خاطرات دفاع مقدس
|
وقتی شهید شدی می خواهی تو بهشت جگرکی بزنی
|
او یک مغازه جگرکی در قائمشهر داشت و از این راه امرار معاش می کرد
بعضی وقت ها بچه ها به شوخی به او می گفتند: «وقتی شهید شدی می خواهی تو بهشت جگرکی بزنی؟»
او می خندید و می گفت:
بگذارید شهید شوم و به بهشت بروم، آن جا تصمیم می گیرم چه حرفه ای داشته باشم.»
وقتی در آموزش غواصی، مرتضی قربانی فرمانده لشکر 25 کربلا، دل پیشه را دید، گفت:
- «پیرمرد! تو کجا، اینجا کجا؟ تو چرا در این آموزش سخت شرکت کردی؟»
دل پیشه رو به فرمانده کرد و با صدای بلند به او گفت:
راوی: بهزاد شیرسوار
برگرفته از وبلاگ لشکر 25 کربلا
|
مهر پدر به فرزند
|
یک روز دیدم سر پاکت نامه از جیبش زده بیرون.
گفتم: بده ببینمش.
گفت: خودم هنوز ندیدمش. گفتم: چرا؟
گفت: الان موقع عملیاته. میترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد.
منبع : حیات
|
دیدار از پروژه های عمرانی با دوچرخه
|
سید حسین صابری در جمع مدیران کل استانی و رؤسای سازمانهای استان کهگیلویه و بویراحمد اظهار کرد: بهترین سیره برای مدیران امروزی سیره و روش زندگی شهید رجایی و باهنر است.
منبع : افکارنیوز
|
قبض خمس ...
|
منبع : افسران
|
مقاومت ، رمز پیروزی
|
- حبیب الله ابراهیمی عسکری فرزند علی و متولد 1326هستم.
از چه زمانی فعالیت خود را در سپاه آغاز کردید؟
- در بدو انقلاب وارد سپاه آبادان شدم و فعالیتهای خود را در این حیطه آغاز کردم. با شروع جنگ تحمیلی به همراه دیگر همرزمان انقلابی و سپاهی شهرستان آبادان وارد جنگ شده و بعد از گذشت یک سال از جنگ تحمیلی در یک ماموریت در منطقه خلیج فارس به اسارت نیروهای بعثی درآمدم.
از چه سالی و چه مدت در اسارت بودید؟
به همراه شش نفر از همرزمانم از سال 1360 به اسارت عراقی ها درآمده و در تاریخ سوم شهریور 69 آزاد شدم.
در دوران اسارت در چه اردوگاه هایی نگهداری شدید؟
آیا از وضعیت خانواده خود در ایران باخبر می شدید؟
- بله ازدواج کرده بودم و در زمان اسارت دارای دو فرزند چهار ساله و دو ساله بودم.
بعد از دستگیری نیروهای عراقی به چه طریقی به دنبال جمع آوری اطلاعات از شما بودند؟
خبرنگار کیهان در آبادان
|
شهیدی که بعد از شهادتش حلالیت طلبید
|
شهید اقبالی وقتی از زخم ترکش بهبود یافت مسرانه به خط مقدم جبهه برگشت
کولیوندی می گوید؛ شهید اقبالی شجاعانه در جبهه های نبرد می جنگید تا اینکه در منطقه عملیاتی چنگوله به شهادت رسید.
شهید اقبالی بعد از شهادتش حلالیت طلبید
گفتم:بله برفرمایید
من گفتم:من هیچ دینی به گردن شهید اقبالی ندارم و هیچ حقی به گردنش ندارم و واقعاً هم چیزی به یاد نداشتم.
منبع: آبدانان نیوز
|
عزمی که برای اهدای قلب به امام جزم شد
|
اواز جمله همرزمان شهید چمران در جنگ های نامنظم بود. حدود 10 ماه از حضور فعالش در لبنان می گذشت که خبر بستری شدن امام(ره) در بیمارستان را شنید. قلبش به درد آمد و برای اهدای قلب به پیر جماران راهی تهران شد.
وقتی مادرش "سیدة لیلا نورمحمدیان " او را جلوی در خانه دید، با تعجب از او پرسید برای چه به کشور باز گشته ای تو که لبنان را رها نمی کردی؟ در پاسخ به مادر گفت: آمدم تا قلبم را به امامم هدیه کنم.
مادر خندید و گفت: فقط میان این جمعیت قلب تو کم بود! ابراهیم به روی خود نیاورد و دست به دعا منتظر ماند تا وضعیت امام (ره) رو به بهبود رفت. آنگاه دوباره به لبنان بازگشت.
هنوز شش ماه از بازگشتش به لبنان نگذشته بود که دوباره به کشور آمد. بازهم مادر با دیدن روی فرزندش متعجب شد. سوال قبل خود را تکرار کرد و این بار ابراهیم با پرسیدن سوال مگر شما رادیو گوش نمی کنید؟ سوالش را پاسخ داد. مادر گفت: مگر اتفاق جدیدی رخ داده که من از آن بی خبرم. ابراهیم که در پوست خود نمی گنجید به مادر گفت: امامم فرمان بسیج داده است. آمده ام تا عضو بسیج شوم.
|
مادر شهیدان سیبی از مهمانی فرزندان می گوید:
|
خبرگزاری دفاع مقدس: آن گاه که زینب (س) در دهم محرم 61 هجری، دو فرزندش محمد وعون را تقدیم اسلام و آرمان راه برادرش حسین (ع) کرد، به زنان جامعه اسلامی درسی آموخت که باعث شد مسیر تاریخ همواره گواه بر ایثارگری ها و فداکاری های مادران اقتدا کننده به آن بانوی صبر و استقامت باشد.
