خاطرات دفاع مقدس
|
مدح خوانی حضرت علی(ع) به سبک یک فرمانده
|
به گزارش فارس، بخشی از فرهنگ جبهه اشعار حماسی آن است که روحیه مقاومت را داخل وجود رزمندگان تزریق میکرد. نام و یاد مولای متقیان امیرمومنان علی (ع) در هر رجز و اشعار حماسی توان مدافعان این مرز و بوم را چند برابر میکرد.
یکی از اشعار حماسی که در صبحگاهها و خصوصا دوی صبحگاهی رزمندگان خصوصا رزمندگان تهرانی خوانده میشد این اشعار بود که از پادگان های آموزشی به پادگان های عملیاتی و در بین رزمندگان سینه به سینه پخش شد و تا پایان نبرد ورد و ذکر رزمندگان بود.
به مناسبت شبهای قدر و ایام ضربت خوردن مولای متقیان و سالگرد شهادت شهید علیرضا موحد دانش این اشعار که به خط خود این شهید نوشته شده حال و هوای روزهای خوب جبهه را زنده میکند. باشد که در شبهای قدر شهدا را یاد کنیم. این اشعار به این صورت خوانده میشد که با ذکر هربند از آن؛ یکصدا رزمندگان با همه وجود فریاد میزدند: علی ...
دست خط شهید موحد دانش
امام اول.....علی/ امام برتر....علی/ امام ارشد...علی / سبط پیمبر....علی / آقای قنبر...علی/ فاتح خیبر....علی/ مرد دوعالم....علی/ مرد شهادت...علی/ مرد سخاوت...علی/ مرد عدالت...علی/ چه با شجاعت...علی/ وقت عبادت...علی/ صبح سعادت...علی/ باب یتیمان...علی/ وارد مسجد...علی/ وارد محراب...علی/ سجده اول...علی/ سجده دوم...علی/ سجده آخر...علی/ به ضرب ملجم...علی/ ملجم کافر...علی/ روی مبارک...علی/ غرقه بخون شد...علی/ چنین امامی...علی/ در بستر مرگ...علی/ با حسن خود...علی/ چنین سخن گفت...علی/ چون ضارب من...علی/ بر تو اسیر است...علی/ با ضارب من...علی/ کنید مدارا...علی/ علی علی علی علی
*زندگی نامه شهید علی موحد دانش
علیرضا اولین فرزند خانواده «موحد دانش» در سال 1337 در تهران به دنیا آمد. در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم به سربازی اعزام شد و پس از فرمان امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگانها، وی نیز از پادگان گریخت و به جمع انقلابیون پیوست. [روایتی دیگر: در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم وارد دانشگاه تبریز شد و در رشته مهندسی برق به کسب علم مشغول گشت.]
پس از پیروزی انقلاب، در کمیته انقلاب اسلامی شمیران به فعالیت مشغول شد. علیرضا در فروردین ماه 1358 به عضویت سپاه پاسداران در آمد و ابتدا مأموریت حراست از بیت امام خمینی را بر عهده گرفت. با آغاز غائله کردستان، به کردستان رفت و در چند عملیات پاکسازی علیه ضد انقلابیون شرکت کرد. پس از آن به جبهه اعزام شد و به عنوان جانشین "محسن وزوایی در عملیات بازی دراز حضور یافت و در همین عملیات، یک دستش قطع شد. پس از عملیات "مطلع الفجر" به مکه معظمه مشرف شد. قبل از عملیات فتح المبین، به تیپ 27 محمد رسول الله (ص) اعزام شد تا به عنوان معاون گردان حبیب بن مظاهر مأموریتش را انجام دهد.
وی پس از خاتمه عملیات فتح المبین، فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر را بر عهده گرفت و نقش فعالی در مراحل سه گانه"الی بیت المقدس" و آزادی خرمشهر ایفا کرد.
در خرداد سال 1361 با دختری مؤمنه عقد ازدواج بست. پس از پایان عملیات بیت المقدس، به همراه قوای محمد رسول الله (ص) به لبنان اعزام شد. بعد از بازگشت از لبنان، فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده گرفته، در عملیات "والفجر 1" با این تیپ وارد عملیات شد و در همان عملیات نیز مجدداً مجروح شد.
علیرضا موحد، عاقبت در تاریخ 13 مرداد 1362 در عملیات والفجر 2 در منطقه حاج عمران به شهادت رسید.
|
وقتی رضا چراغی با پای لنگ به شناسایی رفته بود
|
به گزارش فارس، با توجه به مشکلاتی که عملیات «رمضان» در پی داشت، فرماندهان عالیرتبه جنگ، طی چندین جلسات مشورتی، به این نتیجه رسیدند تا عملیات در جبهههای جنوب را موقتاً قطع و به سمت مناطق میانی کشیده شوند. آنها در اولین اقدام، منطقه عملیاتی سومار را برای انجام عملیات انتخاب کردند. مأموریت شناسایی مناطق کوهستانی و صعبالعبور محور سومار را رضا چراغی شخصاً به دستور همت، هدایت و مدیریت میکرد.
روایت سردار محسن کاظمینی در این رابطه در ادامه میآید:
بعد از پایان عملیات رمضان، من و حاج همت و حسین اللهکرم سوار بر یک دستگاه تویوتا کالسکه، از شهر اهواز راه افتادیم و آمدیم به سمت کرمانشاه. شب را در سپاه کرمانشاه خوابیدیم، صبح بود که رفتیم به گیلانغرب سراغ مشداکبر. این آقا از رفقای حسین اللهکرم بود و از روزهای اول جنگ در محور گیلانغرب با گروه چریکی شهید اندرزگو که حسین اللهکرم در اوایل جنگ مسئول آن بود، همکاری میکرد.
مشداکبر؛ در اصل از قاچاقچیهای بومی و حرفهای قبل از انقلاب بود که اجناس مصرفی از قبیل قند و چای و بلورجات را از خاک عراق به ایران، قاچاق میکردند. او با تمام راهها و راهکارهای منطقه، آشنایی کامل داشت. انصافاً هم کل مناطق را مثل کف دستش میشناخت. با حسین و حاج همت، رفتیم پیش مشداکبر و از او خواستیم تا با ما برای پیدا کردن راهکارهای شناسایی در منطقه سومار همکاری کند.
سردار شهید رضا چراغی(نفر اول از سمت چپ)
بعد از آن اکثر روزها، سعید قاسمی، مسئول واحد اطلاعات ـ عملیات تیپ 27 به همراه بر و بچههای این واحد، برای شناسایی منطقه عازم میشدند. من هم رضا چراغی را که به خاطر مجروحیت قبلی پایش هنوز مشکل راه رفتن داشت، سوار بر موتورسیکلت، به آنها میرساندم. هفت، هشت روز کار ما این بود. گرگ و میش سحر، نماز را که میخواندیم، رضا را ترک موتور سوار میکردم و تا روستای بابکان جلو میبردم. از آنجا به بعد هم، او را روی کولم میگذاشتم و تا نزدیکی خانه خرابههای میان تنگ میبردمش.
در آنجا رضا دوربین و نقشه برمیداشت و شروع میکرد به کار با منظر و نقشه و کالک، حتی گاهی اوقات خیلی در مسأله ریز میشد و خیلی جلو میرفت، که دیگر ناچار میشدم به او بگویم: «رضاجان، اینجا را دیگر بگذار برای بچههای اطلاعات» . میگفت: «نه محسن! باید جلوتر برویم».
سردار شهید رضا چراغی(نفر اول ایستاده سمت راست)
یک روز با رضا رفتیم جلو. داخل یکی از همین خرابهها نشسته بودیم و رضا داشت دوربین میانداخت و روی کالک و نقشه کار میکرد. یک مرتبه گفت: «محسن، بدو عراقیها دارند میآیند طرف ما». تا رضا این را گفت، من هم سریع دویدم. با رضا کالک و نقشهها را جمع کردم، بعد هم او را به دوش گرفتم و دویدم به طرف موتور. همینطور که داشتیم دور میشدیم، عراقیها رسیدند به خرابه و شروع کردند به سمت ما تیراندازی کردن. گلولهها وز وزکنان از کنارمان رد میشدند. با همین وضعیت، رسیدیم به موتور. رضا را انداختم ترک موتور. هندل زدم و موتور را روشن کردم. بعد هم، هر چه زور داشتم جمع کردم توی دست راستم و گاز دادم.
جاده پر از چاله چوله و دستاندازهای وحشتناک بود. یک دفعه احساس کردم موتور سبک شده. برگشتم دیدم طفلکی رضا از موتور پرت شده پایین. پرسیدم: «آقا رضا چی شد؟» چیزی نمیگفت. رنگ به صورت نداشت. فقط پایش را با دو دست گرفته و آه و ناله میکرد. خلاصه دو مرتبه رضا را سوار موتور کردم و او را مستقیم بردم به واحد بهداری، دو تا آمپول مسکن به او تزریق کردند تا کمی آرام گرفت.
|
یک «بیل» برنج!
|
جملات بالا بخشی از خاطره امین توانا از آزادگان دوران دفاع مقدس است. اظهار داشت: اولین ماه رمضانی را که در زندان عراق تجربه کردم تیرماه سال 60 بود که گرمای هوا به شدت طاقتفرسا بود و ساعت روزه داری از چهار صبح تا 21 شب بود.
