خاطرات دفاع مقدس
|
نامهی عاشقانه یک دختر ناشنوا
|
سلام برادر رزمنده ام
خیلی برای من عزیز هستی
امیدوارم به زودی با یاری تو پیروز شویم. من دختر 8 ساله ناشنوا هستم. خیلی تو را دوست دارم.
|
کربلا رفتنمان را باور نکردند
|
**************************************************************
|
مسعود پلاتيني روي عراقي ها را كم كرد
|
|
نخستين شب اسارت را در غربتي تلخ تجربه كرديم
|
ایرنا
|
کودکی که در اسارت سهمیه میوهاش را هدیه میداد
|
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، اسارت فقط برای مردان نبود، زنان شیردلی هم زینبوار دورههای اسارت را گذراندند و پاس میداریم این همه صبر و استقامت آنها را که در مقابل صدامیها ایستادند؛ «خدیجه میرشکار» یکی از آزادگان زن در دوران دفاع مقدس است که بخشی از خاطره او را از اسارت در ادامه میخوانیم.
***
برخلاف تمام مقررات خشک و تنگناهایی که عراقیها پیش رویمان قرار داده بودند، کلاسهای آموزش و تفسیر قرآن و کارهای دستی از جمله گلدوزی را که در اردوگاه قبلی داشتیم، از نو آغاز کردیم و برای جلوگیری از مزاحمت عراقیها، در هر جلسه خواهری پشت پنجره نگهبانی میداد.
برادران این اردوگاه نیز دارای یک شبکه قوی خبری بودند و اغلب هنگام تقسیم غذا و یا رفتن به بهداری ما را در جریان اتفاقاتی که در ایران و محیط اردوگاه میگذشت، قرار میدادند. وقتی سر و کله مأمورین صلیب سرخ در اردوگاه پیدا شد، از آنها خواستم نسبت به آزادی من و بقیه اسرای زن اردوگاه اقدام کنند ولی آنها تصمیمگیری را به عهده رژیم عراق گذاشتند و در توجیه این امر، خود را تنها، نامهرسان معرفی میکردند.
روزهای رمادیه به مراتب سختتر از موصل میگذشت؛ فضای بسته، سوءتغذیه، نبودن بهداشت و امکانات رفاهی و بدتر از آن 90 روز حبس، در یک اتاق عرصه را بر ما تنگ میکرد.
گاه با خواهران، خاطرات اردوگاه موصل را مرور میکردیم و یاد برادران ایثارگری را زنده میکردیم که در برابر گرگصفتان بعثی سپر ما بودند. با آنکه در بین آنها کسانی بودند که از درجه بالای نظامی برخوردار بودند، داوطلبانه لباس بیماران و مجروحین را میشستند و پیرمردها را حمام میکردند.
یاد سربازی که طینت پاک خود را به نظام بعث کافر نفروخته بودند و هر کاری که میتوانستند برای اسرا انجام میدادند تا آنجا که سربازی به نام محمد میگفت: مادرم شیرش را حرامم میکند، اگر یکی از اسرا کاری داشته باشد و من در حل مشکل او تلاش نکنم.
زینتبخش خاطراتمان، «رضا» آن کودک مهربان اصفهانی بود که وقتی در بهداری بستری بودم، میوهای را که عراقیها به او میدادند، به من هدیه میکرد و نخستین لبخند واقعی را تا آن روز در اسارت، او بر لبها نشاند، آن وقتی که در آسایشگاه به خواب رفته بود و عراقیها موقع آمارگیری وقتی او را غایب دیدند، همه جای اردوگاه و حتی بشکههای آب را جستجو کردند و بالاخره او را زیر پتویی که به خواب رفته بود، یافتند. حتی سربازان عراقی هم به این پیشامد میخندیدند.
|
شهادت عجیب یک مداح
|
وی با اشاره به خاطرهای از یک مداح شهید گفت: در دوران جنگ مداحی داشتیم به نام «حاج شیرعلی سلطانی» او در روزهای اول دفاع مقدس با گردانهایی که از شیراز اعزام میشدند به جبهه میآمد. او در مداحیها جملاتی میگفت که من فکر میکردم شگرد مداحی اوست، او میگفت «ما نوکری آقا امام حسین (ع) را پذیرفتیم، آیا سزاوار است که ارباب ما در روز محشر بدون سر بیاید و نوکر با سر بیاید؟» حاج شیرعلی این جمله را میگفت و چنان مداحی میکرد که رزمندهها را به حال و هوای خوبی میرساند.
سردار اسدی یادآور شد: سرانجام در تپه ۱۲۲ شوش، صدامیها یک آرپیجی زدند و سر حاجشیرعلی سلطانی از بدنش جدا شد؛ شهید حاج موسی رضازاده و یکی از رزمندهها رفتند تا پیکر حاج شیرعلی را به عقب بیاورند که ماشینشان با برخورد به میدان مین در آنجا ماند؛ فردای آن روز ماشین را بکسل کردند و آوردند؛ حاج شیرعلی سر نداشت و ممکن بود در بین شهدا گم شود، لذا یکی از رزمندهها با ماژیک روی سینه او اسمش را نوشت تا بعداً به راحتی پیدایش کنند.
وی افزود: دوستان نقل میکردند بعد از چند روز، این شهید و تعدادی دیگر از شهدا را به شیراز بردیم؛ نماز به امامت آیتالله حائری شیرازی بر پیکر مطهر این شهدا خوانده شد و بنا بود این شهدا در قطعه شهدا دارالرحمه دفن شوند. مادر حاج شیرعلی سلطانی به محضر آقای حائری آمد و گفت: «پسرم یک قبر برای خودش درست کرده و گفته است که مرا در قبر خودم به خاک بسپارید». از مادرش شهید سراغ قبر موردنظر را گرفتند و او گفت: «پسرم یک مسجد در خیابان زرهی شیراز به نام مسجد المهدی(عج) ساخته و کنار این مسجد قبری درست کرده و وصیتش این بود که مرا در اینجا دفن کنید».
