خاطرات دفاع مقدس
|
حضور زنان فرانسوی در عملیات مرصاد
|
|
مرور خاطرات رزمندگان عمليات غرور آفرين مرصاد
|
با اعلام خبر پذيرش قطعنامه از سوي ايران، نقشهها و طرحهاي قبلي سازمان منافقين با بنبست مواجه شد، در آن شرايط، سازمان در كنار اميدواري به داشتن پشتوانه خرده عملياتهاي مرزي، حمايت نمايندگان كنگره و سناي آمريكا را نيز يدك ميكشيد.
در ۳۰ خرداد ۱۳۶۷ نماينده كنگره و ۱۴ سناتور آمريكايي طي نامهاي به «جورج شولتز» وزير خارجه وقت آمريكا، از وي خواسته بودند كه به جنبشهاي مقاومت داخلي در ايران توجه كند و در همين راستا حمايت از سازمان منافقين ـ مستقر در عراق ـ را اكيدا توصيه كرده بودند. «مروين دايملي» نماينده كنگره آمريكا در تير ماه ۶۷ در تظاهرات سازمان در واشنگتن شركت كرده و طي سخناني كه از يكي از شبكههاي تلويزيوني آمريكا هم پخش شد اظهار داشت: «نبايد دست از تلاش كشيد، مطمئن باشيد كه با كمي صبر و تلاش بيشتر به زودي از مهران به تهران رژه خواهيد رفت.»
سازمان گروهك تروريستي نوار ويدئويي سخنراني مزبور را براي كليه كادرهاي سازمان منافقين پخش كرد. سازمان براي فرار از وضعيت به وجود آمده ناشي از پذيرش قطعنامه توسط ايران، مجبور شد دست به حمله بزند تا به قول رجوي، سردسته منافقين از «سوخت رفتن نيروها» جلوگيري نمايد.هدف شوم منافقان از حركت سريعي كه در عمق خاك ايران انجام ميشد، تسخير چندين شهر و در آخر رسيدن به تهران بود.
آنها درنظرداشتند تا با وارد كردن سيزده تيپ رزمي در تهران، ضمن تسخير و اشغال مراكز مهم، قدرت را به خيال خود به دست گيرند. بر طبق زمان بندي اين طرح، نيروهاي منافق بايد ساعت شش بعدازظهرِ روز دوشنبه سوم مرداد ماه 1367 به «كرِند» و ساعت هشتِ شب به «اسلام آباد» و 10 شب به «باختران» رسيده و در اين شهر دولت خويش را اعلام نمايند. ولي اين خيال باطل، هيچ گاه به انجام نرسيد و منافقان، شكست سختي را از نيروهاي رزمنده ايران پذيرا شدند.
حسین موسوی یکی از رزمندگان عملیات مرصاد است كه از مشاهدات عینی خود برايمان مي گويد:
همه ما فکر می کردیم جنگ تمام شده و مشغول کارهای روز مره خود بودیم،چند روز قبل از عملیات ،یکی از فرماندهان سپاه سوادکوه به نام ،آقای احمدزاده نزد من آمد و به من گفت :سید، اسلام آباد بدست منافقین افتاده ودر حال سقوط است ،آیا برای عملیات می آئی، به فرمانده مان گفتم می آیم اما قبل از رفتن میتوانم به خانواده ام اطلاع دهم ؟،به من گفت:اصلاً هیچ فرصتی نیست ، باید برویم ،من هم بدون اطلاع همسرم و با کت وشلوار رسمی حرکت کردم!! بعد از 2روز که به کرمانشاه رسیدم به خانه زنگ زدم واطلاع دادم .
صبح روز عملیات به شهر اسلام آباد رسیدیم ومن هنوز با همان کت وشلوار رسمی بودم و می جنگیدم، بعد از مدتی ،ازیکی از برادران بسیجی یک دست لباس رزم گرفتم و پوشیدم.اصلاً معلوم نبود چه خبر است ، دختران وزنان بسیاری با لباس های کوتاه و بی حجاب در شهر پراکنده بودند،معلوم بود که از منافقین هستند یا که خودی ، البته اوضاع آشفته اي بر شهر حاکم بود و ما نمی دانستیم که آنها که هستند.
اینجا نقطه شروع وارد عمل شدن نیروهای بسیج وسپاه بود که مقابله با منافقین را شروع کنند که البته ضربات سنگینی را به انها وارد کردند. ارتش سرافراز ما هم با فرماندهی صیاد شیرازی نقش بسزائی در باز پس گیری نقاط تصرف شده از منافقین را داشتند.
ماموریت ما تجسس برای یافتن منافقین در اسلام آباد بود، آنها با لباس های مبدل خود را شبیه به مردم عادی نموده ودر ميان آنها پنهان شده بودند. مردم هم از آنها می ترسیدند تا آنها را لو بدهند. کنند، در یکی از خانه هائی که رفته بودیم دیدیم صاحب خانه از ترسش با چشم به ما اشاره می کند که فلانی منافق است اما جرأت لب باز کردن را نداشت ، ماهم که متوجه شده بودیم ، منافقین را به رگبار بستیم و بعد از آن بود که متوجه شدیم در اکثر خانه های آنجا اسلحه و مهمات پنهان کرده بودند.البته این را هم باید گفت که ما هرچه می کشیدیم از رفتار دو پهلوی کردها بود،هم میخواستن ما را راضی نگه دارند و هم منافقین را!!
در حین همین جستجوها به یک خانه تیمی برخوردیم ،خانه را محاصره کردیم و دیدیم ده یازده دختر که از گروهک منافقین بودند ، در آن خانه که انبار غنائمی از جمله ملیون ها دلار و ریال پول نقد، ذه ها کیلو طلا وجواهرات و همچنین اسلحه ومهمات باارزش وجدید بود، پنهان شده اند.
با زیرکی وارد خانه شدیم و به انها نزدیک شدیم ، آنها وقتی دیدند، مقاومت فایده ای ندارد،سریعاً تمام لباس های خود را در آوردند و عریان شدند،تا به فکر خودشان ،حیله ی عمرو عاص در جنگ صفین را که برای نجات جان خود بکار برده بود ، عملی کنند ،اما ما به آنها اعلام کردیم ما سرباز خمینی هستیم و در مدت چند لحظه بايد لباس های خودرا بپوشید وگرنه همینجا راتیرباران میکنیم،بعد انها را به عقب منتقل کردیم.
بعد از آن ،برای آن خانه كه پر از پول وجواهرات بود رزمنده اي که از همشهریان مان بود ،به نام زمانی ،به عنوان نگهبان گذاشتیم ، بعد از چند ساعت نگهبانی ،زماني به سراغ من آمد و گفت :سید 100تومن پول داری به من بدی!!گفتم برای چه کاری میخوای ،گفت:میخوام وسيله اي بخرم گفتم:خب چرا از ان پول ها مقداری را بر نداشتی ،گفت:من تا حالا حرام نخوردم و به بیت المال دستبرد نزدم! این پول ها برای مردم است که این منافقین به زور قصب کرده اند.آري براستي رزمندگان ما با این روحیات جنگیدندو دشمن منافق را از خاک بیرون کردند.
وسرانجام عملياتي كه منافقين به نام فروغ جاويدان از آن نام برده وقرار بود تنها ظرف مدت يك روز از مهران تا تهران حركت ونظام جمهوري اسلامي را ساقط نمايد با تلاش مردم وسپاه ،بسيج وارتش شكست حورد ودشمن بار ديگر غيرت ودلاوري ملت ايران را ستود واز مسعود رجوي وهم پيمانانش تنها دروغي جاويدان! بر جاي ماند .
|
قاضی شهیدی که راننده مینیبوسها سوارش نمیکردند
|
وی درباره علاقه ویژه شهید به قاضی شدن گفت: در یک مساله قضایی که قاضی وقت رای را به اشتباه صادر کرد شهید به پدرشان گفت من باید قاضی شوم تا حکم عدالت را برقرار کنم.
برادر شهید ادامه داد: شهید صدر سال 1347 در پایه لیسانس رشته های علوم اجتماعی و حقوق دانشگاه تهران با کسب رتبه ی سوم قبول و در دانشگاه هم با نمرات عالی موفق به اخذ مدرک لیسانس حقوق شد.
این یادگار هشت سال دفاع مقدس با اشاره به خاطره ای از برادر شهید گفت: شهید صدر بعد از اخذ مدرک حقوق به لاهیجان رفت و در آنجا در مقام قاضی مشغول به کار شد.
شهید بعد از پیروزی انقلاب در تهیه مایحتاج مردم به خصوص نفت به مردم کمک می کرد . یکی از دوستانش که به خانه شان رفته بود در کمال تعجب دید که در خانه شهید صدر نفت موجود نیست و فرزندانش در سرما به سر می برند با وجود اینکه شهید صدر مسئولیت توزیع نفت رو به عهده داشت.
همچنین آقای صدر به خاطره دیگری اشاره کرد و افزود: شهید صدر در چند سالی که در رودسر به عنوان قاضی شهر بود صبح ها به کنار خیابان اصلی می رفت و از آنجا مینی بوس می گرفت و به رودسر می رفت. در یکی از این روزها که شهید صدر برای رفتن به رودسر در مینی بوس نشسته بود، راننده مینی بوس از یکی از مسافران کرایه بیشتری گرفت و ان مسافر گفت که کرایه بیشتری گرفتی و باید بقیه رو پس بدهی، با رفتار تند راننده مینی بوس مواجه شد.