در روزهای غیر ماه رمضان هم تنها دو وعده غذایی صبحانه و ناهار به اسرا داده میشد. در ماه رمضان غذاها را با تاخیر پخت میکردند و صبحانه را ساعت 16 و ناهار را 24 شب دریافت میکردیم و برای اینکه غذا برای استفاده در سحری گرم بماند آن را بین پتوهای انفرادیمان می پیچیدیم.
برای صبحانه نوعی آش به ما میدادند که برای 10 نفر در یک ظرف ریخته میشد و همه دور همان ظرف جمع میشدیم و میخوردیم. برای وعده ناهار هم یک بیل برنج برای 10 نفر داده میشد. تمام سالهای اسارت را با همین میزان سهمیه غذا سپری کردیم.
آفتاب بعد از ظهرها رو به آسایشگاه ما قرار میگرفت.از سوی دیگر در روزهای رمضان ما را به بهانه تفتیش ساعتها جلوی آفتاب نگه میداشتند، در حالی که در روزهای غیر ماه رمضان چنین کاری انجام نمیشد. البته چون شرایط سخت بود بیشتر میشد معنویت را حس کرد. افرادی که دعای روزهای ماه رمضان را از حفظ بودند آن را مینوشتند که بقیه هم بتوانند بخوانند. معتقدم «رمضان»های اسارت قطعهای از بهشت بودند.
امین توانا که از سال 59 تا 69 در اردوگاه اسرای موصل عراق به سر برد در حوالی قصرشیرین اسیر شده بود.
|
برای ورود به پاوه ریش هایم را تراشیدم/ اولین فعالیت سیاسی ام دیوار نویسی بود
|
خبرگزاری دفاع مقدس: مجتبی عسگری از یادگاران دوران دفاع مقدس و همرزم شهدای بزرگواری چون حاج احمد متوسلیان، شهید ابراهیم همت و ناصر کاظمی است. عسگری اکنون ریاست بیناد حفظ آثار و نشر ارزش های سپاه را به عهده دارد. وی می گوید حفظ آثار و ترویج فرهنگ شهدا و انتقال آن به نسل های بعد انقلاب را بزرگترین وظیفه خود می داند. وی در گفت و گوی اختصاصی با خبرگزاری دفاع مقدس اظهار داشت: بعد از پیروزی انقلاب، کردستان چندان وضعیت مناسبی نداشت و دشمن تلاش می کرد با به هم زدن اوضاع این استان، مسیر انقلاب را منحرف کند. فقط اوضاع کردستان نامساعد نبود بلکه ضدانقلاب در هریک از شهرها به خیابان می آمدند و آشوب به پا می کردند. من مطمئنم در هر کدام از اتفاقات اول انقلاب اگر مردم زیر پرچم ولی فقیه جمع نبودند، بلاهای بزرگی بر سرمان نازل می شد.
چگونگی تشکیل تیپ 27 محمد رسول الله
عسگری درخصوص نحوه شکل گیری تیپ 27 محمد رسول الله گفت: هر روز خیابان ها شلوغ می شد و عده ای اوباش ضد انقلاب به خیابان می ریختند. یک روز با بهانه حجاب و روز دیگر به بهانه قصاص. یادم است یک بار منافقین دو مادر و کودک را در آتش سوزاندند. خلاصه تلاش گسترده ای صورت می گرفت تا انقلاب از داخل با شکست روبرو شود. از طرف دیگر در داخل با کارشکنی افرادی چون بنی صدر روبرو بودیم و ارتش هم سر و سامان کافی نداشت.
وی ادامه داد: باید اوضاع کردستان هرچه سریعتر آرام می شد. محسن رضایی بازدیدی را در سال 60 از کردستان صورت داد و به قول خود آقای رضایی دنبال پیدا کردن کادر برای تشکیل تیپ بود. در جلسه وی با شهید حاج ابراهیم همت پیشنهاد تشکیل یک تیپ تازه مطرح شد. در اینجا با هماهنگی حاج احمد متوسلیان، شهید همت و شهید شهبازی بچه های مریوان، پاوه و سرپل ذهاب در دوکوهه جمع شدند و اینجا تیپ 27 محمد رسول الله تشکیل شد.
رئیس بیناد حفظ آثار و نشر ارزش های سپاه افزود: اولین عملیات کلاسیکی که تیپ 27 محمد رسول الله انجام داد عملیات فتح المبین بود و سپس این تیپ در عملیات هایی چون طریق القدس و ثامن الائمه شرکت کرد.
عسگری چگونه جذب انقلاب می شود
وی در خصوص نحوه ورود به جرگه انقلابی ها در سال 1356 تصریح کرد: تقریبا 16 سال داشتم که با سخنرانی برخی روحانیون هیئت، نام امام به گوشم خورد و به او علاقه مند شدم. من در خانواده ای به شدت مذهبی بزرگ شدم. ولی خودم بچه شری بودم و همه کار می کردم، یک بار که به سینما رفتم کتک مفصلی از پدرم خوردم که تا کنون یادم نرفته است. البته سینمای آن موقع خیلی با سینمای الان متفاوت بود.
عسگری با اشاره به اولین فعالیت سیاسی خود افزود: اولین فعالیت سیاسی من عضویت در حزب "مستراح نویسان" بودم. زمانی که در دانشگاه علم و صنعت در بخش راه و ساختمان مشغول کار بودم، برای مبارزه با رژیم، شعارهایی را روی دیوار دستشویی نوشته و سریع از محل متواری می شدیم. خودمان اسم این را گذاشته بودیم حزب مستراح نویسان. از اینجا به بعد (تقریبا همان حدود سال 57 می شود) مانند بقیه مردم در تظاهرات ها شرکت می کردم.
رئیس بیناد حفظ آثار و نشر ارزش های سپاه تاکید کرد: بعد از پیروزی انقلاب زمانی که امام فرمان تشکیل جهاد سازندگی را دادند خیلی روی من تاثیر گذاشت و تصمیم گرفتم برای کمک به جریان انقلاب جذب یکی از نهادهای انقلابی شوم. اولین عضویت من در کمیته انقلاب بود. ولی با وجود فعالیت های چشم گیر و موثر، این نهاد چندان مرا راضی نمی کرد. اینجا بود که جذب جهاد سازندگی شدم. برای مردم در مناطق محروم حمام می ساختیم، از قنات آب می کشیدیم و برای درو محصولات به آنها کمک می کردیم.
اولین روبارویی با یک پاسدار
وی در خصوص اولین رویارویی با پاسداران گفت: همان موقع در یزد نامزد کرده بودم و هر زمانی که می توانستم به بافق برمی گشتم تا بتوانم خانواده را ببینم و مدتی استراحت کنم. یک بار وقتی با قطار از تهران به سمت یزد راه افتادیم با صحنه عجیبی روبرو شدم. آن زمان در کنار رئیس قطار همیشه یک پلیس می ایستاد تا اگر خدایی نکرده درگیری پیش آمد این پلیس به کادر قطار کمک کند. این بار که سوار قطار شدم در کنار رئیس قطار دو جوان لاغر اندام و کم سن و سال (تقریبا 17 سال) با لباس تماما سبز رنگ ایستاده بودند. من هم که خیلی مشتاق بودم بدانم این دو جوان چه کاره هستم از یکی از ایشان پرسیدم. ولی او با پرخاش به من گفت: الان وقت این کار نیست بگذار به کارم برسم.
وی ادامه داد: من هم دیگر سوال نکردم تا چند دقیقه بعد ناگهان در کوپه من باز شد، همان جوان وارد شد و شروع کرد به توضیح دادن در مورد سپاه پاسداران و اینکه پاسدار به چه کسی گفته می شود. چقدر زیبا صحبت می کرد. من تماما جذب او شده بودم. یادم هست از او پرسیدم، آیا در سپاه شما حقوق هم می گیرید؟ برای من هفت مرتبه را شمرد که درست در خاطرم نمانده است؛ اگر شش مرتبه اول را کامل گذراندیم. بله، در مرحله هفتم پول هم می گیریم و الا نه. از همان لحظه بود که من عاشق سپاه شدم.
سردار عسگری از نحوه جذب خود به سپاه گفت و افزود: بعد از بازگشت از یزد به پادگان شهید بهشتی رفتم و در آنجا ثبت نام کردم. بعد از پادگان بهشتی به پادگان امام حسین رفتم و آموزش دیدم. پادگان امام حسین جو معنوی بسیار خوبی داشت. بعد از آموزش راهی پادگان ولیعصر شدیم. این پادگان یک فرمانده داشت که من چندان از او خوشم نمی آمد. بچه ها او را کریم دیکتاتور صدا می کردند و برخی می گفتند که او معتاد است. اوایل انقلاب سپاه مانند امروز نبود و هنوز برخی از افکار طاغوتی و خصیصه های دوران شاه در برخی جوان های سپاه وجود داشت.
