راسخون

خاطرات دفاع مقدس

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
خاطره ای خواندنی برگرفته از دست نوشته های یک شهید
زمین مسطح بود و کاملا زیر دید دشمن قرار داشتیم . با حالت مجروحی که به عقب بر می گشتیم، به دو سه تا از برادران دیگر رسیدیم که مجروح شده بودند و بر روی زمین افتاده بودند .
برای این که این برادران جان ندهند، گفتیم: بلند شوید . تا برویم . پاسخ دادند که شما بروید، ما کم کم می آییم . در 50 متری سمت راستمان نخلستان بود . به طرف آن رفتیم تا از داخل نخلها با حالت ضعف و ناتوانی حرکت خود را ادامه دهیم . پاهای من خسته و دستم مجروح بود . شریان دستم هم قطع شده بود . خونریزی زیادی داشتم . صورتم زرد شده بود و به سرگیجه مبتلا شده بودم .

 
خرمشهر

مثل این که به مواضع عراقی ها رسیده بودیم . دیگر توان جلو رفتن را نداشتم . همراهان اصرار می کردند که حرکت کنم . گفتم: من دیگر توان ندارم . شما که وضعتان بهتر و  زخمتان کمتر است، بروید .

آنها رفتند و بحمد الله ظاهرا به بچه های خودمان رسیدند . من یک اتاق خرابه ای دیدم و برای این که یک مقداری از تیر و ترکش در امان باشم، به آن جا رفتم و بی حال افتادم . بعد از چندی، سه، چهار نفر از برادران خودمان هم آمدند و در آن اتاقک به من پیوستیم  وقتی آنها آمدند، گفتم: چطور به اینجا آمدید . گفتند که رد خونهای ریخته شده را گرفتیم تا به اینجا رسیدیم . ما هم از راه منحرف شدیم .

*** 

ناگهان صدای عراقی ها به گوشم رسید که داد و فریاد می کردند . چشمهایم را باز کردم . دیدم پنج نفر عراقی داخل اتاق آمده اند و به عربی چیزهایی به هم می گویند . ما هیچ حرفی نزدیم و از جا هم بلند نشدیم . آنها چند لگد به ما زدند و چند رگبار کنار ما زدند . ولی باز هم کسی بلند نشد . خودشان ما را بلند کردند و با چفیه ای که همراهمان بود، دستهایمان را به هم دیگر بستند و ما را از اطاق بیرون بردند . در بیرون اطاق دیدم که چهار، پنج نفر عراقی دیگر هم بیرون هستند . در بیرون، یک کوله پشتی از بچه های ما افتاده بود و هر کس چیزی برمی داشت . یکی اورکت بر می داشت و دیگری چیز دیگر . 10 الی 12 نفر هم دور اتاق را محاصره کرده بودند .

ما را به پشت دیوار اتاق بردند و چند نفر هم روبه روی ما به حالت تیراندازی زانو زدند تا ما را تیر باران کنند . طبیعتا در یک چنین موقعی، انسان هیچ فکری جز فکر آن دنیا و گفتن شهادتین خود و ذکر «یا حسین » و «یا زهرا» و دیگر چیزها ندارد . در همین حین بود که ناگهان یک خمپاره در نزدیکی ما خورد و عراقی ها پخش شدند .

بعد دو نفرشان آمدند و ما را کشیدند داخل یک نهر بزرگ که در همان نزدیکی قرار داشت و حدود 1 الی 5/1 متر عمق داشت . ما هم به یک طرف نهر به همان حالت دست بسته افتادیم .

***

فرمانده شان متوجه یک سری ساختمان که در سمت چپ ما قرار داشت، شد . با دست اشاره کرد و چیزهایی گفت . ظاهرا می گفت که احتمال دارد داخل آن ساختمانها ایرانی باشد، آنجا بروید و بیاوریدشان . غیر از دو نفرشان بقیه به آنجا رفتند . یکی از این دو نفر باقی مانده، به حالت آماده باش روبه روی ما ایستاد . و دیگری بادگیرهای ما را پاره می کرد و می گفت: مهمات و اسلحه تان کو، ما را به این طرف و آن طرف انداختند و جیبهایمان را گشتند . جز جانماز و مهر و کارت شناسایی و این جور چیزها، چیز دیگری پیدا نکردند . از جیب من یک عکس امام پیدا کردند . گفتند: این عکس خمینی است؟ با سر اشاره کردم که بله . دست کرد در جیب من، یک بسته سیگار شیراز درآورد . نگاهی به آن کرد وگفت: شیراز؟ با اشاره سر گفتم: بله . دیدم یک بسته سیگار وینستون آمریکایی از جیبش درآورد و گفت: صدام سیگار وینستون آمریکایی، اورکت آمریکایی، در بغداد همه چیز فراوان، من فقط شهر و فراوان را متوجه شدم .

من در آن لحظه امیدی به زنده ماندن نداشتم . پیش خود گفتم که دست آخر یا اسیر می شوم، یا شهید . پس حرف خودم را بزنم . همین طور که ادامه می داد که چی فراوان، چی فراوان، من گفتم: در ایران الحمدلله اسلام و مذهب فراوان، وجدان و دین فراوان، مکتب اسلامی ما الحمدلله درسته این حرفها را که زدم،...

من در آن لحظه امیدی به زنده ماندن نداشتم . پیش خود گفتم که دست آخر یا اسیر می شوم، یا شهید . پس حرف خودم را بزنم . همین طور که ادامه می داد که چی فراوان، چی فراوان، من گفتم: در ایران الحمدلله اسلام و مذهب فراوان، وجدان و دین فراوان، مکتب اسلامی ما الحمدلله درسته .

این حرفها را که زدم، یک نخ سیگار از جیبش درآورد و زیر دولب من گذاشت و روشن کرد . چون عصب دست چپ من قطع شده بود . کاملا از کار افتاده بود و دست راستم نیز با چفیه به دست برادر محسن علی اصغری بسته بود . سیگار روشن هم به دهانم بود و نمی توانستم از دهانم بگیرم . خاکستر سیگار ریخت وعراقی که دید من نمی توانم کاری انجام دهم، دست راست مرا باز کرد . من فکر کردم که این دو تا خیلی پست و نامرد نیستند و گمانم که بعثی هم نباشند . به آنها گفتم: یا اخی؟ یا بعثی؟ همزمان با هم گفتند: لا ما مسلمانیم . متوجه شدم که می شود گفت که این دو نفر به اجبار به جبهه آمده اند .

من خون زیادی از بدنم رفته بود . عطش زیادی مرا گرفته بود . به او گفتم: یا اخی عطشان ماء، یعنی تشنه ام، آب بده . آنها به هر کدام از ما یک در قمقمه آب دادند، ولی با آن گلوی خشک و تشنگی فراوان، یک در قمقمه آب که یک قاشق آب می شود، چیزی از تشنگی ما کم نکرد . یکی از برادران گفت: خیلی تشنه ام . عراقی گفت: مجروح ماء مضر، یعنی برای مجروح آب ضرر دارد . در عین حال، یک در قمقمه دیگر آب به هر کدام ما دادند .

نیمی از آن عراقیها که قبلا به طرف ساختمان رفته بودند، بازگشتند . ما را بلند کردند و حرکت دادند که ببرند . من که از ناحیه پا و دست مجروح بودم و خونریزی زیادی داشتم، اصلا نمی توانستم راه بروم و مرتب به زمین می افتادم . بلندم می کردند . باز به زمین می افتادم . با زدن لگد باز مرا بلند می کردند و کتک می زدند . بعضی از آن ها خیلی مرا اذیت کردند، بعضی از آنها هم کمتر . خلاصه با آن وضع دردآور و سخت تا حدود 200 متر راه از داخل نهر رفتیم . مثل یک تکه گوشت یقه مان را می گرفتند و من بی اختیار به زمین می افتادم . دیدند فایده ای ندارد . دستهایم را با چفیه بستند و در همان نهر رها کردند .

منتظر تیر خلاص بودم . «اشهد» م را گفتم، ولی آنها کاری نکردند . فقط آن سه نفر که با من بودند، رفتند و مرا به همان حال رها کردند . بعد از مدتی که حالم بهتر شد، به خود گفتم که خوب عراقیها از این طرف رفتند . پس من باید به طرف مخالف حرکت کنم تا به نیروهای خودی برسم . برگشتم و در همان نهر در جهت مخالف حرکت کردم . باز مقداری که حرکت می کردم، به زمین می افتادم . موقع بلند شدن، برایم خیلی مشکل بود و به سختی و با درد و مشقت این کار انجام می گرفت . بالاخره با این وضع و حالم توانستم تا حدود 50 الی 60 متری اطاق قبل که در آن بودیم، برسم . در آن جا باز به زمین خوردم .
دفاع مقدس

ناگهان دیدم که یگ گروه دیگر از عراقیها آمدند، اما آنها کوتاهی نکردند، آن قدر با لگد و قنداق تفنگ به من زدند که در مدت 2 ماه در بیمارستان بدنم کوبیده بود و چون کمرم سیاه شده بود، از کیسه آب گرم در زیر کمرم استفاده می کردم و هم چنین موقع زدن آمپول در بیمارستان برایم خیلی مشکل بود . خلاصه عراقیها من را خیلی زدند و مثل توپ فوتبال بین خود پاس می دادند و فکر می کردند که من فرار کرده ام، چون دستهایم محکم بسته بود . من هم مثل یک تکه گوشت بی جان به این طرف و آن طرف می افتادم . آنها مرتب می زدند و می گفتند: امشب هجوم، امشب هجوم، من هم که نمی دانستم منظورشان چیست . خلاصه در آن نهر آن قدر مرا به زمین کشیدند که پوست بدنم زخم شده بود و استخوانهایم پیدا بود . موقعی که باز می خواستند مرا ببرند، متوجه شدم که با هم صحبت می کنند . یکی می گفت: بکشیم، یکی می گفت: نکشیم، خودش دارد می میرد . بعد مرا رها کردند و رفتند .

نزدیک غروب آفتاب بود و تقریبا بیهوش بودم . وقتی باز مقداری سر حال آمدم، متوجه شدم که آن جا میدان مین بود و من از میدان مین بیرون آمده ام . داخل یک جوی فرعی که در نزدیکی آن نهر بود، افتادم . با خودم گفتم که الان شب است و هوا تاریک، اگر به طرف نیروهای خودمان بروم، چون از طرف مخالف می آیم، احتمال خطر دارد . در همان جا ماندم . باز دیدم که مرتب تیر و ترکش می خورد و سمت چپ و راستم را می کوبند . در وسط جوی، دراز کشیدم . چون نسیم خنکی می وزید و بدنم هم زخم بود، سردم شد . خودم را به طرف آن اطاق خرابه ای که حدود 3×3 بود، رساندم . تشنگی خیلی اذیت می کرد و فشار می آورد . زانوهایم و دستهایم را به طرف دهانم بردم تا بتوانم به وسیله جویدن، چفیه را باز کنم . توانستم با هزار سختی و مشقت چند ساعته چفیه را باز کنم . در آن حال به یاد خدا و روز قیامت افتادم و ذکر خدا می گفتم .