اسدی ادامه داد: آیتالله حائری شیرازی نیز تأکید بر این داشتند که باید به وصیت شهید عمل کنیم؛ بچه هایی که شیرعلی را دفن کردند، می گفتند «ما شاهد بودیم که کف پای شیرعلی سلطانی به ته قبر و گردنش به سر قبر میرسید. اگر شیرعلی سر داشت، در این قبر جا نمیشد». شیرعلی این قبر را قبل از پیروزی انقلاب برای خودش آماده کرده بود یعنی از سالها پیش آماده سر دادن برای دین خدا بود که آن نوحه را در جمع رزمندگان میخواند.
|
پیوند انگشت بدون وسایل جراحی در اسارت
|
|
مروری بر زندگی شهید ضرغام
|
نام : شاهرخ ضرغام
نام پدر : صدرالدین
تاریخ تولد : ۱۳۲۸
محل تولد : تهران
تاریخ شهادت : هفدهم آذرماه 1359
محل شهادت : آبادان
ورزش
روایت دوستان
شاهرخ قبل از انقلاب- یادگارهائی از دوران جهالت(به گفته خودش)
غیرت و جوانمردی
شاهرخ میاندار دسته بود. محکم و با دو دست سینه می زد . نمیدانم چرا اما آنروز حال و هوای شاهرخ با سالهای قبل بسیار متفاوت بود . موقع ناهار، حاج آقا تهرانی کنار شاهرخ نشسته بود. بعد از صرف غذا، مردم به خانه هایشان رفتند. حاج آقا با شاهرخ شروع به صحبت کرد. ما چند نفر هم آمدیم و در کنار حاج آقا نشستیم. صحبتهای او به قدری زیبا بود که گذر زمان را حس نمی کردیم .
خاطره دیدار حاج احمد متوسلیان با امام (ره)
امام(ره) فرمودند: «احمد! شما را میگویند منافق هستی؟!» گفتم: «بله، همین حرفها رامی زنند!...» دیگر نتوانستم چیزی بگویم. امام (ره) ادامه دادند: «برگرد، همان جا که بودی، محکم بایست!...» وقتی احمد به اینجای حکایت رسید، با ذوق و شوق گفت: حالا دیگر غمی ندارم، تأیید از حضرت امام(ره) گرفتم!»
|
|
به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاع پرس، یکی از همرزمان جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان، خاطره دیدار حاج احمد با امام (ره) را اینگونه روایت میکند: در فضایی که بنی صدر برای اختلاف بین نیروهای سپاه و ارتش در غرب تلاش میکرد، سختیها و تلخ کامیها به وجود میآمد که تنها سنگ صبور حاج احمد و دیگر سرداران سپاه غرب، فرمانده سپاه منطقه 7 کرمانشاه، حاج محمد بروجردی بود. مکاتبات حاج احمد، به عنوان زبدهترین فرمانده جبهههای کردستان با فرمانده مافوق خود، سردار کبیر «محمد بروجردی» در این مقطع، سرشار از جملاتی آتشین در اعتراض به خیانتها و کارشکنیهای متعمدانه بنیصدر بود که این نامهها نیز که بنا بر مصلحت اندیشی دلسوزانه سردار بروجردی، تندیهای آنها گرفته شده بود، باز چنان آتشناک بود که ماشین جعل و تهمت و شایعهسازی جبهه متحد ضدانقلاب به کار افتاد. طرفداران بنیصدر برای مشوش ساختن سیمای احمد متوسلیان دست به کار شدند. از جمله شایعاتی که لیبرالها علیه او سر زبانها انداختند، این بود که فرمانده سپاه مریوان، منافق است! البته وقتی این شایعه به گوش احمد رسید، با حلم و صبر عجیبی با این قضیه برخورد کرد. با آنکه از درون میسوخت، هیچ به روی خودش نیاورد و فقط می خندید!
کار به حدی بالا گرفت که یک روز خبر رسید از دفتر حضرت امام (ره) او را خواستهاند. حاج احمد سخت نگران وضعیت حساس جبهه مریوان در آن روزهای دشوار جنگهای کردستان بود. به تهران آمد و خود را به دفتر حضرت امام (ره) معرفی کرد... گفت: «به تهران رفتم تا ببینم چه کارم دارند.» دیدم قرار است به دستبوسی حضرت امام (ره) برویم. در دفتر به من گفتند: «شما احمد متوسلیان هستید؟» گفتم: «بله». گفتند: الان که خدمت حضرت امام می روی، مثل حالا که در چشمهای ما نگاه می کنی، آنجا به چشمهای امام نگاه نکن! فقط جواب سؤالات آقا را بده، هیچ مسألهای هم نیست. نگران نباش.
سپس من را به خدمت امام (ره) بردند. دیگر نفهمیدم چه شد... بغض گلویم را گرفته بود. خدایا! مگر میشد باور کرد؟! مرا به خدمت امام آوردهاند!...
امام(ره) فرمودند: «احمد! شما را میگویند منافق هستی؟!» گفتم: «بله، همین حرفها رامی زنند!...» دیگر نتوانستم چیزی بگویم. امام (ره) ادامه دادند: «برگرد، همان جا که بودی، محکم بایست!...» وقتی احمد به اینجای حکایت رسید، با ذوق و شوق گفت: حالا دیگر غمی ندارم، تأیید از حضرت امام(ره) گرفتم!»
***
شستن لباسهای رزمندگان توسط حاج احمد متوسلیان
حاج احمد متوسلیان آنقدر مهربان بود که وقتی برای کوچکترین نیرویش، اتفاقی میافتاد، همه شهر را به دنبالش میگشت. فرمانده و غیر آن، برایش فرقی نداشت. حتی در عملیات فتحالمبین، حواسش به خواهرها بود و از بچهها خواسته بود که ما را سیزدهبدر ببرند، چقدر هم آن روز به همه ما خوش گذشت.
برادر احمد هر روز بین ساعت 11 الی 12 برای پانسمان میآمد و در این ساعت هم بسیار دقیق و مقرراتی بود. یک روز نیامد. خیلی منتظر شدیم. با برادر میرکیانی تماس گرفتیم. گفت: «برادر احمد از سحر تا حالا، در حمام هستند!» گفتم شرایط ما را به ایشان بگویید؛ ما ناراحت گچ پای ایشان هستیم که با کوچکترین نمی پاک میشود. از طرفی برق هم رفته و ما برای استریل وسایل، باید موتور برق روشن کنیم و منتظر ایشان هستیم.
