خاطرات دفاع مقدس
|
خاطره ای خواندنی برگرفته از دست نوشته های یک شهید
|
|
شايد اين «سفر» مرا «رفيق» شهيدان كند
|
در عمليات كربلاي پنج، در نبردي نابرابر با نارنجك يك مزدور عراقي مجروح گرديد كه همرزمانش شبانه، پيكرش را از منطقه خارج نموده و سرانجام در بيمارستاني در مشهد مقدس پس از ديدن صورت پدر، روح ملكوتياش عروج نمود و جسم مطهرش پس از طواف بر گرد حرم امام هشتم، در زادگاهش، شهر كيان با استقبالي بينظير به خاك سپرده شد.
در عمليات والفجر مقدماتي، در كانالي پناه گرفته بوديم. دشمن با تيربار روي ما تسلط داشت. هر سري كه از كانال بيرون ميآمد، هدف گلوله قرار ميگرفت. در فكر بودند كه با اين گلولهها چه بايد كرد؟
ناگاه اسماعيل خود را بالاي كانال رساند. آرپيجي را روي دوشش گرفت. صحنة عجيبي بود. همينطور كه سرپا ايستاده بود گلولهها از زير بغلهايش عبور ميكردند. با ذكري كه زير لب داشت، اولين گلوله را به طرف تيرباري كه ما را نشانه مي رفت، شليك كرد. سنگر تيربار منهدم شد. با دومين موشك آرپيجي، دومين تيربار را هدف قرار داد. هركس موشك آرپيجي داشت، به اسماعيل ميرساند. فرياد الله اكبرها بلند شد، تيربارها خاموش شدند. از فداكاري اسماعيل جان تازهاي به پيكر نيروها وارد شد.
(منصور روحاني، همرزم شهيد)
در اين عمليات در حال پيشروي در موانع نوني شكل بوديم كه گردان راه خود را گم كرد. شرايط خيلي حساس شده بود. فرمانده گردان (جمعه علي كياني) در بين بچههاي رزمنده، سراغ اسماعيل را ميگرفت. من گفتم اسماعيل را در نوني ديدم. برگشتم و پس از پرس و جو، اسماعيل را پيدا كردم. به او گفتم: گردان زمينگير شده و جمعه علي گفته بيا جلو. ايشان بلافاصله جلو افتاد و من هم از پشت سر او حركت ميكردم كه در همان حين من از ناحيه چشم چپ مورد اصابت تركش قرار گرفتم و ديگر نتوانستم جلو بروم ولي بعداً از بچهها شنيدم كه اسماعيل با درايت و طراحي كه ميكند، نه تنها گردان را از محاصره دشمن نجات ميدهد، بلكه عراقيها را دور ميزند. اسماعيل از ناحيه سر مورد اصابت واقع شد و مجروح گرديد. ايشان را به مشهد و بيمارستان قائم منتقل نمودند و مرا نيز به علت آسيب چشمم به همان بيمارستان در طبقه سوم بستري كردند.
در بيمارستان از حضور اسماعيل آگاه شدم ولي پس از مدت كوتاهي و با ديدن پدرش متوجه شدم كه شهد شيرين شهادت را نوشيده و به لقاءالله پيوست.
(فريدون عليدوستي، همرزم شهيد)
«اِنَّ اللهَ يُحِبُ الَّذينَ يقاتلون في سَبيلِ الله صفاً كَانَّهُم بُنْيانٌ مَرصُوص؛ به درستي كه خدا دوست ميدارد آنان را كه كارزار كنند در راهش و در صف جهاد با دشمنان مانند شيري نيرومند و با يكديگر يكدست و پيوستهاند.»
حمد و ستايش خداوندي را كه اين همه نعمت به ما داده و ارزاني نموده است.
برادران، اسلام امانتي است كه از پيامبر(ص) به ما رسيده است و ما بايد حافظ و نگهبان آن باشيم و بنا به وظيفه و تكليف شرعي كه بر عهده ما نهاده شده است از اسلام دفاع كنيم. اكنون با يك نگرش كلي ميبينيم كه همه كفار بسيج شدهاند كه به هر نحوي كه هست، اسلام را شكست دهند، لذا اسلام در خطر است و وظيفه ماست كه تا ميتوانيم از آن دفاع كنيم و از كشته شدن در راه خدا نهتنها نهراسيم، بلكه به آن افتخار كنيم.
برادران عزيز، بياييد و جبههها را تقويت كنيد. واقعاً كمي فكر كنيد، ببينيد چه گلهايي پرپر شدهاند. بايد راه اين شهدا را كه خون پاكشان مظلومانه به خاطر دفاع از اسلام برزمين ريخته شده است ادامه داد وگرنه در روز قيامت در جلوي شهداء جوابي نداريم بدهيم. شما خواهران حجاب خود را حفظ كنيد كه حجاب شما، سلاح شماست. در آخر بازهم ميگويم كه هميشه به ياد خدا باشيد (الا بذكر الله تطمئن القلوب) به ياد خدا باشيد دلها آرامش پيدا ميكند.
مرگ را فراموش نكنيد كه انسان هركجا باشد، مرگ به سراغ او خواهد رفت و مواظب كارهايتان در همه زمينهها باشيد. در نماز جماعت تا ميتوانيد شركت كنيد و آن را خالي نگذاريد.
با شركت خود در بسيج و جبههها به دشمنان اسلام و قرآن بفهمانيد كه تا آخرين نفس و تا آخرين قطره خونمان در برابر ظلم ايستادگي خواهيم كرد و انشاءالله آنها را نابود خواهيم كرد و دشمنان اسلام بدانند كه اگر من رفتم برادران ديگر همچون شير در مقابل آنها خواهند ايستاد و كمر آنها را خواهند شكست. در آخر از كليه ملت حزبالله حلاليت ميطلبم و اميدوارم مرا حلال كنند.
حرف دل با شهيد
تو در زمرة آناني كه در جلب رضاي بينياز با «بلي شَهِدنا» لبيكگويان سردادند كه جنات خُلد برينِ خالقشان به عنوان فرجامي نكو در انتظارشان بود و دنياي دَني و عالم خاكي به مثابه زنداني براي روح بلند و متعاليشان، كه سبكبال به جانب ذات اقدس الهي عروج كردند و در زمرة اولياء و مقربين درگهش قرار گرفتند.
آري، من صداي لبيك تو را در شلمچه شنيدم. آن هنگام كه فرصتي پيش آمد تا من هم دستي به دامان پربركت شما بگيرم و پا در كربلاي معلاي شما بگذارم. آنجا كه خاكش بوي لاله ميدهد و عرشش محل تردد فرشتگان است، غروبش كعبه دل عاشقان و تانكهاي به گِل نشستهاش، نشانههاي پررنگ پايداري است.
هرچند دروازههاي عظيم شهادت به معبري تنگ و باريك مبدل شده و مرا به آن مراتب راه نميدهند، اما ميتوانيم با خلوص نيت بر سر اين راه بنشينيم و كاروان سالار را صدا بزنم.
شايد از اين كوچه كسي عبور نكند!
شايد همين «آرزوي جهاد» بتواند درهاي «شهادت» را بگشايد!
شايد همين مسافرت بتواند «رفاقت» با شما و شهدا را به ارمغان بياورد.