ساعت حدود 12 شب بود . از سرما مرتب می لرزیدم و هواپیماها مرتب منور خوشه ای می ریختند . توپخانه هم مرتب می کوبید . درست مثل روز روشن شده بود . به فکر چاره ای برای سرما افتادم . اورکت هم نداشتم . به فکر روشن کردن آتش افتادم . گفتم که شاید مشخص شود . باز فکر کردم که من آب از سرم گذشته است (چه یک وجب چه صد وجب). خورده چوبهای داخل اطاق را گوشه ای جمع کردم وکبریت زدم . هر کاری کردم روشن نشد . به فکر باد گیر شلوارم افتادم . گفتم: چون پلاستیک دارد زود روشن می شود . و تکه پاره هایی از بادگیر را روی چوبها انداختم و کبریت کشیدم و آتش را روشن کردم و با آن کمی گرم شدم، ولی ناراحتی زخمها مرا آزار می داد . در گوشه ای افتادم و راز و نیاز کردم . تصمیم گرفتم بلند شوم و حرکت کنم، ولی نتوانستم، دیگر مثل اول شب نمی توانستم بلند شوم . دیگر توان ایستادن نداشتم . خیز خیز به طرف درب اطاق رفتم . دیدم با این وضع نمی توانم بروم . چون این منطقه بین نیروهای خودی و دشمن بود و از هر دو طرف زیر آتش قرار داشت . توپ و خمپاره مرتب می بارید . نا امید باز به داخل اطاق برگشتم و به خدا توکل کردم . منتظر بودم که بچه ها از کجا عملیات می کنند تا برای نجات بیایند، ولی هیچ خبری نشد . به خودم روحیه می دادم . این بار متوسل به ائمه اطهار (علیهم السلام) شدم . دلم شکست و توسل به حضرت ابوالفضل پیدا کردم . چون اسم گردانمان ابوالفضل بود، چند بار گفتم: «یا ابوالفضل » تو و خدا شاهدید که من روزی که از خانه بیرون آمدم، برای شهادت آماده بودم، اما دلم نمی خواست اسیر شوم . در همین موقع به یاد برادر مفقود الاثر مسعود دانایی که برادر خانمم است، افتادم که در والفجر 4 مفقود شد و خواهرش که همسر من است، هنوز چشم انتظار است . گفتم: «یا ابوالفضل » تو و خدا شاهد هستید که من از شهادت نمی ترسم، ولی دلم نمی خواهد که اسیر یا مفقود شوم و همه فامیل و دوست و آشنا چشم انتظار من باشند . از تو می خواهم که از خداوند بخواهی تا برایم فرج حاصل شود . ساعت حدود 7 صبح بود .

چون اسم گردانمان ابوالفضل بود، چند بار گفتم: «یا ابوالفضل » تو و خدا شاهدید که من روزی که از خانه بیرون آمدم، برای شهادت آماده بودم، اما دلم نمی خواست اسیر شوم . در همین موقع ...

 بعد از اندکی متوجه سر و صدا و صحبت شدم دقت کردم، دیدم که از بچه های خودمان هستند . دارند فارسی صحبت می کنند، صدا کردم برادر، اخوی یک نفر اینجا بیاید، ولی با این حال که تشنگی بر من غلبه کرده بود، صدایم در نمی آمد . شیشه عطری داشتم آن را بیرون آوردم و به زبانم زدم تا بلکه زبانم تر شود، ولی زبانم می سوخت و ضعف تشنگی من هم کم نشد . باز صدا کردم، ولی جوابی نشنیدم . منتظر در اطاق بودم . چشمم به در بود، ولی خبری نشد . با دست اشاره کردم . یک نفر جلو آمد، یک نفر دیگر هم همراهش بود . به من گفتند: پاشو بیا اینجا . گفتم: نمی توانم، مجروح هستم . گفتند: کی مجروح شدی؟ کجا بودی؟ گفتم: دیروز صبح . گفتند: دیروز صبح ما این جا نیرو نداشتیم، دیشب بچه های مشهد عملیات داشتند . دیروز کسی اینجا نبود . گفتم من از لشکر دیگر هستم و از راه منحرف شده ام . آنها دیدند که داخل اطاق خون زیادی ریخته شده، وقتی مرا با این وضعیت مشاهده کردند، خیلی ناراحت شدند مرا از همان نهر که قبلا اسیر شده بودم، می بردند و مرتب جنازه های کثیف عراقی را می دیدم که برادران می گفتند: دیشب عملیات شد و اینها همه به درک واصل شده اند .

مرا بردند و به آمبولانس اورژانس رساندند . به خود حضرت ابوالفضل قسم، از آن وقتی که متوسل به حضرت ابوالفضل شدم تا وقتی که مرا به آمبولانس رساندند، کلا یک ساعت نشد و من در آن شب به چشم دل خدا را چند بار دیدم و این یک امداد غیبی بود که من از آن زنده و سربلند بیرون آمدم . خلاصه مرا به اورژانس صحرایی بردند و بعد هم به اهواز و از آن جا به مشهد مقدس و دو ماه در آن جا بستری بودم و بعد به تهران آمدم و پس از بهبودی به شهر خود قم برگشتم .

اشاره:

عصب دست این جانباز، در زمان مجروحیت قطع می شود به طوری که دکترها از معالجه او مایوس شده بودند . وی با توسل به حضرت ابوالفضل نذر می کند که اگر دستش خوب شد، دوباره به جبهه برگردد . در همین حال خاطره اسارت و جانبازی خود را مکتوب می نماید که در مسابقات خاطره نویسی لشکر 17 علی بن ابی طالب موفق به کسب رتبه اول می شود . او پس از مدتی شفاء می یابد و برای ادای نذر خود به جبهه های حق علیه باطل می شتابد و در عملیات والفجر 10، منطقه عملیاتی حلبچه به فیض شهادت نائل می گردد .

دستنوشته جانباز شهید حاج فتح الله رجب پور

نگارنده : admin2 در 1392/4/5 9:42:57
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
شايد اين «سفر» مرا «رفيق» شهيدان كند
سال 1359 بود كه اسماعيل اسكندري عازم جبهه شد. خيلي‌ها از شجاعت و فداكاري‌اش در عمليات خيبر سخن مي‌گفتند. برادرش ابراهيم كه انساني وارسته و خالص، سرشار از ايمان و معنويت و مظلوميت، در اين عمليات مفقودالاثر شد. (كه پس از گذشت چند سال جنازة مطهرش به آغوش خانواده بازگشت). اسماعيل معتقد بود كه جنگ انسان را به خدا نزديك‌تر مي‌كند و براي دفاع از انقلاب و تبعيت از رهبري با اخلاصي والا به جنگ مي‌رفت و هرگز ترسي به دل راه نمي‌داد.

در عمليات كربلاي پنج، در نبردي نابرابر با نارنجك يك مزدور عراقي مجروح گرديد كه همرزمانش شبانه، پيكرش را از منطقه خارج نموده و سرانجام در بيمارستاني در مشهد مقدس پس از ديدن صورت پدر، روح ملكوتي‌اش عروج نمود و جسم مطهرش پس از طواف بر گرد حرم امام هشتم، در زادگاهش، شهر كيان با استقبالي بي‌نظير به خاك سپرده شد.

در عمليات والفجر مقدماتي، در كانالي پناه گرفته بوديم. دشمن با تيربار روي ما تسلط داشت. هر سري كه از كانال بيرون مي‌آمد، هدف گلوله قرار مي‌گرفت. در فكر بودند كه با اين گلوله‌ها چه بايد كرد؟

ناگاه اسماعيل خود را بالاي كانال رساند. آرپي‌جي را روي دوشش گرفت. صحنة عجيبي بود. همين‌طور كه سرپا ايستاده بود گلوله‌ها از زير بغل‌هايش عبور مي‌كردند. با ذكري كه زير لب داشت، اولين گلوله را به طرف تيرباري كه ما را نشانه مي رفت، شليك كرد. سنگر تيربار منهدم شد. با دومين موشك آرپي‌جي، دومين تيربار را هدف قرار داد. هركس موشك آرپي‌جي داشت، به اسماعيل مي‌رساند. فرياد الله اكبرها بلند شد، تيربارها خاموش شدند. از فداكاري اسماعيل جان تازه‌اي به پيكر نيروها وارد شد.

(منصور روحاني، همرزم شهيد)

در اين عمليات در حال پيشروي در موانع نوني شكل بوديم كه گردان راه خود را گم كرد. شرايط خيلي حساس شده بود. فرمانده گردان (جمعه علي كياني) در بين بچه‌هاي رزمنده، سراغ اسماعيل را مي‌گرفت. من گفتم اسماعيل را در نوني ديدم. برگشتم و پس از پرس و جو، اسماعيل را پيدا كردم. به او گفتم: گردان زمين‌گير شده و جمعه علي گفته بيا جلو. ايشان بلافاصله جلو افتاد و من هم از پشت سر او حركت مي‌كردم كه در همان حين من از ناحيه چشم چپ مورد اصابت تركش قرار گرفتم و ديگر نتوانستم جلو بروم ولي بعداً از بچه‌ها شنيدم كه اسماعيل با درايت و طراحي كه مي‌كند، نه تنها گردان را از محاصره دشمن نجات مي‌دهد، بلكه عراقي‌ها را دور مي‌زند. اسماعيل از ناحيه سر مورد اصابت واقع شد و مجروح گرديد. ايشان را به مشهد و بيمارستان قائم منتقل نمودند و مرا نيز به علت آسيب چشمم به همان بيمارستان در طبقه سوم بستري كردند.

در بيمارستان از حضور اسماعيل آگاه شدم ولي پس از مدت كوتاهي و با ديدن پدرش متوجه شدم كه شهد شيرين شهادت را نوشيده و به لقاءالله پيوست.

(فريدون علي‌دوستي، همرزم شهيد)

«اِنَّ اللهَ يُحِبُ الَّذينَ يقاتلون في سَبيلِ الله صفاً كَانَّهُم بُنْيانٌ مَرصُوص؛ به درستي كه خدا دوست مي‌دارد آنان را كه كارزار كنند در راهش و در صف جهاد با دشمنان مانند شيري نيرومند و با يكديگر يكدست و پيوسته‌اند.»

حمد و ستايش خداوندي را كه اين همه نعمت به ما داده و ارزاني نموده است.

برادران، اسلام امانتي است كه از پيامبر(ص) به ما رسيده است و ما بايد حافظ و نگهبان آن باشيم و بنا به وظيفه و تكليف شرعي كه بر عهده ما نهاده شده است از اسلام دفاع كنيم. اكنون با يك نگرش كلي مي‌بينيم كه همه كفار بسيج شده‌اند كه به هر نحوي كه هست، اسلام را شكست دهند، لذا اسلام در خطر است و وظيفه ماست كه تا مي‌توانيم از آن دفاع كنيم و از كشته شدن در راه خدا نه‌تنها نهراسيم، بلكه به آن افتخار كنيم.

برادران عزيز، بياييد و جبهه‌ها را تقويت كنيد. واقعاً كمي فكر كنيد، ببينيد چه گل‌هايي پرپر شده‌اند. بايد راه اين شهدا را كه خون پاكشان مظلومانه به خاطر دفاع از اسلام برزمين ريخته شده است ادامه داد وگرنه در روز قيامت در جلوي شهداء جوابي نداريم بدهيم. شما خواهران حجاب خود را حفظ كنيد كه حجاب شما، سلاح شماست. در آخر بازهم مي‌گويم كه هميشه به ياد خدا باشيد (الا بذكر الله تطمئن القلوب) به ياد خدا باشيد دل‌ها آرامش پيدا مي‌كند.

مرگ را فراموش نكنيد كه انسان هركجا باشد، مرگ به سراغ او خواهد رفت و مواظب كارهايتان در همه زمينه‌ها باشيد. در نماز جماعت تا مي‌توانيد شركت كنيد و آن را خالي نگذاريد.

