خاطرات دفاع مقدس
در بین شهدای تفحص نام آوران گمنامی هستند که توجه به زندگی، افکارو عقایدشان می تواند بسیار راهگشا باشد از جمله شهید علی رضا غلامی
|
رکورددار شکار بیشترین تانک دشمن که بود
|
در طول دفاع مقدس مردان بزرگی بودند که با مهارت خود خالق شگفتیهای زیادی شدند. یکی از این رزمندگان سرهنگ جانباز «رفیع غفاری» متولد سال 1326 روستای آچاچی شهرستان میانه است که در طول جنگ و عملیات های بزرگی مثل فتح المبین و بیت المقدس افتخارات بزرگی به ارمغان آورد.
او منهدم کننده 142 تانک، 51 نفربر زرهی و غنیمت گیرنده 50 دستگاه تانک سالم از دشمن است و در این زمینه درطول جنگ رکورددار است.
«سرهنگ رفیع غفاری» در یکی از خاطرات مربوط به عملیات بیت المقدس این چنین روایت می کند.
***
پس از گذشت چند روز از پایان عملیات پیروزمندانه فتحالمبین، روزی دستور دادند که بایستی تیپ به اطراف اهواز حرکت کند. این خبر تقریباً باور نکردنی بود. چون بعد از عملیات به آن وسیعی، به این زودیها امکان عملیات جدید نبود و اگر هم میبایست عملیات جدیدی صورت گیرد چرا به این ضربالاجلی؟ این مسئله قدری سؤالبرانگیز بود ولی کسی درست نمیدانست که قرار است عملیات بیتالمقدس شروع شود.
به هر ترتیبی بود حرکت کردیم و به اهواز رسیدیم و به زودی در تأسیسات شرکت پیروز مستقر شدیم. پس از استقرار، اکثر پرسنل به مرخصی اعزام شدند. پس از مراجعت از مرخصی جهت عملیات جدید به پشت رودخانه کارون روبهروی ایستگاه حسینیه اعزام شدیم.
بعد از چند روز آمادگی و شناسایی محورها در شب 10 اردیبهشت 61 با گذشتن از پل شناور که روی رودخانه کارون احداث شده بود عملیات بیتالمقدس را شروع کردیم.
در آغاز عملیات، یگانهای تیپ 55 هوابرد زودتر از یگانهای دیگر به هدف رسیده بودند و توانستند پس از درگیری شدید تعداد زیادی از پرسنل دشمن را به هلاکت برسانند و با گرفتن تعدادی اسیر، مواضع اولیه قبل از جاده اهواز ـ خرمشهر را به تصرف خود درآورند که خود شاهد بودم این خبر را خیلی سریع به وسیله بیسیم جهت اطلاع و روحیه دادن به یگانها مخابره کردند.
یگانهای دیگر با تلاش فراوان به هدفهای اولیه خود دست یافتند. ما با سلاحهای ضدتانک همگی منتظر دستور حرکت بودیم. با نزدیک شدن به صبح هرچه با فرماندهی تماس گرفتم، به علت دور بودن نتوانستیم صدای آنها را دریافت کنیم و اگر آنها هم میخواستند با ما تماس بگیرند صدایشان به ما نمیرسید.
همین که هوا روشن شد با تمامی سلاحهای ضدتانک گردان که زیر امر من بودند حرکت کردیم که خودمان را به یگانهای پیاده برسانیم، اما هرچه رفتیم یگانهای خودی را ندیدیم، تا اینکه به نزدیک جاده اهواز ـ خرمشهر رسیدیم.
از دور تانکها و نفربرهای مسلح به مالیوتکای دشمن را دیدم که مدام تیراندازی میکنند.
نفرات پیاده خودی هم چندکیلومتری سمت چپ ما سعی داشتند به جاده اهواز ـ خرمشهر نزدیک شوند. اما حرکت تانکهای مستقر در روی جاده آسفالته به سختی صورت میگرفت و پیشروی آنها کند شده بود.
دستور دادند تفنگهای 106 م م که 10 قبضه بودند به صورت دشتبان آرایش گرفته و با آتش و حرکت پیش بروند تا در برد موشک تاو قرار بگیرند، همین کار انجام گرفت. با 10 قبضه تفنگ 106 و با دو قبضه موشک به صورت خط زنجیر حرکت کردیم و یک در میان سلاحهای تفنگ 106 تیراندازی میکردند و پیش میرفتیم تا به برد موشک رسیدیم.
در این هنگام من شروع به تیراندازی و انهدام تانکها و نفربرهای مسلح به موشک مالیوتکا کردم. وقتی تعداد 14 دستگاه تانک و نفربر را در روی جاده منهدم کردم بقیه تانکها از روی جاده عقبنشینی کردند و نیروهای پیاده توانستند خودشان را به جاده برسانند.
البته باز هم کمک و یاری خدا بود که ما بدون آسیب به آن صورت در مقابل آن همه تانک دشمن که بیوقفه سعی میکردند ما را مورد هدف قرار دهند، ایستادیم و آنها را منهدم کردیم.
در همان زمان وقتی میخواستم تانکی را مورد هدف قرار دهم، پشت دوربین موشک تاو نشستم، یکی از خدمهها فریاد کشید: غفاری مواظب باش موشک میآید. ولی من تا بیایم از خود حرکتی نشان دهم دیر شده بود.
خدا شاهد است، موشک مالیوتکا که دشمن شلیک کرده بود از چند سانتیمتری از کنار گوشم رد شد و چند متر پشت سر من به زمین خورد و منفجر شد.
حتی سیم موشک مالیوتکا بین آنتن بیسیم پی آر سی 46 که روی جیپ نصب بود و قبضه موشک تاو که روی جیپ سوار بود قرار گرفت که به وسیله سوزاندان توانستیم آن را پاره کنیم و تغییر مکان دادیم.
حدوداً 200 الی 300 متر به چپ رفته و آن یک نفربری را که تیراندازی میکرد، منهدم کردم. آن روز بعد از تصرف جاده اهواز ـ خرمشهر، تیراندازی دشمن شدت گرفت و بعد از دیدبانی گزارش شد که عراقیها با تعداد زیادی تانک شروع به پاتک کرده و از سمت راست به گردان ما نزدیک میشوند تا خود را به جاده برسانند.
به من نیز خبر دادند که خودم را به یگان سمت راست برسانم. با دیگر خدمه موشک سوار جیپ شدیم و به طرف جلو حرکت کردیم در آنجا دیدم تا چشم کار میکند تانک عراقی است.
ما شروع به تیراندازی کردیم. چهار تانک منهدم کرده بودم که بقیه تانکها شروع کردند به عقبنشینی، فقط یک موشک دیگر داشتم، دنبال تانک میگشتم، در همین زمان یک تانک را که ایستاده و تیراندازی میکرد انتخاب نمودم و به طرف آن شلیک کردم. اما یک اتفاق باور نکردنی رخ داد، وقتی موشک را به سمت هدف هدایت میکردم، درست در زمانی که موشک میخواست به هدف بخورد یک تانک که عقبنشینی میکرد و تعداد زیادی از نفرات دشمن روی آن سوار بودند، در مسیر موشک و هدف قرار گرفت و موشک به آن اصابت کرد. آن تانک با نفراتی که روی آن بودند منهدم شد.
وقتی موشکهای ما تمام شد، با هماهنگی که با جناب سرهنگ مهرپویا فرمانده گردان 158 کردم تعدادی موشک تاو از گردان آنها گرفتم و به گردان خودمان منتقل کردم. در این هنگام سربازی سراغ مرا گرفت. وقتی پیش من آمد در حالی که اشک شوق میریخت و دعا و ثنا میکرد، گفت: ما چند نفر بودیم. رفته بودیم جلو و از داخل سنگرهای عراقی، غنائم جمع میکردیم و آنها پاتک کردند و ما را اسیر کردند. حتی تفنگهای ما را گرفتند. میخواستند دستهای ما را ببندند که ناگهان دیدند که تعدادی از تانکهایشان منهدم میشود و بقیه هم عقبنشینی میکنند چون با نفربر آمده بودند بدون اینکه به ما کاری داشته باشند با عجله دویدند، سوار نفربرها شدند و عقبنشینی کردند و ما هم به یگان برگشتیم.
من هم با اظهار اینکه خواست خدای مهربان بود و مرا وسیله قرار داده بود که آنها اسیر نشوند صورت او را بوسیدم و دلداریش دادم. دیگر آن روز خبری از دشمن نشد.
فردای آن روز با یکی دو کیلومتر جلو رفتن به وسیله تفنگ 106 دو دستگاه نفربر منهدم کردیم و برگشتیم پشت جاده اهواز ـ خرمشهر. عصر روز 14 اردیبهشت ماه در حالی که روی جاده آسفالته پشت قبضه تیرانداز نشسته بودم، میخواستم تانکی را هدف قرار دهم که آن تانک زودتر از من شلیک کرد. گلوله تانک درست روبهروی من به لبه آسفالت اصابت کرد. ضمن اینکه موج انفجار مرا از روی جیپ به پایین پرت کرد، ترکشی هم به سمت چپ صورتم خورد وقتی دست روی صورتم گذاشتم احساس کردم قسمتی از صورتم رفته است، ترکش صورتم را شکافته بود. به طوری که فکر کردم کارم تمام است. با فریاد «یا حسین» تقریباً از هوش رفتم تا اینکه آمبولانس آمد و مرا تخلیه کرد. در بین راه از شدت درد کاملاً از هوش رفتم، ولی خواست خدا بود باز هم زنده بمانم و بیش از پیش در راه او و قرآن و اسلام و میهن اسلامی خدمت کنم.
پس از دو ماه بستری در بیمارستان و استراحت تا حدودی بهبودی نسبی به دست آوردم و با توجه به زمزمههایی که در مورد مأموریت گردان ما در خارج از کشور یعنی لبنان بر سر زبانها بود، به یگان خود در چنانه ملحق شدم. اما در حین این مأموریت به دستور امام رضوانالله علیه، مأموریت ما نیمه تمام ماند و لغو گردید.
پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر معظم انقلاب اسلامی:
میکروفن را که دستمان دید؛ گفت صحبت دارد. روشنش کردیم. گفت نامش «اسلام» است. زمان جنگ، روستایشان بمباران شیمیایی شده و همه ساکنین شیمیایی شده اند. گفت در دوران جنگ، روستا را ترک نکرده اند تا آن روز که همه بیهوش شدند و با برانکارد از آنجا بردنشان. گفت حالا در همان روستا زندگی می کنند. گفت نصف روستا را جانباز شیمیایی حساب کرده اند و نیمی را نه. گفت و گفت و ما هم شنیدیم. خودش از ما خواست به روستایشان برویم و حال و هوای شان را ببینیم و شماره موبایلش را داد. البته فکر نمی کرد اینقدر زود سراغشان برویم.
«نسار دیره»؛ روستایی در بیست کیلومتری گیلانغرب و پنجاه کیلومتری مرز عراق؛ در نزدیکی ارتفاعات بازی دراز. ارتفاعاتی که صدام فتح آن را، کلید فتح خرمشهر می دانست.
جنگ که شروع شد، مردان، زنان را به روستاهای دورتر بردند و خودشان به روستا برگشتند. شغل اصلی مردم کشاورزی بود و از گندم و برنج گرفته تا ذرت و پنبه می کاشتند. مردان در عین جنگیدن، کشاورزی را ادامه دادند. روستا با دشمن 3 کیلومتر بیشتر فاصله نداشت و در سال های جنگ مرتب زیر حمله ی توپخانه ی دشمن بود. تعدادی از مردم هم شهید و جانباز شدند. ولی چیزی که باعث تخلیه چند ماهه روستا شد اتفاقی بود که در سال 1367 رخ داد. عراق که در انتهای جنگ وضع خود را متزلزل تر از همیشه می دید، از بمب های شیمیایی استفاده کرد. حلبچه، سردشت، نسار دیره و چند جای دیگر از این حملات در امان نماندند. روستای نسار دیره سهمش 27 بمب شیمیایی در یک روز بود.
مردم روستا هر کدام که ما را می دیدند از مشکلاتشان می گفتند. از اینکه فراموش شده اند؛ از اینکه در روستایشان که همه شیمیایی هستند یک مرکز درمانی مخصوص وجود ندارد؛ از اینکه برای درمان باید هربار به بیمارستان ساسان تهران بیایند و هزینه هنگفتی پرداخت کنند؛ از اینکه نمی دانند چرا بنیاد بیشتر آن ها را جانباز و شهید محسوب نمی کند! و...
اسم روستا را نمی توانستیم خوب تلفظ کنیم. از عابرین می پرسیدیم «روستای نسا و یا دیره داریم؟» تا این که یادمان آمد موبایل آن جوان که نامش «اسلام» بود را گرفته ایم. زنگ زدیم که می خواهیم به روستای تان بیاییم. انگار همه روستا برای دیدار رهبر به گیلان غرب رفته بودند. کمی در شهر ماندیم تا برگردند به روستا.
همراه اسلام به روستا رفتیم. مسیر روستا راه پر فراز و نشیب و در عین حال زیبایی بود. راننده مان می گفت در بهار دیدنی تر است. روستا در 20 کیلومتری گیلانغرب و جایی بین کوه ها و دشت های کشاورزی بود. خانه های روستا را هم اداره مسکن تبریز نوسازی کرده بود. ظاهرا تا چند سال پیش خشتی و گلی بوده اند. ولی در کل یک خیابان اصلی بیشتر نبود.
خانه ها بزرگ و تو در تو بودند. با اصرار «اسلام» به خانه شان رفتیم. از خانه ی «اسلام» تا محل اصابت بمب های شیمیایی 200 متر هم نمی شد. پدر «اسلام» روی ایوان نشسته بود. او هم شیمیایی بود. از حیاط پشتی رد شدیم. برادر «اسلام» با ویلچر به پیشوازمان آمد. او هم جانباز و شیمیایی بود. به داخل خانه شان رفتیم. با روی باز ما را تحویل گرفتند. ژس «قا» روی دیوار گچی خانه شان نصب شده بود. وقتی نشستیم برای همه مان پشتی آوردند و به رسم کرمانشاهی ها پذیرایی مفصلی کردند. تازه از مراسم حضور رهبر در گیلانغرب برگشته بودند. برادر «اسلام» با این که برادرش در گیلانغرب خانه داشته از ساعت 3 دیشب در ماشین شان با سه بچه خوابیده بوده تا رهبر را ببینند و مادرشان هم از شب قبل به شهر رفته بود تا با یکی دیگر از بچه هایش، به مراسم بروند.
