خاطرات دفاع مقدس
|
سرداری که 2502 روز در جبهه حضور داشت/ نوشتن آخرین نامه با خودکار قرمز
|
|
روایتی از زن و کودکی که به دام گوشبرها افتادند
|
|
مردی که صدام برای کشتنش جایزه گذاشت
|
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا) ، در طول حیات بشریت حوادث و اتفاقات خاصی اتفاق می افتد که تاریخ را تحت الشعاع خود قرار می دهد و صحنه گردان آن؛ مردان بزرگی هستند که در گمنامی و بی نشانی؛ خود شاه بیت حماسه و قهرمان صحنه پیکارند. سن و سالی ندارند؛ اما قامت ساز تاریخ اند. هیچ چیز جز کمال و عشق به معبود نمی شناسند و در این راه همه چیز را فدایی می دانند. یکی از این جانثاران معرکه عشق؛ «شهید علی قمی» است که مردانه زیست، شجاعانه جنگید و مظلومانه به دیدار حق شتافت. متن زیر گفتگوی صمیمانه فارس با همسر و مادر شهید است که از نظر گرامیتان می گذرد.
*متولد میدان خراسان
همسرش شهید قمی در ابتدای صحبتش میگوید: محبوبه فاضلی دوست متولد 1344 محله میدان خراسان تهران هستم. پدرم بازاری است و مادرم خانهدار؛ اما فعالیتهای اجتماعی زیادی از قبل از انقلاب در زمینه کلاسهای قرآن، تهیه جهیزیه برای نوعروسان و در زمان جنگ، تهیه مواد غذایی و لباس برای رزمندگان و کارهای این چنینی انجام میدادند.
*مجتمع کارگاهی مجاهدان همدل
ما یک برادر و سه خواهر هستیم و من فرزند اول خانواده و فوق لیسانس مطالعات زنان از دانشگاه تهران هستم. در پیشوا کارگاههای مختلفی در زمینه اشتغال، مثل قالیبافی برای بچههای دارالایتام، آموزش خیاطی، کارگاه خیاطی، کلاس کامپیوتر، تهیه وام برای خرید چرخهای خیاطی انجام میدهم و جدای از آن یک ورزشگاه برای خانمها در محله قلعه کرد پیشوا احداث کردهایم و حدود 100 نفر هم کار منجوق دوزی انجام میدهند و نام این کارگاهها «مجاهدان همدل» است و طرح تهیه تریکو دوزی نیز در دست انجام است و هزینه این کلاسها به غیر از بچههای دارالایتام، 80 هزار تومان است.
*خانواه ما به شدت سیاسی است
خانواده ما به شدت سیاسی بودند و پدرم از سال 42 به قم رفت و آمد داشتند و به مبارزه پرداختند. یک روز از دوستان پدرم را دستگیر کردند و احتمال حمله ساواک به منزل ما هم وجود داشت که پدرم دستور داد همه چیز را جمع کنیم، وقتی کنجکاو شدیم که چه چیز را جمع کنیم فهمیدیم در همه اثاثیه منزل عکسها و اعلامیههای امام قرار دارد.
همچنین نوار صوتی در منزل بود که در آن سخنرانیهای امام و شخصیتهای دیگر علیه رژیم وجود داشت که تبعات شدیدی برای ما در پی داشت. پدرم علیرغم سواد در حد ششم قدیم، به شدت اهل مطالعه بودند و شعر می گفت.
*نحوه آشنایی با علی آقا
علی آقا سال 1339 در شهر قم به دنیا آمدند، اما بزرگ شده شهر پیشوا بودند. وقتی سال سوم راهنمایی را تمام میکند دیگر تمایلی به درس خواندن نداشته و با وساطت آقای شیروانی از آشناهای پدرم در مغازه پدرم مشغول به کار میشود. او در جریان بحثهای سیاسی پدرم قرار میگیرد و با تهیه عکس ها و اعلامیه های امام فعالیتهای سیاسی خود را آغاز می کند.
*جاسازی عکس امام در جهیزیه
علی آقا وقتی جهیزیه برای خواهر و اقوامش تهیه میکرد اعلامیههای امام را هم انتقال میداد و در آن جاسازی میکرد. از همین زمان بود که فعالیتهای سیاسی را آغاز کرد و سال 57 قبل از 17 شهریور در ماه رمضان در مسجد لرزاده تیر میخورد و استخوان پایش 7 تیکه میشود و به نام یک تصادفی به بیمارستان سوم شعبان انتقال داده شده و در آنجا بستری می شود. پای او را تا بالای ران گچ میگیرند تا ساواک متوجه تیر خوردنش نشود.
علی آقا چند ماهی در پیشوا بستری شد تا اینکه انقلاب پیروز شد و به سپاه رفت. او با اینکه در پایش میله قرار داشت اما با همین وضعیت هم در سپاه حاضر شد. عمده رفت و آمد علی آقا به منزل ما، هنگامی بود که به جبهه رفت و هر چند وقت یک بار وقتی به مرخصی میآمد نصف شب به منزل ما رسید، آن هم به دلیل نبود وسیله رفت و آمد تا پیشوا به منزل ما میآمد و تا صبح خاطره تعریف میکرد.
*مراسم ازدواج
بنده و علی آقا 5 سال با هم اختلاف سنی داشتیم. او وقتی جبهه رفت تا یک سالی به منزل ما نیامد و به دلیل شرایط سخت جنگ میگفت: آیا درست است من به خواستگاری شما بیایم، چون من که دیگه معلوم نیست زنده بمانم، آیا بیایم جلو یا نه!؟
*من فقط دختر حاج حسین را میخواهم
بعد از یک سال وقتی میخواست برود جبهه، تعریف کرد: میخواستم ننه آقا را ببرم خانه دختر خاله خدیجه؛ سر راه رفتم بازار پیش حاج آقای شیروانی فقط سرم را انداختم پایین و گفتم: «سلام؛ من دختر حاجحسین را میخواهم به آقام بگو این شد شد، نشد نشد، دیگر زن نمیخواهم» و منتظر جواب سلام هم نمیشود و یک راست میرود جبهه.
*عمر سپاهی مثل شیشه است
بعد پیغام دادند تا اینکه قبل از نیمه شعبان آن سال یعنی سال 60 پدرم مرا صدا کرد و گفت:بشین! میدونم مادرت با تو صحبت کرده اما میخواستم با اطمینان با تو صحبت کنم. علی آقا سپاهیه و سپاهی یعنی شیشه و عمرش شیشه و سنگ است و شکستنی است و این اتفاق حتماً خواهد افتاد و او شهید خواهد شد.
*روز شیرینی خوران داماد جبهه بود
اما گفتم تنها زندگی را به خورد و خوراک و بچه نمیخواهم. بالاخره فردا شب قرار شد شیرینیخوران انجام شود و ما تعدادی میهمان هم دعوت کردیم، اما فردا صبح مادرش با عجله آمد تهران و گفت :حاج آقا! علی آقا رفت جبهه .
*مهریه 14 سکه/خطبه عقد توسط امام
پدرم گفت:هیچ مسئلهای نیست، ماها که هستیم و اتفاقی نیفتاده. مراسم آماده بود و میهمانها از پیشوا و تهران آمده بودند و تنها داماد نبود. با تعیین مهریه 14 سکه مراسم برگزار شد و مراسم جاری شدن خطبه عقد در 21 اسفند 61 هم با حضور علی آقا و توسط امام(ره ) جاری شد. وقتی پیش امام رفتیم امام نشستند و آقای امامی جمارانی گفتند: راضی هستید؛ ما هر کدام گفتیم بله و خطبه را خواندند و امام گفتند: قَبِلتُ و همه چیز تمام شد.