به اميد آنكه در روز قيامت شرمسار شما نباشم و از شفاعتتان بينصيب نمانم.
|
یادی از عملیات فتح المبین
|
|
تحریک دشمن با کارهای شتابزده
|
|
مقر سوسنگرد
|
|
غریبانه رفتند...خاطره ای از عملیات سیدالشهداء
|
او آرپی جی زن بود و در عملیات ام الرصاص(جزیره ای روبروی خرمشهر که در عملیات والفجر8 ل 10سیدالشهداء(ع) در آن عملیات انجام داد که به عملیات ام الرصاص مشهورشد)مردونه جنگید و بعد هم گردان علی اکبرعلیه السلام وارد فاو شد..چند مرحله عملیات کردیم و بعد هم ماموریت خط پدافندی بین جاده البحار و کارخانه نمک به گردان داده شد...خط پدافندی چه عرض کنم ...هردقیقه و ساعتش یک عملیات بود....توی همه ی این درگیری ها نادعلی حضور داشت...
شهید نادعلی طلعتی
.بعداز عید قرار شد خط پدافندی رو تحویل یک گردان دیگه بدهیم و بچه ها که چهارماه مرخصی نرفته بودند به مرخصی برند...5 اردیبهشت بود که از فاو عقب اومدیم....و یک عده بچه ها مرخصی گرفتند ویک عده هم تسویه کردند....میدونستم نادعلی متاهله...قرار شده بعد از ظهر روز یازدهم اردیبهشت همه گردان مرخصی برند.....برگه های مرخصی صادر شد....یک عده هم رفتند اندیمشک به صورت گروهی برای گردان بلیط قطار بگیرند و هماهنگ شده بود که قطار توی پادگان دو کوهه بچه ها رو سوار کنه....بچه های گردان حضرت علی اکبر(ع) مقابل حسینیه لشگرسیدالشهداء(ع) جمع شده و منتظر اومدن قطار بودند....دیدم نادعلی خیلی ابراز خوشحالی میکنه.گفت خوب وقتی داریم میریم مرخصی..پرسیدم نادعلی دلت برای خونه خیلی تنگ شده؟؟؟؟؟ نادعلی با خوشحالی سرش رو مقابل گوشم آورد مثل اینکه حیا میکرد و میخواست حرفش رو کسی نشنوه....گفت برادر پارسا: هفته دیگه خدا میخواد به من یک فرزند عطا کنه...الان خانواده به من نیاز دارند و ار اینکه دارم میرم کنارشون خوشحال هستم......با نادعلی مشغول صحبت بودیم که مقابل حسینیه شلوغ شد و یکی صدا زد برادرها !!!مرخصی ها لغو و آماده باش اعلام شده...
برگه مرخصی رزمندگان گردان علی اکبر(ع)
من دویدم وخبرگرفتم و خبر این بود که دشمن در جاده فکه پیشروی کرده و به سوی اندیمشک در حرکت است....و امام فرمودند به رزمنده ها سلام من رو برسونید و بگویید به دشمن امان ندهید...سریع بچه ها ساکها رو تحویل دادند و تجهیزات گرفتند و اتوبوسهای گل مالی شده اومدند توی پادگان دو کوهه و بچه ها سوار شدند و چند ساعت بعد گردان ما و گردان حضرت علی اصغر (ع) به فرماندهی شهید اسکندرلو توی مقر الوارثین(مقرتخریب لشگرده سیدالشهداء(ع) در جاده فکه نرسیده به سایت)مستقر شدند
میدان صبحگاه الوارثین-روز ۱۲اردیبهشت۶۵-رزمندگان گردان علی اکبر(ع)
.....و روز 13 اردیبهشت 65 گردان حضرت علی اکبر وارد عملیات شد و رفتیم به جنگ تیپ زرهی دشمن.....و دشمن آتش سنگینی توی منطقه ریخت و در گیرودار آتشباری دشمن نادعلی به شهادت رسید....پیکرشهید نادعلی طلعتی چند روز بعد در بی بی سکینه کرج مهمان خاک شد.....و پسرش دوم خرداد 65 به دنیا اومد ....
روز۱۳ اردیبهشت-منطقه شمال فکه-پیکرمطهر شهید نادعلی طلعتی
و این کلمات ، درد دلهای عزیز دردونه نادعلی طلعتی با پدر قهرمانشه...
بزارید درد دل کنم
پدر؟!؟!؟!؟
برام این واژه نا مفهومه
می دونی برای چی؟
آخه پدر رو ندیدم
تاریخ شهادت پدر 12 اردیبهشت سال 65
و تاریخ تولد من 2 خرداد سال 65
آره به همین راحتی
ندیدم
پس مزه پدر رو هم نچشیدم
چشم باز کردم بهم یاد دادن پدر رو بابا جون صدا کنم
هنوزم بابا جون صداش می کنم
صبح که از خواب پا میشم به عکسش سلام می کنم
شب بهش شب بخیر می گم
شبا می گم خدایا کرمت رو شکر چرا بین همه این آدما من پدر ندارم
اصلا پدر یعنی چی؟
بیخیال اینا رو بگذریم عادت کردم بهش..
بزارید از پدر بگم
پدری از جنس نور
آره از جنس نور ، می دونید چرا چون به عکسش نگاه می کنم واقعا نور میبینم
مظلوم افتاده روی زمین
به دور از قید و بند
به دور از ریا
انگار برای امام زمانش تعظیم کرده
برای امام زمانش به خاک افتاده
پدرم آرپی جی زن بود
به قول مادر بزرگم تانک میترکوند
نمیدونم چند تا
ولی خوب حتما ترکونده
الهی بمیرم می گن اونایی که ارپی جی زنن از گوشاشون خون میاد
یعنی از گوشای بابا جون منم خون میومد؟
بزار خون بیاد
فدای سر امام، این که چیزی نیست
این حرف رو حتما بابا جون پیش خودش گفته
اردیبهشت ۶۵-منطقه شمال فکه-شهید طلعتی
و باز حمید پارسا تعریف میکرد....نادعلی شهید شد و جنگ هم تموم شد و ما هم مشغول دنیا شدیم تا اینکه سال 86 به عنوان راوی در محل یادمان عملیات سیدالشهداء(ع) در فکه مشغول روایتگری بودم...از غربت بچه ها گفتم...از گرمی و حرارت زمین وهوا موقع جنگیدن گفتم ..از تشنگی و دویدن در رملها گفتم.از مردانگی حسین اسکندرلو گفتم و در آخر هم گریزی زدم به حکایت نادعلی طلعتی...از حماسه و ایثار این دلاورمرد گفتم و تاکید کردم که بچه هایی که به این میدان نبرد آمدند با دستور امام اومدند و از همه هستی گذشتند تا دل امامشون شاد بشه و اشاره کردم که بدنهای خیلی از اونها هفته ها روی زمین داغ فکه زیر آفتاب افتاده بود....حال خوبی پیدا شد و خیلی ها گریه میکردند ...کاروان همه دانشجو بودند و با همه وجود به شهدا عشق میورزیدند......
