راسخون

خاطرات دفاع مقدس

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
پاسداری که می خواست عالِم شود
هدف من اين است که يکی ازعلمای فيلسوف اسلام در عصر خودباشم و تا آنجا که می توانم غرق دراين قسمت ازعلوم اسلام شوم و سپس آن را با فلسفه های مکاتب ديگر مقايسه کنم...

 

 
یوسف سجودی به سال 1337 در شهرستان «بابل» متولد شد 26 سال بعد، زمانی که به تاریخ 23 اسفند 1363 در عملیات بدر بال در بال ملائک گشود، فرماندهی تیپ سوم از لشکر 17 علی ابن ابی طالب را برعهده داشت.
در پیش رویتان، نوشته ای است از آن سردار شهید. این یادگارِ مکتوب، احتیاج به شرح و توصیف چون مایی ندارد. بخوانید و مستفیض شوید:


 
هدف من اين است که يکی ازعلمای فيلسوف اسلام در عصر خودباشم و تا آنجا که می توانم غرق دراين قسمت ازعلوم اسلام شوم و سپس آن را با فلسفه های مکاتب ديگر مقايسه کنم تا امتيازات فلسفه اسلامی برای من بيشتر روشن شود وبعد از آن علم را برای خوشنودی خدای متعال نشر و تدريس دهم نه برای خودنمايی وجاه طلبی و مقام پرستی انشاألله و تعالی برای رسيدن به اين هدفم حتماً بايد مراحلی را پشت سر بگذارم و آن شامل چند قسمت می شود:

1. حداقل خوابم بايد درشبانه روز 4 ساعت و حداکثر 6 ساعت باشد.

2. غذا بايد به اندازه نياز بخورم.

3. از هر فرصتی بايد استفاده بکنم و درباره مسائل دنيوی نبايد زياد فکر کنم و همچنين در مورد چيزهايی که مربوط به هدفم نيست نبايد فکر کنم يا وقتم را صرف اين نوع کارهای بيهوده کنم .

سردار شهید یوسف سجودی (نفر اول از راست)

4. بايد قاطع باشم، که هستم و دارای اراده توانا و مستحکم که هرمشکلی برای من هيچ باشد. چنانکه استاد جعفر سبحانی فرمودند: رمز موفقيت داشتن اراده توانا است که مشکلات را از ميان بردارد.

5. کنترل نفس - يکی اينکه بايد تا آنجا که می توانم نفسم را تحت کنترل و غلام عقل درآورم و چنانکه آقای محلاتی می فرمايند: اين نفسهای سرکش را مهار کنيد که لجام گسيخته وخودسرند اگر از آنها پيروی کنيد شما را به بدترين پرتگاه می افکند.

6. الکسيس کارِل (صاحب کتاب؛"انسان موجود ناشناخته") فرمود: هنگام ولادت افراد با هم اختلافاتی در ظرفيت فکر دارند ولی برای رشد آن تمرين دائمی و شرايط خاصی ازمحيط که بخوبی نمی شناسيم ضروری است، مطالعه کامل و عميق اشياء و عادات به قضاوت صحيح ونظم و آشنايی با منطق و استعمال زبان رياضی قدرت فکر را می افزايد، برعکس مشاهدات ناتمام و عجولانه، توجه سراسری، تنوع تصورات و فقدان نظم و کوشش رشد فکری را مانع می شود.

7. نمازم را آهسته بخوانم با حضور قلب و سطور کل هيچ فکری جز معانی نماز درنظرم نيايد و شب جمعه را نماز شب بخوانم وسعی کنم که نماز قضاء خود را بخوانم .

سردار شهید یوسف سجودی (نفر وسط)

8. سه روز در هفته را روزه بگيرم روز شنبه، دوشنبه و پنج شنبه.

9. سير مطالعات تا مهرماه آينده بايد به اين ترتيب باشد: 1- اصول جامع المقدمات 2- صرف ونحو(تاليف:رضايی) 3- عربی آسان (هردوجلد) 4- صرف ساده /فروع، سخنرانی ها، نوارسخنرانی آقای مطهری و کتابهايش و روزنامه ها و اخبار تلويزيون، مقاله نويسی، داستان نويسی، تمرین خطابه، تمرين دستورزبان فارسی/

10. طريقه مطالعه ودرس خواندن بايدبه صورت زيرباشد:

الف. تمام فکر و قوای ذهنی خودم را بايد متمرکز مطلب درس يا کتب مطالعه، بکنم و آهسته و بدون هيجان و آرام بخوانم و از تندخواندن و سريع يک مطلب را خواندن و با هيجان خواندن، دوری کنم و مطالب مهم يک کتاب را در دفتر بنويسم.

ب. به هيچ وجه نبايد به کسانی ديگر که از من بهتر بلد هستند و پر استعدادترند حسودی کنم؛ زيرا خداوند استعداد و ذوق را در همه به وديعه گذارده است. پس نبايد به ديگران حسودی کرد بلکه بايد خوشحال شد و از خداوند خواست که آنها را در تحصيلشان موفق کند و بعد اگر هرکسی از من يک انتقاد کرد چه درمورد درس و چه درمورد رفتار، نبايد ناراحت شوم بلکه بايد خوشحال شوم و از آن شخص تشکر کنم و بعد هرچی ياد گرفتم به هيچ وجه آنرا احتکار نکنم، بلکه آنرا برای پيشرفت انسانها در دسترس مشتاقان علم و دانش قرار دهم و هم اينکه بطور کل نبايد به علم خودم مغرور شوم و يا بر ديگران فخر بفروشم.

ویژه پاسداران

1. برادران سپاهی همچنانکه پيامبر عظيم الشان اسلام حضرت محمد(ص) فرمودند: يک پاسدار بايد با تقوی باشد و از تمام کارهائی که خداوند حرام کرده است دوری نمايد.

سردار شهید حاج حسین بصیر(نفر دوم از چپ) - سردار شهید یوسف سجودی (نفر اول از راست)

2. پاسدار اسلام باید با خلوص و بی ريا باشد و بکوشد همواره کارهايش برای خدا باشد و عملی که انجام می دهد برای مدح و ستايش نباشد چون اين کار هيچ ارزش اخروی ندارد، برای نفست بود نه خدا.

3. پس تو ای برادر پاسدار که لباس سپاه بر تن پوشيدی اين را بدان وقتی مردم برای تو ارزش قائل می شوند و احترام ميگذارند، نکند که خدای ناکرده به خود مغرور شوی و فکر کنی منی هستی.

4. برادر عزيزم هر زمان که شيطان سويت آمد، اين را به خودت بگو: که ای نفس مکاره مگر من چه کاری انجام دادم که به خود ببالم. به اين ارزش که مردم برای من قائل می شوند به خاطر خون پاسدارانی هست که در سراسر کربلای ايران به زمين ريخته است. اين را پاسداران شهيد به ما داده اند وگرنه من کاری انجام نداده ام.

5. برادران سپاهی، سعی کنيد تا می توانيد به سپاه نظم دهيد و از بی نظمی دوری کنيد که اين بی نظمی ها ضررهای بزرگی به ما زده است.

