس محسوب میشود. وی در خاطرهای میگوید: چند روز قبل از آغاز جنگ به همراه خانوادهام به زیارت امام رضا(ع) رفته بودیم. شبی که قرار بود فردایش به آبادان برگردیم،خواب دیدم که در بیمارستان در یک بخش بزرگی هستم و تمام مریضها،برخلاف همیشه نظامی هستند. از خواب که بیدار شدم، دائم از خود میپرسیدم چرا تمام مریضها نظامی بودند.
درآبادان
ساعت هفت صبح اول مهرماه سال 59 بود که همراه خانواده به آبادان رسیدیم و دیدیم که شهر یک حالت خاصی دارد. همه بار بستهاند و دارند از شهر خارج میشوند. سوال کردیم چرا همه دارند از شهر بیرون میروند؟ گفتند: عراق حمله کرده و هر لحظه امکان دارد که داخل شهر آبادان شود. به همین خاطر، مردم در حال ترک شهر هستند. بعد به ما هم گفتند که سریع برگردید چون شهر امنیت ندارد. اما خانواده من گفتند: ما شهر را ترک نمیکنیم. میمانیم و مقاومت میکنیم.
بمباران اداره آموزش و پرورش
من که پرستار بیمارستان شرکت نفت بودم بلافاصله به بیمارستان رفتم تا ببینم آنجا چه خبر است. به بیمارستان که رسیدم دیدم اجساد زیادی روی هم انباشته شده است. کشتهشدگان کسانی بودند که بر اثر بمباران اداره آموزش و پرورش به شهادت رسیده بودند. از آنها گذشتم. وقتی داخل بخش شدم، دیدم خیلی از پرستاران در تلاش هستند که مرخصی بگیرند و شهر را ترک کنند چون بیمارستان درست در کنار پالایشگاه آبادان قرار داشت. از طرف دیگر با مرز آبی فاصله کمی داشت و دقیقا میتوانست هدف بعدی دشمن باشد. خیلی از پرستاران بیمارستان را ترک کردند و فقط پنج یا شش نفر ماندند. در همین زمان تعداد زیادی از نیروهای مردمی برای کمک به بیمارستان آمدند. آنها کسانی بودند که میخواستند در شهر بمانند و کمک کنند.
48 ساعت بیخوابی
ما چند نفر پرستار از یک طرف بیمارستان را میچرخاندیم و از طرف دیگر به نیروهای مردمی آموزش امداد میدادیم. یک لحظه هم نمیشد ایستاد. به جرأت میشود گفت که با توجه به حجم کار، در 48 ساعت، یک ساعت استراحت داشتیم. اما ابدا احساس خستگی نمیکردیم و تنها عاملی که ما را سر پا نگه میداشت نیروی ایمان به خدا و اعتقاد به راهی که در آن قرار داشتیم، بود.
9 ماه پس از آغاز جنگ
پس از گذشت حدود 9 ماه از آغاز جنگ، با توجه به شرایط سخت جنگی که نه آب بود،نه برق و از طرفی،مواد غذایی هم به راحتی پیدا نمیشد و از همه مهمتر این که آبادان در محاصره بود و دشمن از طرف جبهه «ذوالفقاری» و پل «بهمنشیر» پیشروی کرده بود،امام (ره) فرمانی صادر کردند که تمام افراد عادی شهر را ترک کنند و فقط افراد نظامی و کادر بیمارستان به دلیل موقعیتهای شغلی در شهر بمانند.
من در شهر ماندم اما خانوادهام باید به اجبار شهر را ترک میکردند. این خیلی برای آنها سخت بود که خانه و کاشانه خود را رها کنند و آواره شهرها شوند اما چارهای نبود و باید از شهر بیرون میرفتند. خروج آنها از طریق هوا و زمین ممکن نبود چون هر لحظه امکان داشت که مورد حمله دشمن قرار بگیرند. فقط از طریق «هاورکرافت»( نوعی کشتی) بود که وقتی مجروحان را به عقب میبردند، یکی، دو نفر هم همراه آنان از آبادان خارج میشدند.
خانواده من بیش از حد ناراحت بودند و خواهرانم زمانی که آبادان را ترک میکردند، به شدت گریه میکردند. هر کدام از آنها باید تک تک از آبادان خارج میشدند و در ماهشهر همدیگر را پیدا میکردند. آنها رفتند و من ماندم و یک بیمارستان مجروح. البته پرستار، فقط من نبودم، بلکه باید مراقب گروههایی که به آبادان میآمدند هم میبودم تا مبادا به دسته و گروه خاصی وابسته باشند و مشکل ایجاد کنند. با دوستان دیگر، افراد را شناسایی میکردیم و نظارت داشتیم که خواسته یا ناخواسته ضربهای وارد نکنند. اما در این میان تنها عاملی که ما را کمک میکرد و خستگی را نمیشناختیم، لحظههای معنوی و امدادهای غیبی بود که تمام فعالیت شب و روز ما را تحتالشعاع قرار میداد. ما بارها شاهد بودیم که امدادهای خداوند در سختترین شرایط از ما محافظت میکنند.
وقتی سقف اتاق بر سرمان خراب شد
یکی از روزها پس از انجام کار زیاد، برای ادای نماز مغرب و عشا به اتاق رفتم. نماز مغرب را خوانده بودم. بلند شدم تا نماز عشا را شروع کنم که خبر دادند چند مجروح آوردهاند. بلافاصله سراغ مجروحان رفتم. مشغول رسیدگی به آنها بودم که صدای مهیبی به گوش رسید و به دنبال آن یک چهارم سقف اتاق اورژانس که ما در آن مشغول مداوای مجروحان بودیم خراب شد و فرو ریخت. خاک تمام محوطه اتاق را پر کرد. ما از میان آجر و خاک مجروحان را به سرعت بیرون بردیم و مداوا را در خارج از اتاق اورژانس انجام دادیم.