صحبت هام که تموم شد...دیدم یک جوان مودب و رشیدی جلو اومد و از من سووال کرد ...برادر پارسا؟؟؟؟میشه به من بگی شهید نادعلی طلعتی کجا روی زمین افتاد و به شهادت رسید....و من هم که خسته شده بودم برای اینکه سر کارش بگذارم یک نقطه دوردست توی رملها رو نشونش دادم...اما جوون ول کن نبود....من ازش سووال کردم چقدر اصرار میکنی...درحالیکه بغضش رو قورت میداد گفت...من همون بچه ای هستم که پدرم برای به دنیا اومدنش خوشحال بود و ساعت شماری میکرد...
|
خدمتی که عراقی ها به اسرا کردند
|
|
مسند نشینان بزم لقا
|
|
پل زدن زیر آتش دشمن
|
داخل ون، هر کسی محیط توکیو را با اندوخته های ذهنی خود، تحلیل می کند. از این میان، تحلیل یکی از جانبازان شیمیایی گروه ما که هر چیزی را به خط کش محاسبات جبهه اندازه می کند، شنیدنی است. او وقتی رودخانه عظیم داخل شهر و پل سانفراسیسکویی آن را می بیند، می گوید: « به نظر شما عرض این رودخانه چند برابر عرض اروندروده؟» می گویم :« شاید سه برابر!»
" سفر به روایت سرفه ها" روایت جانبازان شیمیایی است که برای آنکه صدای مظلومیت مجروحان شیمیایی هشت سال دفاع مقدس را به گوش جهانیان برسانند راهی سفری به هیروشیما شدند و در تجمعات سالیانه آن ها برای محکوم کردن بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی توسط آمریکا شرکت کردند. سفرنامه جانبازان به هیروشیما در مرداد ماه 1391 در بردارنده پیام های بسیاری برای همه مجروحان شیمیایی در کل دنیاست. آدم هایی که فرسنگ ها فاصله فرهنگی و قومیتی با هم دارند اما در ظلمی که به آن ها شده شباهت دارند. سردار حمید حسام از جانبازان شیمیایی این سفرنامه را نگاشته و آن را به همه قربانیان سلاح های شیمیایی در دنیا تقدیم کرده است. در فراز "توکیو - فرودگاه ناریتا " ورود جانبازان شیمیایی به ژاپن را چنین روایت می کند:
ساعت 17:35 دقیقه به وقت محلی، هواپیما در فرودگاه ناریتا به زمین می نشیند و چشمان خسته و خواب زده به دنیای دیگری باز می شود که متفاوت با فرودگاه دبی است. ناریتا، برخلاف فرودگاه دبی، ترکیب هفتاد و دو ملت نیست. محیطی آرام، خلوت، منظم، شیک با میزبانانی که همه مثل هم هستند. هم در هیئت ظاهری و شکلی و هم در کنش ها و برخوردها. همه خنده رو؛ پنداری که خداوند، لبخند را به سهم مساوی میان آنان تقسیم کرده است.
لحظاتی بعد، چند نفر از کارکنان سفارت ایران در ژاپن برای استقبال می آیند تا فاصله حدود 80 کیلومتری فرودگاه تا توکیو را با ما همراهی کنند. هر چقدر به شهر نزدیک می شویم، سکوت جای صحبت و شوخی را می گیرد. آن ها که توکیو را ندیده اند و حتی آن ها که دیده اند جذبه شهرسازی، نورپردازی ساختمان ها، تعدد و تنوع راه ها و پل ها، رودخانه های بزرگ داخل شهر، چشمانشان را مثل کهربا به سمت خود خیره می کند. اگر صحبتی می شود سخن از کابرد فناوری روز برای رفاه حال عمومی است.
به محل اخذ عوارض در مسیر بزرگراه می رسیم. هچ کس مامور دریافت عوارض نیست هر خودرو با تراشه ای هوشمند و شارژ آن تراشه، می تواند از عوارضی عبور کند. وقتی بزرگراه به نزدیکی برج ها و مناطق مسکونی می رسد، دیوارهای بلند میانشان فاصله می اندازد. این دیوارها از انتقال صدا به ساختمان ها جلوگیری می کند. ماشین ها با سرعت ولی نظم اعجاب آور مثل یک ربات هوشمند در انبوه پل های چند طبقه می پیچند. بعد از یک ساعت نگاه، بهروز رضایی، با لهجه شیرین کرمانشاهی به کنایه می گوید:« خدا وکیلی آدم کلافه می شود از این همه نظم! »
یکی دیگر از ته خودرو - ون - داد می کشد:« بابا این ها دیوانه اند. نه لایی می کشند، نه تک چرخ می زنند، نه مسیر اتوبان را دنده عقب می روند. آسفالت هم که آسفالت نیست، آینه است. آخر این هم شد زندگی آقای شهردار؟!»
ما مشق هایمان را از روی درس همان کسانی می نویسیم که دیروز بر سر ما بمب اتم انداختند
شهردار، همان بهروز رضایی، کم نمی آورد "« اگر چند نفر از شما، چند ماه فقط چند ماه، اینجا زندگی کنید، همه این چیزها درست می شود.» به خودمان می آییم، تاریک تاریک شده است. شوخی و تکه پرانی بچه ها، خستگی راه را از تن به در می کند و شب های توکیو می شود همان چیزی که قبلاً عکس هایشان را دیده بودیم. این تمدن قدیمی و ریشه دار که از دوران باستان چند هزار ساله تا عصر « شوگان» ها و امپراتوران را تجربه کرده است، به گونه ای دیگر مرعوب نمادهای معماری غرب شده است. آن ها از برج ایفل در پاریس تا پل معروف سانفرانسیسکو، تا مجسمه آزادی در کنار رودخانه را عیناً ساخته اند تا به چینی ها بفهمانند که تقلید و کپی کاری از ما به شما رسیده است. البته ما مشق هایمان را از روی درس همان کسانی می نویسیم که دیروز بر سر ما بمب اتم انداختند و امروز مجسمه آزادی را برایمان به ارمغان می آورند.
در عین زیبایی و جذابیت فوق العاده بصری، این تقلید و تکرار چندان به دلم نمی چسبد؛ چرا که تا آن لحظه فکر می کردم درست است که ژاپنی ها لباس «کیمونو» را داخل صندوق های قدیمی خانه شان گذاشته اند اما اصالت و فرهنگ و فکر آن ها، دسخوش نمادهای غرب نشده است و همه این ها از گور آن اژدهای هفت سر، بر می خیزد؛ بگذریم.
داخل ون، هر کسی محیط توکیو را با اندوخته های ذهنی خود، تحلیل می کند. از این میان، تحلیل یکی از جانبازان شیمیایی گروه ما که هر چیزی را به خط کش محاسبات جبهه اندازه می کند، شنیدنی است. او وقتی رودخانه عظیم داخل شهر و پل سانفراسیسکویی آن را می بیند، می گوید: « به نظر شما عرض این رودخانه چند برابر عرض اروندروده؟» می گویم :« شاید سه برابر!»