با شركت خود در بسيج و جبهه‌ها به دشمنان اسلام و قرآن بفهمانيد كه تا آخرين نفس و تا آخرين قطره خونمان در برابر ظلم ايستادگي خواهيم كرد و انشاءالله آنها را نابود خواهيم كرد و دشمنان اسلام بدانند كه اگر من رفتم برادران ديگر همچون شير در مقابل آنها خواهند ايستاد و كمر آنها را خواهند شكست. در آخر از كليه ملت حزب‌الله حلاليت مي‌طلبم و اميدوارم مرا حلال كنند.

حرف دل با شهيد

تو در زمرة آناني كه در جلب رضاي بي‌نياز با «بلي شَهِدنا» لبيك‌گويان سردادند كه جنات خُلد برينِ خالقشان به عنوان فرجامي نكو در انتظارشان بود و دنياي دَني و عالم خاكي به مثابه زنداني براي روح بلند و متعاليشان، كه سبك‌بال به جانب ذات اقدس الهي عروج كردند و در زمرة اولياء و مقربين درگهش قرار گرفتند.

آري، من صداي لبيك تو را در شلمچه شنيدم. آن هنگام كه فرصتي پيش آمد تا من هم دستي به دامان پربركت شما بگيرم و پا در كربلاي معلاي شما بگذارم. آنجا كه خاكش بوي لاله مي‌دهد و عرشش محل تردد فرشتگان است، غروبش كعبه دل عاشقان و تانك‌هاي به گِل نشسته‌اش، نشانه‌هاي پررنگ پايداري است.

هرچند دروازه‌هاي عظيم شهادت به معبري تنگ و باريك مبدل شده و مرا به آن مراتب راه نمي‌دهند، اما مي‌توانيم با خلوص نيت بر سر اين راه بنشينيم و كاروان سالار را صدا بزنم.

شايد از اين كوچه كسي عبور نكند!

شايد همين «آرزوي جهاد» بتواند درهاي «شهادت» را بگشايد!

شايد همين مسافرت بتواند «رفاقت» با شما و شهدا را به ارمغان بياورد.

به اميد آنكه در روز قيامت شرمسار شما نباشم و از شفاعتتان بي‌نصيب نمانم.

نگارنده : admin2 در 1392/4/5 9:47:17
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
یادی از عملیات فتح المبین
یادی از عملیات فتح المبینعمليات فتح المبين، خوش‏يُمن بود. منطقة وسيعي آزاد شد. كار جهاد در شب دوم و سوم، خاكريز زدن بود. ناگهان خبر رسيد که دشمن حمله كرده، اسلحه هايتان را برداريد و پشت خاكريز برويد.
اين دستور، از افتادن خط مقدم به دست دشمن حکایت داشت. بله دشمن سنگرهاي جلو را تسخير كرده بود. آن شب بسيار منقلب شدم؛ چون دوستان نزديكم در اين عمليات شهيد شده بودند. با اخلاص شروع به خواندن دعاي توسل كردم. دعا كه تمام شد، خبر رسيد عراق شكست خورده و دیگر جا نگرانی نیست.
روزهاي بعد، از فرط گرسنگي در سنگرها مي‏گشتيم تا خوراكي پيدا كنيم. گاهي مي‏يافتيم و گاهي هم نه. روزي قوطي كنسرو چهارگوش پيدا شد كه نزديك به يك كيلوگرم گوشت در آن بود. آن روز به شدّت گرسنه بودم تا به جعبه كنسرو رسيدم، شروع به خوردن آن كردم. بعد كه سير شدم شك كردم كه آيا اين گوشتها از حيواني است كه ذبح اسلامي شده يا نه. روي جعبه را خواندم. البته پس از خوردن گوشت آن.
چند روز پس از عمليات فتح المبين در سنگرهاي عراقي را گشتیم و چهار تا پنج اسير گرفتيم؛ زيرا در عمليات فتح المبين دور منطقه را گرفته بوديم و دشمن را قيچي كرده بوديم و خبر از ميانة ميدان نداشتيم. با اين كار مطمئن مي‏شديم در منطقه غير از نیروهای خودي کسی وجود ندارد. وجود آنها گاهي خطرهاي جدي مي‏آفريد. دوباره روز چهارم يا پنجم بود كه دو اسير گرفتیم. به همراه آن دو، عقب ماشين نشستم. آنجا پر از اسلحه بود. خشاب برخي از آنها هم پر بود. وقتي آنها را مي خواستم تحويل دهم، رزمنده‏اي گفت: هيچ نترسيديد كه آنها سلاح بردارند و شما را بكشند. گفتم: اصلا به اين فكر نمي‏كردم، بلكه بر عكس او به من هِل تعارف كرد و من هم گرفتم خوردم.
برخي از اسيران عراقی، به اسارت و رفتن به اردوگاه راضي مي‏شدند و برخي ديگر كاملا تغيير مي‏كردند و در كنار ما حاضر بودند با عراقي‏ها بجنگند. در ميان اسيران عراقي، یک نفر ‏بود كه می گفت: فقط مي‏خواهم بروم تهران زنگ بزنم و برگردم با شما كار كنم.
او پس از چند ساعتي كه در بين رزمنده‏ها بود، مانند خود آنان شده بود. بدون هيچ تفاوتي. در رودخانه با رزمنده‏ها شنا مي‏كرد. با اشاره به تعدادي از اسیران عراقی به يكی از مسؤولين گفتم: آنان عراقي‏اند. تعجب كرد! اين پديده در اثر خوش برخوردي رزمنده‏ها با او بود.
خاطرات دفاع مقدس از زبان استاد عابدینی

نگارنده : admin2 در 1392/4/5 9:49:2
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تحریک دشمن با کارهای شتابزده
در سرپُل‏ذهاب كوههاي بزرگ نظير 1100 و 1150 و تمام رشته كوه بازي دراز در دست دشمن بود و كاملا بر تمامي دشت سرپل‏ذهاب مسلط بود. منطقه، كوهستاني بود و آنها بالاي‏كوه قرار داشتند.
براي دشمن تصور اين كه ما در زير كوه نيرو مستقر كرده باشيم، بسيار دشوار بود؛ به همين دلیل اگر نيرويي را مي‏ديدند، مي‏گفتند: براي شناسايي آمده و يا از مردمان همان منطقه است. اما اگر ماشين مخصوص جنگ مثل تويوتا را مي‏ديدند، آن قدر به طرف او آتش مي‏ريختند تا نابود شود. معمولا روز اگر كسي مي‏رفت، او را زير آتش مي‏گرفتند.
روز قبل از عمليات مسؤول ما كه شخصي به نام حاج بابا بود، همه فرماند‏هان و ديده‏بانان را خواست تا هماهنگي لازم را انجام دهد. من هم كه ديده بان بودم، رفتم. ساعت سه بعد از ظهر قرار بود جلسه تشكيل بشود. فرماندة يك گروهان نيامد. تا ساعت 4 به انتظار او نشستيم حاج بابا عصباني شد و با احساسات كامل ماشين تويوتا را برداشت تا او را در خط مقدم جبهه پيدا كند. به هر حال با تويوتا در روز روشن مقابل دشمن از اين طرف به آن طرف مي‏رفت تا بالاخره او را پيدا كرد و آورد. من در مدت سه ماه كه آن‏جا بودم يك بار هم چنين كار خطرناكي را از كسي ندیدم. قطعا اين كار موجب شد تا دشمن حساستر شود و شب نيروهاي بيشتري را براي نگهباني بگذارد. پيدا كردن آن فرمانده گروهان شايد آن اندازه هم ارزش نداشت كه به واسطة آن، دشمن هوشيار شود. اساسا اگر همة كارها بر مبناي عقل بود بسياري از اتفاقها نمي‏افتاد.

خاطرات دفاع مقدس از زبان استاد عابدینی

نگارنده : admin2 در 1392/4/5 9:54:2
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
مقر سوسنگرد
مقر سوسنگردبعد از عمليات فتح المبين كه سوسنگرد فتح شد، چند روزي به همراه تعدادي از دانشجوها و طلبه‏ها به مقر سوسنگرد رفتم. البته من هنوز معمم نشده بودم.
در آن منطقه، جهاد نجف‏آباد، مقري داشت. آن زمان هنوز لشكر نجف تشكيل نشده بود، اما نيروي زرهي جهاد فعال بود. از ما خوششان آمد. و آقاي قادري نامی آموزش راندن پي.ام.پي و تير اندازي با پي.ام.پي را با اشتياق به ما آموزش می داد. مقری که در آن آموزش می دیدم کوچک بود و باید با سرعت می رفتیم و دور می زدیم گاهی اتفاق می افتاد که با سرعت می تابیدم و زنجیر پی.ام. پی از زیر آن در می آمد جا انداختن آن کار بسیار مشکلی بود. مسؤولین با اخلاص آنجا حتی یک بار هم از دستم ناراحت نشدند و تذکری ندادند.
در جبهه، توپخانه دست ارتش بود و به ما نمی داد. ما امکانات را از دشمن می گرفتیم. طبیعی بود که ابزارهای جنگی که به دست ما می رسید، نو نبود؛ چون دشمن مقداری از آن استفاده کرده بود و مقداری هم به جهت ناآشنا بودن نیروها با این وسایل جنگی و استفاده ناصحیح از آن ازبین رفته بود.
آنجا مسجدي بود كه هنگام نماز چند هزار نفر رزمنده در آن شركت مي‏كردند و نماز جماعت با شكوهي تشكيل مي‏شد. بعضي وقتها هواپيماهاي عراقي مي‏آمدند و كنار خيابان، بمبهای خوشه‏اي مي‏زدند. از دور كه به اين صحنه نگاه مي‏كرديم، مي‏ديديم چيزي مانند درخت كاج بالا آمده. اين بمبها كشته هم بر جاي مي‏گذاشت.
برخلاف جبهه‏هاي قبلي، در سوسنگرد امكانات خوبي براي رزمنده‏ها وجود داشت. آنجا ما را با ماشينهاي مختلف مي‏بردند و بستان و سوسنگرد را نشانمان مي‏دادند.
يك روز به جايي رسيديم كه چند جسد را از زير خاك بيرون آوردند. جسدها بوي بسيار بدي مي‏دادند و كسي حاضر نبود جلو برود و آنها را داخل ماشين بگذارد. من از رانندة ماشين درخواست كمك كردم. بعد پتوي آبي رنگي آورديم و دو طرف جسدها را مي‏گرفتيم و داخل ماشين مي‏گذاشتيم. جسدها باد كرده بود و ما مجبور بوديم اين كار را به سرعت انجام دهيم. واقعا بوي تعفن عجيبي بود. هواي داغ، بدن‏هاي درشت و متورم. ولي من كمتر از ديگران به بو حساس بوده و هستم.

خاطرات دفاع مقدس از زبان استاد عابدینی

نگارنده : admin2 در 1392/4/5 9:56:46
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
غریبانه رفتند...خاطره ای از عملیات سیدالشهداء
ناد علی ، مهرماه 64 بود که با اعزام به گردان حضرت علی اکبر(ع) اومد... از اوایل بهمن 64 به مرخصی نرفته بود نادعلی توی گروهان ما بود و شهید کشمیری مسوول دسته اش بود.......