رئیس بیناد حفظ آثار و نشر ارزش های سپاه تاکید کرد: فرمانده پادگان یک روز بچه ها را به صف کرد و گفت: هرکس کار بهداری بلد است یک قدم جلو بیاید. چند نفری رفتند ولی تعداد نیروی مدنظر حاصل نشد. بعد پرسید چه کسانی دیپلم تجربی دارند؟ باز هم تعدادی رفتند ولی تعداد نیروی مورد نظر محقق نشد. من به یکی از رفقا گفتم برویم شاید قصد دارند یک کاری دستمان بدهند. بالاخره یاعلی گفتیم و رفتیم پیش فرمانده. بگذریم من در کل جنگ تنها از یک کار بدم می آمد و آن هم بهداری بود. از اقبال ما همه بچه هایی که صدا زده بودند را برای جذب در بهداری می خواستند. من هم که دیدم اصلا اوضاع طبق مراد من نیست. گفتم: من به بهداری نمی روم (آن موقع خیلی دوست داشتم جذب گردان تخریب یا اطلاعات عملیات شوم).
عسگری ادامه داد: فرمانده با صدای بلند گفت: من نماینده امام هستم. وقتی من می گویم که باید به بهداری بروید یعنی تکلیف شرعی شما رفتن به بهداری است و باید به آن عمل کنید. خلاصه در جایی که فکرش را هم نمی کردم شروع کردم به فعالیت. بلافاصله همه ما را به بهداری کرمانشاه انتقال دادند. بعد از انتقال به بهداری کرمانشاه به من گفتند شما باید به پاوه بروید. قرار بود جایگزین شخصی با نام حنیف شوم.
وی از کنایه حنیف در برخورد اول گفت و تصریح کرد: به گفته حنیف از 20 کیلومتری پاوه در دست ضد انقلاب بود و طبق توصیه حنیف ریش هایم را تراشیده و با لباس شخصی با یک مینی بوس به سمت پاوه راه افتادم.
ورود به کردستان و استقبال با سیلی سنگین
عسگری در ادامه افزود: در این مینی بوس به غیر از من دو سرباز نیروی هوایی هم سوار شده بودند و با همان لباس نظامی به سمت پاوه حرکت می کردند. کمی با این دو سرباز صحبت کردم و از اینکه جرات کردند با لباس نظامی به سمت پاوه حرکت کنند به شدت تعجب کردم و در عین حال شرمنده هم شدم.
وی گفت: در میانه های راه بود که به منطقه ای به نام قوری قلعه رسیدیم. ناگهان عده ای با لباس کردی و سلاح کلاشینکف مینی بوس را متوقف کردند. یکی ار اینها در مینی بوس را باز کرد و به میان مسافرها آمد. به چهره تک تک مسافرها نگاه کرد تا به من رسید. به محض رسیدن به من گفت: تو پاسداری؟ گفتم: چی؟ دوباره پرسید تو پاسدار هستی. گفتم: نه. در همین لحظه من را از مینی بوس پیاده کرد. بعد از پیاده شدن، شخصی که داوری صدایش می زدند یک سیلی خیلی محکم تو گوش من زد. شروع کردم به گریه و التماس کردن. گفتم: من یتیم هستم. برای چی بچه یتیم را می زنید. پاسدار اصلا چی هست. یکی از آن دو نفر بچه های نیروی هوایی که دید شرایط خوب نیست و قضیه دارد بالا می گیرد. گفت: بابا این رفیق ماست. بگذارید بیاید بالا. آن چند نفر هم من را رها کردند و من هم مانند جت سوار مینی بوس شدم و دوباره به سمت پاوه حرکت کردیم. به پاوه که رسیدم فهمیدم آن دو نفر هم مثل من پاسدار بودند و لباس نیروی هوایی پوشیده بودند( این داستان مربوط است به زمستان 58).
مجتبی عسگری با اشاره به نقش اهل تسنن در جنگ، افزود: نباید بچه های اهل تسنن را دست کم بگیریم. اینها زمان جنگ برای حفظ انقلاب خیلی زحمت کشیدند. اگر بچه های کردستان همکاری نمی کردند و این همه رشادت از خودشان نشان نمی دادند شاید کردستان را از دست می دادیم. نباید کردها را مترادف با ضد انقلاب گرفت. اینها مردمان بزرگی هستند و برای انقلاب خیلی رنج کشیده اند.
ادامه دارد...
|
سردار شهید (احد طاهری پور
|
سردار شهید (احد طاهری پور)در فروردین ماه 1340 مصادف با محرم حسینی در کازرون و در خانواده ای کشاورز پا به عرصة وجود گذاشت . در سن پنج سالگی به نماز ایستاد ودر همان کودکی به دیگران ، آموخته های خود را تعلیم می داد . او هر روز بچه های هم سن و سال خود را جمع می کرد و خود به عنوان امام جماعت جلو آنها نماز می خواند .
تحصیلات خویش را تا پایان مقطع متوسطه در مدارس مرآت ،جلوه و هنرستان دکتر شریعتی گذراند .در اوایل انقلاب در حالی که درهنرستان مشغول به تحصیل بود و با توجه به اینکه او مدتی در مسجد و جلسات خصوصی حضور داشت ،لذا زودتر از دوستانش به فعالیت علیه رژیم مشغول شد ،به طوری که چندین بار مورد هجوم مزدوران رژیم قرار گرفت و در این مسیر بارها ضربةباتومهای آن خود فروختگان ،پیکر نازنینش را چون – ماهپاره ای که در خسوف قرار گیرد – کبود ساخت . بعد از پیروزی انقلاب در بسیج به فعالیت پرداخته و دوره های مختلف آموزشی را با موفقیت پشت سر گذاشت . بعد از مدتی راهی جبهه های غرب گردید و بعد از بازگشت از جبهه ،در امتحانات شرکت کرده و موفق به اخذ مدرک دیپلم گردید . هنوز مدرک دیپلم را به دست نیاورده بود که به جمع سبز پوشان سبز اندیش سپاه پاسداران پیوست و با ورود او به سپاه ،حضورش رادر جبهه های نبرد نمایان ساخت ود رجبهه های سر پل ذهاب ،بستان،چزابه،شوش،پاسگاه زید ،جزیرة مجنون، دشت عباس،ابو غریب،حاج عمران،فکّه و بسیاری دیگر از مناطق غرب و جنوب به مبارزه با دشمنان همیشة اسلام و انقلاب پرداخت . با تأسیس تیپ فاطمه الزهرا(س)از لشکر 19فجر مسؤولیت جانشینی گردان به این پاسدار جان بر کف محول گردید واونیز با تقدیم جان عزیز خویش به خوبی از عهدة انجام این مسؤولیت سنگین برآمد. زمانی که برای مدتی به مرخصی می آید ،مأموریتش را پایان یافته نمی بیند ،لذا راهی پادگان آموزشی شده ودر آنجا به آموزش نیروهای اعزامی مشغول می شود ؛کمتر کسی می توان یافت که مانند او درجبهه ها و یادر حال آموزش باشد . سردار شهید احد طاهری پور بعد از حماسه آفرینیهای بسیار در عملیاتهای فتح المبین ،خیبر ، بیت المقدس،بدر و ... ،جزیرة مجنون رابا قطرات خون خویش گل افشان ساخت و بهاران واقعی رادر دوازدهمین روز از فروردین 1364به میهمانی روزهای زخمی مجنون فرا خواند . پیکر مجروح و غرقه به خون او توسط همرزمان دلسوخته اش به بیمارستان صحرایی انتقال یافت . اما احد ، تنهایی جبهه ها ،که دلش راآن سوی آسمان جا گذاشته بود ،ساعتی بیشتر میهمان حماسه سازان مجنون نبود . او رفت تا عاشقانه به مردان سرانجام بپیوندد.
|
گفتم باید فرمانده ات را ببینم
|
شهید بیژن گرد به همراه دیگر همرزمانش از جمله شهید نادر مهدوی در تاریخ 16/7/1366 به شهادت رسیدند. در آن روز آنها برای گشت زنی در دریای خلیج فارس به ماموریت اعزام شده و با ناوچه ها و بالگردهای آمریکایی مواجه می شوند. در این درگیری یکی از بالگردهای آمریکایی مورد هدف قرار می گیرد و به قعر آب می رود.
پس از مدتی درگیری و جنگ بین قایقهای سپاه و ناوچه ها و بالگردهای آمریکایی قایق بیژن مورد هدف قرار می گیرد.
آنچه خواهید خواند قسمت پایانی گفتگویی است با همسر شهید بیژن گرد خانم «صدیقه ولیپور» که لطف کردند و دقایقی از وقتشان را در اختیار ما قرار دادند.
*عشقی که باعث شد قوری سر برود
تا قبل از ازدواج من نمی دانستم شهید گرد به من علاقمند شده است. یکبار بعد از ازدواج خواهرش ما رفتیم خانه شان. بیژن رفت برای ما چای بیاورد، یک دفعه دیدم قوری سر رفت. گفتیم: چی شد؟ بعدها خودش تعریف کرد که حواسم آن موقع به تو بود.