پل زدن زیر آتش دشمن اولش دل و جیگر می خواست، دوم علم و محاسبات مهندسی و این فقط از ایرانی ها بر میاد
اگر ژاپنی ها می خواستند نقش ما را در عملیات والفجر 8 ایفا کنند، حتما با این تکنولوژی، آن پلی را که ما روی اروند با آن مصیبت و بدبختی زدیم، این ها یک شبه می زدند، این طور نیست؟
می خواهم جواب بدهم یک شبه نه ... که علی جلالی در حالی که سرفه می زند، جواب می دهد:« نه، اصلا عراقی ها مجال هنرنمایی تکنولوژیک به ژاپنی ها نمی دادند. ژاپنی ها هم مرد این کار نبودند. چون پل زدن زیر آتش دشمن اولش دل و جیگر می خواست، دوم علم و محاسبات مهندسی. و این فقط از ما ایرانی ها بر میاد.»
از این نوع گفتگوها در طول مسیر، زیاد رد و بدل شد. کم کم از انبوه برج و پل دور می شویم و خود را در مقابل ساختمانی می بینیم که به خط زیبای فارسی بر پیشانی آن نوشته شده است: سفارت جمهوری اسلامی ایران.
کارمندان سفارت از سرپرست سفارت تا خانواده ها و فرزندانشان به استقبال می آید. آن ها تازه افطار کرده اند اما به احترام گروه ما، هنوز شام نخورده اند. نماز جماعت را با هم می خوانیم و برای ساعتی خود را در محیط شیرین مساجد وطنی می بینیم. شام ایرانی، بعد از دو، سه وعده خوردن یا نخوردن غذاهای داخل هواپیما، حسابی می چسبد و سپس برنامه رسمی - تا حدی تشریفاتی آغاز می شود.
جانبازان که مرام و آموزه های جنگ را فراموش نکرده اند، دسته گل ها را به کارمندان سفارت و دختران محجبه هدیه می کنند
دکتر خاطری، اعضای گروه را یکی یکی معرفی می کند. تقریبا همگی در شیمیایی شدن در دوران دفاع مقدس ، مشترکند. می ایستیم و برایمان صلوات می فرستند و کف می زنند. اسم من که خوانده می شود، فرزند یکی از کارکنان سفارت، با تواضع خیرمقدم می گوید و دسته گلی را هدیه می کند. دست ها پر از دسته گل است و جانبازان که مرام و آموزه های جنگ را فراموش نکرده اند، یکی یکی دسته گل ها را به کارمندان سفارت، دختران محجبه و همسران صبور آن ها هدیه می کنند.
آقای حشمتی فر، سرپرست سفارت - پشت تربیون می رود. طبق قاعده باید بعد از خیرمقدم، از ژاپن و توکیو بگوید و از جغرافیا و تاریخ و جمعیت و اقتصاد و زمینه های مشترک همکاری ژاپن با ایران و مراودات سیاسی. اما حضور جانبازان شیمیایی - شاید - نوع گفتار او را عوض می کند. او نه از خودش می گوید نه از توکیو؛ و خطاب به خانواده ها و اعضای سفارت می گوید:« من امشب می خواهم از بمب اتم فقرا صحبت کنم. بمب هایی که اولین بار در سال 1362 در عملیات خیبر به کار گرفته شد و تا پایان جنگ و تا هنوز، همراه بچه های رزمنده است. می خواهم از لحظاتی بگویم که در کمتر از سی ثانیه، گاز اعصاب، هزاران نفر را در حلبچه خفه کرد. و از ساعاتی که دنیای استکبار، اجازه نفس کشیدن را به مردم سردشت نداد. از ...»
سخنان آقای حشمتی فر، شروع خوبی دارد و پایان خوبی، اما مجلس شعرخوانی وسخنرانی های بقیه به جایی می رود که اعضای گروه، یکی یکی چرتشان می گیرد. سخنران آخری که دست بر قضا هم شاعر است، هم منبری، هم جانباز و جبهه دیده؛ البته با اخلاص، خطاب به جماعت ما می گوید:« برادران جانباز شیمیایی، اگر هر کدام از شما شهید شدید، ما را هم شفاعت کنید.»
همان لحظه، نفر بغل دستی زیر پهلوی من من می زند و می گوید:« این بابا چه دل خوشی دارد. دو روز است که نخوابیده ایم. از بی خوابی داریم می میریم. آقا دارد از شهادت حرف می زند، به جای این حرف ها یک بالش و یک پتو بدین، ما کپه مرگمان را بگذاریم.»
ریز می خندم. سرپرست سفارت، نجواها را می فهمد وبه سخنران که ول کن معامله نیست، می گوید:« مهمانان عزیز ما خسته اند، بروند، بخوابند تا فردا.»
(تسنیم)
|
پیرمرد بسیجی كه از گرفتن آب از دست دشمن خودداری كرد
|
بسیجیان طی دوران جنگ تحمیلی، بیشترین نیروهای جبهه را تشكیل می دادند؛ به گونه ای كه از سن ۱۷ سال تا پیرمردهای ۷۰ تا ۸۰ سال در آن حضور داشتند؛ حضوری كه بدون چشمداشت و درآمد مادی بود.
این افراد با انگیزه معنوی و الهی و براساس تكلیف به میدان آمدند و استقامت و پایداری آنها اعجاب جهانیان را برانگیخت، آنها بر سر جان با خدا معامله كردند و از این آزمایش سربلند و پیروز بیرون آمدند و بدین ترتیب در دوران دفاع مقدس برگ زرینی از افتخارات خود را در تاریخ انقلاب اسلامی و جهان ثبت كردند.
ویژگي هاي معنوي، روحیه دشمن ستیزی و خروش بسیجیان را حتی می توان در خاطرات اسرای عراقی یافت.
**
یكی از اسرای عراقی در نقل خاطره ای از حضورش در دوران جنگ می گوید: از حمله نیرو های ایرانی به جزیره مجنون كلافه شده بودیم، نیروهای سپاه دیوانه مان كرده بودند، این مسئله را فرماندهان بالا می دانستند كه در حالت عادی ما نمی توانیم جزیره را پس بگیریم، بالاخره با استفاده از بمب های شیمیایی توانستیم نیروهای شما را به عقب نشینی وادار كنیم و منطقه ای را كه در آن مستقر بودیم، دوباره پس بگیریم.
ماجرایی كه برایتان تعریف می كنم، بعد از پیشروی ما در همین منطقه از جزیره اتفاق افتاد: ما برای پاكسازی و بررسی سنگر نیروهای ایرانی كه حالا عقب نشینی كرده بودند، وارد عمل شدیم.
از جمله سنگرهایی كه به دست ما افتاد، یك سنگر پدافندی بود كه بر اثر اصابت چند خمپاره ویران شده بود، وقتی من بالای این سنگر رسیدم، متوجه دو پا شدم كه از لابلای بلوك ها بیرون زده بود، خاك ها و قطعات شكسته بلوك ها را كنار زدم، او هنوز زنده بود و این خیلی باعث تعجبم شد، چون با استفاده از بمب های شیمیایی بیشتر كسانی كه در آن اطراف بودند، صدمه دیده بودند.
به اتفاق یكی از دوستانم به نام 'قاسم'به هر زحمتی بود، او را بیرون كشیدیم، یك پیرمرد بود، لایه ای از خاك روی تمام صورتش را پوشانده بود، لبهایش كاملا خشك شده بود، برایش كمی آب آوردم و دستم را زیر گردنش بردم تا سرش را كمی بلند كنم تا بتواند آب بخورد.