آن شب پس از بستری کردن مجروحان به اتاقمان برگشتیم. فردای آن شب به محل اصابت خمپاره رفتیم. واقعا یک معجزه و لطف الهی بود. ترکش خمپاره بدون استثنا به تمام وسایل اتاق اورژانس اصابت کرده و همه سوراخ شده بودند. از کاغذ گرفته تا وسایل استریل، برانکارد و شیشه و ... همه سوراخ سوراخ شده بودند. اما به لطف خدا به یک نفر از ما و مجروحانی که در آن اتاق بودیم کوچکترین ترکشی اصابت نکرده بود. وقتی ما این امدادها را میدیدیم با پشتکار بیشتری به فعالیت خود ادامه میدادیم و فکر میکردیم که خداوند مقرر کرده که زنده بمانیم تا به مجروحان کمک کنیم.
ایسنا
|
گوشه هایی از خاطرات شهید امیر سرلشکر خلبان سید علیرضا یاسینی
|
وی در سال 1348 به نیروی هوایی وارد شد . همانند دیگر خلبانان پس از طی مقدمات پرواز در ایران به آمریکا اعزام شد و بعد از گذراندن موفقیت آمیز دوره های پرواز با سربلندی به ایران بازگشت و به عنوان خلبان شکاری اف 4 مشغول به خدمت شد. با شروع جنگ به عنوان یک خلبان شجاع و با تجربه وارد جرگه مدافعان آسمان ایران شد . وی بارها و بارها با به پرواز در آوردن پرنده آهنین بال خود سایه امنیت را بر آسمان ایران بر قرار نمود. ایشان از خلبانانی بودند که به همراه بزرگانی چون سرهنگ خلبان شهید خلعتبری, سرگرد خلبان شهید طالب مهر, سرگرد خلبان شهید اکرادی ,سرهنگ خلبان شهید دوران در هفتم آذر59 نیروی دریایی عراق را نابود کردند. کسی که استاد خلبان بود و با هواپیماهای دیگر مثل , MIG 29 وF 5 هم پرواز می کرد ولی هواپیمای محبوبش فانتوم بود. از مسولیت های ایشان می توان به موارد زیر اشاره نمود :
1. افسر خلبان کابین جلو هواپیمای اف چهار در پایگاه ششم شکاری بوشهر
2. افسر هماهنگ کننده آموزش خلبانان ایرانی در پاکستان
3. فرمانده عملیات پایگاه سوم شکاری همدان
4. فرمانده پایگاه سوم شکاری همدان
5. فرمانده پایگاه دهم شکاری چاه بهار
6. فرمانده پایگاه هفتم شکاری شیراز
7. معاونت هماهنگ کننده نیروی هوایی
لازم به ذکر است که ایشان پس از تیمسار محققی بیشترین ساعت پرواز را با فانتوم دارند. همچنین پایگاه ششم شکاری بوشهر به نام این بزرگوار مزین شده است. در ادامه توجه شما را به خاطراتی از این بزرگوار که توسط یکی از خلبانان هم پروازش نقل شده است جلب می نمایم.
یک هفته از حمله عراق به میهن اسلامیمان می گذشت . در آن یک هفته , ما با انجام چندین ماموریت موفقیت آمیز , آنچه در دوران آموزشی یاد گرفته بودیم , به صورت عملی تجربه می کردیم , ولی خیلی چیزها که زمان آموزشی آموخته بودیم , در جنگ قابل پیاده کردن نبود. بر عکس , در شرایط مختلف , مواردی را تجربه کرده بودیم که در آموزش به آن اشاره ای نشده بود.
روز ششم مهر ماه 59 , ماموریتی به ما محول شد . در این ماموریت چهار هواپیمای « اف ـ 4 » برای بمباران پل « الکوت » در برنامه قرار گرفته بودند. این بار نیز من کابین عقب هواپیمای جناب سروان یاسینی بودم و شش تن دیگر از خلبانان با ما هم پرواز بودند.
طبق اطلاعات رسیده , این پل برای دشمن جنبه حیاتی داشت و انهدام آن موجب قطع پشتیبانی نیروهای دشمن در منطقه جنوب می شد. در حقیقت , پل در شهر الکوت واقع شده بود که جنوب عراق را با شمال آن مرتبط می کرد. به هر حال بعد از انجام توجیه با هواپیماهایی که به انواع بمب مجهز شده بودند , به پرواز در آمدیم . در حالی که یکی یکی شهرهای کوچک و بزرگ خود را پشت سر می گذاشتیم از بالای اروند رود هم گذشتیم و ارتفاع خود را کم کردیم تا از دید رادارهای دشمن پنهان باشیم . وقتی که نزدیک جزیره مجنون رسیدیم آرایش خود را تغییر داده , به سوی هدف پیش می رفتیم که ناگهان تعداد سی چهل دستگاه لودر و بولدوز را در حال ساختن خاکریز مشاهده کردیم . جناب یاسینی را صدا زدم و گفتم :
آقا رضا! اینها را مورد هدف قرار بدهیم
نه آقا مسعود! البته اهمیت انهدام اینها کمتر از پل نیست , ولی الان باید سر وقت پل بریم !
در جوابش گفتم :
برای فردا هم هدف جدیدی پیدا کردیم !
