راسخون

خاطرات دفاع مقدس

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
روایتی از آخرین لحظات رزم و نحوه شهادت شهید «محسن وزوایی»
محسن تمام قد بر روی جاده ای كه نیروها بدون جان پناه می جنگیدند، ایستاده بود و فریاد می زد، طوری كه دیگر صدایش گرفته بود؛ او تمام گردان های تحت امر محور عملیاتی محرم را از طریق بی سیم فرماندهی، مخاطب قرارداد و با لحنی مصمم و جدی گفت «به كلیه واحدها، به كلیه واحدها! همه سریع به جلو پیشروی كنید... الله اكبر!». 

تاریخ تولدش ۸ مرداد ماه ۱۳۳۹ در تهران و شهادت دهم اردیبهشت ۱۳۶۱ با مسئولیت قائم مقام تیپ محمدرسول الله(ص) در عملیات «الی بیت المقدس» است و امروز آرام گرفته در قطعه ۲۶ بهشت زهرا(س).

شهید «محسن وزوایی» كه كوه های بازی دراز، بازی خورده اراده آهنین اش بودند، دانشجوی رشته شیمی دانشگاه صنعتی شریف بود و شناخت كاملی از مكتب اسلام داشت. این اسطوره جوان سرانجام پس از شركت در عملیات های متعدد، در عملیات «الی بیت المقدس» هنگام هدایت نیروهای تحت امرش بر اثر اصابت گلوله و تركش به شهادت رسید. متن زیر روایتی است از آخرین لحظات زندگی زمینی این مرد آسمانی:

ـ مسعودی جان دقیق توجه كن... شما باید نیروهایت بلافاصله بروند در سمت چپ جاده مستقر بشوند، حتی یك نیرو هم نباید سمت راست جاده باشد. خودت كه می دانی سمت راست هیچ حافظ و مانعی برای نیروها وجود ندارد. شنیدی چی گفتم؟

مقارن ساعت ده صبح در پی پیشروی دلهره آفرین حدود 112 دستگاه تانك لشكر ۳ زرهی دشمن از سمت جنوب ایستگاه گرمدشت به سوی مواضع گردان های مقداد و میثم، محسن وزوایی شخصاً هدایت عملیاتی این دو گردان را بر روی جاده اهواز ـ خرمشهر به عهده گرفت.

محسن تمام گردان های تحت امر محور عملیاتی محرم را از طریق بی سیم فرماندهی محور، مخاطب قرارداد و با لحنی مصمم و جدی گفت «به كلیه واحدها، به كلیه واحدها! همه سریع به جلو پیشروی كنید... الله اكبر!».


با شدت گرفتن آتش دشمن، زمین غرب كارون به لرزه درآمد و آتش منظم بیش از ده ها عراده توپ، صدها تانك مدرن و سایر سلاح های منحنی زن دشمن روی منطقه درگیری به صورت متراكم اجرا می شد. هلی كوپتر های توپدار ساخت روسیه و فرانسوی یگان هوانیروز سپاه سوم دشمن هم از آسمان خود را بر فراز مواضع رزمندگان سبك اسلحه ایرانی رسانده و به شدت آنان را زیر آتش گرفته بودند. در این لحظه نیروهای گردان میثم تمار به فرماندهی «عباس شعف» همرزم دیرینه محسن خود را به نزدیكی محل استقرار او رسانده بودند.



محسن تمام قد ایستاده بر روی جاده بر سر نیروهایی كه بدون كمترین سنگر و جان پناهی هنوز در غرب جاده می جنگیدند فریاد می زد، طوری كه دیگر صدایش هم گرفته بود. او برآشفته می گفت «برادرها بیایید پشت جاده لااقل از روبه رو كمتر اذیت می شید» عباس شعف خود را به محسن رسانده، او را در آغوش كشید. آن دو لحظاتی در آن جهنم آتش و دود در آغوش هم آرام گرفتند. هنوز چند قدمی از هم جدا نشده بودند كه ناگهان انفجار مهیبی در نزدیكی محسن رخ داد و بعد...

هنگامی كه عباس بالای سرمحسن رسید، او را دید كه به همراه معاون دومش حسین تقوی منش و بی سیم چی شان به خاك شهادت غلطیده اند؛ سپس با ملایمت چفیه سیاه رنگ دور گردن محسن را باز كرد و با همان، صورت خاك آلود دوست و برادر شهیدش را پوشاند، گوشی بی سیم را به دست گرفت.

ـ احمد، احمد، شعف

متوسلیان: شعف، احمد بگوشم

ـ حاج آقا، خوب گوش كن؛ آتیش سنگین؛ محرم بی علمدار شد؛ آقا محسن... آقا محسن...

شعف دیگر نای صحبت كردن نداشت و احمد متوسلیان آنچه را كه می بایست بشنود، شنیده بود.
(نوید شاهد)
 

نگارنده : admin در 1392/02/17 08:01:06.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
همه اسباب و اثاثیه خانه یك فرمانده
یكی از همرزمان شهید «عباس كریمی» می‌گوید: یك بار رفتم خانه عباس، نصف یك اتاق با موكت فرش شده و نصف دیگرش خالی بود؛ همه وسایل زندگی حاج‌عباس، خلاصه شده بود در یك تكه موكت، پتو، قابلمه، بشقاب و چند قاشق. انگار او همیشه مسافر بود. 

تجمل‌گرایی یكی از بن‌بست‌ها برای تعالی روح انسان است كه متأسفانه برخی مردم درگیر و دار آن گرفتار شده‌اند؛ لذا باید برای رهایی از این گیر و دار پرواز را آموخت، راحت پرواز كردن را.

در ادامه مطلبی را می‌خوانیم از فرمانده‌ای كه قرار بود به همراه خانواده برای اجرای عملیات، از جنوب به غرب كشور راهی شود.

اواسط اردیبهشت 1362 لشكر 27 از دوكوهه به غرب كشور رفت و در منطقه‌ای به نام قلاجه؛ حدفاصل اسلام‌آباد غرب و ایلام مستقر شد.

«محمد جوانبخت» از مسئولان واحد اطلاعات عملیات لشكر 27 می‌گوید: «اردیبهشت سال 1362 بود. عده زیادی از بچه‌های واحد اطلاعات عملیات لشكر 27 محمد رسول‌الله (ص) راهی پادگان دوكوهه شدند تا بار و بنه‌شان را به سرپل ذهاب منتقل كنند. ما 15 اردیبهشت حركت كردیم. من بودم و مجید زادبود و سعید قاسمی و محمد مرادی؛ كه گروه پیشتاز بودیم. یك راست از تهران به سرپل رفتیم. وسایل و بچه‌ها را سه كامیون و چند تویوتا و یك اتوبوس آوردند. بچه‌های قدیمی را در پادگان ابوذر دیدیم و آنها را در جریان مأموریت جدیدمان قرار دادیم. با هماهنگی آنها مدرسه‌ای را ـ كه در گوشه شهر واقع بود ـ به عنوان قرارگاه گرفتیم. بلافاصله به خط مقدم رفتیم و جبهه دشمن را در قصرشیرین بررسی كردیم.

مجید زادبود از سال‌ها قبل، با منطقه آشنا بود. اطلاعات اولیه را هنگام گشت‌زنی و دیدبانی به دست آوردیم. بعد روی عكس‌های هوایی، گزارش‌های قدیمی، دیده‌ها و شنیده‌ها و نقشه‌ها و كروكی‌ها متمركز شدیم. ارتفاعات آق‌داغ، مدنظر فرماندهان بود.

صبح زود هفدهم اردیبهشت، عباس كریمی و علی‌اكبر حاجی‌پور به مقر آمدند. همراه مجید زادبود و تعدادی از سرتیم‌های واحد اطلاعات عملیات لشكر 27 به طرف جبهه قصرشیرین حركت كردیم. جاده قصر زیر دید مستقیم آق‌داغ قرار داشت. عراقی‌ها می‌كوبیدند. چند بار اهم اطراف ما را كوبیدند. بعید نبود مورد هدف قرار گیریم. خمپاره‌ها، جاده را شخم می‌زدند و خاك و سنگ را روی ماشین‌ها می‌پاشیدند. به خطر روبه‌روی آق‌داغ رسیدیم و به طرف كمین‌های آق‌داغ دوربین كشیدیم».

محرّم قاسمی، از نیروهای واحد اطلاعات عملیات لشكر 27 چگونگی استقرار در محل جدید را این‌گونه تشریح می‌كند: «بهار سال 1362 بود كه با آفتاب داغ جوب خداحافظی كردیم و روانه غرب و شمال غرب شدیم. گرمای منطقه جدید، هر چه بود، به پای گرمای جنوب نمی‌رسید. در شهر سرپل‌ذهاب مستقر شدیم. بلافاصله كارمان را شروع كردیم. غرب دشت ذهاب، محدوده شناسایی ما محسوب می‌شد. از دیدگاه باغ كوه به ارتفاعات بیشگان، تیله‌كوه، شاخ شوالدری و تنگه‌های بی‌شمار بین ارتفاعات دوربین می‌كشیدیم و از دور و نزدیك، وضعیت موجود را بررسی می‌كردیم.

مدتی نگذشته بود كه محدوده شناسایی ما از دشت ذهاب به سمت ارتفاعات و راه‌های صعب‌العبور تغییر كرد. همراه حاج‌همت، عباس كریمی و سعید قاسمی و عده‌ای دیگر از فرماندهان و بچه‌های سپاه جوانرود و نیروهای كُرد طرفدار ما (قیاده‌ها) از مقر شیخ سله به سمت ارتفاع شاخ شمیران حركت كردیم. می‌خواستیم از دیدگاه شاخ شمیران، كل منطقه را دید بزنیم تا به ارتفاعات همجوار سد دربندیخان توجیه شویم. این سد، موضوع اصلی كوچ ما بود. اگر می‌توانستیم راهكارهای مناسبی مهیا كنیم، تا خود سد دربندیخان پیش می‌رفتیم و ضربه مهلكی به پیكر عراق می‌زدیم».

با استقرار نیروهای لشكر 27 در اسلام‌آباد غرب، تعدادی از فرماندهان و از جمله عباس كریمی خانواده‌هایشان را هم از جنوب به غرب انتقال دادند. سیدرضا حسینی از همرزمان عباس كریمی می‌گوید: «لشكر آمده بود غرب. تازه اردوگاه فلاجه برپا شده بود. اردوگاهی در لابه‌لای كوه‌های اسلام‌آباد غرب و ایلام. حاج‌عباس كریمی؛ فرمانده تیپ دو سلمان بود. یك روز برای حضور در جلسه‌ای رفته بودم سپاه شهرستان كنگاور. كارم كه تمام شد، دیر وقت بود، راه افتادم سمت كرمانشاه. در جایی بین شهرستان صحنه و كرمانشاه دیدم یك ماشین پیكان كنار جاده ایستاده و یك نفر دست تكان می‌دهد. به راننده گفتم بایستد تا كمكش كنیم. می‌خواست بفهماند كه ماشینش دچار مشكلی شده است. نزدیك كه شدیم، زیر نور چراغ ماشین، حاج عباس را شناختم. نگه داشتیم و پیاده شدیم. عباس بود و خانمش و راننده‌اش قاسم صادقی. ماشین خراب شده بود. پس از كمی صحبت كردن، متوجه شدم كه عباس در حال اثاث‌كشی است. همه وسایل زندگی‌اش، در صندوق عقب پیكان بود! هر كاری كردیم، ماشین راه نیفتاد. آن را بكسل كردیم و راه افتادیم طرف كرمانشاه. صبح رسیدیم. لشكر در پادگان الله‌اكبر، برای فرماندهان خود چند باب خانه مسكونی گرفته بود. یكی از خانه‌ها خانه حاج عباس بود و بغل‌دستی‌اش در اختیار خانواده حاج همت. یك بار رفتم خانه‌اش،نصف یك اتاق فرش شده و نصفه دیگرش خالی بود. یك تكه موكت، فرش اتاق بود! همه وسایل زندگی حاج‌عباس، خلاصه شده بود در یك تكه موكت، پتو، قابلمه، بشقاب و چند قاشق. انگار او همیشه مسافر بود».

عباس آرام بود و آرامش داشت. او این روحیه را هر جایی هم كه می‌رفت، انتقال می‌داد. در جبهه مرد جنگ بود و در خانه، مرد زندگی.(فارس)
 

نگارنده : admin در 1392/02/15 09:18:45.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
ماجرای خواستگاری مخفیانه یک فرمانده از همسرش
مادرم همیشه می‌گفت: این پسر شهید می‌شود و برای تو نمی‌ماند. حتی به خاطر مخالفت‌های ایشان بود که خانواده اسماعیل مرا مخفیانه از پدرم خواستگاری کردند. 
 شهید اسماعیل دقایقی به سال 1333 در استان خوزستان و در شهر بهبهان به دنیا آمد.  وی پس از ورود به دبستان و پشت سر گذاشتن این مرحله و اتمام دبیرستان، در سال 1349 در کنکور هنرستان شرکت ملی نفت شرکت کرد و پس از قبولی، به ادامه تحصیل در آن هنرستان پرداخت. اسماعیل در همین هنرستان با محسن رضائی (فرمانده سابق کل سپاه) آشنا شد.

اسماعیل به خاطر مبارزات انقلابی‌ای که داشت در سال 1353 و پس از چند ماه از زندان آزاد شد. در پی همین اتفاق بود که  از هنرستان نیز اخراج شد، اما در همان سال در رشته آبیاری دانشکده کشاورزی «دانشگاه اهواز» قبول شد و پس از دو سال تحصیل در این رشته، دوباره در کنکور شرکت کرد و به دانشکده علوم تربیتی دانشگاه وارد شد.

وی در سال 1357 ازدواج کرد. شهید دقایقی در سال 1358با یک نسخه از اساسنامه جهاد سازندگی(سابق) که دانشجویان انجمن اسلامی دانشگاه‌ها آن را تنظیم کرده بودند؛ به «آغاجری» رفت و به اتفاق عده‌ای از دوستان، جهاد سازندگی را راه اندازی کرد.

هنوز چند ماه از فعالیتش در این ارگان نگذشته بود که طی حکمی(در اوایل مردادماه 1358) مسئول تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در منطقه« آغاجری» شد.

اسماعیل به دنبال شروع جنگ تحمیلی، به عنوان نماینده سپاه در اتاق جنگ «لشکر92 زرهی اهواز» حضور یافت. در عملیات «فتح‌المبین» نیز در قرارگاه لشکر فجر با سردار شهید بقایی که در آن زمان فرماندهی قرارگاه فجر را به عهده داشت، همکاری کرد.

در سال 1362، مسئول راه‌اندازی دوره عالی مالک اشتر (ویژه آموزش فرماندهان گردان) شد. در زمان اجرای طرح مالک اشتر، عملیات خیبر در منطقه عملیاتی جزایر مجنون انجام شد و شهید دقایقی نیز با حضور در این نبرد فراموش نشدنی، فرماندهی یکی از گردانهای خط مقدم را به عهده داشت. بعد از عملیات خیبر به پشت جبهه بازگشت و دوره یاد شده را در تابستان 1363 به پایان رسانید.

وی پس از مدتی در لشکر 17 علی‌بن ابیطالب(ع) در کنار شهید «مهدی زین‌الدین» قرار  و با پذیرش مسئولیت طرح و عملیات لشکر به ادامه جهاد پرداخت.

شهید دقایقی هنگامی که فرماندهی«تیپ 9بدر» را پذیرفت، گردان «احرار» را از میان اسیران عراقی تشکیل داد. آنها به رغم آنکه اسیر بودند، با علاقه و اشتیاق در این گردان با ارتشی که خودشان سال‌ها در آن ارتش بودند، می‌جنگیدند و بسیاری از آنها هم به شهادت رسیدند. اسماعیل دقایقی سرانجام در 28 دی ماه 1365 در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید.