شهید صدر که چنین رفتاری را دید به شاگرد و راننده مینی بوس گفت که شما چرا مودب نیستید که شاگرد مینی بوس هم گفت تو دیگه چی می گی ؟ شهید صدر هم هیچ حرفی نزد تا وقتی که به پلس راه رامسر چابکسر رسیدند. شهید صدر همه مسافران را پیاده کرد و راننده و شاگردش را تحویل پلیس داد و به عنوان یک قاضی دستور رسیدگی داد .بعد از این ماجرا دیگر هیچ راننده مینی بوسی در آن مسیر سوارش نمی کرد و شهید صدر سوار کمپرسی ها می شد و به رودسر می رفت.
برادر شهید با بیان اینکه عدالت باید سرلوحه دولتمردان و رئیس جمهور منتخب باشد،تصریح کرد: اگر ما در راه این انقلاب و اهداف این انقلاب هر کسی که باشیم در هر مسئولیتی اگر بخواهیم زیر آبی برویم نمی توانیم به اهدافی که داریم برسیم .
وی تاکید کرد: در این عرصه و در این زمان باید عدالت در همه سطوح رعایت شود اگر زمانی کسی در یک مقامی خلافی را انجام داد باید خارج از مقام حال چه مقام پدر و خانواده اش باید برایش عدالت و قانون رعایت شود و تبعیض قائل نشویم.
وی با اشاره به خاطری از حضرت امام(ره) اضافه کرد: از یکی از قضات در ایام امام(ره) سوال شد که چرا یکی از آقا زاده ها را در حالی که پدر ایشان در حال خدمت در این نظام هستند را گرفتید و می خواهید محاکمه کنید که حضرت امام در جوابشان فرمودند : اگر روزی احمد من هم خلافی ازش سر زد با قانون برخورد کنید .
سید رضی صدر در پایان از نحوه شهادت برادر گفت: شهید پس از چندین مرحله حضور در جبهه ها در فاصله ی سال های 59، 60، 65 در تاریخ 4 اردیبهشت 1365 حدوداً 10 روز بعد از تولد تنها دخترشان و در ایام نیمه شعبان در اثر اصابت ترکش خمپاره 60 به سرش در فاو به شهادت رسید.
فرازی از وصیت نامه شهید سید صدرالدین صدر خطاب به قضات:
اصالت تاریخی خود را پیوسته در نظر داشته باشید پاسدار حق باشید، درنظر داشته باشید که ملتی که در زیر چکمه ستمشاهی گذشته آنچنان پایمال شده بود امروز تشنه ی عدالت است.
دیگر نمی تواند زورگویی و اجحاف را تجمل کند. الملک یبقی مع الکفر ولا یبقی مع الظلم و بالظلم در هر لباس و مقامی قاطعانه برخورد کنند.
خداوند قضات عادل را شرح صدر عنایت فرما و کسانی را که صرفاً به خاطر کسب وجهه، احساسات پاک مردم و جوانان سلحشور را به بازی گرفته و به نام حق بر قوه قضاییه می تازند اصلاح فرما.
فرشتگان عدالت را بیداری، پویایی، تعهد و استقامت عنایت فرما تا در پاسداری از حق یک لحظه درنگ ننمایند و مأیوس نشوند.
منبع: بلاغ
|
اگر خدای نکرده شما شهید شدی
|
...بعد از سلام و احوال پرسی، گفت: حاج آقا شما که روحانی هستی، من یه سوال دارم ازتون، من چون مرتب جبهه بودم اندازه دو تا ماه رمضان روزه بدهکارم، اگر زد و خدا توفیق داد که تو همین عملیات شهید شدم، تکلیف این روزه ها چی میشه؟
در همان چند دقیقه حسابی شیفته "برونسی" شدم. بلا فاصله گفتم: اگر خدای نکرده شما شهید شدی، این دو ماه روزه ات به گردن من.
مدت ها قسمت نشد ببینمش. تا اینکه قبل از عملیات بدر، برایم پیغام فرستاد که: «الوعده وفا !»
بی اختیار نگران شدم، نگران اینکه نکند در این عملیات شهید شود، که شد...|
یحیی مصلحی؛ شهیدی که از لحظه تولد نشان شهادت را به همراه داشت
|
یحیی در سال ۱۳۴۱ در محله شهیدیه (شورک) شهرستان میبد چشم به جهان گشود، درشناسنامه اش تاریخ تولدش را ۹/۲/۱۳۴۱ثبت کرده اند، اما می گویند که در هشتم آبان ماه دیده به جهان گشود.
شهید یحیی مصلحی در همان لحظه تولد نشان شهادت را به همراه داشت و از مرحوم مادرش نقل است که: یحیی به هنگام تولد چشم هایش بازبود.
خانواده اش کشاورز و مذهبی بود و او در چنین محیطی نشوونما یافت.
در آمد کم خانواده اش سبب شد تا یحیی پس از اتمام کلاس ابتدایی دست از درس بکشد و به کار زیلوبافی روی آورد. او پس از گذشت ایامی، طبق میل قلبی و روحیه ایمانی اش، وارد حوزه علمیه یزد گشته و در مدرسه علمیه آن شهر به کسب دانش و تقوا مشغول می شود.
این طلبه مکتب اهل بیت علیهم السلام، پس از فراگیری مقدمات حوزوی به حوزه بزرگ قم سفر می کند و به مدت چهار سال از نزد اساتید این دیار بهره مند می شود.
شهید مصلحی طلبه ای فاضل و متقی بود که به نمازشب اهمیت می داد و خانواده اش را هم به آن سفارش می کرد.
علاقه اش به آموختن علم و دانش و احترام و رأفتش به والدین زبانزد دوستان و نزدیکان بود. وی از استعداد زیادی در زمینه خوشنویسی نیز برخورداربود و جهت فراگیری این امرچند ماهی هم به اصفهان رفت.
شهید مصلحی، برای زدودن ابر ظلم و ستم رژیم ستم شاهی کوشش بسیار کرد و با شرکت در راهپیمایی و نوشتن شعار بر در و دیوار و پخش اعلامیه ها، در پیشبرد این هدف می کوشید.
در طول مبارزات، هر دفعه که به زادگاهش می رفت، اعلامیه های فراوانی را از قم به یزد می برد و پخش می نمود.
او در جنگی تحمیلی عراق علیه ایران دست روی دست نگذاشت و کتاب و تحصیل را بهانه حضور در جبهه قرار نداد، بلکه غیرت علوی اش را بکار بست و با پیوستن به سپاه پاسداران وارد عرصه جنگ و جهاد شد.
در احوالش نوشته اند که وقتی مادرش هنگام خداحافظی، اشک می ریخت، گفت: ما برای خدا و دفاع از اسلام می رویم، مرا ببوس و گریه نکن.
توقفش در جبهه ها هشت ماه طول کشید تا سرانجام در بیست وششم اردیبهشت سال ۱۳۶۰، هنگام فتح ارتفاعات اللّه اکبر غزل وصال یار سرود و به عالم باقی سفر کرد.
پیکر پاک و مطهرش درمیان دست های انبوه تشییع کنندگان در گلزارشهدای شهیدیه به خاک سپرده شد تا چهارمین شهید این محل باشد. / یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
|
حسن سر طلا
|
شهید حسن فتاحی معروف به حسن امریکایی یا حسن سر طلا...بیسیم چی گردان غواص لشکر امام حسین .... معروف به حسن سر طلا... منطقه نهر خین عملیات کربلای چهار به شهادت رسید ... پیکر مطهرش هنوز هم برنگشته .... این اخرین عکس حسن هست ...
" بیسیم چی ها بی سیم و زر بودند....
بیسیم چی ها بی سیم سیمشان وصل بود ... "
برای شادی روحش صلوات
|
خجالت شهید بابایی از لباس سرلشکری...
|
|
وقتی صدام مقابل افسرانش فریب خورد
|
صدام اگرچه خود را فردی با ابهت میدانست و توانسته بود با درنده خویی در میان افسرانش ترس و واهمه ایجاد کند؛ اما همین غرور کاذب او باعث می شد گاهی مورد فریب نیروهای خود قرار گیرد. روایت سروان عراقی، فهمی الربیعی در ادامه میآید:
***
نمیدانم چرا اسم من در سیاهه دریافتکنندگان مدال شجاعت قرار گرفت؛ چرا که ارتفاعات سیدصادق در دست رزمندگان اسلام بود و حتی ارتفاعاتی که در اختیار ما بود، به برکت عملیات پیشنهادی فرمانده هنگ، در اختیار نیروهای ایرانی قرار داشت. آیا در حضور ریاست جمهوری چه پرسیده خواهد شد؟ و به او چه گفته و میگویند.
اگر بگوید: کجاست قهرمانیهایتان؟ البته افسران عراقی با مهارت فراوان در برابر بهای ارزشمند اتومبیل و منزل، خوب بلدند از پس بافتن دروغ برآیند.