چون بیشتر پروازهای برون مرزی داوطلبانه انجام می شد. اگر هدف مهمی را در طول مسیر مشاهده می کردیم می زدیم . لذا نه تنها از مرکز مورد بازخواست قرار نمی گرفتیم که چرا طبق برنامه عمل نکردیم ; بلکه خوشحال هم می شدند.
ما با سرعت مافوق صوت در خاک عراق به سوی هدف به پیش می تاختیم , با نزدیک شدن به شهر الکوت یک بار دیگر زمان پرواز و سرعت را محاسبه کردم و گفتم :
آقا رضا! دو ثانیه دیگر بالای هدف هستیم .
الان اوج می گیرم .
هنوز ثانیه ای نگذشته بود که پل الکوت نمایان شد و جناب یاسینی در حال افزایش ارتفاع بود که بتواند با شیرجه ای مناسب بمبها را روی پل رها سازد , که یک باره صدا زد :
مسعود! تعدادی از مردم غیرنظامی در حال عبور از روی پل هستند , یک گردشی انجام می دهیم تا روی پل خلوت شود.
با این حرف او , بقیه هواپیماها هم گردشی بیضی شکل روی الکوت انجام دادند و دوباره روی پل قرار گرفتیم . هنوز روی پل مملو از جمعیت بود که رضا دوباره ادامه داد و گفت :
معطل شدن در اینجا خطرناک است , برویم هدفی را که در سر راه دیدیم بزنیم .
بقیه خلبانها هم موافقتشان را از پشت رادیو اعلام کردند و هر چهار فروند بال در بال هم به سوی جزیره مجنون تغیر مسیر دادیم . چند لحظه بعد , همگی بالای سر لودر و بلدوزرهایی که برای توپخانه عراق خاکریز احداث می کردند , قرار گرفتیم . بمب هایمان را روی سر آنها رها کرده و به پایگاه برگشتیم , در حالی که همگی از ته دل خوشحال بودیم که انسان بی گناهی را مورد هدف قرار نداده ایم .
ماموریتی دیگر
در یک صبح پاییزی سال اول جنگ , عقربه های ساعت , حدود 7 را نشان می داد . هنوز دقایقی از ورودم به گردان نگذشته بود که برنامه پروازی , اعلا م شد . چهار فروند هواپیمای « اف ـ 4 » در یک دسته پروازی به رهبری جناب محققی در برنامه قرار گرفته بودند.
در این ماموریت , من ناوبر و خلبان کابین عقب هواپیمای شماره 2 , (هواپیمای جناب یاسینی ) بودم . ساعت 8 صبح به اتاق توجیه رفتیم , در آنجا مسیر رفت و برگشت و ارتفاع پرواز در طول مسیر تعیین شد و توسط لیدر دسته گفته شد که هدف , تانکرهای سوخت رسان وسایل موتوری دشمن است که از طریق مرز کویت آورده و در منطقه ای به نام « صفان » نزدیک یک قهوه خانه در زیر نخلها استتار کرده اند که براحتی هم قابل شناسایی نیست , باید نزدیک هدف ارتفاع را کم کنیم تا به وضوح قابل شناسایی باشد. ما بعد از توجیه , اتاق را ترک کرده و به سوی پرنده های آهنین خود حرکت کردیم . در مسیر با رضا صحبت می کردم که در بین صحبت گفت :
آقا مسعود! ناراحت که نیستی , با من هم پرواز می شوی !
راستش را بخواهی از خدا مه که همیشه با شما هم پرواز شوم .
شما می دانید , اگر هواپیما عیب بیاورد , من پرواز را لغو نمی کنم .
به همین دلیل است که دوست دارم با شما پرواز کنم .
شهید یاسینی از جمله کسانی بود که اگر هواپیما عیبی به غیر از موتور و هیدرولیک می آورد پرواز را لغو نمی کرد.
هنوز به سر باند پروازی نرسیده بودیم که دو فروند از چهار فروند عیب آوردند و به آشیانه برگشتند.
فقط هواپیمای شماره یک (جناب محققی ) و شماره دو (جناب یاسینی ) به هوا برخاستند. در آسمان گردشی کرده و از روی خلیج فارس پرواز را ادامه دادیم و آنگاه از نزدیک مرز کویت (جزیره بوبیان ) حرکت کرده و از غرب فاو به هدف نزدیک می شدیم .
نزدیک ظهور بود و لکه های ابر پراکنده در هوا به چشم می خورد. خورشید از پس این لکه های ابر حالت زیبایی پیدا کرده بود و ما غرق تماشای این طبیعت زیبا بودیم . چون اطلاع داده بودند که در آن منطقه پدافند ضدهوایی نیست , ما زیاد دقت نمی کردیم که یک لحظه شلیک ضدهوایی به طرفمان شروع شد. لیدر دسته (جناب محققی ) خیلی حساس بود. با دیدن این صحنه خیلی ناراحت شد و گفت :
شماره 2 من دور می زنم . با این ضد هوایی کار دارم .
رضا هم در جوابش گفت :
من هم یک گردشی انجام می دهم تا بال در بال هم بریم .
جناب محققی برگشت و یک رگبار با مسلسل هواپیما به سوی این ضد هوایی خالی کرد , به طوری که خدمه و تکه هایی از توپ ضدهوایی به هوا پرتاب شدند. سپس برگشتیم و راهمان را ادامه دادیم . وقتی که به نزدیک هدف رسیدیم , ارتفاع را کم کردیم تا لای نخلها را جست و جو کنیم . دو ثانیه نگذشته بود که شماره یک گفت :
شماره 2 هدف زیر این نخلهاست .