*به یاد شهید دریاسفر
یکبار بیژن تازه چند دقیقه ای بود که از ماموریت برگشته بود رفت سر یخچال آب بخورد که همان موقع خبر شهادت دوستش«شهید دریاسفر» را آوردند. شهید گرد از ناراحتی آب در گلویش گیر کرد، با تعجب گفت: ما همین الان از هم جدا شدیم! گفتم: خوب شهادت در یک لحظه اتفاق می افتد. آن شهید اسمش دریا صفر بود.
*عشق شهید گرد به دختر یک روزه اش
فرزند دوممان وقتی دنیا آمد بیژن تازه از ماموریت آمده بود. شهید گرد عاشق دختر بود. اسم فاطمه را هم خودش انتخاب کرد. همان روز هم آقای مهدوی با بیژن تماس میگره و میگه باید بریم ماموریت، آماده باش. اما شهید گرد می گوید: خانمم فردا مرخص شد میایم. فردا صبحش ما تازه رسیده بودیم خانه که دیدم شهید نادر مهدوی خودش با ماشین آمد دنبال بیژن.
به بیژن گفتم: نمیشه نری؟
گفت: می بینی که فرمانده آمده دنبالم. ماموریتم 24 ساعت بیشتر نیست و بر می گردیم.
اما خب این 24 ساعت شد ماموریت همه عمرش و او را به چیزی که می خواست رساند. سفری که با تولد دخترش هم زمان شد.
مدتی قبل از شهادت بیژن خوابی می بیند و برای مادرش تعریف می کند که: در خواب دیدم سوار بر اسب سفیدی هستم.
مادرش می گفت: همان موقع که شنیدم لرزه به تنم افتاد اما به روی خودم نیاوردم.
*کسی حق نداشت به امام و انقلاب توهین کند
اگر کسی پشت سر امام خمینی و انقلاب صحبت نا مربوطی می کرد بیژن به شدت عصبانی می شد. یکبار یه بنده خدایی آمد خانه ما و داشت با مادرشوهرم صحبت می کرد. آن خانم شروع کرد ضد انقلاب صحبت کردن. شهید گرد از عصبانیتش فلاکس چای را زد به دیوار و شکست. خانم همسایه در حیاط بود و صدا را شنید. متوجه شد عصبانیت بیژن به خاطر او بوده و رفت. دیگر ندیدم آن خانم به منزل ما رفت و آمد کند.
*ماجرای محموله ای که در زمین فوتبال پیدا شد
شهید گرد علاقه زیادی به فوتبال داشت. مثلا اگر امروز ساعت 5 از جبهه می رسید فوراحمام می کرد و می گفت: حالا نوبت فوتبال است و می رفت. یک تلویزیون 14 اینچ سیاه و سفید داشتیم که فوتبال ها را با آن تماشا می کرد. یکبار در زمین فوتبال داشتند بازی میکردند که برادرش مقداری تریاک پیدا کرده بود. ایشان که بچه بود نمی دانست این چیه؟ از طرفی از خانواده هم می ترسید که قضیه را بگوید اما چون با من صمیمی بودند آمد گفت: زن داداش بیا.
گفتم: چیه؟
گفت: ببین این چیه توی زمین پیدا کردم.
ازش گرفتم و به مادرش نشان دادم. گفتم: فکر کنم اینی که فرهاد پیدا کرده تریاک باشه. ایشان هم تایید کرد. بیژن که آمد به خنده گفتم: ما محموله پیدا کردیم.
گفت: کو؟
مادرش گفت: چیکارش کنم؟
شهید حسین حمایتی دوست بیژن تریاک ها را از بین برد.
مادرش به شوخی می گفت: میگن تریاک واسه درد خوبه بذار من واسه گوش دردم استفاده کنم.
بیژن گفت ما رو باش جلوی بچه های مردم رو می گیریم، مادر من! یه ذره اش هم سمه.
اتفاقا کمیته بعد از آن کسانی را که در زمین فوتبال مواد می گذاشتند دستگیر کرد. این اتفاق بعد از شهادت شهید گرد افتاد که از کمیته نامه ای آمد و از بیژن خواسته بودند برود شهادت بدهد که گفتیم او شهادت واقعی را داد.
*افطاری در یک اتاق 12 متری
شهید گرد اهل شوخی با هر کسی نبود. هر نوع شوخی را هم نمی پسندید. 21 رمضان در خانه مان افطار می دادیم. اتاقمان 12 متر بود اما بیژن همه همکارانش را دعوت می کرد. آقای بهبهانی، مسعود قدرتی، پرویز قوسی، آقای خوشبخت، برادر برازجانی آن شب آمدند. شب خوبی را در کنار هم با شوخی ها و خنده ها می گذراندیم. با خانواده آقای بهبهانی و آقای قدرتی زیاد رفت و آمد می کردیم.
*گفتم باید ببینم فرمانده ات چه شکلی است
بیژن با شهید نادر مهدوی از چهار سال پیش از شهادتش در سپاه آشنا شده بود. البته ما با هم رفت و امد نداشتیم چون خانه اقای مهدوی «خورمج» بود و از ما دور بودند. فقط محل کار ایشان بوشهر بود. من اولین بار ایشان را همان صبح رفتنشان دیدم. آن روز به بیژن گفتم: من باید از لای در فرمانده ات را ببینم چه شکلیه. آقای مهدوی تقریبا شبیه بیژن به نظرم آمد اما لاغر تر و بلند تر. لباس فرم سپاه هم تنش بود.
بیژن می آمد در خانه نقشه عملیات هایشان را می کشید. دستگاه نقشه کشی داشت و همه کارها را جلوی من انجام می داد. من برایش راز دار خوبی بودم. تمام مدارک و اسناد عملیات هایشان دستم بود و در خانه بدون اینکه کسی بفهمد نگهداری می کردم. گاهی توضیحی هم در مورد کارهایش می داد. حتی زمانی که مین شاخه ای دریایی از تهران آوردند خانه ما، پرسیدم این کارتن ها چیه بیژن؟ دردسر نباشه. اینجا منفجر نشه. جعبه های مینهای دریایی بزرگ بود. البته زود مین ها را بردند تحویل دادند. روزی که قرار بود نفتکش ها را بزنند هم به من گفت چون می دانست به هیچ کس حرفی نمی زنم. اگر می گویند همسر محرم راز است من واقعا برایش محرم بودم.
*انگشتری و اسکناس بیست تومانی امام(ره) به بیژن
بعد از عملیات صاعقه با گروهی که بودند رفتند دیدار امام. امام هم به عنوان یادگاری انگشتری و یک اسکناس بیست تومانی داده بودند به بیژن. برایم از آن دیدار تعریف می کرد که خیلی خوشحال شده بود. دیدارشان هم خصوصی بود. به سرباز های همراه دوربین و به جمع آنها سکه داده بودند.
*بوشهری ها عاشق موتور پرشی هستند
موتور سیکلت پرشی داشتیم. یعنی من اسم دقیقش را نمی دانستم خودشان می گفتند: پرشی است. بوشهری ها دختر و پسر عاشق موتور هستند. بیژن لباس ساده و معمولی می پوشید. خیلی انسان تو داری بود. من اصلا گریه اش را ندیدم.
*شهادت بیژن را از من پنهان می کردند
من تازه زایمان کرده بودم و حالم اصلا خوب نبود. از طرفی هم ماموریتشان قرار بود 24 ساعته باشد. فاطمه دخترم یک روزش بود. قرار بود فردایش بیاید اما نیامد. از اتاق آمدم بیرون و پدر و مادرش را دیدم که انگار سردرگم بودند. یک سر رفتم بیرون که دیدم لانکروز سپاه هم سر کوچه ایستاده. اینجا برایم سوال پیش آمد که ماشین سپاه اینجا چه کار دارد؟ آنها نمی خواستن به من بگویند که حالم بد نشود.
دیدم پدر شوهرم با آن ماشین رفت. پرسیدم چرا بابا با ماشین سپاه می رود او که کاری با آنها ندارد. مادر شوهرم را سوال پیچ کردم.
گفت: چرا دست بر نمی داری؟
گفتم: یک اتفاقی افتاده شما سر درگم هستین.
ایشان که اصرار من را می دید با تعلل گفت: میگن ناوچه بیژن درگیر شده.
گفتم: چرا به من نگفتید؟
مادر شوهر جواب داد: ناراحت نشو بر می گردن.
گفتم: چرا نرفتن کمکشان .
مادرش گفت: همان موقع طوفان هم شده و هیچ هواپیما یا کشتی ای نتوانسته برود کمک. آنها 3 ساعتی هم خودشان در دریا شنا می کنند.
گفتم: باید زودتر به من می گفتید.