6. برادران عزيزم تا می توانيد خود را بسازيد و در نماز جمعه ها شرکت کنيد و دعای کميل را به جای بياوريد و نماز شب را حتماً بخوانيد و دعای فرج امام زمان(عج) را هر روز و شب بخوانيد تا خداوند فرجش را هر چه زودتر نزديک بگرداند و از خداوند بخواهيد تا انقلاب مهدی (عج) عمر امام عظيم الشان (آية الله العظمی روح الله الموسوی الخمينی) را طولانی بگرداند. انشا ألله

7. برادرانم، سفارشم به شما اين است که به فکر ماديت و اين دنيا نباشيد که همه اينها آزمايش است برای انسان. همچنانکه علی (ع) فرموده است: دنيا همانند ماری است که وقتی به رويش دست می کشی نرم و لطيف است ولی زهرش کشنده ، سعي کنيد بيشتر به فکر آخرت باشيد و به فکر معاد و به فکر مردم باشيد به فکر آن روزی بيافتيد که خداوند از همه کس حساب می کشد و می گويد: ای انسان که من تو را خلق کرده ام و به تو انواع و اقسام نعمت ها داده ام تو در دنيا چه کار کرده ای؟ آيا به مستمندان کمک کرده ای؟ آيا به خدا و روز معاد ايمان آورده ای؟

8. برادران به هوش باشيد که نکند خدای ناکرده اسير دنيا شويد و دنيا شما را در شکم خود ببلعد که ديگر پس از مردن توبه قبول نمی شود. در نماز خواندن کاهلی نکنيد و همواره پيرو ولايت فقيه باشيد تا با ديد وسيع در خط اصيل انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمينی قدم برداريد.

ديگر سفارش نمی کنم زيرا سفارشات زياد در قرآن کريم و نهج البلاغه ، و ساير کتب اسلامی برای هدايت بشر موجود است.

والسلام 
يوسف سجودی
 

سردار شهید یوسف سجودی (نفر دوم از راست)

هدیه به روح بلندش، صلوات
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/17 11:56:0
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
کانال قرآن
خاطره ای کوتاه از سردار شهید علی یغمایی 
اطراف آبادان مستقر شده بودیم.آبادان در محاصره ی دشمن بود.می خواستیم به شهر نزدیک شویم اما نمی توانستیم.از هیچ راهی نزدیک شدن به شهر برایمان مقدور نبود.
علی آقا پیشنهاد حفر کانال را مطرح کرد.همه این پیشنهاد را پذیرفتند و کار را شروع کردند.یکنواخت بود و کسل کننده!علی آقا آستین ها را بالا زده بود و همپای بچه ها کار می کرد.پهنای کانال مناسب نشستن دو نفر بود.علی آقا که متوجه شد نیروها خیلی ساکتند پیشنهاد داد:بچه ها به جای این همه خاموشی و سکوت بیایین هم حفر کانال را ادامه دهیم و هم قرآن حفظ کنیم.حیرت زده همدیگر را نگاه کردیم.علی آقا با پیشنهاد حفر کانال همه را متحیر کرده بود.حالا هم در این موقعیت خطرناک پیشنهادی این چنین طرح می کرد. خلاصه قرآن جیبیش را در آورد و همه شروع کردند به حفظ قرآن و تداوم حفر کانال. ساعتی نگذشته بود که علی آقا شروع کرد به بیان معانی آیات و تفسیر آنها. ایشان با کیاست خاصی که داشت آن جمع را از وضعیت بحرانی در آورد.ودرحال حفر کردن کانال به بحث و مباحثه کشاند.کانال رو به اتمام بود ولی بحث تفسیر قرآن به اوج رسیده بود.

راوی:علی محمد خزاعی-دوست و همرزم سردار شهید علی یغمایی
نقل از کتاب بالا بلندان

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/17 11:24:12
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
دیدار یار
سردار شهید محمدعلی صادقی از دیدارش با امام (ره) چنین تعریف می کرد :

در جماران بیشتر اوقات روی پشت بام منزل امام نگهبان بودم . سنگر نگهبانی به خانه های اطراف به گونه ای مشرف بود که از داخل منازل به راحتی می توانستند با یک نردبان آهنی بالا بیایند .
در حال نگهبانی ناگهان صدای بالا آمدن کسی را از نردبان شنیدم. خودم را جمع و جور کردم، نگهبان بعدی نمی توانست باشد، زیرا نگهبانی من هنوز نیمه هم نشده بود. چند قدم جلوتر رفتم و به پایین نگاه کردم. برایم باور کردنی نبود. امام بزرگوار داشتند بالا می آمدند. یک سینی هم در دست مبارکشان داشتند. از شرم آب شدم، آن عزیز با سختی از پله ها بالا می آمدند. سلام گفتم و احوالپرسی کردیم. داخل سینی یک لیوان چای ، قندانی کوچک و یک پیش دستی میوه بود.
به خودم فشار آوردم که به امام بگویم چرا احتیاط نفرمودند؟ اگر من منافق بودم و فکر شومی به سرم می زد ...
ناگهان امام مرا به اسم صدا زدند :
-محمدعلی! بیا یک لیوان چای بخور!
گفتم: آخر من سر پستم و نباید چیزی بخورم.
فرمودند: اسلحه ات را به من بده و چایی ات را بخور.
امام ،سلاح را از من گرفتند. سراسر وجودم را اضطراب فراگرفته بود. با عجله نشستم و چایداغ را به سرعت خوردم. آنقدر داغ بود که انگار هنوز داغی اش را حس می کنم. سریع برخاستم و سلاح را گرفتم. تشکر کردم و سینی را به امام تقدیم کردم .
امام هنگام رفتن رو به من فرمودند:
محمدعلی ! ما دوستانمان را خوب می شناسیم، آن فکرها را از ذهنت بیرون کن .
متعجب تکانی خوردم که امام چگونه فکرم را خواندند؟ آن شیرینی به اسم صدا کردن، آن همه ابراز محبت، با آن سختی از پله ها بالا و پایین رفتن و با زحمت چایی و میوه آوردن را هیچ گاه فراموش نمی کنم ...

راوی : علی رضا صادقی، برادر سردار شهید محمدعلی صادقی
نقل از کتاب : افلاکیان خاکی


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/18 10:20:18
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
عملیات استشهادی در بغداد
پایگاه های شکاری نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به نام خلبانان شهیدی که با نثار جان خود عزت و اقتدار را برای کشورمان به ارمغان آورده اند، نامگذاری شده است که شاید نام برخی از آنها برای همگان نیز ناشناخته باشند.

 

 
 

پایگاه های شکاری را باید سرپنجه های بُران نیروی هوایی در مقابله با تهدیدات دانست که با استقرار در نقاط حساس و مهم کشور وظیفه حراست از آسمان ایران را برعهده دارند.