محافظان از هر سمت و سو، قصر ریاستجمهوری را احاطه کرده بودند، همچنین خدمه ... و دخترانی که نیمی از بدنشان عریان بود. ستونی از افسران و سربازان که من نیز با آنان بودم، از اتاقی به اتاق دیگری رانده میشدیم و ما را کاملاً تفتیش کردند. چقدر احساس حقارت کردم و به خودم گفتم: « اگر رئیسجمهور به مردانش اعتماد ندارد، پس چرا آنها را به جبهه میفرستد؟!»
سرانجام تعدادی از مردان عشایر، زبان به اعتراض گشودند و سرهنگ ستاد فلاح الشمری، فرمانده تیپ 805 در مخالفت با این خودسری با صدای بلند به فریاد آمد که «کافی است! من مرد شریفی هستم و عمرم را در راه خدمت به رئیسجمهور و کشور گذراندهام».
سرهنگ دوم، حسین کامل، فرمانده محافظان صدام جلو آمد و با گرفتن سبیل او گفت: «نگاه کن هی! تو در قصر ریاستجمهوری هستی. اینجا مهمانخانه آل شمر نیست، مسخره!»
سرهنگ ساکت شد و اهانتها و سیلیها را تحمل کرد و آرام آرام به حرف آمده، با توسل به نزدیکترین دلایل به دست و پا افتاد که «ببخشید، استاد حسین! من قصد اهانت نداشتم؛ اما دیدم این سربازان دست به کارهای خودسرانه شخصی زدهاند»
به او گفت: «این سربازها، بهتر از تو و اینها هستند... اینها معدن عراقاند.. اینها بزرگان عراق هستند؛ از قبیله تکریت که سرچشمه خیر برای همه عراقیها است».
سرهنگ سکوت کرد؛ برای لحظاتی، سکوت چنان در داخل قصر سایه انداخت که اگر زنبوری در آنجا لانه داشت، میتوانستی صدایش را بشنوی؛ ابتدای ستون، سرکج کرده و چیزی نمانده بود که ضربان قلب از کار بایستد.
سرهنگ نمیدانست چه بگوید. من بیشتر از او ادب شده بودم! من که گویی در مجلس جشنی و در برابر مردم قرار گرفتهام، دچار ضعف و سستی شدم؛ حسین کامل گاه و بیگاه به ما نظر میانداخت و در جستوجوی چشمها و زمزمهها بود. من آنجا نذر زیادی به درگاه خداوند کردم که مرا از این دردسر نجات بدهد. انواع و اقسام لوستر و چراغ و بوی عطر، قصر ریاستجمهوری را در برگرفته بود و هرازگاهی محافظان و افراد دیگر در رفت و آمد بودند و کسی نمیدانست چرا. یک ساعت تمام این منظره ترسناک را تحمل کردیم تا اینکه از دور صدایی آمد: «عکاسان، محافظان، نمایندگان رسانههای تبلیغاتی، آماده باشید! رئیسجمهور، نزدیک سالن ما هستند».
حرکت سریعی در داخل قصر شروع شد و محافظان به طرز توهینآمیزی بر سر گروههای خدمه ریختند؛ انگار آنها برای شنیدن مژده آمدن رئیسجمهور غریبه بودند؛ با ورود رئیسجمهور، همه حتی سربازان محافظ شروع کردند به دست زدن مرتب و خود رئیسجمهور نیز همین کار را انجام داد؛ سپس دستش را به حرکت در آورده، لبخندی مصنوعی که از چهرهاش جدا نمیشد، بر لبش نشاند.
من برای اولین بار بود که رئیسجمهور را از نزدیک میدیدم؛ چهرهاش گندمگون بود و به سیاهی میزد و مقداری پودر بر صورتش مالیده بود. در حالی که میخندید، از مقابل ما رد شد. گویی عکسی بود که برای همین هدف به وجود آمده بود! در پایان مسیرش، مبلی قرار داشت که هزاران بار قبل از جلوس رئیس جمهور تفتیش شده و به شدت از آن مراقبت به عمل آمده بود. در هنگام نشستن گفت: «خوش آمدید قهرمانان! خوشآمدید آقایان!».
نزدیک بود بزنم زیر خنده؛ به خصوص اینکه من در این مسایل نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم. آن گاه اضافه کرد: «خوش آمدید قهرمانان! ما را در برابر دنیا رو سفید کردید! زهر تلخی را به آن فارسهای مجوس چشاندید. خداوند، قهرمانان را زنده بدارد».
او در مقابل چهرههای خشک شده صحبت میکرد. تعدادی از آن جمع، بیش از حد کودن تشریف داشتند. یکی از آنها با بلند کردن دستش قصد داشت فریاد بزند که از پشت سر، پس گردنی محکمی خورد. آنها فکر میکردند که او چیزی در دست دارد و بلافاصله به تفتیش آن شخص پرداختند. او با صدای بلند گفت: «قربان! ما فدای شما؛ ما فدای کشور!». بعد از زدن سیلی دیگری، به او تذکر دادند: «صحبت نکن! حرف رئیسجمهور را قطع نکن!».
رئیسجمهور افزود: «من عملیات شما را با همه شور و حرارتش از فاصله بسیار نزدیک دنبالم کردم و شهامت و غرور عراقی را و اینکه چگونه با دشمنش به نبرد میپردازد دیدم. خداوند، حافظ شما باشد. کوتاهی نکردید. شما شایسته این زندگی هستید. نسلهایی شما را به یکدیگر یادآوری میکنند. مانند این قهرمانیها در تاریخ بشر خوانده و ثبت نشده است!».
بعد از آن صدام به خصوصیات درگیری پرداخت: «ما در سید صادق و پنجوین دیدیم که چگونه رزمنده عراقی در برابر شرایط طبیعی و دشمن، با یک شمشیر جنگید و در عین حال، تلاش و ارادهاش نیز همراه بود».
او در ادامه اضافه کرد: «من شخصاً از ابتکار عمل شخصی فرماندهانمان در درگیری که از جمله آنها میتوانم به اعدام اسرای ایرانی اشاره کنم، راضی هستم. من شخصاً این روش را تشویق میکنم؛ برای اینکه اگر ما به اعدام اسرای ایرانی مبادرت بورزیم و این خبر در بین ردههای ارتش ایران پخش شود، آنها شکست خورده، از معرکه میگریزند و در صورت آمدن به جبهه، از نظر روانی شکست خورده هستند. من به کارگیری این سلاح، سلاح شکست روانی، را میستایم و جنگ روانی، بهترین سلاحی است که میتوان آن را در برخورد با ارتش ایران به کار برد».
او سپس ادامه داد: «من از سلاح هوایی، بمباران غیرنظامیها و خسارتهایی که به کارخانهها و مؤسسات وارد میگردد و همچنین از برادران واحد موشک و روش آنها در گلولهباران ارتش و مواضع عقبه راضی هستم».
بعد، صدام از حاضران خواست از قهرمانیهای خود سخن بگویند که هر یک، از قهرمانیهای دروغین و جعلی سخن ساز کردند. صدام هم میشنید و تو گویی که فرمانده استراتژیک باشد، به بررسی میپرداخت و گمان غالب این است که او یقینا میدانست که قهرمانان دلاورش از حوادث جعلی سخن میگویند. دلیل آن هم حضور ماهر عبدالرشید، عدنان خیرالله و عبدالجبار شنشل در آن جلسه است.
ماهر عبدالرشید، به عنوان فرمانده تیپ ششم زرهی که در آن نبرد شرکت کرده بود، در همان جلسه گفت: «ما با یک ارتش نجنگیدیم؛ ما در برابر یک حالت استثنایی قرار داشتیم. این ارتش، نه از مرگ میترسد، نه از گلوله.»
صدام، سخنرانیاش را با این جملات به پایان برد: «ان شاءالله به واحدهایتان برگردید و هوشیار باشید. آنچه مهم است که باید در درجه اولویت قرار بدهید، این است که از عراق دفاع کنید. همه چیز را کنار بگذارید. به هیچ چیز دیگر فکر نکنید. الان شایسته است که هر طرحی دارید، عقب بیندازید. اولین طرح باید دفاع از عراق و شرافت عراق باشد. انشاءالله اتومبیلها و هدیهها را میگیرند و در خانه میگذارید و بعد سلاح به جبهه میبرید. امروز، اتومبیل، ثروت، فرزندان و همسر بیفایده است؛ امروز فقط عراق مطرح است و دفاع از آن. سلام ما را به برادرانم که آنها را زیارت نکردیم و به همسرانتان برسانید».
بلند شد و هم زمان، صدای دست زدن بلندی به هوا خاست؛ برادران نیز که بر سینهشان مدال قرار داشت، با رئیس جمهور به پاخاسته، از قصر خارج شدیم؛ در حالی که من غرق در حیرت بودم، به خود گفتم: «آیا واقعاً صدام نمیداند که نیروهای اسلامی، مناطق سیدصادق و پنجوین را آزاد کردهاند؟ و آیا برای صدام روشن است که قصههایی که افسران و سربازان حکایت کردند، دروغ است؟»
هنگامی که با اتومبیل به طرف کاظمیه در حرکت بودیم، این دو سؤال را برای یکی از افسران مطرح کردم. او در جوابم گفت: «صدام میداند اما میخواهد افکار عمومی را تحریف کند. او به هیچ چیز اهمیت نمیدهد؛ غیر از اینکه روزنامهها بنویسند، او پیروز است؛ به خصوص اینکه روزنامهها زبان حال عراق هستند و ثروت فراوانی در اختیار آنها قرار میگیرد. صدام میداند که ما شکست خوردهایم؛ اما میخواهد شکست را در محدودهای که در آنجا اتفاق افتاده، نگه دارد تا فقط دستاندرکاران آن را لمس کنند؛ ولی «ملت» و «افکار عمومی غرب» هرگز!».