آنچه پیش روی شماست گفت و گویی است با خانم طیبه همراهی همسر شهید دقایقی که از دوران زندگی با اسماعیل می‌گوید:

شهید اسماعیل دقایقی فرمانده لشکر بدر(نفر وسط)

*اسماعیل پسر دایی من بود

سال 1337 بود که در شهر بهبهان استان خوزستان در خانواده‌ای مذهبی و سنتی به دنیا آمدم. اسماعیل پسر دایی من بود و ما از بچگی همدیگر را می‌شناختیم. خانواده ایشان هم به لحاظ عقیده شبیه ما بود، یعنی به نماز و روزه مقید بودند.

شهید دقایقی از نوجوانی بچه فعالی بود و زمینه‌های فعالیتش از 15 سالگی شروع شد؛ یعنی زمانی که در هنرستان فنی حرفه‌ای درس می‌خواند. ایشان در مدرسه با محسن رضایی آشنا شده و عضو گروهی شده بود که آنها تشکیل داده بودند.  

اسماعیل همچنان به مبارزات ضد طاغوتی خود مشغول بود تا اینکه به همین دلیل در سن 18 سالگی اولین دستگیری‌اش توسط ساواک را تجربه کرد. زمانی که او زندانی سیاسی شد، تلنگری برای خانواده‌ی ما بود و یکسری اعتقادات سیاسی پیدا کردیم و انگیزه‌ای برای مبارزه با شاه در وجود ما پدید آمد.

در واقع شکنجه شدن اسماعیل در ساواک انگیزه‌ی مخالفت در خانواده‌ی ما با خاندان پهلوی بود. در اقوام ما شهید زیاد است، برادر و پسر عمه‌ام نیز به شهادت رسیدند و اهل فعالیت‌های انقلابی بودند اما نقش اولیه حرکت های مبارزاتی را در خانواده، شهید دقایقی داشت.

اسماعیل قبل از اینکه زندانی شود اغلب کتاب‌هایی که به دستش می‌رسید برای من و خواهرم هم می‌آورد تا مطالعه کنیم. وقتی هم که نبود ما با دوستانی که می‌شناختیم کتاب و نوار رد و بدل می‌کردیم، مثلا نوارهای سخنرانی امام(ره) و کتاب‌های آقای شریعتی را می گرفتیم و مطالعات‌مان را ادامه می‌دادیم.

 

*دلیل انصراف شهید دقایقی از رشته مهندسی 
شهید دقایقی حدودا 5 سال از بنده بزرگتر بود. یادم هست زمانی که بحث ازدواج ما پیش آمد من 21 ساله بودم و سال دوم دانشگاه را در رشته زمین شناسی می‌گذراندم. ایشان هم سال دوم بود، البته اسماعیل در رشته مهندسی کشاورزی درس می‌‌خواند اما انصراف داد و مجددا در رشته تربیت بدنی درسش را ادامه داد.

انگیزه‌ی انتخاب ما برای ورود به دانشگاه تهران بیشتر سیاسی بود تا بتوانیم آنجا فعالیت‌هایمان را گسترش دهیم. خب دانشجویان این دانشگاه بسیار فعال بودند و فعالیت‌های زیادی در زمینه مبارزاتی داشتند.

مادرم با آمدن من به تهران بسیار مخالف بود ولی پدرم می‌گفت: بچه‌ها باید حتما تحصیلات عالیه داشته باشند. ایشان خودش اگر چه شغل خیاطی داشت اما دیپلم نظام قدیم را گرفته بود و به درس علاقه زیادی نشان می‌داد.

 
*هم‌خانه شدن با مجاهدین

بعد از ثبت نام دانشگاه در خوابگاه خیابان اختیاریه ساکن شدم و فعالیت‌های مخفی‌‌ام را آغاز کردم. سرپرست خوابگاه که بوهایی برده بود چند بار اخطار داد. با چند نفر دیگر از دوستانم قبل از اینکه اخراج‌مان کنند تصمیم گرفتیم خودمان خانه‌ای اجاره کنیم. در خیابان نصرت سوئیتی گرفته و به آنجا نقل مکان کردیم. هم خانه‌ای هایم دانشجویانی بودند از رشته‌های مختلف که بعضی‌هایشان به مجاهدین خلق پیوسته و در عملیات مرصاد کشته شدند مثل مرضیه علی‌احمدی. با دوستانم زمانی که دانشگاه تعطیل می‌شد به شهرهای خودمان می‌رفتیم و در مساجد اعلامیه پخش می‌کردیم.

*آشنایی با امام خمینی(ره)

ما امام را اوایل انقلاب نمی‌شناختیم و کتاب های شریعتی را که به دستمان می رسید مطالعه می کردیم و همین کم کم زمینه علاقمندی به گرایشات سیاسی را در ما ایجاد کرد. وقتی هم گرایش‌های سیاسی واضح‌تر شد و اعلامیه‌های امام در دسترس قرار گرفت آشنایی ما با ایشان بیشتر شد و مطالعات‌مان به کتب شهید مطهری و امام سوق پیدا کرد. حتی خودمان هم اعلامیه‌های ایشان را مخفیانه پخش می‌کردیم.

*مشخص شدن ماهیت منافقین

زمانی که بحث لانه جاسوسی و تسخیر سفارت آمریکا توسط دانشجویان پیش آمد به علت انقلاب فرهنگی دانشگاه تعطیل بود و من شهرستان بودم، به این خاطر در آن اتفاق حضور نداشتم. در همین تعطیلی‌ها بود که بسیاری از همکلاسی‌هایمان به گروه مجاهدین خلق پیوستند و از سال دوم بعد از پیروزی انقلاب ما از آنها جدا شدیم.

آن دوره خیلی از بچه‌ها دچار اشتباه شدند و گول این گروهک را خوردند ولی امثال بنده و اسماعیل به خاطر ریشه مذهبی-سنتی‌ای که داشتیم و همچنین اعتقادمان به امام خمینی(ره) باعث شد که خدا رو شکر دچار این سردرگمی نشویم.

زمانی هم که مجاهدین هدفشان مشخص شد و دست به ترور افراد و شخصیت‌ها زدند دیگر ماهیت انحرافی‌شان برای همه بدیهی بود، به خصوص حضرت‌ امام هم سخنرانی‌هایی در این خصوص انجام دادند. بعد از این بحث‌ها بود که دیگر هر کسی واقعا با خط امام و انقلاب اسلامی مشکل داشت خط‌ش را جدا کرد.

*مخالفت مادرم با پیشنهاد اسماعیل

انتخاب من به عنوان همسر توسط خود شهید دقایقی مطرح شد البته اول به مادرش گفته بود و بعد با خودم صحبت کرد. ایشان فکر کرده بود که اگر می‌خواهد زندگی سیاسی داشته باشد مجردی راحت نیست و متاهل باشد بهتر می‌تواند کارهای مبارزاتی‌اش را دنبال کند. ما این قدر همدیگر را شناخته بودیم که متوجه شویم به لحاظ اعتقادات سیاسی و مذهبی با هم مشکلی نداریم و او فکر کرده بود ازدواج فامیلی انتخابی منطقی تر است. 

ولی با همه این احوال من شخصا توقع نداشتم ایشان از من خواستگاری کند چون زیاد رغبتی به ازدواج فامیلی نداشتم و از لحاظ ژنتیکی می‌ترسیدم. از طرفی علاقمند به تحصیل بودم، به همین علت بود که یک سال طول کشید تا بالاخره به ایشان جواب مثبت دادم. قبل از مطرح شدن موضوع ازدواج بیشتر با اسماعیل رفت و آمد داشتم اما بعد از آن در مدتی که طول کشید تا جواب دهم دیدنش برایم سخت بود. مادرم هم به خاطر مبارزات سیاسی‌ اسماعیل مخالف ازدواج ما بود اما بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که او یک آدم فرهنگی و به لحاظ اعتقادی و دینی کامل است و اگر چه دانشجو بود و درآمدی نداشت اما بی‌اهمیت به این موضوع پیشنهادش را پذیرفتم.

*توقع نداشتم از خودم تقاضای ازدواج کند

زمانی که اسماعیل برای ازدواج با من قدم جلو گذاشت و از خودم خواستگاری کرد خیلی ناراحت شدم و گفتم:  «انتظار نداشتم چنین موضوعی را مطرح کنی. ما با هم ارتباط زیادی داشتیم و مدام کتاب رد و بدل می‌کردیم، فکر نمی‌کردم پشت این کارها منظور ازدواج با من را داشته باشی.» وقتی این صحبت‌ را کردم برای مدتی ارتباطم را هم با او قطع کردم و حتی جواب تلفن‌هایش را ندادم. می‌خواستم مدتی قطه رابطه کنم تا برای خودم عادی شود، احساس می‌کردم شوک به من وارد شده است. خوب انتظار نداشتم کسی که مانند برادرم بود و ارتباط کتاب و مسائل سیاسی و فرهنگی داشتیم یک دفعه از من خواستگاری کند، تعجب کردم و برایم سخت بود. مدتی که گذشت همسر خواهرم در جریان مسائل انقلاب به شهادت رسید و همین باعث شد گرایش من به کسی مانند ایشان بیشتر شود فلذا تصمیم گرفتم قبول کنم.

بعد از خواستگاری رسمی یکسری صحبت‌های اولیه انجام شد و بعد اسماعیل برای تاکید گفت: از لحاظ مالی چیزی ندارم و شاید بعد از ازدواج بروم فلسطین و کارهای مبارزاتی‌ام بیشتر شود و اینکه ازدواج کردم چون دستور دین است. 

*تیپ و قیافه اسماعیل هم خوب بود

البته شهید دقایقی به علاوه شخصیت فرهنگی و مذهبی‌اش که برای من جذابیت داشت و معیار بود از لحاظ تیپ و قیافه هم بی مشکل بود، هر چند این موضوع برایم مهم نبود. مادرم همیشه می‌گفت: این پسر شهید می‌شود و برای تو نمی‌ماند. حتی به خاطر مخالفت‌های مادرم خانواده او مرا مخفیانه از پدرم خواستگاری کردند. خلاصه اینگونه بود که ما با هم ازدواج کردیم.

*شام عروسی ما دم پخت، غذای مورد علاقه او بود

یادم هست که بعد از مراسم عقد رفتیم محضر و شب مادرش دم پخت که یکی غذای محلی و باب میل اسماعیل بود درست کرد و به همین سادگی زندگی ما آغاز شد. از عکس و خرید هم خبری نبود، تنها خرید ما یک حلقه 150 تومانی بود که برای من گرفتند. حتی ماشین عروس هم نداشتیم. جالب است بدانید که آقای دقایقی کت و شلوارش را هم از دوستش امانت گرفته بود.

مهریه‌ام نیز قرآن و کتاب معراج‌سعاده و 65 مثقال طلا بود. کل مهمان آن شبمان یکی دو تا از دوستانمان و خانواده‌هایمان بودند. بعد از آن آمدیم تهران و در یکی از خانه‌های مصادره‌ای که موقتا در اختیارمان گذاشته شده بود زندگی کردیم. بعد از مدتی هم باز برگشتیم شهرستان. اسماعیل وسط مغازه پدرش یک دیوار کشید و همان شد خانه ما. 

*آشنایی با محسن رضایی

شهید دقایقی و دوستانش گروهی تشکیل دادند به نام «مجاهدین انقلاب اسلامی» که آقای محسن رضایی هم در این جمع حضور داشتند و وقتی هم ایشان شدند فرمانده سپاه افرادی که در آن گروه بودند را از جمله آقای دقایقی، دعوت به همکاری کردند. اسماعیل قبل از اینکه نیروی رسمی سپاه شود در کمیته انقلاب اسلامی و بعد جهاد سازندگی بود.

*روزی که جنگ شروع شد

قبل از اینکه جنگ به صورت رسمی آغاز شود در خوزستان ناآرامی‌ها کاملا حس می‌شد به همین علت هم بود که شهید دقایقی ما را برد اهواز که امن تر به نظر می‌آمد. به یاد دارم که دقیقا روز اول جنگ ابراهیم فرزند اولمان دوماهش بود.

*بچه ها با پدرشان غریبگی می‌کردند

اسم ابراهیم را پدر و مادر اسماعیل انتخاب کردند اما اسم زهرا را خودش گذاشت. ایشان آدمی بود که بسیار بچه دوست بود. زمانی هم که به شهادت رسید ابراهیم 7 ساله و زهرا 5/3 سالش بود با همه این احوال خیلی وقت نمی‌کرد کنار بچه‌ها باشد و حتی فرزندانمان هم به او عادت نداشتند و گاهی که می‌آمد احساس غریبگی می‌کردند.

*تنها موضوعی که شهید دقایقی را عصبانی می‌کرد

اسماعیل شخصیت آرامی داشت و کمتر عصبانی می‌شد برای همین زندگی پر تنشی نداشتیم. گاها هم که بحثی پیش می آمد بیشتر به خاطر دیر آمدن و حضور نداشتنش در خانه بود. تنها موضوعی که او را عصبانی می‌کرد به خاطر مسائل تربیتی بچه‌ها بود. ایشان خیلی اهل بحث و مطالعه بود به علاوه خوش‌فکر و خوش‌برخورد و منطقی هم بود. زمان دانشجویی خیلی پیش آمده بود که با بحث مخالفینش را قانع کند.

یکبار به خاطر اینکه ابراهیم کوچک بود و به خاطر صدای آژیر گریه می‌افتاد حسابی ناراحت بودم و اینقدر بدخلقی کردم که اسماعیل سرم فریاد زد، البته بلافاصله آمد و از من عذرخواهی کرد.

در زندگی مشترکمان خیلی از ایشان هدیه‌ای نگرفتم. اما بیشتر کتاب‌های تربیتی برایم می‌خرید و تشویقم می‌کرد که حتما بخوانم. اغلب کتاب‌هایی که درباره زندگی ائمه و شخصیت‌های بزرگ بود برایم تهیه می‌کرد.

 

*من دعوا می‌کردم و او می‌خندید

یکبار چهل روز نتوانست بیاید خانه و مجبور بود به خاطر عملیات در منطقه حضور داشته باشد. من خیلی بی تاب شده بود چون خبری هم از ایشان نداشتم. وقتی آمد با عصبانی صحبت کردم اما اسماعیل با آرامش گوش می‌داد و فقط می‌خندید.

*بالا رفتن شهید دقایقی از دیوار

یکدفعه از خانه رفته بودم بیرون و ایشان هم در منطقه بود. وقتی برگشتم دیدم نشسته داخل خانه، خیلی تعجب کردم و خوشحال‌ شدم. ازش پرسیدم تو که کلید نداشتی، چطور آمدی داخل؟! تعریف کرد که از دیوار آمده بالا و پریده داخل حیاط. گفتم: نترسیدی همسایه‌ها تو را ببینند و بگویند از دیوار مردم می‌روی بالا؟ گفت: دیوار مردم نیست که، دیوار خانه‌ی خودم است و شروع کرد به خندیدن. این خاطره هنوز بعد از چند سال برایم جالب است.

*گریه اسماعیل برای برادرم

اسماعیل خیلی اهل گریه نبود و من در چند سالی که ایشان را می‌شناختم تنها یکبار اشکش را دیدم آن هم هنگام شهادت برادر 19 ساله‌ام بود که در عملیات والفجر مقدماتی شهید شد. آقای دقایقی گریه می‌کرد و می‌گفت: او خیلی کوچک بود که شهید شد. همچنین برای دوست و همبازی کودکی‌اش شهید قدرت علی دادی بسیار ناراحت بود و حتی در مراسم ختمش اسماعیل سخنرانی کرد.