او آرپی جی زن بود و در عملیات ام الرصاص(جزیره ای روبروی خرمشهر که در عملیات والفجر8  ل 10سیدالشهداء(ع)  در آن عملیات انجام داد که به عملیات ام الرصاص مشهورشد)مردونه جنگید و بعد هم گردان علی اکبرعلیه السلام وارد فاو شد..چند مرحله عملیات کردیم و بعد هم ماموریت خط پدافندی بین جاده البحار و کارخانه نمک به گردان داده شد...خط پدافندی چه عرض کنم ...هردقیقه و ساعتش یک عملیات بود....توی همه ی این درگیری ها نادعلی حضور داشت...
 

شهید نادعلی طلعتی

.بعداز عید قرار شد خط پدافندی رو تحویل یک گردان دیگه بدهیم و بچه ها که چهارماه مرخصی نرفته بودند به مرخصی برند...5 اردیبهشت بود که از فاو عقب اومدیم....و یک عده بچه ها مرخصی گرفتند ویک عده هم تسویه کردند....میدونستم نادعلی متاهله...قرار شده بعد از ظهر روز یازدهم اردیبهشت همه گردان مرخصی برند.....برگه های مرخصی صادر شد....یک عده هم رفتند اندیمشک به صورت گروهی برای گردان بلیط قطار بگیرند و هماهنگ شده بود که قطار توی پادگان دو کوهه بچه ها رو سوار کنه....بچه های گردان حضرت علی اکبر(ع) مقابل حسینیه لشگرسیدالشهداء(ع) جمع شده و منتظر اومدن قطار بودند....دیدم نادعلی خیلی ابراز خوشحالی میکنه.گفت خوب وقتی داریم میریم مرخصی..پرسیدم نادعلی دلت برای خونه خیلی تنگ شده؟؟؟؟؟ نادعلی با خوشحالی سرش رو مقابل گوشم آورد مثل اینکه حیا میکرد و میخواست حرفش رو کسی نشنوه....گفت برادر پارسا: هفته دیگه خدا میخواد به من یک فرزند عطا کنه...الان خانواده به من نیاز دارند و ار اینکه دارم میرم کنارشون خوشحال هستم......با نادعلی مشغول صحبت بودیم که مقابل حسینیه شلوغ شد و یکی صدا زد برادرها !!!مرخصی ها لغو و آماده باش اعلام شده...

برگه مرخصی رزمندگان گردان علی اکبر(ع)

من دویدم وخبرگرفتم و خبر این بود که دشمن در جاده فکه پیشروی کرده و به سوی اندیمشک در حرکت است....و امام فرمودند به رزمنده ها سلام من رو برسونید و بگویید به دشمن امان ندهید...سریع بچه ها ساکها رو تحویل دادند و تجهیزات گرفتند  و اتوبوسهای گل مالی شده اومدند توی پادگان دو کوهه و بچه ها سوار شدند و چند ساعت بعد گردان ما و گردان حضرت علی اصغر (ع) به فرماندهی شهید اسکندرلو توی مقر الوارثین(مقرتخریب لشگرده سیدالشهداء(ع) در جاده فکه نرسیده به سایت)مستقر شدند

میدان صبحگاه الوارثین-روز ۱۲اردیبهشت۶۵-رزمندگان گردان علی اکبر(ع)

.....و روز 13 اردیبهشت 65 گردان حضرت علی اکبر وارد عملیات شد و رفتیم به جنگ تیپ زرهی دشمن.....و دشمن آتش سنگینی توی منطقه ریخت و در گیرودار آتشباری دشمن نادعلی به شهادت رسید....پیکرشهید نادعلی طلعتی چند روز بعد در بی بی سکینه کرج مهمان خاک شد.....و پسرش دوم خرداد 65 به دنیا اومد ....

روز۱۳ اردیبهشت-منطقه شمال فکه-پیکرمطهر شهید نادعلی طلعتی

و این کلمات ، درد دلهای عزیز دردونه نادعلی طلعتی با پدر قهرمانشه...

بزارید درد دل کنم
پدر؟!؟!؟!؟
برام این واژه نا مفهومه
می دونی برای چی؟
آخه پدر رو ندیدم
تاریخ شهادت پدر 12 اردیبهشت سال 65
و تاریخ تولد من 2 خرداد سال 65 
آره به همین راحتی
ندیدم
پس مزه پدر رو هم نچشیدم
چشم باز کردم بهم یاد دادن پدر رو بابا جون صدا کنم
هنوزم بابا جون صداش می کنم
صبح که از خواب پا میشم به عکسش سلام می کنم
شب بهش شب بخیر می گم
شبا می گم خدایا کرمت رو شکر چرا بین همه این آدما من پدر ندارم
اصلا پدر یعنی چی؟
بیخیال اینا رو بگذریم عادت کردم بهش..
بزارید از پدر بگم
پدری از جنس نور
آره از جنس نور ، می دونید چرا چون به عکسش نگاه می کنم واقعا نور میبینم
مظلوم افتاده روی زمین 
به دور از قید و بند
به دور از ریا
انگار برای امام زمانش تعظیم کرده
برای امام زمانش به خاک افتاده
پدرم آرپی جی زن بود
به قول مادر بزرگم تانک میترکوند
نمیدونم چند تا
ولی خوب حتما ترکونده
الهی بمیرم می گن اونایی که ارپی جی زنن از گوشاشون خون میاد
یعنی از گوشای بابا جون منم خون میومد؟
بزار خون بیاد
فدای سر امام، این که چیزی نیست
این حرف رو حتما بابا جون پیش خودش گفته

اردیبهشت ۶۵-منطقه شمال فکه-شهید طلعتی

و باز حمید پارسا تعریف میکرد....نادعلی شهید شد و جنگ هم تموم شد و ما هم مشغول دنیا شدیم تا اینکه سال 86 به عنوان راوی در محل یادمان عملیات سیدالشهداء(ع) در فکه مشغول روایتگری بودم...از غربت بچه ها گفتم...از گرمی و حرارت زمین وهوا موقع جنگیدن گفتم ..از تشنگی و دویدن در رملها گفتم.از مردانگی حسین اسکندرلو گفتم و در آخر هم گریزی زدم به حکایت نادعلی طلعتی...از حماسه و ایثار این دلاورمرد گفتم و تاکید کردم که بچه هایی که به این میدان نبرد آمدند با دستور امام اومدند و از همه هستی گذشتند تا دل امامشون شاد بشه و اشاره کردم که بدنهای خیلی از اونها هفته ها روی زمین داغ فکه زیر آفتاب افتاده بود....حال خوبی پیدا شد و خیلی ها گریه میکردند ...کاروان همه دانشجو بودند و با همه وجود به شهدا عشق میورزیدند......

صحبت هام که تموم شد...دیدم یک جوان مودب و رشیدی جلو اومد و از من سووال کرد ...برادر پارسا؟؟؟؟میشه به من بگی شهید نادعلی طلعتی کجا روی زمین افتاد و به شهادت رسید....و من هم که خسته شده بودم برای اینکه سر کارش بگذارم یک نقطه دوردست توی رملها رو نشونش دادم...اما جوون ول کن نبود....من ازش سووال کردم چقدر اصرار میکنی...درحالیکه بغضش رو قورت میداد گفت...من همون بچه ای هستم که پدرم برای به دنیا اومدنش خوشحال بود و ساعت شماری میکرد...


نگارنده : admin2 در 1392/4/5 10:44:58
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
خدمتی که عراقی ها به اسرا کردند
شب عاشورا، شور عجیبی افتاد در بین بچه ها. شوق آنها از یک طرف، تهدید عراقی ها از طرف دیگر.
آمدند، زدند و بردند و سینه زدیم و خواندیم و اشک ریختیم. چراغها را خاموش کردند. بیچاره ها نمی دانستند که بهترین خدمت را کرده اند .

عزاداری در فضای تاریک، تا صبح ادامه داشت و چقدر با حال بود!                                                                     

راوی: آزاده نظامعلی طالیپور- خلخال

نگارنده : admin2 در 1392/4/6 9:27:24
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
مسند نشینان بزم لقا
دو-سه ساعت به حالت اغما و نیمه بیهوش بودم تا اینکه متوجه شدم هوا روشن روشن شده است. به دور و برم نگاه کردم. آنقدر سیم خاردار در اطراف کشیده بودند که شاید پرنده های کوچک نیز به سختی می توانستند از لابه لای آن بگذرند. دقایقی در همان حالت گذشت. اثری از نیروهای خودی ندیدم. گویی در آن منطقه اصلا هیچ جنگی رخ نداده بود! 
خاموشی و سکوت بر همه جا حاکم بود. قلبم از تصویرگری آن سکوت سنگین و التهاب دغدغه زای آن لحظات غریب معذور و لسان از بیان آن مقصور است. تصمیم گرفتم با همان حالت ناتوانی حرکت کرده، خود را از منطقه دور سازم؛ اما همین که دستهایم را بر زمین فشردم تا خود را کمی حرکت دهم، احساس کردم که پای شکسته ام خیلی سنگینی می کند و مثل یک کوه محکم به زمین چسبیده است. با زحمت فراوان توانستم سی-چهل سانتی متر خود را روی زمین حرکت دهم؛ درحالی که برایم خیلی مشکل بود.

دیگر کاملا هوا روشن شده بود و قرص کامل خورشید در آسمان می درخشید. هرقدر هوا روشنتر می شد، وضع من دشوارتر می گشت ؛ زیرا آنجا کاملا در دید عراقی ها قرار داشت و در صورت هرگونه حرکت و تیراندازی ، به وضوح از وضع من آگاه می شدند. نیم ساعتی تکان نخوردم تا اینکه از دور متوجه نزدیک شدن افرادی شدم. خوب که دقت کردم فهمیدم نیروهای خودی هستند. لحظه به لحظه به من نزدیک می شدند. ناگاه صدای رگبار گلوله، سکوت را در هم شکست. به پشت نگاه کردم. تیراندازی از یکی از سنگرهای عراقی صورت می گرفت.احتمالا این سنگر در شب گذشته پاکسازی نشده بود و افراد آن به کمین نشسته و منتظر عکس العمل بودند.

در اثر این تیراندازی ناگهانی، چند تن از دوستان مجروح شدند و از حرکت باز ایستادند؛ ولی بالاخره با شجاعت و جسارت یکی از آن عزیزان سنگر مزبور توسط آر پی چی منهدم و صدای آن در دل خاک خفه شد.

از عزیزان رزمنده که به کنارم رسیده بودند سراسیمه و بی تامل پرسیدم که از جلو چه خبر؟ یکی از آنها پاسخ داد که دستور عقب نشینی صادر شده، همه دارند برمی گردند. خیلی ناراحت شدم. با خود فکر کردم مگر چه اتفاقی افتاده که فرمان بازگشت ابلاغ شده و نیروها در حالت عقب نشینی هستند؟

گروه گروه رزمندگان از کنارم می گذشتند تا اینکه پس از یک ربع تعدادی از دوستان صمیمی خود را بالای سرم دیدم. از دیدارشان خوشحال شدم و راجع به اوضاع پرسیدم. خبر دادند که چند نفر از دوستان نزدیک و عزیزم در مجاورت همان مکان به شهادت رسیده اند. شنیدن این اخبار، سخت برایم دشوار بود آنان مسند نشینان بزم لقا و برگزیدگان مجلس دیدار بودند که انس و الفت با ایشان توشه پر فایده و سفره های پر مائده به همراه داشت. دیشب چه شبی داشتند و امروز به کجا رسیدند!