*فقط 10 روز با هم بودیم/کیک تولدم اولین و آخرین هدیه اش بود
مدت 9 ماه شیرینی خورده بودیم و در این مدت علی آقا از جبهه آمدند و برادرم را به جبهه بردند. بعد از عقد هم علی آقا به کردستان رفتند و 3 و نیم ماه بعد در تولد من آمدند و 3 روز بودند و رفتند. باز مجدداً آمدند و یک هفتهای بودند، یعنی ما در 11 ماه عقدمان 10 روز فقط با هم بودیم و تاریخ ازدواجمان در دیماه سال 62 بود. اولین و آخرین هدیه علی آقا نیزکیک تولدم بود و همیشه مرا محبوبجان صدا میکرد.
*خصوصیات شهید
«شهید علی قمی» بسیار فرز ، زرنگ، مؤدب و محجوب بود. او وقتی در خانه بود خیلی سر و صدا داشت و نوجوانی خیلی پر سر و صدایی داشته اما وقتی جبهه میرفت بسیار سر به زیر و ساکت بود.
وقتی به کردستان رفتم، یک دختربچه 18 یا 19 ساله بودم و در ارومیه در یک مجتمع مسکونی زندگی میکردم و علی آقا در منطقه حضور داشت و خودم خیلی راغب بودم با چنین همسری زندگی کنم و زندگی با یک رزمنده آرزوی همیشگی من بود.
*سئوال درباره اقواممان در هتل اترک مشهد
ماه عسل به مشهد رفتیم و در هتل اترک ساکن شدیم. مسئولان هتل گفتند: چون شناسنامه من عکسدار نیست باید استعلام بشود. ما را نزدیکی حرم امام رضا بردند و در آنجا یک فرم به من و یک فرم به علی آقا دادند .
درآن سوال شده بود؛ مثلاً عمه همسرت یا نام دایی بزرگت چیست؟ من هم که اطلاعاتی نداشتم از علی آقا که آن طرف سالن بود سؤال میکردم، آخرهای مصاحبه فهمیدند علی آقا همان برادر قمی و فرمانده ارشدشان در کردستان است و خیلی ما را تحویل گرفتند و این خاطره خوبی بود. به دلیل اینکه شهادت پسرعمهام و یکی دیگر از اقوام نیز مفقودالاثر بود قرار شد ما به مشهد برویم و یک میهمانی بگیریم.
در شیرینیخوران یک تیر به پایش خورده بود و بعد از عقدکنان یک تیر به بازو و دیگری به کنار پهلو خورده بود. اما تیری که سال 57 خورده بود و میله گذاشته بودند خیلی کاری بود. در بیمارستان سوم شعبان گفتند باید جراحی شود و باید شش ماه استراحت کند.
*فقط 5 و نیم ماه زندگی مشترک داشتیم
بعد از مراسم مادرزن سلام؛ دو هفته به جبهه رفت و ما از دیماه 62 تا تیرماه 63 کلاً 5 ماه و نیم زندگی مشترک داشتیم. علی آقا بعد از دو هفته در بیمارستان بستری شدند و یک هفتهای در تهران و پیشوا بود و وقتی از انجام عملیات در کردستان باخبر شدند به کردستان رفتند.
اگر ساعتها را جمع کنیم ما شاید 10 روز هم با هم نبودیم. بعد از تحویل سال 63 ،تا تیرماه 63 در ارومیه بودیم که در این بین بنده ماه رمضان هم در تهران بودم.
*دو گوسفند برای نجات شهید کاوه نذر کرد
آخرهای ماه رمضان بود که وقفه یک هفتهای بین تماس علی آقا با من اتفاق افتاد. یک شب قبل از سحر با صدای خیلی خسته تماس گرفت و گفت: طاهرنژاد و بچههای دیگر شهید شدند. در آن عملیات شهید کاوه هم درکمین گیر میافتد و علی آقا برای نجات شهید کاوه دو رأس گوسفند نذر میکند و کمین شکسته میشود و در همان عملیات شهدای زیادی می دهند.
او خیلی اصرار میکرد قبل از عید فطر ارومیه باشیم. ما هم همراه پدر و مادرم مقداری صیفیجات و سبزی بردیم. در طول مسیر علی آقا که اهل زنگ زدن نبود مدام تماس میگرفت. ما ساعت 7 و نیم صبح ارومیه رسیدیم. آن روز علی آقا پیش ما ماند و فردا صبح با عمویش به شهر ارومیه رفتند و یک دستگاه کولر و مقدار زیادی میوه خرید و عصر همان روز به رفت تیپ ویژه شهدا.
آن شب مدام میپرسید: تو اینجا تنهایی چکار میکنی؟ جایی که من مدت زیادی تنها بودم اما علی آقا هنوز فکر نکرده بود. جایی که حمله عراق از یک طرف و از طرف دیگر حمله دموکراتها بود و احساس امنیت نداشتیم؛ اما آن شب حال و روزی غیر از همیشه داشت. بعضی مواقع راجع به داشتن بچه صحبت میکردیم با این تفاوت که من بچه میخواستم اما او مخالف بچهدار شدنمان بود. یکبار به او گفتم: چرا فرزند نمیخواهی؟ درجواب گفت: ببین من که مطمئن هستم زندگیام کوتاه است و تو بعد از من خیلی اذیت میشوی و نمیخواهم این اتفاق بیفتد. میگفت: حتی بعضی مواقع پشیمان می شوم که چرا آمده ام سراغت! چرا که میدانستم بعد از من چه سختیهایی را باید تحمل کنی.
*علی آقا گفت:برای شهید شدنم دعا کن
شبی که شهید طاهرنژاد شهید شد، زنگ زد و با اصرار زیاد گفت: «امشب که شب بیست و هفتم ماه رمضان است وقتی در جلسه آقای انصاریان میروی برای شهید شدنم دعا کن و من برای شهادتش دعا کردم». مدام میگفت: من را حلال کن و از من بگذر.
اولین باری بود که اصرار میکردم برگردد. علی آقا هم میگفت حتماً میآیم. فردا غروب از تیپ زنگ زد و گفت: شماره حاج آقا انصاریان را برای دعوت میخواهم و تاکید کرد دیگر نمیتوانم بیایم.
دو شب بعد به تیپ زنگ زدم و آقایی با عجله گفت: علی آقا نیست. حالا دیگر علی آقا شهید شده بود. تلویزیون همان شب اخبار شهادت علی آقا را اعلام کرده بود، پیام تسلیت صیاد شیرازی را پخش کرده بود و همان شب رادیو امریکا و اسرائیل اعلام کرده بودند.
*تیپ ویژه شهدا معروف به تیپ
تیپ ویژه شهدا تیپ بچههای مشهد است و علی آقا بچه پیشوا و اعزامی از پادگان امام حسین بود . چون قرارگاه حمزه عملیاتی نبود او به تیپ ویژه شهدا رفته بود. این تیپ معروف به تیپ بود یعنی هر موقع عملیاتی میکردند دست خالی برنمیگشتند و بسیار هجومی بودند.
*شهید قمی کتاب کردستان است
وقتی علی آقا شهید شدند ؛شهید صیاد شیرازی پیام تسلیت دادند و گفتند:کتاب کردستان درسینه شهید قمی بود و او بیش از 100 عملیات درون مرزی و برون مرزی داشتند. شهید قمی جانشین شهید کاوه و تیپ ویژه شهدا بود. او هنگام شهادت 23 سال و نیم داشت.
آخرین دیدار ما با علی آقا همان روزی بود که کولر و میوه خریدند و رفتند. فردا صبح من کارهای مختلفی در خانه داشتم و میوههایی که از پیشوا آورده بودم مقداریش را تعارفی دادم. ساعت 9 تا 10 بود که باید منزل همسایهمان را سرکشی میکردم. یکی از همسایهها به نام آقای ظریف دنبال من میگشت.
نهایتاً رفتیم منزل خانم دکتر موسوی ؛درآنجا خانم آقای ظریف برگه کاغذی را برداشت بخواند که خانم موسوی با عصبانیت گفت: به تو نگفتم هر چیزی را نباید بخوانی؟
این نوشته متنی بود که همسر دکتر موسوی برای دکتر نوشته بود و از شهادت علی آقا خبر داده بود. برای شوهرش نوشته بود که علی آقا شهید شده و ما با همسر علی آقا باید برویم تهران.