 پایگاه شیراز؛ عملیات استشهادی در بغداد

پایگاه هفتم شکاری نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در شیراز واقع شده و یکی از مهمترین پایگاه های مرکزی کشور است که به نام شهید عباس دوران نامگذاری شده است.

پس از شکست نیروهای صدام در عملیات بیت المقدس، جایگاه سیاسی دشمن در جهان متزلزل شد.عملیات رمضان در حال شکل گیری و انجام بود که موضوع برگزاری کنفرانس سران غیرمتعهدها در بغداد مطرح شد تا صدام حسین رئیس این اجلاس باشد.

جمهوری اسلامی ایران سیاست بی اثر کردن این اجلاس را در دستور کار خود قرار داد و در اولین گام، اجلاس غیرمتعهدها را تحریم کرد.

بغداد از مدت ها قبل به کمک آمریکا به دژ نفوذ ناپذیری تبدیل شده و تبلیغات بسیار وسیعی در این رابطه به راه افتاد و عنوان شد «هیچکس توانایی ناامن کردن پایتخت عراق را ندارد.»

در این زمان بود که ایجاد ناامنی در بغداد در دستور کار نظامی - سیاسی جمهوری اسلامی قرار گرفت تا ضمن هدف قرار دادن تأسیسات پالایشگاهی الدوره در جنوب شرقی این شهر، از برگزاری نشست سران غیرمتعهدها در بغداد نیز جلوگیری شود.

انجام این ماموریت به نیروی هوایی ارتش واگذار شد و سرهنگ خلبان عباس دوران برای جلوگیری از تشکیل کنفرانس سران غیرمتعهدها در بغداد، در تاریخ بیستم تیرماه سال ۱۳۶۱ مأموریت یافت تا پایتخت عراق را ناامن کند.

تصمیم بر این بود تا سه فروند فانتوم کاملا مسلح به پرواز درآیند، هر سه تا مرز پرواز کرده و تنها دو فروند از مرز گذشته و به هدف حمله ور شوند. فانتوم سوم در همان جا منتظر می ماند تا در صورت نیاز به آنها بپیوندد. مأموریت خلبانان، انجام عملیات روی بغداد و بمباران پالایشگاه، نیروگاه اتمی، پایگاه الرشید یا ساختمان اجلاس در این شهر بود.

ساعت۵:۳۰ صبح سی ام تیرماه ۶۱ مأموریت آغاز شد و فانتوم شماره یک، رهبری گروه پرواز را بر عهده داشت. حرکت گروه پرواز از شرق بغداد به جنوب شرق آن شهر و سپس پالایشگاه الدوره پیش بینی شده بود.خلبانان می بایست پس از عبور از مرز و ناامن کردن آسمان بغداد، به انجام ماموریت خود بپردازند و این در حالی بود که پیشرفته ترین تجهیزات پدافند هوایی از آسمان این شهر حفاظت می کرد.

عباس دوران در نامه های مربوط به این ماموریت، مقابل اسم پدافندهای مختلفی که عراق از کشورهای اروپایی خریده بود، نوشته است: «نود درصد احتمال برگشت نیست.»

جنگنده ها تا ۱۵ کیلومتری بغداد بدون هیچ مشکلی پیش می روند تا این که در این نقطه، با دیوار آتش و پدافند دشمن رو به ‏رو شده و در همین فاصله چند گلوله به یکی از هواپیماها برخورد می کند. با اصابت این گلوله ها، موتور سمت راست هواپیمای دوران از کار می افتد اما او باز هم تصمیم به ادامه عملیات می گیرد بنابراین هواپیماها به سمت جنوب شرقی شهر بغداد که پالایشگاه الدوره در آن جا بود، ادامه مسیر داده و با این که پدافند دشمن بسیار قوی عمل می کرد، تمام بمب‏ها را روی این پالایشگاه تخلیه می کنند.

جنگنده ها پس از تخلیه بمب‏ها به مسیری ادامه می دهند که در نهایت به سالن کنفرانس سران غیرمتعهدها ختم می شد.

پالایشگاه به شدت در آتش می سوخت و دود ناشی از سوختن پالایشگاه، فضا را پوشانده بود و تا این لحظه عملیات کاملا موفقیت آمیز به پیش می رفت.

در این زمان قسمت عقب هواپیمای دوران نیز مورد اصابت چندین گلوله ضدهوایی قرار گرفته و از بین می رود.

هواپیما آتش گرفته و عباس از خلبان عقب (سرتیپ آزاده منصور کاظمیان) می خواهد که هواپیما را ترک کند و وقتی جوابی نمی شنود، دکمه خروج اضطراری کابین عقب را زده و کاظمیان به بیرون پرتاب می شود.

فرمانده گروه در این لحظه طبق گفته های قبلی خود، تصمیمی مبنی بر ترک هواپیما ندارد. وی بارها گفته بود: «اگر هواپیما بال نداشته باشد خودم بال در آورده و بر سر دشمن فرود می‏آیم و هرگز تن به اسارت نخواهم داد.»

شعله های آتش هرلحظه شدیدتر و ارتفاع هواپیما نیز هر لحظه کمتر می شد تا این که هتل محل برگزاری اجلاس غیرمتعهدها پیش روی خلبان قرار گرفت. به سوی هتل حرکت کرده و هواپیما را (درحالی که هنوز هدایت آن را برعهده داشت)، به ساختمان آن می کوبد.

این اقدام شهادت طلبانه عباس دوران در ناامن ساختن آسمان بغداد، موجب شد تا برگزاری این اجلاس از بغداد به دهلی نو منتقل شود.

بقایای پیکر پاک امیر الاستشهادیون، خلبان عباس دوران بعد از ۲۰ سال در تاریخ ۳۰ تیرماه ۱۳۸۱ به کشور بازگشت و در زادگاهش (شیراز) به خاک سپرده شد.

 پایگاه اصفهان؛ گلویی که در عید قربان بریده شد

پایگاه هفتم شکاری در اصفهان یکی از پایگاه های مرکزی و مستعد نیروی هوایی ارتش محسوب می شود. پایگاه هفتم را شاید بتوان یکی از مشهورترین پایگاه های ایران و منطقه نیز دانست. عباس بابایی هم مشهورترین خلبان شهید دفاع مقدس بود.

او دوره های آموزشی خود را مانند بسیاری از خلبانان نسل قدیم نیروی هوایی ارتش در آمریکا گذراند که این دوران آموزش سرشار از خاطرات نابی است که بارها گفته و شنیده شده است.

با ورود جنگنده های پیشرفته اف ـ ۱۴ به نیروی هوایی، وی که جزو خلبان های تیزهوش و ماهر در پرواز با جنگنده های اف ـ ۵ بود، به همراه تنی چند از خلبانان برای پرواز با هواپیمای جنگی اف ـ ۱۴ انتخاب و به پایگاه هوایی اصفهان منتقل شد.

پس از پیروزی انقلاب، سرپرستی انجمن اسلامی پایگاه را برعهده گرفت و در تاریخ هفتم مرداد 1360 بود که به عنوان فرمانده پایگاه هوایی اصفهان منصوب شد.