مجال صحبت بیشتر با دوستان نبود. آن ها هر سو دنبال یک برانکارد می گشتند تا بتوانند مرا با خود به عقب ببرند؛ ولی از آنجا که خواست خداوند ایجاب می کرد، این وسیله پیدا نشد. تصمیم گرفتند با سلاح ها و چند تکه لباس برانکارد بسازند؛ اما هرچه تلاش کردند بی نتیجه ماند. لحظات به سرعت می گذشت و هر آن ممکن بود نیروهای عراقی برسند. دوستان عزیز می خواستند با اصرار من را به عقب ببرند؛ ولی وجود من مانع حرکت آنها نیز می شد. ناگهان من متوجه نزدیک شدن نیروهای عراقی شدم و به آنها اصرار کردم که هرچه زودتر از منطقه دور شوند. قبول نمی کردند. به هر ترتیبی بود با آنها خداحافظی کردم تا اینکه پس از دقایقی از مقابل دیدگانم محو شدند.

ادامه دارد…

راوی: آزاده حسین تاج زاد

نگارنده : admin2 در 1392/4/6 9:29:23
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
پل زدن زیر آتش دشمن
علی جلالی در حالی که سرفه می‌زند، می‌گوید:اصلا عراقی‌ها مجال هنرنمایی تکنولوژیک به ژاپنی ها نمی‌دادند. ژاپنی‌ها هم مرد این کار نبودند. چون پل زدن زیر آتش دشمن اولش دل و جیگر می‌خواست، دوم علم و محاسبات مهندسی و این فقط از ما برمی‌آید. 


داخل ون، هر کسی محیط توکیو را با اندوخته های ذهنی خود، تحلیل می کند. از این میان، تحلیل یکی از جانبازان شیمیایی گروه ما که هر چیزی را به خط کش محاسبات جبهه اندازه می کند، شنیدنی است. او وقتی  رودخانه عظیم داخل شهر و پل سانفراسیسکویی آن را می بیند، می گوید: « به نظر شما عرض این رودخانه چند برابر عرض اروندروده؟» می گویم :« شاید سه برابر!»

" سفر به روایت سرفه ها" روایت جانبازان شیمیایی است که برای آنکه صدای مظلومیت مجروحان شیمیایی هشت سال دفاع مقدس را به گوش جهانیان برسانند راهی سفری به هیروشیما شدند و در تجمعات سالیانه آن ها برای محکوم کردن بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی توسط آمریکا شرکت کردند. سفرنامه جانبازان به هیروشیما در مرداد ماه 1391 در بردارنده پیام های بسیاری برای همه مجروحان شیمیایی در کل دنیاست. آدم هایی که فرسنگ ها فاصله فرهنگی و قومیتی با هم دارند اما در ظلمی که به آن ها شده شباهت دارند. سردار حمید حسام از جانبازان شیمیایی این سفرنامه را نگاشته و آن را به همه قربانیان سلاح های شیمیایی در دنیا تقدیم کرده است. در فراز "توکیو - فرودگاه ناریتا " ورود جانبازان شیمیایی به ژاپن را چنین روایت می کند:

ساعت 17:35 دقیقه به وقت محلی، هواپیما در فرودگاه ناریتا به زمین می نشیند و چشمان خسته و خواب زده به دنیای دیگری باز می شود که متفاوت با فرودگاه دبی است. ناریتا، برخلاف فرودگاه دبی، ترکیب هفتاد و دو ملت نیست. محیطی آرام، خلوت، منظم، شیک با میزبانانی که همه مثل هم هستند. هم در هیئت ظاهری و شکلی و هم در کنش ها و برخوردها. همه خنده رو؛ پنداری که خداوند، لبخند را به سهم مساوی میان آنان تقسیم کرده است.

لحظاتی بعد، چند نفر از کارکنان سفارت ایران در ژاپن برای استقبال می آیند تا فاصله حدود 80 کیلومتری فرودگاه تا توکیو را با ما همراهی کنند. هر چقدر به شهر نزدیک می شویم، سکوت جای صحبت و شوخی را می گیرد. آن ها که توکیو را ندیده اند و حتی آن ها که دیده اند جذبه شهرسازی، نورپردازی ساختمان ها، تعدد و تنوع راه ها و پل ها، رودخانه های بزرگ داخل شهر، چشمانشان را مثل کهربا به سمت خود خیره می کند. اگر صحبتی می شود سخن از کابرد فناوری روز برای رفاه حال عمومی است.

به محل اخذ عوارض در مسیر بزرگراه می رسیم. هچ کس مامور دریافت عوارض نیست هر خودرو با تراشه ای هوشمند و شارژ آن تراشه، می تواند از عوارضی عبور کند. وقتی بزرگراه به نزدیکی برج ها و مناطق مسکونی می رسد، دیوارهای بلند میانشان فاصله می اندازد. این دیوارها از انتقال صدا به ساختمان ها جلوگیری می کند. ماشین ها با سرعت ولی نظم اعجاب آور مثل یک ربات هوشمند در انبوه پل های چند طبقه می پیچند. بعد از یک ساعت نگاه، بهروز رضایی، با لهجه شیرین کرمانشاهی به کنایه می گوید:« خدا وکیلی آدم کلافه می شود از این همه نظم! »

یکی دیگر از ته خودرو - ون - داد می کشد:« بابا این ها دیوانه اند. نه لایی می کشند، نه تک چرخ می زنند، نه مسیر اتوبان را دنده عقب می روند. آسفالت هم که آسفالت نیست، آینه است. آخر این هم شد زندگی آقای شهردار؟!»

ما مشق هایمان را از روی درس همان کسانی می نویسیم که دیروز بر سر ما بمب اتم انداختند

شهردار، همان بهروز رضایی، کم نمی آورد "« اگر چند نفر از شما، چند ماه فقط چند ماه، اینجا زندگی کنید، همه این چیزها درست می شود.» به خودمان می آییم، تاریک تاریک شده است. شوخی و تکه پرانی بچه ها، خستگی راه را از تن به در می کند و شب های توکیو می شود همان چیزی که قبلاً عکس هایشان را دیده بودیم. این تمدن قدیمی و ریشه دار که از دوران باستان چند هزار ساله تا عصر « شوگان» ها و امپراتوران را تجربه کرده است، به گونه ای دیگر مرعوب نمادهای معماری غرب شده است. آن ها از برج ایفل در پاریس تا پل معروف سانفرانسیسکو،  تا مجسمه آزادی در کنار رودخانه را عیناً ساخته اند تا به چینی ها بفهمانند که تقلید و کپی کاری از ما به شما رسیده است. البته ما مشق هایمان را از روی درس همان کسانی می نویسیم که دیروز بر سر ما بمب اتم انداختند و امروز مجسمه آزادی را برایمان به ارمغان می آورند.

در عین زیبایی و جذابیت فوق العاده بصری، این تقلید و تکرار چندان به دلم نمی چسبد؛ چرا که تا آن لحظه فکر می کردم درست است که ژاپنی ها لباس «کیمونو» را داخل صندوق های قدیمی خانه شان گذاشته اند اما اصالت و فرهنگ و فکر آن ها، دسخوش نمادهای غرب نشده است و همه این ها از گور آن اژدهای هفت سر، بر می خیزد؛ بگذریم.

داخل ون، هر کسی محیط توکیو را با اندوخته های ذهنی خود، تحلیل می کند. از این میان، تحلیل یکی از جانبازان شیمیایی گروه ما که هر چیزی را به خط کش محاسبات جبهه اندازه می کند، شنیدنی است. او وقتی  رودخانه عظیم داخل شهر و پل سانفراسیسکویی آن را می بیند، می گوید: « به نظر شما عرض این رودخانه چند برابر عرض اروندروده؟» می گویم :« شاید سه برابر!»

پل زدن زیر آتش دشمن اولش دل و جیگر می خواست، دوم علم و محاسبات مهندسی و این فقط از ایرانی ها بر میاد

اگر ژاپنی ها می خواستند نقش ما را در عملیات والفجر 8 ایفا کنند، حتما با این تکنولوژی، آن پلی را که ما روی اروند با آن مصیبت و بدبختی زدیم، این ها یک شبه می زدند، این طور نیست؟

می خواهم جواب بدهم یک شبه نه ... که علی جلالی در حالی که سرفه می زند، جواب می دهد:« نه، اصلا عراقی ها مجال هنرنمایی تکنولوژیک به ژاپنی ها نمی دادند. ژاپنی ها هم مرد این کار نبودند. چون پل زدن زیر آتش دشمن اولش دل و جیگر می خواست، دوم علم و محاسبات مهندسی. و این فقط از ما ایرانی ها بر میاد.»

از این نوع گفتگوها در طول مسیر، زیاد رد و بدل شد. کم کم از انبوه برج و پل دور می شویم و خود را در مقابل ساختمانی می بینیم که به خط زیبای فارسی بر پیشانی آن نوشته شده است: سفارت جمهوری اسلامی ایران.

کارمندان سفارت از سرپرست سفارت تا خانواده ها و فرزندانشان به استقبال می آید. آن ها تازه افطار کرده اند اما به احترام گروه ما، هنوز شام نخورده اند. نماز جماعت را با هم می خوانیم و برای ساعتی خود را در محیط شیرین مساجد وطنی می بینیم. شام ایرانی، بعد از دو، سه وعده خوردن یا نخوردن غذاهای داخل هواپیما، حسابی می چسبد و سپس برنامه رسمی - تا حدی تشریفاتی آغاز می شود.

جانبازان که مرام و آموزه های جنگ را فراموش نکرده اند، دسته گل ها را به کارمندان سفارت و دختران محجبه هدیه می کنند

دکتر خاطری، اعضای گروه را یکی یکی معرفی می کند. تقریبا همگی در شیمیایی شدن در دوران دفاع مقدس ، مشترکند. می ایستیم و برایمان صلوات می فرستند و کف می زنند. اسم من که خوانده می شود، فرزند یکی از کارکنان سفارت، با تواضع خیرمقدم می گوید و دسته گلی را هدیه می کند. دست ها پر از دسته گل است و جانبازان که مرام و آموزه های جنگ را فراموش نکرده اند، یکی یکی دسته گل ها را به کارمندان سفارت، دختران محجبه و همسران صبور آن ها هدیه می کنند.

آقای حشمتی فر، سرپرست سفارت - پشت تربیون می رود. طبق قاعده باید بعد از خیرمقدم، از ژاپن و توکیو بگوید و از جغرافیا و تاریخ و جمعیت و اقتصاد و زمینه های مشترک همکاری ژاپن با ایران و مراودات سیاسی. اما حضور جانبازان شیمیایی - شاید - نوع گفتار او را عوض می کند. او نه از خودش می گوید نه از توکیو؛ و خطاب به خانواده ها و اعضای سفارت می گوید:« من امشب می خواهم از بمب اتم فقرا صحبت کنم. بمب هایی که اولین بار در سال 1362 در عملیات خیبر به کار گرفته شد و تا پایان جنگ و تا هنوز، همراه بچه های رزمنده است. می خواهم از لحظاتی بگویم که در کمتر از سی ثانیه، گاز اعصاب، هزاران نفر را در حلبچه خفه کرد. و از ساعاتی که دنیای استکبار، اجازه نفس کشیدن را به مردم سردشت نداد. از ...»

سخنان آقای حشمتی فر، شروع خوبی دارد و پایان خوبی، اما مجلس شعرخوانی وسخنرانی های بقیه به جایی می رود که اعضای گروه، یکی یکی چرتشان می گیرد. سخنران آخری که دست بر قضا هم شاعر است، هم منبری، هم جانباز و جبهه دیده؛ البته با اخلاص، خطاب به جماعت ما می گوید:« برادران جانباز شیمیایی، اگر هر کدام از شما شهید شدید، ما را هم شفاعت کنید.»