*خوابی که مرا به شهادت همسرم راضی کرد
ما در آن مدت واقعا چشم انتظار آمدنش بودیم و امید داشتیم که بر می گردد. اصلا فکر شهادت در مغز ما نبود. 10 روز چشم انتظار برگشت بودیم. خوب یادم هست شب چهارم اسارتشان بود، من گفتم: خدایا! بیژن را از تو می خواهم. شب خواب دیدم شهید گرد برگشته اما دست و پا ندارد. نصفه شب از خواب پریدم گفتم: خدایا! می دانم این عشق است اما من نمی خواهم او را برایم بفرستی در حالی که زجر بکشد و دست و پا نداشته باشد. نمی خواهم شاهد زجر کشیدنش باشم چون به او علاقه دارم و نمی خواهم بینم در یک جا بنشیند. اگر می خواهی شهیدش کنی شهیدش کن، من راضی به برگشتنش با این وضع نیستم. بعد از 11 روز خبر دادند که شهید شده است.
آقای مظفری یکی از دوستان بیژن تعریف می کرد که آنها زنده دستگیر شدند و زیر شکنجه به شهادت رسیدند. تا چهار روز هم زنده بودند، متوجه شدم همان شب که من خواب دیدم رویایی صادقه بوده. خواب های من اکثرا تعبیر می شد. وقتی هم فهمیدم گفتم: راضی هستم به رضای خدا. اگر قرار بود فقط به خاطر من برگردد نه به دل خودش راضی نبودم.
در آن مدت که خبری از آنها نداشتیم خیلی ها می آمدند می گفتند: در شبکه ها نشانشان داده که در عمان پیاده شدند. بیژن زنده است. اینقدر حرف های مختلف شنیده بودم که وقتی من را بردند فرودگاه بالای سر جنازه از حال رفتم و با امبولانس آورده بودنم بهشت صادق.
*رفتی اما به فکر ما نبودی
در بهشت صادق با صدای بلند داد زدم که نمی گذارم کفنش کنید مگر اینکه بدنش را ببینم. اگر کفنش کنید کفن را پاره می کنم. که گفتند: بیا ببین. حرف های مردم آزارم داده بود از بس یک کلاغ و چل کلاغ کرده بودند. وقتی دیدمش سر و سینه اش را بوسیدم. جای سیگار ها و ترکشهایی که روی بدنش بود نگاه کردم. پاهایش از بس در پوتین داخل آب مانده بود چروک شده بود. من حالم بد شد و بردنم عقب. اما بعد شنیدم دستش از مچ بریده و به یک پوست وصل بوده است. آن لحظه به شهید گرد گفتم رفتی اما فکر ما نبودی.
وقتی زنده بود می گفتم: تو بری ما چیکار کنیم؟ می گفت: شما خدا را دارید.
از روزی که خبر اسارتشان آمد خانه پر بود از همسایه ها و اقوام که می آمدند. پدرم نذر کرده بود اگر بیژن برگردد تمام باغ زهرا را خوراک می دهد. ولی خواست خدا چیز دیگری بود.
*وودی وودی پیکر و سه کله پوک
5 سال حدودا با هم زندگی کردیم. اگر هر جایی می رفت باید حتما برایم سوغات می آورد. یک بار رفته بود «خارک جزیره فارسی». آنجا چیزی برای خریدن نبوده اما با ماسه تابلو می کشیدند. برای من تابلو گل طراحی کرده بود و برای مهدی هم شخصیت کارتنی وودی وودی پیکر را طراحی کرده بود. خودش هم عاشق کارتن سه کله پوک بود.
یک بار در تهران برایش ماموریت پیش آمد و من را هم آورد. من کچل راستگو بودم همیشه.(خنده) سر خیابان که ایستاده بودیم. بیژن می خواست ماشین بگیرد اما راننده تاکسی کرایه را زیاد گفت. بیژن گفت: عمو چی می گی ما خودمان بچه اینجا هستیم، کرایه اینقدر نیست.
من گفتم :چرا دروغ میگی ما کجا بچه اینجایم؟
گفت: هیچی نگو آبرومون رو بردی.
*وصیت نامه همسرم را پاره کردم
یکبار از من پرسید اگر شهید شوم چیکار می کنی؟ گفتم: اصلا حرفش را هم نمی زنی.حتی یکبار وصیت نامه ای نوشته بود و نشانم داد ،ازش گرفتم و جلوی رویش پاره کردم. گفتم: حالا واسه من وصیت می نویسی؟
گفت: باشه، حساب کار دستم آمد.
وقتی شهید مهدوی را دم در دیدم دلم تکونی خورد و یک طوری شدم البته آن لحظه اصلا نفهمیدم چم شده؟ اصلا حس نمی کردم آخرین بار است که بیژن را می بینم.
*از شنیدن خبر شهادت بیژن شوکه شدم
من با شنیدن خبر شهادت شوکه شده بودم. بی تابی نداشتم و حتی گریه هم نمی کردم. هیچ کس هم نمیگفت: چرا این زن گریه نمی کند/ هیچ چیزی در حافظه ام نبود جز اینکه دو بچه دارم و باید بزرگشان کنم. انگار همه خاطراتم پاک شده بود. آن روزها میگرن گرفتم و هنوز هم دچارش هستم. تا 7 سال منزل پدر شوهر مانده بودم. بیژن زمان شهادتش 21 ساله بود.
از شهادت حسین حمایتی بسیار ناراحت شده بود. مادرش تعریف میکرد که سر مزار شهید حمایتی بیژن خیلی گریه می کرد. الان هم کنار حسین در بهشت صادق دفن است.
بعد از شهادتش دم صبح خواب دیدم رودخانه ای است که دو طرفش سبزه زار است، یک طرف بیژن ایستاده و یک طرف من. گفت: سپرده متان دست خدا.
شهید گرد اهل ماهی گیری بود. دریا را مثل کف دستش می شناخت. همیشه می گفت: دریا مثل خانه دومم می ماند.
بستری می خواهم از گلهای سرخ
تا تو را یک شب در آن مستی دهم
این شعر را وقتی برای بیژن می خواندم خیلی خوشش می آمد.
گفتگو : زهرا بختیاری
فارس|
شهیدی که به نمره 20 قانع نشد
|
شهید سید علی دوامی از شهدای بسیجی بود که راز 21 را برای همرزمان و بازماندگان خود برای همیشه مبهم ساخت؛ این سید شهید 21 ساله حکایت عجیبی را تاریخساز کرد که بارداری مادر در سن 21 سالگی، به دنیا آمدنش در صبح 21 ماه رمضان و به اوج رسیدنش در عملیات رمضان در شب شهادت مولی متقیان شب قدر انجام شد.
شب احیا دل هر دلدادهای را دگرگون میکند و غوغایی را به وجود میآورد تا بهترین سرنوشت خدایی برایش رقم بخورد، اما مادر شهید سید علی دوامی به دنبال راز 21 میگردد شبی که تنها پسرش چشم به جهان گشود و 21 سال بعد در شب احیا نیز آسمانی شد.
شهید سیدعلی دوامی در دوران دفاع مقدس با سن اندکی که داشت بزرگمردی شده بود که صدام متجاوز برای سرش جایزه تعیین کرده بود؛ این سید بیباک از هیچ تهدیدی قد خم نمیکرد و به عنوان جانشین گردان مسلم بن عقیل پس از 6 سال حماسه و ایثارگری با اصابت کالیبر 60 در غروب 21 ماه مبارک رمضان به شهادت رسید.
در آستانه بیست و پنجمین سالگرد شهادت سید علی دوامی پای دلگویههای مادرش مینشیند تا از خاطرات ناب فرزندانش بگوید، سخنانش بر زبان جاری نمیشد دلش با من حرف میزد، نگاهمان درهم گره میخورد و این شیر زن روی زمین نبود نام سید علی او را هم آسمانی کرده بود.
فارس: خانم نیکدوز لطفاً از سید علی بگویید.
او تربیت شده محفل امام حسین(ع) است و همزمان با به دنیا آمدنش نامش را با خود آورد، در شب شهادت امام علی(ع) با نامش او را متبرک علی کردیم.
فارس: دلبستگی شما با سید شهید در چه حد بود؟
با تمام دلبستگی به تنها پسرم، اما در راه رضای خدا از همه خواستههایم گذشتم، وقتی بدرقهاش میکردم به سید علی گفتم «آنقدر بکش تا در راه رضای خدا کشته شوی».
فارس: سید علی در جبهه در چه حوزهای فعالیت میکرد؟
سید در اطلاعات عملیات به عنوان غواص فعالیت میکرد و دلاوریهایش هنوز زبانزد همه دوستانش در لشکر 25 کربلاست.
فارس:خانم نیکدوز کمی از خودتان بگویید.
به ماه مبارک رمضان دلبستگی دارم، در خانواده مذهبی و متدین ساروی رشد یافتم و از سن 6 سالگی روزه میگرفتم، کسب روزی حلال پدر در تربیت ما تأثیر مستقیم داشت، پدرم بزاز بود و پدر بزرگم کفشدوز و همین بس که تمام هم و غمشان رعایت شئونات اسلامی و واجبات دینی بود.
فارس: در مورد ماه مبارک رمضان گفتید کمی در مورد راز 21 که به نوعی در زندگی شما گره خورده است، توضیح دهید.