*شهادت من نزدیک است

شهید دقایقی سعی می‌کرد کمتر جلوی ما از شهادت صحبت کند چون برادر و شوهر خواهرم شهید شده بود و می‌دانست پیش کشیدن این حرف‌ها باعث ناراحتی و حتی گریه کردن من می‌شود. بنابراین سعی می‌کرد غیر مستقیم حرف بزند، مثلا یکی از دوستانش 6 ماه قبل از اسماعیل به شهادت رسید و ایشان همسر او را مثال می‌زد و می‌گفت: برای خانم فلانی شهادت شوهرش خیلی سخته و تحمل این اتفاق را ندارد و بعد ادامه داد: ممکن است شهادت من هم نزدیک باشد. با ناراحتی گفتم: الان لازم به گفتن این حرف‌ها نیست.

*خطری که از بیخ گوشش رد شد

یکبار برایم از خطری تعریف کرد که از بیخ گوشش رد شده بود. گویا وقتی در قایق بودند هلی‌کوپتری شلیک می‌کند که اینها را بکشد ولی تیر از بغل گوش اسماعیل رد می‌شد. وقتی آمد دیدم لاله‌ی گوشش را پانسمان کرده. همیشه به او می‌گفتم: دوست ندارم هیچ وقت اسیر شوی. شهادت و مجروحیتت را می‌توانم تحمل کنم اما اسارتت را نه.

*کارتون مورد یک علاقه فرمانده لشکر

اسماعیل عاشق کارتون پلنگ صورتی بود. هر وقت شروع می‌شد به شوخی می‌گفت برنامه کودکه و می‌نشست پای تلویزیون. اهل فوتبال و کوهنوردی بود ولی بیشتر زمان دانشجویی.

*آخرین وداع با شهید دقایقی

زمان عملیات کربلای 5 در سال 65 بود و من رفته بودم تهران چون فضای جنوب ناامن بود. برای اولین بار زنگ زد گفت: بیا اهواز من دو سه ماه می‌خواهم بروم عملیات برون مرزی شاید نبینمت. هیچ وقت به من نمی‌گفت قرار است چکار کنند اما این دفعه توضیح داد. چون فرزندانم کوچک بودند و رفتن برایم سخت بود مخالفت کردم اما اسماعیل اصرار کرد. با تعجب پرسیدم چرا اینقدر مصری؟ گفت: می‌خواهم این دفعه حتما شما را ببینم. گفتم: زمستان است و نمی‌توانم با بچه‌ها بیایم. وقتی مقاومت مرا دید گفت: پشیمان می‌شوی اگر نیایی!‌ این را که گفت: نتوانستم نروم. وقتی رسیدم اهواز ، یک ماشین فرستاد و ما را بردند آقاجری. قرار بود دو روز با هم باشیم ولی وقتی آمد گفت که برنامه عوض شده و باید صبح برگردد. خیلی ناراحت شدم و دلهره عجیبی گرفتم. شب را با ما گذراند و صبح به شهادت رسید. در واقع دیدار خداحافظی بود که من بی‌خبر بودم. لحظه خداحافظی ساعت 6 صبح بود، هیچ وقت فراموش نمی‌کنم چون با همیشه رفتنش فرق داشت. مرا فرستاد منزل مادرم و خودش در این فاصله شهید شده بود.

*اسماعیل به قربانگاه رفت!

وقتی رسیدم خانه مادرم، قبلش به آنها خبر داده بودند که اسماعیل به شهادت رسیده. ایشان گفت پدرشوهرت مریض است و باید برویم خانه آنها. فهمیدم دروغ می‌گویند، چون شبش یک خواب دیدم که: یک صف بود و عده‌ای وضو می‌گرفتند، یک عده هم آن طرف دیگر بودند. همسر دوست اسماعیل که شهید شده بود را دیدم که به من گفت: نوبت شما هم شد. از خواب که بیدار شدم احساس کردم یک اتفاقی می‌خواهد بیفتد و یا افتاده است. از همان خواب دچار استرس شده بودم.

خودم را آماده حادثه‌ای کرده بودم و چون تازه دیده بودمش خبر شهادتش ابتدا برایم خیلی سخت نیامد چون نمی‌توانستم هنوز داغ نبودنش را لمس کنم.

اما لحظاتی که نیاز به همفکری ایشان داشتم و نبود برایم سخت می‌شد و یک وقت‌هایی که گله می‌کردم، به خوابم می‌آمد و تسکینم می‌داد اما هیچ وقت نمی‌گفت شهید شدم.

*به مولوی علاقمند بود، به خصوص شعر «آتش در نیستان»

اسماعیل شخصیتی ولایت‌مدار داشت و بسیار به کتاب‌های شهید مطهری و صحیفه‌ی نور معتقد بود. به مولوی علاقمند بود، به خصوص شعر «آتش در نیستان» را بسیار دوست داشت. آدمی بود که اهل رشد بود و تفکراتش رشد می‌کرد، دیروزش با امروزش بسیار فرق داشت. تا زمانی که زنده بود شوق کسب علم داشت و کتاب جدیدی می‌آمد می‌رفت می‌گرفت و می‌خواند. زهرا دخترمان هم از این نظر به پدرش شبیه است. شهید دقایقی آدم عمیق و توداری بود. خیلی عقلانی و منطقی رفتار می‌کرد. و آخر هم مزد سختی‌ها و زحماتی را که کشید با شهادت به دست آورد.

گفتگو: زهرا بختیاری
 

نگارنده : admin در 1392/02/11 10:39:41.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
سه تصویر به یاد ماندنی از یک معلم
«عبدالناصرکشاورزیان» به تاریخ 28 فروردین 1338 در شهرستان «بهشهر» متولد شد. تقدیر چنین بود که «عبدالناصر»  تحصیلات خود را تا فارغ التحصیلی از دانشگاه «تربیت معلم» ادامه دهد و با گچ و تخته سیاه مانوس شود. 
 اما زمانی رسید که آقا معلم، تصمیم گرفت آخرین درس خود را به شاگردان نوجوانش بدهد و این چنین شد که با خئن خود بر تخته سیاهِ تقدیر، سرمشقِ شهادت نوشت.
معلم شهید «عبدالناصرکشاورزیان» به تاریخ 11 خرداد 1367 در آخرین دفاع از منطقه ی عملیاتی «شلمچه» بال در بال ملائک گشود و در گلزار شهدای «بهشهر» به امانت سپرده شد تا روزی که در رکاب بزرگ معلم بشریت، بازگردد.
در روز معلم، یاد این معلم شهید و تمامی معلمانی را که در خون خویش غلطیدند پاس می داریم.


عبدالناصر کشاورزیان، پای درسِ مادرش


نسل سوم انقلاب، پای درس عبدالناصرکشاورزیان


یاسر کشاورزیان، پای آخرین درسِ پدرش
 
 
 





روحمان با یادشان شاد

 

نگارنده : admin در 1392/02/11 09:33:25.

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
بال های یک پیرمرد
این برادران با نام های «ابوالحسن»، «ابوالقاسم» و «هادی»ٰ فرزند حاج «حسین جان محمدزاده» و حاجیه «سیده سلطنت سادات حمیدتبار» بودند.فرزندان برومندی که باید امروز، عصای دستانِ پیرمرد می بودند 
 شهرستان «محمود آباد» در استان مازندران قرار دارد. این شهرستان در سال های دفاع مقدس، شهدای گرانقدری را تقدیم انقلاب اسلامی نمود که «برادران محمد زاده» از آن جمله اند. این برادران با نام های «ابوالحسن»، «ابوالقاسم» و «هادی»ٰ فرزند حاج «حسین جان محمدزاده» و حاجیه «سیده سلطنت سادات حمیدتبار» بودند.
«ابوالقاسم»، اولین پسرِ این خانواده بود که در 21 اسفند 1363، طی «عملیات بدر»، بال در بال ملائک گشود. پس از او، برادر کوچک تر یعنی »هادی» در 17 مرداد 1364، در منطقه ی «هورالعظیم» خرقه ی شهادت پوشید و فرزند ارشدِ «حسین جان»، در 4 دی ماه سال 1364، در جریان عملیات کربلای 4، پای بر بساطِ «عند ربهم یرزقون» نهاد.
در عکس زیر،که در جبهه های نبردِ هشت ساله برداشته شده است، پسران شهیدِ حاج «حسین جان محمد زاده» ، «ابوالقاسم» (سمت راست) و «ابوالحسن» سمت چپ، چون دو بال، او را در میان گرفته اند. فرزندان رشیدی که باید امروز، عصای دستانِ پیرمرد می بودند، امروز بال های او هستند تا دروازه های بهشت، انشاءالله

روحمان با یادشان شاد

مشرق

 

نگارنده : admin در 1392/02/10 09:37:02.

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
این روزها، آسمانِ فکرمان را ابرهای باران‌زا فرا گرفته است و رعدِ بغض، گاهی وجودمان را می لرزاند و برقش در چشم های ماتم گرفته ی ما خود نمایی می کند و گاه گاهی، چکه ای اشک، زمین صورتمان را نمناک می کند. اما آه و ماتم، در سوگ مادر، کفایت نمی کند. باید آستین ها را پایین آورد و چادر بر سر کرد و به میدان رفت و نبردی زنانه کرد! سخت نیست! خیلی ها این چنین پروانه وار خود را در آتش شمع عشق به ایزد انداخته اند و ندای یا فاطمه سرداده اند. باور نمی کنید؟! یکی از آن ها «طیبه» بود. 
شهیده طیبه واعظی دهنوی یکی از روستا زادگان یک دِهات از نصفه جهان خودمان یعنی اصفهان بود. چند کیلومتر دور تر از ما، در سال 1337 خداوند به او نعمت زندگی و فرصتی برای بستن توشه آخرت داد و او با زیرکی تمام، قدر این نعمت و فرصت را دانست و آن را پر از یاقوت های معنوی کرد و در نهایت، یک الماس بزرگ و درخشان به نام شهادت را به کوله ی خود افزود و به دیار باقی پر کشید. طیبه، اگرچه از ابتدا در خانواده ای مذهبی متولد شده و از هفت سالگی قرآن خواندن را آموخته بود، اما بعد از ازدواج با پسرخاله مجاهدش، ابراهیم جعفریان گام های اصلی زندگی اش را برداشت. بعد از ازدواج و با کمک ابراهیم، کتاب های مذهبی و تفسیر قرآن را مطالعه کرد. ابراهیم به خاطر صداقت و ایمان طیبه، او را در جریان مبارزات تشکیلاتی قرار داد و این گونه طیبه به عضویت گروه مهدیون در آمد و به این ترتیب بیش از گذشته در مسیر الگو گیری از فاطمه زهرا(س) گام برداشت؛ یعنی هم علم خود را زیاد کرد و هم با شوهر خود در راه حق همراهی و او را دلگرم کرد و هم به میدان نبرد در جامعه آمد.

زندگی زناشویی دو مبارز

هجده ساله بود که به علت تعقیب ساواک با اتفاق همسر و کودک شیرخواره خود زندگی مخفی را انتخاب کرد. اما بعد از مدتی شوهرش دستگیر شد و روزهای بدون ابراهیم آغاز شد.یک روز که با برادرش مرتضی قراری داشت، ساواک به آن ها حمله کرد و در این درگیری مرتضی به شهادت رسید. طیبه دست از مبارزه نکشید و به تیراندازی پرداخت؛ اما پس از اتمام فشنگ ها، دستگیر شد. پس از چند روز شکنجه، او همسر و فرزند را به کمیته تهران منتقل کردند.فرزندش را به شیرخوارگاه فرستاده شد والبته پس از مدتی توسط خانواده اش شناسایی و به آغوش اقوام بازگشت. اما طیبه و ابراهیم یک ماه تمام به سختی شکنجه شدند.

حجابِ مهمتر از جان

می گویند که در زمان دستگیری با التماس از ساواکی ها می خواهد که کتکش بزنند و او را بکشند اما چادر از سرش بر ندارند. صاحب خانه طیبه درباره او می گوید: «او که به خانه ما آمد، ما بی حجاب بودیم. این قدر پند و نصیحت کرد و از قرآن و دعا گفت که ما دیگر نگذاشتیم یک تار موی مان پیدا شود.»

عشق به ساده زیستی

طیبه قالی های زیبایی می بافت ولی درآمدش را برای خودش خرج نمی کرد؛ بلکه برای دختر های فقیر جهیزیه و یا برای بچه ها قلم و دفتر می خرید. حتی جهیزیه خود را هم به دختر دم بختی داد. شاید این کارش از هم از حضرت فاطمه (س) الگو گرفته بود که ایشان لباس عروس خود را هم به زنی که نیازمند لباس بود داده بودند. هر چه بود، گویا، دخترک روستایی سرزمین ما، قصد کرده بود تا یاقوت های معنوی درشتی را برای توشه آخرتش دست چین کند. مادر شهیده واعظی دهنوی تعریف می کند که: « وقتی بچه بود، یک دست لباس سبز و قرمز خیلی قشنگ به خاطر عید برای او خریده بودم. روز عید لباسش را پوشید و بیرون رفت؛ اما وقتی برگشت درش آورد و کنار گذاشت. پرسیدم :« چرا شب عیدی لباس نوت رو در آوردی ؟ » گفت: « وقتی پیش بچه ها بودم، با این لباس احساس خیلی بدی داشتم. همش فکر می کردم نکنه یکی از این بچه ها نتونه برای عیدش لباس نو بخره ... دیگه نمی پوشمش!»

 طیبه واعظی دهنوی سرانجام در سوم خرداد ۵۶ زیر شکنجه ساواک الماس شهادت را نیز به توشه اش افزود و به دیدار معلم خود، فاطمه زهرا(س) شتافت تا از ایشان نمره خود را سوال کند.

گفتنی است، نشر شاهد درباره او کتابی به نام " کفش های جامانده در ساحل" به قلم فریبا انیسی به چاپ رسانده است که علاقه مندان می توانند با تهیه آن بیشتر از این شاگرد دخت نبی، بخوانند و بدانند.

روحش شاد و راهش پر رهرو انشا الله.

"هدیه به روح طیبه اش صلوات"

حیات

نگارنده : admin در 1392/02/09 09:43:33.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
ذکری که شهید کشوری را نجات داد
شهید صیاد شیرازی می‌گوید: سوخت هلی‌کوپتر احمد کافی نبود؛ به او گفتم: «هر جا هستی بشین»؛ جواب داد: «نمی‌شه هلی‌کوپتر رو می‌زنن. سوختم داره تموم می‌شه، اما با ذکر یا زهرا(علیها السلام) خودم رو می‌رسونم قرارگاه». 
ذکر «یازهرا(س)» کارگشاست، حتی اگر دستی خالی باشد، خانم مدد می‌کند به کسانی که امیدشان به خداست و راه حق را پیش می‌گیرند.

در ایام ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) یکی از خاطرات شهید «علی صیاد شیرازی» پیرامون توسل شهید کشوری به بانوی دو عالم را می‌خوانیم:  

توی کردستان با ضدانقلاب درگیر بودیم؛ از هوانیروز کمک خواستم؛ شهیدان کشوری و شیرودی با هلی‌کوپتر اومدن؛ نقاط آتش رو براشون مشخص کردم؛ مهماتشون که تموم شد، متوجه شدم شهید کشوری منطقه رو ترک نکرده. باهاش تماس گرفتم، با اینکه سوختش کم بود گفت: «من باید کارمو تموم کنم» با دوربین که نگاه کردم، دیدم افتاده دنبال یه ماشینه پر از ضدانقلاب. اونقدر بهشون نزدیک شد که با اسکیته هلی‌کوپتر کوبید به ماشین و فرستادش ته دره. نگرانش بودم. دوباره تماس گرفتم، گفتم: «احمد! سوختت کافی نیست. هر جا هستی بشین».