وی در نهم آذر سال ۱۳۶۲ ضمن ارتقای درجه به سرهنگ تمامی، به عنوان معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی منصوب و به تهران منتقل شد ولی هیچگاه پشت میزنشین نشد.

عباس بابایی تنها از سال ۱۳۶۴ تا هنگام شهادت، بیش از ۶۰ مأموریت جنگی را با موفقیت کامل به انجام رسانید.

بابایی به علت لیاقت و رشادت هایش در هشتم اردیبهشت ماه 1366 به درجه سرتیپی مفتخر شد و در پانزدهم مرداد همان سال در حالی که به درخواست های پی در پی دوستان و نزدیکانش مبنی بر شرکت در مراسم حج آن سال پاسخ نه را داده بود، در روز عید قربان در یک عملیات برون مرزی، به شهادت رسید.

وی چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاری های بیش از حد دوستان جهت عزیمت به مراسم حج گفته بود: تا عید قربان خودم را به شما می رسانم.

صبح روز پانزدهم مرداد سال ۱۳۶۶ مصادف با عید سعید قربان، تیمسار بابایی به همراه سرهنگ خلبان بختیاری با یک فروند هواپیمای اف ۵ دو نفره، در پایگاه هوایی تبریز به زمین نشست.

به محض این که هواپیما به زمین می نشیند، سرهنگ خلبان علی محمد نادری و تعدادی دیگر از خلبانان به استقبال آمده و بابایی به همراه سرهنگ نادری، وارد گردان عملیات می شود.

ماموریت جدید پروازی را در دفتر مخصوص نوشته و زیر آن را امضاء می کند. سرهنگ نادری به او می گوید: تیمسار شما خسته هستید بهتر است استراحت کنید.
- نه آقای نادری خسته نیستم...
و سپس به سرهنگ نادری می گوید: محمد آقا! بگو هواپیما را مسلح کنند.
- عباس جان ... امروز عید قربان است چطوره این کار را به فردا موکول کنیم؟
- امروز روز بزرگی است... روزی است که اسماعیل به مسلخ عشق رفت ...

پس از تبادل نظر با سرهنگ نادری، درحالی که تجهیزات پروازی خود را همراه داشت، محوطه گردان عملیات را ترک کرده و پیاده به سوی جنگنده به راه می افتد.

ماموریت بلافاصله آغاز شده و هواپیما پس از مانوری در آسمان، به نقطه مورد نظر می رسد. ارتفاع گرفته و با شیرجه به سمت تاسیسات دشمن، آن جا را مورد هدف قرار می دهد.

با اصابت بمب ها، کوهی از آتش به آسمان زبانه می کشد و صدای تیمسار در گوش نادری می پیچد: «الله اکبر... الله اکبر ... می رویم به طرف نیروهای زرهی دشمن.»

پس از چند لحظه، باران گلوله و موشک بود که بر سر دشمن فرو ریخته می شد.

بعد از پایان تیرباران نیروهای زرهی، هواپیما با گردشی ۱۸۰ درجه از منطقه دور می شود. هواپیما درحال عبور از کوه های بلند و جنگل های سرسبز بود که صدای عباس در رادیو می پیچد:
- آقای نادری! پایین را نگاه کن درست مثل بهشت است.سپس آهی کشیده و ادامه می دهد: خدا لعنتشون کنه که این بهشت را به جهنم تبدیل کرده اند.

پس از لحظاتی صدای عباس در کابین می پیچد: «مسلم سلامت می کند یا حسین ...».هواپیما پس از انجام دادن مأموریت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزی، هدف گلوله های تیربار ضد هوایی قرار گرفت و عباس بابایی از ناحیه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسید.

یکی از راویان مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ درباره این واقعه نوشته است: به دنبال اصابت گلوله به هواپیمای تیمسار بابایی و اختلالی که در ارتباط هواپیما و پایگاه تبریز به وجود آمد، پایگاه مزبور به رابط هوایی سپاه اعلام کرد که یک فروند هواپیمای خودی در منطقه مرزی سقوط کرد برای کمک به یافتن خلبان و لاشه آن هر چه سریعتر اقدام نمایید.

مدت کوتاهی از اعلام این موضوع نگذشته بود که فرد مذکور مجدداً تماس گرفت و در حالی که گریه امانش نمی داد گفت: هواپیمای مورد نظر توسط خلبان به زمین نشست، ولی یک از سرنشینان آن به علت اصابت تیر در داخل کابین به شهادت رسیده است. برخی از فرماندهان ارشد سپاه در جلسه ای مشغول بررسی عملیات بودند که تلفنی خبر شهادت عباس بابایی به اطلاع برادر رحیم (صفوی) رسید.

با شنیدن این خبر، جلسه تعطیل شد و اشک در چشمان حاضرین به خصوص آنان که آشنایی بیشتری با شهید بابایی داشتند، حلقه زد.

بابایی هنگام شهادت ۳۷ سال داشت و اسوه ای بود که از کودکی تا واپسین لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداکاری و ایثار زندگی کرد و سرانجام نیز به آرزوی بزرگ خود که شهادت بود، دست یافت و نام پرآوازه اش درتاریخ پرافتخار کشور جمهوری اسلامی ایران جاودانه شد.

پایگاه بندرعباس به نام استاد قرآن

پایگاه نهم شکاری نیروی هوایی، در بندرعباس و در لبه آبهای خلیج فارس واقع شده و از این لحاظ به عنوان یکی از مهمترین پایگاهای شکاری ارتش به حساب می آید.

وقتی در اسفند ماه سال ۱۳۸۸ عبدالمالک ریگی در آسمان ایران به دام افتاد، این خلبانان فانتوم پایگاه بندرعباس بودند که بیشترین نقش را در فرونشاندن هواپیمای مسافربری حامل ریگی ایفا کردند.

پایگاه شکاری بندرعباس به دلیل نزدیکی به تنگه هرمز و محل عبور ناوهای نظامی کشورهای فرامنطقه ای در خلیج فارس، از اهمیت خاصی برخوردار است.

در ماه های اخیر، این پایگاه به نام یکی از خلبانان شهید نیروی هوایی نامگذاری شد که یک خصوصیت او بنابر گفته دوستان و همرزمانش بسیار بارز و شاخص بود.

او استاد قرآن برای خلبانان نیروی هوایی و از اساتید اخلاق پایگاه بندرعباس و پیش از آن در همدان به شمار می رفت.

بعد از شهادت خسرو عبدالکریمی در سال ۱۳۷۴ در شمال خلیج فارس، همسر فداکار او راه شوهرش را ادامه داد و امروز این اوست که خانه را به محلی برای برگزاری کلاس های قرآن تبدیل کرده و خلبانان بندرعباس و استان هرمزگان بیشترین استفاده را از این کلاس ها دارند.

پایگاه چابهار؛ افسانه دو برادر

این پایگاه به عنوان پایگاه دهم شکاری نیروی هوایی ارتش در دورترین نقطه کشور در جنوب شرق از آسمان ایران حراست می کند.

