راسخون

خاطرات دفاع مقدس

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
فرمانده ای كه امام سرش را بوسید
همه اونایی كه روزگاری در لشكر ۲۵ كربلا به سر می بردند ناصر بهداشت رو می شناسند مخصوصاْ گردان حمزه ای ها كه همه خودشون رو یه جورایی مدیون آقا ناصر می دونن... 

به تاریخ ۲۵ تیر ماه ۱۳۴۰ در خانه ای محقر ولی پر از مهر وصفا و یكرنگی و در سید محله قائمشهر، كودكی دیده به جهان گشود كه «ناصر» نام گرفت.

او از همان كودكی در رفتارش متواضع و با وقار بیشتری نسبت به بچه های هم سن وسالش برخورد می كرد و مسائل را خوب درك می كرد و حتی در بازی های كودكانه از دروغ گریزان بود.

«ناصر» در سن شش سالگی پا به مدرسه نهاد و همواره متانت در رفتارش زبانزد اولیاء مدرسه بود. پس از طی این دوران وارد هنرستان شده در رشته راه و ساختمان مشغول به تحصیل شد و به دلیل علاقه زیاد به این رشته «شاگرد ممتاز» محسوب می شد.

ایشان در سال های اوج مبارزه ملت مسلمان ایران با رژیم منحوس پهلوی همواره در راه این مبارزات تلاش می كرد و یك لحظه آرام نمی نشست تا اینكه انقلاب شكوهمند اسلامی ایران به پیروزی رسید و او كه عاشق امام (ره)بود،همراه با اولین گروه به عضویت سپاه پاسداران در آمد و در صف سبز پوشان انقلاب اسلامی قرار گرفت.

ناگفته نماند كه شهید همپای انقلابیون گرمابخش مبارزات در مسجد پرطپش صبوری قائمشهر بود. پس از پیروزی انقلاب نیز، با توجه به موقعیت ویژه شهرستان قائمشهر و فعالیت گروه های ضد انقلاب، شهید بهداشت یكی از عناصر اصلی مبارزه با این گروه ها بوده است.

ایشان در فاصله زمانی ۶۰- ۵۹ مسئول یكی از تیم های عملیاتی در سپاه قائمشهر بود. فعالیت در پادگان شیرگاه جز كارهای اصلی و ویژه شهید در این ایام بود.

آموزش نیروهای تحت امر و آماده سازی آنها برای مقابله با گروه های معاند و همچنین اعزام به جبهه دغدغه شبانه روزی شهید بهداشت در این سالها بود.

«سردار شهید ناصر بهداشت» با آغاز جنگ تحمیلی به مناطق عملیاتی اعزام شد و در مسئولیت های مختلف با دشمن بعثی به مبارزه پرداخت و در این راه بارها مجروح شد اما جراحات وارده مانع از ادامه مبارزه نشد و همچنان در خط مقدم جبهه، حضوری چشم گیر داشت.

ناصر نماینده منطقه۳ در مریوان بود. ایشان پس از مدتی، بدلیل نشان دادن لیاقت، شجاعت و درایت نظامی، از سال ۱۳۶۱فرماندهی گردان حمزه سید الشهداء لشكر ویژه ۲۵ كربلا علیه السلام را پذیرفت و عاشقانه در مسئولیت جدید با نیرو های تحت امرخویش حماسه ای بزرگی را رقم زد.شهید همزمان با فرماندهی گردان حمزه، مسئول محور چنگوله – مهران نیز بود.

اوج دلاوری شهید در عملیات والفجر۶ با گردان حمزه به ثبت رسیده است.شهید در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۶۴ در ارتفاعات قلاویزان در كمین دشمن به شهادت رسید و جنازه ایشان حدود ۱۰ روز مفقود بود و با تفحص همرزم و دوست دیرین شهید، سردار شهید جعفر شیرسوار، شناسایی شد.

غصه دار مادر پهلو شكسته

در سال ۱۳۶۳، یك روز كه با تویوتای گردان، به همراه سردار شهید «بهداشت» بطرف خط مقدم حركت كردیم، از من سؤال كرد: حاجی! برای دخترت چه اسمی انتخاب كردی؟گفتم «كوثر» چشمان او با شنیدن نام «كوثر» پر از اشك شد و مخفیانه گریه می كرد.گریه های مخفیانه اش پس از چند لحظه ای آشكار شد و در حالی كه زمزمه «یا زهرا یا زهرا !...» بر لب داشت، اشك می ریخت و گاهی نیز چنین می گفت :«حاجی !چه اسم قشنگی!»و آنجا بود كه برای مظلومیت زهرای اطهر سلام الله علیها گریه می كرد و مرثیه می خواند وعاشقانه برای مادر پهلو شكسته اش اشك می ریخت.

عروس شهادت را در آغوش گرفت

شب خواستگاری وقتی پای صحبت به جزئیات مراسم و ازدواج كشیده شد مادرم از ناصر پرسید كه برای مراسم عقد عروس چه لباسی بر تن كند؟ شهید بزرگوار در جواب مادرم فرمودند: لباسی كه بتواند در روز تشیع جنازه من هم همان را بپوشد.

امام سر ناصر را بوسید

علاقه زیادی به حضرت امام داشت.بعد از ازدواج ما، ایشان به تهران رفتند تا با امام ملاقات كنند اما در آنجا به او اجازه دیدار را از نزدیك ندادند ولی او با این وجود دو روز تمام در پشت درب بیت رهبری بدون آب و غذا نشستند تا اینكه یكی از یاران امام نزد امام رفتند وبه او گفتند كه یك بسیجی برای دیدن شما آمده و دو روز است كه برای ملاقات خصوصی پافشاری كرده و پشت درب می نشیند.

امام دستور داد: كه او را نزد امام ببرند. ناصر موفق شد با امام ملاقات خصوصی داشته باشد. امام سر ناصر را بوسید و سخنی زیر گوشش گفت: كه شهید آن را به هیچكس نگفت.

ناصر بهترین رزمنده در جبهه معرفی شد و از امام جمعه اهواز انگشتری هدیه گرفت كه روی عقیق آن نوشته بود:روح منی خمینی بت شكنی خمینی.

اول كربلا بعد مكه

وقتی برای رفتن به حج او را انتخاب كردند معاونش شهید شیر سوار را به جای خود روانه كرد زمانی كه دلیلش را پرسیدم گفت:دوست دارم اول كربلایی شوم عشق حسین دست بردار نیست اول كربلایی بعد اگر خدا خداست حاجی شوم و چه زیبا به دیدار مولایش حسین (ع) شتافت و به ندای «هل من ناصر ینصرنی» پاسخ داد.

روزی ژاكت پشمی تازه ای راكه مادر برایش بافته بود و برای اولین بار به تن كرده بود به دوستش هدیه كرد. وقتی به خانه آمد خودش خیلی سردش شده بود از مادر عذر خواهی كرد و گفت دیدم او لباس گرم و مناسبی ندارد لذا این ژاكت را كه دوستش داشتم به او دادم من باز هم لباس گرم دارم و آنها را می پوشم.

كلاس سوم بود كه از پدرش خواست تابستانها را سر كار برود و كار یاد بگیرد از بیكاری و بطالت وقت بیزار بود و نزد آشنایان پدركاشی كاری و بنایی و غیره را آموخت و مزدی راهم كه می گرفت دوست داشت به افراد بی بضاعت بدهد.

روایتی از سردار حاج اكبر خنك دار از نحوه شهادت ناصر

نماینده منطقه ۳ در مریوان بود همزمان با عملیات محرم بود كه بعنوان فرمانده گردان حمزه در لشكر بودند تا زمانی به شهادت رسیدند.

در چندین عملیات همراه شهید حضور داشتم. در عملیات والفجر ۴ بود كه شهید به مجروحیت رسیدند.در عملیات والفجر ۶ هم با شهید حضور داشتم و بحث پیدا كردن جنازه شهید هم پیش آمده بود.

در عملیات والفجر ۴ بود كه ما در شیاری در پایین تپه ای حضور داشتیم. تپه ای بود كه می خواستیم از دشمن باز پس بگیریم شهید بهداشت با شهید محمودی راد و... حضور داشتند.

فرمانده گردان شهید بهداشت بود.دشمن بوسیله مكالمات بی سیم بود كه متوجه حضور ما در پایین تپه شده بود.به وسیله یك گلوله توپ آنجا را منفجر می كند دو الی سه نفر از بچه های ما، در آن منطقه به شهادت می رسند. شهید بهداشت هم از ناحیه دست مجروحیت پیدا می كنند.

از نحوه شهادت شهید بهداشت كه در جاده مهران - چنگوله مسئول تأمین جاده بودند و یك جلسه در ایلام برای فرماندهان گردان می گذارند در تیپ امیر المؤمنین این جلسه بود.شهید همراه چند تا از همراهانش آقایان عسگری نژاد و یزدانی به سمت مهران حركت می كنند و در مقر فرماندهی مهران شب را می مانند.در نیمه های شب بود كه در ارتفاعات قلاویزان چند نفر با نور چراغ قوه مشاهده می شوند.

شهید برای شناسایی به همراه چند نفر از دوستانش به آنجا می رود و چون در مقر نیرویی نبود بماند مقر هم خالی از نیرو می ماند. هنگامی كه به تپه و ارتفاعات قلاویزان می روند گروه های (كرد) آنجا را محاصره كرده و در درگیریهایی كه با آنها مواجه می شود دوباره دست دیگر شهید تیری می خورد خودش را زیر جیپ فرماندهی دشمن قرار می دهد و در همانجا به شهادت می رسد آقا محسن زخمی می شود و اسیر می گردد ما چون اطلاعاتی از آنها نداشتیم همه جا را دنبال آنها گشتیم تا آنها را پیدا كنیم.

نیرو های ثابت گردان حمزه را در گرو های ۱۰ نفره تقسیم كردیم تا آن ها را پیدا كنند بعد از سه روز بود كه (مهران پرستش) در مقر مهران دوربین می زند و بالای ارتفاعات قلاویزان یك چیزی شبیه چهار گوش مشاهده می كند مثل ماشین بود تصمیم گرفتیم كه به آنجا برویم و در آنجا بود كه جنازه شهید بهداشت و دیگران را مشاهده كردیم.

تصمیم گرفتیم كه پلاستیك بزرگ گرفته و شهید را در داخل آن بگذاریم تا به پایین ببریم چون جنازه ها را كرم گرفته بود در اثر تكان دادن امكان داشت جنازه تكه تكه شود.

جنازه ها سمپاشی هم شد.ماشین را هل دادیم تا جنازه داخل پلاستیك افتاد. بعد از سه الی چهار روز بود كه جنازه را به پایین انتقال دادیم .در حمل جنازه شهید گلزاده خیلی زحمت كشید.

فرازی از وصیتنامه

پروردگارا با قلبی خالی از علائق دنیا به سویت آمده ام می خواهم همچون عاشقانت به لقائت بپیوندم خدایا بار گناهانم زیاد است از تو عاجزانه درخواست می كنم كه از سر چشمه لطف و كرمت بر من ببخشایی، ببخش بر من كه در زندگانی نتوانستم آنگونه كه شایسته است، تو را پرستش كنم.

و اینك می روم كه با رزم بی امان با كفار از ارزشهای انسانی دفاع كنم و گوش به ندای قرآن بدهم. می روم تا امام زنده بماند و همچنان جلودار كاروان باشد. می روم تا قلب خود را از عشق خدا پر كنم و با یاد او روحم را آرامش دهم.

آری به جبهه می روم، جبهه ای به وسعت تمام اسلام در مقابل تمام كفر، جبهه ای كه سراسر نور است و ذكر خدا و دعا، جبهه ای كه هر گاه در آن به افق نگاه می كنم بیاد صحرای كربلا می افتم و بیاد مظلومیت حسین (ع)، جبهه ای كه همه چیزش انسان را عاشق خدا می كند و به زندگی محتوی می بخشد و خالص می كند انسان را جایی كه روح خدایی حاكم است و همه در اعمال خیر سبقت می گیرند و نماز شبهای آنها سنگرها را نورانی می كند و شهادت ها آنها را مقاوم تر و استوارتر می كند.

و با آمدن به جبهه است كه انسان مؤمن و انسان حریص شناخته می شوند آنانكه برای جهاد در راه خدا قیام نكنند و برای دفاع از حق سستی كنند باید بدانند كه موجبات ضلالت دنیوی و شقاوت اخروی خویش را پدید آورده اند.

از معیار زندگی و مرگ در ملكیت توحید ،هدایت به سوی خدا و گمراهی از حق است اما از نظر وابستگان به دنیا مرگ و زندگی متعلق به جسم خاكی است، اگر چه جسم خاكی اش در حركت باشد یا زیر خاك و آن كس كه به كافران و ملحدان پرست انسانیت خویش را هلاك كرده است اگر چه به ظاهر زنده باشد و متحرك آری آری ،مسئولیتی بس سنگین بر دوش دارد و تا زنده است این امانت را بر دوش می كشد.

سخنی دارم با امت امام كه البته از خودشان یاد گرفته ام و آن اینكه توجه داشته باشند كه مبادا سست شده و دست از امام عزیز بكشند و همیشه پیشتاز رهروان حق باشند و دست از یاری امام برندارند و از آزمایش خداوند هرگز غافل نباشند و شما پدر ومادر عزیزم كه عمر خود را برای پرورش من صرف نمودید و در راه تربیت من زحمت ها كشیده اید از شما تشكر می كنم عذر می خواهم كه هرگز نتوانسته ام گوشه ای از زحماتتان را جبران كنم فقط از خدا می خواهم كه به شما اجر عظیم عنایت كند. از شما می خواهم كه صبر را پیشه كنید و از خداوند طلب عمر طولانی برای امام نمائید.
 

نگارنده : admin در 1392/02/02 10:25:59.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
یادی از علمدار لشکر ویژه 25 کربلای مازندران
آرزو دارم که خانوادگی به شهادت برسیم تا وقتی که جنازه ما را به شهر فریدونکنار می‌آورند، مردم به خود آیند و صفوف جبهه را خالی نگذارند. 
 خورشید عاشورا در کرانه افق ناپدید شد و در غروب روز 24 دی ماه سال 1322 در شهر فریدونکنار از دیار علویان مازندران در دامان مادر سیده‌ای ماهی به نام «حسین جان» متولد شد. علمداری را در مکتب پر مهر سیدالشهدا(ع) آموخت، سرانجام پس از 45 سال خمپاره‌ای درب‌های بهشت را به رویش گشود و حاج بصیر «قائم مقام لشکر ویژه 25 کربلا» از قله‌های ماووت برای خود کربلایی ساخت و در عملیات کربلای 10 روز دوم اردیبهشت ماه 1366 به ایوان ملائک پرواز کرد و اندوهی بزرگ بر دل جاماندگان سایه افکند.

مطالب زیر به مناسبت سالروز عروج ملکوتی این فرمانده دلیر سپاه اسلام برای مخاطبان نگاشته شده است.

در آرزوی شیب‌الخضیب شدن

همسر شهید از آخرین دیدارش با حاج بصیر می‌گوید: آخرین روزی که پیش ما بود، به او گفتم:

- «حاجی! موهای سر و محاسنت خیلی بلند شده، کمی آن را اصلاح نمی‌کنی!؟»

او گفت:

- «می‌خواهم سر و صورتم را حنا بریزم، برایم آماده می‌کنی؟»

گفتم:

- «من اصلاً از رنگ حنا خوشم نمی‌آید.»