هنگامی که اتومبیل به منطقه کاظمیه رسید، به زیارت بارگاه امام کاظم(ع) رفتم و نذر کردم که مرا از تنگنای جنگ و تبعات آن نجات دهد.
|
جسد عراقی که چشمانش را باز کرد!
|
«شهید حسین کهتری» رزمنده دلاور کاشانی است که دیدهبان بوده و خاطرات خود را از مناطق بانه، مریوان، پادگان سید صادق، اهواز، آبادان و خرمشهر و عملیاتهاى والفجر2، 3 و 8 بیتالمقدس و کربلاى 5، و حتی لحظات حضورش در کنار فرمانده شهید «حاج حسین خرازى» و... را در دفتر کوچک همراهش به رشته تحریر درآورده است.
این یادداشتها، خاطراتی از آغاز جنگ تا چند هفته قبل از شهادت او را دربردارد. شهید «حسین» چند هفته پس از آخرین یادداشتها به دلیل شدت عوارض ناشى از جراحت شیمیایى در بیمارستانی در آلمان به شهادت رسید.
خاطرات او در کتاب «سفر» به چاپ رسیده که بهنوعی روزشماری از زندگی او نیز محسوب میشود. آنچه در ادامه میآید بخش دوم برگهایی از یادداشتهای این شهید عزیز است.
* قلب جسد به شدت میزد!
پریروز صبح روی دکل جلو ـ شهید فخّاری ـ بودم که «بیشهای» آمد و گفت: «تعدادی از دیدهبانان تیپ قمر بنیهاشم (ع) شهید و مجروح شدهاند. برو، ببین وضعیت آنها چطور است.»
به همراه «قینانی» به خط رفتیم و با معاون دیدهبانی آنها صحبت کردیم. الحمدالله وضعشان خوب بود و کمبودی نداشتند. به همین جهت برگشتیم خط خودمان که روی جاده آسفالته اوّل فاو ـ بصره بود. جعفر یوسفزاده، رجبیان، بهروز داوودی، جلالیان، عطایی و نیکدستی در 2 دیدگاه خط خودمان بودند. روی جاده دوم، تعداد زیادی تانک و خودرو سوخته به چشم میخورد که با آتش توپخانه و آر پی جی و تفنگ 106 به آتش کشیده شده بودند. جنازه تعداد زیادی از نیروهای دشمن که به هلاکت رسیده بودند، جلو خط عراقیها دیده میشد. بچّههای مستقر در خط میگفتند «عراقیها دیروز از این قسمت پاتک کردند که بچههای دیدهبان، با گلوله توپ آنها را زیر آتش گرفتند و تار و مار کردند.»
در همین لحظه متوجه شدم در فاصله 1500 متری خط ما، یک مجروح، چهار دست و پا به سمت ما میآید. بچهها گفتند «به احتمال زیاد، از بچّههای لشکر عاشوراست که دیشب در این منطقه کار میکردند.»
تصمیم گرفتیم همین که هوا گرگ و میش شد، او را بیاوریم عقب. یکی ـ دو ساعت بعد، یک برانکارد برداشتیم و به همراه «نیکدستی» و 2 نفر از نیروهای پیاده، رفتیم جلو. رسیدیم به کشتههای عراقی. هرچه گشتیم، آن مجروح را پیدا نکردیم. در راه، 2 بیسیم عراقی برداشتیم و انداختیم روی برانکارد و به راهمان ادامه دادیم. یکی یکی اجساد را میدیدیم و میرفتیم جلو؛ چرا که احتمال میدادیم آن مجروح از حال رفته باشد.
به یک جسد رسیدیم. یک لحظه دیدم چشمش را باز کرد و سریع بست. جسد سن و سالی نداشت و هنوز صورتش مو در نیاورده بود. به همین جهت فکر کردم ایرانی باشد؛ امّا «نیکدستی» گفت «نه بابا، این عراقی است. مگر لباس عراقی و چهره سیاهش را نمیبینی؟»
حق با او بود. گفتیم «حالا چه کارش کنیم؟» گفت «حالا که برانکارد هم داریم، میبریمش عقب.» هرچه به او گفتیم «بلند شو برویم» اصلاً به روی خودش نیاورد. دستم را گذاشتم روی قلبش که ببینم مرده است یا زنده. قلبش به شدّت میزد؛ طوری که میخواست از قفسه سینهاش بیرون بزند. با عربی دست و پا شکسته گفتم «خائن کلک! بلند شو بریم». اما اصلاً تکان نخورد. مثل این که خیلی اصرار داشت قبول کنیم مرده است. سیلی محکمی زدم توی گوشش؛ تکان نخورد. انگار قصد بلندشدن نداشت. دستش را بالا آوردیم و ولش کردیم. دستش را راست روی هوا نگه داشت.
حسابی خندهمان گرفته بود. این بابا بیشتر به درد سینما و فیلمهای کمدی میخورد تا به درد جبهه و جنگ. چند دقیقه بعد که دستش خسته شد، کمکم رو به پایین آورد. به هر زحمتی بود، او را انداختیم روی برانکارد و با بیسیمها آوردیم عقب. همین که از خاکریز خودمان رد شدیم؛ بچهها ریختند و دورمان را گرفتند. سرباز کمسن و سال عراقی، چشمانش را باز کرد و شروع کرد به فحشدادن به صدام. او را سوار آمبولانس کردیم و فرستادیمش عقب. همان موقع، اخبار ساعت 8 شب تعداد اسرای گرفته شده را 1520 نفر اعلام کرد. نیکدستی گفت: «1521 نفر».
|
پیشنهاد خواهر شهید ۱۴ ساله به آموزش و پرورش
|
کتاب «راز درخت کاج» زندگی شهید 14 ساله «زینب کمایی» را به نقل از مادرش روایت میکند که با توجه به فعالیتهای انقلابیاش، توسط منافقان به شهادت میرسد؛ این کتاب از جمله کتابهای به نگارش در آمده «معصومه رامهرمزی» است.
مینا کمایی خواهر شهید «زینب کمایی» در گفتوگو با فارس با اشاره به معرفی شهدای دانشآموز به ویژه شهید کمایی در مدارس کشور اظهار داشت: زینب دختر نوجوان و مؤمنی بود که میتواند الگوی مناسبی برای هم سن و سالان خودش باشد؛ مدارس میتوانند به صورت مسابقه کتابخوانی و هر شیوه مناسب دیگری بچهها را تشویق به خواندن کتاب «راز درخت کاج» کنند. البته برخی از دانشآموزان مدارس بعد از مطالعه این کتاب، از نویسنده و خانواده شهید دعوت کردند تا از نزدیک آنها را ملاقات کنند.
وی ادامه داد: زینب، دختر فعال در زمینههای مختلف فرهنگی و اجتماعی بود که با خداوند ارتباط نزدیکی داشت؛ او خودش را از گناه دور میکرد؛ لذا معرفی زینب و شهدای زن میتواند برای عده بسیاری از جوانان و نوجوانان این نسل و نسلهای آینده تأثیر گذار باشد.
کمایی یادآور شد: بنده در مدرسهای، دینی و قرآن تدریس میکردم؛ وقتی سر کلاس وقایع جبهه و داستان زینب را برای دانشآموزان شرح میدادم، اشک در چشمهای بچهها حلقه میزد؛ برخی از بچهها میگفتند بعد از این بیشتر به نمازهایمان اهمیت میدهیم.
این خواهر شهید افزود: اینها تأثیر بیان سیره شهدا به دانشآموزان بود؛ وقتی کار هدفمند و درست در مدارس انجام بگیرد، برنامهریزی صحیح و بدون اجبار انجام شود، میتواند مثمر ثمر باشد.
وی درخصوص نیاز جامعه امروز برای معرفی شهدای زن و شهیده «زینب کمایی» گفت: زینب تمام کارهایش را برای خدا انجام میداد؛ او همیشه خداوند را ناظر اعمالش میدانست؛ طبیعتاً وقتی انسان، خداوند را ناظر بر اعمال خود بداند، خطا نمیکند. وقتی زینب بر بالای تمام دفترهایش و روی دیوار اتاقش مینوشت «او میبیند»، از او میپرسیدیم: «چرا این جمله را مینویسی؟» پاسخ میداد: «مینویسم که یادم نرود، خداوند در تمام لحظات مرا میبیند».