ولی او با همان دهان خشك به صورتم آب دهان انداخت، با اینكه خیلی ناراحت شده بودم ولی بار دیگر به توصیه فرمانده گردان، سعی كردم تا كمی آب بخورد، اما او بار دیگر این كار را تكرار كرد، من هم عصبانی شدم و رهایش كردم، با اینكه آن پیرمرد زخمی نشده بود، ولی بدنش به شدت كوفتگی داشت.
بعد از اینكه متوجه بعضی از نیروهای ایرانی در آن حوالی شدیم، عده ای را مامور كردیم تا آنها را تعقیب كنند، نیروهای ما توانستند، شش نفر از ایرانی ها را اسیر كنند.
در میان این عده جوانی بود كه هنوز صورتش مو نداشت، زبان كردی را خوب صحبت می كرد زیرا بعضی از افراد ما با او كردی صحبت می كردند، ما از او خواستیم به دلیل بدحالی این پیرمرد كمی آب به او بخوراند به همین خاطر آن جوان را بالای سر آن پیرمرد آوردیم اما از دست آن جوان هم آب نخورد.
ما تمام اسلحه ها را جمع كردیم و با سوار كردن اسرا به همراه آنها به عقب آمدیم، پیرمرد بسیجی هم با ما بود، بعد از اینكه به مقر رسیدیم من از اسرا جدا شدم ولی این بخش از صحبت هایم را از شنیده های یكی از شاهدین می گویم.
سروان دستور داد تا كیك و نوشابه ای برای پیرمرد بیاورند ولی او باز هم چیزی را از دست نیروهای ما قبول نكرد، آن پیرمرد گفت، شما كافر هستید و من از دست كافران چیزی نمی گیرم، فردای آن هروز آن پیرمرد فوت كرد و در همان قرارگاه دفن شد، باقی اسرا هم به عقب منتقل شدند.
ایرنا
|
نذر شهادت
|
اینبار یکی دیگر از دلاورمردان عرصه نبرد به سخن آمد تا ما را با خاطرات خود آشنا کند و از یکی از همرزمان شهید خود خاطره بگوید. از اینکه برادر و همرزمم غلامرضا کرامتزاده که از رزمندگان با سابقه دفاع مقدس است، اینجانب را قابل دانسته که همنشین دردهای روزهای حماسه او باشم سپاسگزارم. بنده هم رویکرد همرزمان خود را به بازگو کردن خاطرات دفاعمقدس به فال نیک میگیرم و امیدوارم این رسالت مهم و خطیر بین همه بچههای رزمنده اشاعه پیدا کند چرا که مقام معظم رهبری میفرماید: «آخرین حلقه رزم یک رزمنده نه تحویل سلاح به واحد تسلیحات، که نوشتن خاطرات نبرد است. یک رزمنده تا زمانی که خاطراتش را ثبت نکرده، هنوز چیزهایی به تاریخ و آینده و آرمانش بدهکاراست»
غلامرضاکرامتزاده اینچنین از شهید بزرگوار حمید گیمدیلی میگوید: هرکسی به اندازه مقامی که در درگاه الهی داشت از نحوه و زمان شهادت خود با خبر بود؛ حمید گیمدیلی طالب شهادت بود حتی برای شهادت، نذر کرد.
شهید حمید گیمدیلی اهل دزفول و از بچههای مسجد امیرالمومنین(ع) و جزو نیروهای ذخیره سپاه بود که به طور مادرزادی از ناحیه پا دچار معلولیت بود. او به سختی راه میرفت ولی این مشکل نتوانست او را از رفتن به جبهه باز دارد او با همت، غیرت و مردانگی خود به جبهههای نبرد رفت و از اوایل جنگ جزو نیروهای تدارکات گروهان و گردان خطشکن بود. او بسیار مهربان و عارف بود.
حمید علاوه بر اینکه قاری قرآن بود، بسیار زیبا اذان میگفت بهطوری که همه رزمندگان با صدای اذان او از خواب بیدار میشدند. او از نظر اخلاقی و حالات عبادی فرد بینظیری بود و چون نمیتوانست در خطشکنی شرکت کند هنگام اعزام نیروها به منطقه، آنها را با قرآن کریم و گریهکنان بدرقه میکرد تا قبل از عملیات والفجر 8 ، حال و هوایش به کلی تغییر پیدا کرده بود.
با همه بچهها شوخی میکرد و سر به سر همه میگذاشت؛ طبق معمول در شب عملیات والفجر ۸ قرآن به دست بچهها را از زیر قرآن رد میکرد و مرتب میخندید به او گفتم:«حمید چه خبر شده است» گفت: «این دفعه نوبت من است و شهید خواهم شد»
وی اظهار داشت: چند روز بعد که عملیات والفجر۸تمام شد، حمید را دیدم که زنده است؛ به او گفتم: «تو که هنوز شهید نشدی؟»، او با خنده جواب داد: «مادربزرگم به امامزاده سبز قبا رفته و 20 تومان نذر کرده که من شهید نشوم». به او گفتم: «تو چه کار کردی؟» حمید گفت: «من نیز پنجشنبه به امامزاده رفتم و 40 تومان نذر کردم که شهید شوم و به آقا سبزقبا گفتم که 20 تومان مادر بزرگم را خنثی کنید»
همین اتفاق هم افتاد و در تاریخ 12/5/ 1364 زمان برگشت از منطقه در انتهای روستای ابوشانک از توابع آبادان ساحل رودخانه بهمنشیر به همراه بچههای گردان بلال، توسط هواپیمای عراقی اتوبوسشان مورد هدف قرار گرفت و ۳۵نفر از آن عزیزان به شهادت رسیدند. و نذرحمید به اجابت رسید و او به ما ثابت کرد که میتوان حتی با پای معلول پرواز کرد. البته به شرط اینکه عاشق حقیقی باشی. روحشان شاد و راهشان پررهرو باد.
خدایا چنان کن سر انجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
شناسنامه شهید
- نام و نام خانوادگی: حميد گيمديلي
- نام پدر: محمد علی
- نام خانوادگي مادري: نامشخص
- تاریخ تولد: 1343/3/14
- محل تولد: دزفول
- آخرین محله سکونت: دزفول خ فجر
- تاریخ شهادت: 1348/10/11
- محل شهادت: اروند کنار
- عملیات منجر به شهادت: در کلیه عملیاتهاوپدافندیهای ل7بوده
- نحوه شهادت: نامشخص
- یگان: ل7 ولیعصر(عج)
- محل دفن: شهر دزفول گلزار شهدا شهید آباد
منبع : شبکه خبری دز
|
خاکریز
|
شهید عباسعلي احمدي تحصيلات ابتدايي را در سالهاي 47-1342 به پايان برد و دوره راهنمايي را در مدرسه شهيد حاجيلو (فعلي) در سال 1350، با موفقيت گذراند. در سال 1357 به خدمت سربازي رفت و براي گذراندن دوره آموزش نظامي به پادگان جلديان در نقده اعزام شد ولي پس از مدت كوتاهي، از خدمت معاف شد.