جواب داد: «نمی‌شه هلی‌کوپتر رو می‌زنن. سوختم داره تموم میشه، چراغ هشدار دهنده سوخت هم روشن شده، ولی با ذکر یا زهرا(علیها السلام) خودم رو می‌رسونم قرارگاه».

چیزی نگذشت، دل تو دلم نبود، با ناامیدی تماس گرفتم قرارگاه سراغ گیری احمد رو کردم، گفتند: «اومده، به سلامت و با ذکر یا زهرا(علیها السلام)».

فارس

نگارنده : admin در 1392/02/09 09:38:16.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
مسئولیت تمرّد از دستور رئیس‌جمهور، با من!
هنگامی که شنید بنی‌صدر دستور داده پادگان تخلیه و انبار مهمات منهدم شود، از دستور سرپیچی کرد و به دو خلبان همراهش گفت: «ما می‌مانیم و با همین دو هلی‌کوپتری که داریم، مهمات دشمن را می‌کوبیم و مسئولیت تمرد را می‌پذیریم.» 
 بالاترین ساعت پرواز در جنگ را در جهان داشت و با بیش از 40 بار سانحه و بیش از 300 مورد اصابت گلوله بر هلی‌کوپترش باز هم سرسختانه می جنگید. در دامن شیرزنی پرورش یافته بود که منزل شخصی‌اش را پایگاه کمک‌رسانی به مناطق جنگی کرده بود؛ شش ماه بعد از شهادت علی‌اکبر هم همراه با تعدادی از مادران شهدا با کاروانی از کمک‌های مردمی به جبهه‌های جنگ رفت و با حضور در بین رزمندگان به آنها روحیه داد.


چند سال قبل که مادر به دیدار رهبر انقلاب رفته بود، آقا از ایشان می پرسند: «چه خواسته‌ای دارید؟» مادر پاسخ داد: «سلامتی شما»، آقا فرمودند: «چند سال قبل هم که در منزل شما مهمان بودیم، شما همین را گفتید»، مادر گفت: «ما شهید ندادیم که خواسته‌ای داشته باشیم.»

علی اکبر شیرودی با بیش از 2000 ساعت پرواز و نجات یافتن از 360 خطر مرگ، سرانجام در آخرین پرواز خود در هشتم اردیبهشت 1360در منطقه بازی دراز هنگامی که عراق لشکر 250 تانک و پشتیبانی توپخانه و خمپاره‌انداز و چند فروند جنگده روسی و فرانسوی را برای باز پس‌گیری ذهاب گسیل داشت، به مقابله با آنان پرداخت و پس از انهدام چندین تانک، از پشت سر مورد اصابت گلوله‌های تانک قرار گرفت و به شهادت رسید. وقتی خبر شهادت علی اکبر را به حضرت امام رساندند، ایشان شدیداً منقلب و متاثر شدند و پس از آن که اشک از چشمانشان سرازیر شد، فرمودند: «شیرودی آمرزیده است.»
 
بهتر است که ما را بزرگ نفرمایید!

 بهتر دیدیم تا معرفی این شهید بزرگوار را به خودش بسپاریم؛

 من علی اکبر شیرودی، فرزند دهقان زاده شهسواری هستم. من روستازاده افتخار می کنم که در خدمت شما هستم و این قدر هم که از من تعریف می کنید، می ترسم خودم را گم کنم، فکر می کنم واقعاً هم لیاقتش را ندارم. خواهش می کنم من را بزرگ نکنید، من لیاقت این همه بزرگی را ندارم، من یک سرباز ساده اسلام هستم که هنوز نتوانسته ام خودم را در حد کمال قرار دهم، یک سرباز ساده باشیم تا روزی که به شهادت برسیم و در آن روز خداوند بزرگترین درجه افتخار را به ما عنایت می فرماید. تا آن روز ما سرباز ساده ای هستیم، پس بهتر است که ما را بزرگ نفرمایید تا خودمان را گم نکنیم.

 
من نوکر آن کسی هستم که طرفدار امام باشد، من نوکر کسی هستم که مطیع و مقلد امام است و در غیر این صورت سرور آن کس هستم.

مسئولیت تمرد را می‌پذیرم
 
علی اکبر با شروع جنگ تحمیلی در 31 شهریور سال 1359 به منطقه کرمانشاه رفت. هنگامی که شنید بنی صدر دستور داده پادگان تخلیه و انبار مهمات منهدم شود، از دستور سرپیچی کرد و به دو خلبانی که با او همفکر بودند، گفت : «ما می مانیم و با همین دو هلی کوپتری که در اختیار داریم مهمات دشمن را می کوبیم و مسئولیت تمرد را می پذیریم.»
 
در طول 12 ساعت پرواز بی نهایت حساس و خطرناک، این شهید به عنوان تنها موشک انداز پیشاپیش دو خلبان دیگر به قلب دشمن یورش برد. شجاعت و ابتکار عمل این شهید نه تنها در سراسر کشور، بلکه در تمام خبرگزاری های مهم جهان منعکس شد.

 بنی صدر برای حفظ ظاهر دو هفته بعد به او ارتقای درجه داد، اما خلبان شیرودی درجه تشویقی را نپذیرفت و تنها خواسته اش این بود که کارشکنی های بنی صدر و بی تفاوتی برخی از فرماندهان را به عرض امام (ره) برساند.
 

در همان ایام به دستور فرماندهی هوانیروز چند درجه تشویقی گرفت و از ستوانیار سوم خلبان به درجه سروانی ارتقا یافت، اما طی نامه ای به فرمانده هوانیروز کرمانشاه در 9 مهر 1359 چنین نوشت: «اینجانب خلبان پایگاه هوانیروز کرمانشاه می باشم و تا کنون برای احیای اسلام و حفظ مملکت اسلامی در کلیه جنگ ها شرکت نموده ام، منظوری جز پیروزی اسلام نداشته ام و به دستور رهبر عزیزم به جنگ رفته ام. لذا تقاضا دارم درجه تشویقی که به اینجانب داده اند، پس گرفته و مرا به درجه ستوانیار سومی که بوده ام، برگردانید.»

 

خانه خراب شد، اما به خانه برنگشت

 مهر ماه 1359 یک فروند از هواپیماهای عراقی که قصد بمباران پایگاه را داشت، مورد هدف پدافند هوایی مستقر در پایگاه قرار می گیرد و هنگام سرنگونی، به یکی از واحدهای مسکونی هوانیروز برخورد می کند و باعث ایجاد خساراتی می گردد. در این واحد مسکونی خانواده شهید شیرودی سکونت داشتند. تمام وسایل خانه شیرودی از هم متلاشی و به اطراف ریخته شده بود. خوشبختانه در آن روز خانواده اش در منزل نبودند. وقتی به او خبر دادند خانه اش خراب شده و وسایلش از بین رفته است، خم به ابرو نیاورد و فرمود: «فدای سر امام» فقط پرسید؛ خانواده اش سالم هستند یا نه. دوستان وی از او خواستند به کرمانشاه برگردد و سری به خانه اش بزند. ایشان خیلی خونسرد رو کرد به همه و گفت: ما باید در منطقه عمل باشیم نه اینکه با انفجار بمبی به خانه برگردیم.

 

 

ما برای خاک نمی‌جنگیم

 شیرودی در کنار هلی کوپتر جنگی اش ایستاده بود و خبرنگاران هر کدام به نوبت از او سؤال می کردند. خبرنگار ژاپنی پرسید: شما تا چه هنگام حاضرید بجنگید؟ شیرودی خندید، سرش را بالا گرفت و گفت: ما برای خاک نمی جنگیم ما برای اسلام می جنگیم. تا هر زمان که اسلام در خطر باشد. این را گفت و به راه افتاد، خبرنگاران حیران ایستادند. شیرودی آستین هایش را بالا زد، چند نفر به زبان های مختلف از هم می پرسیدند: کجا؟ خلبان شیرودی کجا می رود؟ هنوز مصاحبه تمام نشده، شیرودی همان طور که می رفت، برگشت، لبخندی زد و بلند گفت: نماز! صدای اذان می آید، وقت نماز است.

 

بانک خون اومده، خون نمی‌خواهید؟

 

آن روزها ما در بیمارستان پادگان ابوذر در سر پل ذهاب مستقر بودیم. شیرودی هر روز می آمد آنجا برای اهدای خون. کادر بیمارستان به ایشان می گفتند که این خون ها چندان خاصیتی ندارد و باید فاصله لازم میان دو خونگیری رعایت شود، اما ایشان گوشش بدهکار این حرف ها نبود. ما حتی گاهی «سرم» نداشتیم تا جایگزین خون به بدنش تزریق کنیم، ولی او خونش را می داد. یادش به خیر. با آن هیکل مردانه اش می آمد داخل و می گفت: بانک خون اومده، خون نمی خواهید؟

 

با همین دست خالی، نابودتان می کنیم

 

در اوایل سال 1360 مرحله طرح ریزی و آمادگی برای اجرای عملیات بازی دراز آغاز شد و تصمیم نهایی برای اجرای عملیات در دوم اردیبهشت 1360 گرفته شد. در آن روزهای عملیات، تعداد زیادی از خبرنگاران خارجی و ایرانی به پادگان ابوذر که محل استقرار قرارگاه عملیات و گروه هوانیروز هم بود، آمده بودند. در همان موقع به تیم هوانیروز ابلاغ شد که نیروهای عراق پاتک سنگین دیگری را با تعداد زیادی تانک شروع کرده و در حال پیشروی به سمت مواضع نیروهای ایران هستند که بلافاصله تیم آتش هوانیروز به فرماندهی شهید شیرودی به سمت نیروهای دشمن پرواز نمود.

 

در یکی از بازگشت ها از محل درگیری، یکی از خبرنگاران خارجی که با زبان انگلیسی صحبت می کرد با مترجم همراهش به سمت خلبانان تازه رسیده از منطقه آمد و اولین سؤال خود را از شهید شیرودی که در کنار بالگردش ناظر بر بارگیری مهمات بود با این عنوان مطرح کرد که: در این عملیات که الان انجام دادید چه کار کردید؟ شهید شیرودی در جواب خبرنگار گفت: به یاری خداوند ما پنج دستگاه تانک دشمن را منهدم کردیم و حالا هم در حال بارگیری مهمات هستیم و تا پنج دقیقه دیگر برای انهدام بقیه تانک های دشمن راهی منطقه هستیم. باور کردن این خبر (انهدام پنج دستگاه تانک در آن مدت کوتاه) برای خبرنگاران خارجی بسیار سخت بود، لذا با زبان انگلیسی به مترجمش گفت: «من باور نمی کنم.»

 

چون همه خلبانان با زبان انگلیسی آشنایی کامل دارند، شهید شیرودی هم صحبت خبرنگار خارجی را شنید و منظور او را فهمید و بسیار ناراحت شد و در حال عصبانیت یقه لباس خبرنگار را گرفت و او را کشان کشان به سمت بالگرد خودش برد و به او گفت: «اگر باور نداری با من بیا تا به شما نشان دهم که ما چگونه این کار را انجام می دهیم.»

 

خبرنگار خارجی که بسیار ترسیده بود چندین بار پشت سرهم به شهید شیرودی گفت: «من باور می کنم» علی اکبر که در حال سوار شدن به بالگرد جهت پرواز و حمله بعدی به دشمن بود، به خبرنگار اشاره کرد و با صدای بلند به او گفت: برو به سران امپریالیسم بگو ما خلبانان هوانیروز جمهوری اسلامی ایران با رهبری امام و همین وسایل که از خودشان گرفته ایم، آنها و دست نشاندگانشان را مانند صدام نابود خواهیم کرد.

 

 

کینگ کُنگ تمام شهر را به هم می‌ریخت

 وقتی به منطقه و مأموریت می رفتیم، هر یک از بچه ها اسمی داشت. آن زمان تلویزیون کارتونی پخش می کرد که در آن کارتون، موجود درشت و قوی هیکلی به نام کینگ کُنگ بود که تمام شهر را به هم می ریخت. شیرودی هم وقتی روی سر عراقی ها می رسید، زمین و زمان را به هم می ریخت و هر چه بود، مورد هدف خود قرار می داد که ما هم اسمش را کینگ کنگ گذاشته بودیم.

 شهید احمد پیشگاه هادیان هم که اسمش از همان ابتدا آقا شیره بود، فقط من مانده بودم که اسمم به ناچار روباه مکار شد. وقتی روی سر عراقی ها می رفتیم و عملیات انهدام وسایل و هلاکت آنان را آغاز می کردیم، طبق معمول در رادیو با هم هماهنگ می کردیم. به شیرودی می گفتم: کینگ کنگ چپ رو داشته باش، منم راست رو دارم. آقا شیره تو چه خبر؟ وقتی می گفتیم آقا شیره، پیشگاه با سردادن خنده می گفت: آقا روباهه! چه کسی رو باید بخورم؟           

 

بچه های نیروی زمینی و سپاه، وقتی روی موج ما قرار می گرفتند و مکالمات مان را شنود می کردند، می گفتند: «کینگ کُنگ کیه؟ آقا شیره و آقا روباهه چه کسانی هستند؟!»آنان با تعجب می گفتند که خدایا آنها چه می گویند. آن بالا دارند با دشمن می جنگند یا بازی می کنند؟

 

شما هم شیرودی شوید
 خبر شهادت عقاب بلندپرواز آسمان غرب، تمام پادگان ابوذر را در ماتم فرو برد. بچه‌های هوانیروز با دیدن پیکر شهید شیرودی، غمگین و حتی دلسرد شده و روحیه پرواز را از دست داده بودند. عراق با پی بردن به این مسئله، فشار خود را زیاد کرده و هر آن احتمال می‌رفت پادگان سقوط کند. طوری که افسر رابط در بی‌سیم گفت: «اگر تا یک ساعت دیگر هوانیروز و نیروهای عمل‌کننده وارد عمل نشوند، پادگان سقوط خواهد کرد.»

 در این لحظات، یکی از خلبانان شروع به صحبت کرد و گفت: «بچه‌ها، مگر همین شیرودی نبود که می‌گفت برای ما مملکت و اسلام مهم است؟ چرا راهش را ادامه نمی‌دهید؟ چرا اجازه می‌دهید دشمن تا اینجا پیش‌روی کند؟ شما باید راه او را ادامه دهید که روح او شاد شود. شما هر یک شیرودی هستید. پس از این همه زحمت و پیروزی‌های ارزشمند، باید از دستاوردهای این عملیات دفاع کنید و نگذارید دشمن پیشروی کند و مملکت به دست دشمن بیفتد.»
 

نگارنده : admin در 1392/02/09 09:16:37.

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
وقتی پدر از پسر می گوید
زمانی که از فردوس به یزد آمدم، محمد کلاس سوم دبستان بود که در وسط سال نام او را در مدرسه اسلامی رمضانی که توسط مرحوم حجت‌الاسلام حاج سید علی محمد وزیری(ره) تأسیس شده بود نوشتم. وقتی خبر آوردند که در این مدرسه، سوره یاسین را به او یاد داده‌اند خیلی خوشحال شدم و یک تقدیرنامه برای معلم او فرستادم. 
البته در منزل، خودم محمد را تعلیم می‌دادم و او خودش ذاتاً انس و علاقه عجیبی به نماز، قرآن و روزه داشت و به غیر از آن انس و علاقه‌ای نشان نمی‌داد. شاید ثلث سال را روزه بود و بدون اینکه ما بفهمیم، اول شب غذا می‌خورد و روزه می‌گرفت.