خلبانان خبره نیروی هوایی، معتقدند یک خلبان زمانی خلبان کامل و به اصطلاح شش دانگ می شود که بداند چطور باید پس از ایجکت در دریا و کویر زنده بماند.

ممکن است خلبانی بر فراز دریا دچار سانحه شده و مجبور به ایجکت شود؛ این خلبان چطور باید در دریا زنده بماند، با کوسه مقابله کند، خورشید او را نسوزاند، چطور باید آب شور دریا را شیرین کرده و از آن استفاده کند، چطور باید روی آب شناور بماند، چطور باید با سیگنال های مخصوصی که در اختیار دارد، پیام زنده ماندن خود را به آسمان ارسال کند.

شهید حسین دل حامد را قطعا باید نمونه و الگویی برای خلبانان نیروی هوایی در این حوزه دانست.

وی خلبان جنگنده فانتوم E بود که در بهمن ۱۳۶۲ دچار سانحه شده و مجبور به ایجکت شد.

دل حامد مدت ۴۸ ساعت را در خلیج فارس بر روی آب ماند و با مرگ مبارزه کرد؛ اتفاقی که برای کمتر خلبانی پیش می آید و بسیاری از افراد قادر نخواهند بود این مدت در دریا زنده بمانند.
بعد از ۴۸ ساعت، وقتی او را پیدا کردند که امواج دریا مسافت زیادی جابجایش کرده و تقلا برای زنده ماند، رمقی برایش باقی نگذاشته بود.

بدن نیمه جان دل حامد در آخرین لحظه نیز وقتی توسط بالگرد حمل می شد، مجددا رها شده و درون آب افتاد و خلبان می بایست ۲۴ ساعت این بار بدون آن تجهیزات گذشته در دریا بماند.

از آنجا که دیگر به نزدیکی های ساحل رسیده بود، ۲۴ ساعت بعد، خلبان افسانه ای نیروی هوایی توسط بومیان و محلی های ماهیگیر جنوب پیدا شده و دل حامد زنده می ماند.

در بسیاری نقاط عالم رسم بر این است که چنین خلبانی دیگر یک اسطوره خواهد بود و در معرض توجه قرار خواهد گرفت اما در اینجا وضع به گونه ای دیگر است.

دل حامد پس از مدت کوتاهی، مجددا در عملیات ها حضور پیدا می کند تا نهایتا در تاریخ ۱۱بهمن ۱۳۶۶ وقتی جنگ آخرین ماه های خود را پشت سر می گذاشت، به همراه خلبان شهید سلیمانی، در نزدیکی جزیره خارک به آرزوی خود برسد.

ابراهیم دل حامد برادر بزرگتر حسین و خلبان جنگنده اف ۵ بود که در سال ۱۳۶۴ بعد از اخد دیپلم به استخدام نیروی هوایی درآمد. او پس از طی دوره آموزشگاه همافری، برای گذراندن دوره تخصصی سیستم های اسلحه هوایی جنگنده به کشور آمریکا اعزام شد ولی عشق و علاقه او به پرواز موجب شد تا ابراهیم وارد دانشکده خلبانی شود.

او دوره مقدماتی پرواز را در ایران و دوره عالی و تکمیلی را مانند بسیاری از خلبانان نیروی هوایی در قبل از انقلاب، در آمریکا گذراند و در سال ۱۳۵۳ با اخذ نشان و مدرک خلبانی به جمع خلبانان اف ۵ پیوست.

ابراهیم دل حامد در اولین روزهای جنگ، آخرین ماموریت خود را انجام داد و در هجدهم مهرماه ۱۳۵۹ در حین انجام یک ماموریت برون مرزی به همراه خلبان شهید اسدالله بربری به شهادت رسید اما خبر شهادت او یازده سال بعد در سوم تیر ۱۳۷۰ رسما اعلام شد.

پایگاه دزفول، پایگاه وحدتی

در میان پایگاه های شکاری نیروی هوایی، تنها پایگاه چهارم شکاری است که به نام شهدای خلبان بعد از انقلاب نامگذاری نشده است.

وحدتی، نام یکی از خلبانان نیروی هوایی بود که در پیش از انقلاب به همین نام، نامگذاری شده و تا امروز نیز به نام وحدتی شناخته می شود.

پایگاه چهارم شکاری یکی از مهمترین پایگاه های هوایی در دوران دفاع مقدس بود که در دزفول واقع شده و به دلیل قرار گرفتن در نزدیکی مرز ایران و عراق عمدتا به عنوان اولین واکنش دهنده به تهاجمات هوایی دشمن محسوب می شد.

(خبرگزاری دفاع مقدس)


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/17 8:39:8
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
لحظه شهادت فرمانده در سنگر کمین
گردان «یا رسول» سه گروهان داشت؛ یک گروهان رفت داخل کمین و ما هم خط اول بودیم. کمین جلوتر از خط اول بود. دو گروهان دیگر هم توی خط مستقر شدند.
 

 

 

به گزارش خبرگزاری فارس، آنچه که می‌خوانید برشی از یک نیم روز از روزهای هشت سال دفاع مقدس است که به قلم یکی از رزمندگان به رسم ثبت و ماندگاری در تاریخ برای شما آورده شده است. *** یک روز عصر گفتند: دیگر وقتش است؛ سربندها را ببندید. سربند که روی پیشانی می‌آمد، حال بچه‌ها جور دیگری می‌شد. یک حال‌ و هوای معنوی خیلی خاص. خوب که به چهرة بچه‌ها نگاه می‌کردی، ذره‌ای ترس و تردید در آن‌ها نمی‌دیدی. اشک از گوشه چشم بچه‌ها نم‌نم می‌چکید. دلی به دنیا نیست که کشیده شود؛ پایی به دنیا نیست که کنده شود؛ همه از همه چیز رها؛ از تعلقات به دنیا؛ از جاذبه خاک؛ دل‌ها روانة کربلا بود.

نگفتند به کدام منطقه می‌رویم. حال‌و‌هوایی غریب ریخته بود توی دل رزمنده‌ها؛ مثل عصر تا‌سوعا. انگار نه انگار که به جنگ تانک‌ها می‌رفتیم. ترسی در دل‌ها نبود؛ لرزشی در پا‌ها نبود؛ قرص و محکم. سوار مایلرها شدیم. قد‌مان خیلی بلند نبود که بفهمیم از کجا رد می‌شویم. نخل‌ بود و بوی خرما؛ همه نفس عمیقی کشیدند.

مدتی بعد مایلر تکانی شدید خورد و بچه‌ها بلند صلوات فرستادند. یکی داد کشید: خرمشهر. از مایلر که پایین پریدیم، حدود دو ساعت راه رفتیم و درحاشیه یک رودخانه بزرگ در نخلستان‌های خرمشهر، مستقر شدیم. سه، چهار شبی را کنار رودخانه گذراندیم. گفتند این‌جا اروند پرتلاطم است. قایق‌ها که آمدند، شب شده بود. سوار شدیم و به سمت فاو حرکت کردیم. طولی نکشید که به فاو رسیدیم.