برادر «اسلام» درباره ماجرای جانبازی خودش گفت که بچه بوده و بمب های خوشه ای به نزدیکش خورده و دوپایش را قطع کرده است. بعد، از شیمیایی شدنش گفت که روی ویلچر توی جاده آسفالت بوده که عراق شیمیایی زده و او خودش را از روی ویلچر به رودخانه انداخته و بعد از چند ثانیه دچار حال تهوع و بیهوش شده است. «اسلام» هم بمباران را یادش بود. می گفت در صدمتری محل حمله، هندوانه می خورده و چیزی از بمباران نمی دانسته. اسلام آن موقع 4 سال بیشتر نداشته است.
با اسلام به محل یادمان بمب های شیمیایی رفتیم که بچه های بازیگوش محل تابلواش را کنده بودند. محل یادمان کنار مزارع کشاورزی بود. بعد به گلزار روستا رفتیم. بیشتر مردم، شهدای خود را به شهرهای بزرگتر برده بودند ولی تعدادی از شهدا در آنجا بودند. مردم روستا هر کدام که ما را می دیدند از مشکلاتشان می گفتند. از اینکه فراموش شده اند؛ از اینکه در روستایشان که همه شیمیایی هستند یک مرکز درمانی مخصوص وجود ندارد؛ از اینکه برای درمان باید هربار به بیمارستان ساسان تهران بیایند و هزینه هنگفتی پرداخت کنند؛ از اینکه نمی دانند چرا بنیاد بیشتر آن ها را جانباز و شهید محسوب نمی کند! و...
این روزها همه دنبال یافتن شهدای گمنام هستند ولی اینجا مردمی هستند که گمنام شهید می شوند.
در روز بمباران همه ی 900 نفر جمعیت روستا شیمیایی شده بودند. عواقب آن حملات تا امروز ادامه یافته و مردم مشکلات مختلفی پیدا کرده اند که از همه برایشان سخت تر، معضل بیکاری است. جوانان می خوابند و صبح بی دلیل می میرند.
وقت رفتن یکی از اهالی را دیدیم که برادرش به خاطر شیمیایی بودن شهید شده و خودش پیگیر مشکلات مردم روستا بود. می گفت این روزها همه دنبال یافتن شهدای گمنام هستند ولی اینجا مردمی هستند که گمنام شهید می شوند.
منبع:پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی سیدعلی خامنه ای (مد ظله العالی)
|
فرماندهی که از بیمارستان فرار کرد
|
آرام و قرار نداشتند، فرمان امام را باید اجرا میکردند، فرمان امام آن قدر برایشان مهم بود که از جانشان هم گذشتند؛ اگر چه پای خودشان به خرمشهر نرسید، اما خرمشهر را برای ارزشهای اسلام فتح کردند. یکی از همین شهدا، شهید «عباس شعف» فرمانده گردان میثم تمار بود که حتی بعد از مجروحیت سخت، از بیمارستان گریخت تا عملیات «الی بیتالمقدس» حضور پیدا کند.
از بازیدراز تا خرمشهر «ققنوس فاتح» این فرمانده را روایت میکند:
***
جاده اهواز ـ خرمشهر شده صحرای کربلا، سپاه سوم دشمن از همه سمت هجوم آورده. گلولهباران بچهها توسط توپها و خمپارهها یک لحظه قطع نمیشود، انگار به جای باران از آسمان آتش میبارد. تانکهای دشمن از غرب، جنوب و شمال جاده، به سمت رزمندگان ایرانی در حال حرکت هستند.
اجرای تیر مستقیم تانکها، امان نیروها را بریده، رگبار کالیبرهای دوشکا و توپهای چهارلول پدافند هوایی «شیلیکا» با برد سه هزار متر که قوای سپاه دشمن از آنها مثل تیربار، علیه نفرات پیاده ما کار میکشند، همه را زمینگیر کرده است. فرمانده گردان میثم تمار، عباس شعف، مرتب طول جاده را میدود و نفرات را نسبت به وظایفشان توجیه میکند و میگوید: «برادرها، داخل سنگرهایی که کندهاید بمانید. فقط همانهایی که گفتهام بیرون باشند و مراقب تانکها، به محض اینکه تانکهای دشمن نزدیک شدند، باید با آر.پی.جی به آنها حمله کنید».
از بیسیم فرماندهی گردان، شعف را پیچ میکنند. آن سوی خط، محسن وزوایی، فرمانده محور عملیاتی محرم از تیپ 27 محمد رسولالله(ص) قرار دارد:
وزوایی: شعف، شعف، وزوایی. شعفجان وضعیت شما چطوره؟
شعف: الان دشمن از روبهرو و از سمت چپ، داره با تانکهاش میکشه جلو، ما هم به بچهها گفتیم وقتی آمدند جلو، به آنها حمله کنند.
وزوایی: شعف جان تو الان موقعیت دقیق خودت را بگو.
شعف: ما توی جاده، به سمت راست پدافند کردیم.
وزوایی: پس با این حساب، نسبت به گرمدشت، سه کیلومتر پایینتر هستی. بله؟
در این لحظه ناگهان تماس قطع میشود. شعف و وزوایی هم هر دو مستأصل میمانند.
در همین لحظات، در حد گردان میثم، تانکهای مدرن تی ـ 72 تیپ مستقل 10 زرهی سپاه سوم ارتش بعث ضمن حرکت از شمال خرمشهر، خیز به خیز به حد چپ محور عملیاتی محرم نزدیک شدهاند. دهها تانک با آرایش دشتبان، ضمن شلیکهای مستمر، خود را به خاکریز گردان میثم نزدیک میکنند. رگبار دوشکای روی برجک تانکهای دشمن، به سمت آر.پی.جیزنها شدت میگیرد. همین اقدام باعث میشود تا تانکهای عراقی با خیالی راحت و آسوده به پیشرویشان ادامه دهند. تا اینکه اولین شلیک آر.پی.جی به سمت تانکها روانه میشود. در پی شلیک این گلوله، تانک جلودار ستون زرهی دشمن، غرق آتش و انفجار میشود. همزمان، تعداد دیگری گلوله آر.پی.جی به سمت تانکها شلیک میشود، اما رزمندگان با کمال تعجب میبینند این گلولهها به تانکها اثر نمیکنند. عباس شعف، فرمانده گردان به آر.پی.جیزنها فرمان بازگشت به خاکریز را میدهد. شکارچیهای تانک به پشت خاکریز باز میگردند.
همه متعجب از کمانه کردن گلولههای آر.پی.جی بر بدنه تانکها، چشم به فرماندهشان میدوزند. او میگوید: «بچهها، تانکهایی که منهدم شدهاند، همه از بغل مورد اصابت قرار گرفتهاند. شلیکهایی که از روبهرو کردیم، همه ناموفق بوده. پس یادتان باشد؛ سعی کنید این دفعه تانکها را از پهلو مورد هدف قرار دهید. حالا پشت سر من از خاکریز جدا شوید. سه نفر به چپ، سه نفر به راست، سه نفر وسط».
شعف نگاهی به بسیجیانی میاندازند که دورهاش کردهاند و با اشتیاق به او چشم دوختهاند. پرده از مقابل چشمانش کنار میرود. تعدادی از بچهها را شهید میبیند. به خود میآید و میگوید: «بچهها، یک لحظه صبر کنید!... اینبار عدهای از ما شهید میشوند، هر که شهید شد، بقیه را فراموش نکند؛ بچهها به همدیگر قول شفاعت بدهید. بسیار خوب، حالا پشت سر من حرکت کنید».
عباس شعف، آر.پی.جی به دست از خاکریز جدا میشود و 9 بسیجی شکارچی تانک گردانش نیز، با او همراه میشوند. پس از جدا شدن از خاکریز، طبق دستور فرمانده به سه گروه تقسیم میشوند و به قلب دشمن یورش میبرند. اینبار بسیجیان ایرانی از تانکسواران صدامی موفقترند و تعداد بیشتری از تانکها را به آتش میکشند، ولی هنگام بازگشت، سه نفر از آنها همراه گروه نیستند و پیکرهای غرقه به خونشان در صحنه نبرد باقی میماند. تانکها قدری عقب میکشند. با عقبنشینی تانکها، حجم آتش بر روی خط دفاعی محور عملیاتی محرم از تیپ 27 شدت میگیرد. فرمانده گردان میثمتمار مانند مادری دلسوز کنار خاکریز میدود و بچهها را به پناه گرفتن سفارش میکند. در همین حین، چشمش به محسن وزوایی میافتد که از سمت شمال خاکریز به همراه بیسیمچیها و معاون دومش، تقویمنش، به سمت او میآیند. عباس از دیدار محسن خوشحال میشود. او محسن را از بازیدراز میشناسد. نه، بلکه قدیمتر از آن؛ از محلهشان در نظامآباد تهران. عباس خیلی به محسن علاقه دارد. در بازیدراز یکبار محسن جان او را نجات داده است. محسن وزوایی هم از ملاقات عباس خوشحال است. او هم عباس را خیلی دوست دارد؛ آخر عباس تنها پسر خانوادهاش است و مادرش به هنگام اعزام، او را به دست محسن سپرده. محسن هم در این نبرد، فرماندهی چهارصد رزمنده بسیجی گردان میثم را به عباس محول کرده است. عباس علیرغم کمی سنش، فرمانده لایقی است. عباس و محسن در آغوش هم فرو میروند. برای لحظاتی، گویی زمان از حرکت باز میایستد و این دو رزمنده را به عمق تاریخ میکشاند؛ به بازیدراز، به محاصره، به بیآبی، به مجروحیت... لحظاتی بعد، دو دوست به خود میآیند، و با دیدهبوسی از هم جدا میشوند.
ـ خسته نباشی عباس جان؛ چه خبر؟
ـ برادر محسن، این چپ ما خیلی خالیه. تانکها هم تا حالا چند بار جلو کشیدند که از ما جناح بگیرند؛ ولی بحمدالله بچهها اینها را عقب زدند. باید فکری اساسی کرد.
گلوله خمپارهای کنارشان منفجر میشود. همه خیز میروند و بعد در کنار خاکریز پناه میگیرند. محسن میپرسد: «الان وضعیت عمومی درگیری شما چطوره؟»
ـ فعلاً قدری عقب رفتهاند، به گمانم به فکر اجرای پاتک دیگری باشند.
ـ باید ما پیشدستی کنیم. به بچهها بگویید آماده شوند تا با یک اللهاکبر به تانکها حمله کنیم و روی خاکریز عمود به این جاده سنگر بگیریم. بچههای گردان مقداد هم آماده شدهاند. با یک حمله غافلگیرانه تا آن خاکریز، باید یکسره بدویم، بعد هم به بچهها بگویید تا میتوانند تانکهایشان را بزنند.
عباس مانند سربازی مطیع، سخنان فرمانده محور را به گوش جان میخرد و از محسن جدا میشود. فرماندهان گروهانها را فرا میخواند و دستور فرمانده محور را به آنها انتقال میدهد. فرماندهان گروهانها به همراه مسئولین دستهها، بچهها را آماده میکنند. لحظهای بعد صدای عباس شعف از بیسیم فرمانده محور محرم شنیده میشود.
شعف: وزوایی، وزوایی، شعف.
وزوایی: عباس جان بگوشم؛ بگو.
شعف: بچههای ما آماده کربلا رفتن هستند. مفهوم شد؟
وزوایی: بله مفهوم شد، باش تا خبرت کنم. تمام.
شعف: چشم برادر، چشم.
محسن وزوایی اینبار در تماس با مرتضی مسعودی، فرمانده گردان مقداد را هم به گوش میکند.
وزوایی: مسعودی، مسعودی، وزوایی.
مسعودی: به گوشم، محسنجان بفرما.
وزوایی: برای آن مطلب که گفتم آمادهای؟
مسعودی: بله برادرجان، همه آمادهاند بروند کربلا.
سپس محسن وزوایی از خاکریز بالا میرود و عمق سپاه دشمن را در بیابان غرب جاده اهواز ـ خرمشهر نظاره میکند. در فاصله 300 متری آنان، دریایی از تانک و زرهپوش صف بسته است.
اجرای آتش توپ و خمپاره و تیربارهای دشمن هم لحظهای قطع نمیشود. محسن وزوایی گوشی بیسیم را مقابل دهان میآورد و آغاز حمله سراسری را دستور میدهد.
ـ به تمام گردانهای محور محرم، به تمام گردانهای محور محرم؛ به سمت جلو پیشروی کنید. اللهاکبر، اللهاکبر!
با فرمان وزوایی، بسیجیان گردانهای میثم و مقداد از خاکریز جدا شده و پشت سر فرماندهان دلیرشان، شعف و مسعودی، به نیروهای دشمن یورش میبرند. فریاد اللهاکبر، زمین ایستگاه گرمدشت را میلرزاند و لحظهای بعد، تانکهای دشمن در آتش غضب الهی میسوزند. دشمن مجبور به عقبنشینی میشود.
محسن وزوایی که شخصاً در جلوی صف رزمندگان حرکت میکند، هدایت عملیات را به عهده دارد.
با انفجاری ناگهانی، همه جا غرق در گرد و غبار و دود میشود. همه به تکاپو میافتند و بیش از همه، قلب عباس تیر میکشد. به سمت محسن خیز برمیدارد، بالای سر او میایستد و نگاهش میکند. آن چهره جذاب و پرابهت و دوستداشتنی، حالا آرام روی خاکها آرمیده. خم میشود، سربند محسن را عقب میزند و لب بر پیشانی یار دیرین میگذارد. حالا جسم بیجان محسن در آغوش عباس جا گرفته است. اشک پهنای صورت فرمانده گردان میثم را پوشانده، گوشی بیسیم را از زمین برمیدارد و مستأصل، در تماس با قرارگاه فرعی نصر 2، احمد متوسلیان، فرمانده تیپ 27 را صدا میزند.