رو کرد به من و گفت: علی آقا تیر خورده و باید برویم تهران. بعد از این موضوع یقین پیدا کردم علی آقا یا شهید شده یا حالش خیلی بد است. من هم خیلی اصرار داشتم تا زود برویم او را ببینم.
زمانی که تهران رسیدم من را بردند منزل پدرم. انگار همه میخواستند به نوعی من را گول بزنند. نصف شب عمهام درخانه را باز کرد و دیدم تمامی اعضا فامیل آنجا هستند، منزل جارو شده بود و سینیهای استکان در آشپزخانه مرتب چیده شده بود. اما من یکسره خودم را توجیه میکردم.
خلاصه پدرم مرا برد زیرزمین و گفت: «علی آقا شهید شده و آن حرفی که آن روز زدم که یک روز برمیگردی به همین جا، یا با بچه یا بدون بچه این همان روز است.»
جنازه را درمهاباد و ارومیه تشیع کردند و با آمبولانس انتقال دادند تهران. فردا عصر در سردخانه، من که 18.5 ساله بودم و به عمر خود هیچ جنازه یا مراسم ختمی و لباس مشکی ندیده بودم، اما حالا با اصرار قصد دیدن بدن علی آقا را داشتم.
پدرم گفت: بابا نمیشود جنازه را ببینی؛ اما اصرار کردم باید ببینم. گفت 2، 3 نفردیگر هم با علی آقا شهید شدهاند و نامحرم هستند و اگر اجازه بدهی باشه برای بعد؛ من هم قبول کردم؛اما نمیدانستم که در سردخانه جنازهها درکشوی جداگانه است و این حرف پدرم برای منصرف کردن من است.
*مزار شهید قمی دربالا سر شهید چمران
فردا شب جنازه را به ورامین انتقال دادند و در سردخانه بدن علی آقا را دیدیم . جمعه صبح در نماز جمعه تهران تشیع شد و دوباره در ورامین و بعد در پیشوا تشیع شد. درنهایت دربهشت زهرا بالای سر مزار شهید دکتر چمران به خاک سپرده شد.
*به من الهام شد که علی آقا کنار شهید چمران دفن می شود
شب جمعهای که بعد از عروسیمان در کن میهمان خالهام بودیم. فردا صبح با علی آقا ،خاله و مادرم به بهشت زهرا رفتیم. من و خالهام وسط دعای ندبه آمدیم سر مزار شهید چمران. آنجا یک حسی به من گفت :علی آقا اینجا دفن میشود و موضوع را به خاله طاهره گفتم. البته علی آقا هم ازما خواسته بود دربهشت زهرا دفن شود
اینجا قرار بود شهید همت دفن شود؛ اما خانواده اش اصرار میکنند باید جنازه را به شهمیرزاد انتقال دهند و بعد از آن علی آقا درآنجا دفن شد.
زهرا کاشانی مادر شهید علی قمی گفت:72 ساله و اصالتاً کاشانی هستم؛ 3 پسر و 3 دختر دارم که علی آقا فرزند اولم بود. پدرشان حاج شیخ عباس قمی فردی روحانی بود. علی آقا بسیار شجاع و نترس بود.
سال 57 نوار امام را همراه ضبط بالای پشت بام میبرد ،درحالی که پاسگاه نیز نزدیک منزلمان بود. اعلامیههای امام را داخل کفشها میگذاشت و از تهران به پیشوا میآورد. بسیار به بیتالمال حساس بود، همانطور که پدرش هنگامی که در کمیته بود رعایت میکرد.
علی آقا هر وقت با ماشین از کردستان میآمد از تهران تا پیشوا را با ماشین دیگری میآمد و می گفت: این مسیر خارج از ماموریتم است و بیت المال حساب می شود.
او چند شب میخواست موضوعی را به پدرش بگوید و موضوع، رفتن به تهران در سال 57 بود. اما پدرش گفت :به تنهایی نمیگذارم بروی. با حاج آقا شیروانی از دوستان پدرش صحبت کرد و قرار شد کارهای مربوط به پخش اعلامیههای امام را انجام دهد .
بعد از مدتی گفت: دیگر اینجا نمیروم و قصد دارم مغازه حاج حسین فاضلی دوست بروم. بالاخره درآنجا مشغول بکار شد .یک روز به حاج حسین میگوید: انبار خیلی کثیف است و باید تمیز کنم، اما حاج آقا میگوید انبار تمیز است، اما به هر ترتیبی بود داخل انبار میشود و عکسها و اعلامیههای امام را بین اجناس جاسازی میکند.
یک روز دیگر عکس امام را داخل مغازه نصب میکند، حاج آقا میگوید این عکس را چکار کنیم ؛ ما را دستگیر میکنند، علی آقا میگوید :من خودم جوابگو هستم، همسایهها اعتراض میکنند اما حاج آقا جواب میدهد این را علی آقا نصب کرده و خودش پاسخگو است.
*ساخت خاکسترم نمک برای مقابله با گاردی ها
فردا صبح گفت: منتظر آمدن من نباش، گفتم برای چی؟ گفت ما یک کاری داریم که باید شبها هم باشیم. شما برای من خاکستر درست کن میخواهم روی پشتبام مغازه بریزم و جلوی نشت آب باران را بگیرم. اما او خاکستر و نمکها را با بنزین مخلوط میکرد و با گاردی ها درگیرمی شد
* امام خبرتیرخوردن فرزندم را داد
شب نوزدهم ماه رمضان سال 57 تیرخورد و مجروح شد. همان شب خواب دیدم امام دراتاق ما کنار پدر علی آقا نشسته و من با روپوشی خدمت امام رسیدم و خوشامد گفتم و امام گفت:علی آقا تیر خورده اما طوری نشده است.
*خواب شهادت علی آقا
آن شب هم که علی آقا شهید شد منزل دخترم در تهران بودم. خواب دیدم 2، 3 نفر از پاسدارها آمدند درب منزلمان و گفتند: علی آقا مجروح شده، گفتم:علی آقا اینقدر مجروح شده اما تا بحال نیامدید؛ حتماً شهید شده است که آمدید. ازخواب بیدار شدم و مطمئن شدم علی آقا شهید شده است.
فردا صبح آمدم پیشوا، وقتی پدرش از کمیته آمد گفت: چرا آمدی؟ گفتم علی آقا شهید شده، البته به حاج آقا درکمیته هم خبر داده بودند.
*جایزه صدام برای سر شهید قمی
صدام برای از بین بردن علی آقا جایزه گذاشته بود و تلویزیون خبر شهادت او را اعلام کرده بود. تا موقع شهادت علی آقا، هیچکس نمیدانست فرزندان حاج آقا جبههای هستند.
بعد از شهادت؛ شهید کاوه منزل ما آمد و کنار عکساش خیلی گریه کرد و گفت : «فرزند شما خیلی خلوص نیت داشت و همه چیز را می دید.»فرزندم وصیت کرد اگر من شهید شدم جنازهام پیدا شد که شد، اگر نشد برای من گریه نکنید و گفت تو و پدرم مرا به خاک بسپارید.
او به شهید کاوه گفته بود به مادرم بگو دوست داشتم یکبار دیگر به دیدنت بیایم که نشد.
حسین قمی کردی برادر شهید نیز گفت: شهید علی قمی فردی خوش قیافه و به قول معروف با کلاس بود.
او همیشه 15 تا 20 دقیقه از وقتش را جلوی آینه صرف مرتب کردنش می کرد. اولین درس من از علی آقا این است که یک آدمی با این خصوصیات چطور یکدفعه عوض می شود.
او بسیار پر انرژی و فعال بود و وقتی به تهران رفت به کارهای سیاسی پرداخت و همیشه می گفت: مسئولیت همه کارها را بر عهده می گیرم.