کمایی خاطرنشان کرد: متأسفانه در گذر زمان از خداوند دور میشویم که این دور شدن از خدا، دور شدن از مردم را هم به دنبال دارد؛ واژههای ایثار و فداکاری، کلیشهای شده و به زیبایی قبل نیست؛ چرا که این واژهها را در عمل پیدا نمیکنیم؛ اما زینب در عمل خدا را میدید؛ با وجود اینکه او فرسنگها از جبهه دور بود، قبل اینکه برای آخرین بار به مسجد برود، غسل شهادت کرد و حتی قبل از شهادت گفته بود: «خانه خود را ساختم باید بروم»؛ او رفت و توسط منافقین به شهادت رسید. اینها نکتههای مهمی است که باید به دانشآموزان یاد داد تا از این تهاجمات فرهنگی دشمنان، محفوظ بمانند.
|
آقاسعید فرمانده تکدست گردان امام حسن(ع)
|
شاید شما خواننده گرامی این سطور، گذرتان به شهرری افتاده باشد و به زیارت سیدالکریم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع)موفق شده باشید و تمثال این سردار بزرگ را بر دروازه های شهرری در کنار سایر دلیرمردان قبله تهران نظاره کرده اید.
سعید تراب در سال 42 در همسایگی مزار شیخ صدوق در محله ابنبابویه شهرری در خانوادهای ولایتی و دوستدار اهل بیت علیهم السلام به دنیا آمد و در عدد یاران گهوارهای امام خمینی قرار گرفت. در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی در حالی که 15 بهار از عمرش سپری شده بود در خدمت انقلاب امام قرار گرفت.
حاج سعید بعد از پیروزی انقلاب در محلهاش نقش محوری داشت و به توصیه امام در سنگر مسجد و آن هم مسجد صدوق(ره) و گرد شمع وجود مرحوم حضرت آیت الله موسوی درچهای، امام جماعت مسجد، حلقه یاوران انقلاب را پایه گذاری کرد. او به همراه سایر جوانان شیفته امام و انقلاب، یک روز در امنیت کوی و برزن و یک روز در مقابله با خط نفاق و هر کجا که نیاز به وجودشان بود در میدان حاضر بودند.
با شروع جنگ تحمیلی، حلقه یاران حاج سعید تراب در زمره اولین رزمندگان شهرری بودند که به جبهه ها شتافتند و تا جبهه بود آنها هم جبهه بودند ...
سهمیه حاج سعید از عملیات الی بیت المقدس و فتح خرمشهر، دست راستی بود که از پیکر افتاد و به اعتراف همه همسنگران سعید فقط ایام درمان دست جدا شده، زمان دوری سعید از جبهه بود. در جبهه شاخص شناسایی سعید، آستین خالیش بود و در عملیاتها همه حیران بودند که این رزمنده تک دست چگونه با تیربار و آرپی جی به دشمن حمله میکند مگر با یک دست و آن هم دست چپ میتوان قلب دشمن را نشانه رفت.
سعید بین لشگر حضرت رسول و لشگر سیدالشهداء(ع) در سالهای 62 تا 66 در تردد بود و در عملیاتهای متعددی با این دو یگان عملیاتی شرکت کرد.
بعد از عملیات کربلای 8 بود که شهید مجید داوودی راسخ گردان حضرت زهرا (س) را تشکیل داد و سعید تراب را به جانشینی گردان منصوب کرد. سعید تراب و مجید داوودی رفاقت دیرینه ای داشتند. مجید در عملیات خیبر در حالی که معاون گردان قمربنی هاشم (ع) بود مجروح و توسط دشمن اسیر شد و در سال 64 طی مبادله اسرای مجروح آزاد گردید و مجددا به جبهه بازگشت. حاج سعید و مجید در کنار هم گردانی را اداره میکردند که زود جایگاه عملیاتی خود را پیدا نمود.
تیرماه 66 بود که سعید و مجید با هم وداع کردند. سعید زائر بیت الله شد و مجید داوودی راسخ در نبود سعید گردان حضرت زهرا(س) را در عملیات نصر4 شرکت داد و در همین عملیات بود که مجید به شهادت رسید.
حاج سعید بعد بازگشت از حج در عملیاتهای لشگر 10 در شمالغرب فعالانه شرکت و جای خالی مجید داوودی را پر کرد. اواخر سال 66 بود که گردان حضرت زهرا (س) به تیپ مبدل شد و سعید جانشین گردان امام حسن (ع) گردید و در فروردین 67 در شاخ شمیران وارد عمل شد. ماههای اول سال 67 به تلخی گذشت. تیپهای لشگر سیدالشهدا(ع) در غرب بودند و خبرهایی که از جبهه های جنوب میرسید نگران کننده بود. فرماندهان هم تحلیلی از اوضاع واحوال جبهه نداشتند. تا اینکه لشگر سیدالشهدا(ع) به جنوب فراخوانده شد و تیپ حضرت زهرا(س) در اردوگاه فرات مستقر گردید. و در این ایام و در اوج نگرانی در 27 تیرماه قطعنامه 598 پذیرفته شد.
در 31 تیرماه سال 67 بود که دشمن بعثی به جهت اشغال اهواز و خرمشهر با ستونی از ادوات رزهی به سمت جاده اهواز و خرمشهر یورش برد. لشگر سیدالشهداء(ع) ماموریت پیدا کرد که با تیپ حضرت زهرا (س) دشمن را در سه راهی کوشک سرکوب کند و گردان امام حسین (ع) اولین گردانی بود که ساعت 5 صبح روز اول مرداد 67 خود را به محل درگیری رساند و طی درگیری سختی توانست ستون زرهی دشمن را متفرق کند و با تعقیب دشمن از سه راهی کوشک به طرف خرمشهر به نبرد با دشمن پرداخت.
طرح دشمن این بود که بخش اعظم توان رزهی، برای تصرف اهواز به کار گرفته شود و از مسیر جاده اهواز خرمشهر به پیشروی به سوی اهواز ادامه داد و گردان امام حسن (ع) مامور شد جلوی دشمن را سد کند و رزمندگان این گردان بعد از پادگان حمید و بر روی جاده اهواز خرمشهر در حوالی ظهر با دشمن درگیر شدند. آفتاب در وسط آسمان بود و گرمای بیش از ینجاه درجه. درگیری بر روی زمین داغ و تعقیب و گریز. فاصله بچهها با دشمن چند متری بیشتر نبود به طوری که منافقین همراه دشمن بعثی با بلندگو از بچههای گردان امام حسن(ع) میخواستند که تسلیم شوند. آنقدر درگیری نزدیک بود که کار به پرتاب نارنجک کشید. تا اینکه سعید تراب با قبضه آربی چی از خاکریز بالا رفت و تانک دشمن را مورد هدف قرار داد و فریاد میزد دشمن را به کناره جاده بکشانید و خودش هم با بخشی از بچه های گردانش به سمت راست جاده حرکت کردند. تعدادی تانک و نفربر دشمن هم به دنبال آنها تغیر مسیر دادند. سعید و یارانش توانستند دشمن را قبل از سه راه جفیر معطل کنند تا نیروی کمکی برسد. ساعت یک بعد از ظهر روز عرفه بود که تانکها و نفربرهای زرهی که تیربارهای سنگین بر روی آن نصب بود سعید و یارانش را به محاصره خود درآوردند و به آنها حمله کردند و عده ای از آنها به شهادت رسیده و تعدادی را نیز اسیر کردند.
سعید نیز جزء شهدای این نبرد نابرابر بود. گردان امام حسن (ع)توانست دشمنی که قصد داشت قبل از ظهر به اهواز برسد تا ساعت 3 بعد از ظهر بین سه راه جفیر تا سه راهی صاحب الزمان در جاده اهواز-خرمشهر مشغول کند. تا اینکه سایر گردانهای لشگر ده و سایر یگانها و جوانان اهواز هم به کمک آمدند و ورق برگشت و دشمن پا به فرار گذاشت. کسی از سرنوشت بچههای گردان امام حسن و حاج سعید خبر نداشت تا اینکه آنها را در بین خاکریزهای قرارگاه مهندسی ارتش بعد از پادگان حمید پیدا کردند.
پیکر بی جان علمدار بی دست گردان امام حسن(ع) در حالی پیدا شد که آثار شکنجه بر بدنش پیدا بود و دشمن کینه توز به تلافی مقاومت سعید و یارانش صورت این جانباز شهید را با ضربات لگد و شلیک گلوله خرد کرده بود و اینگونه حماسه عاشورایی رزمندگان گردان امام حسن (ع) در روز عرفه و شب عید قربان در تاریخ به ثبت رسید و پیکر مطهر سردار جانباز شهید حاج سعید تراب در قطعه 29 گلزارشهدای بهشت زهرا مهمان خاک شد و فرزندان خردسالش سلمان و سجاد را برای همیشه تنها گذاشت.( در سالگرد شهادت این عزیز همسنگرانش گرد هم می آیند، پنجشنبه 3 مردادماه 92 ساعت 22-شهرری-ابن بابویه-خیابان شهید نبی پور-خیابان صاحب الزمان)
راوی: جعفر طهماسبی
|
ماجرای بازداشت ۴۸ ساعته حاج همت چه بود
|
خاطرات زیادی از ایشان نقل قول شده است. اما شاید آنچه که تا به حال کمتر مورد بررسی قرار گرفته توقیف(بخوانید بازداشت) شهید همت بوده که در این مطلب منتشر میشود. این خاطره در کتاب «ماه همراه بچه هاست» که به کوشش استاد عزیز گلعلی بابایی منتشر شده است:
به دلیل بروز اختلاف نظر تخصصی میان ارتش و سپاه در مورد انتخاب منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی و غالب شدن نظر فرماندهی کل سپاه، بلافاصله پس از ناکامی در این عملیات، فرماندهی نیروی زمینی ارتش، طرح انجام عملیات در محور جَبَل فوقی و جبال حَمرِین را مطرح کرد. ارتش قبلا هم این منطقه را در جریان عملیات والفجر مقدماتی به عنوان جایگزین منطقه فکه - چزابه پیشنهاد کرده بود. لذا، وقتی عملیات والفجر مقدماتی با «عدم الفتح» مواجه شد، فرماندهی نیروی زمینی ارتش ابتکار عمل را در دست گرفت و طرح مورد نظر خود را ارائه کرد. فرماندهان سپاه هم که به لحاظ عدم موفقیت در عملیات قبل دچار انفعال شده بودند، با وجود مخالفتشان با این طرح، بنا به دستور فرماندهی کل سپاه، هیچ واکنشی از خود نشان ندادند.