10 دقیقه بعد برادر میرکیانی و برادر احمد آمدند. از سهل انگاری برادر احمد ناراحت بودم اما دیدیم گچ پا سالم است! برادر میرکیانی من را صدا زد و گفت: «چیزی به برادر احمد نگویید؛ ایشان از صبح در حمام، لباس چرکهای بچهها را میشستند.» پای گچ شده را هم با نایلون پوشانده بود تا آسیبی نرسد. من رفتم به ایشان برسم، دیدم پوست انگشتان رفته و خون آمده است، اما به روی خودش نیاورد، من هم چیزی نگفتم.
خاطره به نقل از خانم کاتبی
***
حاج احمد؛ با نظم ترین فرد در میان رزمندگان
در طی یکی دوسالی که با حاج احمد بودم، از ایشان ندیدم که از پست و مقام خود به نفع شخصی خودش استفاده کند. به هر حال فرمانده سپاه شهر مریوان بود و این مسئولیت هم از نظر مراتب نظامی و دنیوی کم نبود.
در مریوان یا پاوه که بودیم، کارهای روزمره از جمله نظافت سنگر و اتاقها و یا شستن ظروف غذا را بر طبق فهرستی که نوشته بودیم انجام می دادیم. یعنی از اول ماه تا آخر آن، هر روز نوبت یکی از رزمندگان بود که به این کارها رسیدگی کرده و انجام دهد.
یکی از روزها نوبت حاج احمد بود. علیرغم آنکه ما دلمان نمیخواست او این را کارها را انجام دهد، اما او به شدت مقید بود که روزی که نوبتش می رسد، حتی اگر جلسه هم داشت، این امورات را انجام دهد. اتاقها را جارو میکرد و ظرفها را سر وقت میشست. منظم ترین فرد در آن گروه که همه کارها را به خوبی و دقت و نظم انجام می داد، حاجی بود.
خیلی وقتها پیش می آمد که ما به دلیل تنبلی یا هر علتی این کارها را انجام نمی دادیم . ولی اگر از دوستان حاج احمد سوال کنید، یک مورد نمی توانید پیدا کنید که او موقعی که نوبتش بود و بایستی کارها را انجام دهد، از زیر کار در برود. به این شدت منظم بود.
به نقل از مجتبی عسگری، از همرزمان حاج احمد
***
آموزشهای حاج احمد یکی از عوامل پیروزی در مریوان بود
«حاج احمد متوسلیان، هر روز صبح بچهها را بلند میکرد همراه تجهیزات انفرادی، از کوهها بالا میبرد، و بعد باید پا مرغی سربالایی را میرفتیم و خودش هم همیشه در ردیف اول بود. اجازه استراحت نمیداد و زمان برگشت از ما میخواست که از بالا روی برفها تا پایین غلت بخوریم.
او میگفت: فکر نکنید که من میخواهم شما را اذیت کنم، می دانم که شما را پدر و مادر، بزرگ کرده و اینجا آمدهاید اما باید ورزیده شوید تا در شرایط سخت، بتوانید مقاومت کنید.
همین هم شد، در مریوان، پاوه، بچهها از کردها هم جلوتر بودند. شاید کردها خسته میشدند اما بچهها نه خستگی سرشان نمیشد، هدفشان دفاع از اسلام و ولایت بود. خرداد 59 وارد مریوان شدیم با دلاوریهای رزمندگان و مریوان را گرفتیم و ضد انقلاب فرار کرد.
حاج احمد به گونهای در مریوان عمل کرد که سپاه پناهنگاه مردم مریوان شده بود. یادم هست در پاکسازیها، حاج احمد میگفت: «حق گرفتن یک لیوان آب از مردم را ندارید.»
در هر روستا که صحبت می کرد همه را برادر خود میخواند و میگفت ما برای کار فرهنگی آمدهایم ولی متأسفانه در برابر ضد انقلاب مجبور به ایستادگی و دفاع هستیم. با رفتار حاج احمد، روستائیان آزاده هم اسلحه میخواستند تا خودشان از روستا و نوامیس واموالشان دفاع کنند.»
به نقل از حاج محمد اکبری، از همرزمان حاج احمد
انتهای پیام/
شفای تاول های سر شهیدی با آب فرات
عراق پاتک شدیدی زد تا جزایر مجنون رو پس بگیرد شهید بابایی در آن عملیات شیمیایی شد سرش پر شده بود از تاولهای ریز و درشت سرش می خارید و با خاراندن زیاد، تاولها ترکیده بود...
|
|
به گزارش فضای مجازی دفاع پرس:
عراق پاتک شدیدی زد تا جزایر مجنون رو پس بگیرد
شهید بابایی در آن عملیات شیمیایی شد
سرش پر شده بود از تاولهای ریز و درشت
سرش می خارید و با خاراندن زیاد ، تاولها ترکیده بود
بنده خدا خیلی اذیت شده بود
به او گفتم برای درمان به بیمارستان برو
می گفت اگه بروم بستری ام می کنند و از کارم جا می مانم ...
چند روز بعد بیرون جزیره یه برکه آب پر از نیزار دیدیم
عباس لحظه ای ایستاد و به جریان آب دقت کرد
بعد با حالت خاصی به من گفت:
حسن! می دانی این آب ، کدام آبه؟
با تعجب گفتم: یعنی چی؟ خب این آب هم مثل بقیه آبها ، فرقش چیست؟
گفت: اگر دقت کنی می بینی این آب ، انشعابی از آب فراته
آبی که امام حسین و حضرت عباس در کربلا دستشان را با آن شستشو دادند
عباس معتقد بود اگه سرش رو با آن آب بشوید ، تاول های سرش خوب میشود
اتفاقا سرش رو شست و شفا گرفت
چند روز بعد تمام تاول ها خوب شد و اثری از آنها نماند...
شهید عباس بابایی
|
گنده لات تهران
|
هیکل بزرگی داشت و همه ازش حساب می بردند
بعضی از قمار بازای بزرگ تهران استخدامش می کردند
میشد بادیگارد قماربازا...
بچه که بوده باباش می میره
خودش می مونه و مادرش
کاری از دست مادر هم بر نمی یومد
سند خونه رو گذاشته بود توی طاقچه
تا از کلانتری زنگ می زدند ، می دونست دعوا کرده و باید بره بیرونش بیاره
وقتی می رفت کلانتری همه می شناختنش و می گفتند مادر شاهرخه
خیلی ها می گفتند: این پسر که برات آبرو نذاشته ، چرا نفرینش نمی کنی؟!!!