در ابتدای حضور در سپاه مربی آموزش شد که به دلیل کوتاهی پا در اثر تیر خوردن سال 57 از کارهای رزمی معاف شد اما هرگز حاضر نشد نرود و تاکید داشت باید به کردستان برود.
با این شرایط این کار نوعی تمرد به حساب می آمد اما او بدون حقوق به کردستان رفت.
*مخالف شناساندنش بود
علی آقا هیچ وقت دوست نداشت شناخته شود و جالب است که هر کاری که قصد شناساندن او را داشت نا تمام می ماند. در ابتدای شهر پیشوا عکس ایشان هست که در کنار شهید معتدی قرار دارد اما اکثر اوقات لامپ آن خاموش است و علی رغم پیگیری ما باز اکثر اوقات خاموش است ؛ یا مراسمی اگر برای او می گرفتیم انجام نمی شد و اینها نشانه هایی است که او هرگز نمی خواست شناخته شود.
*شفا دادن مریض
خانمی بود که در مطب پزشکی در تهران کار می کرد و همیشه پدرم به او کمک می کرد. او مدتی مریض شد و وضعیت خوبی نداشت . یکبار در خواب برادرم را می بیند و برادرم به او قرصی می دهد و او کاملا خوب می شود.
پدر ما مرحوم حاج شیخ عباس قمی متولد 1310بود که در زمان حیات خود تمام کارهای اداری مردم پیشوا را انجام می داد و پیگیر کارهای عمرانی مثل مخابرات و گاز و .... را انجام می داد و مردم پیشوا خود را مدیون پدرم می دانند.
او یکسال در کمیته مشغول بود اما به خاطر خدمت رسانی بیشتر استعفا داد. پدرم پناهگاه محرومان بود و از آرزوهای ما این بود که در کنار پدرم غذا بخوریم. چرا که همیشه منزل ما از درخواست کنندگان پر بود. هر وقت مسئولی پیشوا می آمد حتما با پدرم دیدار می کرد و حاج آقا نیز پیگیر جدی کارهای مردم بود.
گفتگو از: محمد تاجیک
|
نمازی که مانع قطع پایم شد
|
|
شهدایی که با شکنجه زنده به گور شدند...
|
بعد از 6 ساعت شهیدش را آورد و گفت این مال شما !
|
خون پیشانی اصغر بر قنداقه سلاحش نوشت الله!!!...
|
در دوره سربازی، با پیام امام خمینی(ره)، از پادگان فرار کرد. جزو انقلابیون پیشتازی بود که در شهرستان خوی به مبارزه مسلحانه علیه رژیم پهلوی دست زد. بعد از پیروزی انقلاب پایگاه مقاومت مردمی شهید سلامتبخش را بنیان گذاشت و در مبارزه با گروهکهای ضدانقلاب و تامین امنیت شهر، بسیار فعال و موثر بود. با شروع تحرکات گروهکها، برای مقابله با ضدانقلاب تجزیهطلب، راهی کردستان شد و ماهها در جبهه کردستان حضوری بسیار فعال و موثر داشت. با شروع جنگ تحمیلی، بارها داوطلبانه و در قالب نیروهای بسیجی راهی جبهه شد و در خط مقدم جبهه با رشادتهای کمنظیر خود همرزمانش را شگفتزده ساخت و عاقبت در تاریخ 10/2/1361 در عملیات بیتالمقدس(عملیات آزادسازی خرمشهر عزیز) طی نبردی حماسی و قهرمانانه، با تیر مستقیم دشمن، در سن28 سالگی و در حالی که فقط شش ماه از تاریخ ازدواجش سپری شده بود، آسمانی شد و به ملأ اعلی پیوست . فرزند عزیزش، «فاطمه»، چهار ماه بعد از شهادت افتخارآمیز پدر دیده به جهان گشود.
شهید والامقام اصغر فروتنی انسانی بسیار وارسته، متین، موقر، شجاع، مخلص و بیریا بود. اخلاص عمل در تمام رفتارها و گفتارهای آن شهید عزیز موج میزد. جوانی پرشور، فعال، مودب، ولایی، متواضع، با معرفت، بامحبت، نجیب، بسیار خوشفکر و اهل مطالعه و تحصیل علم بود. فردی کمحرف و پرکار؛ به دور از هرگونه ادعا، انتظار و خودنمایی. بسیار راستگو و باتقوا بود و از دروغ و غیبت نفرت داشت و دیگران را نیز از بدگویی و غیبت نهی میکرد. اهل ورزش و تحرک و نشاط بود و جسمی بسیار ورزیده و تنومند داشت.
رفتارش همواره با نرمی و عطوفت و رافت و مهربانی و خوشرویی همراه بود خیلی بیشتر از سنش میفهمید و بسیار عاقل و منطقی بود. در همه کارهایش جدی و منظم بود. اهل برنامه و برنامهریزی و انضباط در کار بود. بسیار آرام و محجوب و کاربلد و زیرک بود. در هر کاری کارآمد، موثر، خبره و صاحب نظر بود و مدیریتی قوی داشت. بسیار با معلومات بود و از اطلاعات عمومی وسیعی برخوردار بود. شخصیت باوقار و متینی داشت. هرگز بلند نمیخندید ولی همواره تبسم زیبایی بر لب داشت. گاه برای تنوع شوخیهای لطیفی میکرد و جوکهای ملیحی میگفت. اهل حرف و ادعا نبود؛ بلکه اهل کار و عمل بود. بارها نصف حقوق خود را به جبهه بخشید ولی کاری را که برای خدا انجام میداد، دوست نداشت، دیگران بفهمند. به نیازمندان مخفیانه کمک میکرد که همه اینها، بعد از شهادتش معلوم شد.
به نماز اول وقت خیلی اهمیت میداد و به دیگران نیز توصیه میکرد. تمام موازین شرع مقدس را رعایت میکرد و نسبت به حلال و حرام خدا و پرداخت وجوهات شرعی بسیار متعهد و مقید بود. به خدای مهربان، اعتماد، اتکاء و اتکال کامل داشت. اهل عمل به فرامین و واجبات الهی و پرهیز از محرمات بود. اسلام و ایمان اصغر، شناسنامهای نبود بلکه در مبانی دین مطالعه و تحقیق میکرد و اعمالش توام با معرفت و شناخت و بصیرت بود. عاشق راه خدا، اسلام، انقلاب اسلامی و ولایت فقیه بود و مطیع اوامر امام راحل(س). حرفها و آموزههای مکتبی امام راحل(س) تا عمق وجود اصغر نفوذ کرده بود و او را از درون متحول ساخته بود. به طوری که توحید و اخلاص در اعمال و رفتارش موج میزد. با وجود سن کم، نورانیت خاصی در چهرهاش بود. بسیار دلسوز و خیرخواه همه بود. اهل امر به معروف و نهی از منکر بود و این کار را با ملایمت و خوشرویی و عطوفت انجام میداد و بیشتر با عمل و رفتار خود الگوسازی میکرد و به حرف و نصیحت اکتفا نمیکرد. بسیار نماز میخواند و روزه میگرفت و اهل تهجد و نماز شب و راز و نیاز با معبود یکتا بود. فوقالعاده مرتب، منظم و نظیف بود.
در یکی از اعزامها، مدیر مدرسه مخالفت کرده بود و اصغر بدون تامل استعفایش را نوشته بود و تقدیم کرده بود که البته پذیرفته نشد. همه کارهای این شهید والامقام برای خدا و لوجهالله بود و بس. او به آموزههای اعتقادیاش، با تمام وجود عمل میکرد. در زندگی خصوصی نیز چنین بود. وقتی از سرکار برمیگشت با خواهران کوچکش همبازی میشد و طوری رفتار میکرد که هر کدام از آنها تصور میکردند، اصغر او را بیشتر از بقیه دوست دارد. با رفتار و منش بزرگوارانهاش، همه را شیفته خود ساخته بود. هرگز به انجام کاری دستور نمیداد و چیزی را به کسی تحمیل نمیکرد. به طوری که هیچگاه کارهای شخصی خود نظیر شستن لباس و اتوکشی و... را حتی به مادر یا همسرش محول نمیکرد و خود انجام میداد و معتقد بود، کار در خانه وظیفه زن نیست مگر این که به میل خود کار کند. در بین جمع نیز حرف حق را میگفت ولی نظر خود را به کسی تحمیل نمیکرد.