مادرانی که با تاسی از بانوی دریا دل کربلا، در 8 سال دفاع عاشقانه، لبیک گفتند به ندای یاری پیر خمین و به همه جهانیان فهماندند که راه، همان راه حسین است و زینب (س) الگوی تمام زنان...
در گلزار شهدای بهشت زهرا(س)، اینبار چه زیبا خداوند، همصحبتی با مادر دو شهید را، در سبد رزق روزانه مان قرار داد. تا عصر پنجشنبه ای، به طعم میوه های بهشتی نصیب روح بی قرارمان باشد. مادر شهیدان مجید و خسرو سیبی که با تقدیم دو فرزند برومندش در راه دین خدا، ثابت کرد درس آموخته مکتب زینب (س) است و ادامه دهنده راهش...
اگر خدا بخواهد بر می گردم
شهادت مجید خیلی اذیتم کرد. داغ مجید چون اولش بود خیلی بر من اثر گذاشت. آن موقع اصلا کسی را نمی شناختم. 15 روز بعد از اینکه مجید شهید شد، ما را بردند پیش امام. خیلی بهتر شدم، من تا دو سال قبل دوشنبه ها و پنج شنبه ها و جمعه ها به بهشت زهرا می آمدم. الان فقط پنج شنبه ها می آیم، اینجا که می آیم آرام هستم. فکر می کنم به خانه ی فرزندانم آمده ام.
|
13سالهای که در اسارت به سن تکلیف رسید
|
وی در گفتوگو با خبرنگار ایسنا- منطقه کرمان- میگوید: آبانماه 1361 که تنها دو ماه از آغاز سال تحصیلی جدید گذشته بود قسمت این بود که از سن 13 سالگی هجرت را آغاز کنم و اگر چه به یقین میدانستیم این هجرت به درازا میکشد ولی مطمئن بودیم روزی باز خواهیم گذشت.
گفتند آتشپرست هستید
وقتی جبهه بودیم با بچهها صحبت میکردیم و هر کسی میگفت دوست دارد چه اتفاقی برایش بیفتد. شهید ،جانباز و یا اسیر بشود. جالب است من و همه بچههایی که با هم بودیم اصلا نمیگفتیم دوست داریم اسیر بشویم و از اسارت میترسیدیم و قدرت نداشتیم بگوئیم دوست داریم اسیر بشویم.
خداوند مصلحت را در این دید که از هرچه میترسیدیم و برایمان سخت بود،رقم بخورد و روزهای اول اسارت مثل یک شوک بود؛ نه اینکه خیلی شجاع و قوی باشیم، بلکه در فضای ناباورانهای بودیم. ما چرخاندن در خیابانهای شهر «ردمادی» را تجربه کردیم. ما را آتشپرست معرفی کردند و در کوچهها گوجه و خیار گندیده به طرفمان پرتاب کردند و با تحمل این مصیبتها، تازه متوجه شدیدم که در چنگال یک رژیم «پست» قرار داریم. در زمانی که ما را میچرخاندند میگفتند خداوند را شاکریم که ما را بر ارتش آتش پرستان پیروز کرد. البته این را بعدا از ترجمه صحبتهایشان فهمیدم. اما وقتی صدای اللهاکبر بچهها از داخل ماشینهایی که در شهر می چرخاندمان بلند شد مردمی که هلهله میزدند متوجه شدند ما «که» هستیم.
یادی از شهید شهسواری
قبل ازهر موضوعی تنها به یک چیز فکر میکردیم آن هم این که برای حفظ هویت و دفاع از آرمانهایمان در برابر هر اتفاقی صبر بکنیم هر چند که این صبر به درازا کشید ولی مفتخر هستیم در تمام آن سالها با انواع شکنجههای اسرائیلی تا چند قدمی مرگ پیش رفتیم ولی حاضر نشدیم به اندازه یک سر سوزن حرفی بزنیم و یا عملی انجام بدهیم که خدای نکرده علیه کشورمان از آن استفاده شود.
بعضا مصاحبههایی از اسرا پخش میشد که گواه این ادعا هستند یا همین فریاد «الموت بر صدام» آزاده سرافراز شهید محمد شهسواری که جا دارد یادش گرامی داشته شود،چقدر لرزه بر اندام دشمنان انداخت. شاید بیشتر از صدها بمب.
وقتی یک اسیر 14 ساله اهل اردستان(مهدی طحانیان) با یک خبرنگار هندی بدون حجاب مصاحبه نمیکند یعنی داشتن روحیه بزرگ معنوی؛ آنهم در اسارت. و بگوید تا حجابت را رعایت نکنی حرف نمیزنم و شعر مشهور"ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است..."از قلب یک 14 ساله بیرون میآید و باعث میشود خبرنگار زن هندی روسری بپوشد و و با این اسیر مصاحبه کند.
تیر خلاصی که شلیک نشد
اولین شکنجهها درست بعد از اسارت شروع شد. زمانی که اسیر شدیم من از ناحیه پا،دست و صورت مجروح شده بودم و افسر عراقی بالای سرم ایستاده بود و میخواست تیر خلاصی به ما شلیک کند. در آن لحظه یک سرباز عراقی قوی هیکل آمد و لحظهای با هم صحبت کردند و دست من را یکدفعه گرفت و با تمام ددمنشی روی خاک و خاشاک با بدنی مجروح کشید. وانمود میکرد که میخواهد من را نجات بدهد .
عراقیها وقتی مجرحان را اسیر میکردند حال و حوصله مداوای آنها را نداشتند و ترجیح میدادند به هر شکلی آنها را شهید بکنند تا اسیر. که با حالت اشاره به من گفت همین جا بنشین و از این به بعد به تو کاری نداریم. درک کردن اینکه اسیر شدیم سخت بود تازه بعد از اینکه از تونل وحشت تبلیغاتی رد شدیم کم کم بارومان شد که اسیر شدیم. اصلا در آن لحظهها قدرت فکر کردن نداشتیم که بتوانیم عکسالعمل نشان بدهیم. افرادی بودند که با هم اسیر شدیم. مجید دهقان فرمانده قبلی سپاه جیرفت،آقای نیک سرشت و دیگر دوستان. همه با یکی دو سال تفاوت سنی اسیر شده بودیم ولی چه روحیهای آنها را به این سمت و سو هدایت کرده بود فقط خدا میداند.