ما هم به دقت نگاه کردیم , دیدیم حدود 40 دستگاه کامیون حامل سوخت , نزدیک قهوه خانه به ردیف قرار گرفته اند. بعد از شماره یک , ارتفاع مناسب را گرفته و به سوی هدف شیرجه زدیم و بمبها را رها کردیم . در چشم به هم زدنی آنجا را به جهنمی تبدیل کردیم . پس از بمباران آنچنان حجم دود و آتش منطقه را فرا گرفته بود که مجبور شدیم سریع گردش کرده و از آنجا دور شویم تا دود ناشی از سوختن تانکرها ما را با مشکل مواجه نکند. پس از انجام یک ماموریت موفق دیگر سالم به پایگاه برگشتیم , وقتی از هواپیما پیاده شدیم , گفتم :
آقا رضا! من می دانستم که اگر با شما باشم دست خالی بر نمی گردم .
با خنده گفت :
مسعود! هندوانه زیر بغلم نگذار , همه کارها دست خداست , ما چه کاره هستیم .
این در حالی بود که دو روز بعد رسانه ها اعلام کردند هنوز عراق با کمک کویت نتوانسته است آتش آن منطقه را مهار کند.
برگرفته از پروازهای من و رضا
خاطرات سرهنگ خلبان مسعود اقدم
|
يادي از شهيد محمدعلی شاهمرادی
|
شهید «محمدعلی شاهمرادی» به سال 1338 در «ورنامخواست» یکی از بخشهای شهرستان لنجان در استان اصفهان به دنیا آمد و کسی گمان نمیکرد روزی یکی از اعجوبههای جنگ و در ردیف نامآورترین فرماندهان جنگ شود؛ در جنگ تحمیلی رشادتهای او موجب شد که مسئولیتهـای متعددی به او واگذار شود که مهمترین آن قائم مقامی تیپ قمر بنی هاشم(ع) بود، تا آنکه در عملیات «کربلای 5» به آرزوی همیشگی خود که همان شهادت بود، رسید.
خاطراتی از همسنگران شهید شاهمرادی در عملیات «والفجر 8» را میخوانیم:
کسی فکرش را نمیکرد او فرمانده باشد
سرهنگ پاسدار حشمتالله مکتبی روایت میکند: بعد از عملیات «والفجر 8» حدود عصر سری به سنگر شهید شاهمرادی معاون عملیاتی تیپ در آن سوی اروندرود زدم تا گزارشی از وضعیت برنامههای تخریب به او بدهم؛ چون هوای بیرون بهتر بود دم در سنگر نشسته بودیم.
سردار شاهمرادی وضعیت خوبی نداشت، ظاهراً مقداری گاز شیمیایی تنفس کرده بود و یک چفیه جلوی صورتش گرفته بود و صحبت میکرد؛ یک موتور سوار مقابل ما ایستاد و سراغ بچههای تخریب را گرفت؛ شهید شاهمرادی به سمت من اشاره کرد و به او گفت: «همین ایشان هستند».
سردار شهید محمدعلی شاهمرادی قائم مقام تیپ 44 قمر بنی هاشم(ع)
برادر علیپور مسؤول جدید تخریب قرارگاه کربلا بود که برای بررسی وضعیت به منطقه ما آمده بود؛ بعد از احوالپرسی سریع به موضوع مأموریتش پرداخت، در همین بین سردار شاهمرادی با شربت و چای از ما پذیرایی کرد؛ چند روز بعد مجدداً برادر علیپور به سنگر خودمان در شمال اروندرود آمد؛ در خلال صحبت نگاهی به اطراف میکرد، مثل اینکه دنبال کسی میگشت.
ـ دنبال کسی میگردی؟
ـ بله، دنبال همان برادری که شهردار شما بود، میگردم.
ـ مادر واحد تخریب شهردار نداریم!
ـ همان برادری که آن روز از ما پذیرایی میکرد.
تازه ما متوجه شدیم، سردار شاهمرادی را میگوید؛ به او گفتیم: «ایشان معاون عملیاتی تیپ هستند» در ابتدا قبول نکرد، فکر میکرد با او شوخی میکنیم اما بعد برایش خیلی جالب بود که معاون عملیاتی تیپ، خودش از نیروهای تحت امرش پذیرایی کند، به نحوی در بین بچهها رفتار کند که تشخیص مسؤولیتش امکان نداشته باشد.
اطلاعاتی که با عراقیها غذا میخورد!
محمد حسن خلیفی نقل میکند: شهید شاهمرادی متخصص شناسایی بود؛ قیافهاش به اهالی جنوب بیشتر شبیه بود؛ به خصوص چهره آفتاب سوخته و قدبلند او. شنیده بودم که در شناساییها به راحتی وارد مقر عراقیها شده، با آنها غذا میخورد و برمیگشت.
در عملیات «والفجر 8» جمعی اسیر از دشمن گرفته، در گوشهای نشانده بودیم و منتظر ماشین جهت انتقال آنها به عقب بودیم؛ شاهمرادی نیز در خط قدم میزد؛ ناگهان یکی از درجهداران بعثی در حالی که با انگشت به او اشاره میکرد، چیزهایی میگفت؛ آن درجهدار بعثی شلوارش را بالا زده، پای کبود شدهاش را نشان میداد.
یکی از بچههایی که به زبان عربی آشنا بود، آوردیم ببینیم چه میگوید؛ درجهدار بعثی میگفت: «این عراقی است! اینجا چه کار میکند؟! از نیروهای ماست، چرا دستگیرش نمیکنید؟» در حالی که متعجب شده بودیم، پرسیدم: «از کجا میگویی؟» گفت: «چند روز قبل در صف غذا بود؛ با من دعوایش شد و من را کتک زد؛ این جای لگد اوست» و پای سیاهشدهاش را نشان داد. شاهمرادی که متوجه این صحنه شده بود، از دور دستی تکان داد و جلوتر نیامد.
|
حديث دشت عشق
|
شاعر شهيد
بي روح تو اي روح خدا، روح به تن نيست
من عاشقم و سالك حق، عهد شكن نيست
... شعرهايي كه مي سرود عميق بود و از دل و جانش برمي خاست و راستي كه هرگز عهد عشق را نشكست.