شهید اصغر فروتنی همیشه در تلاش و فعالیت بود و لحظهای از زندگی شریف، کوتاه و پربرکت او به بطالت نگذشت. همه از رفتار و گفتارش راضی بودند. بسیار خوشقول بود و امانتدار. بسیار صادق بود و بزرگوار. هر کاری که به او محول میشد به بهترین نحو ممکن انجام میداد و بسیار مسئولیتپذیر، وظیفهشناس، فعال و خستگیناپذیر بود. همیشه در خدمت پدر و مادر بود و احترام آنها را نگه میداشت.
بسیار امانتدار و خوشقول بود و حتی اگر به بچهها وعده میداد، بدان عمل میکرد و چنین بود که خدای مهربان او را برای خود برگزید و گلچنینش کرد. او خدا را با تمام وجودش یافته بود. میتوان به جرأت گفت که او مظهر بسیاری از اسماء حسنای الهی شده بود. همیشه یاور مظلومان بود و روحیهای ظلمستیز داشت. به طوری که در زمان سربازیاش در سال 56-1355وقتی افسر شاهنشاهی، با سیلی پرده گوش سرباز بیگناه را پاره می کند، اصغر بیهیچ واهمهای مچ دست افسر را که برای نواختن سیلی دوم بر گوش دیگر سرباز بالا رفته بود، میگیرد و با مشت به صورت او میکوبد، به طوری که بینی افسر میشکند و اصغر توسط ساواک مدتها بازداشت و به سختی شکنجه میشود. در همین دوران سربازی، اصغر شاهد انواع بیعدالتیها و حقکشیها بود و لذا در سال 1356 برای گوشمالی دادن به فرمانده شاهنشاهی از یک فرصت استفاده میکند و سلاح او را برای استفاده در مبارزات علیه رژیم شاه، برمیدارد و آن را به خارج از پادگان برده و در دامنه کوه جاسازی میکند.
اصغر با شهامت تمام این کار را در شرایطی انجام میدهد که اگر یک فشنگ از پادگان گم میشد، فرمانده را به شدت مواخذه و پادگان را زیرورو میکردند. بعد از این قضیه به چند نفر از جمله اصغر مظنون میشوند و بازداشت و بازجویی میکنند و از آنجا که تیراندازی اصغر بسیار عالی بود، به او بیشتر شک میکنند ولی نمیتوانند اعتراف بگیرند و البته اصغر بعد از پیروزی انقلاب سلاح را به بیتالمال برگرداند. تعریف میکرد، در سال 56 زمانی که سرباز فراری محسوب میشدم و سلاح نیز همراهم بود، در یکی از خیابانهای تهران، ماموران ساواک به من شک کردند و دستور ایست دادند ولی من پا به فرار گذاشتم و آنها تعقیبم کردند و در یک کوچه بنبست، قبل از رسیدن ماموران از دیوار بالا رفتم و وارد منزلی شدم و در زیرزمین آنجا مخفی شدم و وقتی صاحبخانه متوجه شد، توضیح دادم که سرباز فراری هستم و ساواک تعقیبم کرده و قانع شد و آن شب را پناهم داد.
بعد از شروع جنگ، از دست خیانتهای بنیصدر خائن و وطنفروش، دل پرخونی داشت و میگفت بنیصدر با اعزام نیرو به جبهه مخالف است. سلاح و امکانات در اختیار نیروهای رزمنده نمیگذارد و عمدا نیروها را به کشتن میدهد و کشور را تقدیم دشمن میکند. میگفت بنیصدر در مقابل دشمن تا دندان مسلح، به رزمندگان سلاحهای قدیمی و از کار افتاده مثل «امیک» و «برنو» میدهد و ما مجبوریم با کوکتل مولوتف و نارنجک دستساز که خودمان درست میکنیم، درمقابل دشمن مقاومت کنیم و به خاطر نبود امکانات رزمی نیروها شهید میشوند. به طوری که درجبهه کردستان بعد از ساخت نارنجک دستی، به هنگام آزمایش آن، در اثر انفجار، یک بند انگشت اصغر قطع شده بود. پسر دایی اصغر که همرزمش بوده نقل میکند که بعد از این اتفاق اصغر با خونسردی تمام ما را دلداری میداد و علی رغم اصرار پزشکان، بعد از بخیه خوردن زخمش بلافاصله به جبهه کردستان برگشت و موقع بخیه زدن حاضر به بیهوشی و حتی بیحسی موضعی نشده بود که این امر حیرت همه را برانگیخته بود.
اصغر هدفهای والایی داشت و با خدمات جزئی و معمولی ارضا نمیشد. برای پیشبرد اهداف و آرمانهای امام و نظام اسلامی سر از پا نمیشناخت. مدام در جبهه بود. اول در جبهه کردستان و بعد جبهههای جنگ تحمیلی.
بعد از بازگشت از جبهه پیرانشهر، رفته بود در گروه مجاهد نستوه، شهید دکتر چمران برای دیدن دوره چریکی نامنویسی کرده بود ولی برای چهار ماه بعد نوبت داده بودند که اصغر تحمل نکرده بود و عازم جبهه جنوب شده بود. جزو اولین گروه بسیجی بود که عازم جبهه شد. زمانی که تازه داماد بود و امانتی در راه داشت، مرحوم پدرم به او گفت: پسرم اگر شما به جبهه نروی، من تمام دارائیم را به جای آن خرج جبهه و دفاع مقدس میکنم ولی اصغر در جواب گفت: این که شما میفرمایید، کمک مالی است، پس کمک جانی چه میشود؟ و با کمال احترام به پدر و همسر، آنها را برای بار چندم برای رفتن به جبهه راضی کرده بود. قبل از آخرین اعزام به جبهه، عکسش را بزرگ و قاب کرده بود و برای بعد از شهادتش آماده ساخته بود.
مادرم به او گفته بود: «اصغر جان چه خیالی داری؟» و او مادر دلسوختهاش را چنین دلداری داده بود: «مادر جان میدانی که همه ما روزی رفتنی هستیم و چه بهتر که باعزت برویم. اگر شهید شدم بیتابی نکن و چون حضرت زینب(س) صبر و استقامت پیشه کن و افتخار کن که تو هم در راه خدا قربانی دادی». خواهرم میگفت، اصغر قبل از آخرین اعزامش، سر سفره غیرمستقیم وصیت کرد و آخرین حرفهایش را گفت و به همه ما فهماند که این بار شهید میشود. آری! او خود میدانست که این بار رفتنی است و مدتها بود که در یک عالم دیگری به سر می برد و از دنیا و تعلقات دنیوی، کاملا دل کنده بود و به خدا رسیده بود.
همرزمانش میگویند: اصغر همیشه سختترین ماموریتها را تقبل میکرد و با شجاعت و شهامت کمنظیر آنها را به سرانجام میرساند، به طوری که در پاکسازی پیرانشهر از لوث وجود ضدانقلاب محارب، نقش بسیار موثر و تعیینکنندهای داشت. همیشه از خدا میگفت و این که از گفتن کلمه حق نهراسید. چون حق همیشه پیروز است. میگفت: صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند، بر اثر صبر، نوبت ظفر آید. همواره میگفت امام را دعا کنید. پیرو راه شهداء و پشتیبان حق و حقیقت باشید. شبها در جبهه مشغول راز و نیاز با خدای خود بود و در حال نماز و نیایش.