در مقابل آزادی من چند اسیر خواستند
کسی کتاب دعای کمیل را به صورت کامل نداشت. یک روز یکی از بچهها گفت کسی بلد است دعای کمیل را کامل بخواند. گفتم من حفظ هستم و خواندمش. و یک نفر دیگر آن را نوشت. وقتی افسر عراقی متوجه شد ما را با سن سال کم از شرایطی که دیگر هم سن سالانمان داشتند خارج کردند. به خاطر اینکه من را جزو افرادی میدانستند که برای کشور ما مهم است به دلیل همین دعای کمیل که حفظ بودم جزو آخرین گروه آزادگان بودم و برای آزدایام من چند اسیر خودشان را مطالبه میکردند.
روز آخر اسارت هم بیگاری کشیدیم
از بس که ما را سر کار گذاشته بودند باورمان نمیشد که میخواهیم آزاد بشویم و زمانیکه صدام لعنتی در تلویزیون عراق حاضر شد و گفت"هر چه گفتید قبول کردیم "و تاریخی را برای آزادی اسرا اعلام کرد،لحظه خوبی بود اگرچه در بند یک کشوری بودیم که بویی از انسانیت نداشت. روزی که گفتند سوار اتوبوس بشوید که میخواهیم آزادتان بکنیم. ما را بردند جایی که در آخرین لحظات از ما بیگاری بکشند و گفتند باید این بلوکها را جابجا بکنید و وقتی بیشتر بلوکها را جابجا کرددیم باز گفتند سوار اتوبوس بشوید با همان دستهای خاکی. وقتی گفتیم اجازه بدهید کولهپشتیمان را که داده بودند برداریم همه وسایلمان را مقابل چشممان روی هم ریختند و آتش زدند. حتی دستنوشتههای بچهها و نقاشیهایی که کشیده بودند هم سوخت. گفتیم آتش بزنند ولی به آزادی میارزد.
لب مرز یک روز به ما آب ندادند
ما را آوردند لب مرز خسروی. دیدم دو نفر از نیروهای صلیب سرخ اسامی ما را یاداشت میکنند از ساعت 10 صبح روزی که سوار اتوبوس شدیم تا ساعت پنج صبح روز بعد یک قطره آب به بچهها ندادند.
وقتی وارد خاک ایران شدیم همه به سجده افتادند و نماز شکر خواندند و بعد به اصفهان برای طی مراحل قرنطینه انتقالمان دادند. شش روز طول کشید تا اینکه ششم شهریورماه وارد جیرفت شدیم و همه جلوی همین سپاه فعلی به استقبالمان آمده بودند. پدرم روی جایگاه بود و همه را میبوسید و شاید فکر نمیکرد کدامیک بچهاش است که من اورا شناختم و جلو رفتم . حق داشت چون وقتی من رفتم بچهای 13 ساله بودم ولی حالا 22 ساله بودم. ریش و سبیل داشتم و بخشی از موهای سرم ریخته بود.
«از هلیل تا حریم ملکوت» حمایت نمیشود
بعد از اسارت، تحصیلاتم را از سوم راهنمایی تا دانشگاه سه سال تمام کردم. وقتی بعضی از کتب درسی را نگاه میکردم برایم خیلی آسان بنظر میرسیدند البته بخشی از موفقیت خودم مدیون شخصی بنام ابراهیم پلاشی میدانم. در سال 73 دانشجوی نمونه کشوری شدم و از دست رئیس جمهور وقت هم هدایایی به همراه لوح تقدیر دریافت کردم.
تا کنون چهار عنوان کتاب نوشتهام که سه تای آنها(مقاومت در اسارت،سلول سرد،صنوبران صبور)چاپ شدهاند ولی برای چاپ یک کتاب بنام "از هلیل تا حریم ملکوت"شامل تاریخ دفاع مقدس جیرفت با بیش از 750 صفحه که برای تهیه مطالب آن خیلی زحمت کشیدهام،مشکل مالی دارم.
البته بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس حاضر شده تنها بخشی را که مربوط به دفاع مقدس است چاپ کند و بنیاد شهید هم فقط همان بخشی را مربوط به شهدا و آزادگان است متقبل بشود که جدا کردن مطالب کتاب مقدور نیست و مطالبش یکجا باشند مفید خواهد بود ولی هر وقت دلم میگیرد ورقش میزنم و یادی از دوستانم میکنم که بار سفر بستهاند و در نزد پروردگارشان روزی می خورند.
وقتی «نَه» مسئولان را در پیگیری برای چاپ این کتاب شنیدم دیگر دنبالش نرفتم ولی شاید بعد از مرگم سرنوشت این کتاب هم معلوم شد.
یحیی کمالی پور چهار فرزند دارد و در حال حاضر در دستگاه قضایی استان کرمان مشغول به خدمت است.
گفتوگو از سیمین سنجری.
|
عملیاتی با نام عقاب گَر
|
به گزارش فارس، در هشت سال دفاع مقدس حوادثی رخ داده است که بسیاری از آن لحظهها برای همیشه در تاریخ محبوس خواهد شد و کسی نمیتواند از آن با خبر شود. چرا که اغلب افرادی که در حین ماجرا حضور داشتهاند یا شهید شدند و یا به نوعی از دنیا رفتهاند. اما وقایع دیگری هم هست که در دل رزمندگانی است که هنوز به لطف خدا در قید حیات هستند و میتوان در مورد جنگ از آنها پرسید. افرادی که رسالتشان ثبت آن دوره طلایی ملت ایران و ایثار فرزندانی است که در گمنامی به خون خود غلتیدند تا ذره ای از خاک کشورشان را به دشمن ندهند.