گردان «یا رسول» سه گروهان داشت؛ یک گروهان رفت داخل کمین و ما هم خط اول بودیم. کمین جلوتر از خط اول بود. دو گروهان دیگر هم توی خط مستقر شدند. ده روزی گذشت. «رحمان صفار» رفت برای سرکشی کمین. غروب بود و ما دلواپس و نگران. دو نفر را فرستادیم پی رحمان و خبر آوردند که رحمان ترکش خورده. رحمان فرمانده دسته‌‌مان بود. سریع هم‌راه فرمانده گروهان دنبالش رفتیم تا ببینیم چه خبر شده. نوک کمین روی زمین افتاده بود و داشت ذکر می‌گفت. جایی از بدنش خونی و زخمی نبود. خیال‌مان راحت شد.

چند دقیقه‌ای که گذشت، دیدیم حالش یک جوری شد. بلندش کردیم و بردیمش به یک جای امن و لباس‌هایش را درآوردیم تا ببینیم کجایش زخمی شده؛ اما هر چه نگاه کردیم، تیر و ترکشی نبود؛ یعنی اصلا نشان نمی‌داد. هنوز نفس می‌کشید و آرام شهادتین می‌خواند.

لباسش را که پس زدیم، روی قلبش یک لخته خون نشسته بود. انگشتم را گذاشتم روی خون، یک حفره زیر لخته خون بود؛ انگشتم را که برداشتم، مثل چشمه‌ای که بجوشد، خون از یک روزنه کوچک از قلبش فوران کرد. نه ناله‌ای، نه فریادی؛ آرامش در چهره‌اش موج می‌زد و نگاهم می‌کرد. خیلی طول نکشید. آرام یک «یا حسین» گفت و پرید. نام و یادش در دفتر دلم ثبت شد.

نویسنده:غلامعلی نسائی


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/16 11:52:33
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
مهمانی خدا
آن شب،نورانی شده بود. بیشتر از هر وقت دیگر.نگاهش که می کردی،نشانه ی شهادت را می توانستی بر پیشانی اش ببینی. 
خاطره ای از زبان سردار شهید حاج محمد علی صادقی درباره سردار شهید حسین سبحانی :

شب عملیات بود.
-حاج صادقی!تو رو به جان عزیزت قسم!امشب نذار حسین بیاد.نمی دونم نگاهش کردی یا نه؟چهره اش پر از نوره،اگر بیاد،شب آخریه که اونو می بینی.
این جمله ها را چندین بار از بچه ها شنیدم.
سراغ حسین رفتم،به چشم هایش که نگاه کردم،دلیل آن همه اصرار بچه ها را فهمیدم.نور بالا میزد.دستم را سر شانه اش گذاشتم.بااینکه می دانستم قبول نمی کند،گفتم:
-سبحانی جان!شما -امشب لازم نیست بیاین.اگه به کمک احتیاج شد،خبرتون می کنم.
او با لحنی معصومانه و استوار،در جواب من گفت:
-حاج آقا!خودت که می دونی من برای عملیات آماده ام.
کلامش جای هیچ حرفی برای من نگذاشت.
بچه ها دوباره آمدند سراغم.
-حاجی!چهره ی حسین داره می گه امشب قراره شهید بشه،تو رو به خدا!شما نذارین بیاد.
صدایم سنگین شده بود و چشمانم پر از اشک.بریده بریده گفتم:
- من چی کار می تونم بکنم... کسی رو که خدا مهمانش کرده باشه و پذیرفته باشه،من نمی تونم نگه دارم.
و حسین همان شب ، ما زمینیها را ترک کرد.
پیکرش، آرام و چهره اش نورانی شده بود،درست مثل همان سر شب. من بالای سرش ایستاده بودم و نگاهش می کردم. حسین،رو به قبله آرمیده بود و رو به قبله نیز به شهادت رسیده بود. ...با پیشانی بند یا حسین(علیه السلام).

راوی:سردار شهید حاج محمد علی صادقی-دوست و همرزم سردار شهید حسین سبحانی
نقل از کتاب:تاک نشان

شهید حسین سبحانی
قائم مقام فرمانده گردان کوثر تیپ 21امام رضا(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

«حسین سبحانی کوهسرخی» سال 1331 در روستای «ایور» دربخش« کوهسرخ »در شهرستان«کاشمر »ودر خانواده ای مذهبی به دنیا آمد .در خردسالی قرآن را از پدر روحانی اش فرا گرفت. در زادگاهش دوره ابتدایی را گذراند و در کشاورزی کمک دست پدر شد .
پس از چند سال قالی بافی و بعد از مدتی اشتغال به کار بنایی ، به تهران رفت و در کوره آجرپزی به کارگری پرداخت .اهل مطالعه بود و اوقات تنهایی و فراغتش را با کتاب های مذهبی پدر می گذراند .لذا با آگاهی هایی که به دست آورده بود، وارد فعالیت های سیاسی شد و در راهپیمایی های انقلاب اسلامی به کاشمر می رفت و با کفن شرکت می کرد .
 سال 1357 با خانم «زهرا ارمند» پیوند زندگی مشترک بست که در نتیجه این پیوند مبارک دارای یک پسر و سه دختر هستند.حسین به ورزش به ویژه کوهنوردی دلبسته بود .کشتی قهرمانی را تا مقام دومی استان پی گرفت و در وزن 48 کیلو گرم کشتی می گرفت .
حسین سبحانی با تشکیل سپاه در سال 1358 ، عضو سپاه کاشمر گردید . پس از مدتی بر ای مقابله با ضد انقلاب در کردستان ، عازم سنندج شد و چند ماه در آن منطقه حضور داشت .پس از آن دوره آموزش عمومی سپاه را در مشهد گذراند و در واحد آموزش نظامی مربی تخریب گردید و در پادگان شهید مدنی کاشمر مشغول خدمت شد. خاطرات حسین برهانی به عنوان همکارش خواندنی است .
وی درباره مهارت نظامی شهید سبحانی می گوید :حسین در کارهای نظامی بسیار ورزیده بود و روحیه خوبی داشت. در عملیات عبور از گلدسته مسجد جامع تا میدان مرکزی کاشمر از جمله افراد اندکی بود که توانایی انجام دادن آن را داشتند .
برهانی می افزاید :حسین چون کارش آموزش تخریب بود و همواره با مواد منفجره سر و کار داشت ؛ خود را با شهادت احساس می کرد و این انتظار و احساس ، روحیه تعبد و راز و نیاز را در او تقویت کرده بود .او با وجود خستگی ، کم خوابی و کارهای زیادش شب ها از نماز شب و راز و نیاز غافل نمی شد .حسین سبحانی دوره آموزش تانک را نیز گذراند و دیگر بار راهی جبهه نبرد شد .در عملیات طریق القدس با تانک جلو نیروهای پیاده حرکت می کرد و مدتی را در گردان ادوات، مسئول قبضه خمپاره 60 میلی متری بود .