در سن 15 سالگی ازدواج کردم و حدود دو دهه در تهران اقامت داشتیم و کار خیاطی انجام میدادم و تا قبل از شهادت علی به عنوان خیاط نمونه ساری و مرغدار مطرح استان معروف بودم؛ در سن 21 سالگی در سال 46 علی من در 21 ماه رمضان به دنیا آمد، علی در 21 سالگی در عملیات رمضان سال 67 در شب 21 ماه مبارک رمضان به شهادت رسید و من به یقین رسیدم که شهدا زندهاند و علی من هم همیشه حیات دارد.
خاطرهای برایتان نقل کنم که در سومین دوره بارداری علی را حامله بودم ماه محرم بود، ذکر نام حسین در رشد جنین تأثیرگذار بود و من هم در دوران بارداری اغلب با وضو بودم از همان ابتدا دلم میخواست نام فرزندم را علی بگذارم؛ علاقه زیادی به این نام داشتم و تمام دوران بارداریام در ماه مبارک رمضان را روزهدار بودم تا اینکه در شب قدر هنگام اذان صبح علی به دنیا آمد؛ آن روز مصادف با دوم دیماه بود و هوا سرد و برفی بود و از همان دوران طفولیت سید علی که از سلاله پاک جدش بود، مورد توجه همه قرار میگرفت و به دنیا آمدنش به من نشاط زیادی داد.
فارس: از صفات دوران کودکی و نوجوانی سید علی بگویید.
علی در سن 6 سالگی آمادگی رفت و به دلیل فعالیت خوب درسی با پیشنهاد اولیای مدرسه کلاس اول را جهشی گذراند و به کلاس دوم رفت. در دوران تحصیلی مهربانی خاصی داشت و دوستانش به وی علاقمند بودند و حتی همین خلق نیکویش باعث شد تا در دوران جوانی حقوق 1500 تومانی بسیجی خود را به خاطر بینیازی دریافت نکند و صرف جبهه و حمایت از رزمندگان کند؛ علی من با مناعت طبعی که داشت بسیار بزرگ بود و همین خصائص به وی شخصیتی بیش از تصور سنش داده بود؛ علی از چیزی که در اختیارش میگذاشتیم گله نمیکرد و قانع بود؛ شکر خدا و بعد تشکر از من ورد زبانش بود.
فارس: لطفاً در مورد تربیت معنوی سید علی توضیح دهید.
علی در دوران کودکی رها نبود؛ همیشه با من همراه و به همدیگر وابسته بودیم، حضور در مراسمهای انقلابی و مذهبی روی تربیت معنوی علی تأثیر مثبتی گذاشت؛ علی کمک به همنوعان را در تربیت دوران کودکیاش یاد گرفت، وقتی به افراد نیازمند کمک میکردیم علی با من بود؛ سید علی من همیشه روزهدار بود، کاری نمیکرد که کسی متوجه کارهای معنویش شود؛ فکر میکرد ریا است، او مراعات حال همه را میکرد و نمیخواست کسی از او ناراحتی به دل بگیرد؛ علی در کارها و رفتارش بسیار سنجیده عمل میکرد. پسرم در برخورد با بزرگترها و شهدا رعایت احترام را قائل میشد، عباداتش خارج از اصول دین نبود و به ریزترین موارد حتی پوشش لباس که از چه جنسی باشد، توجه داشت. سید علی به نماز شب توجه زیادی داشت، علی من خواب طولانی نداشت، عبادتش مانند فردی بیچیز و تهی در برابر فرد غنی بود. همیشه با تضرع و زاری عبادت میکرد، عبادتش قابل وصف نیست، وقتی نماز میخواند، هیچ صدایی را نمیشنید و این رفتارش مرا به یاد کشیدن تیر پای حضرت علی در زمان نماز میانداخت، گاهی که نماز میخواند از پشت به او نگاه میکردم، میگفتم:«خوش به حالت سید علی! قامتت چون حضرت ابوالفضل (ع)، مظلومیت و ایثارت چون جدت امام حسین (ع) و سجدههایت چون امام سجاد (ع) است.»
فارس: چطور سید علی با تمام علاقه به شما درخواست اعزام به جبهه را بیان کرد؟
حدود 15 ساله بود که زمزمه رفتن به جبهه را داشت و من به لحاظ کم سنیاش مخالفت میکردم؛ بسیار دلبستهاش بودم. وقتی روضه حضرت زینب (س) خوانده میشد، یاد آرزوهای خودم میافتادم که روزی دلم میخواست در آن زمان باشم و به این بانوی بزرگوار یاری میدادم. حس و حال علی را درک کردم و اجازه دادم به جبهه برود، اما برای رفتنش شرط گذاشتم و گفتم«علی جان دوست دارم تا آنجا که میتوانی به کشورت خدمت کنی، تا آنجا که در توان داری از خاک و ناموست دفاع کنی و هرچه در توان داری از بعثیها بکشی، دوست ندارم خودت را بیجهت به کشتن بدهی و مفت کشته شوی. آنجا بچهگانه رفتار نکن.»
علی هم ابتدا نگاهی به من کرد و بعد متوجه منظورم شد که هدفم خدمت بیشتر او به خلق خدا بود و گفت: «من تمام سعی خودم را میکنم که انشاالله هرچه در توان داشته باشم، برای حفظ اسلام انجام دهم. سعی من برای خدمت به دین اسلام است؛ علی در طول 6 سال شرطم را عمل کرد و وقتی ساک علی را آماده کردم، لباسهایش را گذاشتم؛ او را از زیر قرآن مجید رد کردم و همراهش رفتم تا پای اتوبوس همه مادران فرزندانشان را همراهی میکردند؛ ماشین که حرکت کرد، دل من هم انگار همراهش راهی شد، اما من به خدا سپردمش.
آنها 50 نفر بودند، از سپاه ساری حرکت کردند من هم رفتم خانه، خیلی سخت بود، اضطراب و نگرانی همراهم بود، خودم با دستان خودم راهی جبههاش کردم و بعد از شهادت با دستان خودم به خاک سپردمش.
فارس: سید علی در دوران حضور در جبهه مجروحیت هم داشت؟
بله، در این 6 سال چند باری مجروح شد؛ او به عشق ولایت حاضر نبود تا در دوران مجروحیت لحظهای را در استراحت به سر ببرد، مسجد را سنگر میدانست که همیشه باید حفظ شود. وقتی از ناحیه پا مجروح میشد، سعی میکرد بدون عصا به مسجد برود؛ مبادا کسی از حالش باخبر شود.
علی در آخرین عملیات به شدت از ناحیه گردن و کمر مجروح شده بود و این حالش مقارن با هفتمین شب شهادت دایی محمودش بود، وقتی شنیدیم علی در حال آمدن است، گوسفندی را برای قربانی تدارک دیدیم و خواهرهایش برای خوشآمدگویی به استقبالش رفتند و او را بوسیدند و گفت آرام، فشار ندهید و دخترانم گفتند، مادر، علی مجروح است؛ اگر میخواهی بغلش کنی مراقب باش. علی آمد و بعد از بوسیدن از او خواستم تا از روی خون گوسفند قربانی شده بگذرد؛ علی بعد از اینکه لباسش را عوض کرد لباس سفید پوشید، چراکه اعتقاد داشت شهدا زندهاند و جبهه و جنگ خطرات خاص خود را دارد و در وصیت خود آورده بود که بعد از شهادتش خواهرانش لباس سفید بپوشند.
فارس: خاطراتی از آخرین اعزام شهید سید علی در ذهن دارید؟
برای آخرین بار که میخواست به جبهه برود از من خواست تا به مشهد بروم و او یک ماهی به جبهه برود و موقع برگشت به دنبالم بیاید و باهم برگردیم؛ من هم قبول کردم و آماده شدیم و مرا تا نشاندن روی صندلی ماشین همراهی کرد و خواست تا برایش عبا بخرم، چراکه با عبا نماز خواندن را ثواب میدانست؛ ماه رمضان بود و من هم راهی شدم و به زیارت امام رضا(ع) رفتم؛ برای خرید عبا برای سید علی به بازار رفتم، نمیدانستم باید عبای چه رنگی بخرم، تلفنی هم نمیتوانستم با سید علی ارتباط بگیرم. هرچه گشتم عبای قهوهای خوشرنگ پیدا نکردم، برای همین یک عبای مشکی خریدم و همه جا هم طوافش دادم.
همین موقع بود که داماد و برادرم آمدند مشهد دنبالم تا مرا به ساری برگردانند و از این کارشان تعجب کردم، در ابتدا گفتند که علی مجروح شده؛ من چون مصادف با 22 ماه رمضان بود، نگران نشدم فکر میکردم شهادتش با 21 ماه رمضان مصادف میشود و مطمئن بودم مجروح شده است؛ در همین حال به برادر و دامادم گفتم الان تازه از راه رسیدهاید باشد تا فردا صبح، آنها هم قبول کردند؛ صبح روز بعد گفتند حاضر شو تا برویم، اما من اصرار داشتم بعد از زیارت حرکت کنم و بعد از نماز ظهر و عصر راه بیفتیم تا روزه نشکند. میخواستم با آقا امام رضا (ع) صحبت کنم، موقع زیارت آقا را به امام جواد (ع) قسم دادم و گفتم:«آقا جان، تو یک پسر داری و من هم یک پسر، من را دشمن شاد نکند.