گفتوگویی که خواهید خواند با رزمندهای است از دوران دفاع مقدس، آقای بهزاد کتیرایی که لطف کردند و با یادآوری آن روزها با ما به صحبت نشستند.
بهزاد کتیرایی، سمت چپ تصویر
*رزمندهای از محله قصرالدشت
بهزاد کتیرایی هستم و در اول مرداد سال 1338 در محله قصرالدشت تهران که منطقهای مذهبی و پایین شهر بود به دنیا آمدم. پدرم بچه تهران و مادرم از ترکهای ماکو بود که مهاجرت کرده بودند به پایتخت. او سیکل قدیم را دارد. برایم تعریف میکند که: یک روز کسی در خیابان، کاغذی داد گفت: بخوان نتوانستم خیلی ناراحت شدم و بعد رفتم رضایت پدرم را گرفتم و ادامه تحصیل دادم و حتی و در ناحیه هم اول شدم.
امورات خانواده 5 نفره ما از راه خیاطی پدرم میگذشت که در نزدیکی خانهمان بود. خدا را شکر به نسبت آن زمان به لحاظ مادی متوسط بودیم. اما وقتی تابستانها برای کمک به مغازه خیاطی میرفتم پدرم اجازه نمیداد خیلی یاد بگیرم و میگفت: باید حتما درس بخوانی، این کار به درد تو نمیخورد.
پدربزرگم (پدر مادر) آن طور که میدانم حرفش را رک میزده و گاهی در مکانهای عمومی مانند اتوبوس مخالفتش را با شاه ابراز میکرد. مادرم میگوید: در این زمان هر کس کنار او مینشسته از ترس آنجا را ترک میکرد. دلیل مهاجرت آنها به تهران هم تبعید پدربزگم از شهرشان بوده. پدربزرگم با صراحت در خانه مخالف شاه صحبت میکرد.
*اولین دفعهای که اسم امام(ره) را شنیدم
تا ششم ابتدایی در همان محله درس خواندم و به طور کلی از فضای سیاسی آن موقع دور بودم. حتی معلمی داشتیم که با مدرک لیسانس دوره ابتدایی را تدریس میکرد در حالی که آن موقع سیکل هم برای این مقطع کافی بود اما ایشان را تبعید کرده بودند و من متوجه این موضوع نبودم. سال 55 برای دوره دبیرستان به مدرسه دولتی «فردوسی» که در خیابان تخت جمشید سابق و طالقانی فعلی روبروی بیمارستان شهید مصطفی خمینی، رفتم. شمس آلاحمد که به خاطر فعالیتهایش تبعید بود آنجا معلم انشای ما شد. او کلاس آزادی داشت و راحت صحبت میکرد، شمس موضوعات انشایی را طوری انتخاب میکرد که سیاسی باشد و میگذاشت بچهها راجع به مطالب مختلف حرف بزنند و فکر کنند و در این جریان خیلی موثر بود. یک بار از ما پرسید شما از چه کسی تقلید میکنید؟ یکی از بچهها گفت: آیتالله خمینی. شمس که یکه خورده بود به گونهای با آن دانشآموز برخورد کرد که همه دلشان میخواست جای او این اسم را آورده بودند. اولین دفعه همانجا بود که من اسم امام را شنیدم.
*آغاز فعالیتهای انقلابی
سال 56 که من دیپلم گرفتم هم زمان مبارزات انقلابی خودش را بیشتر نشان میداد. محله ما هم از دیگر مناطق جدا نبود و از بدو شروع انقلاب ما در تظاهرات حضور داشتیم که حتی یک شب نزدیک بود توسط ساواک دستگیر هم شوم.
19 ساله بودم و به نوعی شده بودم لیدر بچههای همسن و سال خودم. خیلی دوستداشتم یک کار جدی و بزرگی انجام دهم. هنگام حکومت نظامی از انتهای قصرالدشت تا آذربایجان میآمدیم و الله اکبر میگفتیم. یک هم محلهای داشتیم به نام شهید مسعود دلخواسته. او بلندگویی داشت و در حکومت نظامی در شب، لباس سیاه میپوشید و مرگ بر شاه میگفت. در همان منطقه هم شهید شد. شجاعت مسعود آنقدر جذاب بود که همیشه دلم میخواست شبیه او شوم.
بهزاد کتیرایی، نفر اول از سمت چپ تصویر
*مادرم از همه مردتر بود
در مقطعی با بچههای محل ایست بازرسی میگذاشتیم و سلاحمان هم چوب بود. یک شب حمید لطفی از دوستان آن دوره که در حال پست دادن بود یکدفعه به من گفت: بهزاد! بهزاد! ماشینی که میآید ارتشی است و خودش فرار کرد. یک ریو ارتشی بود. همه فرار کردند اما من ماندم. سروانی پیاده شد، سراغم آمد و با نهیب گفت: حالا دیگر ماشین میدزدید؟ گفتم: من مسلمان هستم و این کار را نمیکنم، یک سرباز با قنداق تفنگ محکم زد به پای من. مادرم که متوجه ماجرا شده بود آمد جلو و نگذاشت من را بیشتر اذیت کنند، سروان هم سوار ماشین شد و رفت. بعدها به دوستان گفتم: مادرم از همه شما که فرار کردیم مردتر بود.
*پیروزی انقلاب
با همه سختیها بالاخره مبارزات ملت ایران جواب داد و انقلاب به پیروزی رسید. روز ورود امام به کمک اصغر عبدی از بچه های محل که از ما بزرگتر هم بود در بهشت زهرا جزو انتظامات شدیم و بازوبند مخصوص را هم توسط او و اصغر قادر پناه که از اعضای اصلی ستاد بودند دریافت کردیم. البته آن روز موفق به دیدار امام خمینی نشدم.