محمد همیشه در موقع غذا خوردن نرمه‌های نان و غذاهای بدتر را استفاده می‌کرد تا بهترش را دیگران و مخصوصاً من بخورم و هر چه اصرار می‌کردیم که غذای خوب بخورد، به نحوی صحبت را عوض می‌کرد و گاه با خنده و گاهی با رفتار مخصوصی که داشت کاری می‌کرد تا ما از اصرار دست برداریم و به این ترتیب خودش را عادت داده بود.

مدتی که در سپاه فرمانده بود طوری رفتار می‌کرد که اصلاً معلوم نمی‌شد فرمانده است و همیشه خودش را از هر پاسداری افتاده‌تر و کوچک‌تر حساب می‌کرد و هر چه زحمت و کارهای بدنی و جسمی پیش می‌آمد خودش با علاقه خاصی انجام می‌داد و به دیگران مهلت انجام کار نمی‌داد.

دوستانش نقل می‌کنند وقتی محمد در کردستان بوده است یک سواری آرد و چیزهای دیگر آورده بودند که بعداً متوجه می‌شوند که محمد خودش به تنهایی همه بار را تخلیه نموده است و آنها تعجب کرده بودند که یک فرمانده اینقدر متواضع است، همیشه غذاها را ابتدا به دیگران می‌داده و خودش به اندک چیزی قناعت می‌کرده است.

تواضع او خیلی خیلی عجیب بود. اصلاً اعتنایی به جسم و مادیات نداشت. یک معنویتی داشت که هر وقت من مشاهده می‌کردم، خوشحال می‌شدم و با خودم می‌گفتم چرا من قدر این فرزند را نمی‌دانم و مخصوصاً بعد از شهادتش برخی از خصوصیات او را که برایم نقل کردند خودم را مغبون می‌دانم که چرا بیش از این محمد را نشناختم. انشاءالله خداوند او را از ما راضی کند و من را نیز ببخشد که این ایمان محکم او را آنطور که باید تشخیص ندادم و حق او را ادا نکردم.

15 ماه در زندان بود و همه شکنجه‌گرها و ساواکی‌ها از شکنجه کردن او خسته و مأیوس شده بودند و حتی نتوانسته بودند یک کلمه از او چیزی به دست آورند تا جایی که مشهور شده بود که این یزدی چه استقامتی دارد!؟

همه متحیر بودند حال دیگر چطور شد که بعد از 15 ماه او را آزاد کردند، من نمی‌دانم مثل اینکه دیگر مأیوس شده بودند که او دیگر چیزی را اعتراف کند. در ملاقات‌هایی که با محمد داشتم، من بی‌اختیار گریه می‌کردم ولی او روحیة بسیار قوی‌ای داشت و مثل یک مرد چنان محکم و استوار بود که یک ذره اظهار عجز و ناتوانی در او دیده نمی‌شد و از همه عجیب‌تر اینکه او به ما تسلی می‌داد و می‌گفت چیزی نیست و شما راحت باشید.

درباره شکنجه‌های سختی که در زندان شده بود، ما نتوانستیم حتی مختصری از خودش درباره چگونگی شکنجه‌ها بپرسیم. هر چه می‌خواستیم گوشه‌ای از شکنجه‌های دلخراش دوران زندان اوین را بگوید یا از گفتن خودداری می‌کرد یا با خنده موضوع دیگری را مطرح می‌کرد تا ما منصرف شویم و از آن مطلع نشویم و حقیقت اینکه بدین ترتیب ما دیگر مأیوس شدیم.

محمد تقریباً سومین شهید یزد بعد از انقلاب است. او در بسیاری از مسایل پیشتاز بود. اولین خبری که از کردستان رسید در آنجا گروهک‌ها و کمونیست‌ها وجود دارند، برای دفع اشرار با تعدادی از پاسداران یزد، به آنجا رفت و به تعقیب دشمنان پرداخت و البته به من نگفت که کردستان رفتم. واقعاً او هیچ وقت در مقابل انقلاب جان خود را درنظر نمی‌گرفت و هدفش شهادت بود. او همیشه چیزی در فکرش بود که پنهان می‌کرد و عوالم و سیر خاص خودش را داشت.

قبل از شهادت محمد، برای مقدمات ازدواج مهدی (فرزند کوچکم) رفته بودیم تهران، ناگهان مهدی که زودتر از همه مطلع شده بود، به خانه آمد و اظهار کرد حسن گفته است که محمد در یزد تصادف کرده است. آن موقع، من خبر از طبس رفتن محمد نداشتم. وقتی به یزد رسیدم و دیدم جلو کوچه مشکی آویزان کرده‌اند، گفتم، پسر من عاشق شهادت بود و نباید پارچه مشکی زد. او هم ‌اکنون به آرزوی خود رسیده، باید این پارچه را عوض و پارچه سفید آویزان کنید و گفتم که ملحفه او را هم سفیدپوش کنید و این کار هم سنت شد و بقیه شهدا را هم سفیدپوش کردند. برای آنکه آنها خودشان به استقبال شهادت رفتند.

در خصوص شهادت محمد باید بگویم به طور قطع و یقین بنی‌صدر ملعون، به وسیله سرتیپ باقری که الحمدلله در زندان است، باعث شهادت محمد شدند، تا اسرار امریکا را فاش نکنند. چون محمد رفته بود داخل هلی‌کوپتر امریکایی تا صندوق اسناد را بیرون آورد که از بالا به دستور اشخاص هدف قرار گرفته و به شهادت می‌رسد.

محمد به سعادت شهادت نائل شد و ما هم به شهادت او مفتخر شدیم. هر چند یاد او که در خاطره می‌آید، یک رقت قلب و تحولی در من ایجاد می‌شود. خداوند او را با شهدا محشور کند و رنج‌های او در راه اسلام و قرآن، قبول درگاهش باشد و امیدوارم که مرا هم در روز قیامت دستگیری و شفاعت کند.
 

نگارنده : admin در 1392/02/07 11:45:06.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
یکی از شکنجه های غیرانسانی عراقی ها با اسرای ایرانی، بستن دست های آنها از پشت و آویزان کردن شان از پا به پنکه سقفی بود. 
در سال های جنگ و پس از آن ایران میزبان تعداد زیادی اسیر عراقی بود که با آنها مثل میهمان رفتار می شد.

بررسی خاطرات اسرا که بخش زیادی از آنها به صورت مکتوب موجود است، از رفتار انسانی و اسلامی ایرانیان با اسرای عراقی حکایت دارد.

در اردوگاه هایی که این افراد در آن نگهداری می شدند، متناسب با تعالیم اسلامی با سربازان و افسران عراقی رفتار می شد.

این در حالی است که عراقی ها در زندان ها و اردوگاه های مخوف خود با اسرای ایرانی با بدترین شکل ممکن رفتار می کردند و از هیچ آزار، اذیت، شکنجه روحی و جسمی به آنها دریغ نمی کردند.

اسرای ایرانی به پاس همین پایمردی و مقاومت هایشان بود که لقب آزاده را از آن خود کردند.

یکی از این اسرا که قبل از اسارت به تحصیل مشغول بود و در سال 62 به اسارت بعثیان عراقی درآمده است، درباره خاطرات خود از آن دوران می گوید: اوایل سال 63 در اردوگاه موصل 7 بودیم که اعتصاب دسته جمعی کردیم، دلیل آن هم این بود که مسئولان ما گفته بودند، باید اذان از بلندگو پخش شود اما عراقی ها این کار را انجام نمی دادند و بجای آن آهنگ های مبتذل پخش می کردند.

بنابراین ما چهار روز اعتصاب کردیم، در این چهار روز نه عذا خوردیم و نه آب، البته یک شهید دادیم، ماجرا هم چنین بود که به دلیل صرف نظر کردن ما از خوردن غذا آنها تصمیم گرفتند برای تنبیه ما به بچه هایی که در بیمارستان بودند نیز غذا ندهند.

ˈمحمدرضا خدادادیˈمی افزاید: عاشورای 64 بود، ما از قبل به بچه ها گفته بودیم که یک ˈسر جیبیˈ درست کنند و رویش ˈیا حسینˈ بنویسند.

در روز عاشورا در حیاط بودیم که ناگهان با اعلام آتش(کلمه رمز)، تمام بچه ها سر جیب هایشان را درآوردند و به پیراهن هایشان وصل کردند.

سربازان عراقی یکی دو نفر را صدا زدند و به آنها گفتند که اینها را بردارید، اول داد و بیداد کردند اما وقتی دیدند همه بچه ها با هم متحد هستند، دیگر حرفی نزدند.

به گفته این آزاده، بعضی تنبیهات عراقی ها بسیار وحشیانه بود، مثلا با دست های از پشت بسته پاها را به پنکه سقفی می بستند و پنکه را روشن می کردند، در حالی که پنکه می چرخید با کابل ضربه می زدند، شکنجه دیگر این بود که به بدن شوک برقی وارد می کردند تا بدین وسیله بچه ها را وادار به اعتراف به کارهایی کنند که انجام نداده بودند.

خدادادی ادامه داد: یکی از دوستانم به خاطر یک سیلی که از سربازان عراقی خورده بود، پرده گوشش پاره شد، هرچه به بیمارستان مراجعه کردیم، نتیجه ای نداد، به صلیب سرخ هم شکایت کردیم، گفتند، اتفاقی است که افتاده، شما نباید با آنها درگیر شوید.

وی اضافه کرد: ما با ایران تبادل نامه داشتیم، قبل از اسارتم به خانواده گفته بودم، اگر اسیر شدم و چیزی خیلی بد بود، می نویسم، وضع ما خیلی خیلی خوب است، یعنی اگر دو تا خیلی آوردم، بدانید برعکس است، یا مثلا اگر گفتم، فلان مساله خیلی خیلی بد است، یعنی خوب است.

عراقی ها گفته بودند که وقتی ما وارد آسایشگاه می شویم، شما باید برای احترام از جایتان بلند شوید، روزی موقع ناهار یکی از عراقی ها آمد داخل، ما از سرسفره بلند شدیم و او شروع به کتک زدن چند تا از بچه ها کرد.

گفتیم: چرا کتک میزنی ؟!

او گفت: مگر شما مسلمان نیستید که از سر سفره بلند می شوید. مسلمان هیچگاه نباید از سر سفره برخیرد.

بعد از 10 دقیقه، نگهبان دیگری آمد، این بار ما بلند نشدیم، او هم چند نفر از بچه ها را کتک زد، دلیلش را پرسیدم، گفت، چرا بلند نشدید؟ مگر ما نگفتیم، موقعی که یک عراقی می آید، باید برخیزید. 

ایرنا

نگارنده : admin در 1392/02/07 10:53:37.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
خاطره ای از یك امدادگر زن
وقتی اسم شب فراموش می شود 



یكی از زنان امدادگر كه در سال 60 در یكی از بیمارستان های مریوان خدمت می كرد، درباره فراموش شدن اسم شب به نقل خاطره ای از آن ایام پرداخت.

راضیه خلیلیان كه مانند دیگر زنان در دوران دفاع مقدس حضور و مشاركتی فعال داشت، درباره یكی از خاطرات خود می گوید: برادر احمد صلاح نمی دانست كه خواهران شب ها تنها نگهبانی بدهند، همیشه دو نفری نگهبانی می دادیم ولی زمان آن را دو برابر می كردیم، برای این كه سر پست حاضر شویم، اسم شب را می پرسیدیم، اسم خودمان را هم می گفتیم و زمان پست كه معمولا از ساعت 10 شب شروع می شد به نگهبانی می پرداختیم.

خواهرانی هم كه پست نداشتند، استراحت می كردند اما آنها هم باید اسم شب را می دانستند، اگر كسی می خواست از پست عبور كند، باید اسم شب و اسم خود را می گفت.

فاصله خوابگاه ما تا دستشویی طوری بود كه برای رفتن به آن باید از میان نگهبانان می گذشتیم، اگر یكی از خواهران شب هنگام می خواست دستشویی برود، سه ربع ساعت طول می كشید چون در تاریكی اتاق می بایست مانتو و روسریش را پیدا می كرد.

هر كدام از خواهران وقتی می خواستند از اتاق بیرون بروند، هر مانتو یا روسری كه دم دستشان بود، می پوشیدند و می رفتند و وقتی هم كه برمی گشتند، جای خاصی نمی گذاشتند.

بعد با گفتن اسم شب باید از میان نگهبانان می گذشت و باز به همین صورت به خوابگاه برمی گشت.

در بین راه هم باید مراقب بود تا در تاریكی محض محوطه بیمارستان میان درخت ها نرود چون اگر یك قدم كوتاه یا بلند برمی داشت به میان درخت ها می رفت و امكان داشت كه در لابلای آنها یكی از اعضای گروهك ها كمین كرده باشد و این كار سبب می شد او بی صدا در كمین آنها بیفتد.

گروهك ها شب ها لابلای درخت ها كمین می كردند، بعضی شب ها آنقدر خسته بودیم كه وقتی نیمه شب می خواستیم از اتاق بیرون بیاییم، اسم شب یادمان می رفت، از خواهری كه كنارمان بود می پرسیدیم.

او هم كه خواب آلود بود، اسم شب قبل را می گفت، از همه جا بی خبر به محوطه می آمدیم، وقتی نگهبانان اسم شب را می پرسیدند، اسم شب قبل را می گفتیم و اینجا بود كه دردسر شروع می شد و نگهبانان به شدت با ما برخورد می كردند.

این مساله چندین بار برای خواهران اتفاق افتاد و آنها با تمام خستگی تمام شب را برای سوال و جواب بیدار می ماندند و بدون هیچ استراحتی كار روزانه را شروع می كردند.

ایرنا

نگارنده : admin در 1392/02/04 10:56:59.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
قنداقه دخترم را بگذارید روی تابوتم
در آخرین تماس تلفنی‌اش گفت: من دیگر برنمی‌گردم قنداقه محدثه را در تشییع جنازه‌ام بگذارید بر روی تابوتم. مطمئنا من و دخترم هرگز یکدیگر را نخواهم دید. 
شهید حبیب‌الله افتخاریان معروف به ابو عمار، درسال 1334 در شهرستان« بهشهر» متولد شد. در سن سه سالگی از محبت پدرمحروم گشت و سرپرستی او و خانواده اش را عمویش بر عهده گرفت. به دلیل شرایط مادی خانواده تحصیل در کلاس های شبانه و کار و تلاش روزانه را انتخاب کرد. پس از فراغت از تحصیل به خدمت سربازی رفت بعد از آن در اداره برق اصفهان مشغول کار شد و در عین حال به مبارزات سیاسی خود علیه رژیم پرداخت و به علت فشار عوامل شاه به کشور آلمان و بعد فرانسه مهاجرت کرد.
دوره نظامی را در کشور سوریه و لبنان گذراند و مدتی در فرانسه به محافظت از امام پرداخت.با پیروزی انقلاب اسلامی حفاظت و انتقال خانواده حضرت امام را از ترکیه به ایران به عهده گرفت و به ایران آمد . در ابتدای ورود به تشکیل سپاه و شکل دهی سازمان این نهاد مقدس پرداخت و در تشکیل سپاه اصفهان نقش ارزنده ای داشت. پس از آن به مازندران عزیمت نمود و با تشکیل پایگاههای سپاه به مبارزه علیه شورش گنبد و بندر ترکمن پرداخت و فرماندهی سپاه آن منطقه را بر عهده گرفت .با بازگشت آرامش به مناطق شمالی کشور او ویارانش به فکر بازسازی وآبادانی کشور افتادند اما این آرامش دیری نپایید . دشمنان مردم ایران این بار کردستان را برای اهداف شوم خود انتخاب کرده بودندتا با ایجاد شورش وغارت مردم آن دیار را به انقلاب اسلامی بد بین کنند.
افتخاریان که به ابوعمار معروف بود به کردستان رفت تا به عنوان فرمانده سپاه مریوان و بانه جلوی اقدامات خرابکارانه ضد انقلاب ایستادگی کند. با حضور او وفرزندان ایران بزرگ از سراسر کشور عرصه بر مزدوران دشمنان مردم ایران تنگ شد وآنها چاره ای جز فرار از ایران نداشتند. هنوز کردستان ،سیستان وبلوچستان،خوزستان ومازندران در گیر جنگهای داخلی مردم با عوامل بیگانه و ضد انقلاب بودند که صدام حسین به نمایندگی از 36 کشور زورگو وقلدر به ایران حمله کرد تا انقلاب نوپای اسلامی را در ایران نابود سازد .آنها می خواستند با این کاردیگر کسی در دنیا جسارت زندگی آزاد وبا کرامت را نداشته باشد؛آنگونه که مردم ایران انتخاب کرده بودند.
جنگ شروع شده بودواو بی هیچ تردیدی عازم جبهه شد. از اولین روزهای شروع جنگ در شهریور ماه 1359 تا 19/12/1363که در جبهه حضور داشت از هیچ کوششی در جهت اقتدار واعتلای اسلام ناب محمدی وایران بزرگ دریغ نورزید.
مدتی فرماندهی تیپ 25 کربلاکه بعد به لشگر ارتقاء یافت را بر عهده داشت.