دوباره گفتم:

- «حاجی! محاسنت بلند است. نمی‌تراشی‌اش؟»

در جواب حاجی گفت:

- «نه. اصلاً می‌خواهم که خون سرم با محاسنم درهم آمیخته شود».

این را گفت و از همه خداحافظی کرد و برای دختر دو ماهه‌اش دعای وداع خواند و بعد به منزل مادرش رفت.

جانماز مادر پهن شده بود وسط اتاق و مادر می‌خواست نماز بخواند. حاج حسین به مادر گفت:

- «مادر جان! حاجتی دارم، بگذار اول من نماز بخوانم بر روی سجاده‌ات».

او نمازی که بوی شهادت می‌داد را به پایان رساند و برای حاجتش دعا و گریه کرد. به مادر گفت:

«دو رکعت نماز حاجت خواندم. چون سر سجاده تو نماز خواندم، خدا حاجتم را می‌پذیرد».

مادر هم برای او دعا کرد که پسر به حاجتش برسد.

حاجتِ پسرش شهادت بود و مادر این را نمی‌دانست. او خداحافظی کرد و رهسپار جبهه شد و بعد از مدت کوتاهی غروب بهاری اردیبهشت ماه، غروب غم‌باری برای همه دلداده‌گانش شد.

وقتی پیکر غرق به خون حاجی را آوردند تمامی سر و صورت حاجی به خون خضاب شده بود.

 این بار به اربابم می‌رسم

یکی از هم‌رزمان حاج‌بصیر نقل می‌کند: حاجی همیشه قبل از عملیات یکی از 14 معصوم(ع) را در عالم رویا می‌دید و برای روحیه گرفتن رزمندگان آن خواب را برای آنها روایت می‌کرد و بعد ذکر مصیبتی می‌خواند تا رزمندگان به سلاح معنویت نیز مجهز شوند. شب عملیات کربلای10 به حاجی گفتم:

- «چرا در این عملیات برای ما خوابی تعریف نکردید؟»

در جواب گفت:

- «من قبل از این عملیات هیچ خوابی ندیده‌ام و این نشانه آن است که این بار می‌خواهم به کنار امام حسین(ع) بروم و برای رسیدن به آن لحظه‌شماری می‌کنم».

چهره زیبای حاجی، لحظه به لحظه زیباتر می‌شد و او همان شب به اربابش رسید.

 آرزو دارم خانوادگی به شهادت برسیم

در پایگاه شهید بهشتی اهواز، خانه‌ای سازمانی به ما داده بودند. ما با بچه‌ها در آنجا زندگی می‌کردیم، شاید فکر کنید حاجی همیشه به ما سر می‌زد ولی این‌طور نبود و خیلی کم او را می‌دیدیم. علت اینکه حاجی ما را به آنجا برد، این بود که می‌گفت:

- «آرزو دارم که خانوادگی به شهادت برسیم تا وقتی که جنازه ما را به شهر فریدونکنار می‌آورند مردم به خود آیند و صفوف جبهه را خالی نگذارند».

دوست دارم دیرتر به شهادت برسم

سردار کمیل کهنسال خاطره‌ای خواندنی از حاج بصیر روایت می‌کند: حاج بصیر همیشه بیم داشت که مبادا به شهادت نرسد. یکبار به او گفتم:

- «حاجی! ناراحت نباش، حتماً یک مصلحتی است که خداوند شما را نگه داشته در حال حاضر جنگ به وجود شما نیازمند است».

اما حاجی باز هم نگران بود، تا اینکه بعد از مدتی متوجه شدم که حاجی مثل قبل اظهار نگرانی نمی‌کند و در روحیات‌اش هم تغییرات زیادی به وجود آمده است.

مراسم دعا تمام شد. حاج بصیر گفت:

- «خداوندا به رزمندگان ما طول عمر با عزت عنایت فرما به من هم طول عمر عنایت کن تا بیشتر بمانم و بیشتر خدمت کنم.»

پس از شنیدن این صحبت‌ها تعحب کردم و از حاجی پرسیدم:

- «حاجی! شما همیشه اظهار نگرانی می‌کردید که چرا از دوستان شهیدت عقب مانده‌ای و به شهادت نرسیده‌ای و همیشه آرزوی شهادت می‌کردی اما مدتی است که می‌بینم آن نگرانی سابق را نداری بلکه دعا می‌کنی بیشتر زنده بمانی.»

حاجی که منظور مرا متوجه شده بود، نگاهی عمیقانه به من انداخت و گفت:

- «راستش مدتی قبل در عالم رویا سراغ امام حسین(ع) را گرفتم، به اردوگاه آن حضرت(ع) رفتم و از اصحابش سراغ خیمه حضرت(ع) را گرفتم. نزدیک خیمه شدم و از فردی که از خیمه آقا محافظت می‌کرد، اجازه ورود خواستم. آن شخص گفت: آقا هیچ کس را به حضور نمی‌پذیرند. ناراحت شدم و دوباره گفتم: فقط یک سئوال از ایشان دارم. او گفت: هر سئوالی داری آن را مکتوب بنویس تا از آقا برای‌تان جواب بگیرم. من در برگه‌ای خطاب به امام حسین(ع) نوشتم: آیا من شهید می‌شوم؟ آقا در جواب نوشتند: بله شما حتماً شهید می‌شوید. حال بعد از دیدن آن خواب، مطمئن شدم به شهادت می‌رسم. دوست دارم بیشتر زنده بمانم تا در جنگ خدمت بیشتری کنم.»

اجرت را ضایع نکن

حاج بصیر در نامه‌ای به فرزندش «مهدی» می‌گوید: مهدی جان! تو پدر منزل هستی و مسئولیت تو حالا سنگین است.

خوشا به حال تو که در این سن و سال مسئولیت منزل به دوش تو افتاد و من به تو افتخار می‌کنم. طوری رفتار کن که هیچ کس خیال نکند پدرت در جبهه است و تنها هستی به کسی نگو بابام جبهه است، اجرت را ضایع نکن.

وقتی دلتنگ شدی سری به مزار شهدا بزن و زیارت کن و به آنها بگو اگر شما شهید شدید. بابام سنگر شما را پر کرده و انشاء‌الله راه کربلا باز می‌شود و پدرتان، مادرتان، همسر و فرزندان‌تان به پیش امام حسین(ع) می‌روند و زیارت می‌کنند. اگر یک فرزند شهید را دیدی نزدیک او برو و با او صحبت کن و دلداری بده و برادرانه و با محبت رفتار کن که او احساس کمبود نکند.

به او بگو رزمندگان انشاءالله پیروز می‌شوند و انتقام خون شهدای ما را می‌گیرند.

دست‌نوشته مقام معظم رهبری در خصوص حاج بصیر

دست‌نوشته‌ای از امام خامنه‌ای در مورد سرلشکر شهید حاج حسین بصیر موجود است که ایشان چنین نوشته‌اند: «علو درجات و مقامات شهید عزیز آقای حاج حسین بصیر و دیگر شهیدان آن خطه مبارک را از خداوند مسئلت می‌کنم و یاد و نام شکوهمند آنان را گرامی می‌دارم».

فارس

نگارنده : admin در 1392/02/02 09:18:48.

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
ماجرای خواندنی ازدواج شهید چمران
یادم هست در یكی از سفرهایی كه به روستاها می‌رفتیم، مصطفی در داخل ماشین هدیه‌ای به من داد. اوّلین هدیه‌اش به من بود و هنوز ازدواج نكرده بودیم، خیلی خوشحال شدم و همانجا باز كردم دیدم روسری است. یك روسری قرمز با گل‌های درشت. من جا خوردم امّا او لبخند زد و به شیرینی گفت: «بچه‌ها دوست دارند شما را با روسری ببینند». 
 غاده چمران همسر لبنانی شهید چمران بخش‌هایی از زندگی مشترك خود با مصطفی چمران را بازگو می كند. این اظهارات تحت عنوان كتاب «نیمه پنهان ماه» به چاپ رسیده است.
 
آنچه می‌خوانید، بخش‌هایی از این كتاب است:
 
پدرم بین آفریقا و چین تجارت می‌ كرد و من فقط خرج می‌كردم، هر طوری كه می‌خواستم. پاریس و لندن را خوب می ‌شناختم، چون همه لباس‌هایم را از آنجا می‌خرید.
 
در دیداری كه به اصرار امام موسی صدر برگزار شد، ایشان به من گفت: «ما مؤسّسه‌ای داریم برای نگهداری بچّه‌های یتیم. فكر می‌كنم كار در آنجا با روحیه شما سازگار باشد. من می‌خواهم شما بیایی آنجا با چمران آشنا شوی» و تا قول رفتن به مؤسّسه را از من نگرفت، نگذاشت برگردم.
 
 
یك شب در تنهایی همانطور كه داشتم می‌نوشتم، چشمم به یك نقّاشی كه در تقویمی ‌چاپ شده بود، افتاد. یكی از نقّاشی‌ها زمینه‌ای كاملا سیاه داشت و وسط این سیاهی، شمع كوچكی می‌سوخت كه نورش در مقابل این ظلمت، خیلی كوچك بود. زیر نقّاشی به عربی شاعرانه‌ای نوشته شده بود:
 
 
«من ممكن است نتوانم این تاریكی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی كوچك، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می‌دهم و كسی كه دنبال نور است، این نور هر چقدر كوچك باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود».
 
 
آن شب، تحت تاثیر این شعر و نقّاشی خیلی گریه كردم.
 
 
هنوز پس از گذشت این مدّت، نمی‌توانم نهایت حیرتم را در اوّلین برخورد با شاعر آن شعر و نقّاش آن تصویر درك كنم. او كسی نبود جز «مصطفی چمران»... .
 
 
مصطفی لبخند به لب داشت و من خیلی جا خوردم، فكر می‌كردم كسی كه اسمش با جنگ گره خورده و همه از او می‌ترسند، باید آدم قسی‌ ای باشد، حتی می‌ترسیدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگیر كرد... .
 
 
مصطفی شروع كرد به خواندن نوشته‌های من، گفت: «هر چه نوشته‌اید خوانده‌ام و دورادور با روحتان پرواز كرده‌ام» و اشك‌هایش سرازیر شد... .
 
 
من با فرهنگ اروپایی بزرگ شده بودم. حجاب درستی نداشتم و ... .
 
 
یادم هست در یكی از سفرهایی كه به روستاها می‌رفتیم، مصطفی در داخل ماشین هدیه‌ای به من داد. اوّلین هدیه‌اش به من بود و هنوز ازدواج نكرده بودیم، خیلی خوشحال شدم و همانجا باز كردم دیدم روسری است. یك روسری قرمز با گل‌های درشت. من جا خوردم امّا او لبخند زد و به شیرینی گفت: «بچه‌ها دوست دارند شما را با روسری ببینند».
 
 
من می‌دانستم بقیه افراد به مصطفی حمله می‌كنند كه شما چرا خانمی ‌را كه حجاب ندارد می‌آوری مؤسّسه، ولی مصطفی خیلی سعی می‌كرد ـ خودم متوجّه می‌شدم ـ مرا به بچه‌ها نزدیك كند. نگفت این حجابش درست نیست، مثل ما نیست، فامیل و اقوام آنچنانی دارد، اینها روی من تاثیر گذاشت. او مرا مثل یك بچه كوچك قدم به قدم جلو برد، به اسلام آورد... .
 
 
آن روز همین كه رسید خانه (دو ماه از ازدواجشان گذشته بود) در را باز كرد و چشمش افتاد به مصطفی شروع كرد به خندیدن. مصطفی پرسید «چرا می‌خندی» و غاده كه چشم‌هایش از خنده به اشك نشسته بود گفت «مصطفی تو كچلی ... من نمی‌دانستم!» مصطفی هم شروع كرد به خندیدن...
 
 
...گفتند داماد باید بیاید كادو بدهد به عروس. این رسم ماست. داماد باید انگشتر بدهد. من اصلا فكر اینجا را نكرده بودم. مصطفی وارد شد و یك كادو آورد، رفتم باز كردم دیدم شمع است. كادوی عقد، شمع آورده بود. متن زیبایی هم كنارش بود. سریع كادو را بردم قایم كردم. همه گفتند چی هست، گفتم «نمی‌توانم نشان بدهم» اگر می‌فهمیدند می‌گفتند داماد دیوانه است. برای عروس كادو شمع آورده.
 
 
مادرم گفت: «حال شما را كجا می‌خواهد ببرد؟ كجا خانه گرفته؟» گفتم: می‌خواهم بروم مؤسسه با بچه‌ها » مادرم رفت آنجا را دید، فقط یك اتاق بود با چند صندوق میوه به جای تخت ... .
 
 
مادرم یك هفته بیمارستان بستری بود ... مصطفی دست مادرم را می‌بوسید و اشك می‌ریخت. مصطفی خیلی اشك می‌ریخت. مادرم تعجب كرد. شرمنده شده بود از این همه محبت.
 
 
روزی كه مصطفی به خواستگاری‌اش آمد مامان به او گفت: «شما می‌دانید این دختر كه می‌خواهید با او ازدواج كنید چطور دختری است؟ این صبح‌ها كه از خواب بلند می‌شود هنوز رفته كه صورتش را بشوید و مسواك بزند كسی تختش را مرتب كرده لیوان شیرش را جلو در اتاقش آورده و قهوه آماده كرده‌اند. شما نمی‌توانید با مثل این دختر زندگی كنید، نمی‌توانید برایش مستخدم بیاورید اینطور كه در خانه‌اش هست». مصطفی خیلی آرام اینها را گوش داد و گفت: «من نمی‌توانم برایش مستخدم بیاورم، اما قول می‌دهم تا زنده‌ام، وقتی بیدار شد، تختش را مرتب كنم و لیوان شیر و قهوه را روی سینی بیاورم دم تخت» و تا شهید شد، اینطور بود. حتی وقت‌هایی كه در خانه نبودیم در اهواز در جبهه اصرار می‌كرد خودش تخت را مرتب كند. می‌رفت شیر می‌آورد خودش قهوه نمی‌خورد ولی می‌دانست ما لبنانی‌ها عادت داریم، درست می‌كرد.
 
 
گاهی به نظرم می‌آمد مصطفی سعه‌ای دارد كه می‌تواند همه عالم را در وجودش جا بدهد و همه سختی‌های زندگی مشتركمان در مدرسه جبل عامل را.
 
 
خانه ما دو اتاق بود در خود مدرسه همراه چهارصد یتیم ... یادم هست اولین عید بعد از ازدواجمان ( كه لبنانی‌ها رسم دارند و دور هم جمع می‌شوند ) مصطفی مؤسسه ماند نیامد خانه پدرم. آن شب از او پرسیدم؛ «دوست دارم بدانم چرا نیامدید خانه پدرم» مصطفی گفت، الان عید است خیلی از بچه‌ها رفته‌اند پیش خانواده‌هایشان اینها كه رفته‌اند وقتی برگردند برای این دویست، سیصد نفری كه در مدرسه مانده‌اند تعریف می‌كنند كه چنین و چنان. من باید بمانم با این بچه‌ها ناهار بخورم سرگرمشان كنم كه اینها هم چیزی برای تعریف كردن داشته باشند». گفتم: «خوب چرا مامان برایمان غذا فرستاد نخوردید؟ و نان و پنیر و چای خوردید» گفت: «این غذای مدرسه نیست». گفتم: «شما دیر آمدید بچه‌ها نمی‌دیدند شما چی خورده‌اید» اشكش جاری شد گفت: «خدا كه می‌بیند».
 