دائمالذکر بود و در عین حال بسیار وظیفهشناس و مسئولیتپذیر؛ به طوری که دائما سنگر را خودش تمیز و مرتب میکرد. سلاحش را میبوسید و میگفت با تو از حریم اسلام و قرآن دفاع خواهم کرد. نقل میکنند: در شبهای عملیات غسل شهادت میکرد و تا آغاز حمله مشغول نماز بود و با خدایش خلوت داشت. زمان حمله تکبیرگویان در اول صف حرکت میکرد. روحانی محل آقای مظلومی نقل میکند: روزی در جبهه سوسنگرد، در شبی تاریک قبل از عملیات همراه اصغر برای شناسایی و علامتگذاری معبر، رفته بودیم. موقع برگشتن در تاریکی شب، اصغر زمین خورد و زانوی پایش در رفت ولی به روی خود نیاورد. لنگلنگان به سنگر برگشت و پیرمرد رزمندهای از اهالی میاندوآب او را معالجه کرد. صبح برای نماز بیدار شدم، دیدم اصغر نیست. خیلی نگران شدم و در جست وجویش بودم تا اینکه او را در 100متری سنگر، میان درختان در حال نماز یافتم.
اظهار نگرانی کردم ولی اصغر با تبسمی بر لب گفت: انسان اگر برای خدا حرکت کند، خدا نیز حافظ اوست: «فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین». همین رزمنده عزیز که جانباز جنگ تحمیلی نیز هست، نقل میکند، در یکی از عملیات فشنگهای ما تمام شد، با اصغر تکبیرگویان وارد خاکریز دشمن شدیم. پشت به هم کردیم و با سر نیزه به سنگر دشمن حمل کردیم. تعدادی را اسیر و سلاحهایشان را به غنیمت گرفتیم. شهید عزیز مرا بوسید و گفت: آقای مظلومی! جد بزرگوارت مولا علی بن ابیطالب(ع) یاور ما بود. ایشان که در خرمشهر شاهد صحنه شهادت اصغر نیز بود، نقل میکند: اصغر عزیز، آرپیجی زن بسیار غیور و شجاعی بود، به طوری که در عملیات بیتالمقدس (آزادسازی خرمشهر)، به تنهایی 17 تانک دشمن را منهدم کرد و جسورانه از این خاکریز به آن خاکریز میرفت و سر از پا نمیشناخت. در حین عملیات ابتدا با اصابت ترکش خمپاره مجروح شد ولی با وجود اصرار بقیه، به پشت جبهه برای مداوا نرفت و گفت، الان اگر جبهه را ترک کنم، گویی در کربلا سیدالشهداء(ع) را تنها گذاشتهام. با همان حال مجروحیت و خونریزی به نبرد بیامان خود ادامه داد و در نهایت تیر مستقیم قناسه دشمن، به سرش اصابت کردو در جا شهید شد. وی تعریف میکند، وقتی تیر به پیشانی اصغر خورد، او با زانو بر زمین نشست و در حالی که سرش بر قنداقه سلاحش تکیه داده بود، جان سپرد. ولی در این میان معجزهای اتفاق افتاد. زمانی که بالای سر اصغر رسیدیم، دیدیم با خون اصغر روی قنداقه آرپیجی، لفظ جلاله «الله» نوشته شده است و این در حالی بود که اصغر در حالی که لبخندی زیبا بر لب داشت، در جا شهید شده بود و انگشتانش پاک بود.
|
وقتی یک رزمنده ۱۳ ساله روی همه را کم کرد
|
|
شام مخصوص شهادت چه بود
|
|
راز شهدایی که تیر ۷۸ تفحص کردیم
|
وقتی "مهدی" در بیمارستان غیبش زد!
فکش اذیتش می کرد. دکتر معاینه کرد و گفت «فردا بیا بیمارستان. » باید عکس می گرفت...
|
|
به گزارش گروه سایر رسانه های دفاع پرس، فکش اذیتش می کرد. دکتر معاینه کرد و گفت «فردا بیا بیمارستان. » باید عکس می گرفت.
عکسش که آماده شد، رفتیم دکتر ببیند. وسط راه غیبش زد.
توی راه روهای بیمارستان دنبالش می گشتیم. دکتر داشت می رفت.
بالاخره پیداش کردم. یک نفر را کول کرده بود داشت از پلهها می برد بالا؛ یک پیرمرد را.
شهید مهدی باکری
منبع: جام نیوز
خاطره ای جالب از یک شهید مخصوص متاهلان
قهربودیم درحال نمازخواندن بود... نمازش که تموم شد نشسته بودم و توجهی به همسرم نداشتم ..
|
|
به گزارش فضای مجازی دفاع پرس:
قهربودیم درحال نمازخواندن بود...
نمازش که تموم شد نشسته بودم و توجهی به همسرم نداشتم ..
کتاب شعرش را برداشت وبایک لحن دلنشین شروع کرد به خواندن...
ولی من بازباهاش قهربودم!!!!!
کتاب را گذاشت کنار...به من نگاه کردوگفت:
"غزل تمام...نمازش تمام...دنیامات،سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد!!!!
بازهم بهش نگاه نکردم....!!!
اینبارپرسید:عاشقمی؟؟؟سکوت کردم....
گفت:عاشقم گرنیستی لطفی بکن نفرت بورز....
بی تفاوت بودنت هرلحظه آبم می کند.
.." دوباره بالبخند پرسید:عاشقمــــــی مگه نه؟؟؟؟؟
گفتم:نـــــــه!!!!!
گفت:"تو نه می گویی و پیداست می گوید دلت آری...
که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری..."
زدم زیرخنده....و روبروش نشستم....
دیگر نتوانستم به ایشان نگویم که وجودش چقدر آرامش بخشه...
بهش نگاه کردم و ازته دل گفتم...
خداروشکرکه هستی....
راوی:همسر شهید بابایی
ماجرای دادن کمپوت به کل بچه های لشکر
یک روز شهید مهدی باکری، فرمانده لشکر عاشورا، از منطقه آمد.
|
|
به گزارش فضای مجازی دفاع پرس، یک روز شهید مهدی باکری، فرمانده لشکر عاشورا، از منطقه آمد.
خیلی خسته بود. یک قوطی کمپوت برای او باز کردیم. کمپوت را نزدیک دهانش برد.
یک لحظه مکث کرد و به فکر فرو رفت. قوطی کمپوت را زمین گذاشت و پرسید: آیا به همه بچهها از این داده اید؟
گمان کردیم که منظور ایشان همه افراد آن چادر است. گفتیم: آری. گفت: آیا به کل لشکر کمپوت داده اید؟
گفتیم: خیر.
گفت: هر وقت به کل لشکر کمپوت دادید، من هم میخورم.
شهید مهدی باکری
منبع : کتاب روایت عشق، ص 73
خاطره ای از زندگی شهید دکتر محمد علی رهنمون
صبح ها بعد از نماز می نشست قرآن می خواند اگه دخترم زهرا بیدار بود توی بغل می گرفتش اگه هم خواب بود کنار رختخوابش می نشست و می خواند...
|
|
به گزارش فضای مجازی دفاع پرس، صبح ها بعد از نماز می نشست قرآن می خواند
اگه دخترم زهرا بیدار بود توی بغل می گرفتش
اگه هم خواب بود کنار رختخوابش می نشست و می خواند!
می گفت: اینجا باشم که از الان چشم و گوشش به این چیزها عادت کنه
خاطره ای از زندگی شهید دکتر محمد علی رهنمون
منبع: کتاب یادگاران ، صفحه 90
|
امضای سرخی که سند جاودانگی یک پدر بود...
|
دختر خردسال شهید صالحی که زهرا نام دارد وآخرین فرزند او می باشد متولد سال 1351 است .او درباره اتفاقی نادر در باره حضور پدر شهیدش بعد از شهادت این گونه روایت می کند...