ـ احمد، احمد، شعف.
ـ شعف جان به گوشم. شما پشت این خط چه میکنی؟
ـ برادر احمد، محسن وزوایی مفهوم است؟
ـ بله برادر جان بگو.
ـ برادر احمد، محسن... محسن... محسن
ـ شعف جان چی شده؟ چرا چیزی نمیگی؟
ـ احمدجان؛ محسن کربلایی شد.
دیگر نای سخن گفتن ندارد. گوشی بیسیم را رها میکند. زیر باران آتش و گلوله، مینشیند بالای سر محسن و با او نجوا میکند:
«محسنجان، چرا ساکتی؟ حرف بزن، این دلم داره سنگینی میکنه، من طاقت سکوت تو رو ندارم. فدات بشم داداش، تمنا میکنم یک کمی با من حرف بزن. اصلاً قرارمون این نبود، مگه قرار نبود من رو به دست مادرم بسپاری. حالا چرا تو این وانفسا میخواهی منو تنها بذاری. مگه نمیبینی دشمن دور تا دور ما رو گرفته؟ محسنجان، بچهها به فرماندهی تو نیاز دارن. پاشو فرمانده، پاشو مرد خدا، پاشو داداش جون، الان که وقت خواب نیست. محسنجان، تو همیشه یار و یاور من بودی. در اوج خطرات بارها منو یاری دادی. ولی حالا من، بالای جسم بیجان تو، چه خاکی به سر کنم؟ توی این صحرای بی سر و ته، زیر این بارش آتیش و گلوله و گرما. محسنجان، میدونم به آرزوت رسیدی. میدونم به نهایت خواستهات رسیدی. کاش برات بازگشتی بود و منو هم با خودت میبردی؛ همونطور که در بازیدراز بردی.»
عباس چشم به گرانه آسمان میدوزد و در تلألوی نور کورکننده خورشید روز دهم اردیبهشت 1361، پرنده خیالش به پرواز درمیآید. پرواز میکند تا آن سوی قلهها، آنجا که زمینش به آسمان نزدیکتر است، بازیدراز، و بعد با او نجوا میکند:
«اون شب خنک بهاری یادته؟ پارسال، شب دوم اردیبهشت، حال و هوای عجیبی داشتم. تو قبل از عملیات گفته بودی: این عملیات برای ما، کربلای دیگری است. گفته بودی: تعداد نفرات و تجهیزات دشمن زیاده، ولی ما با یاری خدا و فریاد اللهاکبر به اونا غلبه میکنیم. از ما خواسته بودی تا نیت کنیم و این پیروزی رو به امام تقدیم کنیم. همه با هم همدل شده بودیم تا لبخند پیروزی رو به لبهای امام بنشونیم. این خواست تو بود.
اون شب، وقت وداع به همه گفتی تا همدیگر رو دعا کنند، گفتی اگه کسی شهید شد، بقیه رو فراموش نکنه. وقتی با همه وداع کردی، به سراغ من که اومدی، صورتت غرق اشک بود. دستهایت دور گردنم حلقه شد و من هم خودمو به آغوش تو سپردم. حرفی بین ما رد و بدل نشد. ولی هزاران هزار درددل نگفته توی چشمات موج میزد. تو برای بچهها فقط یک فرمانده نبودی؛ برای همه پدری میکردی، مراقب همه بودی. توی پادگان ابوذر سرپلذهاب که بودیم، شبی نبود که تا صبح بیدار نمونی.
به بچههایی که در خواب بودند سر میزدی. پتو روشون میکشیدی. پوتینهاشون را واکس میزدی و گاهی لباسهاشونو میشستی. اما این چیزها رو هیچکس نه دید، نه میدونست. فقط من میدونستم. اون شب عملیات، عجیب نور بالا میزدی، از لحظه حرکتمون، مرتب کنار ستون حرکت میکردی و بچهها رو به یاد خدا میانداختی.
موقعی که به خط اول پدافندی کماندوهای بعثی رسیدیم و با اونا درگیر شدیم، تو همهجا بودی. هر طرف که درگیری سختتر بود، تو همونجا بودی. خروش اللهاکبرت، مایه دلگرمی همه ما بود. هر جا که کار گیر میکرد، تو بودی که با تلاوت قرآن و خواندن سرودهای حماسی، به نبرد بچهها روح میدادی. کنار تو جنگیدن، یاد نبردهای صدر اسلام و اون حال و هوای شمشیر زدن کنار رسولالله (ص) و امیرالمؤمنین(ع) رو برای ما تداعی میکرد.
اون شب، من هم سراپا شور بودم. به همراه بچههای دستهام تا عمق مواضع دشمن نفوذ کرده بودیم. دشمن از همه سمت ما رو زیر آتیش گرفته بود. لحظهای رگبار گلولهها و آتیش خمپارهها قطع نمیشد و ما مقاومت میکردیم.
ناغافل ضربهای محکم به سینهام خورد. دود و بوی باروت همهجا رو پر کرد و من خودمو در میان زمین و آسمون دیدم و بعد، به زمین کوبیده شدم. از همه جای بدنم خون جاری بود. چشمهام جایی رو نمیدیدن. دست و پام هیچ به فرمانم نبودن. فقط صدایی فضا رو پر کرده بود:
ـ بچهها! برادر شعف شهید شده.
ـ بعثیها دارن میآن.
ـ عقبنشینی کنید.
ـ مجروحا رو به عقب ببرین.
ـ دیگه هیچ نفهمیدم تا شب.
بعثیها بالای سرم اومدن. یکیشون میخواست تیر خلاصی حوالهام کنه، اما اون یکی لگدی به پهلوم زد و با پوتین، دست شکستهام رو کوفت. درد تمام وجودم را فراگرفت، ولی صدایی بیرون نیامد و همین مانع اون شلیک آخری شد و من چقدر مشتاق او تیر خلاص بودم.
اونا که رفتن، سرما و درد به سراغم آمد. یکی از پاهام خرد شده بود، دست راستم هم شکسته بود، ترکشی پهلوی منو سوراخ کرده بود و چند تا ترکش ریز و درشت هم، صورت و سرم رو غرق خون کرده بودن. توی اون سرما و ظلمت شبانه، خودم بودم و خدا. غرق مناجات بودم. مناجات که نه، اونچه از سوی من بود، نیاز بود و نیاز و از او سو، همه ناز بود و ناز. دل به رضایتش داده بودم که... شبحی از دور آشکار شد.
اول فکر کردم باز بعثیها هستن. اما نه، توی اون تاریکی، خیلی خوب تو رو شناختم، خودت بودی؛ با اون قد و بالای رعنا. قدم به قدم گشتی تا به من رسیدی. میخواستم سلامت کنم، اما نه در وجودم نایی بود و نه در گلویم نوایی. من محو سیاحت رخ زیبای تو بودم و صورت تو غرق در اشک؛ قطرههایی که در پرتو نور ماه می درخشیدن.
صورتت چقدر زیبا شده بود. بالای سرم نشستی. سرم رو به دامن گرفتی و شروع کردی به نجوا:
«عباسم؛ تو چرا؟ من به مادرت قول داده بودم تو رو سالم برگردونم. حالا چطور تو روی مادرت نگاه کنم؟ چطوری بگم که تنها پسرت رو بردم و جنازه لت و پارش رو برات آوردم؟!
سر به آسمون بلند کردی و بعد به سجده رفتی. مدتی که گذشت، ترسیدم مبادا توی سجده جون داده باشی. آخه سجدهات خیلی طولانی شده بود. بلند که شدی، بیمحابا منو گذاشتی روی دوشت و از دل خطوط پدافندی بعثیها به عقب آوردی و سپردی به معراج شهدا، در حالی که هنوز زنده بودم؛ آخه جون من بسته به جون تو بود. توی معراج شهدا، نمیدونم چی شد. فقط میدونم که یکی، علائم حیات رو در من دیده بود، بعد آمبولانس و بیمارستان. دیگه ندیدمت تا اون روز که اومدم بیمارستان سجاد. نه اینکه من روی تخت باشم و تو بالای سرم. نه، تو روی تخت بودی و من بالای سرت. وقتی چشمت به من افتاد از تعجب چشمات گرد شده بود. حرف که نمیتونستی بزنی، اما چشمهات همه چیز رو میگفت. لبخندی از رضایت روی لبای خشکیدهات نقش بست.
محسنجان، خدا نمیخواست تو شرمنده مادر من باشی، ولی رفیق قدیمی، این رسم رفاقت نیست. چطور دلت اومد من شرمنده مادر تو باشم؟!
محسن جان، منتظر من هم باش. من بی تو زیاد زنده نمیمونم؛ منو فراموش نکن. داداشی؛ منتظرم باش.»
عباس شعف، فرمانده گردان میثم تمار، ساعتی پس از شهادت محسن وزوایی به سختی مجروح شد و هیچ نشانهای از زندگی در جسم او مشهود نبود، به گونهای که همرزمانش با دیدن پیکر غرقه به خون او، تصور کردند که به شهادت رسیده است. لیکن در هنگام تخلیه اجساد شهدا در پشت جبهه، نیروهای واحد تعاون تیپ 27 شگفتزده دریافتند که این فرمانده بسیجی به کندی نفس میکشد و هنوز زنده است. از این روی به سرعت او را به بخش مراقبتهای ویژه انتقال داده و تحت مداوا قرار دادند. کمتر از دو هفته بعد، او در حالی که جامه بیماران را به تن داشت، از بیمارستان گریخت و خود را به تیپ 27 رساند. در مرحله سوم نبرد الی بیت المقدس، عباس شعف مجدداً فرماندهی گردان میثم تمار را به عهده گرفت و روز بیست و هشتم اردیبهشت ماه 1361 به فاصله شش روز مانده به فتح خرمشهر در کربلای خونین خوزستان به شهادت رسید و به قافله سرخ شهیدانی همچون محسن وزوایی ملحق شد.
فارس
علی جلالیفراهانی مدیرکل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان مرکزی و جانباز شیمیایی 70 درصد در مراسم رونمایی از کتاب «سفر به روایت سرفهها» که در موزه صلح تهران برگزار شد، اظهار داشت: مظلومیت جانبازان شیمیایی در جنگ عراق علیه ایران و قربانیان سلاحهای اتمی در حادثه هیروشیما و ناکازاکی ژاپن سبب پیوند این دو ملت شده است.
وی ادامه داد: قشر اعظم از جانبازان شیمیایی از این جهت مظلوم هستند که در خیلی از جاها آنها را به عنوان جانباز شیمیایی نمیشناسند؛ چون معمولاً فقط ایراد فیزیکی به عنوان جانبازی تلقی میشود.
این جانباز شیمیایی با اشاره به خاطرهای از دیدار مجدد با پزشک معالج خود در ژاپن گفت: بنده بعد از 16 سال با پزشک متخصصم در ژاپن ملاقات کردم؛ علیرغم اینکه دیده بوسی در میان خارجیها رواج ندارد او با دیدن من، مرا محکم در آغوش گرفته و میفشرد؛ او از من پرسید: «چطور زندهای؟! من فکر میکردم بیشتر از یک ماه زنده نخواهی ماند»؛ چون این پزشک در برگه پزشکی نوشته بود که بیش از یک ماه زنده نمیماند؛ من هم در جواب گفتم: «ما دکترهایی داریم که از شما دکترتر هستند» منظورم ائمه اطهار(ع) و حضرت زهرا(س) و حضرت معصومه(س) بودند. پزشک متخصصم مشتاق بود که دکتر ما را ببیند لذا دعوت کردیم که طی سفری به ایران بیاید.
جلالی افزود: طی هماهنگی انجام شده، هیئت ژاپنی از سفیران صلح به ایران آمدند؛ هماهنگ کردیم که طی سفری به قم برویم؛ روحانیون جانباز شیمیایی لشکر 17 علی بن ابیطالب(ع) هم به این جمع پیوستند؛ قرار شد برای معرفی پزشکمان به حرم حضرت فاطمه معصومه(س) برویم؛ قبل از ورود به خانم(س) سلام کردم و گفتم: «مهمانهایی از خارج آمدند که مسلمان هم نیستند، خودتان آبروداری کنید». وقتی وارد حرم میشدیم، یکی از خادمین مرا در آغوش گرفت و بعد فهمیدم رزمندگان اراک، در آن شیفت خادمی حرم حضرت معصومه(س) را بر عهده داشتند؛ با احترام به حرم وارد شدیم.
مدیرکل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان مرکزی خاطرنشان کرد: داخل حرم آیات قرآن کریم، قرائت میشد؛ این گروه 5 ـ 6 نفره به محض ورود شروع به گریه کردند؛ پزشکمان را معرفی کردیم؛ آنها مقابل ضریح حضرت معصومه(س) ایستادند و در حالی که دستهایشان را برای ادب، مقابل صورت گرفته بودند، با ایشان حرف میزدند؛ قرار بود زیارت ما 5 دقیقه طول بکشد اما 45 دقیقه طول کشید؛ مهمانهای خارجی به سختی از حرم جدا شدند. پزشکی که همراه ما آمده بود، گفت: «ما در اینجا به آرامش عجیبی رسیدیم» و خطاب به من گفتند: «علی تو انرژی درمانی کردی، چون ما انرژی خاصی در اینجا گرفتیم». آنها قول گرفتند که در سفرهای بعدی آنها را به قم ببریم.
فارس
سردار احمد رضا رادان پنجشنبه شب در یادواره شهدای آزاد سازی خرمشهر روستای صاحب الزمان (عج) بخش پاپی شهرستان خرم آباد با اذعان به اینکه ایران مملکتی است که آه خانواده شهدا سراسر آن را گرفته است تصریح کرد: مگر می شود کسی در این مملکت فتنه کند و در آتش فتنه خودش نسوزد.