*علاقه دوران جوانی
در جوانی به ورزش علاقه زیادی داشتم، مثلا به ورزشهای رزمی و فوتبال علاقه داشتم، بوکس هم کار میکردم. ورزش باستانی انجام میدادم. یک کفش کتانی «آدیداس» داشتم که یکی از دوستان از انگلیس برایم آورده بود و تمام خاطرات انقلابم با آن کفش است. میدان انقلاب تا میدان فردوسی مسیر شلوغیها بود و با این کفش تردد میکردم تا بتوانم بهتر بدوم.
*ورود به سربازی
دیپلمم را که گرفتم کنکور شرکت کردم اما قبول نشدم. بعد از انقلاب یعنی در اردیبهشت 58 سربازها را فراخوان کردند. من هم رفتم دفترچه خدمت گرفتم. روزی که رفتیم اعلام شد: تعدادی نیرو لازم هست و باقی معاف هستند بنابراین هر کس داوطلب خدمت است بیاید این طرف. این را بگویم که داییام قبلا سفارش کرده بود که سربازی نروم تا معاف شوم ولی گوشم بدهکار نبود. رفتم سمتی که داوطلبین رفتند. به خاطر روحیهای که داشتم سربازی برایم لذت بخش بود.
داییام وقتی فهمید هر چه خواست به من گفت که چرا رفتم سربازی. او 6 سال از من بزرگتر بود و خیلی با هم رفیق بودیم. خدمتم در پادگان لشکرک آغاز شد و چون دیپلم داشتم درجه گروهبان سومی گرفتم. 1200 تومان هم بهمان حقوق میدادند.
*آشنایی با تیمسار فلاحی
تیمسار فلاحی را من اولین دفعه در سربازی دیدم. آن موقع شنیدم که میگفتند: تنها تیمسار کشور است. خدمتم 14 ماه طول کشید و در مرداد سال 59 تمام شد. در این دورهای که داشتیم با بچههای بسیجی غرب، کلاس قرآن برگزار کردیم، بین آن بچه ها حجت صالحنیا بود و حجت صالحی. اینها بچههای انجمن اسلامی آمریکا بودند که بعد از انقلاب آمدند ایران. این کلاسها به لحاظ عقیدتی خیلی به ما کمک کرد و هر جلسه یک سخنرانی هم داشتیم. هنوز سرباز بودم که بنیصدر فرمانده کل قوا شد. بچههای حزباللهی نسبت به او موضع داشتند.
*تصمیم گرفتم پاسدار شوم
بعد از اتمام سربازی تصمیم گرفتم پاسدار شوم. ساختمان گزینش در خیابان خردمند جنوبی بود، آنجا گزینش اولیه انجام شد. یادم میآید مثلا در مورد بنیصدر پرسیدند، وقتی موضع مرا نسبت به او دیدند گفتند: برو طبقه بالا مرحله بعدی گزینشت را انجام بده. بعد از اینکه قبول شدم گفتند: فلان روز بیایید پادگان امام حسین(ع)، دوره 12 سپاه در حال تشکیل بود. من هم رفتم آنجا. زمانی که جنگ شد هنوز دوره ام تمام نشده بود اما در مرخصی بودم و هواپیماها را که از فرودگاه رد میشدند دیدم. در تیراندازی در کل دوره نفر دوم شدم. به نفر اول و دوم دو قبضه آرپیجی و دو تیر دادند که شلیک کنند. نفر اول با دوربین و نشسته شلیک کرد اما چون خوب تنظیم نکرد موفق نشد. به من گفتند: تو باید درازکش شلیک کنی، دست بر قضا زدم به هدف و فرمانده گروهانمان برایم مرخصی تشویقی رد کرد. بعد از اتمام رفتیم محل گردان و بچهها را به سه قسمت تقسیم کردند، گردان ما جمعا 9 گروهان داشت. بعضیها رفتند صدا و سیما، عدهای بیت حضرت امام و بقیه هم برای حفاظت فرودگاه فرستاده شدند. از اینکه سپاهی شده بودم خوشحال بودم و این موضوع بسیار برایمان قداست داشت تا حدی که با لباس سپاه دستشویی نمیرفتیم.
کتیرایی در جمع هم رزمان گردان حمزه
*اولین اعزام به جنگ
ابتدا فردی به نام تمکین شد فرمانده گروهان ما که بعدها شد محافظ آقای هاشمی رفسنجانی. بعد از او جوانی را به عنوان فرمانده جدید برای ما معرفی کردند که میگفتند او از دانشجویان پیرو خط امام است که در تسخیر لانه جاسوسی نقش داشته و سابقه سیاسی هم ندارد. او شهید محسن وزوایی بود که ما با این شهید برای اولین بار در تاریخ 15 اسفند 59 به جبهه اعزام شدیم. محسن متولد سال 39 و از همه بچهها بزرگتر بود. 14 اسفند به مادرم گفتم میروم کرج با دایی هم خداحافظ کنم. ساعت 3 راه افتادم که متوجه شلوغیهای سمت دانشگاه شدم. جلو رفتم و فهمیدم بنیصدر در حال سخنرانیاست و منافقین هم برای صحبتهایش کف میزنند. نماندم. سوار اتوبوس شدم و رسیدم کرج که آنجا هم شهید رجایی در حال سخنرانی بود.