زهرا صالحی فرزند شهید صالحی
"یک هفته از شهادت پدرم گذشته بود، در زادگاه پدرم، شهر خوانسار، برای او مراسم ختم گرفته بودند. بنابراین مادر و برادرم هم در خانه نبودند و من باید به مدرسه می رفتم، وقتی وارد مدرسه شدم، دیدم که برای تجلیل از پدرم مراسم تدارک دیده اند، پس از مراسم راهی کلاس شدم، خانم ناظم از راه رسید و برنامه امتحانی ثلث دوم را به من داد، در غیاب من همه بچه ها برنامه امتحانی شان را گرفته بودند و فقط من مانده بودم، ناظم از من خواست که حتما اولیایم آن را امضا کنند و فردا ببرم، به فکر فرورفتم چه کسی آن را برایم امضا کند، نسبت به درس و مدسه ام بسیار حساس بودم و رفتن پدر و نبود مادر در خانه مرا حساس تر کرده بود. وقتی به خانه رسیدم چیزی خوردم و خوابم برد، در خواب پدر را دیدم که از بیرون آمده و مثل همیشه با ما بازی می کرد و ما هم از سر و کولش بالا می رفتیم. پرسیدم آقاجون ناهار خوردید، گفت: نه نخوردم، به آشپزخانه رفتم تا برای پدرغذا بیاورم، پدر گفت: زهرا برنامه ات را بیاور امضا کنم. گفتم آقاجون کدام برنامه؟ گفت: همان برنامه ای که امروز در مدرسه دادند. رفتم و برنامه امتحانی ام را آوردم اما هرچه دنبال خودکار آبی گشتم پیدا نشد، می دانستم که پدر هیچگاه با خودکار قرمز امضا نمی کند، بالاخره خودکار آبی ام را پیدا کردم و به پدر دادم و رفتم آشپزخانه. اما وقتی برگشتم پدرم را ندیدم، نگران به سمت حیاط دویدم دیدم باغچه را بیل می زند، آخر دم عید بود و بایستی باغچه صفایی پیدا می کرد، پدر هم که عاشق گل و گیاه بود.برگشتم تا غذا را به حیاط بیاورم ولی پدر را ندیدم این بار هراسان و گریان به دنبال او دویدم اما دیگر پیدایش نکردم ناگهان از خواب پریدم اما وقتی خاله برایم آب آورد دوباره آرام گرفتم و خوابیدم. صبح شد، موقع رفتن به مدرسه با عجله وسایلم را آماده می کردم، ناگهان چشمم به برنامه امتحانی ام افتاد که با خودکار قرمز امضا شده بود، وقتی به خواهرم نشان دادم حدس زد که شاید داداشم آن را امضا کرده باشد ولی یادم افتاد که برادرم در خانه نبود، خواب دیشب برایم تداعی شد، با تعجب ماجرا را برای خواهرم تعریف کردم و تاکید کردم که به کسی نگوید. پدر در قسمت ملاحظات برنامه نوشته بود: «اینجانب رضایت دارم، سید مجتبی صالحی» و امضاء کرده بود.
این خواست خدا بوده که در آن سن همه چیز در ذهنم ثبت شود تا بتوانم به خوبی به نسل های بعد انتقال دهیم، در مدرسه همه به راحتی این موضوع را می پذیرفتند، همان موقع برنامه را به آیت الله خزعلی می دهند تا برای تعیین صحت و سقم آن پیش علمای دیگر ببرد.
ایت الله خزعلی از خانواده مان می خواهد تا پیش کسی موضوع را مطرح نکنند علمای آن زمان صحت ماجرا را تایید می کنند و برنامه به رویت حضرت امام(ره) نیز می رسد. اداره آگاهی تهران نیز پس از بررسی اعلام می کند امضا مربوط به خود شهید مجتبی صالحی است اما جوهر خودکاری که امضا را زده شبیه هیچ خودکار یا خودنویسی نمی باشد.من معتقد هستم که خصلت مردمی بودن پدر، این موضوع را خیلی سریع بین مردم پخش کرد و امروز مردم با رفتن به موزه شهدا و دیدن آن نامه، شهید را می شناسند و به یکدیگر معرفی می کنند.
در آن موقع علما با توسل به پدرم از او می خواهند که از آینده جنگ و مملکت بگوید، پدر به خواب مادرم می آید و می گوید: «ما می دانیم ولی اجازه نداریم.» مادر، شهید را به حضرت زهرا(س) قسم می دهد که با برخورد مردم که دم در می آیند و از امضای نامه می پرسند چه بکند؟ شهید می گوید: «سادات (اسم همسر شهید) تو هم شک داری؟» با گریه می گوید نه، او ادامه می دهد: «اگر کسی شک دارد بگو تا روز قیامت در آن باقی بماند تا همه حقایق آشکار شود»خیلی در این باره فکر کرده ام .احساس می کنم پدرم آسمانی ترین پدر روی زمین است، اینکه پس از عروجش دوباره برمی گردد و دنیایمان را جور دیگر لمس می کند، حرف دیگری است و اینکه من در این بین واسطه قرار گرفته ام بار مسئولیتم را سنگین تر احساس می کنم و مسیر سختی را پیش روی خود می بینم حرف دیگری..."
برنامه امتحانات زهرا
شهادت تبلور عشق به خداست و آنکه شهادت را برگزید چه زیبا ترسیم کرد مسیر سبز رسیدن به معشوق را...پروردگارا!عقل ما زمینیان از درک معادلات پیچیده هستی عاجز وناتوان است.بینشی عطا کن تا دریابیم راز آن همه عشق ودلدادگی را...
|
شهيد گمنامي كه پيكر خود را بعد از 31 سال به زادگاهش هدايت كرد...
|
اجرای احراز هویت یک شهید گمنام
بنابر اعلام کمیته جستجوی مفقودین شهدای 8 سال دفاع مقدس مقرر شده بود در تاریخ 25 فروردین 1392هم زمان با سالگرد شهادت حضرت زهرا(س) پیکر پاک 5 تن از شهدای گمنام 8 سال دفاع مقدس در شهر اردکان یزد به خاک سپرده شود، اما این مراسم با حواشی متعددی همراه بود.
چهار تن این عزیزان متعلق به عملیاتهای مناطق فاو و بستان بوده و فقط یک شهید متعلق به عملیات رمضان بود و این باعث شدعلی دهقانی که برادرش از شهدای مفقود عملیات رمضان بوده است را به فکر فرو ببرد.
علی دهقانی در تشریح چگونگی شناسایی پیکر برادرشان به خبرگزاری دفاع مقدس گفت: با گذشت 31 سال از شهادت برادرم همیشه به دنبال خبری از ایشان بودیم، کسب اطلاع از تشییع این 5 شهید گمنام باز ما را بر آن داشت که برای کسب اطلاعی از برادرمان به کمیته جستجوی مفقودین سری بزنیم و خبری بگیریم، وقتی از اطلاعات منطقه شهادت و سال تولد این 5 تن از شهدا مطلع شدیم، حساسیتمان به موضوع بیشتر شد، به دلیل اینکه برادرمان در عملیات رمضان مفقود شده بود و ایشان در آن زمان 18 سالشان بود.
دهقانی در ادمه گفت: یک روز قبل از مراسم تشییع یکی از همکارانمان در سپاه به سراغ من آمد و گفت: یک خوابی دیده ام که مربوط به این شهداست و برادر شهید شما! وقتی داستان خواب را از ایشان جویا شدیم انگار دیگر به ما الهام شده بود که برادر شهیدمان در بین همین شهداست. با کمیته جستجوی مفقودین تماس گرفتیم و موضوع را توضیح دادیم و درخواست بررسی کردیم.
با همکاری های خوب کمیته جستجوی مفقودین آزمایشات و نمونه گیری های صورت گرفت که طی چند روز گذشته نتیجه آزمایشات را به ما اعلام کردند.
وی ادامه داد: به گفته کمیته جستجوی مفقودین، پیکر مطهر این شهید عزیزمان که در میدان امام خمینی (ره) شهر اردکان دفن شده است، متعلق به شهید احمد دهقانی احمد آبادی فرزند عبدالحسین می باشد.