وی افزود: در مملکتی که شهید دارد نقاب ها برداشته می شوند؛ لذا الک انقلاب باید هر دفعه یک تکانی بخورد تا کسانی که نقاب زده اند نقاب آنها برداشته شود به هر حال فتنه یک آزمون برای من و شماست که ببینیم چطور از آن عبور می کنیم.
جانشین فرماندهی نیروی انتظامی گفت: در فتنه 88 کسانی بودند که ما عشق می کردیم که جواب سلاممان را بدهند ولی همین آدمها سال 88 جلوی ولی خود ایستادند و خوب هم توجیه می کردند و می گفتند ما هم نظر داریم خاک بر سر شما که در برابر ولی نظر دارید.
رادان ادامه داد: البته از این گونه مسائل در صدر اسلام هم وجود داشت به گونه ای که بودند افرادی که در رکاب پیامبر اکرم (ص) جنگیدند اما همین ها در مقابل امام علی (ع) ایستادند و بودند کسانی هم که در رکاب امام علی (ع) مانند شمر جنگیدند و در جنگ صفین تا مرز شهادت پیش رفتند و شدند جانباز صفین اما در روز عاشورا همین ها برای اینکه در بین کافرها سری از سرها درآورند و به مال و منصبی برسند برای بریدن سر امام حسین (ع) با هم رقابت می کرند.
وی با تاکید بر اینکه بهشت را به بها می دهند نه به بهانه و گرسنگی و تشنگی دارد تصریح کرد: بسیاری از رزمندگان ما از تشنگی به شهادت رسیدند در کردستان پوست رزمندگان ما را می کندند و رزمندگان ما را سر می بریدند و یا آنها را در آب جوش به شهادت می رساندند.
جانشین فرماندهی نیروی انتظامی کشور با اشاره به یکی از خاطرات خود در 8 هشت سال دفاع مقدس گفت: در سنگر نشسته بودیم که من از سه رزمنده بسیجی 17 تا 19 ساله خواستم آرزوهایشان را یکی یکی بگویند. من که به دنیا وصل بودم در آرزوهایم خانه و ماشین می خواستم اما در بین این سه بسیجی اولی به من گفت آرزو دارم که شهید شوم که با بیان این حرف به یکباره حال مجلس عوض شد به دومی گفتم تو چه آرزویی داری که او گفت آرزو دارم که شهید شوم و جسدی هم از من باقی نماند تا کسی در تشییع جنازه ام زحمت نیفتد.
رادان ادامه داد: با خودم گفتم که این دو نفر ته آرزو ها را داشتند که از نفر سوم پرسیدم که شما چه آرزویی دارد که او در پاسخ گفت من آرزو دارم که هیچ آرزویی نداشته باشم در هر حال این ماجرا گذشت و دیگر نفهمیدیم که چه شد تا اینکه در شب اول عملیات رزمنده اول به شهادت رسید و به قدری هم زیبا شهید شد که می خواست بگوید آرزو کردن یعنی چه.
وی خاطرنشان کرد: نفر دوم هم در شب دوم عملیات زمانی که بچه ها در محاصره افتاده بودند همانگونه که آرزو کرده بود به شهادت رسید به نحوی که هیچ اثری از او باقی نماند و فکر نمی کنم از این به بعد هم جسد او پیدا شود و جاویدالاثر شد و از نفر سوم هم اصلا هیچ خبری از او ندارم که چه اتفاقی برایش افتاد.
جانشین فرماندهی نیروی انتظامی کشور گفت: همین ماجرا را یکی از دوستان من برای آیت الله بهاء الدینی تعریف می کند این دوستم می گفت زمانی که ماجرای سنگر را برای ایشان تعریف کردم آیت الله بهاء الدینی چنان به گریه افتاد که قطرات اشک از محاسنشان می چکید و می گفت آرزوهای این سه رزمنده خواسته هایی بوده اند که طلبه ها و علما باید سال ها در کلاس معرفت و عرفان حاضر شوند تا به این آرزوها برسند تازه اگر برسند.
رادان اضافه کرد: باید بصیرت داشت چرا که این بصیرت است که ما را در زمان فتنه که گرد و غبار همه جا را می گیرد می تواند از سقوط نجات دهد البته برای اینکه بصیرت پیدا کنیم یک راه وجود دارد و آن هم این است که پشت سر ولی باشیم تا به بهشت برسیم.
رئیس پلیس مبارزه با مواد مخدر کشور نیز در این یادواره گفت: نام صاحب الزمان (عج) پیش از پیروزی انقلاب اسلامی بر این روستا گذاشته شده است و در آن زمان خدا می داند که جوانان این روستا چه بلایی بر سر رژیم طاغوت آوردند.
مویدی تصریح کرد: در زمان هشت سال دفاع مقدس نیز جوانان این روستا نقش اساسی را ایفا کردند به نحوی که از این روستا و روستاهای اطراف آن 75 شهید تقدیم انقلاب شد و 300 نفر هم در راه اسلام و انقلاب به درجه جانبازی نائل شدند.
وی ادامه داد: بسیاری از این شهدا فرماندهانی بودند که در باز کردن قفل دروازه خرمشهر نقش برجسته ای را ایفا کردند و اگر اینها نبودند تا خاکریزهای اولیه را فتح کنند قطعا در مراحل اولیه عملیات با موفقیت مواجه نبودیم.
لازم بذکر است در این مراسم که با حضور حجت الاسلام سید احمد میر عمادی نماینده ولی فقیه در لرستان و حبیب اله.. دهمرده استاندار لرستان برگزار شد علاوه بر تجلیل از مقام شامخ خانواده های شهدای این روستا دعای روحبخش کمیل با صدای صادق آهنگران نیز قرائت شد.
خبرگزاری دانشجو
|
مسابقه دوی شهید بابایی با یک موتور
|
شهید عباس بابایی، در سال ۱۳۲۹، در شهر قزوین و در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. از همان کودکی به خاطر هوش بسیاری که داشت، مورد توجه خانواده و مردم قرار گرفت. وی تا پایان دوره متوسطه، در زادگاه خود به تحصیل مشغول بود.
در همین سال های نوجوانی، یک روز با دائی خود همسفر می شود. دائی وی در این باره می گوید:
با عباس سوار موتور سیکلت بودیم. تا مقصد، چند کیلومتری مانده بود. یکدفعه عباس گفت:« دایی نگه دار!» متوجه پیرمردی شدم که با پای پیاده در مسیر می رفت.
عباس پیاده شد، از پیرمرد خواست که پشت سر من سوار موتور شود. بعد از سوار شدن پیر مرد، به من گفت: دایی جان! شما ایشون رو برسون، من خودم پیاده میام.
پیرمرد را به جایی که می خواست برود، رساندم. هنوز چند متری دور نشده بودم که دیدم عباس دوان دوان رسید؛ نگو برای این که من به زحمت نیفتم، همه مسیر را دویده بود. ...
جالب است بدانیم، عباس پس از موفقیت در کنکور سراسری، در حالی که در رشته پزشکی پذیرفته شده بود، به دلیل علاقه به خلبانی، داوطلب تحصیل در دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد.
|
حمام در جعبه مهمات
|
زندگی رزمندگان در دوران هشت سال جنگ تحمیلی صمیمیتی داشت که شاید هر کسی آرزو کند حتی یک روز از تمام عمرش را در چنین فضایی تجربه کند. آنجایی که از خودگذشتگی حرف اول را میزد و احساس تکلیفها رنگ و بوی دیگری داشت. مطلب پیش رو توصیفی است از آن روزهای نورانی که از زبان یونس نوری یکی از دیده بانان جنگ نقل شده است.
***
زمستان سال ۱۳۶۱ بود. سوز و سرما و باران زیادی میآمد. از طرفی شرایط جنگی و از طرفی نبودن کار، مواد اولیه و از همه بدتر نبودن سوخت برای مصارف عمومی، فشار زیادی بر مردم وارد میآورد، اما شور و شوق جنگ و دفاع از میهن اسلامی، روحیه خاصی به مردم بخشیده بود. با آزاد سازی خرمشهر، مردم جان تازه ای گرفته و امیدوارتر بودند. جوانان برای رفتن به جبهه، سر از پا نمیشناختند و بدون اجازه پدر و مادر و معمولا با جعل رضایت نامه و دستکاری سال تولد در شناسنامههایشان، عازم جبهه های نبرد میشدند.
این بار، با یکی از دوستانم که در عملیات بیت المقدس با هم بودیم، برای اعزام ثبت نام کرده، در روز ۱۳/۹/۱۳۶۱ جهت اعزام، به پادگان امام حسین علیه السلام رفتیم. بعد از مدتی معطلی، جهت سازماندهی و گرفتن تجهیزات انفرادی، همه ما را یکجا جمع کردند. بعد از سازماندهی و گرفتن تجهیزات انفرادی، عده ای از برادران را جهت اعزام به کردستان جدا کردند و به بقیه بچهها که من هم جزو آنها بودم، گفتند:"شما هم جزو نیروهای تیپ محمد رسول الله صلی علیه و اله و سلم هستید."
بچه ها با شنیدن این خبر، از شدت خوشحالی- همه با هم- چند صلوات بلند فرستادند؛ چرا که این تیپ در اکثر حمله های مهم شرکت میکردند و خیلی هم معروف بود. البته عراقیها هم روی این تیپ حساب جداگانه باز کرده بودند.
ساعت چهار بعد از ظهر بود که اتوبوسها آمدند، اما تعداد اتوبوسها کفاف این همه نیرو را نمیداد و ما مجبور شدیم سرپایی سوار بشویم.
تعداد زیادی از برادران سرپا بودند که قرار شد در بین راه، جایمان را عضو کنیم. بالاخره ساعت پنج بعد از ظهر بود که از تهران به سمت جبهههای غرب کشور حرکت کردیم. از تهران که خارج شدیم، به علت یخبندان جاده و کولاک شدید، داخل اتوبوس، خیلی سرد بود و بخاریهای ماشین هم جوابگو نبود. هر چه جلوتر میرفتیم، از سرعت اتوبوس کاسته میشد، در بین راه، برادرانی که قبلا مجروح شده بودند، بیشتر از سایر برادران اذیت شدند. بالاخره با سلام و صلوات، به قزوین رسیدیم. در قزوین، هوا به قدری سرد بود که شیشه های ماشین کاملا یخزده بود و ما نمیتوانستیم بیرون را ببینیم. راننده هم به سختی راه را میدید. نماز مغرب و عشا را به نوبت در وسط اتوبوس خواندیم و اتوبوس حرکت کرد.
ساعت ده صبح روز بعد، به شهر همدان رسیدیم. در همدان، هوا نسبتا بهتر بود و ماموران اداره راه هم راه را پاکسازی کرده بودند. از آن به بعد، کم کم بر سرعت ماشین افزوده شد. حوالی عصر بود که به پادگان ابوذر رسیدیم. عملیات مسلم بن عقیل، چند روزی بود که در منطقه سومار شروع شده بود. پادگان ابوذر هم به عنوان مرکز پشتیبانی لجستیک منطقه عملیاتی، مورد بهره برداری قرار گرفته بود.
بعد از پیاده شدن از اتوبوسها و سازماندهی مجدد، قرار شد که ما به تیپ سید الشهدا که تازه تاسیس شده بود، برویم. مجددا سوار اتوبوسها شده، به طرف پادگان "الله اکبر" و از آنجا به سمت مقر تیپ سید الشهدا حرکت کردیم. به جهت اینکه قبلا با بیسیم زیاد کار کرده بودم، به همراه دوستم رفتیم واحد ادوات تیپ سید الشهدا و سپس به منطقه عملیاتی سومار اعزام شدیم.
منطقه خیلی شلوغ بود. کاتیوشاها و توپهای برادران ارتشی مدام در حال شلیک بودند. عراقیها هم تقابلا عقبه ما را با توپخانههای سنگین زیر آتش میگرفتند. واحد ادوات تیپ سید الشهدا دارای دو قبضه توپ ۱۰۵ میلی متر بود که ۱۱ کیلومتر بر داشت و دو قبضه خمپاره ۱۲۰ و سه قبضه خمپاره ۸۱ و ۶۰ میلی متر که گلولههای آنها معمولا غنیمتی بود. من در اتاق بیسیم واحد ادوات و دوستم در اتاق هدایت آتش مشغول خدمت شد. هر روز، دیده بانی که در خط بود، تماس میگرفت و درخواست کنترل آتش میکرد. ما هم به توپخانه یا خمپاره میگفتیم و آنها هم شلیک میکردند.
هر روز، نماز جماعت و هر شب، مراسم دعا و عزاداری در سنگر هدایت آتش برگزار میشد. پس از چند روز، منطقه عملیاتی سومار پدافندی شد و فقط آتش توپخانه و ادوات بین طرفین رد و بدل میشد. بچههای ادوات معمولا برای استحمام، در پوکههای گلولههای توپ آب گرم میکردند و درحمامی که به وسیله جعبه مهمات درست کرده بودند، خود را شستشو میدادند.