او كه از سنين نوجواني در انديشه خدمت به مردم و كشورش بود، تصميم گرفت به استخدام ژاندارمري درآيد. در سال 1361، پس از گذراندن دوره آموزشگاه افسري، با درجه ستوان سومي خدمت خود را در لشكر 64 اروميه آغاز كرد و به كردستان اعزام شد و در 26 سالگي، ازدواج كرد. عباسعلي احمدي فرماندهي يك گروهان در پايگاه سادتي 2 در منطقه سردشت را برعهده داشت. او و نيروهايش در كمين دشمنان تجزيهطلب افتادند و در درگيري خونيني، عباسعلي و دو سرباز ديگر به شهادت رسيدند.
لذت شام شهادت
در تاریخ 26/11/62 به دزفول رسیدیم. ما را در منطقهای پشت سد دز بردند. حدود 10 روزی در آنجا آموزش دیدیم. سختترین آموزش ما روز آخر بود. از صبح ما را پیاده به سمت سد دز حرکت دادند. ظهر به سد دز رسیدیم. در آنجا نماز، ناهار، استراحت و دوباره پیاده به موضع خودمان برگشتیم. نرسیده به موضع هوا تاریک شده بود.
در همین موقع با آن همه خستگی شروع به تیراندازی و رزم و خشم شب کردند. اگرچه خسته بودیم، اما برای ما لذتبخش بود. صدای فرماندهان بود که سکوت شب را میشکست؛ صدای گلولههای مشقی، سینهخیز و دویدن و سنگر گرفتن. برخی هم تنبیه میشدند و مجبور بودند مسافتی را کلاغپر بروند. بالاخره یکی دو ساعتی چنین وضعی داشتیم و آزاد شدیم. وقتی به موضع رسیدیم، عضلههای پای ما درد گرفته بود. اگر از پشت به زمین نمیخوابیدیم و پاهایمان را به هوا نمیبردیم و چند تا دوچرخه نمیزدیم، توان حرکت نداشتیم. نماز خواندیم و شام صرف شد و به خواب رفتیم. فردای همان شب به ما چلومرغ دادند. بچهها میگفتند که این شام، شام شهادت است. بعضیها به یکدیگر تبریک میگفتند.اکثر افراد آماده شهادت بودند. چلومرغ هم نشانه رفتن به خط مقدم بود. شبانه ما را حرکت دادند اما نمیدانستیم به کجا میرویم.
ایران
|
اقدس ماما؛ مسئول ستاد پشتیبانی جنگ
|
در دوران دفاع مقدس هر کس فراخور توانایی و امکانات خود به امر پشتیبانی از نیروها می پرداخت و در این زمینه سن و سال و جنسیت مطرح نبود. روایت زیر مشارکت گروه های مختلف را بازگو می کند.
خانههای زیادی در پیشوا شده بودند پایگاه فعالیت زنان، علاوه بر این خانهها مساجد، حسینیهها، زینبیهها هم در محلات مختلف فعال بودند.
برخی از این پایگاهها حضور چشمگیرتری داشته و فعالیتشان گستردهتر بود. مثل خانه خانم منصوره جنیدی، مادر شهید محسن سیلسپور تو محله شیرازیها، خانه خانم مهابادی (سکینه غایبی) تو محله سرسبز پل حاجی، خانه خانم عذرا حصاری مادر شهید عباس تاجیک و یا منزل خود حاج هادی که همسرش برای آنکه از شوهرش عقب نیفتد، خانهاش را کرده بود پایگاه تدارکات جنگ.
قسمتی از حیاط خانه حاج هادی باغ بود و قسمت دیگر زمین کشاورزی. محصولات هر دو ارسال میشد به جبهه. هماهنگی و تقسیم کار بین این مراکز به وسیله یک نفر انجام میشد.
شخصی بود به نام خانم اقدس خابوری معروف به اقدس ماما. خدا بیامرزدش.
قدیما که امکانات بیمارستانی و زایشگاهی در شهرستان وجود نداشت، اقدس ماما زحمت به دنیا آوردن بچهها را میکشید، به همین خاطر به این نام شهرت یافته بود. ایشان مسئول بخش زنان ستاد پشتیبانی جنگ پیشوا بود. یک جایی خشکبار بستهبندی میشد، جای دیگر نان، یک جایی ترشی میانداختند، جای دیگر مربا میپختند، یک جایی شستشو میکردند، جای دیگر دوخت و دوز، یک جایی میوه جمعآوری میشد، جای دیگر غلات و ... خلاصه هر پایگاهی به فراخور توان و امکاناتش کاری انجام داد.
در برخی مکانها مثل خانه شهید سیلسپور، خانه خود حاج هادی و خانه خانم مهابادی که ظرفیت و امکانات بیشتری بود، کارهای متنوعتری انجام میشد. به هر حال اقدس ماما اولین کسی بود که ما با آن در ارتباط بودیم.
او از طریق ستاد پشتیبانی جنگ پیشوا اعلام نیاز جبههها را میگرفت و در بخش زنان با هماهنگی بین این پایگاهها با کمک مردم همیشه در صحنه، به رفع نیازها میپرداخت.
مسئولیت ستاد پشتیبانی جنگ پیشوا با حاج شیخ عباس قمی بود و عمو یحیی گتمیری، جعفر شاکری و حسین سیلسپور هم بودند.
ما از جبهه با ایشان تماس میگرفتیم. نیازهایمان را میگفتیم و این بزرگواران به کمک هم و افرادی چون اقدس ماما در اسرع وقت به رفع احتیاجات ما همت میگماردند.
راوی: حاج عباس جنیدی
فارس|
مهندس شهید مهران بلورچی
|
نام : مهران
نام خانوادگی : بلورچی
نام پدر : حسین
محل تولد : تهران
رشته تحصیلی : مهندسی برق
دانشگاه : صنعتی شریف
تاریخ شهادت : 1365/12/12
محل شهادت : شلمچه (کربلای ۵)
زندگینامه مهندس شهید مهران بلورچی
این شهید بزرگوار در بهار سال 1345 در تهران قدم به این جهان فانی نهاد. نامش را مهران نهادند ،اما به مهر مقتدایشان، علی صدایش می زدند. مهران در خردسالی از نعمت پدر محروم شد ، اما چه بسیار مردان الهی بودند که حتی سایه مادر را نیز بر سر نداشتند، زیرا خداوند هر آنکه بخواهد انتخاب و به راه راست هدایت میکند. مادرش از ابتدا او را با خدا و رسول و اهل بیت (علیهم السلام) مأنوس ساخت و این آغاز راه صافی شدنش بود تا به ندای "اقم وجهک" پروردگارش لبیک گوید، در نتیجه او مدت ها قبل از این که عرفاً وشرعاً مکلف محسوب شود خود را مکلف به انجام فرائض شرعی کرده بود. مهران با مشاهده طغیان ملت مسلمان ایران بر طاغوت و طاغوتیان با اینکه هنوز کودکی یازده ساله بیش نبود به این طوفان خروشان پیوست. او نیز مانند سایر جوانان این آب و خاک در اثنای انقلاب، با شخصیت الهی زمان خویش حضرت امام خمینی (ره( آشنا شد و به او خالصانه و نه عاقلانه بلکه متعبدانه دل بست چنان که بعد از عشق به دیدار حق، کلام امامش بود که بعد ها او را به جبهه حق علیه باطل کشانید. در همین دوران با کوشش و تلاش، تحصیل و طلب علم میکرد تا با ابزار دانش مدارج بالای انسانی را هر چه کامل تر بپیماید. این شهید آسمانی به این علوم زمینی اکتفا نمی کرد و با پشتکار بسیار به کسب معارف حقه اسلام اهتمام می ورزید، در جلسات و مراسم مذهبی پیوسته و مدام حاضر می شد، از جمله جلسات حاج آقای حق شناس. همچنین به طور مستمر و در هر فرصتی به مطالعه کتب اسلامی ازجمله کتب شهید مطهری، شهید دستغیب، اصول کافی و غیره می پرداخت .مادرش می گوید:"بسیار علاقه داشت که علوم اسلامی را فرا بگیرد وبدین جهت مطالعه زیاد می کرد، شاید می دانست که فرصت بسیار کم است". مهران به مسأله خود سازی و جهاد با نفس و کسب فضائل و دوری از رذائل اخلاقی توجه خاصی داشت به طوری که به گفته مادرش هیچگاه نماز شب و نماز اول وقتش ترک نشد و به طرز عجیبی از محفلی که در آن غیبت فرد مؤمنی می شد اجتناب می کرد.