همان لحظه، نفر بغل دستی زیر پهلوی من من می زند و می گوید:« این بابا چه دل خوشی دارد. دو روز است که نخوابیده ایم. از بی خوابی داریم می میریم. آقا دارد از شهادت حرف می زند، به جای این حرف ها یک بالش و یک پتو بدین، ما کپه مرگمان را بگذاریم.»

ریز می خندم. سرپرست سفارت، نجواها را می فهمد وبه سخنران که ول کن معامله نیست، می گوید:« مهمانان عزیز ما خسته اند، بروند، بخوابند تا فردا.»

(تسنیم)


 

نگارنده : admin1 در 1392/3/21 8:39:2
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
پیرمرد بسیجی كه از گرفتن آب از دست دشمن خودداری كرد
نگرفتن آب از دست دشمن به یك فرهنگ در میان رزمندگان و بسیجیان در دوران دفاع مقدس تبدیل شده بود؛ فرهنگی كه برگرفته از عاشورای حسینی بود.  

 بسیجیان طی دوران جنگ تحمیلی، بیشترین نیروهای جبهه را تشكیل می دادند؛ به گونه ای كه از سن ۱۷ سال تا پیرمردهای ۷۰ تا ۸۰ سال در آن حضور داشتند؛ حضوری كه بدون چشمداشت و درآمد مادی بود.
این افراد با انگیزه معنوی و الهی و براساس تكلیف به میدان آمدند و استقامت و پایداری آنها اعجاب جهانیان را برانگیخت، آنها بر سر جان با خدا معامله كردند و از این آزمایش سربلند و پیروز بیرون آمدند و بدین ترتیب در دوران دفاع مقدس برگ زرینی از افتخارات خود را در تاریخ انقلاب اسلامی و جهان ثبت كردند.
ویژگي هاي معنوي، روحیه دشمن ستیزی و خروش بسیجیان را حتی می توان در خاطرات اسرای عراقی یافت.
**
یكی از اسرای عراقی در نقل خاطره ای از حضورش در دوران جنگ می گوید: از حمله نیرو های ایرانی به جزیره مجنون كلافه شده بودیم، نیروهای سپاه دیوانه مان كرده بودند، این مسئله را فرماندهان بالا می دانستند كه در حالت عادی ما نمی توانیم جزیره را پس بگیریم، بالاخره با استفاده از بمب های شیمیایی توانستیم نیروهای شما را به عقب نشینی وادار كنیم و منطقه ای را كه در آن مستقر بودیم، دوباره پس بگیریم.
ماجرایی كه برایتان تعریف می كنم، بعد از پیشروی ما در همین منطقه از جزیره اتفاق افتاد: ما برای پاكسازی و بررسی سنگر نیروهای ایرانی كه حالا عقب نشینی كرده بودند، وارد عمل شدیم.
از جمله سنگرهایی كه به دست ما افتاد، یك سنگر پدافندی بود كه بر اثر اصابت چند خمپاره ویران شده بود، وقتی من بالای این سنگر رسیدم، متوجه دو پا شدم كه از لابلای بلوك ها بیرون زده بود، خاك ها و قطعات شكسته بلوك ها را كنار زدم، او هنوز زنده بود و این خیلی باعث تعجبم شد، چون با استفاده از بمب های شیمیایی بیشتر كسانی كه در آن اطراف بودند، صدمه دیده بودند.
به اتفاق یكی از دوستانم به نام 'قاسم'به هر زحمتی بود، او را بیرون كشیدیم، یك پیرمرد بود، لایه ای از خاك روی تمام صورتش را پوشانده بود، لبهایش كاملا خشك شده بود، برایش كمی آب آوردم و دستم را زیر گردنش بردم تا سرش را كمی بلند كنم تا بتواند آب بخورد.
ولی او با همان دهان خشك به صورتم آب دهان انداخت، با اینكه خیلی ناراحت شده بودم ولی بار دیگر به توصیه فرمانده گردان، سعی كردم تا كمی آب بخورد، اما او بار دیگر این كار را تكرار كرد، من هم عصبانی شدم و رهایش كردم، با اینكه آن پیرمرد زخمی نشده بود، ولی بدنش به شدت كوفتگی داشت.
بعد از اینكه متوجه بعضی از نیروهای ایرانی در آن حوالی شدیم، عده ای را مامور كردیم تا آنها را تعقیب كنند، نیروهای ما توانستند، شش نفر از ایرانی ها را اسیر كنند.
در میان این عده جوانی بود كه هنوز صورتش مو نداشت، زبان كردی را خوب صحبت می كرد زیرا بعضی از افراد ما با او كردی صحبت می كردند، ما از او خواستیم به دلیل بدحالی این پیرمرد كمی آب به او بخوراند به همین خاطر آن جوان را بالای سر آن پیرمرد آوردیم اما از دست آن جوان هم آب نخورد.
ما تمام اسلحه ها را جمع كردیم و با سوار كردن اسرا به همراه آنها به عقب آمدیم، پیرمرد بسیجی هم با ما بود، بعد از اینكه به مقر رسیدیم من از اسرا جدا شدم ولی این بخش از صحبت هایم را از شنیده های یكی از شاهدین می گویم.
سروان دستور داد تا كیك و نوشابه ای برای پیرمرد بیاورند ولی او باز هم چیزی را از دست نیروهای ما قبول نكرد، آن پیرمرد گفت، شما كافر هستید و من از دست كافران چیزی نمی گیرم، فردای آن هروز آن پیرمرد فوت كرد و در همان قرارگاه دفن شد، باقی اسرا هم به عقب منتقل شدند. 
ایرنا

نگارنده : admin1 در 1392/3/18 9:21:34
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
نذر شهادت
هرکسی به اندازه مقامی که در درگاه الهی داشت از نحوه و زمان شهادت خود با خبر بود؛ حمید گیمدیلی طالب شهادت بود حتی برای شهادت، نذر کرد. 

 این‌بار یکی دیگر از دلاورمردان عرصه نبرد به سخن آمد تا ما را با خاطرات خود آشنا کند و از یکی از همرزمان شهید خود خاطره بگوید. از اینکه برادر و همرزمم غلامرضا کرامت‌زاده که از رزمندگان با سابقه دفاع مقدس است، اینجانب را قابل دانسته که همنشین دردهای روزهای حماسه او باشم سپاسگزارم. بنده هم رویکرد همرزمان خود را به بازگو کردن خاطرات دفاع‌مقدس به فال نیک می‌گیرم و امیدوارم این رسالت مهم و خطیر بین همه بچه‌های رزمنده اشاعه پیدا کند چرا که مقام معظم رهبری می‌فرماید: «آخرین حلقه رزم یک رزمنده نه تحویل سلاح به واحد تسلیحات، که نوشتن خاطرات نبرد است. یک رزمنده تا زمانی که خاطراتش را ثبت نکرده، هنوز چیزهایی به تاریخ و آینده و آرمانش بدهکاراست»

غلامرضاکرامت‌زاده اینچنین از شهید بزرگوار حمید گیمدیلی می‌گوید: هرکسی به اندازه مقامی که در درگاه الهی داشت از نحوه و زمان شهادت خود با خبر بود؛ حمید گیمدیلی طالب شهادت بود حتی برای شهادت، نذر کرد.



شهید حمید گیمدیلی
 اهل دزفول و از بچه‌های مسجد امیرالمومنین(ع) و جزو نیروهای ذخیره سپاه  بود که به طور مادرزادی از ناحیه پا دچار معلولیت بود. او به سختی راه می‌رفت ولی این مشکل نتوانست او را از رفتن به جبهه باز دارد او با همت، غیرت و مردانگی خود به جبهه‌های نبرد رفت و از اوایل جنگ جزو نیروهای تدارکات گروهان و گردان خط‌شکن  بود.  او بسیار مهربان و عارف بود.

حمید علاوه بر اینکه قاری قرآن بود، بسیار زیبا اذان می‌گفت به‌طوری که همه رزمندگان با صدای اذان او از خواب بیدار می‌شدند. او از نظر اخلاقی و حالات عبادی فرد بی‌نظیری بود و چون نمی‌توانست در خط‌شکنی شرکت کند هنگام اعزام نیروها به منطقه، آن‌ها را با قرآن کریم و گریه‌کنان بدرقه می‌کرد تا قبل از عملیات والفجر 8 ، حال و هوایش به کلی تغییر پیدا کرده بود.

با همه بچه‌ها شوخی می‌کرد و سر ‌به ‌سر همه می‌گذاشت؛ طبق معمول در شب عملیات والفجر ۸ قرآن به دست بچه‌ها را از زیر قرآن رد می‌کرد و مرتب می‌خندید به او گفتم:«حمید چه خبر شده است» گفت: «این دفعه نوبت من است و شهید خواهم شد»

وی اظهار داشت: چند روز بعد که عملیات والفجر۸تمام شد، حمید را دیدم که زنده است؛ به او گفتم: «تو که هنوز شهید نشدی؟»، او با خنده جواب داد: «مادربزرگم به امامزاده سبز قبا رفته و 20 تومان نذر کرده که من شهید نشوم».  به او گفتم: «تو چه کار کردی؟» حمید گفت: «من نیز پنجشنبه به امامزاده رفتم و 40 تومان نذر کردم که شهید شوم و به آقا سبزقبا گفتم که 20 تومان مادر بزرگم را خنثی کنید»

همین اتفاق هم افتاد و در تاریخ 12/5/ 1364 زمان برگشت از منطقه در انتهای روستای ابوشانک از توابع آبادان ساحل رودخانه بهمنشیر به همراه بچه‌ها‌ی گردان بلال، توسط هواپیمای عراقی اتوبوس‌شان مورد هدف قرار گرفت و  ۳۵نفر از آن عزیزان به شهادت رسیدند. و نذرحمید به اجابت رسید و او به ما ثابت کرد که می‌توان حتی با پای معلول پرواز کرد. البته به شرط اینکه عاشق حقیقی باشی. روحشان شاد و راهشان پررهرو باد.

خدایا چنان کن سر انجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
    
      شناسنامه شهید  
  • نام و نام خانوادگی: حميد گيمديلي
  • نام پدر: محمد علی
  • نام خانوادگي مادري: نامشخص
  • تاریخ تولد: 1343/3/14
  • محل تولد: دزفول
  • آخرین محله سکونت: دزفول خ فجر
  • تاریخ شهادت: 1348/10/11
  • محل شهادت: اروند کنار
  • عملیات منجر به شهادت: در کلیه عملیاتهاوپدافندیهای ل7بوده
  • نحوه شهادت: نامشخص
  • یگان: ل7 ولیعصر(عج)
  • محل دفن: شهر دزفول گلزار شهدا شهید آباد

منبع : شبکه خبری دز

نگارنده : admin1 در 1392/3/12 9:53:8

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
خاکریز
هدف: خدمت به مردم 


شهید عباسعلي احمدي تحصيلات ابتدايي را در سال‌هاي 47-1342 به پايان برد و دوره راهنمايي را در مدرسه شهيد حاجيلو (فعلي) در سال 1350، با موفقيت گذراند. در سال 1357 به خدمت سربازي رفت و براي گذراندن دوره آموزش نظامي به پادگان جلديان در نقده اعزام شد ولي پس از مدت كوتاهي، از خدمت معاف شد.
او كه از سنين نوجواني در انديشه خدمت به مردم و كشورش بود، تصميم گرفت به استخدام ژاندارمري درآيد. در سال 1361، پس از گذراندن دوره آموزشگاه افسري، با درجه ستوان سومي خدمت خود را در لشكر 64 اروميه آغاز كرد و به كردستان اعزام شد و در 26 سالگي، ازدواج كرد. عباسعلي احمدي فرماندهي يك گروهان در پايگاه سادتي 2 در منطقه سردشت را برعهده داشت. او و نيروهايش در كمين دشمنان تجزيه‌طلب افتادند و در درگيري خونيني، عباسعلي و دو سرباز ديگر به شهادت رسيدند.