وقتی برگشتم خانه، مادرم که صحبتهای بنی صدر را از تلویزیون گوش داده بود گفت: رئیسجمهور داشت علیه سپاه صحبت میکرد، پس تو برای چه میخواهی بروی؟ گفتم: او دارد راجع به خودش حرف میزند، و برای ما مهم نیست. من خودم جزو کسانی بودم که سال 58 به بنیصدر رأی داده بودم چون فکر میکردم مورد تایید حضرت امام است. من با حزب جمهوری آشنایی نداشتم و فکرم بیشتر دفاع از کشور بود این شد که او را انتخاب کردم اما بعد مثل خیلیها پشیمان شدم. فردا صبح با گردان عازم کرمانشاه شدیم
*وارد کرمانشاه شدیم
شب رسیدیم کرمانشاه و صبح راه افتادیم به سمت پادگان ابوذر. نزدیک دشت ذهاب بودیم که چرخ اتوبوس خراب شد و عراق که متوجه حضور ما شد دو توپ فسفری شلیک کرد که اول نفهمیدیم چه بود؟ فقط دیدیم یک دود سفید در هوا پخش شد. سریع خودمان را به پادگان رساندیم. سریع محسن وزوایی نسبت به منطقه توجیه شد و نیروها را تقسیم کردند.
*عملیات تنگه کورک و دیدار با شهید علیرضا موحددانش
اولین دفعهای که شهید علیرضا موحددانش را دیدم، اول فروردین و زمان عملیاتی بود به نام «تنگه کورک» که انجام هم نشد. آنجا یک گروهان از سپاه بود و یک گروهان از ارتش. علی موحد آمد و رفت روی تخته سنگی شروع کرد به صحبت کردن. به شدت قیافه جذابی داشت، شروع کرد به صحبت: «بسماللهالرحمن الرحیم. اذا جاء نصرالله والفتح و ...» خیلی زیبا و تاثیر گذار این آیات را خواند. بعد گفت: چه کسانی سربازی رفتند؟ نمیدانم چه شد انگار از قیافه من خوشش آمد و گفت: تو معاون من باش.
مرا توجیه کرد و رفتیم منطقه، شب همانجا ماندیم. حاج علی گفت: ما باید جلوتر از یک صخره برویم بالا. شما با سرنیزهات باید یکی دو تا از نگهبانها را بزنی تا بقیه بچهها بیایند بالا. این را که گفت: من که تا حالا مردهای ندیده بودم به شدت ترسیدم، با خودم گفتم: این چی میگه؟! تقریبا کپ کرده بودم. دو رکعت نماز خواندیم، حسین خالقی هم آمد. حاج علی او را به من معرفی کرد و گفت که او هم برای کمک با ما می آید.
*عملیات عقاب گر!
این عملیات هنوز اسمی نداشت. داستان اسم گذاشتنش هم جالب است. شهید موحددانش آدم خوش زبان و شوخ طبعی بود، یکی از فرماندهان که سرش تقریبا موی کمی داشت هم کنار ما نشسته بود. یکی از بچهها از شهید موحد پرسید اسم عملیات را چه بگذاریم؟ او اشاره ای به سر آن فرمانده کرد و گفت: میگذاریم عملیات «عقاب گر». که البته به خاطر سختی مسیر وقتی به دشت رسیدیم هوا روشن شده بود و عملیات انجام نشد.
شهید موحددانش به بقیه گردانها هم بی سیم زد و برگشتن عقب. بعضیها اسلحههایشان را همینطور میریختند روی زمین و ما جمع میکردیم.
*نه از تو میترسم، نه از بزرگترت
من خیلی با محسن وزوایی برخورد نداشتم. اما یک روز با یکی از بچهها حرفم شد، گفت: میروم به وزوایی میگویم و رفت گفت. محسن هم مرا صدا کرد. به آن طرف گفتم: ببین! من نه از تو میترسم و نه از تو بزرگترت. شهید وزوایی هم گفت بروید بعد رسیدگی میکنم.
بهزاد کتیرایی سمت چپ تصویر
*غذا خوردن در کنار جنازه عراقی
من تا آن روزها خون ریختن ندیده بودم. فقط دو سه بار گوسفند سر بریده بودم آن هم چون عمویم قصاب بود و به من یاد داده بود. اما در شرایطی آدم به یک جایی میرسد که یکسری کارهایی را که نباید انجام دهد، انجام میدهد. من در کربلای یک، به جایی رسیدم که در سنگر نشسته بودیم که یک عراقی کشته شده بود و شکمش باز بود و بوی تعفن میداد، ما آنجا نشسته بودیم و کنسرو میخوردیم. الان یادم میافتد حالم بد میشود.
*رقابت ارتش و سپاه از بی کفایتی بنیصدر بود
آن زمان چیزی که در جبههها حرف اول را میزد معنویت بین بچهها بود. بچهها کاری نداشتند که کناریشان کیست فقط رفیق بودند. اما بنیصدر کاری کرده بود که سپاه و ارتش به جای اینکه در کنار هم بجنگند با هم رقابت میکردند. تصمیمات او باعث شده بود ارتش ها فقط پدافند کنند و سپاه حمله کند.
*آغاز عملیات بازی دراز اول
هنگام عملیات بازی دراز ما را توجیه کردند. 4 تا گروهان داشتیم که از 4 محور رفتند بالا، محوری که به ما خورد «جگرلو» بود، دو روستا بود به نام «داربلوط» و «جگرلو». آنجا لیمو شیرین های خوشمزه ای داشت که ما جای آب هم لیمو میخوردیم. باقی بچهها از بازیدراز جنوبی رفتند بالا و یکسری هم از صخره رفتند، آنهایی که از جنوب رفته بودند موفق شدند.
جگرلو و داربلوط به عنوان جایی برای پشتیبانی نیروها بود. یعنی اگر دشمن از پشت بخواهد به اینها بزند ما آنجا باشیم، اتفاقا عراق هم از همانجا آمد. حسین طاهری فرمانده گروهان ما بود و بعد از آن رفت گردان میثم و شد معاون گردان.