 
آخرین نامه مصطفی را باز كرد و شروع به خواندن كرد: «من در ایران هستم ولی قلبم با تو در جنوب است در مؤسسه در صور. من با تو احساس می‌كنم فریاد می‌زنم می‌سوزم و با تو می‌دوم زیر بمباران و آتش. من احساس می‌كنم با تو به سوی مرگ میروم، به سوی شهادت؛ به سوی لقای خدا با كرامت. من احساس می‌كنم هر لحظه با تو هستم حتی هنگام شهادت. حتی روز آخر در مقابل خدا. وقتی مصیبت روی وجود شما سیطره می‌كند، دستتان را روی دستم بگیرید و احساس كنید كه وجودتان در وجودم ذوب می‌شود. عشق را در وجودتان بپذیرید. دست عشق را بگیرید. عشق كه مصیبت را به لذت تبدیل می‌كند مرگ را به بقا و ترس را به شجاعت...».
 
 
حتی حاضر نبود كولر روشن كند. اهواز خیلی گرم بود و پای مصطفی توی گچ. پوستش به خاطر گرما خورده شده بود و خون می‌آمد اما می‌گفت، «چطور كولر روشن كنم وقتی بچه‌ها در جبهه زیر گرما می‌جنگند».
 
 
غاده اگر می‌دانست مصطفی این كارها را می‌كند، عقب نمی‌آید اهواز می‌ماند و اینقدر به خودش سخت می‌گیرد هیچ وقت دعا نمی‌كرد زخمی‌ بشود و تیر به پایش بخورد. هر كس می‌آمد مصطفی می‌خندید و می‌گفت: «غاده دعا كرده من تیر بخورم و دیگر بنشینم سر جایم».
 
 
قرار نبود برگردد... من امشب برای شما برگشته‌ام
 
 
- نه مصطفی تو هیچ وقت به خاطر من برنگشته‌ای برای كارت آمدی
 
 
- امشب بر گشتم به خاطر شما از احمد سعیدی بپرس من امشب اصرار داشتم به اهواز برگردم هواپیما نبود. تو می‌دانی من در همه عمرم از هواپیمای خصوصی استفاده نكرده‌ام ولی امشب اصرار داشتم برگردم، با هواپیمای خصوصی آمدم كه اینجا باشم... .
 
 
وارد اتاق شدم دیدم مصطفی روی تخت دراز كشیده فكر كردم خواب است او را بوسیدم. مصطفی روی بعضی چیزها حساسیت داشت یك روز كه آمدم دمپایی‌هایش را بگذارم جلوی پایش خیلی ناراحت شد دوید دو زانو شد و دست‌هایم را بوسید... آن شب خیلی تعجب كردم كه وقتی حتی پایش را بوسیدم تكان نخورد احساس كردم بیدار است اما چیزی نمی‌گوید چشم‌هایش را بسته بود... و گفت: «من فردا شهید می‌شوم» ... ولی من می‌خواهم شما رضایت بدهید اگر رضایت ندهید شهید نمی‌شوم ... من فردا از اینجا می‌روم و می‌خواهم با رضایت كامل شما باشد... آخر رضایتم را گرفت ... نامه‌ای داد كه وصیتش بود گفت تا فردا باز نكنید.
 
 
چرا داشت با فعل گذشته به مصطفی فكر می‌كرد؟ مصطفی كه كنار اوست. نگاهش كرد. گفت: «یعنی فردا كه بروی دیگر تو را نمی‌بینم؟» مصطفی گفت :«نه» غاده در صورتش دقیق شد و بعد چشمهایش را بست گفت: «باید یاد بگیرم، تمرین كنم چطور صورتت را با چشم بسته ببینم» یقین پیدا كردم كه مصطفی امروز اگر برود دیگر بر نمی‌گردد. دویدم و كلت كوچكم را بر داشتم آمدم پایین. نیتم این بود مصطفی را بزنم، بزنم به پایش تا نرود ... مصطفی در اتاق نبود... .
 
 
...بعد بچه‌ها آمدند كه ما را ببرند بیمارستان گفتند دكتر زخمی‌ شده، من بیمارستان را می‌شناختم وارد حیاط كه شدیم من دور زدم رفتم طرف سردخانه. می‌دانستم كه مصطفی شهید شده و در سردخانه است زخمی ‌نیست.
 
 
من آگاه بودم كه مصطفی دیگر تمام شد... .
 
 
احساس می‌كردم خدا خطرات زیادی رفع كرد به خاطر مرد صالحی كه یك روز قدم زد در این سرزمین به خلوص ... مصطفی ظاهر زندگیش همه سختی بود. واقعا توی درد بود مصطفی. خیلی اذیت شد. شب‌ها گریه می‌كرد راه می‌رفت ..بیدار می‌ماند ..آن لحظه در سردخانه وقتی دیدم مصطفی با آن سكینه خوابیده، آرامش گرفتم.
 
 
چون ما در تهران خانه نداشتیم، در مسجد محل، محله بچگی‌اش غسلش داده بودند و او با آرامش خوابیده بود من سرم را روی سینه‌اش گذاشتم و تا صبح در مسجد با او حرف زدم ... .
 
 
تا ظهر مراسم تمام شد و مصطفی را خاك كردند. آن شب باید تنها برمی‌گشتم آن لحظه احساس كردم كه مصطفی واقعا تمام شد... . بعد از شهادت مصطفی از خانه بیرون آمدم چون مال دولت بود هیچ چیز جز لباس تنم نداشتم حتی پول نداشتم خرج كنم ... .
 
 
... هر شب را یكجا می‌خوابیدم و بیشتر در بهشت زهرا كنار قبر مصطفی ... .
 
 
از لبنان كه آمدیم هرچه داشتیم گذاشتیم برای مدرسه و در ایران هم كه هیچ ... .
 
 
می‌گفت دوست دارم از دنیا بروم و هیچ نداشته باشم جز چند متر قبر و اگر این را هم یكجور نداشته باشم بهتر است ...
 
 
خدایا من از تو یك چیز می‌خواهم با همه اخلاصم كه محافظ غاده باش و در خلا تنهایش نگذار! من می‌خواهم كه بعد از مرگ او را ببینم در پرواز. خدایا! می‌خواهم غاده بعد از من متوقف نشود و می‌خواهم به من فكر كند مثل گلی زیبا كه در راه زندگی و كمال پیدا كرد و او باید در این راه بالا و بالاتر برود. می‌خواهم غاده به من فكر كند، مثل یك شمع مسكین و كوچك كه سوخت در تاریكی تا مرد و او از نورش بهره برد برای مدتی بس كوتاه.
 
 
می‌خواهم او به من فكر كند، مثل یك نسیم كه از آسمان روح آمد و در گوشش كلمه عشق گفت و رفت به سوی كلمه بی‌نهایت.
 
 
خانم غاده چمران بعد از شهادت ایشان خواب او را می بینند و این گونه تعریف می کنند:"مصطفی" در صندلی چرخ داری نشسته بود و نمی توانست راه برود دویدم و پرسیدم :مصطفی چرا این طور شدی؟ ،گفت:شما چرا گذاشتید من به این روز برسم،چرا سکوت کردید؟،پرسیدم :مگر چه شده؟،گفت:برای من مجسمه ساخته اند ،نگذار این کار را بکنند برو آن را بشکن.
 
 
بعد از اینکه این خواب را دیدم پرس و جو کردم و شنیدم که در دانشگاه شهید چمران اهواز از مصطفی مجسمه ساخته اند.وسپس می گوید:این که خواب مجسمه چمران را دیدم این است.
 
 
... گاهی فکر می کنم اگر همه ی ایران را به نام چمران می کردند این، دلم خوش می کند؟ آیا این یک لحظه از لبخند مصطفی، از دست محبت مصطفی را جبران می کند، هرگز! اما وقتی دانشگاه شهید چمران مثل چمران را بپروراند، چرا.
 
 
مصطفی کسی نیست که مجسمه اش را بسازند و بگذارند. این یک چیز مرده است و مصطفی زنده است. در فطرت آدم ها، در قلب آن ها است. آدم ها بین خیر و شر درگیرند و باید کسی دستشان را بگیرد، همانطور که خدا این مرد را فرستاد تا مرا دست گیری کند.
 
در تهران که تنها بودم نگاه می کردم به زندگی که گذشت و عبور کرد. من کجا؟ ایران کجا؟ من دختر جبل عامل و جنوب لبنان! من همیشه می گفتم اگر مرا از جبل عامل بیرون ببرند می میرم، مثل ماهی که بیفتد بیرون آب. زندگی خارج از لبنان و شهر صور در تصور من نمی آمد.
 
به مصطفی می گفتم « اگر می دانستم انقلاب پیروز می شود و قرار به برگشت ما به ایران و ترک جبل عامل است نمی دانم قبول می کردم این ازدواج را یا نه.» اما آمدم و مصطفی حتی شناسنامه ام را به نام «غاده چمران» گرفت که در دار اسلام بمانم و برنگردم و من، مخصوصا وقتی در مشهد هستم احساس می کنم خدا به واسطه این مرد دست مرا گرفت، حجت را بر من تمام کرد و از میان آتشی که داشتم می سوختم بیرون کشید. . . .

رجانیوز

نگارنده : admin در 1392/02/01 09:46:57.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
یک روای دفاع مقدس گفت: رزمندگان برای شهادت از هم سبقت می‌گرفتند و ترفندها بکار می‌بردند تا به خط بروند و در عملیات‌ها شرکت کنند. 
 محمد احمدیان شامگاه چهارشنبه در مراسم اختتامیه راهیان نور اظهار داشت: اختتامیه یعنی پایان کار و این برای کسانی است که برای دو روز گردش و بازدید به مناطق جنگی رفتند.

وی ادامه داد: اما برای آنان‌که رفتند و با دیدن مناطق جنگی مسیر زندگی‌شان تغییر کرد و عوض شد تازه شروع کار است و حرکت در این مسیر و تاثیرگذاری بر دیگرانی‌ که هنوز مسیر درست را نمی‌دانند.

این یادگار دفاع مقدس راهیان نور را از آن جهت موثر دانست که شرکت‌کنندگان به ویژه جوانان، نوجوانان و آنان که با آن دوران آشنا نیستند، درک کنند که چه اتفاقی افتاد خیلی‌ها آن زمان برای رفتن به جبهه در شناسنامه‌ها دست می‌بردند و تاریخ تولد را تغییر می‌دانند، موقعی که می‌ایستادند روی پنجه پا بلند می‌شدند که قد بلند، نشان دهند، مگر جنگ چیزی غیر از درد، خون، ترس، درگیری و آتش جهنم گلوله و خمپاره بود؟!

احمدیان ادامه داد: راهیان نور برای آن است که بگوید؛ دفاع مقدس چه معرکه‌ای بود که برخی از رزمندگان بارها زخمی می‌شدند اما می‌گفتند هنوز سر ما سالم است.

این فرمانده دوران دفاع مقدس افزود: رزمندگان و شهدا به جزء خدا چیزی نمی‌دیدند و این ورای آنچیزی بود که اتفاق می‌افتاد و ما نمی‌دانستیم  این روحانیت جبهه اکنون، ما را به شلمچه و فکه و... می‌برد.

وی از باور و یقین در جبهه‌ها گفت و ابراز داشت: در دفاع مقدس ما باور کردیم که اگر خداوند عاشق کسی شد او را شهید می‌کند و شهید شدن خوب بودن است.

احمدیان از همرزمان و شهدایی که می‌شناخت، از قربانی، یخچالی، هاشمی و... گفت و اذعان کرد: رزمندگان برای شهادت از هم سبقت می‌گرفتند و ترفندها بکار می‌بردند تا به خط بروند و در عملیات‌ها شرکت کنند.

وی تصریح کرد: یکی از این شهدا شهید اصغر هاشمی بود که فقط 13 سال داشت و کوتاه قد هم بود، با زحمت و سه روز غذا نخوردن بالاخره به جبهه آمد، اما در جبهه هم فرستادنش در مهندسی که در دادن آچار و پیچ گوشتی و دیگر وسایل کمک کند اما او تلاش کرد تا به خط برود.

احمدیان در این باره اضافه کرد: فرماندهان برایش شرط گذاشتند هر وقت پایت به پدال گاز لودر برسد، او را به خط می‌فرستند و اصغر این را پذیرفت و از فرماندهان با قسم قول گرفت.

وی گفت: شهید اصغر هاشمی رفت و با تخته، نئوپان و کش لاستیک «تیوپ»پدال گاز لودر را آنقدر بالا آورد تا پایش برسد و رفت خط و خاکریز را تکمیل کرد و آخرین شهید همان معرکه در آن روز شد.


فارس

نگارنده : admin در 1392/01/31 09:58:29.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
اگر مسئولان از الگوی مدیریتی و فرماندهی‌ فرماندهان دفاع‌مقدس پیروی کنند بسیاری از مشکلات و اختلاف‌ها حل می‌شود. 

سرهنگ علی جلالی فراهانی،مدیر پیشین اداره کل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان مرکزی و از جانبازان 70 درصد در گفت‌وگو با خبرنگار سرویس فرهنگ حماسه خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)،با اشاره به مطلب فوق توضیح داد:داشتن اعتقادات دینی‌،مذهبی‌،شجاعت،‌محبوبیت، خوش فکری‌،شایستگی مدیریتی و تکلیف‌مداری از جمله معیارها در انتخاب فرماندهان به شمار می‌رفت.

وی ادامه داد:معمولا محبوبیت‌،مقبولیت‌، رشادت و توانمندی در تمامی ابعاد، مهمترین ویژگی انتخاب افراد برای فرماندهی در جنگ به شمار می‌رفت و کسی هم برای فرماندهی پیشقدم نمی‌شد تا اینکه او را با اصرار مجاب به پذیرش مسئولیت فرماندهی می‌کردند.

این جانباز 70 درصد خاطرشان کرد: معمولا هر فرمانده فعالیت‌های خود را برمبنای رفتاری فرمانده ارشد خود تنظیم می‌کرد. مثلا سردار شهید مهدی زین‌الدین فرمانده «لشکر 17 علی ابن ابی‌طالب (ع)» از کمترین امکانات نهایت بهره‌برداری را می‌کرد و بسیار به اموال بیت‌المال حساس بود. به عنوان مثال خودکار شخصی‌اش‌ با خودکاری که مسائل مربوط به جنگ را می‌نوشت، تفاوت داشت. فرماندهان دیگر لشکر نیز این رفتار شهید زین‌الدین درس می‌گرفتند.

سرهنگ جلالی فراهانی ادامه داد: الگوی مدیریتی و رفتاری فرماندهان ما در دوران دفاع مقدس بسیار گران‌بها است. بسیاری از الگوها را می‌توان با شیوه‌های مدیریتی کنونی جامعه تطبیق داد و عملی کرد چرا که در دوران جنگ تحمیلی که در سخت‌ترین شرایط به سر می‌بردیم توانستیم با آن الگوها سرافراز شویم و همواره روندی روبه رشد داشتیم. یکی از دلایل سربلندی ما در آن زمان توجه به مقوله پرهیز اسراف بود؛ چیزی که امروز شاید کمتر در رفتار مسئولان دیده شود. ساده‌ترین مثال این مدعا این است که اگر یک گروهان یا گردان چند خودرو در اختیار داشت که یکی از آنها در اختیار فرمانده بود،‌ آن فرمانده برای انجام کارهای شخصی خود و غیرضرور از وسایل عمومی استفاده می‌کرد نه از این خودرو.

وی اظهار کرد: فرماندهان جنگ تحمیلی هرگز به فکر رفاه طلبی‌های شخصی نبودند. امروزه نیز می‌توان بر اساس همان معیار هشت سال دفاع مقدس عمل کرد. مطالعه سرگذشت و سیر شهدا و فرماندهان، چراغی راهی برای دریافت الگوی مدیریتی است چرا که شهدا و فرماندهان بر مبنای آموزه‌های الهی که از انبیا آموخته بودند عمل می‌کردند.