فارس: موقع برگشت از برادر و داماد خود از اوضاع سید علی جویا نشدید؟
در مسیر راه اشکم جاری میشد که چه بر سر علی آمده است در حاشیه جاده شمال گلهای زرد رنگی دیدم و علاقه داشتم همه را بچینم و با خود به ساری بیاورم و با اصرار من همین کار را کردم.
فارس: کی متوجه شهادت سید علی شدید؟
وقتی رسیدم ساری همه چیز آرام بود، در کوچه پارچه مشکی و حجلهای هم نبود؛ وقتی به خانه رسیدم، مستأجر خیلی خوب داشتیم که او هم به ما و سید علی خیلی علاقه و ارادت داشت آنها فکر میکردند من در جریان شهادت سید علی هستم مستأجرمان گفت:«حاج خانم، آمدی» گفتم: «علی آمد؟» گفت:«علی را آوردند» همان لحظه وضو گرفتم و دو رکعت نماز شکر خواندم.
خانواده با گریه پیش من آمدند و من گفتم:«مردم خوابیدهاند، اذیت میشوند، گریه نکنید» شب را به سختی هر طور بود به صبح رساندم، صبح به سردخانه رفتم، کشوی سردخانه را که باز کردم سید علی را دیدم، کالیبر 60 کار خودش را کرده بود، چنان به قلب علی من اصابت کرده بود که تمام تلاش همرزمانش اثری نداشت. سر و صورت سید علی خونی بود و بدنش هم کمی ورم داشت نقل و پول و گلهای پرپر شدهای را که همراه خود برده بودم به سر و روی علی پاشیدم بدنش را شستم، علی را غسل دادم و بوسیدم.
بعدازظهر همان روز رفتم بازار برای سید علی آئینه و شمعدان خریدم و در مقابل سئوال دیگران خیلی راحت برخورد کردم؛ دوست نداشتم، اشکهایم دل دشمنان را شاد کند، گرانترین و زیباترین آئینه و شمعدانی را خریدم که هنوز هم یادگار سفره عقد سید علیام را نگه داشتهام.
فارس: مراسم تشییع پیکر شهید سید علی دوامی را چگونه برگزار کردید؟
مراسم تشییع پیکر علی خیلی شلوغ شده بود، سفره عقدش را پهن کردم روی نان سنگک که همیشه نوشته میشد «پیوندتان مبارک» این بار نوشتیم «شهادتت مبارک» مداح آوردیم و علی را کنار سفره دامادیاش خواباندیم. به عکاسی هم که آمده بود گفته بودیم از تمام لحظات عکسبرداری کرده و برایمان ظاهر کند.
در همین هنگام برادرم آمد پیشم و گفت: فاطمه جان، لحظهای سید علی را دیدم که خندید، لبخند زد، گفتم:«مگر نگفتهاند که شهدا زندهاند، سید علی پیش جدش میرود باید هم خوشحال باشد» اما پیش خودم گفتم:«شاید دایی علی، در شرایط و فضا قرار گرفته که چنین حسی داشت؛ چهار روز بعد عکسهای عقد علی حاضر شد در یکی از عکسها لبخند علی روی لبانش نقش بسته بود، دایی راست گفته بود پسرم میخندید. این حالتش را علما نشانه معنویتش میدانستند.
فارس: از مراسم خاکسپاری سید علی کمی توضیح دهید؟
با استقبال فراوان برای علی مراسم شام غریبان گرفتیم و فردای آن روز پیکر علی را برای دفن به آرامگاه ملامجدالدین بردیم، عبایی را که به سفارش خودش از مشهد مقدس خریده بودم، روی قبر پهن کردم، چادرم را به کمرم بستم و رفتم داخل قبر، نگران بودم در زمان خاکسپاری علی مبادا حالم بد شود، پیکر علی را در قبر گذاشتم، سید علی انگشتر 5 تن داشت، آن را هم در دستش گذاشتم، مهر و تسبیحش را هم داخل قبر گذاشتم، بعد از قبر بیرون آمدم. مقداری خاک برای آرامش علی روی قبر ریختم تا آخرین لحظه خاکسپاری هم بالای سر قبرش حاضر بودم.
فارس: از صبوری بعد از شهادت و خاکسپاری تنها فرزند خود بگویید.
بعد از شهادت سید علی هرچه جستوجو کردم وصیتنامه علی را پیدا نکردم، بعد از چند روز یکی از دوستان علی که مادر هم نداشت و با خواهرش زندگی میکرد، وصیتنامه علی را آورد و به من داد که قوت قلب من شد، بعد از شهادت و مراسم تشییع پیکر سید علی، وقتی به سر مزارش میرفتم، دوستان و همرزمانش از خاطرات دوران جبهه حکایت میکردند و از معنویت و عرفانش سخن میگفتند که من تازه متوجه شدم سید علی را بعد از شهادتش شناختم.
=================
مصاحبه از رقیه نعلبندانی
|
بفرمایید أملت...
|
|
شادی ارواح طیبه شهدای عملیات رمضان صلوات
|
راوی: سید ابراهیم یزدی
|
دیدهبانی که عراق برای دستگیریاش جایزه گذاشت
|
|
روایت یک شهید از گردانی که قرار بود همه نیروهایش شهید شوند
|
|
عراقیها مطمئن بودند ایران با مردم بیدفاع نمیجنگد
|
|
مگر قدرت مُرده...
|
مادر شهید «اصغر قدرتی» که از همسایگان شهید سرلک بود، میگوید: در دوران جنگ همسرم بیمار بود و بچههایم جبهه بودند؛ سهمیه کوپنهایمان را نگرفته بودیم؛ وقتی شهید سرلک فهمید به من گفت: مگر قدرت مُرده؟!
و امروز در حالی که زمین و آسمان به سوگ شهادت امیرالمؤمنین حضرت علی (ع) نشسته است، پیکر مطهر شهید «قدرتالله سرلک» بر شانههای مردم حزبالله و عاشقان طریق شهادت نشست تا بدرقه کنند این مرد مهربان را تا قطعه 50 گلزار شهدای بهشت زهرا(س).
آنچه در ادامه میآید حاشیههای مراسم تشییع پیکر «قدرتالله سرلک» است:
* پیکر مطهر شهید «قدرتالله سرلک» ساعت 10 صبح امروز (8 مرداد ماه) با حضور خانواده، همرزمان و مردم محله جنوب تهران از بوستان شهدای گمنام فلکه سوم خرانه به سمت مسجد علی بن ابیطالب(ع)، مسجد اعزامی شهید سرلک و سپس به سوی قطعه 50 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) تشییع شد.
* امروز محله علیآباد که در طول هشت سال دفاع مقدس صدها شهید از جمله شهیدان دستواره، تکلو و مداح شهید اصغر قدرتی و دهها جانباز تقدیم انقلاب اسلامی کرده است، حال و هوای دیگری داشت؛ اعلامیههایی که با عکس این شهید 40 ساله روی در و دیوار، مردم را به یک مهمانی در سالروز شهادت مولای متقیان(ع) دعوت میکرد.
* جوانان و مردم شهیدپرور این محله، شب گذشته را تا صبح در کنار پیکر محمود به صبح رساندند و شب قدرشان به عطر شهید معطر شده بود.
* مردم با سینهزنی، عزاداری و مداحی برای حضرت علی(ع) و اباعبداللهالحسین(ع)، برادران و همسر شهید را همراهی میکردند تا این پرستوی مهاجر را بدرقه کنند.
* در جمع مشایعتکنندگان، پیرمردها و پیرزنهایی از همسایهها و اقوام حضور داشتند که روزی شاهد کمکهای این مرد به مردم محروم بودند؛ جوانانی هم بودند که این شهید را نمیشناختند اما آنها آمده بودند تا باری دیگر از قدرتالله شفاعت بگیرند.
* در بین جمعیت، فاطمه باقری از همسایگان شهید سرلک میگفت: «شهید سرلک خیلی مرد خوبی بود، آن قدر خوب که خداوند او را گلچین کرد؛ از جایی که او از اقوام پدرم بود، در محله خزانه مستأجر ما بودند؛ با دختر شهید هم سن و سال بودم؛ وقتی شهید سرلک به منزل میآمد، بچهها به آغوشش میرفتند؛ شهید سرلک دست نوازش بر سر دخترش میکشید و پسرش را روی پایش مینشاند؛ رابطه ما طوری بود که من همیشه در منزلشان بودم؛ چون مانند یک خانواده زندگی میکردیم».
* هاجر نصیری از اقوام همسر شهید سرلک میگوید: «شهید سرلک همیشه مدافع انقلاب بود؛ با کسی هم تعارف نداشت؛ به طور مثال در یکی از مراسمها بحثی درباره انقلاب اسلامی پیش آمد، وقتی شهید سرلک با حرفهای بیخود فردی مواجه شده بود، از شدت ناراحت از آن مراسم بیرون رفت. او به صله رحم توجه ویژهای داشت، نیازمندان را مراعات میکرد، واقعاً نمونه بود».