مسئله بسیار مهم هنگام مطرح شدن این طرح، که با میدانداری فرماندهان نیروی زمینی ارتش همراه بود، انتخاب عنوان کلی «آتش به جای خون» برای این مانور بود که با واکنش اعتراضآمیز برخی فرماندهان عملیاتی سپاه، از جمله محمد ابراهیم همت روبهرو شد و برخی دیگر نیز، به دلیل شرایط خاص، سکوت کردند.
محسن رضایی میرقائد؛ فرماندهی کل وقت سپاه، که خود در آن جلسه چالش برانگیز حضور داشت، درباره این واقعه و تبعات آن برای همت، سالها پس از ختم جنگ، گفته است:
«... فکر کنم قبل از عملیات والفجر یک بود، درست یادم نیست، که دیدم حاج همت آمد و به من گفت: من میخواهم با شما صحبتی بکنم.
گفتم: بفرمایید.
گفت: این فلشی که میخواهیم از این جا بزنیم اشکال دارد.
از صحبتهایش فهمیدم فقط حرف خودش نیست. داشت جمعبندی حرفهای دیگران [مشخصا مسئولین ردههای اطلاعات و عملیات سپاه 11 قدر] را به من منتقل میکرد. گذاشتم تمام موارد را بگوید. گفتم: درست. قبول. ولی بگو خودشان بیایند با زبان خودشان بگویند. جلسه [ای با حضور فرمانده نیروی زمینی ارتش و فرماندهان تابعهی این نیرو] گذاشتیم.
در جلسه، خطاب به حاج همت و دستیارانش گفتم: حرفتان را صریح بزنید. بحث هم البته هست. آن وقت اگر حرفهایتان معقول بود همان را عمل میکنیم.
حاج همت تقریبا غیرتی شده بود. جوش هم آورده بود. با این که حرفش را کاملا قبول داشتم، ولی برخوردش با مانور طراحی شده توسط ارتش با عنوان «آتش به جای خون» برخورد شکنندهیی بود. شرایط ارتش و سپاه خیلی خاص بود و او [هم، در آن جلسهی مشترک ارتش و سپاه، بیپردهپوشی] تمام حرفهای دلش را زده بود. حرفهایش؛ خب نیش هم داشت. چون احتمال میدادم انعکاس این صحبتهای همت مسئلهساز بشود، به او گفتم: حاجی!
گفت: بله؟
گفتم: دوست ندارم این را بگویم، اما میگویم.
گفت: بگوشم.
گفتم: باید چهل و هشت ساعت همین جا بمانی و تکان هم نخوری.
نگاهم کرد و گفت: یعنی زندان دیگر؟
گفتم: هر طور دوست داری فکر کن.
گفت: به چه جرمی؟
گفتم:جرمش را من معلوم میکنم.
گفت:حرفهایی که گفتم حق نبود؟
گفتم: این که بود یا نبود، برخوردت[در این جلسه با ارتش] اصلا خوب نبود.
البته استدلالش منطقی بود. شاید خیلیها هم به او حق میدادند. ولی آن نحوه برخوردش را، به مصلحت نمیدانستم. وقتی توقیفاش در قرارگاه را به او ابلاغ کردم، هیچ به روی خودش نیاورد. فکر کنم رفت توی یکی از سنگرهای قرارگاه، مشغول نماز و دعا شد. بعد هم که مدت توقیفاش بهآخر رسید و از قرارگاه رفت، کوچکترین نشانهیی یا حرفی یا حکایتی از آن برخوردم با او را، نه شنیدم، نه دیدم. چند بار حتی امتحانش کردم که ببینم از من ناراحتست یا نه؛دیدم نه.»
حقیقت مطلب این بود که غیر از همت، برخی دیگر از فرماندهان نیز دیدگاهشان این بود که اگر «استراتژی مبتنی بر نیروی انسانی»، جای خود را به «استراتژی مبتنی بر تجهیزات و ابزار» بدهد، این به مثابه رویکرد مجدد، به همان دیدگاه شکست خورده در مقطع اول جنگ است. یعنی دوران انجام عملیات ناموفق کلاسیک طی پاییز و زمستان1359. ولی این فرماندهان ترجیح دادند تا در جلسه سکوت کنند.
بر اساس طرح مانور «آتش به جای خون»، بایستی تمام آتشها، از جمله تیربارها، سلاحهای سنگین، توپهای 23 میلیمتری و تفنگهای 57 میلیمتری، یتر مستقیم تانک، تفنگهای 106 در دو سه نقطه از خط دشمن، به گونهای تنظیم و متمرکز شوند که در وهلهی اول، تمام کمینهای دشمن را منهدم کنند و سپس، آتش روی خط اجرا شود، تا نیروهای مستقر در خط اول دشمن،کمترین تحرکی از خود نشان ندهند. در پناه این آتش سنگین، نیروهای تخریب خودی، میادین مین را باز میکنند و با رسیدن نیروهای تک ور به خط اول، باید آتش پر حجم توپخانه روی آن نقطه اجرا شود، تا خطهای بعدی دشمن نیز، قدرت واکنش نداشته باشند. پس از آن که با این تدابیر، راهکار باز شد، رخنهی به دست آمده، به جناحین و عمق مواضع دشمن گسترش داده شود و نیروها به سوی اهداف عمقی عملیات پیشروی کنند. این رویکرد جدید، در شرایطی بود که همواره جبههی خودی با کمبود مهمات توپخانه روبهرو بود و دشمن حداقل ده برابر، به لحاظ آتش پشتیبانی نسبت به ایران، دارای برتری بود. از این نظر، تفوق آتش سلاح سنگین خودی به آتش دشمن، یک امر ناشدنی به نظر میرسید. پشتوانهی نظری این طرح، تجربیات جنگ جهانی اول و دوم بود، ولی چند و چون اجرایی کردن این ایدهی آکادمیک نظامی به طور کامل روشن نبود.
برای تمرین چنین مانوری که سابقهی قبلی نداشت، زمین مشابهی انتخاب شد و برابر طرح مورد نظر، مانور آزمایشی صورت گرفت و در آن، از مهمات جنگی نیز استفاده شد، که تلفاتی نیز به همراه داشت.
در چارچوب مانور «آتش به جای خون»، اقدام دیگری که نیروهای پیاده موظف به انجام آن میشدند، ایجاد سر و صدا به جای رعایت حداکثر سکوت بود! یعنی نیروهای بسیجی که در عملیات قبلی با رعایت سکوت، درگیر شده و به گشودن معابر میپرداختند، این بار میبایست با ایجاد سر و صدا، بخش تکمیلی اجرای آتش را عملی میساختند تا نیروهای پیاده مستقر در خط دشمن دچار رعب و وحشت شوند.
همچنین دربارهی نحوهی اجرای مانور و دستیابی به هدفهای مورد نظر بحثهایی صورت گرفت و سرانجام، تقسیمبندی و تعیین خط حد بین دو قرارگاه عملیاتی کربلا و نجف انجام شد. از پاسگاه زُبِیدات تا شیار بَجلیِه به قرارگاه عملیاتی کربلا و از شیار بَجلیِه تا پیچ انگیزه (یا نهر دویرج) به قرارگاه عملیاتی نجف واگذار شد. در واقع، شیار بجلیه، خط حد دو قرارگاه بود.
مانور عملیات، باید طی دو مرحله انجام میگرفت: مرحله نخست، تصرف ارتفاعات سرکوب و استقرار روی آنها و مرحله دوم اشغال جبل فوقی بود. با انجام این مراحل، دشمن به طور کامل از روی ارتفاعات، به دشت عقبنشینی میکرد.
زمان عملیات، شب بیست و یکم فروردین انتخاب شد که در آن شب نور ماه وجود نداشت و تاریکی کامل بر صحنه، آوردگاه حاکم بود.
سازمان رزم برای انجام عملیات، به این شرح در نظر گرفته شد:
الف) قرارگاه عملیاتی کربلا، متشکل از پنج قرارگاه فرعی:
کربلای 1: شامل لشکر 41 ثارالله (ع) از سپاه و تیپ 1 لشکر 21 پیاده حمزه (ع) از ارتش؛
کربلای 2: شامل لشکر 7 ولیعصر (عج) از سپاه و تیپ 2 لشکر 21 پیاده حمزه (ع) از ارتش؛
کربلای 3: شامل تیپ 33 المهدی (عج) از سپاه و تیپ 3 از لشکر 21 پیاده حمزه (ع) از ارتش؛
کربلای 4: شامل لشکر 14 امام حسین (ع) از سپاه و تیپ 2 لشکر 77 پیاده خراسان از ارتش؛
کربلای 5: شامل لشکر 8 نجف و لشکر 19 فجر از سپاه (قرارگاه مستقل سپاه).