آري! «علي ايزدي» طلبه فاضل مدرسه حجتيه قم، علم و تقوا و جهاد را به هم آميخت. دبيرستان را در رشته رياضي فيزيك گذراند و همان روزهاي اولي كه با دوستانش- كه بيشتر آنها زينت بخش گلستان شهدا شدند- به قم رفتند، به طور جمعي روزها، روزه و شب ها به تهجد شبانه مي پرداختند. به شدت درس مي خواند، به ادب فارسي و حفظ شعر شاعران عارف علاقه مند بود. فهم سياسي خوبي هم داشت و از همان دوران دبيرستان جلسات مخفي برگزار مي كرد و به مباحث سياسي مي پرداخت.
شهيد ايزدي مسئوليت تبليغات جبهه و جنگ را در مقر جهاد نجف آباد به عهده داشت. اين طلبه مجاهد ضمن فعاليت در آبادان در سال 60 در عمليات بيت المقدس نيز شركت و سرانجام در راه خدمت به آرمان هاي امام(ره) و انقلاب اسلامي، قبل از عمليات محرم در جاده دهلران بر اثر تصادف با خودرو، به لقاي حق رسيد. ابيات زير از اشعار اوست:
ز عشق حضرتش طوقي به گردن بسته با شوقي
چو طفلان مي كنم ذوقي كه آن را نيست مافوقي
طلبه بسيجي شهيد «علي ايزدي»، سال 1341 در نجف آباد متولد شد و در 20/7/1361 در جاده دهلران به شهادت رسيد.
|
ننه مگه چشات ندید که رفتی رو مین؟!!
|
در دوران جنگ تحمیلی آن زمانی که رزمندگان ما دچار آسیب جسمی و روحی می شدند، مردم در اقصی نقاط کشور با حضور بر بالین آنها تسکین دهنده آلام شان می شدند. آنچه پیش روی شماست نمونه ای از آن خاطرات است:
با صدای انفجار خودم را در هوا معلق دیدم، وقتی به زمین افتادم بی هوش شدم. هنگامی که به هوش آمدم حس کردم که قدم کوتاه شده است، نگاهی به سرتا پایم کردم. هر دو پایم قطع شده بود.
دوباره بی هوش شدم. وقتی به هوش آمدم خودم را در یکی از بیمارستانهای شیراز دیدم.
مدتی در آنجا بستری بودم. چند بار به اتاق عمل رفتم. هر بار چند سانتی از باقیمانده پایم را قطع می کردند. تا از پیشروی و عفونت جلوگیری کرده باشند.
آز زمان حال و هوای شهر رنگ دیگری داشت. همه جا صحبت از جبهه و جنگ بود. در هرکوی و برزن صدای رادیو به گوش می رسید.
مساجد پر بود از مردمی که برای پیروزی رزمندگان دعا می کردند.
از طرفی مردم دسته دسته، برای ملاقات مجروحین به بیمارستان می رفتند و از آنها دلجویی می کردند.
یک روز که تازه از اتاق عمل بیرون آمده بودم و بی حال روی تخت افتاده بودم، عده ای از خواهران برای عیادت وارد اتاقم شدند و دور تا دور تختم حلقه زدند.
عرق از سر و صورتم می ریخت، لبهایم خشک شده بود. نای حرف زدن نداشتم. دلم می خواست کسی یک قطره آب روی لبهای خشکیده ام می ریخت.
سرگروه خواهرانی که دور تختم حلقه زده بودند. یک خانم مسنی بود. کمی جلوتر آمد. مقابلم ایستاد و نگاهی به من انداخت. بعد با یک ژست خبرنگاری با لهجه قشنگ شیرازی گفت:
«پسرم چی شده؟ چطور زخمی شدی؟»
من که نای حرف زندن نداشتم و به کندی نفس می کشیدم. آرام و آهسته گفتم:
«هیچی ننه، رفتم رو مین»
دستش را به طرف صورتم دراز کرد و با دستمالی که در دست داشت عرق پیشانیم را پاک کرد و گفت:
«الهی بمیرم مادر، مگه چشات ندید که رفتی رو مین؟»
با لبهای خشکیده ام لبخندی زدم و گفتم:
«نه ننه،چشام ندید!»
ملاقات که تمام شد. تا مدتی برای هم تختی هایم شده بود یک پایه خنده، می گفتند:«ننه، مگه چشات ندید که رفتی رو مین؟»
من هم می خندیدم و می گفتم:
«نه ننه، کور بودم. چشام ندید که رفتم رو مین».
راوی:محمد رضا شاه نظری
فارس
|
وقتی شهید خرازی را به مقر راه ندادند
|
شهید حسین خرازی
جلسه فرماندهی در یکی از مقرها تشکیل می شد. دستور رسید. هیچ کس بدون کارت شناسایی وارد نشود. من به اتفاق یکی از بچه هایی که بچه یزد بود نگهبانی دم در را به عهده گرفتیم.
کنترل کارت ها به عهده من بود. فرماندهان یکی یکی با نشان دادن کارت شناسایی وارد محوطه می شدند و از آنجا به محلی که جلسه برگزار می شد، می رفتند.
نگاهم به در بود. یک ماشین جیپ جلوی در نگهبانی توقف کرد. قصد ورود به محوطه را داشت.