* مادر شهید «اصغر قدرتی» که از همسایگان شهید سرلک بود، میگوید: «رفتار او خیلی خوب بود؛ در دوران جنگ همسرم بیمار بود و بچههایم جبهه بودند؛ سهمیه کوپنهایمان را نگرفته بودیم؛ وقتی شهید سرلک فهمید به من گفت: مگر قدرت مُرده؟! بروید و کوپنهایتان را بیاورید تا سهمیه شما را بگیرم؛ او فقط به فکر خانواده خودش نبود، همه را جزو یک خانواده میدانست».
* فریبا نصیری هم میگوید: «من و زهرا دختر شهید سرلک هم سن و سال بودیم؛ او طوری با فرزندانش رفتار میکرد که احساس میکردم، زهرا هیچ کمبودی در زندگی به جهت معنوی نداشت. او خیلی زیبا حجاب را به دختر 6 ـ 7 سالهاش یاد میداد».
و این بود گوشهای از صدها خاطره از شهید سرلک که امروز بعد از 30 سال با آمدنش پیامی برای ما دارد و ای کاش بشنویم و عمل کنیم پیامش را...
|
چمران آمریکایی
|
خاطره اول:
بهمن 1358
عصر روز جمعه، چریکهای فدایی در دانشگاه تهران مراسم داشتند. محل تجمع آنها در قسمت بالایی دانشگاه، طرف در شرقی روبهروی خیابان طالقانی بود.
گروه های چپی از جمله "سازمان کومه له"، حزب دمکرات"، و "چریک های فدایی" که در کردستان به بهانه خودمختاری و در اصل به نیابت از رژیم بعث عراق می جنگیدند و به وحشیانه ترین وضع ممکن سربازان، پاسداران و پیشمرگان مسلمان را قتل عام می کردند، از دکتر "مصطفی چمران" کینه شدیدی داشتند. در اکثر تظاهرات و مراسم شان علیه دکتر چمران شعارهای تندی میدادند. آنها چمران را عامل قتل عام فلسطینیهای آواره در اردوگاه "تلزَعتَر" بیروتِ لبنان میدانستند. درحالی که آن فاجعه، توسط نیروهای فالانژیست مسیحی لبنان انجام شده بود. آنها میگفتند:
- چمران آمریکایی ... جلاد تلزعتر ... جلاد خلق کُرد است
چریکهای فدایی در کردستان رویاروی خلق
حمله به کاروان ارتش در خیابانهای سنندج توسط چریکهای فدایی
همه ضدانقلابیون علیه چمران - مجله تهران مصور مرداد ۱۳۵۸
شهید چمران پیشاپیش رزمندگان اسلام در نبرد با ضدانقلابیون
جنوب لبنان - شهید چمران در سنگر دفاع از اسلام و مسلمین
خاطره دوم:
بهمن 1377
عازم لبنان بودم که یکی از دوستان گفت:
- بد نیست یه سر بریم پیش حاج آقا ... هر چی باشه اون از قبل انقلاب لبنان بوده و با موقعیت اون جا به خوبی آشناست.
درست می گفت، ولی کاملا نه! تعریف موضع گیری های او را علیه امام موسی صدر و شهید چمران زیاد شنیده بودم. خوش نداشتم بروم و با او بحثم شود. به اصرار دوستم، به اتاق حاج آقا (که جدیدا ملقب به دکتر شده و در تلویزیون تفسیر به رای تاریخ می کند. انگاری برای بچه های دبستانی قصه شب می گوید!) رفتیم و بالاجبار نشستیم پای صحبت هایش.
از همان اول شروع کرد علیه شهید چمران حرف زدن. نه تنها لفظ شهید، که حتی عنوان مرحوم هم برایش به کار نمی برد. خیلی تند علیه او صحبت می کرد. وقتی علت این موضع تندش را پرسیدم، با شدت گفت:
- چمران ضد امام خمینی بود.
با تعجب پرسیدم: "جدا؟ واقعا شهید چمران ضد امام بود؟"
- بله. چمران با امام مخالف بود.
- آخه چطور؟ یعنی شما بر چه اساس این رو می گید؟
- خودم شاهد بودم که چمران عکس امام رو پاره کرد.
- چی؟ چمران عکس امام رو پاره کرد؟
- بله پاره کرد.
- ببخشید حاج آقا، عکس رو پاره کرد یا از دیوار برداشت؟
- چه فرقی می کنه. چه کند، چه پاره کرد.
- خب پاره کردن عکس با برداشتن آن از دیوار، خیلی فرق داره.
- نه چه فرقی می کنه؟ اون با امام مخالف بود و می گفت نباید عکس امام روی دیوار باشه.
- یعنی چی که عکس امام نباید روی دیوار باشه؟ کی بود؟ کجا بود؟
- چند سال قبل از انقلاب. توی لبنان. توی همون مدرسه جبل عامل در شهر صور که با موسی صدر راه انداخته بودن.
- خب قضیه چی بود؟
- چی می خواستی باشه؟ من یه پوستر بزرگ امام زدم به دیوار مدرسه صنعتی جبل عامل که چمران اون رو پاره کرد.
- پاره کرد؟
- چه اصراری داری شما بر الفاظ. حالا کند، برداشت یا پاره کرد. نفس کار مهمه که گفت عکس امام رو این جا نزنید. همین ثابت می کنه که چمران ضد امام بوده.
- خب برای این ادعاش چه دلیلی داشت؟
- یه دلیل بی خود. می گفت اگه عکس امام به دیوار این جا باشه، ساواک شاه نسبت به این جا حساس میشه و دیگه نمیشه کار کرد.
- خب مگه اشتباه می گفت؟
- خب معلومه که اشتباه می گفت. برای همین عکس امام، کلی جوون توی زندان های شاه شکنجه شدن. اون وقت اون توی لبنان می ترسید یه عکس امام به دیوار باشه.
متعجب و مبهوت از این استنباط مورخ که مثلا قرار است تاریخ مبارزات امام خمینی (ره) را برای نسل های آینده روایت کند، از اتاق بیرون آمدم.
چند سال بعد بر حسب اتفاق، میان کتاب های منتشر شده، چشمم به اسنادی از ساواک درباره امام موسی صدر و شهید چمران افتاد که حاکی از این بود که:
"اخیرا تصاویری از خمینی بر دیوارهای مدرسه صنعتی جبل عامل که توسط موسی صدر و چمران اداره می شود نصب شده."
دستور این بود که بر روی افراد مذکور دقت بیشتری شود و شدیدا زیر نظر گرفته شوند.
تصاویر منتشر نشده از پیکر شهید چمران
برادر بر بالین شهید چمران
غاده جابر همسر چمران به همراه فاطمه (دختر شهید نواب صفوی) بالای پیکر شهید چمران
یاد امام به خیر که در وصف شهید چمران فرمود:
بِسْمِ الله الرََّّحْمنِ الرََّّحیمِ
انالله وانّاالیه راجعون
شهادت انسانساز سردار پرافتخار اسلام و مجاهد بیدار و متعهد راه تعالی و پیوستن به ملاء اعلی، دکتر مصطفی چمران را به پیشگاه ولیعصر ـ ارواحنا فداه - تسلیت و تبریک عرض میکنم.
تسلیت از آنرو که ملت شهیدپرور ما سربازی را از دست داد که در جبهههای نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ایران، حماسه میآفرید و سرلوحه مرام او اسلام عزیز و پیروزی حق بر باطل بود. او جنگجویی پرهیزکار و معلمی متعهد بود که کشور اسلامی ما به او و امثال او احتیاج مبرم داشت. و تبریک از آنرو که اسلام بزرگ چنین فرزندانی تقدیم ملتها و تودههای مستضعف میکند و سردارانی همچون او در دامن تربیت خود پرورش میدهد. مگر چنین نیست که زندگی، عقیده و جهاد در راه آن است.
چمران عزیز با عقیدهی پاک خالص غیر وابسته به دستجات و گروههای سیاسی و عقیده به هدف بزرگ الهی، جهاد را در راه آن از آغاز زندگی شروع و با آن ختم کرد.
او در حیات با نور معرفت و پیوستگی به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار کرد. او با سرافرازی زیست و با سرافرازی شهید شد و به حق رسید.
هنر آن است که بیهیاهوهای سیاسی و خودنماییهای شیطانی برای خدا به جهاد برخیزد و خود را فدای هدف کند، نه هوی و این هنر مردان خداست.
او در پیشگاه خدای بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و یادش به خیر. اما، ما میتوانیم چنین هنری داشته باشیم؟ با خداست که دستمان را بگیرد و از ظلمات جهالت و نفسانیت برهاند. من این ضایعه را به ملت شریف ایران و لبنان، بلکه به ملتهای مسلمان و قوای مسلح و رزمندگان در راه حق و به خاندان این مجاهد عزیز تسلیت عرض میکنم و از خداوند تعالی رحمت برای او و صبر و اجر برای بازماندگان محترمش خواهانم.
اول تیرماه شصت
روحالله الموسوی الخمینی
|
خاطره از شهید حمزه خسروی
|