مهران پس از پیروزی انقلاب نور به جبهه جهاد در عرصه سازندگی شتافت تا این راه بی پایان را هر چه بیشتر هموار سازد. او با صبر و استقامتی وصف ناپذیر در جهاد سازندگی در قسمت کشاورزی به مبارزه با فقر و بی عدالتی که نتیجه تلاش شیطان و حزب مغلوبش در زمان طاغوت بود مشغول بود تا اینکه با به راه افتادن بازی جدید شیطان بزرگ تاب تحمل فجایع، مظالم و شرارت های آن را نیاورد و در سال 61 در حالی که هنوز دانش آموز بود عزم جبهه جهاد کرد. مهران درسال 62 مدرک دیپلم خود را از دبیرستان مفید گرفت و در همان سال در رشته برق و الکترونیک دانشگاه صنعتی شریف قبول شد. ورودش به دانشگاه نه تنها او را از جبهه ها دور نکرد بلکه با دوستانی آشنا شد که او را هر چه بیشتر به اهدافش نزدیک می کرد تا همه با هم به سوی عالم علوی سفر کنند. پاکی چنان در او ظهورکرده بود که کم اعتقاد ترین آدم ها معترف به نور متبلور شده در وجودش بودند. سرانجام او پس از 5 سال حضور در جبهه و دانشگاه با اقتدای به مولایش حسین(ع)، کربلایش شلمچه، عاشورایش کربلای 5 شد وبه آرزویش که لقای پروردگارش و دیدار سالار شهیدان بود، رسید.
خاطراتی از مهندس شهید مهران بلورچی
شبی شهید بلورچی را دیدم که ایستاده بود من رفتم جلو،ابتدا نمی شد او را بوسید یادم نیست برای چه ولی بعد اورا بوسیدم .
یا در جایی دیگر میگوید:جایی بود که بلورچی را دیدم و با او مصافحه کردم و چون من می دانستم شهید شده از فراق و شدّت تنهایی گریه کردم ولی نمی خواستم جلو بلورچی اشک بریزم ولی هر کاری میکردم نمی توانستم جلوی اشکهایم را بگیرم.
اردوگاه کرخه بود و چادر ارکان گروهان شهادت از گردان انصار و شب عید فطر.
شهید حسن بختو دیوان حافظ را که همیشه همراهش بود برداشت و گفت " یک فالی به حافظ بزنیم ببینیم شب عید چه در می آید."
شهید بلورچی گفت " تا قرآن هست، به حافظ تفأل نمی زنند."
شهید بختو گفت " فعلا بگذار با دیوان حافظ حال کنیم."
با اصرار ما دیوان حافظ را باز کرد، غزلی با مطلع زیر آمد:
شب وصل است و طی شد نامه هجر
سلام فیه حتی مطلع الفجر . . .
همه - حتی شهید بلورچی - متحیر و مات دیوان را دست به دست گرداندند.
یاد نجواهای عاشقانه به خیر
به نقل از معراجیان
« روحش شاد و یادش گرامی باد »
|
مهندس شهید عبدالحسین داداشی گوایر
|
مهندسین شهید
نام : عبدالحسین
نام خانوادگی : داداشی گوایر
فرزند : قنبر
تاریخ تولد : 1346/7/1
محل تولد: اربه لنگه- املش
رشته تحصیلی : صنایع اتومبیل
نام دانشگاه : دانشگاه صنعتی خواجه نصیرالدین طوسی
تاریخ شهادت : 1366/4/4
محل شهادت : جاده شلمچه
خلاصه ای از خصوصیات مهندس شهید عبدالحسین داداشی گوایر از زبان یکی از همرزمانش:
بسم الله الرحمن الرحيم
با درود و سلام خالصانه به حضور یگانه ناجی عالم بشریت و نائب بر حقش روح خدا خمینی بت شکن .
بنا نداشتیم مطلبی بنگاریم چرا که نوشتن را کسانی می انگارند که خود الگو و اسوه هستند ولی فقط خواستیم خانواده معظم و دوستان و آشنایان را مختصراً در جریان ماالوقع دوران جبهه شهید عبدالحسین قرار دهیم.
یک ماه اول آموزش را در دزفول با هم بودیم در چادر هفت نفره شهید در عین حال که با همه دوستی داشت و گرم بود اما با هم دوستی ماوراء معمول داشتیم مخصوصاً وقتی که معلوم شد هم دانشگاهی هم هستیم. شهید عبدالحسین با خصوصیات اخلاقی منحصر به خودش خاطرات شیرینی را برای تمام دوستانش بجا گذاشت. که نه قلم بلکه زبان هم از بازگو کردن آنها عاجز است. بعد از پایان آموزش او با چند نفر دیگر به مرخصی رفتند و بقیه تقسیم شدیم و به خط رفتیم خطی که اگر مصلحت خداوندی و لیاقت و سعادت نباشد امثال ما نه ۲۵ روز بلکه اگر ماهها بمانیم خراشی نمی بینیم و اگر چون عبدالحسین ها پیراسته از ناپاکی ها قدم گذاریم معشوق به « من عشقتی عشقته و من عشقته قتلته » سریعاً جامعه عمل می پوشاند. باری پس از برگشت از مرخصی در روز شهادت ششمین ستاره تابناک آسمان امامت و ولایت بود که او و همرزم دیگرش به خط آمدند از روزی که قرار شد این دو را به خط بفرستند سری پدیدار شد که خود شهید هم بر آن واقف بود.
موضوع از این قرار است که بنا بر عقیده همه دوستان و از جمله خود شهید خداوند تبارک و تعالی کارهایش و مسیر سرنوشتش را با حرف (ش) ردیف کرده بود بعلت اینکه اسم او ش داشت همرزمش را هم افشارچی انتخاب کردند و روی همین حساب خطی را که برای او انتخاب کردند نیز شلمچه نام داشت فردای روزی که آمده بودند وقتی بچه ها دور هم جمع شده و راجع به نحوه آمدنشان و پی آمدهای ضمنی آن صحبت می کردند شهید عبدالحسین صریحاً اظهار کرد که حال که همه کارهایم با حرف (ش) موافق شده، می دانم که آخر شهید می شوم.