ب) قرارگاه عملیاتی نجف، متشکل از چهار قرارگاه فرعی:
نجف 1: شامل لشکر 31 عاشورا از سپاه و تیپ 55 هوابرد از ارتش؛
نجف 2: شامل لشکر 27 محمد رسولالله (ص) از سپاه و تیپ مستقل 84 پیاده خرمآباد از ارتش؛
نجف 3: شامل لشکر 5 نصر از سپاه و تیپ 58 تکاور ذوالفقار از ارتش، به عنوان احتیاط قرارگاه؛
نجف 4: شامل تیپ مستقل 10 سیدالشهدا (ع) از سپاه و تیپ 37 زرهی شیراز از ارتش.
در میان جوی آکنده از تردید و عدم اجماع نظر بین فرماندهان سپاه و ارتش، عملیات والفجریک در شامگاه 21 فروردین 1362 آغاز شد. همان گونه که پیشبینی میشد، موانع انبوه سپاه چهارم نیروی زمینی دشمن و حضور وسیع یگانهای کماندویی و مکانیزهی عراق در منطقه، دستیابی به اهداف را دشوار ساخته بود اما رزمندگان، این بار نیز با تمام قدرت به دشمن حمله کردند.
طی این عملیات که به مدت یک هفته، از 21 تا 28 فروردین 1362 در حد فاصل جبل حمرین تا پیچ انگیزه و در میان شیارها و کانالهای غیر قابل نفوذ شمال فکّه ادامه داشت، نیروهای ایرانی توانستند ضربات سختی را به لشکر 1 مکانیزه و 8 تیپ پیاده سپاه چهارم دشمن بعثی وارد نمایند. ضمن اینکه شمار قابل توجهی از رزمندگان بسیجی و کادرهای زبدهی عملیاتی لشکر 27 همچون رضا چراغی، که در این عملیات مسئولیت فرماندهی لشکر 27 را به عهده داشت و همچنین رضا گودینی فرمانده گردان حنین، مختار سلیمانی فرمانده گردان میثم تمّار، حجتالله نیکچه فراهانی فرمانده گردان انصارالرسول، بهرام تندسته فرمانده گردان عمار یاسر و ... نیز در این مصاف هولناک به شهادت رسیدند و غم سنگینی بر دل همت نشاندند.
صادق آهنگران مداح خوش الحان جبهههای نبرد از حال و روز همت پس از عملیات والفجر 1 میگوید:
«... [شهید]، حاج ابراهیم همت فرمانده لشکر 27 محمد رسولالله (ص) یکی از فرماندهان بسیار پرانرژی، مؤمن و متعهد، پرکار و در عین حال دلنازک بود. حاج همت به حدی احساساتی بود، که بعضی مواقع با خودم میگفتم ایشان با این روحیه عاطفی، چطور میتواند نیروهایش را کنترل کند. این خصوصیات حاج همت را دوست داشتنی کرده بود.
در عملیات والفجر1 به دلیل لو رفتن عملیات در فکه شمالی تعداد قابل توجهی شهید و اسیر دادیم. پس از آن فضای حفاظتی جبهه تشدید شد و از آن به بعد فرماندهان به شدت موارد حفاظتی را رعایت میکردند تا ماجرای والفجر مقدماتی و والفجر1، تکرار نشود. مثلاً اکثر نشانههایی که در جبهه سر سه راهیها و گلوگاهها بود، برداشتند و صرفاً با تابلوهای خیلی کوچک مشخص کردند که مثلاً مقر فلان تیپ و لشکر کجاست.
بعد از آن عملیات مسئول تبلیغات لشکر 27 از من خواست به همراه حاج همت به دهکدهی حضرت رسول (ص) در چنانه - محل استقرار نیروهای لشکر 27-، بروم و برنامهای در آنجا اجرا کنم.
همراه با حاج همت، دو نفری سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. شب بود و اتفاقاً به خاطر این که بیشتر تابلوهای راهنما را برداشته بودند، راه را گم کردیم. بعد از حدود نیم ساعتی راه اصلی را پیدا کردیم. در این فاصله، صحبتهای زیادی بین من و حاج همت رد و بدل شد. او خاطرهای برایم نقل کرد، که هم خاطره و هم آن حالات خودش، هیچگاه از ذهنم بیرون نمیرود.
حاج همت تعریف کرد: «چند شب پیش، بچههای لشکر اومدن برام مطلبی رو نقل کردند که خیلی تکونم داد. ظاهراً یکی از بچههای لشکر، که شانزده سال بیشتر ندارد، هر شب بیرون میرفته و از چادر دور میشده اینها خیال میکردن اون برای این که ریا نشه خودش رو از چشم همه دور میکنه و مثل بقیه به نماز شب مشغول میشه. یه شب نقشه میکشن که دنبالش برن و ببین کجا میره و چرا اون قدر دور میشه. وقتی دنبالش میرن، متوجه میشن، اون میره پشت یکی از تپهها و توی قبری که خودش، با زحمت کنده و آماده کرده، خوابیده و اونجا با خدا راز و نیاز میکنه. بچهها میگفتن داخل قبر یه قسمت از دعای ابوحمزهی ثمالی رو میخونده و وقتی به این قسمت دعا که میگه: «ابکی لظلمت قبری» میرسیده، ضجه میزده و ناله میکرده، طوری که اونایی که دنبالش رفته بودن هم اشکشون در اومده».
هنگام نقل این خاطره حاج همت چند بار بغضاش گرفت و گریه صحبتهایش را قطع کرد. بعد در حالی که اشکهایش را پاک میکرد، ادامه داد: «من نمیدونم، آخه یک بچه شونزده ساله مگه چقدر گناه داره، که این طور به درگاه خدا ناله میزنه». چهره گریان و حالت عاطفی و معنوی او در آن شب، هیچگاه از خاطرم نمیرود».
|
شوخی جالب از شهید همت
|
حاج همت گفت: بفرمائید، چه دلخوری!...
امیر عقیلی گفت: حاجی شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها، با لبخند از ماشین پیاده می شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی.
رد میشی اصلا مارو تحویل نمی گیری حاجی، حاجی بخدا ما خیلی دل مان میاد. حاج همت این ها را که از امیر عقیلی شنید، دستی به سر امیر کشید و خندید و گفت: اصل ماجرا این است که از کنار پاسگاه های شما که رد می شوم، این دژبان های شما هر کدام چند ماه آموزش تخصصی می بینند که اگر یک ماشین از دژبانی ارتشی ها رد شد، مشکوک بشوند؛ از دور بهش علامت میدهند، آرو آروم دست تکان میدهند، اگه طرف سرعتش زیاد بشه، اول علامت خطر میدهند،بعد ایست میدهند، بعد تیر هوائی میزنند، آخر کار اگر خواست بدون توجه دژبانی رد بشود.به لاستیک ماشین تیر میزنند. ولی این بسیجی هایی که تو میگی، من یک کیلومتر مانده بهشان مرتب چراغ میدم، سرعتم رو کم میکنم، هنوز بیست متر مانده پیاده می شوم و یک دستی تکان میدهم و دوباره می خندم و سوار می شوم و باز آرام از کنارشان رد می شوم.
آخر این بسیجی ها مشکوک بشوند؛
اول رگبار می بندند.
بعد تازه یادشان میاد که باید ایست بدهند.
یک خشاب و خالی می کنند، بابای صاحب بچه را در می آورند، بعد چند تا تیر هوائی شلیک می کنند و آخر که فاتحه طرف خوانده شد، داد می زنند ایست.
این را که حاجی گفت: بمب خنده بود که توی قرارگاه منفجر شد. حالا نخند کی بخند.....
|
دوستی به نام نهج البلاغه
|
گفت: کتاب نهج البلاغه می خوام. آن زمان ( دوران طاغوت) آدم اهل قرآن و نماز کم پیدا می شد، چه برسد به نهج البلاغه! هر طوری بود بعد از چند روز، مقداری پول جور کردم و به او دادم. وقتی از مدرسه آمد، دیدم در پوست خود نمی گنجد. کتاب بزرگی دستش بود. فکر نمی کردم برای خواندن آن وقت بگذارد اما از آن روز به بعد همیشه با او بود؛ حتی در جنگ.
حیات
|
کم سن و سالترین طلبه شهید
|
تنها پسر خانواده مؤمنی بود؛ مادرش بعد از کلی نذر و نیاز و توسل به امامزادههای ایلام، علی را از خداوند گرفت؛ آن هم در ماه مبارک رمضان و شب شهادت حضرت علی(ع). علی تنها برادر و نورچشمی 5 خواهر بود تا اینکه در یازده سالگی رفت پی طلبگی و در 15 سالگی به شهادت رسید؛ جالب اینجاست که پیکر شهید طلبه «علی مؤمنی» بعد از 15 سال با توسل مادر علی به حضرت ابوالفضل(ع) به آغوش مادرش بازگشت.
مادر شهید علی مؤمنی بعد از 15 سال بر بالای پیکر تنها پسرش
«جعفر نظری» طی گفتوگویی نخستین طلبه شهید منطقه دهلران را روایت میکند.