ایسنا

نگارنده : admin در 1392/01/31 09:11:17.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
قایقی به سوی بهشت
در عملیات بدر، این قایق های سبک، جان بسیاری از رزمندگان را به هنگام عقب نشینی نهایی نجات داد و پیکر پاک شهدای فراوانی را به غربِ رودخانه دجله منتقل ساخت. 

 در کارنامه عملیاتی رزمندگان طی سال های دفاع مقدس، سه عملیات بزرگ آبی- خاکی به چشم می خورد: عملیات های موسوم به بدر، خیبر و والفجر هشت. در جریان این نبردهای آبی – خاکی، استفاده از قایق های سبکِ تندرو، اهمیتی حیاتی داشت. کلیه عملیات جابجایی نیروها، پشتیبانی خطوط و انتقال مجروحین و ادوات سبک با این قایق ها انجام می گرفت.

در عملیات بدر، این قایق های سبک، جان بسیاری از رزمندگان را به هنگام عقب نشینی نهایی نجات داد و پیکر پاک شهدای فراوانی را به غربِ رودخانه دجله منتقل ساخت. شهید مهدی باکری، با جسمی مجروح، درون یکی از این قایق ها نشسته بود که مورد هدف موشک بعثیون قرار گرفت و جسمش در رودخانه دجله مفقود شد. عکسی که می بینید در منطقه هورالعظیم و به احتمال قوی در جریان عملیات بدر گرفته شده است.

پیکر سه شهید و یک مجروح، راکبان این قایق هستند. پیکر در هم شکسته و در خاک و خون طپیده ی شهدا و مجروحین، گواهی است بر سختی و دشواری عملیات. شادی ارواح طیبه شهدای این عملیات صلوات در کارنامه عملیاتی رزمندگان طی سال های دفاع مقدس، سه عملیات بزرگ آبی- خاکی به چشم می خورد: عملیات های موسوم به بدر، خیبر و والفجر هشت. در جریان این نبردهای آبی – خاکی، استفاده از قایق های سبکِ تندرو، اهمیتی حیاتی داشت. کلیه عملیات جابجایی نیروها، پشتیبانی خطوط و انتقال مجروحین و ادوات سبک با این قایق ها انجام می گرفت.

در عملیات بدر، این قایق های سبک، جان بسیاری از رزمندگان را به هنگام عقب نشینی نهایی نجات داد و پیکر پاک شهدای فراوانی را به غربِ رودخانه دجله منتقل ساخت. شهید مهدی باکری، با جسمی مجروح، درون یکی از این قایق ها نشسته بود که مورد هدف موشک بعثیون قرار گرفت و جسمش در رودخانه دجله مفقود شد. عکسی که می بینید در منطقه هورالعظیم و به احتمال قوی در جریان عملیات بدر گرفته شده است.

پیکر سه شهید و یک مجروح، راکبان این قایق هستند. پیکر در هم شکسته و در خاک و خون طپیده ی شهدا و مجروحین، گواهی است بر سختی و دشواری عملیات. 



شادی ارواح طیبه شهدای این عملیات صلوات 


پایگاه اطلاع رسانی بسیج پیشکسوتان جهاد و شهادت

نگارنده : admin در 1392/01/27 10:33:17.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
غواصی که بی سر به ملاقات خدا رفت
درباره جانباز بی ادعای دزفولی شهید محمود دوستانی 
محمود از کار خسته نمي‌شد، يک جمله معروف داشت که همرزمانش مکرراً آن را شنيده و در ياد دارند و آن، اين بود که: «وقتي خسته شدي تازه اول کار است.» عرفان و محبت محمود و دلاوري و رشادت‌هاي محمود پا به پاي هم پيش مي‌رفت. و چون محبت قدم در ساحت قدسي دل گذاشت، محترق مي‌کند ذرات جان را، بي‌کم و کاست. و اين «بي‌کم و کاست» که بگويم از آن روست که به تمامي مي‌سوزد و مي‌گدازد جان شيدا را، آن گونه که حتي ذره‌اي نماند در عالمين وجود عاشق، که نسوخته باشد از هرم و از شراره‌ها و از گدازه‌هاي اين آتش عظمي! 

و آنچه عقلاي هميشه روزگاران را به حيرت وادارد، همين باشد که عاشق خود طالب سوختن است. حيرت عقلا از اختيار است و از شتابي که عاشقان به آتش دارند و به سوختن.
«عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي             عشق داند که در اين دايره سرگردانند»

اشارت‌هاي شايسته 

يکم تيرماه سال ۱۳۴۳ بود که خداوند متعال فرزندي به خانواده مومن، متدين و مذهبي دوستاني عنايت نمود که نامش را «محمود» گذاشتند. از آنجا که او پسر کوچک خانواده بود، مثل همه فرزندان کوچک تر خانواده مورد توجه وافر والدين و برادران بزرگتر خود قرار مي‌گرفت. محمود از حدود کلاس دوم يا سوم ابتدايي تقيد به مسجد رفتن و شرکت در جلسات قرائت قرآن داشت؛ در مسجد امام حسن عسکري عليه‌السلام، عشق و علاقه فراوان او به مکتب اسلام و راهنمايي‌ها و اشارت‌هاي شايسته و بجاي برادرش شهيد علي و پسر خواهرش شهيد حسين ناجي او را بيشتر و بيشتر به مسجد و جلسات نزديک کرده و متوجه انقلاب آينده نمود. 



بهار سيزدهم 

در دوران انقلاب با وجود سن کمي که داشت و ۱۳،۱۲بهار بيشتر از عمرش نگذشته بود، بسيار فعال در تظاهرات آن زمان شرکت کرده و در نصب تمثال‌هاي مبارک حضرت امام رضوان الله عليه بر در و ديوار، نقش مؤثري را ايفا مي‌کرد. او با شوقي بي‌نظير در جلساتي که اغلب عليه رژيم ستمشاهي بود و در مساجد برگزار مي‌شد فعالانه شرکت مي‌کرد.


دچار تکرار نمي‌شد 

کم کم با آموزش‌هاي لازم نظامي قبل از جنگ به عضويت نيروهاي ذخيره سپاه دزفول درآمد و چون نيرويي متعهد و دلير و مقلدي لايق براي امام رضوان الله عليه روزبه روز موقن تر و مطمئن تر و مخلص‌تر مي‌شد و هر روز که او را مي‌ديدي تو گويي از نو به دنيا آمده باشد باورها و اعتقاداتش براي وي تازگي داشت و چون خود مي‌جست و مي‌يافت دچار تکرار نمي‌شد. دلگرمي او به خدمت به اسلام و مسلمين در هر زمينه و به هر گونه که مي‌توانست، ديگران را به حيرت مي‌افکند و هر کسي با اولين برخوردها با او، جذب شور و هيجان وي مي‌شد.زندگي محمود شبيه يک موج بود که از صفا و پاکي و تدين خانواده اش شروع شد و در مسجد شکوفا گرديد.


جبهه شهدا 

زندگي محمود پس از دوران طفوليت و نوجواني يک زندگي پرتحرک و به دور از يکنواختي بود. کم کم جنگ شروع شد و محمود با يک شور و هيجان بي‌نظير در همان دقايق اول حمله هواپيماهاي متجاوز عراقي به ايران، خود را جهت خدمت و شرکت در دفاع از انقلاب به مسجد رساند و در آنجا براي رفتن به جبهه و روياروشدن با خصم کافر روزشماري و بي‌تابي مي‌کرد، تا اينکه با اصرار زياد سه ماه بعد از شروع جنگ تحميلي به جبهه شهدا ( صالح مشطط ) اعزام شد.


توفيق جانبازي 

به علت علاقه و پشتکار زياد و لياقت فراواني که محمود از خود نشان داد در جبهه شهدا ماند و به جهاد ادامه داد تا اينکه در اثر انفجار مين زخمي شد و به پشت جبهه و از آنجا به بيمارستان اعزام گرديد. در اثر اين انفجار سرانجام يکي از انگشتان خود را فداي راه اسلام کرده و توفيق جانبازي يافت. ولي از آنجا که هنوز مي‌توانست به شکل فعال جهاد کرده و از سلاح خود استفاده کند در نهايت اشتياق و علاقه پس از بازگشت از بيمارستان شور و هيجان رفتن به جبهه روز به روز در او تازه تر مي‌شد.



اداي تکليف 

مدتي مشغول به درس خواندن شد ولي نياز جبهه و علاقه وافر او به خدمت به اسلام و مسلمين در ايام امتحانات مجدداً او را به جبهه کشاند و به عنوان رزمنده‌اي دلير در عمليات فتح المبين شرکت نمود. اداي تکليف تنها علتي بود که او را بارها و بارها به جبهه کشاند. او تکليف شرعي، واجب کفايي و عيني را با پوست و گوشت و همه وجودش درک کرده بود. و تمام توان خود را صرف انجام تکليف و جلب رضاي خداوند متعال نمود.


تلاش مقدس 

مي‌گويند محمود تجسم عيني آيه مبارکه «‌واعدّوالهم مااستطعتم من قوّه » بود. براي او هيچ چيز جز رضاي خدا ارزش نداشت. محمود از کار خسته نمي‌شد، يک جمله معروف داشت که همرزمانش مکرراً آن را شنيده و در ياد دارند و آن، اين بود که: «وقتي خسته شدي تازه اول کار است.» عرفان و محبت محمود و دلاوري و رشادت‌هاي محمود پا به پاي هم پيش مي‌رفت. تقيد عجيبي به زيارت عاشورا داشت. در برپايي مراسمات زيارت عاشورا تلاش مقدس و زيبايي داشت. دعاي عهد ذکر هر روز او بود. حتي المقدور نماز شب و نافله‌ها را به‌جا مي‌ آورد.


جبهه کوشک 

هنوز خستگي عمليات فتح المبين از تنش بيرون نرفته بود که به‌سوي جبهه‌هاي بيت المقدس شتافت. رزمندگان اسلام بار ديگري دشمن زبون را شکستي مفتضحانه دادند. بعد از عمليات بيت المقدس به علت شهادت برادرش علي و خواهرزاده اش حسين ناجي به‌شدت با رفتن محمود به جبهه مخالفت مي‌شد ولي با آن روحيه‌اي که او داشت، هيچ‌کس از رفتنش به جبهه نتوانست جلوگيري کند، تا اينکه بار ديگري درسها را در وقت امتحانات رها کرده و به جبهه کوشک شتافت. دراين جبهه محمود مسئوليت مخابراتي به عهده داشت. پس از بازگشت از کوشک مجدداً شروع به درس خواندن نمود. وي معتقد بود که بايد تکليفمان را انجام دهيم. مي‌گفت: موقع جبهه بايد به جبهه رفت و موقعي که در شهريم بايد درسمان را هم بخوانيم.


آمين 

و اما باز هم اعزام نيرو! او در هنگام رفتن به جبهه‌اين دعا را کرد: «خدايا خودت شاهد و ناظر اعمالمان هستي، خودت ديدي همين که اعلام جبهه کردند عازم جبهه شدم. خدايا تو را به مقربان درگاهت قسم مي‌دهم که از من قبول کني. خدايا عمل مرا خالص و فقط در راه رضاي خودت قرار بدهي. خدايا نيت مرا خالص بگردان. خدايا مرا يک لحظه به حال خودم وامگذار. خدايا عشق و صفا را در باطن و ظاهر من جلوه‌گر بگردان... آمين». و عازم جبهه شد. اين بار براي اولين بار به اصرار فرماندهان مافوق سمت فرماندهي را پذيرفت. و مشغول به خدمت گرديد و به عنوان يک فرمانده به‌طور مؤثر و شايسته وظيفه خود را در عمليات والفجر مقدماتي انجام داد. 



شمع محفل 

پس از مدتي به دزفول برگشت و بالاخره در امتحانات سال سوم دبيرستان شرکت نمود و قبول شد و به سال چهارم دبيرستان راه‌يافت. سپس مجدداً عازم جبهه شد و براي عمليات خيبر مهيا گشت. محمود شمع محفل و گل سر سبد دوستان همرزمش بود. حتي يک روز غيبتش را در گردان همه احساس مي‌کردند. با نيروها يکرنگ و صميمي بود و به هنگام کار نظامي بسيار جدي و قاطع و در عين حال با محبت و مهربان بود. وقتي کاري پيش مي‌آمد که احتياج به تلاش جدي داشت خود بيشتر از نيروهاي تحت فرمانش زحمت مي‌کشيد و براي مقابله با کارهاي توان فرسا هميشه پيش قدم بود و هر کاري را که تصميم مي‌گرفت انجام دهد با وجود هر مشکل آن را به انجام مي‌رساند. 

شدت ورع 

مي‌گويند او واقعاً شهيد بود؛ يک شهيد زنده. حتي آنگاه که با بقيه رفت و آمد مي‌کرد، حرکات و سکنات و حالات و آناتش ياد خدا را متذکر مي‌گرديد و فضا را تلطيف مي‌نمود. همرزمانش بارها او را ( از شدت ورع و تقوا و تقيد به مستحبات و پرهيز از مکروهات ) در‌هاله‌اي از نور مي‌ديدند. او وصيت شهدا را خوب درک کرده بود. در کارش نه تعريف و تمجيد ديگران تأثيرپذير بود و نه طعن و بدگويي‌ها بر او اثري داشت؛ بلکه آنچه که مد نظرش بود مقبوليت اعمالش در بارگاه قرب الهي بود. اين مطلب را همه دوستان محمود به خوبي دريافته بودند که در يکي دو سال اخير اوقات محمود صرفاً وقف مسجد و جبهه بود. در بحبوحه عمليات در صف مقدم رزمندگان را فرماندهي مي‌کرد و وقتي که از جبهه برمي گشت در مسجد به فعاليت مي‌پرداخت و اصلاً شخصيت محمود را مي‌توان در اين دو چيز خلاصه نمود که او فرزند مسجد بود و رزمنده جبهه. 

سخت‌کوش بي‌ادعا 

محمود را بايد با اين دو صفت ياد کرد: اول سخت کوشي و دوم بي‌ادعايي. آن گونه که علي برادرش چنين بود اما اين دو صفت را بايد در کنار خصوصيات ديگري قرار داد که باز هم از همين دو ويژگي، حالت و شکل مي‌يابند. اصلاً محمود را بايد انساني در حال تلاش دائمي در عين بي‌ادعايي خواند؛ تلاشي که بي‌وقفه ادامه داشت و سير آن را ايمان مستحکم محمود به خدا و قرآن و قيامت و نبوت و امامت و ولايت تعيين مي‌نمود. بي‌آنکه هرگز، روزي خود را در ميان انبوه اين کار و تلاش ببازد و احساس کند که عامل اين توفيق‌ها خود اوست؛ بلکه بر اين باور و اعتقاد بود که او خود يک وسيله و ابزار است براي تحقق مشيّت حق تعالي. بنده‌اي که بنا بر وظيفه بندگي و اطاعت از امر باري تعالي به قيام ايستاده و تحرک و تلاش و پويايي و کار و تحمل مشقت و رنج را توفيقي مي‌ديد از جانب رب متعال براي رشد بنده اش.