مادر هم سر نمازها گریه می کرد و می گفت:
خدایا بچه ی من رو سرباز امام زمان عج قرار بده
خیلی ها از این دعای مادر خنده شون می گرفت
می گفتند: بچه ی قمار باز و مشروب خور و مست تو کجا و امام زمان عج کجا؟!!!!
اما انگار اثر دعای مادر رو نادیده گرفته بودند
... سال 57 همراه انقلاب ، درون شاهرخ هم انقلابی بپا شد
توبه کرد و شد عاشق امام خمینی
رفت جبهه و کاری کرد کارستون
عراقی ها تا می فهمیدند شاهرخ توی منطقه ی عملیاتیه ، تنشون می لرزید
صدام برا سرش جایزه بزرگی گذاشته بود
تا اینکه بالاخره توی یه عملیات شهید شد
پیکرشم برنگشت
انگار می خواست حضرت زهرا سلام الله علیها براش مادری کنه...
برای مطالعه زندگی نامه شهید بزرگوار اینجا را کلیک کنید.
منبع : afsaran.ir
|
مسابقه کشتی رزمنده سیستانی با جاسم بعثی در زندان تکریت
|
|
روایتی از مراسم عروسی یک فرمانده در مسجد
|
پس از گذشت 30 سال از شهادت فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا، شهید علیرضا موحددانش این اولین بار است که خاطرات همسر وی خانمامسلمه مولایی منتشر میشود. شهید موحددانش در دوران حیات دنیایی اگر چه آینه تمام نمای یک اسطوره بود اما بر مظلومیت ایشان همین بس که به خاطر ادای تکلیف، ردای فرماندهی را از تن به درآورد و مانند چند تن از همرزمانش (شهیدان کاظم نجفی رستگار، حسن بهمنی، علیاصغر رنجبران، بهمن نجفی و ...) که همگی در دوره ای، از فرماندهان لشکر سیدالشهدا(ع) بودند، به هنگام شهادت یک بسیجی ساده بود. نکته ای که در این اشاره قابل اعتناست،« بسیجی ساده »بودن آن سردار نیست، قطعا! اما جای این پرسش برای ما از فرماندهان رده بالای دفاع مقدس نیز محفوظ است که چرا شهیدانی مانند علیرضا موحددانش و ... نباید در جامعه شناخته شده باشند و تازه بعد از 30 سال یادمان بیفتد که بنرهایی از عکس این شهیدان که مزین به یک جمله از آنهاست بسنده کنیم. البته همین هم جای شکر دارد اما برادران مسئول بدانند در پیشگاه الهی باید پاسخگو باشند که چرا بزرگانی چون این عزیزان حتی به اندازه یک بازیگر دسته سوم سینما هم شناخته شده نیستند؟!
بی انصافی است اگر قصور خودمان را نیز نادیده بگیریم، و بدانیم که دیگر دوره سطحی نویسی با جملات درام بیخاصیت که فقط برای داستان های موهوم هندی و تخیلی مناسب هستند، و نه بیان روایتی از زندگی یک شهید که هر چه بود با نفس حضرت روح الله زنده شد و زنده ماند، تمام شده و لازم است از حقایق موجود زندگی یک شهید بگوییم. امید که خدا یاریمان کند.
شهید علیرضا موحددانش فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا
*اولین خواستگارم را خود شهید موحد دانش فرستاد
برادر بزرگترم که ایشان هم شغل پدر را انتخاب کرده و کارمند صنایع دفاع بود سال 57 ازدواج کرد. بعد از او لیلا که چند سال از من بزرگتر بود در سال 60 عروسی کرد. به واسطه این دو ازدواج من با این موضوع تا حدودی آشنا بودم.
اولین خواستگاری که برایم آمد دوست خود حاجعلی بود. شهید موحددانش در شهرک خاورشهر با ما همسایه بودند. خانه ما شمالی و منزل آنها جنوبی بود. خوب ما با هم رفتوآمد داشتیم. آن زمان مثل الان نبود که همسایه ها از هم بیخبر باشند. روابط خوبی بین اهالی محل برقرار بود. یک روز مادرم مرا فرستاد منزل آنها تا یخ بگیرم. وقتی در زدم خود شهید موحددانش در را باز کرد و فورا رفت داخل خانه. مادرش آمد یخ را به من داد و گفت: این را بگذار خانهتان برگرد باهات کار دارم. رفتم خانه یخ را گذاشتم و همین که خواستم برگردم ببینم خانم موحد دانش با من چیکار دارد، مادرم پرسید: کجا؟ گفتم: خانم دانش کارم دارد.
وقتی رفتم مادر حاج علی گفت: یکی از دوستان علی میخواهد تو را ببیند. با تعجب پرسیدم: برای چه میخواهد مرا ببیند؟! گفت: قصد دارد ازدواج کند. حسابی حول شده بودم، گفتم: خانم دانش من خانواده دارم، باید بیاید خانهمان. اگر بابام بفهمه من اومدم اینجا برای چی سرم را میبرد.
ایشان گفت: علیرضا خواسته من به تو بگویم. گویا دوستش تو را وقتی داشتی میرفتی خانه دیده. گفتم: به هر حال من باید به مادرم بگویم. ایشان گفت: من خودم با مادرت صحبت میکنم ولی مواظب باش پدرت نفهمد! گفتم: چرا؟ گفت: چون پدرت خیلی سختگیر است. من و مادرت بدانیم فعلا کافی است.
آن روز گذشت و من رفتم خانه ماجرا را برای مادرم تعریف کردم. مامانم گفت: این خانم دانش هم چه کارهایی میکند. به مادرم گفتم: نمیخواهم ازدواج کنم، دوست دارم درس بخوانم.