بعد از چند روز، برای آشنایی بیشتر رفتم پیش دیده بان که روی قله ۴۰۲ که مشرف بر نفت شهر بود کار میکرد. دیده بان که از ناحیه سر مجروح شده بود، در حالی که سرش را با باند بسته بود، استوار و مصمم، مشغول هدایت آتش توپخانه بر روی مواضع نیروهای عراقی بود. در همین حین، شلیک چند گلوله خمپاره به ما خیر مقدم گفتند که بحمدالله به کسی آسیب نرسید، فقط یکی از قبضههای خمپاره که در آن حوالی بود، آسیب دید و از کار افتاد. بعد از توجیه شدن روی منطقه، رفتیم پیش دیده بان خمپاره که در سمت چپ منطقه قرار داشت. دیده بان خمپاره، بر شهر مندلی مسلط بود و اهداف نظامی دشمن را که در برد خمپاره اندازها بود، دقیقا زیر آتش میگرفت. در جبهه مقابل، عراقیها به وضوح دیده میشدند که برای حفظ جانشان مرتب این طرف و آن طرف میرفتند، خصوص زمانی که گلوله های توپ و خمپاره ما در اطرافشان منفجر میشد. البته آنها هم ما را زیر آتش میگرفتند، اما بی دقت و دیوانه وار. تانک منهدم شده عراقیها که روی ارتفاعات مشرف بر شهر مندلی، زمانی قدرت نمایی میکرد و آرامش را از بچهها گرفته بود، روسیاه تر از همیشه، بی تحرک، یک گوشه افتاده بود. در این محور، برتری با نیروهای ما بود، چرا که عراقیها بعد از عملیات مسلم بن عقیل، مناطق بسیاری، خصوص شهر سومار، را از دست داده و در منطقه کفی قرار گرفته بودند. از شهر سومار، جز تلی از خاک و خانههای ویران شده، چیز دیگری نماینده بود. بچههای آنجا همیشه موقع نماز، با صدای بلند اذان میدادند و معنویات را صدچندان میکردند. معمولا غذا کنسرو بود و به ندرت غذای گرم میآوردند. هر یکی دو روز هم با تانکرهای کوچکی که پشتشان نوشته بود «سقای کربلا» برایمان آب میآوردند.
با تمام مشکلات و نارساییهای موجود، بچهها روحیه خود را حفظ کرده، نماز جماعت و مراسم دعا و عزاداری را با تمام توانشان رونق میبخشیدند.
چند روزی پیش دیدهبان خمپاره ماندم و تا حدودی با کار دیدهبانی آشنا شدم. او برای اینکه من هم دیدهبانی یاد بگیرم، بعضی مواقع خودش با بیسیم صحبت میکرد و هدایت گلولهها را به من میسپرد و در صورت نیاز، مرا راهنمایی میکرد. اخلاق خوب و چهره خندان و بشاش او باعث شد کم کم از کار بیسیمچی بودن دست بردارم و با هیجان بیشتری، کار دیدهبانی را دنبال کنم.
بعد از مدتی، منطقه سومار را برادران ارتش تحویل گرفتند و تیپهای سیدالشهدا و محمد رسول الله صلیالله علیه وآله و سلم به منطقه جنوب، پادگان دو کوهه رفتند. وقتی وارد پادگان دو کوهه شدیم، تعداد کثیری نیروهای تازهنفس آمده بودند. بعد از ساماندهی مجدد گردانها، ما را به منطقه فکه و چنانه بردند. در اردوگاه تیپ، هر روز کلاسهای تداوم آموزش داشتیم تا همیشه آماده اجرای ماموریت باشیم.
تیپ سیدالشهدا در منطقه چنانه، یک گروهان آرپیجی زن تشکیل داد که من هم برای اینکه حتما در عملیات آینده شرکت داشته باشم، به آن گروهان رفتم. اکثر نیروهای این گروهان، از نیروهای تازهنفسی بودند که از پادگان آموزشی امام حسین علیهالسلام تهران آمده بودند.
مسئولیت گروهان آنها را برادری به نام «میثم»، عهدهدار بود. اسم اصلی آن برادر، «کامران ابراهیمی» بود و او نام میثم را برای خودش انتخاب کرده بود. گروهان ما سه دسته داشت که من مسئولیت یکی از آنها را به عهده داشتم.
روز اولی که وارد اردوگاه تیپ در منطقه چنانه شدیم، مشغول سنگرسازی شدیم. هر دسته، دو سنگر اجتماعی بزرگ درست کرد و از آن روز به بعد، هر روز میرفتیم صبحگاه. بعد از مراسم صبحگاه و صرف صبحانه، نوبت آموزشهای مخصوص عملیات بود. شبها هم بعد از نماز و شام، در رابطه با مسائل اخلاقی، شرعی و عقیدتی، کلاسهایی داشتیم. گاهی اوقات هم ساعت یک و دو بعد از نیمه شب، بچهها را میبردیم رزم شبانه. روحیه بچهها خیلی عالی بود. برادر میثم هم به کارها نظارت میکرد و اشکالاتی را که میدید، متذکر میشد.
رابطه من با برادر میثم خیلی نزدیک و صمیمی شده بود. یک روز از برادر میثم پرسیدم: شما متاهل هستید؟
لبخندی زد و گفت: نه.
با سماجت پرسیدم: چرا؟
نگاه معنیداری کرد و گفت: «من میخواهم با خدا عروسی کنم.»
با شروع عملیات والفجر مقدماتی، منطقه یک دفعه شد یک پارچه آتش. هنوز نوبت ما نشده بود که وارد عمل بشویم. بچههای گروهان ما هر شب مراسم دعا و عزاداری داشتند؛ برای پیروزی اسلام و مسلمین از صمیم قلب دعا میکردند و برای شرکت در عملیات، لحظهشماری.
یک روز عصر که در سنگرهایمان نشسته بودیم، صدای انفجار مهیبی همه را در جا میخکوب کرد. سنگرهایمان حسابی لرزید و مقداری خاک از میان درزهای سقف بر روی سرمان ریخت. وقتی که از سنگر بیرون آمدیم، فهمیدیم یک موشک زمین به زمین که طول آن حدود سه متر میشود، از روی سنگرمان عبور کرده و در صد و پنجاه متری سنگر ما، بین سنگرهای تانک خودی منفجر شده که بحمدالله به کسی آسیب نرسیده بود.
فردای آن روز، به همراه برادران توپخانه، برای شناسایی خط رفتیم جلو. بر اثر آتش توپخانه نیروهای دشمن، زمین مثل کندوی عسل سوراخ سوراخ شده بود. خاک منطقه عملیاتی، رملی و مثل شن روان بود و هر ساعت و هر روز، ترکیب جغرافیایی منطقه به هم میخورد و هیچ تضمینی نبود که انسان در آن منطقه گم نشود. بعضی از گردانهای عملیاتی، به خاطر همین شنهای روان، حدودا شانزده ساعت در منطقه سردرگم بودند و موفق نشده بودند آن طور که باید و شاید، عملیات کنند. میدانهای وسیع مین، به طول کیلومترها و در عمق چند صد متر، چشمها را خیره میکرد. هواپیماهای عراقی مرتب بر فراز منطقه عملیاتی پرواز میکردند و مواضع ما را شدیدا بمباران میکردند. با تمام این شرایط، رزمندگان اسلام با توکل به خدا همچنان به درگیری با دشمن ادامه میدادند.
عراقیها برای تقویت موانع جلو خودشان، کانالهای خیلی بزرگی کنده بودند. داخل این کانالها سیم خاردار ریخته بودند و با هدایت آب روخانه دویرج به درون این کانالها، آنها را عملا غیرقابل عبور کرده بودند. با این حال، نیروهای خودی، با عبور از این همه موانع صعبالعبور، خودشان را به مواضع نیروهای عراقی رسانده و با آنها درگیر شده بودند.
بعد از توجیه شدن روی منطقه، به همراه برادران، به مقر بازگشتیم و آموزشها و راهپیماییها را با جدیت هرچه بیشتر ادامه دادیم. یک شب برادر میثم در مورد عملیات یک صحبتی کرد که بچه ها فکر کردند به زودی برای عملیات خواهند رفت. به همین جهت بعد از صرف شام، مراسم عزاداری و سینهزنی راه انداختند. در پایان مراسم هم در حالی که چشمانشان هنوز پر از اشک بود، از همدیگر حلالیت میطلبیدند. مسئول گروهان و چند تن از همراهانش، با دیدن این همه صفا و عشق به شهادت، شدیدا تحت تاثیر قرار گرفته بودند.
در عملیات والفجر مقدماتی، برای شرکت در عملیات، نوبت به ما نرسید؛ اما در عملیات والفجر یک که در همان منطقه انجام شد، بچهها به آرزوی دیرینه خود که همان جهاد و شهادت در راه خدا بود، رسیدند. در عملیات والفجر یک، هر دو طرف تمام سعی و تلاش خود را برای برتری یافتن و تصرف مواضع جدید به کار گرفتند. عراقیها در زمین گودالهایی کنده بودند و در آن دوشکا کار گذاشته بودند؛ طوری که فاصله دوشکا از سطح زمین، کمتر از نیم متر بود. به این ترتیب، پای بچههای ما را میزدند. کانالهایی که کنده بودند، گرچه بسیار صعبالعبور و مشکلآفرین بود، اما برای ما حکم یک پناهگاه را در مقابل آتش سنگین توپخانه و خمپاره نیروهای دشمن داشت. عراقیها سرسختانه مقاومت میکردند و گاهی اوقات، کارمان به جنگ تن به تن میکشید. عراقیها به جهت اینکه مقداری از مواضعشان را از دست داده بودند، مرتب پاتک میزدند و فشار زیادی به نیروهای ما میآوردند. بچهها هم در همین کانالها مستقر شده، با شدت هرچه تمامر مقاومت میکردند و نیروهای دشمن را به هلاکت میرساندند.
عملیات والفجر یک، با آزادسازی قسمتی از خاک میهن اسلامی به پایان رسید و این پیروزیها نبود مگر به برکت خون یاران شهید. در این عملیات، برادر میثم، زمانی که قمقمهاش را برای آب خوردن بالا میبرد، هدف تیر نیروهای دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید.
شهادت تعداد دیگری از برادران مخلص و باصفای گروهان نیز بر دلمان سنگینی میکرد. شهدایی چون «عباس رجبی»، «مرتضی» و برادر «علی درودیان» که از جمله شهدای عملیات والفجر یک بودند. برادر درودیان در وصیتنامهاش نوشته بود: «چون خداوند به من حقیر وعده شهادت داده است، احساس میکنم در این عملیات شهید خواهم شد.»
بچههای محل شهید درودیان، این جملات را با خط زیبایی روی دیوار خانه نوشته بودند که هر بیننده اهل دلی را به فکر فرو میبرد.
منبع: فارس
|
ستون پنجم دشمن چه لقبی به کاظم رستگار داد؟
|
محمدحاج ابوالقاسمی از بنیانگذاران گردان تخریب لشکر 27 محمد رسولالله (ص) در سال 1361 است. وی درباره معیارهای انتخاب فرماندهان در دوران هشت سال دفاع مقدس میگوید: در جنگ تحمیلی عواملی مانند تقوا، توکل، توسل، تعهد و تخصص از جمله معیارهای این انتخاب بودند و هر کسی این ویژگیها را که در نهجالبلاغه امیرالمؤمنین (ع) هم به آنها اشاره شده است دارا بود با گزینش فرماندهان ارشد به عنوان فرمانده انتخاب میشد و حقیقتا هم اگر کسی این شرایط را نداشت نمیتوانست فرماندهی را به درستی انجام دهد.
همین عامل بود که موجب شد من یک جوان 18 ساله را که قوی هیکل بود به فرماندهی گروهای تخریب انتخاب کنم. این جوان شبها بدون آنکه کسی متوجه شود از خواب بلند میشد و نماز «نافله» بجا میآورد. نزدیک اذان صبح هم که میشد دیگر فرماندهان را که همگی در داخل یک چادر استراحت میکردند بیدار میکرد تا از فیض نماز شب برخوردار شوند.
این جوان به دلیل ایمان قویای که داشت به خوبی توانست گروهان را اداره کند و عملکرد بسیار خوبی از خود نشان داد.
این ویژگی تنها به فرماندهان سطح پایین اختصاص نداشت بلکه فرماندهان تیپها هم چنین ویژگیهایی داشتند. به عنوان مثال «شهید حاج کاظم نجفی رستگار» که فرماندهی «لشکر10 سیدالشهدا» را برعهده داشت با توکل به خدا و توسل به ائمه معصومین آنچنان در میدان نبرد فرماندهی میکرد که دشمن را حسابی عصبانی کرده بود. همین امر باعث شده بود تا ستون پنجم دشمن کاملا اورا زیر نظر بگیرد وشناساییاش کند. حتی در جریان چند عملیات او را از پشت بلندگو اینچنین خطاب میکردند که «رستگار کفترباز بچه شهر ری ما تو را شناسایی کردهایم». قطعا اگر حاجکاظم رستگار از نظر دینی توکل و توسل نداشت آن شجاعت میدان رزم را هم نداشت.
در یکی از عملیاتها به حاج کاظم رستگار خبر دادند رزمندگان در محوری غافلگیر شدهاند. حاجکاظم هم با یک موتورتریل به محور رفت. سخنرانی کرد و سپس همراه یکی دیگر رزمندگان از خاکریز اصلی عبور کرد. دیگر بچهها که دیدند فرماندهشان اینگونه شجاعانه از خارکریز عبور کرده است به تبعیت از او پیشروی کردند و در همان روز توانستند خاکریز عراقیها را تصرف کنند.
همانگونه که اشاره کردم از دیگر معیارهای انتخاب فرماندهان در دوران جنگ تحمیلی عامل تخصص و تعهد بود چرا که این دو عامل موجب مسئولیتپذیری افراد به حساب میآیند. دیگر عوامل نیز که در اولویت انتخاب فرماندهان به شمار میآمد ضمانت تخصص و تعهد فرماندهان بود. امروزه هم اگر کسی میخواهد در کشور مسئولیتی را بر عهده بگیرد باید در کنار تواناییهای خود، ویژگیهای فرماندهان در دوران جنگ تحمیلی را داشته باشد.
ایسنا
|
روایت و تصاویر منتشرنشده از تفحص ۲ شهید بعد از ۳۰ سال
|
قصه از دیدار با یک مادر شهید شروع شد؛ مادر شهیدی که میگفت: «30 سال است از پسرم بیخبرم»؛ مادر شهیدی که هر زنگ تلفن یا در قلبش را به تپش میانداخت، اسم احمد که میآمد، یاد آخرین حرفهایشان در آخرین اعزام میافتاد.
ـ مامان، من میروم و دیگر برنمیگردم.
ـ تو که همیشه همینو میگی اما برمیگردی!
ـ نه این دفعه مطمئنم برنمیگردم.
این مادر 30 سال انتظار کشید، نمیدانم چه حرفهایی را شبانه در گوش قاب عکس احمد زمزمه کرد که بالاخره احمد در ایام شهادت حضرت زهرا(س) به آغوش مادر بازگشت.