جبهه و مسجد 

با سخت کوشي و بي‌ادعايي که محمود داشت، هرگز خود را مدعي هيچ کاري نمي‌دانست اما هرگز او را بيکار نمي‌ديدي. کسالت و تن آسايي و دلسردي و عافيت‌طلبي و بي‌تفاوتي و کاهلي، براي لحظه‌اي با جوهره اش سازگار نبود. پشتکار شگفت او در تحقق اهدافش و اجراي تصميماتش آن گونه مؤثر و مجسم بود که دلگرمي و قوت کار و توان تلاش در ياران و دوستانش مي‌دميد و آنان را چون خودش فعال و پرتحرک و ورزيده و خستگي ناپذير مي‌ساخت و اين توانايي و پويايي را دو جا بيش تر مي‌شد ديد: در جبهه و در مسجد. در جبهه در انديشه مسجد و در مسجد در هواي جبهه. و در هر دو بيتاب و بي‌قرار شهادت...


فرداي قيامت 

مجدداً براي عمليات بدر به جبهه رفت. اين بار جبهه شکل ديگري از رزم و جهاد به خود گرفته بود. و اين بار نيز محمود نقش فعال و مؤثري را در اين جبهه آبي و خاکي ايفا کرده بود. او در اين عمليات از ناحيه پا ترکش خورده و به عقب برگشت. در اين اثناء تأکيد زيادي به رفتن رفقا و آشنايان به جبهه داشت و در جاهاي مناسب ضرورت رفتن به جبهه را براي آنها تشريح مي‌کرد. وي هميشه پاسخش به اين نصايح که: محمود به درست ادامه بده و به دانشگاه برو که آينده مملکت به شما احتياج دارد؛ مي‌گفت: اين تکليف است. من نمي‌توانم نروم، اگر من نروم، ديگري نرود و همين طور افراد از زير بار مسئوليت و تکليف شانه خالي کنند، فرداي قيامت چگونه جوابگوي خون اين شهدا باشيم؟
 
باقيات‌الصالحات 

يکي از باقيات الصالحات محمود، هيئت عزاداري مسجد امام حسن عسکري عليه‌السلام و فعاليت شديد در توسعه ساختمان مسجد بود. مي‌گويند او از مسئولين بسيار فعال ساختمان مسجد امام حسن عسکري عليه‌السلام بود و در جبهه نيز همزمان با برپا کردن خيمه‌ها، او مسئول درست کردن مسجد براي گردان بود. محمود، همچنين باني بحق هيئت عزاداران مسجد امام حسن عسکري عليه‌السلام بود. محمود هفته‌ها مانده به دهه عاشورا با عشق و دلدادگي به سرور و سالار و مقتداي راهش حسين بن علي عليه‌السلام در تدارک امور هيئت، مي‌کوشيد و در خود دهه عاشورا تمام وقت در اختيار کارهاي مربوط به عزاداري سالار شهيدان بود.
 


در عين حال که شب و روز در تلاش بود و کارهاي ريز و درشت هيئت را انجام می‌داد یا سازماندهي و يا هدايت مي‌کرد؛ در صبح و عصر عاشورا در وسط دسته عزاداري، با گرمي و حرارت تمام بر سينه مي‌زد و حسين حسين گويان به عزاداري، شور و هيجان مضاعفي مي‌بخشيد. هنگامي که از تن بي‌سر اباعبدالله الحسين عليه‌السلام ياد مي‌شد، اشک از ديدگانش جاري شده و دردي جانکاه تمام وجودش را در برمي گرفت و به زبان دل «يا ليتني کنت معکم فافوز معکم فوزاً عظيماً» را همراه با اشک از دل سرشار از ايمان خويش مي‌گذراند و نثار مولايش حسين عليه‌السلام مي‌کرد. 

بسيار دل‌گير بود 

در سالهاي ۶۴-۶۳ هيئت امناي مسجد تصميم گرفتند که جهت ايمني نمازگزاران و نيز افزايش فضاي مسجد نسبت به حفر حياط مسجد اقدام کنند. براي کندن و حفر زمين معمولا بچه‌هاي مسجد ( اعضاء جلسات قرائت قرآن ) کمک مي‌کردند و هر کسي به سهم خود کار مي‌کرد. يکي از افرادي که بيشترين نقش را دراين ارتباط داشت، محمود بود و نسبت به افرادي که مقداري بي‌خيال بودند بسيار دل گيربود و از اين که ايمان خود را توأم با عمل نمي‌کردند ناراحت مي‌‌شد و مي‌گفت: ما، هم بايد در جلسات حضورداشته باشيم و هم در کارهاي عملي از جمله حفر زمين و شرکت در جبهه‌ها وعملياتهاي جنگي.


و از اين که بعضي از افراد نسبت به انقلاب اسلامي ودفاع مقدس بي‌خيال بودند و در مسائل شرکت نمي‌کردند وغفلت داشتند ناراحت بود و مي‌گفت: « اي کاش براي يک روز هم که شده فضا برعکس مي‌شد تا اين افراد بفهمند که از چه نعمت‌هايي برخور‌دارند و قدرش را نمي‌‌دانند.» 

حرف آخرم 

قبل از عمليات والفجر ۸ در منطقه اروند‌کنار بودند، يک روز از طرف لشکر ۷ حضرت ولي عصر عجل‌الله فرجه فرمهايي آوردند تا افرادي که سابقه زيادي در جبهه داشتند پر کنند و به مکه مشرف شوند. يکي از اين فرم‌‌ها را به محمود دادند ولي هرچه اصرار کردند قبول نکرد آن فرم را پر کند. گفتند: مگر چه اشکال دارد اين فرم را پر کني؟ گفت: از کجا معلوم بعد از عمليات زنده باشم؟! پرسيدند: در اين همه حمله‌ها شرکت کرده‌اي و سالم مانده‌اي، ان شاء الله اين بار هم سالم بر مي‌گردي. محکم و استوار گفت: حرف آخر‌م را بگويم، اين بار فرق مي‌کند...! و در همان عمليات هم راهي کوي دوست شد.


تن بي‌سر 

سرانجام در عمليات والفجر ۸ با سمت فرماندهي گروهان غواصي - که حقيقتاً مسئوليت بسيار سنگيني در اين عمليات بود - شجاعانه به شکستن خط دشمن در آن طرف اروند رود مبادرت نموده و به گفته خودش با ياري خدا توانستند پوزه دشمن زبون را بار ديگر به خاک بمالند. در هنگام بازگشتن از جبهه به گفته خودش که اين‌گونه وصفش مي‌کرد: تا ظهر آن روز بعد از برگشت نيروها در خط ماند که شايد برنگردد؛ مي‌گفت:«بعد از شهادت ياراني چون حميد کياني، حسين انجيري زاده، جمال قانع و... با چه اميدي مي‌توانم برگردم؟ ...» 

گويي دلش گواهي مي‌داد که ديگر بايد به جوار شهيدان بپيوندد. بايد ديگر در کنار علي برادرش و حسين خواهرزاده اش و ديگر شهداء باشد... در هنگام برگشتن، دشمن که ياراي مقابله با رزمندگان دلير را نداشت، ناجوانمردانه آنها را به زير آتش راکت هواپيماهاي خود گرفت. و محمود همراه با ساير دوستان همرزمش به جوار حق تعالي پيوست. و تن بي‌سر محمود همچون مولايش حسين بن علي عليه‌السلام آغشته به خون و خاک آلوده با همان لباس رزم در کفن گذاشته شد و به خاک سپرده شد تا تحويل فرشتگان گردد و با همان تن بي‌سر در روز محشر در صف ياران حسين بن علي عليه‌السلام همچون مولايش سالار شهيدان در پيشگاه حق تعالي حضور يابد... 



به تو پناه مي‌برم از حالات شب اول قبر 

زيبايي‌هاي روح والاي يک شهيد و شدت دلتنگي‌ها و بيقراري‌هايش را فقط از لابلاي سطور واپسين نوشتارش مي‌توان دانست و چنين بود وصيتنامه شهيد محمود دوستاني...
« امشب مثل اينکه گفته‌اند که شب آخر است. همه برادران به کارهاي خود مشغول مي‌باشند. هرچه فکر مي‌کنم که چه بنويسم چيزي به ذهنم خطور نمي‌کند، اما از روي ناچاري چند کلمه درددل با شما برادران و خواهران خودم و دوستان و آشنايان دارم:


ايها الناس من از ته اين چادر در زير نور اين فانوس براي آخرين بار فرياد مي‌زنم که معبودم الله است و پيامبرم محمد مصطفي صلي الله عليه آله و کتابم قرآن. شهادت مي‌دهم خدا يکي است و شريک ندارد و محمد صلي الله عليه و آله آخرين پيامبر و بنده خاص خداست. ايها الناس، محمود در آخرين لحظات عمر فرياد مي‌زند که در راه اسلام و خدا و قرآن و ائمه، اين راه را رفت و هرگز در اين راه از مشکلات نترسيد. 

اي مردم، محمود در واپسين نفس زدن‌ها فرياد مي‌زند که امام و راهنمايش خميني کبير بود. مردم، شما را به خدا پيروي او را ادامه دهيد و برايش دعا کنيد که يکي از خاصان خداست.
خداوندا شاهد باش روي اين کاغذ نوشتم و از همين الآن شهادتينم را گفتم، زيرا که تحمل سؤال نکير و منکر را ندارم. به تو پناه مي‌برم از حالات شب اول قبر. 

و اما چند کلامي خدمت خانواده محترم خودم: پدر و مادر و برادران و خواهرانم، سلام برادر کوچکتان و همچنين پدر و مادرم، سلام پسر کوچکتان را بپذيريد. مادرم: محمود اگر چه نتوانست فرد مفيدي براي جامعه و دوستان باشد، اما اميدوار است که با شهادتش مورد عفو خدا قرار گيرد. 

مادرم، اگر چه مي‌دانم غم از دست دادن دومين فرزند در راه خدا زياد است، اما چه بايد کرد، آيا مي‌بايست فرمان خدا را زمين بگذارم؟ نه، نه، نه. که چنين مباد. مي‌دانم که شما نيز راضي به اين کار نيستيد. پس اگر چه غم و اندوه زياد است اما همه مصيبت‌ها در برابر مصيبت زينب سلام الله عليها ناچيز است. 

مادرم، صبر را پيشه خود ساز؛ مادرم رسم برادري نيست راهي را که برادرم علي انتخاب کرد و در آن راه جان فدا کرد و سلاح و راهش را به ما سپرد، خالي بگذاريم.
مادرم، برادرم علي چشم به راه ما است. مادرم، صبر، صبر، صبر. مادرم قول مي‌دهم اگر شهيد شدم و مقام شهيد نصيبم شد، سلام همگي شما را به برادرم علي برسانم. 

مادرم، تحمل دوري از برادرم علي برايم غير ممکن شده است؛ اميدوارم که به ديدار او نائل شوم. ان‌شاء‌الله. اما شما پدرعزيز و بزرگوارم، پدرم اگرچه خود را کوچکتر از آن مي‌بينم که براي شما چند کلامي بنويسم زيرا که نتوانستم حق فرزندي را به خوبي ادا کنم. اما پدرم، همان گونه که تا کنون در مقابل مصائب دنيوي صبر کرده‌ايد اکنون نيز، از اين فراز و نشيب‌هاي زندگي خستگي به خود راه مده. پدرم مرا ببخش تا ان‌شاءالله خداوند شما را ببخشد. 

من اين قول را به خانواده عزيز و محترمم مي‌دهم که اگر مقامي نزد خدا داشتم ان‌شاء‌الله حتماً آنها را دعا مي‌کنم. و از خدا براي آنها طلب شفاعت مي‌کنم. به همه دوستان و آشنايان سلام مي‌رسانم. (ديگر وقتي نيست و سريعاً بايد آماده شويم). 

از همه دوستان و آشنايان برايم طلب بخشش کنيد. زيرا که حق الناس را فقط بايد خود مردم ببخشند. برادرم محمدعلي سلام مرا بپذير. ان‌شاءالله که در امور زندگي موفق باشي. برادرم در طول اين زندگي زحمات زيادي را برايمان متحمل شدي. از اين رو جاي تشکر دارد. از برادران و خواهرانم تقاضا دارم تا فرزندانشان را سربازاني فداکار براي اسلام بار بياورند تا ان‌شاءالله ادامه دهنده راه عموها يا دايي‌هاي شهيدشان باشند. از همه طلب بخشش مي‌کنم. 

شما را به خدا مردم، دوستان و رفيقان اگر حقي گردنم داريد از آن درگذريد که قدرت تحمل عذاب آخرت را ندارم. دست همه برادران، دوستان و رفيقان را از دور مي‌بوسم. مرا ببخشيد والسلام. محمود دوستاني ۳/۱۲/۱۳۶۲. (اگر کربلا آزاد شد و من نبودم، هر کدام از شما برادران مشرف شد برايم از امام حسين عليه‌السلام طلب شفاعت کند.)» 

صحبت‌هاي ناتمام محمود 

چند روز آخر كه از منطقه برگشته بود، حال و هواي عجيبي داشت. ديگر آن محمود پر جنب و جوش سابق نبود. غم دوري از ياران شهيدش (‌بخصوص حميد كياني ) خيلي برايش سنگين بود و کسي حال و هواي او را درک نمي‌کرد. اين حال و هوا كاملا در ۳ ساعت صحبتي كه همان روزها داشته مشخص بود.


يک روز سر نماز جماعت مسجد بودند، با برادرش محمدعلي که سيد عزيز آشنا گفت: بعد از نماز مي‌‌خواهيم از رشادت‌هاي بچه‌‌ها در عمليات والفجر۸ بگوييم، عزيزان تشريف داشته باشند. وقتي صحبت‌ها شروع شد محمدعلي سرش را که برگرداند ديد درمسجد خبري از محمود نيست! يکهو غيبش زد. بعد از صحبت‌ها که رفت بيرون، ديد دم در مسجد نشسته، ازش نپرسيد ولي مطمئن بود محمود از مجلس خارج شد تا نكند اسمي از او برده بشود و پاي صحبت بكشانندش. ‌هادي عارفيان هم كه پي‌گير محمود براي ضبط آن صحبت‌هاي ۳ ساعته بوده مي‌گفت: خيلي تلاش كردم تا محمود را راضي كنم كه صحبت كنه و عقده دل را باز كنه و از والفجر۸ بگه، محمود خيلي مقاومت مي‌كرد، وقتي هم كه راضي شد شرط كرد كه چند دقيقه كوتاه بيشتر نشه، منم قبول كردم. اما وقتي شروع كرديم اون حال عجيب و غم سنگين كه در لابلاي حرفهاش موج مي‌زد، محمود رو از خود بي‌خود كرد و هيچ كدوم از ما گذر زمان رو كه حدود ۳ ساعت بود متوجه نشد. اما حيف كه صحبت‌هاي محمود ناتمام باقي ماند. 

مگر تا بحال بدون لطف تو زندگي کرده‌ام!؟ 

از دفترچه خصوصي شهيد:
بسمه تعالي
دوشنبه ۱۴ تير ۱۳۶۳. باز هم خدا توفيقي عنايت کرد و لطف بي‌پايانش را نصيبم نمود تا باز هم به حساب و کتاب بپردازم، قبل از اينکه دچار حساب و کتاب آخرت شوم. راستي چقدر نعمت بزرگي است که انسان توفيق خلوت با خود و خدا را پيدا کند. 

خدايا، تو را شکر از اين که هر چندوقت يکبار، هنگامي که در مسائل مختلف غوطه ‌ور شده‌ام و مشکلات از همه طرف فشار وارد مي‌‌آورند و مرا از خود بي‌‌خود کرده‌اند، ياد تو مي‌‌افتم.
خدايا هميشه تا وقتي که زنده‌ام دلم را به ياد خودت زنده بدار. آمين... 