سير آموزش و تحصيلات :

 دوران ابتدایی رادر یکی از دبستانهای بهشهر که هم اکنون به نام دبستان آيت الله نبوي می باشد گذراند و دوران متوسطه را در دبيرستان سعدي و 15 بهمن شهرستان بهشهر به اتمام رساند در زمان طاغوت سال 56بعلت  تحت تعقيب بودن ساواك به آلمان هجرت نمودند و در دانشگاه پزشكي (رشته دندانپزشكي )بن مشغول تحصيل گردیدند. با هجرت امام به نوفل لوشاتو فرانسه وي درس را رها كرده به فرانسه هجرت كردند و در بيت رهبري حضوري فعال داشتند .با ورود حضرت امام در 12 بهمن سال 1357 وي به ايران بر گشتند .در تحلیل محتوای زندگینامه شهید افتخاریان با تاکید بر زوایای آموزشی میتوان به تلاش وافر این شهید بزرگوار درتشكيل كلاس هاي تفسير قران ، آموزش قران شامل قرائت و روخواني تجويد و صوت تفسير نهج البلاغه در مسجد نصير خان قبل از انقلاب اسلامي و بعد از انقلاب اسلامي در اصفهان تدريس براي دانشجويان ، بسيجيان و پاسداران و آثار و تاليفات بجاي مانده ازشهيدافتخاریان(ابو عمار)،شامل مقداري دست نوشته ها ، مناجات نامه ها ،اشعار و سروده هاو مقالاتي ازقبیل ولايت فقيه ،انسانيت ،شهادت ، حسين بن علي (ع) رهبر و سرور آزادگان و.... همچنين مناجات عارفانه و نيايش و نامه هاي اخلاقي و تربيتي خطاب به فرزند وهمسر، خواهر و برادر و سایر اقوام ونزدیکان اشاره نمود.به گونه ای که فعالیتها و علائق آموزشی شهید افتخاریان در راستای اصلاح شرایط اجتماعی را می توان به عنوان یک اصل در فرایند تعلیم و تربیت اسلامی استنباط کرد .

همچنین ایشان از نظر قدرت فصاحت و بلاغت در فن سخنوري و قدرت نگارش در نويسندگي و طبع شعر ،فوق العاده بودند .از زمان طاغوت نويسندگي و شعر طنز گونه را شروع نمودند،كه چند تايي مثل بره فضوله و نماز و ....چاپ شده است.

*تولدش روزی بود که شب قبلش پدرش از کربلا آمده بود.

*در زمان طفولیتش یکی از همسایه ها خواب می‌بیند حبیب‌الله با لباسی سفید در جلو ایستاده و عده‌ای روحانی پشت سرش نماز می‌خوانند. خواب را که به آیت‌الله کوهستانی عرضه داشتیم فرمود: «ایشان یک شخصیت والایی هستند و به مقامات بالایی می‌رسند» و دست نوازش بر سر این پسربچه با صفا کشید.

*قبل از انقلاب فرمانده لشکر پادگان در دوره سربازی‌اش او را فرستاد که یک وسیله‌ای را بگیرد بیاورد. وقتی در راه متوجه شد شیشه مشروب الکلی است با غیض آن را زد زمین و خرد کرد. در قبال این عمل یک ماه جریمه و زندانی شد. مرخصی‌هایش را لغو کردند و با این که سرباز صفر نبود، سرش را تراشیدند و در زمستان نگهبانی سخت برایش بریدند. اما خوشحال بود که مرتکب کار حرام نشده است.

*هر وقت می‌آمد در جمع چهار خواهر و دو برادرش، سفارش می‌کرد بر نماز، قرآن، بر پرهیز از مال حرام، دروغ گفتن و صدقه دادن آداب نماز شب را می‌نوشت می‌داد به بچه‌ها که از بر کنید و حتی نماز شب بخوانید.

*قبل از انقلاب دانش‌آموز بود. شبانه اعلامیه‌های امام را می‌آوردند در بالاخانه پشت بام، دو سه نفری تکثیر می‌کردند و روز پخش می‌کردند.

*ساواک که به خانواده‌اش فشار آورد، حبیب‌الله خانه کوچکش را فروخت و به آلمان هجرت کرد تا هم درس بخواند و هم از مبارزه علیه رژیم دور نیفتد.

*اما م که رفتند فرانسه به خدمتشان رسید و در زمینه‌های مختلف فعالیت داشت. یک روز که با سید احمد تنها در محضر ایشان بودند، چشم در چشم هم می‌دوختند می‌گفت یک حالت روحانی به من دست داد. امام از من پرسیدند: بچه کجا هستید؟ عرض کردم بهشهر مازندران. فرمودند چکاره هستی؟ گفتم دانشجو هستم. سوال کردم آقا به درسم بپردازم بهتر است یا در خدمت شما باشم؟ امام فرمود الان احتیاج انقلاب بر شما بیشتر است، در خدمت اسلام باشید بهتر است. عرض کردم می خواهم پاسدار شما باشم. فرمود پاسدار اسلام باشید و از آن روز تمام هستی‌اش شد خدمت به اسلام و انقلاب. آنقدر امین بود که امام آمد ایران ایشان را فرستادند خانواده امام را از خارج بیاورند.

*اخلاق و رفتار ایشان به نحوی بود که روز به روز خلوص ما را بالا می‌برد و باور کنید اگر انسان شبانه روز در خدمت ایشان بود سیر نمی‌شد از خدمتگذاری او.

*همیشه می‌گفت با وضو واردمنطقه شوید. با وضو وارد عملیات شوید. زحمتی که می‌کشید این جا فقط به خاطر رضای خدا باشد.

* از ماموریت‌های که برمی‌گشتیم یکی یکی برادر پیشمرگ کرد را می‌بوسید و خسته نباشید می‌گفت تا دلگرم شوند.

*هر روستایی که از ضد انقلاب پاکسازی می‌کردند اولین کاری که می‌کرد خدمت به مردم بود. همیشه هم عامل فعال و پیش قدم خود ابوعمار بود.

*پشتیبان گردان عملیات بود. اگر قبل از بچه‌ها برای او جیره غذا می‌بردم می گفت: نه، اول خدمت تمام بچه‌ها غذا بدهید، آخر بیایید بنشینیم کنار سفره با هم غذا بخوریم.

*دستور می‌داد برای تردد و انتقال آن‌ها که می‌‌خواستند از مریوان بروند بیایند جلوی سپاه یک کامیون بنز 911 بیاید اثاثیه چند خانواده را منتقل کنند. حسابی با مشکلات وکمبودهای مردم همدردی می‌کرد.

*مردم منطقه واقعا علاقه خاصی به ایشان داشتند. شاید اگر آن روز برای نمایندگی اسم می‌نوشتند ایشان اولین رای را می‌آورد.

*برادرش در منطقه شهید شده بود. سرپیکر شهید، او رامی‌بوسید و گفت: دیدار به روز قیامت. شهید را گذاشت و رفت سراغ بچه‌های دیگر.

*کاملا با رسم و رسوم این منطقه آشنا بود. قاضی بود، پیش نماز بود. سؤالات شرعی را پاسخ می‌داد. طرفین که مشکلی پیدا می کردند به او مراجعه می‌شد و می‌توانست داوری و رفع اختلاف کند. شده بود محرم مسائل مردمی بومی منطقه.

*یک شم سیاسی داشت. وقتی صحبت می کرد هم خوش خلق بود، هم مرعوب می‌کرد و تحت تاثیر قرار می‌داد. نمازهایش به خصوص نماز شبش ترک نمی‌شد و از زیباترین صفات رفتاری‌اش بود. قرآن را با صورت زیبایی می خواند. دعای کمیل و زیارت عاشورا و توسلاتش به اهل بیت شنیدنی بود.

*در بحث وقت‌شناسی و به موقع سر قرار حاضر شدن خیلی حساس و دقیق بود. حتی قرارهای دور و با فاصله را طوری حرکت می‌کرد و برنامه‌اش را تنظیم می‌کرد که سر وقت حاضر باشد.

*ساختمان 12 طبقه‌ای را که دولت سعودی بالایش چند بلندگوی بزرگ گذاشته بود تا با پخش صدای بلند قرآن شعارهای مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل تظاهرات خنثی کنند.
ابوعمار از روز قبل و از شب تا صبح زحمت کشیده و به هر طریقی بود بالا رفت و سیم بلندگوها را قطع کرد. با نصب بلندگوهای مناسب و قوی خودمان برنامه‌های راهپیمایی برائت از مشرکین انجام شد، نیروهای سعودی مبهوت مانده بود.

*در فرودگاه جده، عمال سعودی کتاب‌های مفاتیح و حتی قرآن زائران ایرانی را توقیف و جمع‌آوری کردند. ابوعمار و یک رفیق چابکش مخفیانه و با زرنگی خاص کشیک ایستادند و هنگام حرکت وانتی که کتاب‌ها را می‌برد ناگهان پشت آن سوار شدند. پس از طی مسافتی قبل  از تخلیه کتاب‌های دعا پایین پریدند. امید و حاجی با غیرت، بسیاری از کتاب‌ها را برداشته و به کاروان برگرداندند و دعای کمیل با شکوهی هم برگزار کردند.

*یک بار که مهمان داشتیم نمازم دیر شده بود. آمدم گفتم من هنوز نماز نخوانده‌ام. بالحن شیرینی گفت: «اِ، مگه می‌شود مادر شهید نمازش را اول وقت نخواند؟» این جریان پنج- شش سال قبل از شهادتش بود.

*از سفر حج که برگشت مدت کوتاهی گذشت تا به آرزوی دیرینه‌اش برسد. مشخص شد که دعای او در آن سفر معنوی چه خوب و چه زود مستجاب شده است. دوستانش نقل می‌کردند که خودش گفته بود من بعد از سفر حج به شهادت می‌رسم.

*جلوی ایوان بند پوتین‌هایش را بست و دست و پای مادرم را بوسید و سپس گفت حلالم کنید. مادر گفت بمان، دو روز دیگه قرار است پدر شوی. ابوعمار گفت وضع کردستان ناجور است صدام و گروهک‌ها خیلی بر مردم ظلم می‌کنند باید بروم و رفت. وقت رفتن گفت فرزندم دختر است اسمش را هم می‌گذاریم محدثه. در آخرین تماس تلفنی‌اش هم گفت: من دیگر برنمی‌گردم قنداقه محدثه را در تشییع جنازه‌ام بگذارید بر روی تابوتم. مطمئنا من و دخترم هرگز یکدیگر را نخواهم دید. دقیقا همان شد که می‌گفت؛ نوزادی روی تابوت و همدیگر را ندیدن دختر و پدر.

*نوزده اسفند 63 روز رهایی عروج حبیب‌الله افتخاریان از عالم خاکی به ملکوت اعلا بود. در آن روز هم به جای عجله در رفتن به پناهگاه در صدد کمک به مردم وحشت‌زده مریوان بود که بمباران هوایی بعثیون تلاش و خدمتش را نیمه تمام گذاشت.

نگارنده : admin در 1392/02/04 09:31:03.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
مسیح کردستان
در سال 1356، با هدف ضربه زدن به رژيم پهلوي، گروه توحيدي صف را تشکيل داد. او در همان سال راهي نجف گرديد و از طرف حضرت امام خميني(ره)، مأمور آگاه کردن مردم از جنايات رژيم شد و در اين سنگر به ايفاي وظيفه پرداخت. گروه صف به فرماندهي محمد 
تولد و كودكي

به سال 1333 ه.ش در روستاي «دره گرگ» از توابع شهرستان بروجرد، در خانه‌اي محقر اما مصفا به عشق و نور الهي و ولايت اهل بيت عصمت و طهارت (ع) پا به عرصه وجود گذاشت و از زمان نوزادي كه آواي حق (اذان و اقامه) در گوشش طنين افكنده بود، خود را براي مبارزه و جهاد با دشمنان خدا آماده كرد. پدر و مادرش كه انسان هاي مومن و زحمتكش بودند، درتربيت وي سعي و تلاش وافري داشتند. در شش سالگي پدر بزرگوار خود را از دست داد و مادرش با همه مشكلات و سختي‌هايي كه وجود داشت، تمامي هم و غم خود را براي تربيت وي به كار بست. محمد در هفت سالگي وارد مدرسه شد اما به دليل شرايط مادي خانواده، تحصيل در كلاس هاي شبانه توام با كار و تلاش روزانه را انتخاب كرد و خانواده را در تامين زندگي شرافتمندانه، مدد رساند. در سن هفده سالگي به رسم و سنت پيامبر (ص) با خانواده‌اي متدين و معتقد به اسلام وصلت كرد و با اين كار، سنت الهي را تداوم بخشيد. 

سوابق مبارزاتي

مدت كوتاهي از ازدواجش نگذشته بود كه به خدمت سربازي فراخوانده شد، اما چون مخالف خدمت در نظام ستم‌شاهي بود، از خدمت سربازي گريخت و براي ديدار حضرت امام (ره) راهي عراق شد، ولي در مرز دستگير شد و به مدت شش ماه، در زندان ها و شكنجه‌گاه هاي رژيم به سر برد. پس از آن بود كه دوباره جهت خدمت سربازي به تهران آورده شد. شهيد با استفاده از فرصتي كه پيش آمده بود در مدت دو سال خدمت، خود را براي مبارزه با دستگاه طاغوتي آماده كرد، به گونه‌اي كه پس از سپري شدن مدت سربازي، خود را وقف مبارزه با دشمنان خدا و اسلام نمود. او كه قلبي مالامال از عشق به حضرت امام (ره) داشت و كينه و نفرت از نظام شاهنشاهي در وجودش موج مي‌زد، با ياران حضرت امام (ره) از جمله، شهيد حاج مهدي عراقي مرتبط شد و همواره سعي مي‌كرد تا در تمامي مراحل مبارزه نقش خود را به عنوان يك مقلد و تابع ولي فقيه به اثبات برساند. شهيد بروجردي ضمن ارتباط با شخصيت هاي اسلامي و انقلابي، علاوه بر خودسازي و كسب فيض، به بعضي از امور مربوط به انقلاب، همچون تكثير و توزيع اعلاميه‌ها و نوارهاي سخنراني حضرت امام (ره) اشتغال داشت. اما به اين حد قانع نبود و جنگ مسلحانه و برخورد محكم با رژيم ستم‌شاهي را سرآغاز مبارزه امت اسلامي ايران مي‌دانست. به همين منظور به همراه چند تن ديگر از مبارزان به سوريه رفت و ضمن ارتباط با امام موسي صدر و شهيد محمدمنتظري به فراگيري و آموزش نظامي و چريكي پرداخت تا خود را براي مرحله‌اي مهم تر آماده نمايد.