پدر و مادر شهید احمد صداقتی
او بالاخره آمد، چه شهادتی و چه آمدنی! مانند حضرت ابوالفضل(ع) شهید شد، در ایام میلاد رسول اکرم(ص) پیکرش تفحص شد و در ایام فاطمیه بر شانههای مردم نشست.
برای نحوه تفحص این شهید، به سراغ «حاج جعفر نظری» از جستجوگران نور در منطقه شرهانی رفتیم؛ او حرفهای جالب و خواندنی را از روزی که این شهید و شهید دیگری که ابوالفضل نام داشت پیدا شدند، برایمان روایت کرد.
قمقمه آب شهید که بعد از 30 سال آب داشت
* تفحص شهیدی به نام ابوالفضل
عملیات محرم در 3 مرحله صورت گرفت؛ مرحله اول در محور زبیدات، مرحله دوم در جبل حمرین و مرحله سوم، مرحلهای بسیار مهم و حساس بود که از نقطه صفر مرزی به طرف خاک عراق و ارتفاعات بسیار مهم 178 و 175 اجرا شد.
شاید این دو قله بلندترین قلههایی هستند که اهمیت نظامی بالایی برای دشمن و نیروهای خودمان داشت؛ بر همین اساس دو طرف تلاش میکردند این ارتفاعات را از دست ندهند؛ لذا در این منطقه عملیات طی 10 روز انجام گرفت.
این ارتفاعات چندین بار هم دست به دست شد؛ تعداد زیادی از نیروهای لشکر 14 امام حسین(ع) و یگانهای دیگری از قمر بنی هاشم(ع) در این منطقه درگیری تن به تن داشتند لذا پیکرهای تعدادی از شهدای این عملیات در منطقه ماند. بعد از عملیات، گروه تفحص تلاش کرد تا پیکرهای مطهر این شهدا را به خانوادههایشان بازگرداند؛ اما با توجه به اینکه طی چند سال گذشته، تجهیزات مهندسی برای یافتن پیکر شهدا ضعیف بود، تعدادی از شهدا در ارتفاعات 178 مانده بودند.
تجهیزات الان نسبت به گذشته بهتر شده است؛ لذا به دستور سردار باقرزاده فرمانده کمیته جستجوی مفقودین کار را با همراهی گروه چهار نفره روی ارتفاعات 178 آغاز کردیم.
ارتفاعات 178، نزدیکترین نقطه به کربلای معلی است؛ خودبه خود هر کسی روی این ارتفاعات قرار میگیرد، انگار حرم آقا امام حسین(ع) روبهروی اوست.
بین گروهمان قرار گذاشتیم تا هر موقع روی این محور کار میکنیم، در ابتدا به طرف کربلا بایستیم، دست روی سینه بگذاریم و به امام حسین(ع) سلام کنیم.
در یکی از عملیاتهای تفحص که در آستانه میلاد پیامبر اکرم(ص) بود، وقتی روی ارتفاعات قرار گرفتیم، به رسم معمول دست روی سینه گذاشتیم و گفتیم: «السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین و علی ابوالفضل العباس(ع) اخی الحسین(ع)» کار را شروع کردیم.
بعد از طی کاوش در چند تا از سنگرها، به نقطهای رسیدیم؛ پاکت بیل مکانیکی (دهانه بیل مکانیکی که زمین فرود میرود) بالا آمد؛ قبل از اینکه شهیدی را ببینم، شاهد جاری شدن آب زلال از داخل پاکت بیل روی زمین بودیم. خیلی تعجب کردیم آنجا که چشمه آبی نبود، در آن سراشیبی هم نمیشد، آب نگهداری کرد؛ آب در حدی جریان داشت که تا رفتم، دوربین عکاسی بیاورم و از صحنه عکس بگیرم، این جریان آب ادامه داشت.
بیل مکانیکی را پایین آوردیم؛ دیدیم پاکت بیل مکانیکی به قمقمه آبی که روی کمر شهید بود، برخورد کرده و در این قمقمه باز شده بود؛ قمقمه مربوط به شهیدی بود که سال 61 در عملیات محرم به شهادت رسیده بود. این قمقمه از سال 61 تا 91 که 30 سال و چند ماه میگذرد، سالم مانده بود؛ آبی زلال و پاک.
شهید را پایین گذاشتیم، وقتی مدارک او را بررسی کردیم، دیدیم نام آن شهید «ابوالفضل» است. این نشانی بود که ما را به یاد مشک حضرت ابوالفضل(ع) میانداخت.
پیکر و دست مصنوعی شهید احمد صداقتی بعد از 30 سال
* شهیدی که با دستهای قطع شده و فرق شکافته تفحص شد
حرکت بعدی را شروع کردیم؛ به دومین، سومین و چهارمین پیکر شهید رسیدیم. در زمان تفحص چهارمین شهید، وقتی پاکت بیل بالا آمد، در ابتدا با یک دست مصنوعی مواجه شدیم؛ دست آن شهید از کتف تا انگشتان مصنوعی بود که داخل اورکتش دیده میشد.
شهید را پایین گذاشتیم؛ دست دیگر این شهید در عملیات محرم قطع شده بود؛ مدارک او را بررسی کردیم، نامش «احمد صداقتی» از لشکر 14 امام حسین(ع) اصفهان بود.
پیکر شهید احمد صداقتی
در پیکر شهید صداقتی هم چند نشانه از آقا ابوالفضل العباس(ع) پیدا کردیم؛ اینکه دو دست شهید قطع شده بود و سر ایشان هم از فرق شکافته شده بود.
این هم نشانی از آقا ابوالفضل(ع) است که دو دست مبارکشان در روز عاشورا قطع شد و عمود آهنین بر فرق مبارکشان فرود آمد؛ هم اینها نشانه سلام به آقا ابوالفضل(ع) در ابتدای کار بود.
شهید احمد صداقتی ارادت خاصی به آقا ابوالفضل(ع) داشت؛ او در عملیات محرم فرمانده گردان امام جعفر صادق(ع) بود؛ در حین عملیات، فرماندهی گردان حضرت زهرا(س) هم به دلیل درگیری شدید و شهادت رزمندگان این گردان، به شهید صداقتی واگذار کردند.
خبرگزاری فارس
|
شهیدی کم سن و سال اما بزرگ
|
علی رضا محمودی پارسا ۲۳ تیر سال ۱۳۴۸ دیده به جهان گشود. وی در تاریخ 26 دی ماه سال 61 عازم جبهه اندیمشک شد و از آنجا به منطقه عملیاتی فکه رفت.
چند فراز از توبهنامه شهید 13 ساله کرجی
بار خدایا از کارهایی که کردهام به تو پناه میبرم از جمله:
از این که حسد کردم...
از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم...
از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم....
از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم....
از این که مرگ را فراموش کردم....
از این که در راهت سستی و تنبلی کردم....
از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم.....شهید علیرضا محمودی پارسا
از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم....
از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند....
از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم....
از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه هستم....
......
علیرضا محمودی پارسا یک بار مجروح شد و در بیمارستان به علت جراحت شدید از ناحیه صورت و گلو بستری بود و به محض بهبودی مجددا به جبهه میرود.
مادر شهید علیرضا محمودی پارسا در این رابطه نقل کرده است:
... تا رسیدیم بیمارستان دیدیم یکی صدا میزنه مامان، مامان. برگشتم به طرف صدا. اول صورتش رو نشناختم از صداش فهمیدم پسرمه. حالا شما حساب کنید صورت زخم و زیلی شده و خون لخته شده و دکتر هم یه سوتک مانندی به گلوی علیرضا وصل کرده تا بتونه راحت نفس بکشه. تا نزدیکش شدیم گفت تو رو خدا بگذارید من برگردم به جبهه من باید برگردم. بابا رو راضی کن بگذاره من برگردم جبهه ...
علیرضا محمودی پارسا در سن ۱۳سالگی و در تاریخ ۲۹ بهمن سال ۱۳۶۱ به شهادت رسید.
شهید علیرضا محمودی پارسا در روز ۲۷ بهمن ماه بر اثر اصابت خمپاره و گلوله از ناحیه شکم و سینه به شدت مجروح شد و نیروهای امدادی وی را به بیمارستان آیتالله کاشانی در اصفهان منتقل کردند.
وی پس از تحمل دو روز درد شدید در نیمه شب جمعه ۲۹ بهمن سال ۶۱ در حالتی که حضور مقدس ابا عبدالله را بربالین خود احساس مینمود و بر ایشان سلام میداد جان خود را تقدیم جانان کرد.
نامه شهید علیرضا محمودی پارسا به همکلاسیهایش:
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت برادران عزیز و همکلاسیهای خوبم سلام عرض میکنم و امیدوارم که حال همگیتان خوب باشد و تحت توجهات مولایمان امام زمان با تمام قوا در راه استقرار یافتن هر چه بیشتر حاکمیت حزبالله بکوشید.
برادران خوبم من امروز بسیار خوشبخت و خوشحال هستم که خود را در جایی میبینم که شاید لیاقتش را ندارم. جایی که مملو است از جوانان عاشق، عاشق الله، عاشقانی از پیرمرد و جوان و کوچک و بزرگ که در راه فداکاری برای اسلام، از همه چیز خود گذشتهاند و برای خدمت به اسلام در اینجا گرد آمدهاند و بهترین سرمایه زندگیشان یعنی جانشان را در کف گرفتهاند و حاضرند بدون هیچ چشمداشتی آن را در راه خدای خود فدا نمایند.
برادران عزیزم! من هر چه که بگویم اینجا چه خبر است باز هم کم گفتهام چون واقعیت امر این است که در تعریف جبهه و احوالات آن، هر زبانی کوتاه و هر قلمی عاجز است و هر چه من بگویم باز هم نخواهم توانست قطرهای کوچک از این دریای بزرگ معرفت و عشق را برای شما توضیح بدهم و با کمال اطمینان مجبورم اعتراف کنم که برادران اگر میخواهید بفهمید در جبهه چه خبر است فقط باید خودتان در جبهه حضور یابید تا این مسئله مهم را درک کنید.
و اما از احوالات اینجا برایتان بگویم. اکنون ما در یک مسجد مستقر هستیم. در دهی به نام شاهینیه که حدود 8 هزار جمعیت دارد. مردمانی فقیر و زحمتکش که هر بینندهای از دیدن آنها دلش به رحم میآید.
این منطقه حدود چهار ماه است که تحت حاکمیت دولت درآمده است ولی هم اکنون هم در داخل مردم نفوذ کردهاند و حتی شب قبل هم به طرف ما تیراندازی کردند ولی با ارادهی قوی و محکم رزمندگان اسلام مواجه شدند و با شکست به پناهگاهشان بازگشتند.
در آن ایام که این ده در دست آنها بود، آنقدر تبلیغات بر علیه امام عزیز و دولت و بخصوص پاسداران شده بود که زبان از گفتن آن عاجز است و حتی به گفته شاهدان محلی، جلوی پای عروس و داماد به جای گوسفند، سر پاسداران اسیر را میبریدند.
بله برادران عزیز، همین پریروز بود که مینی در راه تدارکاتی مقر منفجر شد که دو تن از بهترین برادران ما به نامهای برادر شاهمیری و برادر چهارراهی شهید شدند و تکههای جسد آنها به فاصله هشتصد متری پرت شد.
چه خوب است که بدانید برادر شاهمیری دارای سه فرزند کوچک میباشد و در اینجاست که با خود فکر میکنم که خدایا ما چه مسئولیت بزرگی در مقابل خون این شهیدان داریم.
آری برادران عزیز! همه ما مسئولیم و اگر خوب فکر کنیم مسئولیتی به سنگینی یک کوه بر دوشمان حس میکنیم.
آیا تاکنون فکر کردهاید که چگونه و با چه رویی میخواهیم در مقابل این یتیمان و خانوادههای شهدا بایستیم و به چشمانشان نگاه کنیم؟ برادران! اگر هیچ کاری از دستتان برنمیاید، لااقل از خدا بخواهیم و بگوییم خدایا زندگی ما که به اسلام و انقلاب خدمتی نمیکند، لااقل از عمر ما بکاه و بر عمر امام عزیمان بیفزا و به ما مرگی با عزت عطا کن تا شاید مرگمان بتواند به اسلام و انقلاب خدمتی کند.
مگر نه اینکه درخت اسلام همیشه از خون عزیزانی چون فرزندان زهرا(س) آبیاری شده و اگر در جامعهای خون نباشد، آن جامعه رو به خشکی و انزوا خواهد رفت و به قول استاد مطهری، شهادت تزریق خون است بر پیکر اجتماع، همانطوریکه خون به انسان حیات میبخشد، شهادت نیز باعث حیاتی جدید و جاودانه برای جامعه ما میشود. خداوند انشاءالله به ما هم این نعمت را عطا مینماید.
به امید پیروزی
علیرضا محمودی
خدایاخدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار از عمر بکاه و بر عمر او بیفزا"
|
سیلی که حاج احمد به صورت کومله زد
|
چه مردهایی در جبهه غرب و شمال غرب کشور مقاومت کردند و هنوز قدمگاه این مردان مرد، شهادت بر حماسههایی میدهد که آفریدند و آرامش را به مردم منطقه بخشیدند. در سالروز دفع حملات تیپ 16 سپاه یکم عراق در محور مرزی مریوان ـ پنجوین توسط رزمندگان اسلام در سال 1360، «گمشدهای در افق» مقاومت «حاج احمد متوسلیان» در مقابل یک کومله را روایت میکند.
بعد از فتح مریوان، حاج احمد متوسلیان به اتفاق نیروهایش کار شناسایی و دستگیری افراد ضد انقلاب را در سطح شهر شروع کردند. در یکی از همان روزها که سوار بر جیپ داشتند از خیابان میگذشتند، حاج احمد با دست روی کتف راننده جیب زد و بدون اینکه به او نگاه کند پرسید: «این یارو کیه؟». همان طور که راننده از سرعت ماشین میکاست، به جایی که او اشاره کرده بود، نگاه انداخت.