حسین عاقبتی همرزم دیگر شهید می گوید :

او مدتی در «جماران» و در حفاظت از امام خدمت می کرد و سال 1360 حدود دو ماه در جبهه ها فرمانده گروهان بود و سال 1363 به لشگر 25 کربلا اعزام شد و هشت ماه در آنجا فرمانده گردان ادوات بود . سپس به «کوهسرخ» برگشت و حدود یک سال فرمانده بسیج آنجا بود.
این سردار شجاع و حماسه آفرین برای چندمین بار در ماه مبارک رمضان به جبهه نبرد شتافت و در تیپ 21 امام رضا معاون اول گردان کوثر شد .در منطقه «مهران» برای از کار انداختن قبضه کالیبر دشمن متجاوز  ، با شجاعت حرکت کرد که با اصابت گلوله ای به ناحیه قلب و با ذکر یا حسین و یا مهدی، نقش زمین گردید و در تاریخ 30/ 2/ 1365 به کاروان شهیدان همیشه جاوید اسلام پیوست .
پیکر پاک سردار شهید حسین سبحانی کوهسرخی روز نوزدهم رمضان با حضور گسترده مردم قدر شناس کاشمر تشییع و سپس در زادگاهش ایور به خاک سپرده شد .

روانش شاد ،یادش گرامی و راهش پر رهرو باد !

در بین خانواده و دوستان اسوه صبر و تحمل و حوصله بود و به دیگران توصیه اش این بود :صبر پیشه کنید ؛ چون صبر مومن به منزله سر برای پیکر است ؛ اگر صبر نداشته باشید مثل این است که بدنتان سر ندارد ؛ و بدن بی سر پس از چند ساعت متعفن می شود و صبر اگر نباشد ایمان متعفن می شود .
 
منبع:"افلاکیان خاکی"نوشته ی علی اکبر نخعی،

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/17 11:50:50
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
خاطره ای کوتاه از سرهنگ پاسدارخیر الله علوی تبار درباره سردارشهید عنایت الله بازگیر
فشار گرما و تنگی نفس ناشی از شرجی بودن هوا و نوجوانی او و نشاط و شادابی آشکار در چهره ایشان که همه و همه نشأت گرفته از خلوص ایشان بود ، باعث جذابیتی شد که همه محافل کارگری و بنه های دیگر نیز  به ما توجه می کردند.  

 تابستان 1357 که خود جوانی 20 ساله بودم به علت مشکلات مالی برای کارگری  به شهر ماهشهر و بندرشاهپور ( بندر امام خمینی (ره) فعلی رفتم از بهبهان به وسیله دوستان با نوجوانی  آشنا شدم که عنایت اله بازگیر نام داشت او نیز همچو  ما برای کار  و کارگری آمده بود .

 پس از آشنا شدن و آگاهی از اوصاف قابل تحسین ایشان خصوصاً توجه و التفات به نماز و الفت و انس با قرآن بویژه حسن قرائت شبانه اش در حقیقت مجذوب وی شدم و به عنوان رفیق عازم شدیم.

 در شهر ماهشهرکه منزل نداشتیم، توفیقی حاصل شد به مسجدی  رفتیم و پس از  مذاکره و مشورت با اولیاء و امناء مسجد رضایت آنها را برای سکنی گزیدن در اتاق کنار مسجد جلب  کردیم. ماه رمضان آن دوران در فصل گرما و وضعیت کارگری و نداشتن منزل و غذا و استقلالی که داشتیم از یک سو و حالات و شخصیت عنایت الله  از سوی دیگر برای من بسیار جذابیت داشت.

 فشار گرما و تنگی نفس ناشی از شرجی بودن هوا و نوجوانی او و نشاط و شادابی آشکار در چهره ایشان که همه و همه نشأت گرفته از خلوص ایشان بود ، باعث جذابیتی شد که همه محافل کارگری و بنه های دیگر نیز  به ما توجه کرده و سعی می کردند که بر ما میهمان شوند و یا اینکه ما به میهمان آنها برویم و یا به هر شکلی با هم همنشین و هم صحبت شوند

 از مهمترین آثار عملکرد و تقید آن بزگوار این بود که هم روزه داران خوشحال می شدند و هم روزه خواران تحقیر شده و سعی در اختفاء این خطای خود را داشتند و اصلاً به توجیه و یا پاسخگویی بر نمی خواستند

 نا گفته نماند  آنچه که برای همیشه توجهات حقیر را به آن دوران جلب می کند  عبارتند از :

1- راه  خلوص آن بزرگوار

2- تقید به احکام و تسلط براین امر

3- احساس مسئولیت در امر مهم امر به معروف و نهی از منکر

4- صراحت لهجه ایشان

 که معتقدم یا می توان گفت مدعی ام که صحت ادب ایشان یا سعادت مبتنی بر خلقت پر ودیعه ایشان زمینه را برای کمال یابی در صفوف حق و باطل در وجودش مهیا کرد و یا آنکه مقام شهادت این زمینه ها را تأمین نمود

  به امید شفاعت آن شهید بزرگوار

  خیراله علوی تبار


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/16 11:43:58
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
يادمان سردار رشيد اسلام شهيد عنايت الله بازگير
عنايت الله بازگير در سال 1342 هجري شمسي در روستاي امام زاده نورالدين(ع) از توابع شهرستان كهگيلويه متولد شد. وي از همان ابتداي تولد، در ميان خانواده از محبوبيتي خاص برخوردار بود و در عين حال داراي استعداد و هوش سرشاري بود.  
 
آن زمان كه نزول آيه هاي عشق، پايان حكمراني قانون ابليس را اعلام كرد و دوزخيان، تابوت لاشه دو هزار و پانصد ساله را تشييع كردند و شبان وادي ايمن به مراد رسيد  غبار توهم به كناري رفت، دستهايي به رشادت سپيداران قد برافراشتند، چشماني به روشني خورشيد درخشيدند و قلبهايي به نجابت و صميميت گلها روييدند. با ديدن آنان، ناخودآگاه عده اي انگشت تحير به دندان گزيدند كه اينان ديگر از كدام سلاله اند، بي خبر از آنكه آنان در دوران عطشناكي، ريشه در ابر داشتند و در استيلاي فرعون، خدمت شعيب مي كردند. ، دلي داشتند به وسعت دريا و بازواني به استقامت كوه و نگاهي كه انتظار را معنا مي كرد. بی شک سردار شهيد عنايت اله بازگير يكي از این سرافرازان سربلند بود.
 
او هرگز به تسليم نينديشيد و دار سرنوشت خود را هميشه بر دوش مي كشيد، مرهم آلام و مصائب را از لابلاي سطور كتاب آسماني كه در اصل قانون زندگاني او بود مي جست، چرا كه به وحي ايمان داشت، به اعجاز عشق مي ورزيد و تولد صبح را باور داشت. 
 
اما اين تنها او نبود كه اينگونه بود، بلكه تاريخ انقلاب، پر از عنايت هايي است كه هميشه دريچه هاي نگاهشان به سمت حقيقت باز و قلبهايشان گلخانه هاي نجابت بود. انگار كه آمدنشان به دنياي خاكي تنها به اين انگيزه بود كه پيام آور آزادي و آزادگي باشند و قاصد پاكي و صداقت . 