یکدفعه یک ستون عراقی با 60 تانک در دشت ذهاب پیدایش شد. ما حدود 20 تا 25 نفر بودیم که درگیری شروع شد و بچهها با آرپی چی رفتند در دل دشمن. تانکها فرار کردند و ما در روستای داربلوط نشسته بودیم، صبحانه بخوریم یکی از بچهها رادیوی کوچک جیبی داشت، روشن کرد اخبار را گوش بدهد که اولین خبر این بود: دیشب حین عملیات بازیدراز عراق از جبهه پل ذهاب وارد شده و چریکهای سپاه پاسداران روبروی آنها ایستادند و آنها را زدهاند.
ما به هم نگاه کردیم و گفتیم: منظورش از چریکهای سپاه کیست؟ نگو ما را میگفت.(با خنده)
گفتوگو: محمد علی صمدی-زهرا بختیاری
|
صاحب پوتین
|
وقتی همه از مسجد آمدند بیرون، فقط یک جفت پوتین پشت در مانده بود که آنها هم برای محمد نبود. هرچه اصرار کردیم و دلیل آوردیم که همان پوتینها را بپوشد، قبول نکرد. گفت: "میترسم اینها را بپوشم و نتوانم صاحبش را پیدا کنم." اون روز فاصلهی مسجد تا مقر رو پابرهنه آمد.
|
مهمان حضرت زهرا سلام الله علیها...
|
آنقدر مبهوت و متحیر بودم که کلامی برای گفتن نیافتم، دوباره سلام دادم، به آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، به اصحاب عاشورایی، به مولا علی(ع).حضرت زهرا(س) فرمودند: پسرانم، حسن و حسین، سلام خدا بر شما باد، ایشان (نورالله) چند روز دیگر مهمان ما خواهد بود. بعد، آقا امام حسین(ع) دست روی سرم کشیدند و من ناگهان از خواب پریدم، این بشارت بود.
سید جون! مدتهاست که منتظرش بودم، واقعیت اینه که تا منتظر نباشی، خونده نخواهی شد. باید آرزو کنی، تا آرزوهات سراغت بیان. بیدار كه شدم، وقت اذان بود. وضو گرفتم، فکر کردم که قرار است چند روز دیگه... اصلاً خبر که داری داریم میریم مهران؟ میدونی، انشالله من شهید میشم، بشارتش رو گرفتم، میدونم که به غریبانگی حضرت زهرا(س) به شکل غریبانهای هم شهید خواهم شد... انشالله.بغض گلویم را گرفت، تو حیرت ماندم. آره ما بر حقیم و اینها نشانة آن ظهور حقیقت مطلق است. بلند شدم، شهید ملاح را بغل کردم.گفت: تو شک داری؟ گفتم: بیا یک شرطی ببندیم، اگه جا موندم، شفاعتم کن.عصر روز پنجم از این واقعه، شانزدهم تیرماه شصتوپنج، سربندها که روی پیشانی رفت، بهیاد ملاح افتادم، دور و برم را گشتم. آخه قدش بلندتر بود و تهِ ستون میایستاد. رفتم نزدیکش و گفتم: هی مرد، قول و قرار ما رو که یادت هست؟لبخندی زد و گفت: سید، از همین حالا تو سوتت را بزن. طولی نکشید که با رمز یا اباعبدالله الحسین(ع)، وارد عملیات شدیم و چند روز بعد در حین آزادسازی مهران، نورالله ملاح، بر بلندای قلاویزان، با اصابت مستقیم راکت هواپیمای دشمن، به شکل غریبانهای، مظلومانه شهید شد، و چنان پودر شد که چیزی از جنازهاش باقی نماند. در سحرگاه هفدهم تیرماه 65، نورالله مهمان حضرت زهرا(س) شد.
راوی:غلام علی نسا ئی
منبع:ماهنامه امتدادشماره 62،فروردین
|
اقتدا به زینب- سلام الله علیها-
|
نشانه ی دیگر این که وقتی آمدی خواهر و مادرت برای زیارت به مشهد رفته بودند، به برونسی بگو جنازه ات را بیرد قم که آن ها منتظرند.دشمن متوجه حضور ما در منطقه شد و ما را به گلوله بست و ایشان از سینه به بالا چیزی از بدنش باقی نماند و من با شهید برونسی جنازه اش را به قم بردیم. در قم خواهرش آمد سر تابوت تا جنازه را ببیند، مانع شدیم.گفت: من دیشب خواب دیدم صدّام سر برادرم را بریده. من از زینب کمتر نیستم. من وقتی برادرم به جبهه رفت، مشهد بودم و او را ندیدم حالا باید او را ببینم.و واقعاً زینب وار برخورد کرد. سینه ی سوخته ی برادر را بوسید بعد بدن را بلند کرد و صدا زد: خدایا! این قربانی را از انقلاب اسلامی قبول کن!
منبع:« ستاره ها/ص26
راوی : حجة الاسلام محمد قاسمی».
|
خاطراتی از رهبر انقلاب درباره مبارزات شهید اندرزگو
|
حجتالاسلام سید مهدی اندرزگو، فرزند این شهید بزرگوار خاطراتی را به نقل از رهبر انقلاب دربارهٔ آن شهید بازگو کرده است:
من در زمان مبارزات پدرم خیلی کوچک بودم و نکات چندانی در یادم نمانده است. هرچه میدانم، از مادرم یا از یاران پدر شنیدهام. بیشترین چیزی که در خاطرم مانده، مسافرتها و سختیهایی است که در راه مبارزه تحمل میکردیم. دستگیری پدر ما برای ساواک بسیار اهمیت داشت و برای دستگیری او جایزههای سنگینی تعیین کرده بودند. برداشت آنها این بود که اگر او را شهید یا دستگیر کنند، روند مبارزهٔ مردم بسیار کندتر خواهد شد. به همین منظور در ساواک بخش ویژهای را اختصاص داده بودند برای دستگیری این شهید بزرگوار. همهٔ اینها نشان از اهمیت بسیار بالای حضور شهید اندرزگو در بهبود روند مبارزهها دارد.