مادرم قضیه را به برادر بزرگم فیروز گفت. کلا در خانه حرفمان را به ایشان راحتتر میزدیم تا پدرم. فیروز پرسیده بود: پسره چه کاره است؟ با علی در سپاه همکار است؟ اصلا خود امسلمه راضی است؟ مادرم گفت: نه. برادرم گفته بود: وقتی او نمیخواهد برای چه صحبت کنند؟ مادرم گفته بود حالا بذار صحبت کنند، بالاخره خواستگار میآید و میرود. قرار شد یک روز در خانه حاج علی با دوستش صحبت کنم اگر خوب بود به پدرم اطلاع دهیم اگر هم نه که هیچی. بعد از ملاقات با آن جوان دیدم نه این زندگی قسمت نیست و ماجرا به همانجا ختم شد.
*اولین بار حاج علی را از پشت پنجره دیدم
ما چند سال با خانواده موحددانش همسایه بودیم اما در کل این سالها شاید من علی را در چند دقیقه دیده بودم چون او همیشه جبهه بود. قبل از جنگ هم چون در شمیران مدرسه میرفت بیشتر خانه مادربزرگش میماند و گاهی تعطیلات خانه میآمد. در واقع زمانی که من حاجی را خوب برانداز کردم زمانی بود که وارد سپاه شده و از کردستان برگشته بود. خوب یادم هست که به خاطر قطع دستش تازه از بیمارستان مرخص شده بود و من آمدنش به خانه را از پشت پنجره دیدم. خوب خیلی هم خودم دنبال این مسائل نبودم که حالا بخواهم روی یک پسری دقت کنم که چه شخصیت و یا قیافهای دارد.
شهید موحددانش در مرز بازرگان
*به یاد شهید محمدرضا موحد دانش
پدر و مادرش به شدت علی را دوست داشتند. حاج علی در فامیل بسیار خوشزبان و خوش برخورد بود و مورد علاقه تمام فامیل به خصوص عمه و عموهایش بود. خانم دانش همیشه میگفت: علی بسیار شجاع است. گاهی هم از شیطنتهایش تعریف میکرد که چگونه محمدرضا برادرش را میترساند. محمدرضا یک خصوصیتی داشت که مثلا وقتی ماشینی را تعمیر میکرد آخر سر یک کاسه پیچ جا میماند علی هم سر به سر او میگذاشته. من اینصحبتها را در مورد آنها میشنیدم ولی هیچ وقت توجهم به اینکه بخواهم خودم او را ببینم جلب نشد.
*22 بهمنی که حاج علی به راهپیمایی نرفت
من نمیدانستم قرار است برای حاج علی زن بگیرند. یک روز خانم دانش به من گفت: بین دوستهایت دختر خوب میشناسی؟ من هم دوست خودم را معرفی کردم و گفتم: دختر خوبی است. حاج خانم گفت: پس عکسش را بگیر بیاور بدهم علی هم ببیند که اگر خوب بود برویم خواستگاری. دو روز بعد عکس را آورد و بعد از مدتی از ایشان پرسیدم: چه شد، پسندیدید؟ خانم دانش گفت: یک چیزی میخواهم به تو بگویم. گفتم: بفرمایید. گفت: اگر علی خود تو را بخواهد چه؟ با تعجب گفتم: من را؟! بعد با همان دستپاچهگی گفتم: حالا که دارم درس میخوانم. ایشان خندید و گفت: باشه.
وقتی عکس دوستم را بهش برگرداندم پرسید: چه شد؟ گفتم: هیچی عکس را داد و گفت: انشاءالله خوشبخت شود.
این قضیه گذشت و چند وقت بعد پدرشوهر یکی از همسایههایمان فوت کرد.
آن دوره اگر برای همسایهها مراسمی پیش میآمد بقیه از دل و جان کمکش میکردند. مثلا برای شهادت سیروس مادر علی چند روز برای کمک به خانه ما میآمد. دیدیم خانم دانش میآید و میرود و کارهایم را نگاه میکند.
مدتی بعد روز 22 بهمن شد و ما میخواستیم برویم راهپیمایی. دیدم خانم دانش من را صدا زد و گفت: میشود شما امروز راهپیمایی نروی؟ من با مادرت صحبتهایی کردهام. میخواهم تو با علیرضا صحبت کنی. امروز خانهتان کسی نیست و پدرت هم بهتر است متوجه نشود. به مادرم گفتم: خانم دانش اینطوری میگوید. ایشان گفت: خبر دارم، با فیروز هم صحبت کردم. قرار شد همه بروند راهپیمایی و من و مادرم بمانیم خانه. خواهرم لیلا که میدانست من چقدر رفتن به راهپیمایی برایم مهم است وقتی دید در رفتن تعلل میکنم با تعجب گفت: چه شده؟ تو همیشه اولین نفر میآمدی بیرون! مادرم گفت: تو برو من و امسلمه بعدا میآییم. وقتی همه رفتند خانم دانش با علی آمدند منزلمان.
*اگر به من بگویی جبهه نرو، میروم!
وقتی آمدند یک ترسی در دلم حس میکردم. علی هم سپاهی بود و هم انقلابی اما نمیدانستم قرار است چطور و چقدر با او زندگی کنم. روی هم رفته کسی که میخواستم شبیه حاج علی بود.
شهید موحددانش وقتی شروع کرد به صحبت لحنش بسیار جدی و حتی کمی خشن بود. گفت: در عین اینکه میگویند خوشاخلاق هستم اما وقتی عصبانی شوم کسی جلودارم نیست. من در جنگ و کردستان بودم و دوستان و همرزمانم زیاد در کنارم به شهادت رسیدند، گورهای دسته جمعی دیدم، رزمندگانی که زمین را با دست می کندن تا بتوانند درد را تحمل کنند و فریاد نزنند، اینها همه در روحیات من اثر گذاشته و در زندگی عادیام خودش را نشان میدهد. علیای که مادرم تعریف میکرد با علیای که الان هستم یکی نیست. انگیزه اصلی من برای ازدواج حفظ نصف دینم است. اما ممکنه دخترها از ازدواج تصورات دیگری داشته باشند و شما هم همینطور اما من نتوانم آنها را برآورده کنم. آرزویم شهادت است. شما به من بگویید جبهه نرو، من این کار را نمیکنم. بچه و ازدواج من را پایبند نخواهد کرد تا به جبهه نروم. از همه مهمتر دست راستم قطع شده و خیلی کارها را نمیتوانم بکنم.
بعدا دیدم که مثلا بستن یک دکمه لباس و پوشیدن یک جوراب برایش خیلی مشکل است اما به من اجازه نمیداد برایش انجام دهم.