یک آدم سبیل کلفت قلچماق در لباس کردی بود که فانسقهای را هم دور به کمر بسته بود؛ راننده گفت: «نمیشناسمش». حاج احمد گفت: «بزن کنار ببینم این آدم چه کاره است».
راننده به سرعت روی ترمز زد؛ ماشین هنوز نایستاده بود که پایین پرید و به طرف آن مرد رفت؛ حاج احمد با آن قد و قواره رشید در برابر آن کُرد سبیل کلفت درست مثل نوجوان ریزنقشی بود در کنار یک کُشتیگیر سنگین وزن!
حاجاحمد با لحن قرص و محکم پرسید: «ببینم تو کی هستی و چیکارهای؟» مرد کُرد همان طور که با گوشه سبیلش بازی میکرد، نگاه تمسخرآمیزی به حاج احمد انداخت و با بیخیالی گفت: «ما کومله هستیم».
هنوز جمله مرد تمام نشده بود که حاج احمد سیلی محکمی به صورتش زد و او را در جا نقش زمین کرد؛ مرد کُرد که به زمین افتاد، حاج احمد با چشمانی غضبناک بالای سرش ایستاد و با صدای بلند گفت: «بیایید این را بندازید عقب ماشین تا تکلیفش را روشن کنم. میگوید، من کوملهام!».
حاج احمد نگاه به آدمهایی که اطرافش جمع شده بودند، انداخت و طوری که همه بشنوند، گفت: «ما توی این شهر فقط یک طایفه داریم آن هم جمهوری اسلامی است والسلام».
خبرگزاری بسیج
|
گردانی که به جای مرخصی عروج کرد
|
اردیبهشت ماه سال 65 گردان حضرت زینب (س) تیپ ده سیدالشهداء در پادگان سفینه النجاه سد دز مشغول آموزش غواصی بود . عراق سلسله عملیات دفاع متحرک خود را آغاز کرد و در منطقه فکه پیشروی زیادی داشت. سریعا به نیروهای مستقر در منطقه ماموریت مقابله داده شد. برخی گردانهای تیپ مستقل 10 سید الشهدا در حال اعزام به مرخصی بودند که مرخصی آنها لغو شد. گردان حضرت زینب (س) سریعا به دزفول باز گشت و تجهیز شد. آن زمان گردان حضرت زینب (س) تازه تشکیل شده بود و این اولین عملیات گردان محسوب می شد. البته کار گردان غواصی بود ولی بنا به ضروت بایستی این عملیات را در منطقه فکه به انجام می رساند.
دشمن مدتها – حتی قبل از انجام عملیات والفجر هشت- به تقویت سراسری منطقه در محورهای فکه، شرهانی و زبیدات مبادرت می ورزید.
از جمله اقدامات دشمن افزایش موضع توپخانه، تجمع بیش از حد نیرو و تانک و همچنین ورود یگانهای جدید بود.
چنین به نظر میرسید که تحرکات دشمن در منطقه فکه، اجرای طرح فریب برای محور شرهانی است تا بدین وسیله بتواند جبال حمرین را که در عملیات محرم به تصرف نیروهای خودی درآمد، دور زده، آنجا را اشغال نماید. چنان که فرمانده سپاه چهارم عراق، طی جلسه ای با فرماندهان لشگرها در قرارگاه لشگر0 1 در فکه ، تصرف جبال حمرین را به عنوان دستور کار سپاه چهارم ابلاغ کرده بود.
نظر به اینکه جبال حمرین در خط الراس جغرافیایی قرار دارد، تسلط بر روی آن دید و تیر مناسبی را فراهم می کند. بر این اساس چنانچه دشمن بر روی آن استقرار می یافت، میتوانست منطقه عین خوش تا دهلران را زیر دید و تیر مستقیم خود قرار دهد، در حالی که اکنون نیروهای خودی با استقرار بر روی آن، بر قسمتی از خاک عراق اشراف و تسلط کامل داشته اند. علاوه بر این وجود یک حوزه نفتی بر روی ارتفاعات و نیز مرز مشترک ایران و عراق بر اهمیت سیاسی – نظامی منطقه میافزاید.
بر این اساس ارتفاعات جبال حمرین مورد نظر رژیم بعثی بود. از این رو نیروهای عراقی – طی تلاشهایی که انجام دادند- در نظر داشتند ارتفاعات چم سری و چم هندی را بگیرند: به این صورت که هفت تیپ در مرحله اول، تا چم سری را تامین کنند و سپس لشگر 10 عبور کرده بر روی ارتفاعات جبال حمرین مستقر گردد.
بدین ترتیب در تاریخ 10/2/65 پس از یک روز سکوت رادیویی (بی سیم) دشمن، نیروهای عراقی، به استعداد 2 لشگر پیاده مکانیزه و زرهی با پشتیبانی آتش توپخانه در محور فکه، تعرض خود را به مواضع پدافندی نیروهای خودی آغاز کردند.
به دنبال این حمله، تیپ سیدالشهداء(ع) در مدتی کوتاه پس از کسب اطلاع از وضعیت موجود، در بعد از ظهر روز10/2/65 به منظور مقابله با تهاجم دشمن- عازم منطقه شد.
تدبیر تهاجم به دشمن بر این اساس بود که قبل از جاگیر شدن نیروهای عراقی، حمله صورت گیرد. بدین قرار نیروهای خودی در شش محور سازماندهی شده، با هدف باز پس گیری خط مقدم، به دشمن حمله ور شدند و بلافاصله توانستند در مواضع نیروهای عراقی رخنه کنند.
از آنجا که غافلگیری رعایت شده بود و سرعت عمل نیز با آن همراه گردید، مواجهه با حرکت یاد شده برای دشمن غیر منتظره تلقی میشد.
کثرت نیروهای دشمن در منطقه عملیاتی چشمگیر بود، بطوری که نیروها با کمبود مهمات مواجه شده، در ادامه کار از مهمات غنیمتی دشمن علیه خودشان استفاده می کردند.
پس از عملیات، از منابع مختلف و اسرا کسب اطلاع شد که در منطقه فوق ، مجموعا شش تیپ از نیروهای دشمن مستقر بوده، که سه تیپ آن نیروهای مستقر در خط بودند. در این فاصله نیروهای خودی به دشمن مجال نداده، تنها با استعداد یک تیپ به مصاف شش تیپ آنها میروند.
تا حوالی صبح اکثر گردانها توانستند نیروهای خود را به خاکریزهای دشمن برسانند، لیکن به دلیل تجمع بیش از اندازه نیروهای دشمن، الحاق جناحین در تمامی محورها صورت نگرفت و بدین ترتیپ در حوالی 4 صبح، قبل از روشن شدن هوا، نیروها جهت سازماندهی مجدد از ادامه تک و استقرار در مواضع تصرف شده خودداری کردند.
در این تهاجم مجموعا بیش از 76 تانک و 100 دستگاه نفربر و 12 دستگاه خودرو و 155 قبضه خمپاره و تیربار دشمن منهدم شده، تعداد کثیری از مزدوران بعثی کشته و زخمی شدند.
*تعرض دشمن به بجلیه
بر اساس دریافت و استنباطی که نسبت به ادامه تک دشمن در منطقه عمومی فکه وجود داشت، چنین تدبیر شد که تیپ سیدالشهداء (ع) و یک یگان دیگراز نیروهای سپاه، به عنوان احتیاط و تقویت نیروهای پدافند کننده ارتش، در منطقه حضور داشته باشند.
دشمن یک روز پس از تک اصلی خود در (18/2/65 ) به وسیله تک تیپ زرهی در محور فکه تظاهر به تک نمود و سپس در تاریخ 19/2/65 تک اصلی خود را در بجلیه آغاز کرد.
در مقابل تهاجم دشمن، مقاومتهایی بصورت جسته و گریخته از سوی نیروهای مستقر در خط صورت گرفت، تا نیروهای خودی جهت سد کردن راه دشمن و درهم کوبیدن آن، از دو محور از طریق پل چم هندی و چم سری وارد منطقه شدند.
علیرغم محدودیت زمان و وضعیت خاصی که بر منطقه و نیروها حاکم شده بود، یگانهای مزبور به دشمن زده، در مجموع آنها را بیش از دو کیلومتر عقب زدند و ضمن دور زدن دشمن از رودخانه دویرج، موفق به الحاق شده، بدین وسیله از پیش روی دشمن ممانعت به عمل آوردند.
از طریق اطلاعات واصله از دشمن و اظهارات اسرا، معلوم شد که پیش آمدن وضعیت فوق و مقاومت نیروهای خودی و در نتیجه، عقب راندن دشمن از سوی مزدوران بعثی نامحتمل تلقی می شده است.
در هر حال، دشمن پس از این واقعه ، نیروهای مختلفی را وارد منطقه کرد تا شاید با تقویت آنها اهداف مورد نظر خود را تامین نماید ؛ لیکن با آسیب پذیری آنها، عملا مجبور به تعویض و انتقالشان به عقب جبهه می شد.
آمار فوق و موفقیت اندک دشمن، بخوبی فقدان روحیه نیروهای عراقی را در موضع آفندی و یا آنچه را که بغداد دفاع متحرکش نامید، خاطرنشان می سازد.
در هر صورت ، طبق آنچه که بعدها از اظهارات اسرا و شواهد و قرائن موجود بدست آمده، دشمن قصد داشته است ضمن گرفتن جناح از نیروهای خودی در محور فکه، عملیات اصلی خود را در محور بجلیه شروع کرده، با تصرف پل های چم سری و چم هندی ادامه تک داده، ضمن تصرف سه راهی شرهانی از طریق جاده نهر عنبر سلسله جبال حمرین را دور زده ، در نهایت به رودخانه میمه جناح دهد.
با این حساب، کلیه ارتفاعات سرکوب منطقه را از قبیل 290 و 400 و 175 – که تماما بر جاده آسفالت مهران – دهلران دید دارند- تصرف می کرد و تقریبا 2 لشگر از نیروهای زمینی ارتش در محاصره قرار می گرفتند. در نتیجه کل منطقه ای که طی عملیات محرم آزاد شد. مجددا در اختیار دشمن قرار می گرفت.
فارس
|
ماجرای یک دوربین عکاسی و آخرین لحظات زندگی یک شهید
|
مصطفی رفت و ما هم پشت سر دو فرمانده ایستادیم. دو ماشین مهمات دشمن در حال نزدیک شدن به ما بود که مصطفی هر دوی آنها را زد و خاکستر کرد. فریاد زدیم و گفتیم: آفرین مصطفی. بعد از آن در حال صحبت کردن با هم بودیم که صدایی شنیدیم. وقتی برگشتیم دیدیم مصطفی روی زمین افتاده است. به سمتش رفتیم. تمام بدن مصطفی ترکش خورده و یک تیر به قلبش اصابت کرده بود ولی مصطفی هنوز زنده بود.
گفتیم: «مصطفی جان حرفی بزن». اشهدش را گفت و چشمانش را بست. همیشه قرآن،مهر و سجاده کوچکی در جیب پیراهنش بود. پس از شهادتش، وقتی وسایلش را تحویلمان دادند قرآن سوراخ شده، مهرش خرد و سجادهاش هم سوخته بود.
این، بخشی از ماجرای شهادت شهید مصطفی نعیمی است.
«حاج خلیل نعیمی» پدر شهید مصطفی نعیمی در گفتوگو با خبرنگار سرویس فرهنگ حماسه خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)،میگوید: وقتی امام خمینی از فرانسه به تهران آمدند و تصمیم گرفتند در بهشت زهرا(س) سخنرانی کنند، مصطفی از محله «اتابک» با دوچرخه و به همراه یک ضبط صوت و نوار کاست به آنجا رفت و تمامی سخنان امام را ضبط کرد. تا چند وقت به آن نوار گوش میداد و هر وقت به این قسمت از سخنان ایشان که میفرمودند: «من دولت تعیین میکنم، من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین میکنم و ...» میرسید بسیار خوشحال میشد. چرا که ندای تازهای میشنید. نمیدانم بعد از شهادتش چه کسی آن نوار را با خود برد.
شهید مصطفی نعیمی و همرزمانش
اگرچه تحمل دوری او برایم بسیار دشوار بود اما چون امام خمینی(ره) حضور در جبهه را واجب کفایی خوانده بودند و فرزندم برای پیروزی اسلام در جبهه حق علیه باطل حضور مییافت، خوشحال بودم. همچنین برای آنکه تحمل فراق او راحتتر شود همیشه با خودم میگویم مقام و درجه مصطفی از حضرت علی اکبر امام حسین(ع) بالاتر که نیست؛ مصطفی هم با پیروی از ایشان به میدان جهاد رفت و با شهادتش من و خانواده را سربلند کرد.
آخرین تصاویر مصطفی کجاست؟
بعد از شهادت مصطفی برای اینکه وسایلش را بازگردانم به «دوکوهه» رفتم. من را به اتاقی پر از ساک هدایت کردند. تمام ساکها را گشتم اما ساک مصطفی را نیافتم. این ساک از آن جا که محتویاتش آخرین وسایل او محسوب میشود برایم مهم است. گمان میکنم آخرین تصاویر او همچنان در نگاتیو دوربین عکاسیای باشد که از اهواز خریده بود.
گروه مبارزان «فجرالاسلام»
«حسن نعیمی» برادر شهید «مصطفی نعیمی» هم در گفتوگو با خبرنگار سرویس «فرهنگ حماسه» خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، پیش از پیروزی انقلاب اسلامی تصمیم گرفتم در همان دوران نوجوانی فعالیتهای انقلابیام را علیه رژیم شاهنشاهی با پخش اعلامیههای امام خمینی(ره)، نوشتن اعلامیه و پخش رساله حضرت امام خمینی(ره) آغاز کنم.