باز مدتي غافل شده‌ام، لاي اين دفتر را باز نکرده‌ام که چيزي بنويسم. آخر خدايا خجالت مي‌‌کشم زير درگاهت قلم را روي کاغذ بگذارم و خواسته باشم کارهايم را روي کاغذ بياورم در حالي که هيچ عمل صالحي انجام نداده‌ام که به آن اميدوار باشم و آن را بنويسم. 

مدتي است که از قافله شب زنده ‌داران بي‌نصيب مانده‌ام و از برخاستن در دل شب و سر به سجده گذاشتن محروم شده‌ام، و اين يک مسئله بسيار ناراحت کننده است. 

خدايا اما اين امر را نيز متوجه هستم که تا انسان از جان و دل خواستار عملي نباشد نمي‌تواند آن را به‌خوبي انجام دهد، اما چه کنم!! چشم اميدم به توست، توفيق را از تو خواهانم، مگر تا به‌حال بدون لطف تو زندگي کرده‌ام!! حاشا که هرگز اين چنين نيست و مباد، حال نيز خدايا اميدم به لطف توست، خدايا توفيق عبادت خالصانه و بي‌ريا را عطا بفرما، خدايا اعمال اين حقير را در راه رضاي خودت قرار بده.



منبع:هفنه نامه یالثارات الحسین(ع)
 

نگارنده : admin در 1392/01/27 10:04:57.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
خلبانی که در خون خود افطار کرد
سرلشکر خلبان شهید محمد نوژه در طول خدمت خود مأموریت‌های بسیاری انجام داده بود. 
این شهید گرانقدر در پی فرمان امام(ره) برای کمک به دکتر مصطفی چمران که در ماموریتی پرمخاطره هلی کوپتر او مورد اصابت گلوله واقع شده و در نتیجه وی در محاصره مهاجمان مسلّح گرفتار آمده بود، داوطلبانه به این عملیات اعزام شد.

محمد نوژه در تاریخ 25/ 5/ 1358 به همراه ستوان یکم خلبان بشیر موسوی(کابین عقب) که به جهت پشتیبانی از بالگردهای نیروی زمینی ارتش و ستون اعزامی کرمانشاه به پاوه اعزام شده بود پس از انجام عملیات، در حین انجام گشت‌های هوایی، هواپیمای آنها مورد اصابت آتشبار عناصر ضد انقلاب قرار گرفت و از کنترل خارج شد.

در حالی که دست راست خلبان کابین جلو در اثر اصابت گلوله به درون کابین قطع شده بود، متأسفانه هیچیک از خلبانان فرصت استفاده از صندلی‌پران را نیافتند.



هواپیمای آنها به کوه اصابت کرد و در منطقه قشلاق بین پاوه و روانسر سقوط کرد و در حالی که سرگرد خلبان محمد نوژه روزه بود با خون خویش افطار کرد.

نگارنده : admin در 1392/01/27 09:41:51.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
ماجرای تنبیه سرهنگ عراقی در عملیات فتح المبین
نوجوان در فاصله یک متری اسیر ایستاده بود، نگاهی به قامت درشت او انداخت از او خواست به صورت چهار دست و پا به طرف زمین خم شود. بعد رو کرد به صف اسرای عراقی و دو نفر از جوانان آنها را صدا زد. 
عملیات فتح المبین یکی از مهمترین عملیات های دوران دفاع مقدس است  که در آن نیروهای اسلام به پیروزی های زیادی دست یافتند. آنچه پیش روی شماست نمونه‌ای از خاطرات آن عملیات است:

حدود یک هفته از آغاز عملیات فتح المبین می‌گذشت ولی اخبار پیروزی‌های رزمندگان در ارتفاعات عین خوش و حوالی باغ شماره 7 اعلام نشده بود. وسایل ارتباط جمعی ایران، اخبار پیروزی‌های لشکریان اسلام را در دیگر مناطق پخش کرده بود. اما خبری از پیروزی‌های لشکریان اسلام در این منطقه در کار نبود.

این موضوع برای رزمندگان هم جای سوال داشت ولی خود از چند و چون دلایل آن مطلع نبودند. در حقیقت تیپ امام حسین (ع) و تیپ‌های کمکی مثل تیپ ثارالله و تیپ 84 خرم آباد منطقه استراتژیک مهمی را به تصرف خود درآورده بودند که از سه طرف با پاتک دشمن مواجه بود و این پاتک به حدی قوی بود که دشمن از دو زاویه حداکثر فشار را وارد می‌کرد تا حلقه محاصره خویش را کامل کند.

حتی یکی دو روز آنقدر پاتک بالا گرفت که قرارگاه به تردید افتاده بود که آیا بچه‌ها می‌توانند مقاومت کنند و به خوبی تدارک شوند یا نه.

لذا از آقای خرازی خواسته بودند که در صورت لزوم، پاره‌ای از مناطق را رها کرده، عقب نشینی کنند. برادر خرازی نیز پس از مشورتی که با فرماندهان لشکر داشت طی یک پیام سرنوشت ساز که حاکی از استقامت و پایمردی جوانان اسلام بود، اعلام نمود که رزمندگان ما با تمام نیرو از کلیه مناطق آزاده شده دفاع خواهند کرد و از سخت ترین پاتک‌ها نیز هراسی ندارند.

یکی از فرماندهان پرسید: آیا این عاقلانه است؟ یا این کار عاشقانه است؟

حسین جواب داد: بلی درست است، عاشقانه است! و اضافه کرد: وقتی پای عشق در میان می‌آید، عقل جای عرض اندام ندارد.

قرارگاه کل نیز با تقویت نیروهای عمل کننده در دو جناح منطقه، همدلی و همراهی خود را با برادر خرازی و رزمندگان لشکر، به حد کمال رساند و به لطف الهی پس از دو سه روز مبارزه سخت و جانکاه محاصره دشمن شکسته شد و کل منطقه آزاد گردید.

از عوامل روحیه بخشی که روحیه رزمندگان اسلام را در برابر دشمن به بالاترین حد خود رسانده بود، پیام امام خمینی (ره) درباره عملیاات فتح المبین بود. آن بزرگوار این گونه با فرزندان خود سخن گفته بود:" مژده باد بر شما جوانان برومند درتحصیل رضای پروردگار که از بالاترین سنگرهای روحانی و جسمانی ظاهری و باطنی پیروزید.

مبارک باد بر بقیه الله ارواحنا له الفدا وجود چنین رزمندگان ارزشمند و مجاهدان فی سبیل الله که آبروی اسلام را حفظ و ملت ایران را رو سپید و مجاهدان راه خدا را سرافراز نمودید، ملت بزرگ ایران و فرزندان اسلام به شما سلحشوران افتخار می کنند. آفرین بر شما که میهن خود را بر بال ملائکه الله نشاندید و در میان ملل جهان سرافراز نمودید.

مبارک باد بر ملت، چنین جوانان رزمنده‌ای و بر شما چنین ملت قدردانی که به مجرد فتح و پیروزی توسط رزمندگان به دعا و شادی برخاستید.

اینجانب از دور، دست و بازوی قدرتمند شما را که دست خداوند بالای آن است می‌بوسم و بر این بوسه افتخار می‌کنم. شما دین خود را به اسلام عزیز و میهن شریف ادا کردید و طمع ابر قدرت‌ها ومزدوران آنان را از کشور خود بریددید . سخاوتمندانه در راه شرف و عزت اسلام جهادکردید. یا لیتنی کنتت معکم فافوز فوزا عظیما.

آقای خرازی که از جان و دل شیفته امام بود، پس از شنیدن این پیام به کلی در جهان دیگری سیر می‌کرد و گاه و بی گاه در میان رزمندگان فرازهایی از آن را می‌خواند و به تهییج نیروها می‌پرداخت.

یک شب برای گروهانی که مامور انهدام نیروهای دشمن بودند، چندجمله‌ای سخن گفت و درحالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود افزود: بچه‌ها، امام می‌گوید شما کشور را بر بال فرشتگان خدا نشانده‌اید. امام می‌گوید، من به دست و بازوی شما بوسه می‌زنم و بر این بوسه افتخار می‌کنم.

امام می گوید، من هم با شما بودم و به این فوز عظیم نائل می‌شدم و من می‌گویم ای امام بزرگ، با خدا عهد می‌کنیم که با تمام وجود خود بر دشمن متجاوز حمله کنیم و کشور را از لوث وجودش پاک نماییم.

بعد رو به بچه‌ها کرد و گفت:"بچه‌ها شما را به خدا، دل امام زمان را شاد کنید، دل امام را شاد کنید. بچه‌ها از امام پیروی می‌کنیم. یک عارف کامل، یک انسان بزرگ، نه از صدام که یک جنایتکار هوس باز انسان کش است. حالا خود ببینید چه باید بکنید." آنگاه به همراه بچه‌ها برای پاسخگویی به پاتک دشمن حرکت کرد.

پاتک مشرف بود بر یکی از زاویه‌های پادگان عین خوش که به علت سنگینی زیاد چند خودرو ارتش ما را کمی عقب رانده بود.

حسین وقتی منظره مایوسانه برگشت چند تانک و یک تیر بار مستقر بر جیپی را تماشا کرد از شدت خشم جلو دوید، تانک‌ها را مجبور به برگشتن کرد و خود پشت تیربار جیپ نشست، رفت جلو و با نهایت کوشش و دلاوری به همراه دیگر بچه‌ها بر سر دشمن آتش ریخت و آنها را به عقب راند.

این جدیت و استواری در همه صحنه‌ها او را یاری می‌کرد تا اگر به فرماندهان زیر دست دستوری دهد و یا از آنان تقاضایی کند با تمام وجود برای رسیدن به موفقیت تلاش کنند.

نبرد فتح المبین به لحاظ کیفیت و کمیت نقطه عطفی بود در تاریخ فتوحات 8 سال دفاع مقدس، مناطق بسیار مهمی مانند دشت عباس، جاده دهلران، دشت عباس، ارتفاعات عین خوش، برقازه، رقابیه، میشداغ، سایت و رادار آزاد شد و شهرهای شوش، دزفول، اندیمشک، که درزیر آتش سنگین دشمن قراار داشت، از دسترس توپخانه دشمن خارج شد و از طرف دیگر به دشمن و حامیانش ثابت کرد که اگر جنگ از اهدف الهی برخودار نباشدف پیشرفته ترین  تجهیزات و وسیعترین امکانات تسلیحاتی نیز نمی‌تواند کاری از پیش ببرد.

زمانی که رزمندگان لشکر درمحاصره گاز انبری دشمن بودند، دشمن کوشید تا با هلی برد نیروهای ویژه‌اش به پشت رزمندگان، موقعیت خود را بهبود بخشد ولی این تاکتیک نیز سودی نبخشید و بیش از دویست نیروی هلی برد شده به دست یک گروهان از رزمندگان اسلام کشته و یا اسیر شدند. تعدادی از این نیروها قبل از رسیدن به زمین توسط رزمندگان هدف قرار گرفتند.

جالب توجه اینکه پس از اسارت حدود 100 کلاه سبز عراقی، معاون گروهان آنها را به صف کرده، نوجوانان 15-16 ساله ای را در کنار صف مامور نگهبانی کرد.

صف اسرا آهسته آهسته به عقب هدایت می‌شد. یکی از افسران کلاه سبز که به نظر می‌ رسید باید سرهنگ باشد و فرمانده یا معاون نیروهای هلی برد شده بود، یکی دوبار سعی کرد به نوجو ان ایرانی حمله ور شود و اسلحه او را بگیرد، به گمانش می‌توانست دراین موقیت کاری انجام دهد، نوجوانان رزمنده آنها را به جلو هدایت می‌کرد که ناگهان صدایی شنید.

همین که سرش را برگردانید متوجه شد که دو نفر عراقی با هم گلاویز شده‌اند. سرهنگ عراقی خواسته بود تا با حمله به بسیجی ایرانی اسلحه او را بگیرد ولی قبل از آن یکی دیگر از نیروهای عراقی از ترس جان و یا به عللی دیگر با او درگیر شده بود و او را زیر مشت و لگد خود گرفته بود. بقیه اسرا هم بهت زده این صحنه را تماشا می‌کردند.

رزمنده جوان ارسال اسرا به پشت صف را متوقف کرده، به معاون گروهان خبر دادند. حالا دیگر دو عراقی گلاویز شده هم آرام شده و به صف برگشته بودند. معاون گروهان، سرهنگ عراقی را بیرون کشیده و به نوجوان گفت خودت او را تنبیه کن. چه تنبیهی برای او داری؟

نوجوان در فاصله یک متری اسیر ایستاده بود، نگاهی به قامت درشت او انداخت از او خواست به صورت چهار دست و پا به طرف زمین خم شود. بعد رو کرد به صف اسرای عراقی و دو نفر از جوانان آنها را صدا زد.

آنها متعجب و ترسان جلو آمدند، اما نمی‌دانستند چه تقاضایی از آنها می‌شود. نوجوان با بلند کردن پای خود به آنها فهماند که باید بر پشت سرهنگ سوار شوند. آنها نیز چاره‌ای جز اطاعت نداشتند.

لحظاتی بعد با قیافه‌ای مصمم و جدی به چشمهای خشمگین سرهنگ نگاه کرد و گفت:" چموشی می‌کنی، حالا آدمت می‌کنم!" و در حالیکه با دست نشان می‌داد که حرکت کند، گفت: برو جلو، سم بریده! برو جلو!"

بچه‌ها که از اطراف شاهد جریان بودند، دل خود را از خنده گرفته بودند. حتی اسیران عبوس و اندوهگین نیز به خنده درآمدند. پس از اینکه ده بیست متری جلو رفتند، صف را متوقف کرد و به سرهنگ گفت:" آدم شدی یا نه؟ و او که از خجالت و سنگینی آن دو نفر خیس عراق شده بود، سر خود را به علامت تسلیم پایین انداخت. نوجوان نیز آنها را پیاده کرد و صف را همچنان به پشت خط هدایت نمود.