این شهید بزرگوار از اهالی شهر احمد آباد اردکان بوده که در تاریخ ۲۳/۴/۶۱ در عملیات رمضان مفقود الاثر گردید و در تاریخ ۲۰/۱/۸۳ شهادت وی مورد تایید قرار گرفت و پیکر پاک این شهید بزرگوار به همراه ۴ تن از شهدای گمنام در تاریخ ۲۵/۱/۹۲ همزمان با سالروز شهادت حضرت فاطمه الزهرا (س) در میدان امام خمینی (ره) اردکان به عنوان شهید گمنام به خاک سپرده شد
گزارشی از این ماجرا
25فروردين امسال همزمان با شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها تابوت هاي بي نام و استخوانهاي بي نشان 5 شهيد گمنام را مردم اردكان تا پارك ملي اين شهر بدرقه كردند.
اگرچه گمنام بودند ولي شكوه نامشان و عظمت مقامشان هر دلي را شيفته و شيدايي كرده بود.
ولي از بين هزاران تشييع كننده كسي نمي دانست كه در بين يكي از اين تابوت هاي سبك مربوط به احمد دهقاني نوجوان بسيجي 18 ساله اي است كه پس از 30 سال آهنگ بازگشت به شهر و وطنش را كرده است.
علي دهقاني برادر شهيد:" شهيد احمد دهقاني در عمليات رمضان در تاريخ 23 /4/ 1361 در منطقه عمومي شلمچه به شهادت رسيد. با توجه به وضيعيت خاص عمليات رمضان امكان انتقال پيكر اين شهيد و بسيار از شهداي ديگر ميسر نشد. چندين سال اين عزيزان به صورت مفقود الاثر باقي ماندند تا اينكه در اوايل سال 1392 بحث تخصيص چند شهيد به استان يزد و از جمله شهر اردكان مطرح شد .يكي از همشهري ها خواب ديد كه يكي از شهدا اهل شهرستان اردكان است. ما اميدوار شديم كه امكان دارد آن شهيد شهيد ما باشد. خواب هاي متعددي كه چند روز مانده به تشييع و حتي بعد از خاكسپاري مطرح شد ما به اين نتيجه قطعي رسيديم كه بايد موضوع را از لحاظ علمي دنبال كنيم. بعد از ايام سوم و هفتم اين شهيدان، خون مادر شهيد دهقاني - كه در قيد حيات هستند - به تهران براي آزمايشهاي ژنتيكي ارسال شد با نمونه dna اين شهيد گمنام تطابق داشت و شهيد گمنام مد نظر ما همان شهيد احمد دهقاني احمد آبادي است."
تا قبل از اين رويايي صادقه نمي شد دانست كه چند تكه استخوان او كجا و در كدامين خاك، در كدامين تابوت و بر دوش كدامين تابوت تشييع شده است.
رضايي از تشييع كنندگان شهيد از جمله افرادي است كه كرامت شهيد بر او نمودار شده است:
"چند روز قبل از اين كه شهداي گمنام را به اردكان بياورند، خواب ديدم كه 5 شهيد گمنام را به اردكان آورده اند. سه تا تابوت را پايين گذاشته بودند و دو تابوت را هم روي آن. بالاي يكي از اين تابوتها اسم نوشته بود به نام دهقان؛ به من گفته شد كه اين شهيد براي شهرستان اردكان و داداش همكار شماست."
با آمدن هر شهيد گمنامي دل مادري مي لرزد كه شايد كه پسرش باشد و دستان هر پدري مي لرزد كه شايد اين تكه استخوان كه مهمان خاك ميشود، پاره تنش باشد. منتظر ميماند تا به خوابش بيايد و بگويد كه از سفر و غريبي برگشته است. شهيد كه به شهادت آيات قرآن كريم زنده و حي و ناظر است بنا بر حكمتي كه نميدانيم آهنگ آمدن به خانه و گمنامياش ميكند.
شهيد احمد دهقاني همچون شهيد اديبي در كرمان، مسئولان تفحص و تشييع را به هدايت پيكرش به شهر و موطن خود هدايت كرده بود.
مزار شهيد احمد دهقاني و چهار شهيد ديگر در پارك شهر اردكان هم اكنون زيارتگاه عاشقان و عارفاني است كه ميخواهند درس عاشق شدن را از شهيدان گمنام فرا بگيرند، درسي كه ديگر در كلاسي تدريس نمي شود و كمتر شاگردي در اين مكتب زانو ميزند.
زندگی نامۀ شهید احمد دهقانی احمدآبادی
در سال 1344 هجریشمسی در خانوادهای مذهبی و كشاورز در احمدآباد اردكان، فرزندی پا به عرصۀ وجود نهاد كه بعدها شمعی شد فروزان، فرا راه آنان كه تصمیم دارند آزاده باشند و با آزادگی زندگی كنند.
خانوادة عبدالحسین دهقانی نام رسول گرامی اسلام(ص) "احمد" را برای او انتخاب كردند و به تربیتش همّت گماشتند. گویا به آنها الهام شده بود كه این كودك سرنوشتی دیگرخواهدداشت.
پدر متدیّن با دسترنج حاصل ازكار سخت كشاورزی و مادر متعهدش با تربیتی صحیح و ولایت مداری او را پرورش دادند و آمادۀ خدمت برای اسلام نمودند. او سوّمین فرزند خانواده بود.
6 ساله بود كه به مدرسه رفت. دورة ابتدایی را در دبستان احمدی احمدآباد با موفّقیّت به پایان رساند. سپس وارد مدرسة راهنمایی ابوریحان شد و پس از دو سال تحصیل، مشكلات زندگی و اقتصادی خانواده،او را بر آن داشت تا تحصیل را رها و به حرفه و شغل بنّایی روی آورد. احمد رشتة كاشیكاری را انتخاب كرد و خدمت به مردم را از این طریق شروع نمود. در كارهای خانه به مادر و در كار بیرون و كشاورزی كمككار پدر بود.
در پیروزی انقلاب اسلامی ایران، كودكی 13 ساله بود. با اینكه سن و سالی نداشت، همراه والدین و مردم منطقه در مراسم مذهبی و انقلاب شركت داشت. اهل نماز ، مسجد ، مجلس عزاداری امام حسین -علیه السّلام- ، مراسم دعا و قرآن بود. بیآزار بود و همه دوستش داشتند.
17 ساله بود كه تربیت صحیح و لقمة حلال و شیر پاك موجب شد كه نسبت به نیاز جبهههای جنگ احساس تكلیف كند؛ لذا در بسیج ثبتنام كرد و آموزش نظامی را فرا گرفت. سپس سنگرنشینی عشق را برگزید و حضور در جبهه و سنگرهای عزّت و شرف را بر آغوش خانواده و بستر نرم ترجیح داد.
سرانجام در سال 1361 در منطقة عملیّاتی شلمچه به شدّت مجروح شد. به علّت آتش پر حجم دشمن و اوضاع نا مناسب منطقه، امکان انتقال پیكر پاكش به پشت جبهه میسّر نگردیدو به تأسّی از ارباب بیكفن خویش، حضرت ابا عبدالله الحسین -علیه السّلام-، هنوز جسم پاكش به خاك سپرده نشده و پدر و مادر و عزیزانش چشم به راه او هستند و به عنوان شهید مفقود و جاویدالاثر باقی است.
فقط در تاریخ 3/2/1382 در گلزار شهدای احمدآباد اردكان به یاد او صورت قبری بسته شد تا اثر و نشانهای باشد برای هدایت آنان كه عاشق آزادگی و شهادتند.
قسمتی از وصیت نامه شهید احمد دهقانی:
«مادر! هر وقت به یاد من افتادی و خواستی گریه کنی و یا بر سر قبرم بیایی، آن لحظه به یاد امام حسین -علیه السّلام- باش که در آن زمان چگونه با یزید برای آزادی مسلمانان از زیر سلطه، خود و فرزندانش را دو دستی تقدیم حق کرد … بدانید که فرزندی که برای حق و در راه حق، شهید شده است، باعث سرافرازی است و اسلام با این خونها پایدار است..»