در سوريه و لبنان با شهيداني چون شهيد چمران و شهيد محمد منتظري آشنا شد و در كنار فراگيري مسائل نظامي، از خلق و خوي پسنديده و اخلاق وارسته و انقلابي اين شهيدان نيز بهره‌هاي وافري برد و همين اخلاص و عشق به اسلام بود كه او را در چنين محيط‌هايي بدون تاثيرپذيري از جريانات چپي و التقاطي حفظ كرد. شهيد بروجردي براي حركت و مبارزه خود به دنبال اخذ حجيت شرعي بود و هرگونه حركت مسلحانه و بدون نظر ولي امر مسلمين را جايز نمي‌دانست. او در آن روزگار كه عوامل منافقين در زندان، عناصر خط امام را با تعابيري از قبيل فتوائي زير سئوال مي‌بردند، اظهار مي‌داشت: «بدون هيچ ابائي، ما فتوائي و مقلد هستيم. خودمان كه مجتهد نيستيم.»

مهم ترين فعاليت هاي نظامي (قبل از انقلاب)

پس از قيام 19 دي ماه سال 1356 در قم با اخذ مجوز شرعي از برخي علما و روحانيون پيرو حضرت امام خميني (ره)، عمليات نظامي عليه رژيم را شروع كرد و تا زمان پيروزي انقلاب اسلامي بي‌وقفه به مبارزات خود ادامه داد.

اقدامات مهمي كه شهيد بروجردي به همراه تعدادي از نيروهاي انقلابي در اين مدت انجام داد، عبارتند از:

1 – مبارزه جدي و عملي عليه حضور آمريكا در كشور.

2 – خلع سلاح قرارگاه پليس (تهران).

3 – عمليات نظامي 15 خرداد 1357.

4 – انفجار در نيروگاه برق و كاخ جوانان منطقه شوش.

5 – خلع سلاح كلانتري 14 در ميدان خراسان.

6 – شركت در آزادسازي پادگان جمشيديه و راديو تلويزيون.

شهيد بروجردي در رابطه با اكثر اين حركت هاي انقلابي، مسئوليت شناسايي، جمع‌آوري اطلاعات و طرح‌ريزي عمليات را به عهده داشت و در آخرين عمليات از ناحيه پا مجروح گرديد.

شهيد و پيروزي انقلاب اسلامي

تلاش مستمر شهيد بروجردي در راه به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي به عنوان يك نيروي مبارز و سردار آقا امام زمان(عج) در مراحل مختلف قبل و پس از پيروزي ادامه داشته است. او كه با ظاهر شدن نشانه‌هاي پيروزي مردم، سر از پا نمي‌شناخت در هر جا كه مسئولان تشخيص مي‌دادند حاضر مي‌شد و به عنوان كسي كه آموزش هاي نظامي را در دوران سربازي و مراكز آموزشي فلسطين فراگرفته و تجربيات عملي در مبارزه را نيز دارد، مورد توجه مسئولان بود. هنگامي كه بازگشت حضرت امام خميني (ره) حتمي شد، محمد به عنوان مسئول حفاظت حضرت امام (ره) از طرف شهيد بهشتي و شهيد عراقي انتخاب گرديد و در طول مسير با عشق و علاقه‌اي قلبي به اين كار مبادرت ورزيد و در مدرسه رفاه نيز در آن دوران حساس، به عنوان مسئول حفاظت، ايفاي نقش نمود. دراين ايام او خود را در كنار امام و مراد خود مي‌ديد و نظاره‌گر به ثمر نشستن خون شهيدان و تحقق آرزوهاي مجاهدان في سبيل‌الله بود.

سرانجام دوران ستمشاهي و ظلم و بي‌عدالتي از كشور اسلامي ايران رخت بر بست و انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد. در اين مقطع اقدامات و تلاش وي ابعاد گسترده‌تري يافت. و با شناختي كه از جريانهاي فكري و سياسي موجود داشت براي افشاي چهره پليد منافقين و مبارزه ريشه‌اي با آنها از هيچ حركتي فروگذار نبود و به حق يكي از بازوهاي حزب‌الله در جهت نابودي اين جريان انحرافي بود.

پس ازمدتي سرپرستي زندان اوين را به عهده گرفت و چندي بعد او يكي از دوازده نفري بود كه در خدت حضرت آيت‌الله خامنه‌اي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را بنيانگذاري كردند. شهيد بروجردي با تلاش هاي شبانه‌روزي و طاقت‌فرسا، در كنار ساير برادران، از همان ابتدا در سازماندهي و نظم دادن به سپاه پاسداران شركت فعال داشت و با وجود مشكلات و نارساي يها، دلسوزانه انجام وظيفه مي‌كرد. 

حركت به سوي كردستان

در نخستين روزهاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي، زماني كه عوامل داخلي ابرقدرت ها، فتنه و آشوب را در مناطق كردنشين به راه انداختند، با فرمان تاريخي حضرت امام (ره) مبني بر مقابله و سركوب ضدانقلاب، عازم پاوه شد. حضور آن شهيد در كردستان (كه تا آخرين لحظات حياتش ادامه داشت) منشا خيرات و بركات زيادي گرديد. پس از تصويب طرح تشكيل سازمان پيشمرگان كرد مسلمان، مسئوليت اين كار از طرف شهيد مظلوم آيت‌الله بهشتي و حجت‌الاسلام والمسلمين هاشمي رفسنجاني به ايشان سپرده شد. اقدامات موثر اين تشكيلات در كردستان، سازماندهي ضدانقلاب و نقشه‌هاي مزورانه اجنبي‌پرستان را برهم زد و آرزوي ايجاد اسرائيل دوم در كردستان را در دل آمريكا و اياديش دفن كرد.

در كردستان تمام حركات ضدانقلاب را به عنوان فرمانده عمليات زير نظر داشت. در جريانات پاوه، درگيري سنندج و حوادث دردناك شهرهاي كردستان همواره يكه‌تاز مقابله با ضدانقلاب بود و شهرها يكي پس از ديگري با دلاوري هاي شهيد بروجردي و يارانش آزاد شد. با اين كه به او توصيه شده بود كه در خط اول نباشد، اما هميشه در پيشاپيش نيروها حركت مي‌كرد. بارها و بارها در محاصره ضدانقلاب افتاد، اما هر بار با شگفتي تمام، خود و همرزمانش را از محاصره خارج ساخت. او كه در اين مدت با تشكيل يك ستاد عملياتي در شمالغرب، فرماندهي پاسداران و بسيجياني را كه به كردستان مي‌رفتند برعهده گرفته بود، موفق شد تا اكثر مناطق آلوده را پاكسازي كند. 

نقش شهيد در امنيت كردستان

شهيد بروجردي كار خود را در كردستان با افراد محدودي آغاز كرد. او زماني به كردستان رفت كه در اثر سياست سازشكارانه دولت موقت و خيانت هيئت به اصطلاح حس نيت، جوانان حزب‌اللهي در اين خطه به دست ضدانقلابيون ملحد، مظلومانه به شهادت مي‌رسيدند. او در اين منطقه با مشكلات فراواني مواجه بود اما هيچگاه ناراحتي درون خود را آشكار نمي‌ساخت و با استواري و صلابت به ديگران روحيه مي‌داد و با مشغله فراوان، ساعت ها مي‌نشست و به صحبت هاي برادران گوش مي‌داد. بعد از تصدي مسئوليت در كردستان، در پاكسازي از مناطقي مانند پاوه، مريوان و جوانرود به مرز رسيديم، پاكسازي مناطق سنندج، بوكان، مهاباد، كامياران به فرماندهي ايشان صورت گرفت. او دوشادوش شهيد كاظمي از پاوه حركت كرد و در پاكسازي بانه و سردشت، كه نقطه اتكاي بسيار بزرگ ضدانقلاب به شمار مي‌رفت، سهم به سزايي داشت.

شهيد بروجردي پس از شهادت شهيد كاظمي و شهيد گنجي‌زاده مستقيماً فرماندهي عمليات بسيار سخت و صعب‌العبور مسير پيرانشهر و سردشت را به عهده گرفت و شجاعانه در كنار رزمندگان اسلام لرزه بر اندام ضدانقلابيون انداخت. به راستي كه او حق بزرگي بر گردن كردستان دارد. او بارها مي‌گفت:

«آن كس كه مردم كردستان را دوست داشته باشد مي‌تواند در كردستان كار كند.» و مي‌گفت «من به اين مردم محروم و ستمديده علاقه دارم.» شهيد بروجردي با اينكه بسيار ملايم و نرم بود اما در مقابل گروهك هاي منحرف و عناصر خود فروخته و وابسته، با شدت عمل و بر مبناي «اَشِدّاءُ عَلَي‌الكُفّار» برخورد مي‌كرد.

او معتقد بود كه لحظه‌اي نبايد پاكسازي كردستان متوقف شود. گرچه به كارهاي تبليغي، فرهنگي، اقتصادي و عمراني اعتقاد بسيار داشت، مي‌گفت: ابتدا بايد منطقه را پاكسازي كرد و بعد به امور ديگر پرداخت. شهيد بروجردي در مناطق جنوب، مخصوصاً در عمليات فتح‌المبين نيز نقش برجسته‌اي داشت. با اينكه مسئوليت منطقه غرب را عهده ‌دار بود، قبل ازشروع عمليات به جنوب آمد و در عمليات شركت كرد. 

خصوصيات و سجاياي اخلاقي

نيروي ايمان و تعهد شهيد بروجردي و علاقه قلبي او به انقلاب اسلامي و ارزش هاي متعالي آن باعث شده بود كه در سنگر زهد و تقوي و خدمت خالصانه از تمامي همرزمانش پيشتازتز باشد.

آن قدر با نفسانيات خود مبارزه مي‌كرد كه جايي براي خودستايي در او وجود نداشت.

شهيد بزرگوار حضرت حجت‌الاسلام والمسلمين محلاتي در وصف وي مي‌گويند:

«به قدري متواضع بود كه هيچگاه «من» نمي‌گفت و از خود تعريف نمي‌كرد و هميشه به دنبال كار بود. آنچه براي او مطرح بود، فداكاري، ايثار و مبارزه بود. جهاد و فداكاري او در حد اعلي بود و شايد كمتر برادري به قدر اين شهيد در غرب خدمت كرده باشد ... پاك زندگي كرد و پاك از دنيا رفت.

درمقابله با ضدانقلاب و برخورد با نارسايي هاي بي‌دليل و مسامحه و سستي افراد، از خود واكنش نشان مي‌داد و داراي اراده محكم و عشق به ارزشهاي متعالي اسلام بود.»

سردار سرلشكر پاسدار محسن رضايي فرماندهي كل سپاه اظهار مي‌دارند: پيروزي ما در عمليات «بازي‌دراز» و همچنين «قصرشيرين» مديون اين شهيد بزرگوار است. عشق و علاقه وصف ناشدني آن شهيد به مردم كردستان تا حدي بود كه در سخت‌ترين شرايط، به مشكلات مردم مي‌انديشيد و چون خود فردي زجر كشيده بود، با احساس عميق ديني همواره به محرومان فكر مي‌كرد.او يك دوست و ياور به تمام معنا براي مردم مستضعف و محروم كردستان بود. اين علاقه نه تنها در رفتار ظاهري او نمايان بود، بلكه در عمق وجودش ريشه دوانده بود. هيچگاه در چهره او ترديد و ابهام وجود نداشت. داراي روحيه‌اي قوي و بزرگ بود و در شجاعت بي‌نظيرترين فرد در كردستان بود. تقوي، خلوص و اعتقادش به توحيد، در او ايجاد آرامش مي‌كرد و تحمل و صبر و استقامتي كه در او بود، نشان مي‌داد كه چگونه مجاهدي است.

او هيچ‌گاه وقار و متانت خود را از دست نمي‌داد و علاوه بر ارتباط تشكيلاتي، همواره يك ارتباط معنوي با بچه‌ها داشت. نفوذش بر قلب ها به گونه‌اي بود كه حتي در رابطه با مردم كردستان نيز مصداق داشت. مردم كردستان با علاقه عجيبي او را دوست داشتند. او همواره مي‌گفت: بايد حساب مردم را از ضدانقلاب جدا كنيم. اين برخورد گرم و صميمي با مردم آن منطقه بود كه به او لقب مسيح كردستان داده بودند. همواره تبسم بر لبانش نقش بسته بود. درحالي كه شكيبا بود، خروشان هم بود. او كه يك لحظه از تداوم عمليات غافل نبود، با تلاش همه جانبه و شبانه‌روزي، ديگران را براي خدمت هرچه بيشتر ترغيب مي‌كرد. محمد تمام وجود خود را وقف انقلاب كرده بود. كسي نمي‌توانست زماني را بيابد كه ايشان در حال استراحت باشد و يا وقفه‌اي در كارش ايجاد شد. او با تمسك به روحانيت پيرو خط امام و تقواي سرشار خود، درمراحل مختلف مبارزه چه قبل و چه پس از پيروزي انقلاب از هرگونه چپ‌روي يا راست‌روي مصون ماند. او با همين اخلاق اسلامي و تواضع و فروتني توانسته بود تبليغات انبوه ضدانقلاب را خنثي نموده و به يك منطقه وسيع حيات دوباره بخشد.»

شهيد بروجردي يك نظامي بود، ولي بشدت عاطفي و فرهنگي بود. سعي مي‌كرد كه به وسيله برخوردها و بحث هاي اعتقادي و سياسي، افراد را با عقايد و ديدگاه هاي انقلابي و اسلامي آشنا كند و اين كار در كردستان كارايي خوبي داشت. با مردم‌داري و قلب مهربان خود چنان در دل نيروهاي سپاهي و بسيجي و مردم كردستان نفوذ كرده بود كه هرچند ماموريت ها طولاني مي‌شد، نيروها احساس خستگي نمي‌كردند. در زندگي شهيد بروجردي آثار رفاه ‌طلبي و گرايش به ماديات مشاهده نمي‌شد و در سخت‌ترين شرايط با كمترين امكانات به خدمت مشغول بود و همواره خود را مديون انقلاب و امام مي‌دانست. در مجموع، آگاهي سياسي و ديني او، مهارت هاي نظامي و عشق و ارادتش به انقلاب از او فردي ساخته بود كه خود را همواره در خدمت به نظام مقدس اسلامي مي‌ديد و در اين راه هيچ‌گاه احساس خستگي نكرد. بروجردي را همه مي‌شناسند و خوب مي‌دانند كه او به واقع منجي كردستان بود و حضورش در آن خطه، دل هر دشمني را مي‌لرزاند.

محمد با فعاليت هاي مخلصانه‌اي همه را مجذوب خود كرده بود. خبر شهادتش، تمامي رزمندگان مستقر در منطقه را آنچنان منقلب كرد كه گويي پدر خويش را از دست داده‌اند.

شهيد بروجردي كه در حيات پربركتش منشا بسياري از خيرات بود با تقدير الهي پس از عمري كوتاه ولي سراسر مبارزه و تلاش و محروميت، با قلبي آكنده از عشق به اسلام و محرومان به شهادت رسيد و خصلت هاي بي‌شماري همچون ساده‌زيستي، تحمل مشكلات، آگاهي و بصيرت، عشق به امام و ولايت، صلابت وقاطعيت در مقابل ضدانقلاب و ستمگران را براي رهروانش به يادگار گذاشت.