لذت شام شهادت

در تاریخ 26/11/62 به دزفول رسیدیم. ما را در منطقه‌ای پشت سد دز بردند. حدود 10 روزی در آنجا آموزش دیدیم. سخت‌ترین آموزش ما روز آخر بود. از صبح ما را پیاده به سمت سد دز حرکت دادند. ظهر به سد دز رسیدیم. در آنجا نماز، ناهار، استراحت و دوباره پیاده به موضع خودمان برگشتیم. نرسیده به موضع هوا تاریک شده بود.
در همین موقع با آن همه خستگی شروع به تیراندازی و رزم و خشم شب کردند. اگرچه خسته بودیم، اما برای ما لذتبخش بود. صدای فرماندهان بود که سکوت شب را می‌شکست؛ صدای گلوله‌های مشقی، سینه‌خیز و دویدن و سنگر گرفتن. برخی هم تنبیه می‌شدند و مجبور بودند مسافتی را کلاغ‌پر بروند. بالاخره یکی دو ساعتی چنین وضعی داشتیم و آزاد شدیم. وقتی به موضع رسیدیم، عضله‌های پای ما درد گرفته بود. اگر از پشت به زمین نمی‌خوابیدیم و پاهایمان را به هوا نمی‌بردیم و چند تا دوچرخه نمی‌زدیم، توان حرکت نداشتیم. نماز خواندیم و شام صرف شد و به خواب رفتیم. فردای همان شب به ما چلومرغ دادند. بچه‌ها می‌گفتند که این شام، شام شهادت است. بعضی‌ها به یکدیگر تبریک می‌گفتند.اکثر افراد آماده شهادت بودند. چلومرغ هم نشانه رفتن به خط مقدم بود. شبانه ما را حرکت دادند اما نمی‌دانستیم به کجا می‌رویم.

ایران

نگارنده : admin1 در 1392/3/12 9:21:38
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
اقدس ماما؛ مسئول ستاد پشتیبانی جنگ

 در دوران دفاع مقدس هر کس فراخور توانایی و امکانات خود به امر پشتیبانی از نیروها می پرداخت و در این زمینه سن و سال و جنسیت مطرح نبود. روایت زیر مشارکت گروه های مختلف را بازگو می کند.

خانه‌های زیادی در پیشوا شده بودند پایگاه فعالیت زنان، علاوه بر این خانه‌ها مساجد، حسینیه‌ها، زینبیه‌ها هم در محلات مختلف فعال بودند.

برخی از این پایگاه‌ها حضور چشم‌گیر‌تری داشته و فعالیتشان گسترده‌تر بود. مثل خانه خانم منصوره جنیدی، مادر شهید محسن سیلسپور تو محله شیرازی‌ها، خانه خانم مهابادی (سکینه غایبی) تو محله سرسبز پل حاجی، خانه خانم عذرا حصاری مادر شهید عباس تاجیک و یا منزل خود حاج هادی که همسرش برای آنکه  از شوهرش عقب نیفتد، خانه‌اش را کرده بود پایگاه تدارکات جنگ.

قسمتی از حیاط خانه حاج هادی باغ بود و قسمت دیگر زمین کشاورزی. محصولات هر دو ارسال می‌شد به جبهه. هماهنگی و تقسیم کار بین این مراکز به وسیله یک نفر انجام می‌شد.

شخصی بود به نام خانم اقدس خابوری معروف به اقدس ماما. خدا بیامرزدش.

قدیما که امکانات بیمارستانی و زایشگاهی در شهرستان وجود نداشت، اقدس ماما زحمت به دنیا آوردن بچه‌ها را می‌کشید، به همین خاطر به این نام شهرت یافته بود. ایشان مسئول بخش زنان ستاد پشتیبانی جنگ پیشوا بود. یک جایی خشکبار بسته‌بندی می‌شد، جای دیگر نان، یک جایی ترشی می‌انداختند، جای دیگر مربا می‌پختند، یک جایی شستشو می‌کردند، جای دیگر دوخت و دوز، یک جایی میوه جمع‌آوری می‌شد، جای دیگر غلات و ... خلاصه هر پایگاهی به فراخور توان و امکاناتش کاری انجام داد.

در برخی مکان‌ها مثل خانه شهید سیلسپور، خانه خود حاج هادی و خانه خانم مهابادی که ظرفیت و امکانات بیشتری بود، کارهای متنوع‌تری انجام می‌شد. به هر حال اقدس ماما اولین کسی بود که ما با آن در ارتباط بودیم.

او از طریق ستاد پشتیبانی جنگ پیشوا اعلام نیاز جبهه‌ها را می‌گرفت و در بخش زنان با هماهنگی بین این پایگاه‌ها با کمک مردم همیشه در صحنه، به رفع نیازها می‌پرداخت.

مسئولیت ستاد پشتیبانی جنگ پیشوا با حاج شیخ عباس قمی بود و عمو یحیی گتمیری، جعفر شاکری و حسین سیلسپور هم بودند.

ما از جبهه با ایشان تماس می‌گرفتیم. نیازهایمان را می‌گفتیم و این بزرگواران به کمک هم و افرادی چون اقدس ماما در اسرع وقت به رفع احتیاجات ما همت می‌گماردند.

راوی: حاج عباس جنیدی

فارس

نگارنده : admin1 در 1392/3/11 11:35:14
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
مهندس شهید مهران بلورچی
ورودش به دانشگاه نه تنها او را از جبهه ها دور نکرد بلکه با دوستانی آشنا شد که او را هر چه بیشتر به اهدافش نزدیک می کرد تا همه با هم به سوی عالم علوی سفر کنند. 

نام : مهران                                
نام خانوادگی : بلورچی    
نام پدر : حسین                          
محل تولد : تهران                         
رشته تحصیلی : مهندسی برق
دانشگاه : صنعتی شریف
تاریخ شهادت : 1365/12/12          
محل شهادت : شلمچه (کربلای ۵)

                                                                                               

زندگینامه مهندس شهید مهران بلورچی                              

این شهید بزرگوار در بهار سال 1345 در تهران قدم به این جهان فانی نهاد. نامش را مهران نهادند ،اما به مهر مقتدایشان، علی صدایش می زدند. مهران در خردسالی از نعمت پدر محروم شد ، اما چه بسیار مردان الهی بودند که حتی سایه مادر را نیز بر سر نداشتند، زیرا خداوند هر آنکه بخواهد انتخاب و به راه راست هدایت میکند. مادرش از ابتدا او را با خدا و رسول و اهل بیت (علیهم السلام) مأنوس ساخت و این آغاز راه صافی شدنش بود تا به ندای "اقم وجهک" پروردگارش لبیک گوید، در نتیجه او مدت ها قبل از این که عرفاً وشرعاً مکلف محسوب شود خود را مکلف به انجام فرائض شرعی کرده بود. مهران با مشاهده طغیان ملت مسلمان ایران بر طاغوت و طاغوتیان با اینکه هنوز کودکی یازده ساله بیش نبود به این طوفان خروشان پیوست. او نیز مانند سایر جوانان این آب و خاک در اثنای انقلاب، با شخصیت الهی زمان خویش حضرت امام خمینی (ره( آشنا شد و به او خالصانه و نه عاقلانه بلکه متعبدانه دل بست چنان که بعد از عشق به دیدار حق، کلام امامش بود که بعد ها او را به جبهه حق علیه باطل کشانید. در همین دوران با کوشش و تلاش، تحصیل و طلب علم میکرد تا با ابزار دانش مدارج بالای انسانی را هر چه کامل تر بپیماید. این شهید آسمانی به این علوم زمینی اکتفا نمی کرد و با پشتکار بسیار به کسب معارف حقه اسلام اهتمام می ورزید، در جلسات و مراسم مذهبی پیوسته و مدام حاضر می شد، از جمله جلسات حاج آقای حق شناس. همچنین به طور مستمر و در هر فرصتی به مطالعه کتب اسلامی ازجمله کتب شهید مطهری، شهید دستغیب، اصول کافی و غیره می پرداخت .مادرش می گوید:"بسیار علاقه داشت که علوم اسلامی را فرا بگیرد وبدین جهت مطالعه زیاد می کرد، شاید می دانست که فرصت بسیار کم است". مهران به مسأله خود سازی و جهاد با نفس و کسب فضائل و دوری از رذائل اخلاقی توجه خاصی داشت به طوری که به گفته مادرش هیچگاه نماز شب و نماز اول وقتش ترک نشد و به طرز عجیبی از محفلی که در آن غیبت فرد مؤمنی می شد اجتناب می کرد.
مهران پس از پیروزی انقلاب نور به جبهه جهاد در عرصه سازندگی شتافت تا این راه بی پایان را هر چه بیشتر هموار سازد. او با صبر و استقامتی وصف ناپذیر در جهاد سازندگی در قسمت کشاورزی به مبارزه با فقر و بی عدالتی که نتیجه تلاش شیطان و حزب مغلوبش در زمان طاغوت بود مشغول بود تا اینکه با به راه افتادن بازی جدید شیطان بزرگ تاب تحمل فجایع، مظالم و شرارت های آن را نیاورد و در سال 61 در حالی که هنوز دانش آموز بود عزم جبهه جهاد کرد. مهران درسال 62 مدرک دیپلم خود را از دبیرستان مفید گرفت و در همان سال در رشته برق و الکترونیک دانشگاه صنعتی شریف قبول شد. ورودش به دانشگاه نه تنها او را از جبهه ها دور نکرد بلکه با دوستانی آشنا شد که او را هر چه بیشتر به اهدافش نزدیک می کرد تا همه با هم به سوی عالم علوی سفر کنند. پاکی چنان در او ظهورکرده بود که کم اعتقاد ترین آدم ها معترف به نور متبلور شده در وجودش بودند. سرانجام او پس از 5 سال حضور در جبهه و دانشگاه با اقتدای به مولایش حسین(ع)، کربلایش شلمچه، عاشورایش کربلای 5 شد وبه آرزویش که لقای پروردگارش و دیدار سالار شهیدان بود، رسید.

 
                                          
خاطراتی از مهندس شهید مهران بلورچی                            

شبی شهید بلورچی را دیدم که ایستاده بود من رفتم جلو،ابتدا نمی شد او را بوسید یادم نیست برای چه ولی بعد اورا بوسیدم .

 یا در جایی دیگر میگوید:جایی بود که بلورچی را دیدم و با او مصافحه کردم و چون من می دانستم شهید شده از فراق و شدّت تنهایی گریه کردم ولی نمی خواستم جلو بلورچی اشک بریزم ولی هر کاری میکردم نمی توانستم جلوی اشکهایم را بگیرم.

اردوگاه کرخه بود و چادر ارکان گروهان شهادت از گردان انصار و شب عید فطر.

 شهید حسن بختو دیوان حافظ را که همیشه همراهش بود برداشت و گفت " یک فالی به حافظ بزنیم ببینیم شب عید چه در می آید."