در همان روز بود که بطور دسته جمعی با ماشین پای دکل افتاده ای رفتیم و میله ها و چوب های سالم آنرا بار کرده و به پای دکل جدید که قرار بود عبدالحسین و دوستش آنجا دیدبانی کنند آوردیم فردای آنروز قرار گذاشتیم اول کار دکل را تمام کنیم و بعد دسته جمعی به حمام بروم، حدود ظهر بود که تانکر آب آمد و منبع ما را پر کرد . اما آب منبع زیاد آمد لذا تصمیم گرفتیم همگی همانجا با آب تانکر حمام کنیم و کردیم قبل از نهار برای اولین دفعه نماز جماعت برقرار کردیم که به همان روز هم ختم شد با آنکه امام جماعت خیلی کند نماز را تمام کرد ولی در آخرین سجده وقتی همه سر از مهر برداشتیم برای چندین لحظه شاهد بودیم که عبدالحسین همچنان سر بر مهر گذاشته و شاید طلب چیزی را می کرد که قرار بود آنروز به او داده شود بعد از نهار تا ساعت ۵/۴ استراحت کردیم و بعد چای خورده و حرکت کردیم دیدیم لوازم دکل کامل نیست لذا دو تا از دوستان با ماشین رفته تا ورق آهن تهیه کنند دو نفر دیگر هم با موتور به حمام رفتند من و عبدالحسین هم در سنگر دیدبانی توپخانه که خیلی تاریک و گرم بود ماندیم و مشغول خواندن رونامه های تازه رسیده با کورسوی پنجره شدیم. میزبانمان شربتی درست کرد و نفری چند لیوان نوشیدیم حدود نیم ساعت گذشت او به بیرون از سنگر برای کاری رفت، تا او برگردد خواندن روزنامه ام تمام شده بود وارد سنگر شد و از هوای گرم و تاریکی آنجا گله کرد گفتم خوب کار من هم تمام شده برویم بیرون کمی هوا تازه کنیم اول من و بعد او و یکی از دیدبانهای توپخانه بیرون آمدیم و به همان ترتیب در کنار هم دم در سنگر رو به دکل نشستیم بین ۱۰ تا ۱۵ ثانیه ای گذشت که ناگهان دنیای جلوی ما زیر و زیر شد و باران ترکش و شن بود که به سمت ما آمد بدنبال اولین گلوله که ظاهراً از نوع توپ ۱۲۲ بود دومی و سومی هم پشت سرهم آمدند بعد از اطمینان از سلامتی خود به سراغ عبدالحسین رفتیم ترکش موثری به بالای قلبش و ترکش دیگری به رانش خورده بود صدای آخ او به گوشم رسید و کم کم پایش شل شد و روی زمین نشست، خاک و دود همه جا را تاریک کرده بود فوراً او را روی زمین خواباندم. چهره اش زرد شده بود برای چند لحظه ای از هوش رفت ولی دوباره بهوش آمد. لبانش به شدت خشک شده بود نفسهایش قطع قطع بود و برای چند لحظه نفسش قطع شد سعی کردم نفس مصنوعی و به آن ماساژ قلب بدهم اما حالش بهتر شد و شروع به نقش کشیدن کرد از ته گلو آهسته گفت: آب یک کم آب بدهید بطرف شربت رفتم تا کمی لبانش را تر کنم ولی دو نفر دیگر ممانعت کردند و گفتند برایش ضرر دارد گویا باید به ندای مولایش حسین لبیک العطش می داد. چند بار درد به سراغش آمد ولی زود بر طرف شد. چند بار هم صدا زد پس این آمبولانس کجاست، پس این آمبولانس کی می آید بدلیل عمقی بودن زخم باندها و شالهایی که دور زخم پیچیده بودیم موثر واقع نشده بود و اکثر خون بدنش رفته بود خودم را سریع به لشکر علی بن ابی طالب رساندم و از آنجا کمک خواستم آنها هم توسط بی سیم درخواست آمبولانس کردند. لحظه ها بس دردناک و سوزناک بود. آدم شاهد درد کشیدن و جان دادن عزیزش باشد اما کاری نتواند بکند جز توکل به خدا و دعا ، بالاخره آمبولانس رسید و با هم تا بیمارستان یازهرا رفتیم دکتر سریع تنفس مصنوعی با اکسیژن را ترتیب داد و پایش را کمی برید تارگی پیدا کند و خون وصل کند ولی تمام خون بدن رفته بود و دیگر رگی معلوم نبود دور تخت را جمعیت رزمنده پر کرده بودند،آثار اندوه خاصی در چهره ها پدیدار شد، ساعت حدود ۸ شب است آنهم شب جمعه موقع اذان مغرب اما ندای اذان دیگر به گوش عزیز ما نمی رسد و ندای او هم به گوش ما روح پاک و مطهرش رفته رفته می رفت تا از جسم نحیف و بی حسش جدا شود و جدا شد و به ملکوت اعلی پیوست با اندوه فراوان برگشتیم به مقر خودمان باورمان نمی شد که از جمع چند ساعت پیش یکی کم شده . همرزمش از شدت درد و اندوه تحملش را از دست داد و بعد از چند روز به عقب خط برگشت و نتوانست به کارش ادامه دهد. فردایش همه دست جمعی به معراج شهدا برای زیارت مجدد و شاید آخرین دیدار با او رفتیم . اولش همه نگران و مضطرب بودیم. اما از چه ! نمی دانستیم . وقتی نایلون را کنار زدم آنچنان آرامش و سکوتی در جسم و مخصوصاً در چهره نورانی اش دیدم که گویا خواب است همانطور که بارها و بارها درست عین همین منظره را در چادر دیده بودم. این آرامش او آرامش شد برای همه ما بعداً وقتی منطقه را بررسی کردیم. گفتند جایی که گلوله توپ خورده مدتها بود که هیچ خبری از گلوله نبوده. تحقیقات بعدی نشان داد که بعثی ها قصد زدن بردزلهای جلوی دکل در فاصله ۱ کیلومتری مارا داشتند که مشغول زدن خاکریز بودند و تصادفاً به جاده و جلوی ما خورده . و شما ای خانواده محترم شهید عبدالحسین داداشی، ای پدر بزرگوار و زحمتکش او و ای مادر داغدار و پر صبرش همچون کوه استوار و ای خانواده محترمش، اینکه نام عبدالحسین چرا عبدالحسین بوده شاید به این علت که او در راه خدا چون حسین تشنه لب شهید می شود و اینکه حرف ش در داداشی و بعد شلمچه و شهادت امام ششم و شب جمعه خط سیر او را به شهادت انجاماند، تصادف نبود بلکه مستقیماً خداوند تبارک و تعالی بر او نظر داشته پس بر شماست افتخار بر چنین فرزند و چنان تربیتی که دلبند شما سرباز امام زمان (عج) شد.
روح پاکش شاد و درجاتش متعالی و راهش که راه انبیاء و اولیاء الله است پر رهرو باد.
آنجا که سخن ز عشق و ایمان است بین کشته شدن چقدر آسان است
و آنجا که دفاع زدین و قرآن است کشتن به و کشته شدنش سلامت جان است
و آنجا که هدف رضای جانان است جان چیست کنم فدا که جان بی جان است
۱۳۸۹/۱۰/۰۵
« روحش شاد و یادش گرامی باد »