سردار شهيد حاج محمد ابراهيم همت درمورد نفوذ كلام او چنين گفته است: «بودند برادراني كه در اثر فشار كار خسته شده بودند ولي بعد از چند دقيقه صحبت با شهيد بروجردي، تمام مسائل آنها حل مي‌شد و با دلي‌ گرم و اميدوار دوباره سراغ كارشان مي‌رفتند ...

ما شاگرد او بوديم. ايشان داراي يكسري ويژگي هاي اخلاقي خاصي بودند كه شايد من در طول زندگيم از كمتر انساني ديدم و ولايت‌پذيري در اين انسان بزرگ، استقامت و پايداري، اخلاق حسنه، خصوصاً در برخوردهاي اجتماعي از ويژگي هاي خاص اوليه اين مرد بود. او خيلي ساده از خطاي ديگران درباره خويش مي‌گذشت و به اشتباه خود اعتراف داشت و طلب عفو مي‌كرد.» او نمونه‌اي از شيران صحراي نبرد در روز و زاهدان در دل شب بود.

نحوه شهادت

در تاريخ اول خرداد 1362 در حالي كه با عده‌اي ديگر از همرزمانش در مسير جاده مهاباد، نقده حركت مي‌كردند بر اثر انفجار مين به آرزوي ديرينه‌اش (كه سال ها در نمازها و نيايش هاي نيمه شبش از درگاه خداوند مي‌طلبيد) رسيده و به فوز عظيم شهادت نايل شد.

يكي از افرادي كه در صحنه شهادتش حضور داشت مي‌گويد:

«پس از انفجار وقتي من بالاي سر او رسيدم مانند هميشه تبسم بر لبانش نقش بسته بود و من احساس كردم كه او كلام مولايش را تكرار مي‌كند. «فُزتُ وَ رَبّ الكَعبَه». 

قسمتي از وصيتنامه    
ما كه جز تكليف كاري ديگر نداريم، اگر ما به اجتهاد خودمان براي خودمان تعيين مسئوليت كنيم اين غلط است. وجود امام، امروز براي ما معيار است. راه او راه سعادت و انحراف از راهش خسران دنيا و آخرت است و من با تمام وجود اين اعتقاد را دارم كه شناخت و مبارزه با جريانهايي كه بين مسلمين سعي در به انحراف كشيدن انقلاب از خط اصيل و مكتبي آن را دارند به مراتب حساستر و سخت‌تر از مبارزه با رژيم صدام و آمريكاست. وصيتم به برادران اين است كه سعي كنند توده مردم را كه عاشق انقلاب هستند از نظر اعتقادي و سياسي آماده كنند كه بتوانند كادرهاي صادق انقلاب را شناسايي كنند و عناصري كه جريان هاي انحرافي دارند را بشناسند؛ كه شناخت مردم در تداوم انقلاب امري حياتي است.
 

نگارنده : admin در 1392/02/04 09:13:22.

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
راننده لودری که تنها پاهایش سالم ماند
بعضی‌ها ایراد می‌گیرند که چرا تعدادی از عکس‌های دفاع مقدس رو منتشر می‌کنید. اینها خاطر بینندگان و در کل جامعه رو مکدر می‌کند. مردم تصاویر دلخراش رو می‌بینند و روانشون اذیت می‌شود. 

 دیدن بعضی از تصاویر و خواندن خاطره آن بعضی اوقات آنچنان انسان را به فکر فرو می‌برد که دیگر به روزمرگی فکر نمی‌کند. وبلاگ الوارثین یکی از این تصاویر را جدیدا منتشر کرده است:

این جمله را از شهید ضیایی وقت رفتن برای عملیات به خاطر دارم که گفت: ما رفتیم تا دنیا بمونه برای دنیا دوست ها.یادم نمیره شب عملیات نصر4 پشت وانت با «شهید حمید رضا دادو» سوار بودیم و به سمت ارتفاعات ماووت می‌رفتیم و شهید حمید با همه وجودش این حدیث رو برای من خوند که دنیا محل گذر است نه محل استقرار. صدها از این دست جملات کلیدی، برای بیدار شدن وجدان‌های به خواب رفته وجود دارد.

درست است از روزهای جبهه 25 سال می‌گذره اما بعضی‌ها هنوز جبهه رو ترک نکردند. باز یادم میاد روحانی گردان ما و خیلی از روحانی ها توی جبهه این حدیث رو از پیامبر نقل می‌کردند که خوشا به حال قومی که جهاد اصغر رو انجام دادند و جهاد اکبر در پیش دارند و خوش به حال اونهایی که در جهاد اکبر که مبارزه با نفسه روفوزه نشوند.

بعضی ها بعد از سال 67 که سفره جبهه های جنوب و غرب جمع شد لباس خاکی ها را در آوردند و رفتند دنبال جبران مافات. یعنی رفتن دنبال دنیا دوستی.

هرچی پیام شهدا را به آنها رسوندیم که مواظب لقمه حرام باشید، اما مثل اینکه پنبه توی گوش چپونده بودند. وقتی به خود آمدند که دیگه کار از کار گذشته بود و توی سراشیبی عمر افتاده بودند.

بعضی ها هم حتی بند پوتین رو هم باز نکردند و هنوز هم پشت خاکریز در حال دفاع مقدس هستند. چون امام به ما یاد داد که، جنگ جنگ تا رفع کل فتنه. خیلی ها داد می‌زدند جنگ جنگ تا پیروزی و یا یک پیروزی؛ اما امام افق رو نشون داد و  فرمودند:‌ تا جهانخواران هستند، ما هستیم. پس نهضت ادامه داره. یادمون نره که ما سر سفره میراث چه کسانی نشسته ایم.

بعضی ها ایراد می‌گیرند که چرا بعضی از عکس های دفاع مقدس رو منتشر می‌کنید. اینها خاطر بینندگان و در کل جامعه رو مکدر می‌کنه. مردم تصاویر دلخراش رو می‌بینند و روانشون...

شاید به ظاهر این حرف درست باشه اما چرا کسی اعتراض نمیکنه؟ ماشین مچاله شده و اون هم بالای سکوی بلند در ورودی خروجی جاده ها و بزرگراه‌ها چه توجیهی داره. این خاطرها رو مکدر و اعصاب‌ها رو خورد و روانها را پریشان نمی‌کنه. اما میگن، برای اینه که راننده ها به عاقبت کار فکر کنند و احتیاط رو فراموش نکنند.

می‌خوام یک تصویر دفاع مقدس رو منتشر کنم برای اونهایی که فکر می‌کنند به یک میراث مفت رسیدند. نمیدونن این میراث گرانبها حاصل خون هزاران شهید است که یکی از اونها صاحب تصویر زیر است.

این عکس مربوط است به عملیات کربلای یک (در عملیات کربلای1 شهر مهران آزاد شد) و خاطره آن بدین ترتیب است که:

 

 

 
سنگرسازان بی سنگر جهاد تهران به فرماندهی شهید ملاآقایی و شهید مهدی عاصی تهرانی اومدند کمک رزمندگان لشکر حضرت رسول(ص). لودر و بلدوزرها جلوتر از نیروها برای زدن خاکریز حرکت می‌کردند. هوا روشن و پاتک دشمن شروع شده بود. فاصله تانک‌ها با دستگاه‌های مهندسی شاید 100 متر بیشتر نبود که باد شدید هم شروع شد و تانک ها هم مستقیم به سمت لودر و بلدوزرها شلیک می‌کردند. با هر جابجایی خاک گرد و غبار بلندی ایجاد می‌شد. شهید خسرو صبوری روی لودر سینه به سینه تانک‌ها خاکریز می‌زد که ناگهان گلوله مستقیم تانک، لودر او رو نشانه رفت و به لودر اصابت و همزمان ترکشی، لوله هیدرولیک بازوهای لودر را پاره کرد و روغن داغ با حرارت مرگبار روی لودر ریخت. لودر شد یک پارچه آتش. خسرو صبوری هم پشت فرمان لودر؛ روضه رو باز نکنم . تا بچه ها رسیدند خسرو دیگر پشت فرمان نبود. فقط پاهای خسرو بود که روی پدالها قرار داشت. دو همسنگر بهت زده به باقی مانده رفیقشون نگاه می‌کنند. از سنگرساز بی سنگر شهید خسرو صبوری دو تا پای سوخته ماند که در گلزار شهدای امام زاده عقیل(ع) اسلامشهر در کنار برادر شهیدش به خاک رفت.

به همه مدیران مملکت توصیه میشه این عکس رو با دقت ببینند، خصوصا آنهایی که آمدند خودشون رو برای گرفتن رای مردم در انتخابات شورای شهر و ریاست جمهوری عرضه کنند. بدانیم و بدانید به اینها مدیون هستیم. اینها به فرمان امامشون با سر رفتن و پاها رو جا گذاشتند.

راوی:جعفر طهماسبی

وبلاگ الوارثین

نگارنده : admin در 1392/02/03 11:06:06.
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
با یتیمی بزرگش کردم
 گفت: تورو خدا بگذار بروم 
 
با یتیمی بزرگش کردم

مرتضی سال 1366 شهید شد، 19 -20 ساله بود. مادرشان فقط دو پسر داشته؛ پسر کوچک‌تر، همین آقا مرتضای چرمی است که حالا عند ربهم روزی می‌خورد و پسر بزرگ‌ترهم، جایی در نزدیکی خانه مادر، با زن و بچه‌اش زندگی می‌کند. مادر تازه رسیده و دارد به کمک پدر همسایه پسرش روی مزار را آب و جارو می کند.

 می‌گوییم: تنها شدید با رفتن مرتضی؟ می‌گوید: تنها که بودم، تنها‌تر شدم، 6ساله بود که پدرش مرد. بغضی می‌کند و آرام می‌گوید: با یتیمی بزرگش کردم. درسخوان بود. دیپلمش را گرفت. دانشگاه هم قبول شد. آن یکی، یک سال و نیم از مرتضی بزرگ‌تر بود. 17 ساله بود که برایش زن گرفتم. یک دختر داشت وقتی به سربازی رفت. مرتضی هم مدام می‌گفت من جبهه نرفتم، ناراحتم، نمی‌توانم درس بخوانم.

 می‌گفتم مادر برو دنبال درس و زندگی‌ات. برادرت هم سرباز است. می‌خواهی سه تا ناموس را بی‌کس و کار کنی؟ من و زن برادر و برادرزاده‌ات بی‌سایه یک مرد، بی‌سرپرست، چطور زندگی کنیم؟ گفت: خدا سرپرست‌تان است. اجازه بده من بروم، حداقل 45 روز بروم و بیایم. تو رو به خدا بگذار بروم

 گفت: تورو خدا بگذار بروم

« دروازه شمیران، خیابان هدایت زندگی می‌کردیم. هنوز هم آنجا هستم. خودش بچه‌های محله را در مسجد تعلیم می‌داد. آخرهای جنگ بود که خیلی نیرو می‌خواستند.‌‌ همان موقع‌ها رفت. شب میهمان داشتیم، صبح زود از خواب بیدار شد. نگاه می‌کرد تا ببیند من خوابم یا بیدار؟ گفتم: چه می‌خواهی مرتضی؟ گفت: هیچی. می‌خواهم لباس‌هایم را بپوشم و بیرون بروم. بلند شدم و گفتم: مرتضی کجا می‌خواهی بروی؟ گفت: مادر تو رو خدا بگذار بروم. 45 روز بیشتر نمی‌مانم. الان هم حمله نیست. می‌روم و بسیجی‌ها را تعلیم می‌دهم.
 
رفت، یک ماه ماند، بعد از یک ماه آمدند و گفتند داشت با نارنجک آموزش می‌داد، دور تا دورش هم بسیجی‌ها نشسته بودند. یک دفعه نارنجک به حالت انفجار در می‌آید. اگر پرت می‌کرد، خیلی از دور و بری‌هایش مجروح می‌شدند، نارنجک را می‌چسباند به سینه خودش و ... خیلی تنها شدم.»

 پیرزن باز تکیده می‌شود، انگار که دیگر با خودش حرف می‌زند، زیرلب می‌گوید: «حالا من یک درد که ندارم، هزار و یک درد دارم. می‌گفت مادر زحمت‌هایت را جبران می‌کنم، تو در بی‌پدری، برای من خیلی زحمت کشیدی. اما رفت و برنگشت. می‌آیم اینجا و می‌گویم با من حرف بزن. من خیلی تنهایم. نه دختر دارم، نه خواهر دارم» به خودش می‌آید و جعبه شیرینی را تعارف می‌کند: «بفرمایید، بخورید تو رو خدا، مرتضام الان خوشحال است که شما آمدید، بچه‌ام میهمان دوست بود. روز مادر که می‌شد گل می‌خرید و می‌آورد، می‌گفت تو هم مادر ما بودی و هم پدر ما، خیلی برای ما زحمت کشیدی،...

 پیرزن دارد اذیت می‌شود. حتما این خاطره‌ها دلش را به درد می‌آورد. باز لحنش تغییر می‌کند، می‌خواهیم حرفی بزنیم که مثلا دلش آرام شود، می‌گوید: وقتی که بود، هر وقت تلویزیون شهید‌ها را نشان می‌داد گریه می‌کردم، می‌گفت: هر وقت خودت هم شهید دادی، آن وقت گریه کن. تماشا که گریه ندارد. حالا باید گریه کنم...» و آرام گریه می کند.
 
خدا دختری برایم رسانده

یک شمعدان از قفسه بالای سر مرتضی بیرون می‌آورد و بین عکس و اسم پسرش می‌گذارد. شمع را روشن می‌کند و می‌گوید: خدا دختری برای من رسانده، با مادرش می‌آید. هر هفته می‌آید. با هم دوست شدیم. خیلی بامحبت هستند. خدا ان شالله به حق خون شهدا هر حاجتی در دلش دارد، برایش برآورده کند. دختر خیلی خوبی است. این شمعدان را او آورده. نذر کرده برای مرتضی. خودم دوست ندارم شمع روشن کنم، چون آب می‌شود و می‌ریزد و خانه بچه‌ام را کثیف می‌کند، اما چون آن دختر گفته، روشن می‌کنم. خدا خیرش بدهد، خیلی دختر خوبی است.

 پیرزن باز کمی درددل می‌کند و بین حرف‌ها مادرانگی هم یادش نمی‌رود؛ چند دقیقه یک بار شیرینی تعارف می‌کند و نگران است که ما سرپا خسته نشویم. موکتی را نشان می‌دهد که؛ آن را بیاورید و رویش بنشینید که چادرتان خاکی نشود و... باز از تنهایی و درد و مریضی می‌گوید که این روز‌ها به جانش افتاده.

 همین طور که حرف می‌زند، چشم از شمع هم برنمی‌دارد، تا یک قطره از آن آب می‌شود و روی سنگ می‌افتد، با نوگ انگشت‌هایش آن را جدا می‌کند و برمی‌دارد که نماند و سفت و پاخورده نشود و خانه پسرش تمیز بماند...
 
حاج منصور روضه‌های اول مجلس را خوانده و حالا به «سلم لمن سالمکم» زیارت عاشورا رسیده، حاجیه خانم قمر نوری، مادر 70 ساله مرتضی چرمی، حالا دیگر آرام شده، انگار همه درددلی که می‌گفت از تنهایی مدام توی دلش می‌ماند، بیرون ریخته و حالا فقط چند دقیقه یک بار آهی می‌کشد و دستی روی قبر و باز تعارف می‌کند از جعبه شیرینی که پیش پایش هست به ما و رهگذرهایی که از حوالی خانه پسرش رد می‌شوند.

خبرگزاری دانشجو

نگارنده : admin در 1392/02/02 10:33:20.