عمدهٔ فعالیت شهید اندرزگو در مبارزه با رژیم غاصب پهلوی عبارت بود از واردات اسلحه و تأمین اسلحهٔ مورد نیاز مبارزان و نیز وارد کردن اعلامیههای امام رحمهالله به داخل کشور. حاج احمد قدیریان هم که اخیراً به رحمت خدا رفت، برای من نقل کرد سلاحهایی که شهید اندرزگو از افغانستان وارد میکرد، در اوایل انقلاب بسیار به درد خورد و همهٔ آنها در کمیته و جاهای دیگر مورد استفاده قرار گرفت.
منزل ما در مشهد با منزل حضرت آقا چند کوچه بیشتر فاصله نداشت. در خاطر دارم که شهید اندرزگو برای این عزیزان کلاس آموزش اسلحه گذاشته بود؛ برای حضرت آقا، شهید هاشمینژاد و آیتالله واعظ طبسی. البته من خاطراتی را در این مورد از زبان رهبر معظم انقلاب شنیدهام. حضرت آقا میفرمودند: شهید اندرزگو شبها دیروقت به منزل ما میآمدند و با هم جلسه داشتیم و در مورد مسائل مختلف با هم صحبت میکردیم.
* این خروسها تخمگذارند!
یکی از خاطراتی که رهبر معظم انقلاب برایم تعریف کردند، این بود که بارها پدرم را در کوچه و خیابان دیده بودند و بعد از سلام و احوالپرسی متوجه شده بودند که در دست او زنبیلی پر از مهمات و اسلحه است و او با خونسردی کامل آنها را با خود جابهجا میکرد. پدرم بارها ما را هم هنگام جابهجایی مهمات با خود میبرد تا این عملیات شکلی عادیتر به خود بگیرد. البته ما اینها را بعدها از زبان حضرت آقا شنیدیم و آن زمان متوجه نمیشدیم.
از حضرت آقا شنیدم که: یک روز آقای اندرزگو را در بازار «سرشور» مشهد دیدم که با یک موتور گازی میآمد. موتور را که نگه داشت، دیدم چند خروس در عقب موتور خود دارد. از او دربارهٔ خروسها پرسیدم، جواب داد که این خروسها استثناییاند و تخم میگذارند! حضرت آقا فرمودند زنبیل را که کنار زدم، دیدم زیر پای خروسها پر از نارنجک و اسلحه است.
شهید اندرزگو در شهریور ماه ۱۳۵۷ و در ماه مبارک رمضان به شهادت رسید، ولی ما تا زمان پیروزی انقلاب و ورود امام به ایران که بهمن ماه بود، از این حادثه خبر نداشتیم. روزی که امام وارد کشور میشدند، ما تلویزیون را نگاه میکردیم و منتظر بودیم که ایشان هم همراه امام باشند و با ایشان وارد کشور شوند. حضرت امام به کشور آمدند و در مدرسهٔ رفاه مستقر شدند، فرمودند خانوادهٔ آقای اندرزگو را پیدا کنید، من دوست دارم آنها را ببینم. ما به دلیل مبارزات پدر و تحت تعقیب بودنش همواره در حال نقل مکان از شهری به شهر دیگر بودیم. به همین دلیل هیچکدام از اطرافیان امام نشانی ما را نداشتند، اما خود امام در آخرین دیدار پدر ما با ایشان، شنیده بودند که ما در مشهد ساکن هستیم. این شد که آیتالله طبسی و دیگر دوستان ما را پیدا کردند و خدمت امام بردند.
* خبر شهادت پدر را امام رحمةالله علیه دادند
یاد دارم زمانی که در تهران و مدرسهٔ رفاه خدمت امام رسیدیم، ایشان دو برادر کوچکتر من را -یکی هفتماهه و دیگری دو ساله- روی پاهای خودشان نشاندند و ما را مورد تفقد و مهربانی قرار دادند. ایشان پس از کمی مقدمهچینی خبر شهادت پدر را به ما دادند. بعد از شنیدن خبر شهادت پدر، مادرم طبیعتاً بسیار دگرگون و ناراحت شدند. حضرت امام هم برای مادر ما از حضرت زینب سلاماللهعلیها و صبر ایشان مثال زدند و او را به صبر و بردباری نصیحت فرمودند. سپس برای ما دعا کردند و من هنوز هم که هنوز است، تأثیرات دعای امام را در زندگی خودم میبینم.
امام به مادرم فرمودند برای این که راحتتر باشید، به تهران بیایید. ما همگی در تهران متولد شده بودیم و بعدها در دوران مبارزات پدر به شهرهای مختلف رفته بودیم. به هر ترتیب ما به تهران آمدیم و بعد از آن در مناسبتهای مختلف خدمت امام میرسیدیم و از رهنمودهای ایشان استفاده میکردیم. امام میفرمودند: همان شبی که این روحانی مبارز به شهادت رسید، خبر شهادتش را برای من تلگراف کردند و من به شدت از این موضوع ناراحت شدم و غصه خوردم که ما محروم ماندیم از نعمت بزرگی مانند شهید اندرزگو که تجربههای گرانبهایی در مبارزات داشت.
در دوران ریاستجمهوری و رهبری حضرت آیتالله خامنهای هم بارها با ایشان دیدار کردیم. عکسی که حضرت آقا در آن حضور دارند، مربوط به سالگرد شهادت شهید اندرزگو در سال ۱۳۶۱ یا ۱۳۶۲ است که خدمت ایشان رسیدیم. در عکس، آن پیرمرد پدربزرگ پدری من است که همراه ما آمده بود.
|
ابراهیم همه ی مجروحان را آرام کرد
|
منبع : فرهنگ نیوز