راوی :محمد رضا نصر اصفهانی

فارس

نگارنده : admin در 1392/01/27 09:39:28.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
عباس چيزي به خاطر نمي‌آورد
اگر به مغز شما هم 164 بار شوك الكتريكي وارد شود، مطمئن باشيد حافظه‌اي برايتان باقي نمي‌ماند. آنقدر كه حتي سال تولد خود را هم فراموش مي‌كنيد. تا چه رسد به اينكه سال به جبهه رفتن و نام عمليات‌هايي كه در آن شركت كرده‌اي را به خاطر بياوري. 
عباس‌قلي محب‌زندي اين‌گونه است. جانباز 50 درصدي اعصاب و روان شركت كه گفت‌وگويي كه اكثر پرسش‌هايمان بدون جواب بود. زيرا او چيزي به خاطر نمي‌آورد.
نشاني ناقص و مبهمي از مكاني كه در آنجا روزها و شب‌ها را پشت‌سر مي‌گذارد داشتيم. انتهاي نواب،‌ دست راست، كوچه شهيد يوسفي پلاك هفت. نشاني را تلفني از مادرش گرفتيم. زياد به اسامي كوچه‌ها وارد نبود و با لهجه آذري، محدوده محل زندگي‌اش را گفت. نشاني واضح و مشخص نيست،‌ اما به راه افتاديم. «شهيد يوسفي» پسرخاله عباس است. خودش راه را نشانمان داد. بدون آنكه سردرگم شويم و يا از كسي بپرسيم. به سه‌راه آذري رسيديم و بالاجبار مسير يك‌طرفه خيابان قلعه‌مرغي را در پيش‌ گرفتيم. ناگهان اسم شهيد روي تابلو كوچه‌ نمايان شد. باران،‌ جلو پايمان را آب‌پاشي مي‌كرد كه به خانه پلاك هفت رسيديم. در باز بود. حياطي كوچك با در و ديواري رنگ و رو رفته و مادري كه راه رفتن برايش دشوار است. عصا به دست به استقبالمان آمد. از داخل حياط 12 پله بايد بالا مي‌رفتي تا به اتاق عباس مي‌رسيدي. شيشه‌هاي پنجره‌ها شكسته است. در ورودي كه اصلاً شيشه ندارد. زودتر از مادر به بالا رسيديم. خانه‌اي محقر و سرد. يك‌ هال و يك آشپزخانه و يك اتاق. سرماي كف خانه از لاي موكت مندرس پهن شده محسوس است. ناگهان عباس با قامتي بلند و كمي قوس برداشته روبرويمان ظاهر مي‌شود. ما را نمي‌شناسد و متعجبانه نگاهمان مي‌كند. خيلي برايش غريب هستيم. از همان لحظه اول ديدار تا انتها با دهان نيمه‌باز نگاهمان مي‌كند. سلام مي‌كنيم. با سردي دستمان را كه به سويش دراز شده مي‌فشارد. با او روبوسي كردم. ولي با دست ديگرش مرا از خود مي‌راند و به عقب هل مي‌دهد. با صدايي كه از اعماق حنجره بيرون مي‌آيد خشك و زبر و عبوس مي‌گويد: «چيكار داري مي‌كني؟‌»‌ مادر كه پله‌ها خسته‌اش كرده‌اند خود را به بالا مي‌رساند و شرمگين از ما به او مي‌گويد:‌ «عباس جان دكتر هستند. اومدن براي معاينه،‌ بگير بشين». ژاكتي نازك با زيرشلواري رنگ و رو رفته كه برايش كوتاه به نظر مي‌رسد پوشيده است. مدام چشم‌هايش را از كف اتاق به دوربين عكاسي همكارم مي‌چرخاند. نخستين عكسي كه گرفته مي‌شود مي‌گويد:‌ «عكس‌نگير» دقيق‌تر در چهره‌اش خيره مي‌شوم. نمي‌دانم دكتر‌ها چه مي‌پرسند و چگونه با كسي كه ماه‌ها از اتاق تاريك خودش بيرون نرفته مي‌توان ارتباط برقرار كرد؟
- متولد چه سالي هستي عباس‌آقا؟
- سكوت.
- سالي كه به جبهه رفتي يادت هست؟
- سكوت.
- كدام عمليات‌ها بودي؟
- سكوت.
- اصلاً چرا اينجوري شدي؟
سكوت و بازهم سكوت. نمي‌دانم چشم‌هايش در شيارهاي موكتي كه فرش خانه است،‌ در جستجوي چيست؟ مي‌خواهد به ياد بياورد اما نمي‌تواند. كمي عصبي مي‌شود و به قلم و كاغذ من نگاه مي‌كند و مي‌گويد‌:‌ «تو چي داري مي‌نويسي،‌ جمع كن اينارو». و نگاهش چرخي بر روي شيشه‌هاي پنجره مي‌زند. مادر كه چند نارنگي داخل ظرفي گذاشته و به زحمت وارد مي‌شود با ايما و اشاره به ما مي‌فهماند كه مواظب باشيم و عصباني‌اش نكنيم.
قلم و كاغذ را كه داخل كيف مي‌گذارم از اخم دلهره‌آورش كاسته مي‌شود. رشته كلام را به دست مادرم مي‌سپارم با اين سوال كه چند فرزند دارد و او عقده‌اش وا مي‌شود:‌ «پنج‌تا بچه داشتم. پدرشان بازنشسته راه‌آهن بود كه عمرش را داد به شما. يكي از بچه‌هام شهيد شد. اسمش غلامرضا بود و 13 سال بيشتر نداشت كه رفت جبهه. 17 سالگي شهيد شد بابك هم كه جانباز 25 درصدي است و درس مي‌خواند. بعدش نوبت عباس رسيد كه به كردستان رفت. بعد از دو سال آورندش خونه. دو تا آقا اونو آوردند. بدجوري ناخوش بود. آروم و قرار نداشت. بلند مي‌شد و مي‌دويد تو كوچه و خيابون و ما هي گمش مي‌كرديم. داد و فرياد راه مي‌انداخت و همه‌اش مي‌گفت:‌ ولش كن ولش كن رفيقمو ول كن، چاقورو بذار كنار. كوموله‌ها تو كردستان اذيتش كردند. عباس مي‌خواسته بره كمك دوستاش اما فرمانده‌اش با تفنگ جلوش رو مي‌گيره. نمي‌دونم چي ديده كه اينجوري شد. اما براي اينكه صحنه‌هايي‌رو كه ديده يادش بره 164 بار شوك برقي به سرش وارد كردند. اما انگار همه چيز يادش رفته. بهش مي‌گم برو آشپزخونه قاشق بيار، وسط راه برمي‌گرده و مي‌پرسه چي‌گفتي بيارم. يه مدتي هم بود كه اصلاً‌ ازش خبري نداشتيم. پا شدم رفتم خرمشهر. يك شب زير پل كرخه خوابيدم. بمب مي‌زدند و همه جا سرو صدا و غوغا به پا بود. تا فكه رفتم دنبالش. اما نگو اونجا نيست. همه مي‌گفتند مادر تو چه جوري خودت رو به اينجا رسوندي. چيكار كنم؟‌ مادرم ديگه.»
پاهاي قوسي‌شكل مادر چه سرافرازند كه عشق مادري را مدد كرده‌اند تا در جستجوي فرزند،‌ خطر را پذيرا باشد و در دل حادثه جستجو كند دلبند خود را. بدجوري دلم به حال عباس مي‌سوزد. با ديپلم حسابداري وارد مخابرات شده و قبل از آن كمي درس طلبگي هم خوانده است. صحيح و سالم به جبهه مي‌رود و حال پرده‌هاي اتاق را كشيده و در تاريكي ذهن خود اتاق را سياه كرده تا هيچ چيز و هيچ‌كس را به خاطر نياورد. چقدر مظلوم است اين عباس. ياد شهيد آويني مي‌افتم. خوش به حالش كه او فتح را روايت مي‌كرد و حالا ما بايد راوي خانه‌نشيني فرزندان جبهه و جنگ باشيم. مبادا عباس‌ها فراموش شوند. او خودش را فراموش كرده و از ياد برده است. اما نه! او هنوز در اعماق وجودش عشق به جهاد را دارد. وقتي كه با سادگي تمام ميوه تعارف مي‌كند مي‌پرسم: ‌عباس‌آقا اگر دوباره جنگ شد باز هم مي‌ري و لبخند معناداري مي‌زند و مي‌گويد:‌ «مگه من ضدانقلابم كه به جبهه نروم. امام بگه مي‌رم. بايد نگهباني بدم».
پس شوك‌هاي الكتريكي اگر همه چيز را از ذهن عباس پاك كرده‌اند اما غيرت عباس را نتوانسته‌اند از او بگيرند. اصلاً‌ چه نياز به صحبت كردن و پرسيدن از تاريخ روز اعزام و روز تولد،‌ كه عباس تا انتهاي تاريخ زنده و فراموش ناشدني است. ببخش عباس جان كه اذيتت كردم. اين ما هستيم كه خود را فراموش كرده‌ايم. تو خود راوي مجسمي از ايثار و فداكاري هستي البته اگر سواد خواندن خطوط سيمايت را داشته باشيم. دوست دارم بيشتر از او بدانم. اما رعايت حالش را بايد كرد و چيز ديگري نمي‌پرسم. وقتي از مشكلات آنها سوال مي‌كنم،‌ مادر جمله‌اي عجيب مي‌گويد: «ما هيچ‌ مشكلي نداريم». خيلي عجيب است. از نگاه ما آدم‌هاي امروزي كه براي كوچك‌ترين كمبود و نارسايي داد و فرياد و ناله‌هايمان را درمي‌آيد و در دنياي رفاه‌زده خود كوچك‌‌ترين نقصاني را پذيرا نيستيم،‌ آنها چگونه با اين همه دشواري زندگي مي‌گويند ما هيچ مشكلي نداريم؟ با اشاره به مادر مي‌فهمانم كه تلفني با وي تماس خواهم گرفت. زيرا ممكن است عباس از اينكه سوال‌پيچش كنيم ناراحت شود. باد نسبتاً سردي از روزنه در به درون اتاق مي‌خزد. اگرچه بخاري كه امور ايثارگران شركت مخابرات به آنها هديه داده روشن است اما انگار عباس زياد از گرما خوشش نمي‌آيد. به مادر كمك مي‌كند و ظرف ميوه را به آشپزخانه مي‌برد. موقع خداحافظي دوباره دستم را به سويش دراز مي‌كنم. اين بار محكم‌ دستم را مي‌فشارد و براي اولين‌بار در مدت ديدار با او نگاه عميقي به من مي‌اندازد. او مستقيماً به چشم‌هايم خيره مي‌شود. گويا با نگاه حرف مي‌زند. شايد از من مي‌خواست تا از طرف او از تمامي همكاراني كه تا قبل از حالت اشتغال درآمدنش او را تحمل كرده‌اند حلاليت بطلبم. شايد مي‌داند اوضاع مناسبي براي ميزباني ميهمان نداشته است. شايد از اينكه جواب سوالات به خاطرش نمي‌آمدند شرمگين بود. خداحافظي كرديم و بيرون آمديم. نام شهيد يوسفي روي تابلو كوچه به ما لبخند مي‌زند. باران آرام شده و زمين خيس است. عكاس و راننده‌اي كه ما را به آنجا رسانيده مثل من دلشان گرفته است. نتوانستيم اطلاعات كاملي از عباس بگيريم. به تحريريه پيام تهران كه رسيدم با ناظمي مسئول امور ايثارگران تماس گرفتم. گفت اطلاعات چندان زيادي در پرونده‌اش نيست. متولد سال 1344 است. 6/5/64 تا 30/7/67 سابقه حضور در جبهه‌هاي غرب دارد. شكنجه‌هاي زيادي شده و درحال حاضر جانباز حالت اشتغال شركت مخابرات استان تهران است. گفت كه مي‌توانيم از بنياد جانبازان تحقيق كنيم تا از سرگذشت عباسقلي محب زندي بيشتر مطلع شويم و از تمامي كساني كه همرزم عباس بوده و يا با او همكار بوده‌اند از طريق پيام تهران بخواهيم كه با نشريه تماس بگيرند.
خوب مي‌دانم كه حق مطلب را نه تنها در مورد عباس بلكه درمورد تمامي ايثارگران و جانبازان نمي‌توان ادا كرد. جنگ تمام شده است اما تركش‌هاي آن را هنوز هستند مرداني از جنس ايثار كه در دل خود جاي داده‌اند. انسان‌هايي كه از چشم ظاهربين ما در عمق فاجعه قرار دارند و رنج مي‌كشند، اما فراتر از جهان كوچك مادي ما مي‌انديشند و سعادتمندانه همنوا با قهقه مستانه شهدا به عرش اعلي مي‌انديشند. گويا در سكوت منتظرانه عباس‌ها اين سروده پير فرزانه جماران،‌ امام راحلمان طنين‌‌انداز است كه:‌ غم مخور ايام هجران رو به پايان مي‌رود اين خماري از سرما ميگساران مي‌رود پرده را از روي ماه خويش بالا مي‌زند غمزه را سر مي‌دهد غم از دل و جان مي‌رود.
 

نگارنده : admin در 1392/01/26 11:38:02.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
قاسم سلیمانی می‌گوید: ماشاءالله رشیدی فرمانده گروهانی به نام ذكی‌زاده داشت كه شهید شده بود؛ رشیدی می‌گفت: «من و ذكی‌زاده باهم عهد بستیم كه هر كدام از ما زودتر شهید شد، وارد بهشت نشود، تا دیگری بیاید». 
محفلی بود، فرمانده و رزمنده نداشتند؛ بچه‌ها همسنگر بودند و در فقط در یك جبهه، آن هم جبهه حق علیه باطل؛ شب عملیات كه می‌شد، عجب پایكوبی در دل‌ها به پا بود، بچه‌ها به هم می‌گفتند: اگر رفتی هوای مرا هم داشته باش، منتظر باش تا من هم بیایم، شفاعت یادت نره و... عملیات آغاز می‌شد و گاهی دسته دسته پرواز می‌كردند.روایتی از رفاقت‌های دوران جنگ را به نقل سردار قاسم سلیمانی می‌خوانیم:

رفاقت‌های زمان جنگ عجیب بود؛ یك فرمانده گردان به نام «ماشاءالله رشیدی» داشتیم، او شب عملیات «كربلای 5» می‌خواست وارد عملیات شود؛ دم خط به سنگر من آمد؛ گردان هنوز نرسیده بود، او موضوعی تعریف كرد.

رشیدی فرمانده گروهانی به نام ذكی‌زاده داشت كه دو روز پیش شهید شده بود؛ رشیدی می‌گفت: من و ذكی‌زاده باهم عهد بستیم كه هر كدام از ما زودتر شهید شد، وارد بهشت نشود، تا دیگری بیاید، دیشب ذكی‌زاده را خواب دیدم كه به من می‌گفت: «ماشاءالله مرا دم در نگه داشتی چرا نمی‌آیی؟!».

وقتی رشیدی این موضوع را تعریف كرد، فهمیدم كه به زودی شهید می‌شود؛ او را نگه داشتم اما رفت و درگیر خط شد؛ بلافاصله هم شهید شد.

نگارنده : admin در 1392/01/26 11:01:02.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
از رنجی بزرگ در وحشتم. از اینکه برایم بِگِریی یا بخندی بی‌خیالم؛ اما از اینکه فرداها، در کوره راهها در شادی‌ها، در جشن‌ها، در مسیر بزرگ زندگی به دست فراموشی‌ام سپاری، در وحشتم؛ وحشتی که زندگی را برایم مرگ می‌کند. 
بسیجی شهید حسین بیدخ، پیش از آنکه نویسنده خوبی باشد، جوانی پاک و مومن بود که حرفهای دل خود را بر کاغذ می‌آورد؛ می‌نوشت تا فرداییان بدانند که این سرزمین مردانی از جنس آسمان داشت که برای همیشه نمونه انسانی بودند که تشنه معرفت و معنویت و خوشبختی است. او از جوانانی بود که راه جبهه را برگزید و در نوزده سالگی در عملیات فتح‌‌المبین عاشقانه به شهادت لبخند زد.

یادآوری گوشه‌هایی از خاطرات حسین، شاید ما را به خویش بیاورد. پس با هم آنان را مرور می کنیم:

مملکت پس از جنگ دکتر و مهندس می‌خواهد

او کتاب‌های درسی‌اش را با خودش به جبهه آورده بود و در فرصت‌های به دست آمده به حل تمرین می‌پرداخت. به او گفتم: حـسـیـن جان، حالا چه وقت درس و مشق است؟ او خیلی جدی به من گفت: درست است که آرزوی شهادت دارم، امّا من از خواست خداوند اطلاع ندارم، شاید مشیّت خداوند خلاف خواست ما باشد. باید فراموش نکنیم که این مملکت آینده دارد، پس از جنگ باید نیروهای حزب‌اللهی سُکاندار عرصه‌های کار و تلاش باشند. مملکت پس از جنگ دکتر و مهندس می‌خواهد. ما باید همه چیز را در نظر بگیریم.