بعد از اینکه صحبتهایش تمام شد من شروع کردم به گفتن حرفها و خواستههایم. اخلاق برایم مهم بود و کسی که تند برخورد میکرد را نمیتوانستم تحمل کنم. به همین دلیل اولین موضوعی را که مطرح کردم همین بود. ایشان هم گفت: من برای زن احترام زیادی قائل هستم و به نظرم مادر، خواهر و همسر هر کدام جای خود را دارند. همیشه طرف کسی هستم که حق را بگوید.
بعد بحث اینکه کجا خانه بگیریم شد، حاج علی گفت: چون من اغلب جبهه هستم دوست ندارم خانه جدا بگیرم چون شما تنها هستید و نگرانم میکند. از طرفی از آن اخلاقها هم ندارم که هر جا بروم زنم را با خودم ببرم. شما با پدر و مادرم زندگی میکنید؟ گفتم: من مشکلی ندارم. خوب از قبلش هم پدر و مادر علی را میشناختم و میدانستم اخلاقشان خیلی خوب است.
بعد از این که ممکنه 3 ماه خانه نیاید گفت و ... که من آن را هم پذیرفتم چون با فضای آن دوره که جنگ بود آشنا بودم و نیامدنش برایم قابل درک بود.
شهید موحددانش بعد از عمل قطع دست
*پدرم گفت با این وضع ظاهری میتوانی در کنارش باشی؟
صحبتهایمان که تمام شد و از اتاق بیرون رفتیم همانجا به مادرش گفت: از نظر من مشکلی نیست و جواب من بله است، بقیهاش بستگی دارد که ایشان چه بگویند. آن روز فکر کنم دو ساعت صحبت کردیم. تفاوت سنی ما با هم 4 سال بود ولی علیرضا جوان پختهتری به نظر میآمد.
بعد از این جلسه مادرم موضوع را با پدرم درمیان گذاشت و قرار شد جلسات بعدی انجام شود. پدر و برادرم خیلی با من صحبت کردند و همه چیز را شرح دادند که مثلا ایشان دستش قطع شده، ممکنه باز هم مجروح شود و یا شهید. پدرم میگفت: من نمیگویم پسر بدی است ولی ببین با اوضاع ظاهریش (قطع دست) میتوانی با او زندگی کنی؟ من فکرهایم را کردم و سپس جوابم را که بله بود گفتم.
*شهید موحددانش تاکید داشت مراسم عروسی ساده باشد
شهید موحددانش تاکید داشت مراسم عروسی ساده باشد و عقیده من هم همین بود. مراسم اگر چه ساده بود ولی مهمان زیاد داشتیم. عقد و عروسی هم هر دو در مسجد برگزار شد.
در مورد مهریه هم پدرم از من پرسید میخواهی مهرت چقدر باشد؟ گفتم: 14 سکه. برادرم گفت: مطمئنی؟ گفتم: بله. من نمیخواهم مهرم سنگین باشد.
*در مراسم شب هفت محمدرضا نامزدی ما اعلام شد!
من قبلا مادر شوهرهای بد اخلاقی دیده بودم و کمی نگرانی داشتم اما خدا را شکر مادر علی بسیار زن خوش برخوردی بود، خدا رحمتش کند. ایشان زن محترم و محکمی بود.
خانم دانش بعد از شهادت محمدرضا حتی یک قطره هم جلوی کسی اشک نریخت. ماجرای اعلام نامزدی ما هم که الان برایتان تعریف میکنم جالب و شنیدنی است. حاج علی میخواست برود لبنان، به مادرش گفته بود چون ممکنه مدتی طولانی آنجا باشم میخواهم قبلش امسلمه را برایم نشان کنید. خانم موحددانش هم به رسمی که داشتیم دو النگو برای من آوردند ولی کسی به جز دو خانواده از این موضوع خبر نداشت. آن شب بعد از آوردن هدیه علی رفت و دیگر او را تا مدتی ندیدم. زمانی که آمد خبر شهادت محمد رضا را آورده بودند، ما در حیاط خلوت مشغول کار بودیم که متوجه شدم آمد و با ناراحتی بلافاصله رفت داخل اتاق. خیلی به هم ریخته بود، لباسش خاکی و موهایش هم بلند شده بود.
مراسم شب هفت محمدرضا ناگهان خانم دانش دست من را گرفت و گفت: این دختر نامزد علیرضا است و من امشب نامزدی آنها را اعلام میکنم. مجلس بهم ریخت و همه شروع کردند به پچپچ کردن، میگفتند: ایشان به خاطر شهادت پسرش محمدرضا دیوانه شده.
*الهی بمیرم! این داماد دست ندارد
بعضیها بارها بارها به من میگفتند: وقتی با مردی راه میروی که یک دست ندارد خجالت نمیکشی؟ میگفتم: نه! او دستش را برای اسلام داده و این برای من افتخار است.
اتفاقا روزی که برای مراسم عروسی رفته بودم آرایشگاه، یک خانمی آمد داخل و گفت: الهی بمیرم، یک جوان را دیدم ضعف کردم. آرایشگر پرسید: چرا؟ گفت: آخه دست راست نداشت. نمیدانی چه حالی شدم. مسئول آرایشگاه که اتفاقا از اقوام دور بود و علی را میشناخت شروع کرد به خندیدن. خانم پرسید: چرا میخندی؟! گفت: او داماد است و ایشان هم عروس. آن خانم با تعجب گفت: وا! داماد بود؟! بعد رو کرد به من گفت: چطوری قبول کردی که زن او شوی؟! خوش به سعادت که اینها برایت ملاک نیست.