جلو رفتم و گفتم: “لطفا کارت شناسایی.”
گفت: “ندارم.”
گفتم:”ندارید؟”
گفت:” نه ندارم.”
گفتم:” پس باعرض معذرت اجازه ورود به جلسه رو هم ندارین!”
دستش را روی شانه راننده زد و گفت: “حرکت کن:
جلویش ایستادم و گفتم:” کجا؟”
گفت:”تو محوطه”
گفتم: “نمی شه”
گفت: “بهت میگم برو کنار.”
گفتم:”نه آقا نمیشه.”
گفت:”چی چی رو نمیشه، دیرم شد.”
محکم واستوار جلویش ایستادم و به دوستم گفتم:
“آماده باش هر وقت گفتم، شلیک کن.”
دوستم اسلحه رابه طرف ماشین گرفت و با لهجه زیبای یزدی دو سه بار گفت: “رضایی بزنم یا می زنی؟ رضایی بزنم یا می زنی؟”
وقتی راننده جدیت مان را دید گفت: “حاجی، این آقای بسیجی، شوخی سرش نمی شه!”
دست برد. داخل جیبش و کارتش را بیرون آورد و گفت: “بفرمایید این هم کارت شناسایی!”
مشخصات کارت را با دقت خواندم:
نوشته بود:
“حاج حسین خرازی.
گفتم:”ب ب ببخشید آقا من فقط به وظیفه ام عمل کردم.”
حاجی خندید وگفت :” آفرین بر شما رزمندگان، وظیفه شناس”
بعد از آن هر وقت مرا می دید. می خندید و گفت: “رضایی بزنم یا می زنی؟“
راوی:بهرام رضایی
|
يادي از شهید حجتالاسلام «محمدتقی قویدل»
|
شهید حجتالاسلام «محمدتقی قویدل» به سال 1339 در شهر تبریز به دنیا آمد؛ در سال 1352 برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه تبریز رفت؛ او قبل از انقلاب اسلامی با تکثیر و پخش اعلامیههای حضرت امام (ره) مردم را آگاه میکرد و با تشکیل کلاسهای درس اخلاق برای طلاب به تربیت آنها مشغول بود؛ شهید قویدل در تاریخ 20 شهریور 1357 توسط ساواک دستگیر شد، سه روز در اسارت آنها بود و چون هیچ مدرکی نتوانستند پیدا کنند او را آزاد کردند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی تلاشهای زیادی در افشای حزب وابسته «خلق مسلمانان» کرد؛ در سال 1358 به قم رفت تا از محضر اساتید برجسته فیض و بهره لازم را ببرد؛ او در سال 1359 ازدواج کرد؛ با شروع جنگ تحمیلی هر چند تازه ازدواج کرده بود اما در ابتدای جنگ، وارد میدان رزم شد.
در بخشی از دستنوشتههای شهید قویدل آمده است: «در قم مشغول تحصیل دروس حوزوی بودم؛ جنگ شروع شد به سوی جبهه حرکت کردم و در منطقه عملیاتی مهران، نزدیکی حمیدیه مستقر شدم؛ در آن روزها به غیر از دو خمپارهانداز 120 چیزی نداشتیم؛ با آن تجهیزات در مقابل یک تیپ ارتش عراق ایستادگی میکردیم؛ در یکی از شبها با 30 نفر از رزمندگان به نیروهای عراقی شبیخون زدیم؛ ساعت 10 شب از مقرمان حرکت کردیم و یک ساعت بعد در منطقه حمیدیه مستقر شدیم؛ ابتدا به سمت راست نیروهای عراق حمله کردیم؛ آنها خیال کردند که نیروهای سمت چپشان شکست خوردهاند؛ بنابراین به خیال اینکه ما در آنجا هستیم به نیروهای سمت چپ حمله کردند و جالب اینکه نیروهای سمت چپ نیز همین فکر را کردند. در چنین حالتی که نیروهای عراقی باهم درگیر شده بودند ما از صحنه خارج شدیم».
یکی از همرزمان شهید قویدل میگوید: روز 22 مرداد 62 اندیمشک مورد حمله قرار گرفت، دو فروند موشک نه متری به شهر اصابت کرد و جمعی از مردم شهر به شهادت رسیدند؛ حاج آقا قویدل هم از ناحیه گوش مجروح شد و او را برای مداوا به عقب بردند؛ در حالی که دستهایش را به گوشهای زخمیاش گرفته بود، برای روحیه دادن به مردم، بانگ اذان و تکبیر سر داد.
این شهید روحانی 22 بار به جبهه اعزام شد و بیش از 36 ماه از عمر خود را در جبههها گذراند، 2 بار هم به سختی مجروح شد.
یکی از همسنگران شهید قویدل روایت میکند: طلبهای خود ساخته و پاک بود؛ به همه عشق میورزید و دیگران هم او را دوست داشتند؛ اهل تبریز بود و ساکن قم، در عملیات «والفجر 8» به گردان عمار از لشکر 7 ولی عصر(عج) آمده بود؛
در نمازخانه گردان جای سوزن انداختن نبود، آخرین نماز جماعت در منطقه عملیاتی و قبل از عملیات اقامه شد، حاجی بعد از نماز مغرب بلند شد و گفت: «برادران! من در هر عملیاتی که شرکت کردهام، در آخرین نماز جماعت قبل از عملیات بین تمام نیروهای آن گردان عقد اُخُوت خواندهام تا اگر هر کدام از ما شهید شد، دست دیگری را هم بگیرد؛ برادر خود را فراموش نکند و در قیامت به رسم برادری یاریاش کند. حالا هم از شما میخواهم که دست در دست یکدیگر بگذارید و صیغه اخوت را که میخوانم، شما هم زیر لب زمزمه کنید».