کمترین فرصت

کوله پشتی حـسـیـن به هنگام اعزام به جبهه دالْپَری پر از کتاب بود. علت آن را پرسیدم، حـسـیـن در پاسخ گفت:‌ دالپری جبهه نسبتاً راکدی است و فرصت‌های زیادی پیش می‌آید و من تلاش می‌کنم، کمترین فرصت را از دست ندهم.
 
قبولی‌های بهشت

وقتی با یک پتوی سیاه از گوشه ای از محوطه تاریک پادگان با احتیاط خود را به آسایشگاه می‌رساند، وقتی تلاش می‌کرد چشمان پف کرده و قرمز خود را از دوستانش بِدُزدد، خیلی‌ها پیش‌بینی می‌کردند که در لیست قبولی‌های بهشت است.

نویسنده

فن بیان و شیوایی کلام حـسـیـن، هر شنونده ای را مجذوب خود می‌کرد، توانایی فوق‌العاده او در انتقال مفاهیم، موجب شد تا پس از عملیات طریق‌‌القدس، به عنوان سخنگو و پیام رسان دفاع مقدس از طرف بسیج دزفول به تهران رهسپار شود و در دبیرستان‌های متعددی برای دانش آموزان سخنرانی کند.



به گفته برادرانی که ایشان را همراهی می‌کردند، حـسیـن، دفاع و مقاومت جانانه مردم، امداد و نصرت الهی و جلوه‌های ویژه عملیات فتح بستان (طریق‌القدس) را در قالب جملات بسیار شیوا و جذاب بیان می‌نمود.
 
فقط بنویس


از قلم پر توان او آگاه بودم و گمانم بر این بود که در این عملیات، سرانجام از استغاثه‌هایش نتیجه خواهد گرفت. از این رو تا از او خواهش کردم تا می‌تواند بنویسد.

پس از نماز ظهر متوجه شدم که حـسـیـن یکی از نوشته‌هایش را کامل کرده است، از او اجازه خواستم و نوشته اش را خواندم، تبارک‌الله بسیار زیبا نوشته بود.

به او گفتم: حـسـیـن جان، این مقاله را یا خودت باید برای بچه‌ها بخوانی یا اجازه می‌خواهم خودم بخوانم.

عصر همان روز در جمع نیروهای دسته مقاله حـسـیـن را خواندم. از جمع سـی، چهـل نفری حاضـر، هـیچ کـدام جز خودم بـاور نمی‌کرد، این مطلب را حـسـیـن بـیـدخ  نوشته است. ظـاهر معـصوم، آرام، بـی سر و صـدا و بـی ادعـای او همـراه بـا جـثه ضعـیف و چهره بسیار جوان او همه را غافلگیر کرده بود. بچه‌هـا تـشویق و تـحـسـین و تـعـجـب خود را پنهان نمی‌کـردنـد و جـمـلـگـی درخواستشان این بود که  حـسـیـن  را آزاد بگذارید تا بنویسد.

-------------------------

بخش‌هایی از وصیتتامه و دست‌نوشته‌های شهید

برادر راهم را ادامه بده.

در کنج کنج این صحرا، در گوشه گوشه این دشت به هر کجا که مینگری در هر گوشه که می رَوی، به هر محل که نظر می‌افکنی، شهیدی بی‌دست و پا، بی سر و تن، پاره پاره لبخند بر لب افتاده است، در گوشه‌ای از صحرا، در کنار یک نهر در سکوت فریاد می‌زند که: برادر راهم را ادامه بده.


درد بزرگ من

از دردی بزرگتر در هراسم، از رنجی بزرگ در وحشتم. از اینکه برایم بِگِریی یا بخندی بی خیالم؛ اما از اینکه فرداها، در کوره راه‌ها در شادی‌ها، در جشن‌ها، در مسیر بزرگ زندگی به دست فراموشی‌ام سپاری، در وحشتم؛ وحشتی که زندگی را برایم مرگ می‌کند.
 
حس می‌کنم شهیدان از یاد می‌روند!

چیزی نداشتم. پیامی ‌نداشتم، ولی با رفتنم از دردی بزرگ بر خود می‌نالم، حس می‌کنم فرداها، در راه‌ها وقتی زمان گذشته را از یاد می‌برد و آینده فراموشکده گذشته می‌شود، شهیدان از یاد می‌روند.
 
یاد من راه من است

برادر! اینکه می‌گویم از یادم مبر، منظورم این نیست که گورستان را منزلگاه من بدانی و هر شب جمعه در آنجا حاضر شوی و گریه کنی! برادر، یاد من راه من است.
 
از روزی می ترسم که...

از اینکه فرداها این همه خون برادرانم که نوید دهنده هزاران لاله در بهاران فرداست، از یاد رَوَد بیمناکم. از اینکه فرداها به ضعیفان نَرِسَند، ثروتمندان مالکان زمین شوند، ضعیفان درد کشیدگان روزگار شوند، شهیدان از یاد رفتگان شوند، خون شهیدان به استهزا گرفته شود، زندگی در آن دنیا برایم تار می‌شود.
 
چنان زندگی کن که...

دوربین فیلمبرداری خدا را که هیچ گاه ندیدم، حالا دیدم. گویی فرشتگانِ مأمور، در حال گرفتن فیلم از مایند.

برادرم چنان زندگی کن که همیشه دوربین خدا را در حال گرفتن فیلم از خود ببینی.
 
عجیب است!

عجیب است، حال انسان‌هایی که می‌دانند، می‌میرند و می‌دانند محاکمه و به بند کشیده خواهند شد، ولی باز نشسته‌اند و دست بر روی دست، می‌خورند و می‌خوابند وآسوده و بی خیال!

پیامم را بشنو

برادر، اگر به عنوان یک شهید قبولم داری، من نیز به عنوان یک پیام به تو می‌گویم:

زندگی چند صباحی بیش نیست، چنان زندگی کن که به لحظه وداع زندگی برایت افسوس نشود.

 

نگارنده : admin در 1392/01/21 10:35:40.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
به ياد طلبه بسيجي شهيد «سيدمحمد ميرشفيعي» رها در رمل هاي داغ جنوب 
«شهيد سيدمحمد ميرشفيعي»، جايگاه والايي در ميان معاشران و دوستانش داشت و فردي عاطفي و مقيد به امور اجتماعي شمرده مي شد جاذبه اش عجيب بود و بسيار باهوش و مهربان! او در كار دامداري و كشاورزي پدر را تنها نمي گذاشت. پس از دوره راهنمايي به حوزه خوانسار رفت و در مدرسه علميه حضرت ولي عصر(عج) به خواندن مقدمات علوم حوزه پرداخت اما شور و حال وصف ناشدني او، مقدمات بزم رباني را برايش فراهم ساخت؛ به ويژه با شهادت عمو زاده اش «سيدتقي ميرشفيعي» تاب ماندن را از دست داد و به سوي جبهه هاي نور عليه ظلمت شتافت.
آري! رفتن به جبهه شرهاني در خاك عراق و غلتيدن در خاك و خون با پيكري پاره پاره...
طلبه بسيجي شهيد «سيدمحمد ميرشفيعي»، سال 1343 درخوانسار متولد شد و در 25/5/1361 در منطقه شرهاني به شهادت رسيد.

نگارنده : admin در 1392/01/20 10:44:36.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
به بهانه سالگرد شهادت شهید محمدحسن طوسی این سردار شهید را بهتر بشناسیم
 نوزدهم فروردین‌ماه سالروز شهادت سردار شهید محمد حسن طوسی قائم مقام فرماندهی لشکر25 کربلا در دروان دفاع مقدس است. 
 «محمدحسن طوسی» سال ۱۳۳۷ در روستای «طوسکلا» از توابع شهرستان «نکا» به دنیا آمد. پس از طی دوران تحصیلی ابتدایی به شهر نکا رفت. در مدرسه راهنمایی «فردوسی» نکا تا سوم راهنمایی درس خواند و برای ادامه تحصیل به ساری رفت.

سال سوم دبیرستان بود که محمدحسن با روحانیون مبارز آشنا شد. مدتی گذشت و دیگر میل رفتن به مدرسه را نداشت. ابتدا کمک به معیشت خانواده را بهانه‌ای برای ترک تحصیل عنوان کرد اما بعدا معلوم شد به دلیل همکاری با انقلابیون بر علیه شاه و از ترس دستگیری به مدرسه نمی‌رود.

در همان زمان ازداواج کرد و هنوز چند وقتی از ازدواجش نگذشته بود که زمان خدمت سربازی‌اش فرا رسید. رضایت نمی‌داد به سربازی برود. می‌گفت:من به طاغوت خدمت نمی‌کنم. اما در نهایت با زور ژاندارمری مجبور شد به خدمت سربازی اعزام شود. او را یک راست به پادگان آموزشی در بیرجند بردند اما هنوز چند روز از اعزامش نگذشته بود که به خانه برگشت و گفت: من که گفته بودم به طاغوت خدمت نمی‌کنم.

زمزمه اعتراض بر علیه شاه بالا گرفته بود. محمدحسن یک رادیوی کوچک خرید . اخبار را از کشورهای دیگری می‌گرفت و آن را به دیگران منتقل می‌کرد تا این که مبارزات علنی شد و جزو کسانی شد که بصورت منسجم بر علیه شاه تظاهرات را سازماندهی می‌کردند. محمد حسن در آستانه ورود حضرت امام خمینی (ره) به وطن عازم تهران شد و گفت: حضرت امام می‌خواهند بیایند اما گاردی‌های شاه اعلام کرده‌اند که نمی‌گذارند بیاید. می‌خواهیم با دوستانمان برای حفاظت از جان امام و همراهانش به تهران برویم . رفتند و پس از دیدار با امام به مازندران برگشتند.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در کمیته انقلاب اسلامی شهرستان نکا و با همراهی تعداد از روحانیون سرشناس اقدام به حفاظت از شهر و مردم آن کرد تا این که بعد از مدت کوتاهی، در مرداد 1358 به سپاه پاسدران انقلاب اسلامی پیوست.

در همان زمان با اوجگیری درگیری ضدانقلاب در گنبد، به این شهرستان اعزام شد. پس از آرامش در این شهر به کردستان رفت. در آن جا با احمد متوسلیان آشنا و در سال 1359 فرمانده عملیات سپاه ساری شد. همزمان در سپاه ساری فرماندهی «گروه شهید » را پذیرفت و در برقراری امنیت در جنگل‌های آمل،سوادکوه،ساری،گرگان و جنگل‌های گیلان از خود شجاعت وصف ناپذیری به خرج داد. در همان زمان به دلیل لیاقت‌ به فرماندهی طرح و عملیات سپاه منطقه سه – گیلان و مازندران – منصوب شد. همزمان و در زمستان سال 1360 بعد از پایان یافتن غائله ضدانقلاب در آمل، به «تیپ 31 عاشورا» اعزام شد.

در معاونت اطلاعات و عملیات تیپ 31 با دوست دیرینه‌اش شهید «حسین اکبری دنگسرکی» بارها و بارها برای شناسایی به قلب دشمن زد. در همین مرحله بود که افق جدیدی در مقابلش باز شد و او با غلامحسین افشردی معروف به حسن باقری آشنا شد. آشنایی محمد حسن طوسی و غلامحسین افشردی تنگاتنگ شد تا حدی که بارها و بارها این دو در جلسات مختلف در کنار هم قرار گرفتند.

بعدد از شرکت در عملیات‌های فتح‌المبین و بیت‌المقدس در سال 1361 به مازندران برگشت و جانشین قرارگاه حضرت ابوالفضل که کار اعزام نیروی رزمی و پشتیبانی به جبهه‌ها را در مازندران به عهده داشت، شد.

در سال 1362 به «لشکر 25 کربلا» پیوست و معاون اطلاعات و عملیات این لشکر شد. محمدحسن طوسی «عملیات والفجر 6 » را نیز تجربه کرد . در همین عملیات بود که برادرش محمد ابراهیم طوسی به شهادت رسید . شهید مرشدی وقتی از محمد حسن طوسی خواسته بود که اجازه دهد هر طور شده پیکر محمد ابراهیم را به عقب بیاورند محمدحسن طوسی در جوابش گفته بود: یا همه شهدا و یا هیچکدام. که این موضوع باعث شد پیکر محمد ابراهیم طوسی بعد از 13 سال کشف شود.

بعد از عملیات والفجر 6 در عملیات‌های «قدس 1 و 2 » و عملیات‌های ایذایی دیگر شرکت کرد . اوج زحمات محمد حسن طوسی را در «عملیات والفجر ۸» می‌توان مشاهده کرد.

در عملیات والفجر 8 و ادامه آن برای چندمین بار مجروح شد و حتی به حالت اغما رفت. بعد از این عملیات ، «عملیات کربلای1» – آزاد سازی مهران – از محمد حسن طوسی خاطرات خوشی دارد. حضور در «عملیات کربلای 4» و پس از آن «عملیات کربلای 5 » که سخت‌ترین نوع عملیات در جنگ هشت ساله عراق علیه ایران لقب گرفت عملیات‌هایی هستند که محمد حسن طوسی به عنوان فرمانده اطلاعات و عملیات لشکر ویژه 25 کربلا به ایفای نقش پرداخت.

در فروردین سال 66 بار دیگر به شلمچه رفت و در حالی که جانشین فرمانده لشکر 25 کربلا بود، با تنی خسته و مجروح در دشت تفتیده شلمچه و نوزدهم فروردین‌ماه 1366 در سن 29 سالگی برای همیشه و بر اثر اصابت ترکش‌های گلوله «خمپاره 60 » عراق میهمان آسمان شد. 

ایسنا

نگارنده : admin در 1392/01/20 09:41:55.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
درخواست مکتوب یک نوجوان از مادرش
محمد در این نامه، پس از نوشتن احوال پرسی های رایج با خانواده اش، نکته ای را بیان نموده که که نشان از طبع آسمانی او دارد. 



 محمد اسدی درباغی در پانزدهم شهریور 1351 در دره باغ متولد شد. به هنگام بازگشت امام روح الله از تبعید، محمد تنها شش سال داشت و زمانی که در اسلام آباد غرب، در نبردی رویارو با شقی ترین دشمنان اسلام، بال در بال ملائک گشود، کم تر از 16 سال از عمرش می گذشت.
نامه ای از شهید اسدی به جا مانده است که تاریخ آن به حدود یک سال پیش از شهادت او باز می گردد و از جبهه ی  خوزستان برای خانواده اش ارسال شده است. محمد در این نامه، پس از نوشتن احوال پرسی های رایج با خانواده اش، درخواستی را مطرح نموده که که نشان از طبع  آسمانی او دارد. محمد اسدی نوشته است:

... در ضمن باید بگویم که من در عملیات شلمچه نبودم و سالم می باشم که اگر هم آمدم و اتفاقی افتاد، نگویید این جا این طور شده ام.(مادر)

همان گونه که در انتهای نامه، توسط شهید مشخص شده است، مخاطب این توصیه، مادر شهید می باشد. نحوه ی نگارش جمله به گونه ای است که شهید از هرگونه ریا و تظاهر به حضور در جبهه مبرا باشد. اولا حضورش را در عملیات اخیر انکار کرده و بر سلامت خود تاکید نموده تا خیال مادر را راحت کند. همچنین در پایان مشخص می نماید که اگر تا زمان بازگشت به خانه، مجروح شدم، به دیگران گفته نشود که در جبهه چنین اتفاقی افتاده است. مرحبا بر آن روحِ بلند که در کالبدی 15 ساله آرام گرفته بود.
تصویر اصل این نامه را می توانید در ذیل مشاهده کنید.


روحمان با یادش شاد

نگارنده : admin در 1392/01/20 09:32:24.