*توصیه امام(ره) به حاج علی بعد از عقد
علی به یکی از اقوام که با بیت امام ارتباط داشت گفت: اگر میتوانی برای ما وقت بگیر تا خطبه عقدمان را امام خمینی بخوانند. اصلا فکر نمیکردیم این اتفاق بیفتد تا اینکه اطلاع دادند برای فلان تاریخ برویم خدمت ایشان. من و پدرم و آقای دانش و علی رفتیم. که البته آقای دانش را هم اجازه ندادند بیاید داخل. امام در بالکن نشسته بودند و قبل از ما یک زوج دیگر را عقد کردند. با همان هیبت همیشگی در نگاهمان جلوه کردند. ایشان وکیل من شدند و آقای گلپایگانی وکیل علیرضا شد. بعد از خواندن عقد دستشان را بوسیدیم. امام به همه زوجها توصیه میکردند که با هم بسازید. اولین بار بود که امام را میدیدم، حالم را نمیتوانم وصف کنم، اصلا نمیشد چشم ایشان را نگاه کرد. یادم میآید دفعه اول نتوانستم بله را بگویم چون ابهت امام من را گرفته بود و یک حالت خاصی داشتم، قلبم انگار از دهانم میخواست بیاید بیرون و صورتم سرخ شده بود. ناگهان پدرم زد بهم که حواسم بیاید سر جایش و جواب امام را بدهم. فقط کسانی که مهریهشان 14 سکه بود ایشان قبول میکردند خطبه عقدشان را بخوانند. یک هفته بعد هم مراسم عروسی را گرفتیم. جالب است بدانید روز دفن علی سالگرد ازدواجمان بود.
*دو نام مورد نظر امام(ره) برای بچهی شهید موحددانش
اسم دخترمان را هم حضرت امام انتخاب کرده بودند. ماجرایش هم این بود که پدرشوهرم رفت نزد امام و گفت: پسرم را شما عقد کردین، حالا او شهید شده و خانمش هم باردار است. میخواهیم اسم بچهشان را شما انتخاب کنید، امام گفته بودند: اگر پسر بود بگذارید «عبدالله» و اگر دختر بود نامش «فاطمه» باشد.
*حاج علی بعد از عقد کجا رفت؟
بعد از عقد وقتی از بیت برگشتیم رفتیم منزل خواهر علی، او یک شربت خورد و گفت: باید بروم سپاه کار دارم. من با پدر و شوهر خواهرش آمدیم خاورشهر. دو سه روز بعد رفتیم برای خرید عقد و عروسی. موقع خرید آینه و شمعدان داخل یک مغازه بزرگ که پر بود از این وسایل حاج علی بدون اینکه حواسش باشد پرسید: آقا ببخشید آینه دارید؟ فروشنده هم به شوخی یک آینه شکسته از جیبش درآورد و گفت: بفرمایید این هم آینه. به عنوان حلقه ازدواج یک انگشتر عقیق برداشت و میگفت: حلقه طلا نمیخرم، مادرش گفت: بردار ولی دستت نکن، گفت: نه بر می دارم و نه دستم میکنم. انگشتر الان دست پدرشوهرم است. برای خرید کارت عروسی با هم رفتیم بهارستان.
*پیشنهادی که تعجبم را برانگیخت!
علی به من گفت اگر تو بخواهی مراسم عروسی را در سالن میگیریم ولی من دوست دارم در مسجد باشد. از طرفی چون محمدرضا شهید شده بود مادرش به شدت مخالفت میکرد و میگفت: آرزو دارم برایت مراسم خوبی بگیرم. من ابتدا با تعجب پرسیدم: در مسجد؟!! گفت: مسجد مکان مقدسی است، خیالت راحت باشد وقتی آنجا باشد خانمها خودشان را جمع و جور میکنند. هرکسی دوست داشته باشد میآید و هرکسی هم دوست نداشت نمیآید. برای خانوادهام کمی قبولش سنگین بود، برادرم میگفت: همه در مسجد ختم میگیرند نه عروسی؟! اما به هر حال موافقت کردم و مراسم همانجا برگزار شد. قبلش پدرم به من گفت: خوب فکرهایت را بکن بعدا حرفی نزنیها! گفتم: خیالتان راحت من پذیرفتم.
مادرش میگفت اگر تو قبول نکنی علی مراسم را مسجد برگزار نمیکند. اما من گفتم: هر کس آرزویی دارد، علی هم آرزویش این است، خانم دانش گفت: جفتتان دیوانه هستید، خدا در و تخته را خوب جور کرده. (با خنده)
خلاصه مراسم عروسی ما در قدیمیترین مسجد خیابان ایران برگزار شد. خانواده موحددانش ابتدا در این محله ساکن بودند. موقع عقد لباس سفید عروسی تنم بود اما زمانی که راهی مسجد شدیم آنرا در آوردم و یک پیراهن معمولی صورتی پوشیدم. علیرضا هم لباس سپاه تنش بود.
*آن فرد بعد از خوردن غذای عروسی گفت: خدا رحمتش کند
بسیاری از اقوام به کنایه میگفتند: شورش را درآوردند، ما ندیدیم کسی در مسجد عروسی بگیرد. جالب است که یک فقیری فکر کرده بود در مسجد ختم است، آمد داخل و غذایش را که زرشک پلو هم بود خورد و موقع رفتن گفت: خدا رحمتش کند. البته مولودی خوانی هم داشتیم. ماشین هیلمند شیری رنگ یکی از اقوام را هم خیلی ساده گل زدیم.
*بعد از شهادت حاج علی جز مرحوم لطفی خبری از دوستان دیگرش نبود
تعدادی از دوستان حاج علی هم در مراسم ما بودند که من فقط حسین خالقی، مرحوم حسین لطفی، اکبر نوجوان و ابراهیم شفیعی را میشناختم آن هم بعد از ازدواج. نزدیکترین دوست علی که ما رفت و آمد خانوادگی داشتیم همین آقای خالقی بود. علی یک ماشین آهوی خاکی داشت که معمولا با آقای خالقی با هم میرفتیم مهمانی. مرحوم لطفی هم تا قبل از فوتش با خانواده به ما سر میزدند اما خبری از دوستان دیگر علی نبود.
*شهید موحد چگونه از نزدیکترین دوستش تعریف میکرد
شهید موحد دانش بسیار اهل شوخی و مزاح بود. البته خیلی از دوستانش تعریف نمی کرد اما قبل از اینکه من با آقای خالقی آشنا شوم میگفت: یک دوستی دارم که همه مدل تیر به بدنش اصابت کرده و فقط گلوله تانک نخورده ولی هنوز زنده است.