* امانتی که خداوند به خانواده مؤمنی بخشید
شهید «علی مؤمنی» سال 1350 در روستای بیشهدراز شهرستان دهلران به دنیا آمد که نخستین شهید طلبه و یکی از 35 شهید این روستا است. در فرهنگ و رسومات محلی ایلام، داشتن فرزند پسر برای خانوادههای روستایی خیلی مهم است؛ خانواده مؤمنی 5 دختر داشتند و مادرش برای اینکه صاحب فرزند پسر شود، به ائمه اطهار(ع) و امامزادگان منطقهمان توسل میکرد تا اینکه علی فرزند ششم خانواده بعد از 5 خواهرش در شب شهادت امیرالمؤمنین(ع) به دنیا آمد.
شهید مؤمنی در صف رزمندهها
* رفتن دنبال طلبگی
علی در خانوادهای متدین بزرگ شد؛ دوره ابتدایی را در روستای بیشهدراز پشت سر گذاشت؛ از دوران نوجوانی خیلی زیبا قرآن قرائت میکرد و به روحانیت علاقه داشت؛ او از نوجوانان خوب و بچههای دوستداشتنی روستا بود؛ وقتی جنگ شروع شد من و شهید مؤمنی همکلاسی بودیم و دوران کودکی و نوجوانی را با همدیگر سپری کردیم. علی در کلاس شاگرد اول بود و هوش و استعداد تحصیلی فوقالعادهای داشت.
علاوه بر این، علی آقا به کار فرهنگی علاقه داشت؛ هنوز چند سالی از انقلاب نگذشته بود که با سن و سال کمش تشکیل هستههای فرهنگی و مذهبی را دنبال میکرد؛ در کلاس ما علی و تعداد کمی از بچهها نماز خواندن را بلد بودند؛ معلم روستا مأموریت یاد دادن نماز را به علی داد؛ علی در کمتر از چند روز همه بچههای کلاس را مسجدی و نمازی کرد.
طلبه شهید علی مؤمنی
با وجود شرایط سخت جنگ، آوارهگی و وضعیت نابسامان محل سکونتمان علی تصمیم جدی گرفت تا وارد عرصه جدیدی یعنی کسب معارف دینی شود و برای این کار به حوزه علمیه برود و درس دینی بخواند.
سال 61 و در حالی این ایده در علی به وجود آمده بود که مسیر ایلام و خوزستان در اشغال دشمن بعثی بود؛ او برای رسیدن به نزدیکترین حوزه در ایلام باید راه پرپیچ و خم شهر میمه به ملکشاهی تا ایلام که حداقل یک هفته طی طریق میشد، میپیمود؛ در این مسیر جاده مناسبی وجود نداشت و در زمستان این تنها راه شنی و کوهستانی قطع میشد و امکان تردد وجود نداشت.
در این حال و هوا علی به حوزه علمیه آشتیان در استان مرکزی رفت و بعد از دو سال در حوزه علمیه قم مشغول به تحصیل شد. در دوران طلبگی دیار و زادگاه خود را ترک نکرد و هراز چندگاهی به میان دوستان و همکلاسیها میآمد تا از اوضاع و احوال فرهنگی آنها بیخبر نباشد.
علی نوجوانان و همسن و سالان خود را جذب کرده بود و در زمان حضورش در روستا به انتشار تعالیم و احکام و قرآن میپرداخت و اولین هیأت فرهنگی و مذهبی به وسیله او تشکیل شد. به یاد دارم که کلاسهای درسمان به خاطر بمبارانهای ناجوانمردانه رژیم بعثی در دل کوهها و درهها و یا زیر درختان روستا برگزار میشد. به خاطر نبود فضا و مکان در روستا و تنوع، علی بچهها را بیرون از روستا میبرد تا در میان سبزهزارها و کوهپایهها با آرامش و صعه صدر احکام و مسائل دینی را به آنها بیاموزد.
* حضور علی در لشکر علی بنابیطالب(ع)
شهید مؤمنی در ایامی که در قم تحصیل میکرد، در قالب لشکر 17 علیبن ابیطالب(ع) عازم جبهههای حق علیه باطل شد؛ رفتن علی به جبهه از روی معرفت و اخلاص بود؛ او خود را به عنوان مبلغ و روحانی معرفی نمیکرد، بلکه به عنوان نیروی رزمی در منطقه حضور داشت. او در یگان رزم هم سختترین مأموریت یعنی اطلاعات عملیات و گشتی رزمی را بر عهده گرفت.
حضور شهید مؤمنی در جبهه
علی اولین بار در منطقه «فاو» طی عملیات «والفجر 8» در سال 1364 از ناحیه پا مجروح شد؛ بار دوم به جزیره مجنون رفت؛ در خرداد 65 هنگامی که در یک دسته 12 نفره در جزیره مجنون برای شناسایی به قلب دشمن نفوذ میکند، در یک درگیری تن به تن با دشمن، علی در صحنه باقی میماند.
* 15 سال بیخبری از علی
پدر و مادر و خواهرانی که عاشق تنها پسر خانواده بودند، سالها خبری از علی نداشتند؛ پدرش بارها به مقر لشکر علیبنابیطالب(ع) مراجعه کرد تا شاید خبری از علی به دست بیاورد، اما بعضاً همراهان و رزمندگانی که در این درگیری حضور داشتند، میگفتند: «در حین درگیری احساس کردیم که علی زخمی شده است و شاید هم شهید شده و نتوانستیم از او خبری بگیریم».
از خرداد 1365 تا خرداد 1380 در واقع 15 سال تمام، پدر و مادر علی چشم به راه او بودند تا شاید خبری از فرزندشان بگیرند؛ آنها علی را به امانت از ائمه اطهار(ع) گرفته بودند، به این فکر افتادند که برای یافتن و گرفتن خبری از فرزندشان باز هم به این خاندان توسل کنند. در زمان حکومت صدام که خانواده شهدا و مفقودالاثرها را به زیارت کربلا میبردند، ثبتنام کردند و این پدر و مادر پیر و منتظر به حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) رفتند؛ قبل از همه، مادر علی در حرم حضرت ابوالفضل(ع) با سوز دل و با عشق مادرانه خطاب به آقا میگوید: «آقا ابوالفضل تو را به زهرای مرضیه سوگند میدهم که بچهام اگر در شکم ماهی است او را به من بازگردان وگرنه شما را به حضرت زهرا(س) شکایت میکنم».
استقبال مادر شهید از پیکر تنها پسرش
پدر و مادر علی از زیارت کربلا برگشتند؛ اهالی محل هم به دیدن آنها رفتند؛ یادم است هنوز 20 روز از بازگشت آنها نگذشته بود که پیکر پاک علی، بعد از 15 سال در جزیره مجنون تفحص شد و به آغوش خانواده بازگشت و در گلزار شهدای دهلران آرام گرفت.
رجعت پیکر شهید 15 ساله بعد از 15 سال
نامش علی بود؛ همزمان با شهادت حضرت علی(ع) به دنیا آمد و در لشکر حضرت علی(ع) به شهادت رسید. 15 ساله بود و 15 سال هم پیکرش جلوی آفتاب گرم و سوزان مجنون همچون مولایش حسین بن علی(ع) باقی ماند.
استقبال مردم روستای بیشهدراز از شهید 15 ساله
* گریههای شبانه علی در راز و نیاز با خدا
فرخیه مؤمنی خواهر شهید «علی مؤمنی» در خاطرهای از برادرش تعریف میکرد: در سال 1362 و در یک شب سرد زمستانی علی برای گذراندن تعطیلات حوزه از آشتیان به خانه آمد.
آن شب هم پدرم برای خرید اجناس برای مغازهاش در بیشهدراز به خانهمان آمده بود. منزلی که ما در آن سکونت داشتیم یک اتاق بیشتر نداشت، اتاق را با استفاده از وسایل خانه به دو بخش تقسیم کرده بودیم، قسمتی را برای پذیرایی از مهمان و قسمت دیگری را برای اقامت خودمان اختصاص داده بودیم.
همه خوابیدیم اما چشمهای بیدار علی خواب را از چشمان پدرم که او را بسیار دوست داشت گرفته بود، پدرم به علی گفت: «قوت قلبم برای تو زود است که رنج طاعت و عبادت را بر خود تحمیل کنی».
علی در جواب پدرم گفت: «معلوم نیست در سنین بالا موفق به انجام عبادت شوم، انسان باید از همین نوجوانی خودش را آماده کند».
تصویر سمت راست پدر شهید مؤمنی در انتظار آمدن پیکر فرزندش
* شهادتم را به مادرم تبریک بگویید
در بخشی از وصیتنامه شهید «علی مؤمنی» آمده است: «چقدر شهادت در راه خدا زیباست، مانند گل خوشبوست. من در این سرزمین این قدر با دشمن میجنگم تا پیروزی و موفقیت نصیبم گردد و یا به درجه رفیع شهادت نائل گردم، اگر لیاقت داشته باشم که در راه اسلام و قرآن شهید بشوم به مادرم تبریک بگویید چون به مهمانی خدا رفتهام. راستی که مرگ در راه خدا چه خوب و خواستنی است».
گفتوگو از عالم ملکی