بچهها دست در دست یکدیگر گذاشتند و همان گونه که در صفوف نماز جماعت نشسته بودند، صیغهای عربی را که حاج آقا میخواند، زیر لب زمزمه کردند. کمکم اشک از دیدهها سرازیر شد و گونهها را خیس کرد، زمزمهها با اشک بود و اشکها با شوق، پس از آن بلند شدیم و نماز عشا را خواندیم.
عملیات «والفجر 8» آغاز شد و حاج آقا قویدل از نخستین شهدای این عملیات بود، تا یک هفته از او بیاطلاع بودند، بعد از یک هفته پیکرش پیدا شد و در گلزار شهدای تبریز آرام گرفت.
|
مروری بر زندگی چند شهیده زن استان سمنان
|
منطقه سمنان، آنچه در ادامه میآید، مروری بر زندگی و شهادت شماری از این شهدا است.
«زیبا شریعتی» در فعالیتهای انقلاب و کمک به جبهههای حق بر ضد باطل از وجودش مایه میگذاشت و در ستادهای پشتیبانی جبهه فعالیت میکرد. او رخت خواب میدوخت و به جبهه اهدا میکرد و در ستادهای پشتیبانی جبهه، در شستن لباس رزمندگان، خیاطی و پخت نان کمک میکرد. سواد قرآنی داشت و شاگردانی را تربیت کرد. تاکید بسیار میکرد که پشتیبان اسلام باشید و حجاب خود را رعایت کنید.
این شهید در مکه مکرمه و هنگام برائت از مشرکان (1366)، شهادت را با آغوش باز پذیرا شد.
پیکر پاک این شهیده در گلزار شهدای شاهرود به خاک سپرده شده است.
***
«سکینهخاتون ناظمیان» هم از جمله شهیدان استان سمنان است. او از شهیدان مراسم برائت از مشرکان در سال 1366 است. تنها دختر خانواده بود و چهار برادر داشت.
با آنکه زندگی چندان مرفه و راحتی نداشت؛ اما بینهایت در انجام رسالت خانوادگی و زندگی و بندگیاش سختکوش و وارسته و از هرگونه اسراف و تبذیر رویگردان بود.
در روزهای انقلاب پیرو امام بود و در راهپیماییها و در تمام سخنرانیهای مسجد محله خصوصاً مسجد مهدیه شرکت میکرد و آرزو داشت امام را زیارت کند و خداوند این توفیق را نصیب ایشان کرد و در مسجد فیضیه قم به دیدار امام خمینی نائل آمد.
سیره و روش حضرت امام را الگو و سرلوحه زندگیاش قرار داده بود و به کسی جرأت و اجازه نمیداد تا نسبت به فرمایشات امام و مسئولان، خصوصاً شهید بهشتی، شهید چمران و دیگر بزرگواران خرده بگیرد.
برادر شهیده ناظمیان نقل میکند: زمانی که جنگ شروع شد همیشه غبطه و حسرت میخورد که شما مرد هستید و به جبهه میروید و ما نمیتوانیم بیاییم و خدمت کنیم.
***
«صدیقه رودباری» هم از زنان شهیده استان سمنان است که به بانوان کار با سلاح میآموخت.
«صدیقه رودباری» هجدهم اسفند 1340 به دنیا آمد. هرچه زمان میگذشت، وی دقیقتر و کاملتر در خط اسلام اصیل و انقلاب قرار میگرفت و به سبب ضرورت کار جمعی و تشکل و انسجام، با شرکت در انجمن اسلامی محل تحصیل، به فعالیتهای صادقانه و خستگیناپذیر خویش اوج بیشتری میبخشید.
ساده میزیست و در عوض با استفاده از حقوقش به خانوادههای مستحق کمک میکرد. وی از استعداد و ذوق نویسندگی سرشاری برخوردار بود. نمونههای نشر بسیار قابل توجه داستان و شعرهای خوبی حتی از سالهای پیش از انقلاب از او به جای مانده که با توجه به سن و تجربهاش درخور ستایش است. جالبتر اینکه این اشعار در عین زیبایی، همواره از محتوای حماسی، شهادتطلبی و فداکاری برخوردار است.
او به پیشنهاد خود و با موافقت سازمان، به کردستان رفت تا مردم رنجدیده آن سامان را مددی برساند. «صدیقه رودباری» با توجه به شرایط بسیار سخت کردستان در آن زمان دوشادوش پاسداران بانه فعالیت میکرد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی، اقدام به تأسیس انجمن اسلامی در دبیرستان خود کرد و فعالیتهایش منسجمتر شد.
وی از طریق انجمن اسلامی مخابرات به سنندج رفت و بعد از مدتی به همراه چند تن از دانشجویان به ساماندهی امور کتابخانههای شهر پرداخت. 27 خرداد به تهران آمد و دوباره به سنندج رفت. از آنجا به بانه شتافت و در رابطه با جهاد سازندگی به فعالیتهای آموزشی و فرهنگی پرداخت و روز 28 مرداد 58 ، حین آموزش به شهادت رسید.
مردم بانه او را خواهر سیاهپوش و زینب زمانه میخواندند و برادر شهید محمود خادمی، فرمانده سپاه پاسداران بانه میگفت: آن قدر این خواهر فعال بود که جای خالیاش را شاید چندین نفر نتوانند پر کنند.
مردم بانه خصوصاً بزرگان این شهر، مراسم تشییع و ختم بسیار چشمگیری برای این شهید برگزار کردند.