*زبان تیزی داشت ولی مودب بود
بین اقوام با داییاش آقا فتحالله و یکی از عمههایش بیشتر از بقیه رفت و آمد داشت. اگر هم در فامیل کسی بود که بر خلاف عقایدش حرفی می زد شهید موحددانش رفت و آمدش را قطع نمی کرد اما منطقی جواب آنها را می داد و هیچ وقت ندیدم کم بیاورد. در هر شرایطی سعی می کرد به کسی توهین نشود و با خنده حرف می زد، همین خصوصیتش بقیه را جذب میکرد. زبان تیزی داشت ولی مودب بود، فاطمه دخترمان این خصوصیت حاج علی را به ارث برده است.
*اگر این اتفاق میافتاد صورتش سرخ میشد و میگفت: اینجا دیگر جای ماندن نیست
همانطور که گفتم اگر کسی مخالف عقیده اش حرفی میزد مودبانه جواب میداد اما خط قرمزش توهین به امام خمینی بود. در این صورت آنقدر عصبانی میشد که صورتش سرخ میشد، سریع از جایش بر میخواست و میگفت: دیگر نمیشود اینجا ماند و مجلس را ترک میکرد.
*تمدید مرخصی در رستوران!!
چند دفعه ای که با علیرضا بیرون رفته بودم متوجه شدم اخلاقش با خانه خیلی متفاوت است. وقتی از جبهه میآمد و من در خانه را باز میکردم خنده روی لبش داشت در حالی که خیلی خسته بود، میگفت: وقتی من میآیم تمام مشکلات و غصههایم را پشت در میگذارم و وارد خانه میشوم. در بین دوستانش هیچ کس فکر نمیکرد او چنین خصوصیات اخلاقیای داشته باشد. میگفت: من زمانی که نیستم، نیستم ولی وقتی هستم وظیفهام این است که تو را بیرون ببرم و در خدمت شما باشم. یکبار که با هم شام به رستوران رفته بودیم ناگهان یک آقایی آمد پیش علی و شروع کرد به صحبت کردن. شهید موحددانش به من گفت: شما اینجا بایست تا بیایم و خودش به همراه آن آقا رفتن بیرون. وقتی برگشت دیدم به هم ریخته شد، پرسیدم: چه شده؟ گفت: آن آقا خواستهای داشت و من هم جوابش را دادم. خیلی پا پیچش نشدم برای اینکه موضوع را بفهمم اما بعد از چند دقیقه خودش گفت: در جبهه رفتارم با خانه زمین تا آسمان فرق میکند. این آقا در منطقه از من مرخصی گرفته حالا میگوید مرخصی مرا تمدید کن در حالی که الان جانشین من فرد دیگری است و او باید از ایشان اجازه بگیرد.
*میگفتم: تو را به خدا بدون ماشین بیا
علی طوری رفتار میکرد که جای خالی محمدرضا را برای پدر و مادرش پر کند. هر چند ما خیلی او را نمیدیدیم. وقتی از جبهه میآمد خانه ما تا ساعت 2 نصف شب از جمعیت پر و خالی میشد. همسایهها تا ماشینش را جلوی در میدیدند میفهمیدند علیرضا از جبهه آمده و می آمدند دیدنش. گاهی میگفتم: تو را به خدا بدون ماشین بیا.
*خودم میتوانم از پس کارهایم بربیایم
علی رغم اینکه با یک دست انجام بعضی از کارها برایش دشوار بود اما اجازه نمی داد کسی کمکش کند. دکمه یا کمربند بستن برایش مشکل بود، جوراب را به سختی پا میکرد ولی حتی به من اجازه نمیداد جلو بروم. نان را به زور تکه میکرد بخورد. یکبار قبل از اینکه بیاید سر سفره نان را برایش تکه تکه کردم اما وقتی فهمید آنها را نمیخورد، بعد گفت: فکر کردی من نمیفهمم؟ خودم میتوانم از پس کارهایم بربیایم.
*به هر ترتیب بود سعی میکرد نبودنش را جبران کند
موقعی که میرفتیم خرید، خیلی نظر میداد که مثلا این به تو میآید، این نمیآید. یکدفعه میبرد برایم کفش میخرید. یکدفعه سرزده بیرون ناهار میخوردیم و به هر ترتیب بود سعی میکرد نبودنش را جبران کند.
*باید برای چنین روزی آماده باشی
وقتی با هم بودیم زیاد از شهادت و اینکه ممکن است روزی شهید شود صحبت میکرد. اعتراض میکردم که لااقل وقتی هستی از این حرفها نزن! اما میگفت: باید برای چنین روزی آماده باشی.
ادامه دارد...
گفتگو: محمدعلی صمدی-زهرا بختیاری
|
وقتی جهانآرا زنان خرمشهری را تهدید به مرگ کرد
|
|
نان و پنیرغذای رییس و روسا نمی شود!
|
خبرگزاری دفاع مقدس: شهید احمد اسکاره تهرانی در دوران جنگ تحمیلی مسئول اعزام نیرو به جبهه های حق علیه باطل بود. زمانی که محل کار او در خیابان سمیه قرار داشت پدرش برای احوال پرسی و دین وضعیت کاری احمد به صورت سرزده به محل کارش رفت. رازداری پسر، حس کنجکاوی پدر را تحریک کرد تا چنین کاری انجام دهد.
سر ظهر بود وقتی پدر به محل کار احمد رسید به نگهبان جلوی درب ورودی گفت: با احمد اسکاره تهرانی کار دارم. با اتاق احمد تماس گرفتند و گفتند: پدرتان آمده است.
نگهبان پس از اطلاع رسانی پدر احمد را به آخرین طبقه راهنمایی کرد. بوی جوجه کباب در کل ساختمان پیچیده بود. همه مشغول خوردن ناهار بودند. پدر به پله آخررسید. مرد مسنی را دید وسراغ احمد را از او گرفت. در جواب گفت: داخل اتاق روبرو مشغول نماز خواندن است.
به داخل اتاق رفت احمد پشت کمد ها مشغول خواندن تعقیبات نماز بود. در سفره کوچک ناهارش مقداری نان و پنیر قرار داشت. پدر خطاب به احمد گفت: خجالت نمی کشی با این همه اسم ورسم ناهارت این است. بوی جوجه کباب کل ساختمان را برداشته و تو به این غذا بسنده می کنی. احمد هم با خنده گفت: شاید همه خون همدیگر را بخورند ما که قرار نیست این کار را بکنیم!