 شهید بلورچی گفت " تا قرآن هست، به حافظ تفأل نمی زنند."

 شهید بختو گفت " فعلا بگذار با دیوان حافظ حال کنیم."

 با اصرار ما دیوان حافظ را باز کرد، غزلی با مطلع زیر آمد:

 شب وصل است و طی شد نامه هجر

سلام فیه حتی مطلع الفجر . . .

 همه - حتی شهید بلورچی - متحیر و مات دیوان را دست به دست گرداندند.

 یاد نجواهای عاشقانه به خیر

به نقل از معراجیان                                                                  

« روحش شاد و یادش گرامی باد »
 

نگارنده : admin1 در 1392/3/8 10:34:47
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
مهندس شهید عبدالحسین داداشی گوایر
شهید عبدالحسین داداشی با خصوصیات اخلاقی منحصر به خودش خاطرات شیرینی برای تمام دوستانش بجا گذاشت که نه قلم بلکه زبان هم از بازگو کردن آنها عاجز است. 
   


مهندسین شهید     
نام : عبدالحسین                         
 نام خانوادگی : داداشی گوایر                   
فرزند : قنبر                                 
 تاریخ تولد : 1346/7/1
محل تولد: اربه لنگه- املش            
 رشته تحصیلی : صنایع اتومبیل
نام دانشگاه : دانشگاه صنعتی خواجه نصیرالدین طوسی
تاریخ شهادت : 1366/4/4              
 محل شهادت : جاده شلمچه


خلاصه ای از خصوصیات مهندس شهید عبدالحسین داداشی گوایر از زبان یکی از همرزمانش:                                           

بسم الله الرحمن الرحيم

با درود و سلام خالصانه به حضور یگانه ناجی عالم بشریت و نائب بر حقش روح خدا خمینی بت شکن .

بنا نداشتیم مطلبی بنگاریم چرا که نوشتن را کسانی می انگارند که خود الگو و اسوه هستند ولی فقط خواستیم خانواده معظم و دوستان و آشنایان را مختصراً در جریان ماالوقع دوران جبهه شهید عبدالحسین قرار دهیم.

 یک ماه اول آموزش را در دزفول با هم بودیم در چادر هفت نفره شهید در عین حال که با همه دوستی داشت و گرم بود اما با هم دوستی ماوراء معمول داشتیم مخصوصاً وقتی که معلوم شد هم دانشگاهی هم هستیم. شهید عبدالحسین با خصوصیات اخلاقی منحصر به خودش خاطرات شیرینی را برای تمام دوستانش بجا گذاشت. که نه قلم بلکه زبان هم از بازگو کردن آنها عاجز است. بعد از پایان آموزش او با چند نفر دیگر به مرخصی رفتند و بقیه تقسیم شدیم و به خط رفتیم خطی که اگر مصلحت خداوندی و لیاقت و سعادت نباشد امثال ما نه ۲۵ روز بلکه اگر ماهها بمانیم خراشی نمی بینیم و اگر چون عبدالحسین ها پیراسته از ناپاکی ها قدم گذاریم معشوق به « من عشقتی عشقته و من عشقته قتلته » سریعاً جامعه عمل می پوشاند. باری پس از برگشت از مرخصی در روز شهادت ششمین ستاره تابناک آسمان امامت و ولایت بود که او و همرزم دیگرش به خط آمدند از روزی که قرار شد این دو را به خط بفرستند سری پدیدار شد که خود شهید هم بر آن واقف بود.

موضوع از این قرار است که بنا بر عقیده همه دوستان و از جمله خود شهید خداوند تبارک و تعالی کارهایش و مسیر سرنوشتش را با حرف (ش) ردیف کرده بود بعلت اینکه اسم او ش داشت همرزمش را هم افشارچی انتخاب کردند و روی همین حساب خطی را که برای او انتخاب کردند نیز شلمچه نام داشت فردای روزی که آمده بودند وقتی بچه ها دور هم جمع شده و راجع به نحوه آمدنشان و پی آمدهای ضمنی آن صحبت می کردند شهید عبدالحسین صریحاً اظهار کرد که حال که همه کارهایم با حرف (ش) موافق شده، می دانم که آخر شهید می شوم.

در همان روز بود که بطور دسته جمعی با ماشین پای دکل افتاده ای رفتیم و میله ها و چوب های سالم آنرا بار کرده و به پای دکل جدید که قرار بود عبدالحسین و دوستش آنجا دیدبانی کنند آوردیم فردای آنروز قرار گذاشتیم اول کار دکل را تمام کنیم و بعد دسته جمعی به حمام بروم، حدود ظهر بود که تانکر آب آمد و منبع ما را پر کرد . اما آب منبع زیاد آمد لذا تصمیم گرفتیم همگی همانجا با آب تانکر حمام کنیم و کردیم قبل از نهار برای اولین دفعه نماز جماعت برقرار کردیم که به همان روز هم ختم شد با آنکه امام جماعت خیلی کند نماز را تمام کرد ولی در آخرین سجده وقتی همه سر از مهر برداشتیم برای چندین لحظه شاهد بودیم که عبدالحسین همچنان سر بر مهر گذاشته و شاید طلب چیزی را می کرد که قرار بود آنروز به او داده شود بعد از نهار تا ساعت ۵/۴ استراحت کردیم و بعد چای خورده و حرکت کردیم دیدیم لوازم دکل کامل نیست لذا دو تا از دوستان با ماشین رفته تا ورق آهن تهیه کنند دو نفر دیگر هم با موتور به حمام رفتند من و عبدالحسین هم در سنگر دیدبانی توپخانه که خیلی تاریک و گرم بود ماندیم و مشغول خواندن رونامه های تازه رسیده با کورسوی پنجره شدیم. میزبانمان شربتی درست کرد و نفری چند لیوان نوشیدیم حدود نیم ساعت گذشت او به بیرون از سنگر برای کاری رفت، تا او برگردد خواندن روزنامه ام تمام شده بود وارد سنگر شد و از هوای گرم و تاریکی آنجا گله کرد گفتم خوب کار من هم تمام شده برویم بیرون کمی هوا تازه کنیم اول من و بعد او و یکی از دیدبانهای توپخانه بیرون آمدیم و به همان ترتیب در کنار هم دم در سنگر رو به دکل نشستیم بین ۱۰ تا ۱۵ ثانیه ای گذشت که ناگهان دنیای جلوی ما زیر و زیر شد و باران ترکش و شن بود که به سمت ما آمد بدنبال اولین گلوله که ظاهراً از نوع توپ ۱۲۲ بود دومی و سومی هم پشت سرهم آمدند بعد از اطمینان از سلامتی خود به سراغ عبدالحسین رفتیم ترکش موثری به بالای قلبش و ترکش دیگری به رانش خورده بود صدای آخ او به گوشم رسید و کم کم پایش شل شد و روی زمین نشست، خاک و دود همه جا را تاریک کرده بود فوراً او را روی زمین خواباندم. چهره اش زرد شده بود برای چند لحظه ای از هوش رفت ولی دوباره بهوش آمد. لبانش به شدت خشک شده بود نفسهایش قطع قطع بود و برای چند لحظه نفسش قطع شد سعی کردم نفس مصنوعی و به آن ماساژ قلب بدهم اما حالش بهتر شد و شروع به نقش کشیدن کرد از ته گلو آهسته گفت: آب یک کم آب بدهید بطرف شربت رفتم تا کمی لبانش را تر کنم ولی دو نفر دیگر ممانعت کردند و گفتند برایش ضرر دارد گویا باید به ندای مولایش حسین لبیک العطش می داد. چند بار درد به سراغش آمد ولی زود بر طرف شد. چند بار هم صدا زد پس این آمبولانس کجاست، پس این آمبولانس کی می آید بدلیل عمقی بودن زخم باندها و شالهایی که دور زخم پیچیده بودیم موثر واقع نشده بود و اکثر خون بدنش رفته بود خودم را سریع به لشکر علی بن ابی طالب رساندم و از آنجا کمک خواستم آنها هم توسط بی سیم درخواست آمبولانس کردند. لحظه ها بس دردناک و سوزناک بود. آدم شاهد درد کشیدن و جان دادن عزیزش باشد اما کاری نتواند بکند جز توکل به خدا و دعا ، بالاخره آمبولانس رسید و با هم تا بیمارستان یازهرا رفتیم دکتر سریع تنفس مصنوعی با اکسیژن را ترتیب داد و پایش را کمی برید تارگی پیدا کند و خون وصل کند ولی تمام خون بدن رفته بود و دیگر رگی معلوم نبود دور تخت را جمعیت رزمنده پر کرده بودند،آثار اندوه خاصی در چهره ها پدیدار شد، ساعت حدود ۸ شب است آنهم شب جمعه موقع اذان مغرب اما ندای اذان دیگر به گوش عزیز ما نمی رسد و ندای او هم به گوش ما روح پاک و مطهرش رفته رفته می رفت تا از جسم نحیف و بی حسش جدا شود و جدا شد و به ملکوت اعلی پیوست با اندوه فراوان برگشتیم به مقر خودمان باورمان نمی شد که از جمع چند ساعت پیش یکی کم شده . همرزمش از شدت درد و اندوه تحملش را از دست داد و بعد از چند روز به عقب خط برگشت و نتوانست به کارش ادامه دهد. فردایش همه دست جمعی به معراج شهدا برای زیارت مجدد و شاید آخرین دیدار با او رفتیم . اولش همه نگران و مضطرب بودیم. اما از چه ! نمی دانستیم . وقتی نایلون را کنار زدم آنچنان آرامش و سکوتی در جسم و مخصوصاً در چهره نورانی اش دیدم که گویا خواب است همانطور که بارها و بارها درست عین همین منظره را در چادر دیده بودم. این آرامش او آرامش شد برای همه ما بعداً وقتی منطقه را بررسی کردیم. گفتند جایی که گلوله توپ خورده مدتها بود که هیچ خبری از گلوله نبوده. تحقیقات بعدی نشان داد که بعثی ها قصد زدن بردزلهای جلوی دکل در فاصله ۱ کیلومتری مارا داشتند که مشغول زدن خاکریز بودند و تصادفاً به جاده و جلوی ما خورده . و شما ای خانواده محترم شهید عبدالحسین داداشی، ای پدر بزرگوار و زحمتکش او و ای مادر داغدار و پر صبرش همچون کوه استوار و ای خانواده محترمش، اینکه نام عبدالحسین چرا عبدالحسین بوده شاید به این علت که او در راه خدا چون حسین تشنه لب شهید می شود و اینکه حرف ش در داداشی و بعد شلمچه و شهادت امام ششم و شب جمعه خط سیر او را به شهادت انجاماند، تصادف نبود بلکه مستقیماً خداوند تبارک و تعالی بر او نظر داشته پس بر شماست افتخار بر چنین فرزند و چنان تربیتی که دلبند شما سرباز امام زمان (عج) شد.

روح پاکش شاد و درجاتش متعالی و راهش که راه انبیاء و اولیاء الله است پر رهرو باد.

آنجا که سخن ز عشق و ایمان است                   بین کشته شدن چقدر آسان است

 و آنجا که دفاع زدین و قرآن است                   کشتن به و کشته شدنش سلامت جان است

 و آنجا که هدف رضای جانان است                  جان چیست کنم فدا که جان بی جان است

۱۳۸۹/۱۰/۰۵
    


« روحش شاد و یادش گرامی باد »

نگارنده : admin1 در 1392/3/8 10:30:14