وی در آخرین تماس تلفنی با خانوادهاش اظهار کرده بود که هیچگاه تا این اندازه به شهادت نزدیک نبوده است.
***
«کبری میرزایی» به همراه جنین هشت ماهه و همسرش شهادتی جهادگونه را برگزید.
«کبری میرزایی» در سال 1341 در روستای حسینآباد پشت بسطام متولد شد. در سن 20 سالگی با «براتالهی رودکی» ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد.همسرش جهادگر بود و برای جادهسازی به جبهه میرفت و سفرش هر بار حدود شش ماه طول میکشید تا اینکه طی ماموریتی برای احداث جاده سیدالشهدا، با یکی از دوستانشان (حسین نصرتی) خانوادگی به کردستان و شهرستان مهاباد رفتند.
بعد از مدت دو سال دوست و رفیق خانوادگی آنها، حسین نصرتی به درجه رفیع شهادت رسید. آنها برای خاکسپاری پیکر پاکر شهید نصرتی به شاهرود برگشتند.
وقتی میخواستند به مهاباد برگردند، «کبری میرزایی» هشت ماهه باردار بود و به همین دلیل قرار شد تا همسرش تنها به مهاباد برگردد و قول داد که بعد از به دنیا آمدن فرزندشان به حسینآباد آمده و خانواده را با خود ببرد اما «کبری میرزایی» اصرار داشت تا همراه وی به آنجا برود.
سرانجام دوباره همه با هم به مهاباد رفتند و این آخرین خداحافظی آنها با خانوادهاشان بود. در راه برگشت به مهاباد با دیدن کوملهها وارد مسیر فرعی شدند اما با «مین» برخورد کردند و کبری میرزایی به همراه همسر و جنین هشت ماههاش که نامش را «رقیه» گذاشته بودند، به شهادت رسیدند و پیکرهایشان کنار هم و در مزار شهدای روستای حسینآباد شاهرود به خاک سپرده شدند.
***
آژیر قرمز، پیامآور گلوله و خون و نویددهنده پروازی سرخ به شهیده «سیده منور علوی» بود.
«سیده منور علوی» آموختن علم را تا پایان سال پنجم ابتدایی در زادگاهش، سمنان ادامه داد. چندی بعد ازدواج و به تهران مهاجرت کرد.سالها بعد صاحب سه فرزند شد و سرانجام نهم اسفند ماه سال 1367 آژیر قرمز، پیامآور گلوله و خون و نویددهنده پروازی سرخ برای شهید «سیدهمنور علوی» بود.
موشکی به خیابان پیروزی شهر تهران اصابت کرد و روح پاک او در سن47 سالگی از پهنه کره خاکی پر کشید.
****
«ناهید فولادی» از بانوان مهندس استان سمنان بود که یاد شهید «ناهید فاتحیکرجو» را برای مردم دیار قومس زنده میکند.
«ناهید فولادی» در سال 1335 در تهران متولد شد. پس از اخذ دیپلم، در رشته مهندسی متالوژی و ذوب فلزات دانشگاه علم و صنعت تهران مشغول تحصیل شد.
در سال 1366 همراه با کاروان جانبازان به مکه مکرمه مشرف شد و از آنجا که خون اسماعیل و هاجر در رگهایش جریان داشت، گوش به فرمان رهبر کبیر انقلاب، پس از استماع پیام تاریخی رهبرانقلاب اسلامی حضرت امام خمینی(ره)، با شعار «الله اکبر، لا اله الا الله» و «مرگ بر آمریکا» برای ادای نماز مغرب روانه حرم شد.
پس از طی مسافتی، در حالی که مقابل جمعیت عظیم راهپیمایان، زنان و گروهی از جانبازان در حرکت بودند، ناگهان ستونهایی از نظامیان آل سعود هویدا شدند و لحظهای بعد، به طرف صفوف حمله کردند و با باطوم بر سر و روی زائران بیگناه کوبیدند.
«ناهید فولادی» به جرم اعلام برائت و بیزاری از آمریکا، اسرائیل و ایادی ناپاک آنها در خاک و خون غلتید و پیکر پاک آسمانیاش عروج یافت و به شهادت رسید.
****
«نرگس قصابان» هم از شهیدان استان سمنان محسوب میشود. در سال 1308 در شهر شاهرود متولد شد و پس از مدتی به گرگان هجرت کرد. دوره نوجوانی را در گرگان سپری و پس از چندی ازدواج کرد. همزمان با اوجگیری درگیری مردم با دژخیمان شاهنشاهی، وی همراه با آنها حرکت میکرد و نمیتوانست جدای از مردم انقلابی باشد.
در روز پنجم آذر 1357 که عمال شاه مردم را تعقیب میکردند،عدهای هم به خانه وی پناه آوردند. وی در منزلش را باز کرد و در همان هنگام مورد اصابت گلوله مزدوران شاه واقع شد و پس از مدتی به شهادت رسید.
«نرگس قصابان» هم از شهیدان استان سمنان محسوب میشود. در سال 1308 در شهر شاهرود متولد شد و پس از مدتی به گرگان هجرت کرد. دوره نوجوانی را در گرگان سپری و پس از چندی ازدواج کرد. همزمان با اوجگیری درگیری مردم با دژخیمان شاهنشاهی، وی همراه با آنها حرکت میکرد و نمیتوانست جدای از مردم انقلابی باشد.
در روز پنجم آذر 1357 که عمال شاه مردم را تعقیب میکردند، عدهای هم به خانه وی پناه آوردند. وی در منزلش را باز کرد و در همان هنگام مورد اصابت گلوله مزدوران شاه قرار گرفت و پس از مدتی به شهادت رسید.