آن زمان منزل ما در «خیابان خراسان، محله نفیس» قرار داشت. مسجد «امام جعفر صادق(ع)» هم مقر مبارزات ما علیه رژیم شاهنشاهی به حساب میآمد. چون سنم کم بود پدرم همواره با بیان این ضربالمثل که «فرزندم دیوار موش دارد و موش هم گوش دارد» به من توصیه میکرد که مراقب فعالیتهایم باشم. اما من تمام خطرهای این کار را به جان خریده بودم. برای اینکه سازماندهی شدهتر علیه حکومت شاه خائن مبارزه کنم از طریق واسطهای با گروه مبارزان «فجرالاسلام» آشنا شدم.اعضای این گروه هیچگاه خودشان را نشان نمیدادند و اعلامیهها فقط از طریق همان واسطه به دستم میرسید.
او خرابکار است
یک روز که در حال توزیع اعلامیههای امام بودم یکی از مأموران ساواک یا گارد شاهنشاهی به نام «بهروز» که همسایهمان بود من را دید و دنبالم کرد. در نهایت در نزدیکیهای اتابک به دامش افتادم. او بلند فریاد میکرد «او خرابکار است، بزنیدش» و بعد با چک و لگد تا جایی که جان داشتم مرا کتک زد.
در همین حین که مرا میزد و به همراه خود میبرد یک آهنگر به نام «حاج صفر» که همسایهمان بود و پدرم را میشناخت از «بهروز» پرسید که «این بچه را چه کار دارید؟ آنها خانواده خوبی هستند، کجای قد و قواره این بچه به خرابکارها میخورد؟» پس از حرفهای حاج صفر، او ما را به خانهاش برد تا مانع انتقال من به اداره اطلاعات آن زمان شود. او در خانهاش واسطه شد و گفت: «این دفعه را گذشت کنید او اصلا اهل این کارها نیست،او را گول زدهاند.» بهروز راضی شد و پس از اخذ تعهد کتبی از حاج صفر، مرا آزاد کرد. اما ساعت «اورینتی» را که پدرم به من هدیه کرده بود از دستم باز کرد و برد.
میخواستند ما را تیرباران کنند
چیزی به پیروزی انقلاب اسلامی نمانده بود. چند اعلامیه را در مورد انجام تظاهرات در مقابل مسجد «امام حسن مجتبی(ع)» که در خیابان «سرچشمه» بود، دستنویس و در محلهمان پخش کردم. قرار بود صبح فردای آن روز آقای «عسگراولادی» سخنرانی کند. ساعت هشت صبح مردم آمدند و هر چه میگذشت بر تعداد جمعیت افزوده میشد. آقای عسگراولادی مردم را به انجام تظاهرات آرام و سر دادن شعار «یا حسین» توصیه کرد. سربازان گارد شاهنشاهی نیز که در آن طرف «چهارراه سیروس» مستقر بودند وقتی دیدند مردم به حرکت درآمدهاند،با شلیک گلوله مانع حرکت آنها شدند. من در صف سوم قرار داشتم همین که سربازان شروع به تیراندازی کردند به داخل یک خودرو «آریا» که در میان جمعیت گیر کرده بود پریدم تا سالم بمانم.
بعد از چند دقیقه که اوضاع نسبتا آرام شد سرم را از داخل خودرو بالا آوردم و دیدم یک سرباز بالای سرم در خیابان ایستاده است. مرا دید. باید از خودرو پیاده میشدم. وقتی پایین آمدم جنازههای مردم را دیدم که روی زمین افتادهاند. بعد سربازها دورهام کردند. حدود 18 نفر را که من هم جزو آنها بودم دستگیر کردند. خودروهای آتشنشانی خیابان را میشستند و کامیونی هم جنازهها را جمع میکرد. آنها قصد داشتند پیش از حرکت ما را تیرباران کنند اما نمیدانم چه شد که منصرف شدند. سپس با مینیبوس به «پادگان افسریه» منتقل شدیم. سربازی که همراهمان بود، گفت: «آن دفعه که قسر در رفتید اما این جا تیربارانتان میکنند اما پیش از آن باید حسابی پذیرایی شوید.»
تعجب خانواده از زنده بودن من
بعد تا جایی که میتوانستند با چوب و لگد از ما پذیرایی کردند. اما دوباره نظرشان برگشت. به آنها گفته بودند که نمیتوانند ما را در پادگان نگه دارند. بنابراین دوباره ما را به چند جای دیگری مانند «کلانتری میدان خراسان و کلانتری پامنار» بردند اما این مکانها هم ما را نپذیرفتند. تا اینکه بار دیگر تمام 18 نفرمان را به «پادگان حر» منتقل کردند. باز هم آن سرباز گفت: «فکر کنم دیگر این جا آخرین جایی باشد که میبینید. در این جا تیرباران خواهید شد.» اما اینگونه نشد و برای آخرین بار با همان تشریفات و پذیرایی (چک و لگد) ما را به «کلانتری بهارستان» فرستادند. 18 نفرمان را به مدت سه شب در یک انباری به مساحت 12 متر زندانی کردند.
خانوادهام هیچ اطلاعی از من نداشتند برای آنکه از سرنوشتم باخبر شوند به تمامی فامیلها، بیمارستانها و سردخانهها سر زده بودند اما هیچ خبری از من نبود، دیگر قطع امید کرده بودند. شبانه ما را آزاد کردند در حالی که هیچ پولی در جیب نداشتیم حتی کفشهایمان را هم ندادند. بنابراین تا مغازه «حاج حسین عبداللهی» که مغازهاش در سرچشمه بود پیاده آمدم. او من را با موتورسیکلت خود به منزلمان رساند. تمام خانواده از اینکه زنده بودم خوشحال و متعجب بودند.
واقعه میدان ژاله(شهدا) از دیگر خاطرههایم در رابطه با دوران انقلاب است. بعد از کشتار بیرحمانه مردم توسط گارد شاهنشاهی در آن روز، یکی از انقلابیون را که مجروح شده بود بر دوش گرفتم و به آمبولانس رساندم اما در همین حین سربازها تعقیبم کردند. خوشبختانه برخی از مردم درهای خانههایشان را باز گذاشته بودند. به داخل یکی از همان خانهها رفتم و پس از آرام شدن اوضاع خانه را ترک کردم. صاحب خانه هم هنگام خدا حافظی به من آب داد.
بهروز چگونه دستگیر شد؟
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، روزی پدر و عموی بهروز(مامور ساواک) به منزلمان آمدند. پدرش فکر میکرد که «حاج خلیل» یعنی پدرم فرزش را لو داده و از دست او شکایت کرده است. بنابراین به همراه یکدیگر به «مسجد لرزاده» رفتند. پدرم ماجرا را برای شیخی که در مسجد بود توضیح داده و شیخ گفته بود: که عکس بهروز را در واقعه 17 شهریور و در حالی که پشت تیربار بوده در اختیار دارند و او به همین خاطر دستگیر شده است. بعد از آن خانواده بهروز از «محله اتابک» رفتند و دیگر خبری از آنها نشد.
جنگ تحمیلی
با آغاز جنگ تحمیلی برادرم مصطفی که عضو پایگاه بسیج مسجد امام جعفر صادق(ع) بود به همراه عباس نعیمی (شهید) پسرعمویم تصمیم گرفتند به جبهه بروند.
وقتی به مرخصی میآمد و با هم صحبت میکردیم از برخی حرکتهای مردمی تعجب میکرد. جبهه آداب و رسومی داشت که مصطفی و دیگر رزمندگان به آن عادت کرده بودند. به عنوان مثال وقتی مردم حرص دنیا را میخوردند و طمع مال دنیا داشتند تعجب میکرد و میگفت: «در جبهه افرادی هستند که خود را از تعلقات مادی رها کردهاند، باید مردمی که در شهر هستند به جبهه بیایند تا با چشمان خود شاهد باشند.»
در مجموع سه بار از طرف «سپاه محمد رسوالله (ص) به عنوان عضوی از «گردان 11 قدر» این لشکر به جبهه اعزام شد. در هر اعزام بالغ بر پنج ماه میماند. برای آخرین مرتبه که میخواست به جبهه برود اجازه نمیدادیم و معتقد بودیم او دین خود را به جنگ ادا کرده است اما میگفت: «تا هنگامی که جنگ ادامه دارد باید به جبهه رفت و در مقابل دشمن از دین و ناموس و کشورمان دفاع کرد.» بنابراین من به همراه مادرم، عمویم و زن عمویم او را به «پادگان امام حسن(ع)» واقع در میدان «اسبدوانی» سابق بردیم و از آن جا به جبهه اعزام شد.
شهید مصطفی نعیمی
مصطفی در عملیات «والفجر مقدماتی» (سال 61 ) در منطقه فکه به شهادت رسید. او به عکاسی بسیار علاقهمند بود و همواره در منطقه نیز دوربین عکاسی شخصیاش را به همراه داشت. پس از شهادتش هیچ یک از وسایل او مانند لباسهایش و دوربین عکاسیاش که در داخل ساکش بودند به دست ما نرسید. حتی پدرم نیز به دو کوهه رفت اما آن را نیافت.
ایسنا
|
مثل یا واقعیت ؟
|
مراسم شام غریبان که تموم شد، من و علی بهش گفتیم می خوایم بریم گلزار شهدا. شمام تشریف میارین؟
قبول کرد. سوار ماشین شدیم. ساعت یک شب بود. رفتیم و آروم آروم محو سکوت اونجا بین ردیف ردیف عاشق قدم می زدیم. اکثر اوقات وقتی که از دود و دم شهر دلمون می گرفت، می رفتیم گلزار. تنها جایی که واقعاً همیشه آروممون می کرد و معنای آرامش واقعی رو درک می کردیم. گاهی اوقات کنار یه مزار توقف می کردیم. یه نگا به عکس مزار می کرد و یه نگا به سنگ قبر و بعدش یه آهی میکشید و از اون شهید خاطره می گفت. من و علی هم فقط سکوت می کردیم و گوش می دادیم.
از دوستیهاش با شهدا ، از شبای عملیات ، از شوخی ها ، از خنده ها ، از گریه ها . . .
بی خیال اسمش بشین، اونم مثل خیلی از جانبازای دیگه راضی نیست اسمی ازش به میون بیاد.
خلاصه،اون میگفت وما میشنیدیم و قدم می زدیم که کنار مزار شهید حبیب پالاش رسیدیم. یه خاطره از حبیب گفت که واقعاً برا من جالب بود. همونجا بود که نیت کردم این خاطره شهید پالاش رو رسانه ای کنم. شمام بخونین.
این خاطره را حتماً بخوانید
عملیات والفجر۸ بود. بچه ها از اروند عبور کرده بودند. خط دشمن شکسته شده بود. نیروها در حال پدافند در منطقه آزاد شده ساحلی بوده و گروه گروه آماده پاکسازی سنگرهای دشمن می شدند. یکی از تیربارهای دشمن زمینگیرمان کرده بود. خوابیده بودیم روی زمین. سرت را بلند میکردی، فاتحه ات خوانده بود. مانده بودیم چه کنیم با این تیربار و تیربارچی اش. باید جلو می رفتیم و کار را یکسره میکردیم تا شیرینی پیروزیمان کامل شود. دقایق سپری می شد و تیربارچی مدام آتش تیربارش را به سمت بچه ها می چرخاند. یک لحظه دیدیم تیربار ساکت شد.
گفتیم شاید قطار فشنگش تمام شده است. اما نه. چند دقیقه سپری شد اما خبری از رگبارهای آتشین نبود. آرام سرم را بالا آوردم. دیدم خبری نیست. بلند شدم و نشستم. هوا تاریک بود. درآن تاریکی از دور به صورت سایه دو نفر را دیدم که دارند به ما نزدیک می شوند. یکی با قد بلند و یکی با قد کوتاه، آرام آرام به سمت ما می آمدند و آنکه قد کوتاهتری داشت، یک دستش را آنقدر بالا آورده بود که رسیده بود پس کله آنکه قدبلندتری داشت.
مات این صحنه مانده بودم. کل ذهنم علامت سوال بود. بچه ها ایست دادند که صدا از طرف مقابل بلند شد : «نزنین ها . . . منم . . حبیب . . . حبیب پالاش . . . نزنین ها . . . »
سایه ها که جلوتر رسید دیدم حبیب پالاش است که گوش یک عراقی را گرفته است وآنقدر قد سرباز عراقی از او بلندتر است که به زحمت توانسته است دست خود را به گوش او برساند.
حبیب گوش سرباز عراقی را که حسابی ترسیده بود ول کرد و تحویل بچه ها داد.
گفتیم : « این دیگه کیه ؟ چطوری گرفتیش ؟ »
حبیب گفت : « تیربارچیه س. بی سرو صدا رفتم منطقه رو دور زدم و رفتم از پشت گوشش رو گرفتم و آوردم اینور »
نمی دانستیم بخندیم به این صحنه یا متعجب بمانیم از شجاعت حبیب.
به حرف هم ساده نبود که یک بسیجی ۱۶ساله ، برود و گوش یک تیربارچی عراقی را بگیرد و از پشت تیربارش ، به اسارت درآورد.
خداییش به حرف هم ساده نبود ، چه برسد به عمل.
فرمانده هم بجز سکوت ، هیچ پاسخی در مقابل کار بزرگ حبیب نداشت.
یک لحظه صحنه چند شب پیش مقابل چشمانم نقش بست.
فرمانده ما جناب آقای فضیلت داشت برای عملیات به بچه ها روحیه می داد و اینگونه سخن می گفت :
«ما با قدرت ایمان و توکل بر خدا و روحیه ناب شهادت طلبی میتوانیم پشت دشمن را به خاک بزنیم. شما با روحیه و شجاعتی که دارید می توانید بروید و گوش تیربارچی های عراقی را بگیرید و از پشت تیربار بلند کنید».
اگر چه آقای فضیلت، آن شب ، این حرف را به عنوان مَثَلی برای روحیه دادن به رزمندگان مطرح کرد، اما من شب عملیات در فاو ، به چشم خویش دیدم که حبیب پالاش ، مَثَل را به واقعیت تبدیل کرد.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
شهید حبیب پالاش در سال ۱۳۴۸ در شهرستان دزفول متولد و در سن ۱۶ سالگی در مرحله آخر عملیات والفجر۸ در بهمن ماه ۶۴ به شهادت رسید .
مزار مطهر شهید پالاش در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.