دوران كودكي:

عنايت الله بازگير در سال 1342 هجري شمسي در روستاي امام زاده نورالدين(ع) از توابع شهرستان كهگيلويه متولد شد. وي از همان ابتداي تولد، در ميان خانواده از محبوبيتي خاص برخوردار بود و در عين حال داراي استعداد و هوش سرشاري بود. زماني كه پاي در راه مدرسه گذاشت، توانست اين هوش و استعداد را بيشتر نشان دهد. ذهن قوي و حافظه خوب او باعث شده بود كه در درسهايش نمرات بالايي داشته باشد. 
 
سردار شهيد عنايت اله بازگير از همان كودكي با وجود كمي سن، با افراد مختلف بسيار پخته و حساب شده برخورد مي كرد، به گونه اي كه رفتارش نشان مي داد كه يك سر و گردن از نظر عقلي بالاتر است. از كودكي علاقه زيادي به مطالعه داشت. بيشتر اوقات خود را صرف مطالعه كتاب، آن هم كتابهاي مذهبي مي كرد و به اين وسيله به پرورش روح و فكر خود مي پرداخت. 
 
شهيد بازگير پس از اتمام تحصيلات ابتدايي در زادگاهش روستاي امام زاده نورالدين(ع) جهت ادامه تحصيلات به شهر دهدشت هجرت كردند. 

تحصيلات دوره راهنمايي خود رابازحمت وپشتکار فراوان و دور از خانواده ، در شهردهدشت ادامه داده و در ايام تعطيلي مدارس نيز جهت كمك به امرار معاش خانواده در شركت ترانس ترمينال واقع در بندر امام خميني (فعلي) و در كنار پدر خويش مشغول به كار مي گشت. پس از اتمام دوره راهنمايي وارد هنرستان كاوه سابق (شهيد باهنر فعلي) شد و در رشته برق ساختمان، شروع به تحصيل نمود. 
 
اين دوران را مي توان به عنوان نقطه عطفي در زندگي عنايت به حساب آورد، او در اين دوره توانست با وسعت بخشيدن به آگاهي هاي خود و روي آوردن به مطالعات مذهبي، دنياي خود را گسترش دهد و توجه خود را به اجتماع و افراد جامعه معطوف نمايد. 

آن زمان که عمال رژيم شاه، به جهت وابستگي به غرب و فرهنگ سعي مي كردند برنامه فرهنگي مملكت را طوري پي ريزي كنند كه مغاير با فرهنگ اسلامي باشدو بدين جهت هر گونه طرز تفكري را كه ريشه در فرهنگ و تمدن اسلامي داشت، در نطفه خفه مي كردندواگر كسي در مراكز آموزشي، بدين مهم همت مي گماشت و براي ترويج فرهنگ اسلامي قدم بر مي داشت، به انحناء مختلف با مانع تراشي و آزار روبرو می کردند. با اين حال و با وجود حاكميت چنين سياستي بر كل كشور، عنايت سعي داشت تا هر چه بيشتر فرهنگ غني اسلامي را در محيطي كه زندگي مي كرد گسترش دهد. از اين رو پيشنهاد برگزاري نماز جماعت را در محيط هنرستان مطرح که علیرغم مخالفت شدید مسئولین مدرسه وتهدید آنان ،آن را عملي نمود. و با اين حال وي با شركت در مجالس و محافل مذهبي، سعي در ترويج و رشد اينگونه نشستها را داشت. در كنار فعاليتهايش، براي افزايش آگاهي هاي مذهبي و علمي خود، از مطالعه كتب مختلف غافل نمي شد، هر وقت كه فرصت مي يافت به سراغ كتاب مي رفت و با بهره گيري از اين چشمه جوشان، روح تشنه خود را سيراب مي كرد به نحوي كه شبها تا ديروقت به مطالعه مي پرداخت و آنچه را كه از لابه لاي كتابها مي آموخت سعي مي كرد در زندگي اش به تجلي در آورد. 
 
سردار رشيد اسلام شهيد عنايت الله بازگير پس از قبولي در سال سوم برق آن زمان كه مي توانست با آن بلوغ فكري تراوشات ذهني خويش، در زمره تحصيل كنندگان عاليه و از كساني باشد كه مدارج علمي را ترقي بخشد و بعدها در صف آبادكنندگان دنيا و مافيها باشد، با شروع جنگ تحميلي ، روحش در جماران پير خمين پر زد و عاشقانه و عارفانه با شركت در عمليات بيت المقدس پرواز به سوي معنويت خداوندي را آغاز نمود. 

پس از 6 ماه حضور داوطلبانه در خطوط مقدم جبهه در سال 1360 وارد سپاه گرديد و به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي کهگیلویه(دهدشت) در مي آيد و با خويش عهد مي بندد كه تا آخرين قطره خون خود، چنانچه نه تنها خدايش شاهد است. بلكه منظره ديدني است براي خلق خدا، و تا پيروزي كامل اسلام و زوال و نابودي تمام عيار كفر و استكبار جهاني، از پاي ننشينند، چنانكه ننشست. 
همين عهد و وفا و اخلاص باعث شد تا پس از حدود يكسال حضور در جبهه هاي جنگ، با نظر مسئولين سپاه در تهران عزيمت نموده و دوره هاي آموزش فرماندهي گردان را فرا گيرد. 
پس از گذراندن دوره ي فرماندهي مجدداً وارد جبهه هاي جنگي مي شود و در اكثر عمليات هاي رزمندگان از جمله (طريق المقدس)- فتح المبين – رمضان- محرم فتح خرمشهر- والفجر 3و4و5 – خيبر – بدر – قدس 3 حضور قاطعانه و خالصانه مي يابد. و چنان از خود فداكاري و از خودگذشتگي نشان مي دهد كه حقيقتاً تاريخ به عنوان تحليل گر صادق بر قلب مبارکش نام مقدس عنايت را حكاكي خواهد كرد. 
 
بدون مبالغه و اغراق در محدوده ي خصوصياتش اعم از مذهبي ، اخلاقي و … فرماندهي گمنام، پاسداري مخلص ولي داراي انگيزه اي بس ريشه وار و عميق و درونگر بود. 
روحيه ي حقيقت جو و كاوشگر او، آكنده از عطوفت وي، كه نشأت گرفته از اين واقعيت عيني كه نسبت به رهبرش و مكتب و عدالت داشت، قابل تمجيد و تقدير بود. او در حاليكه در شئون زندگي ممتاز بود، در ميدان رزم، فرماندهي تمام عيار و مبارزي نستوه، در ميدان كار و كوشش ، جهادگري مسئول و در كانون گرم خانواده محفلي گرم داشت. 
او به عنوان پاسداري فداكار و ايثارگر و فرماندهي از همه نظر لايق در مرزهاي جنوب و غرب كشورمان به ايجاد نظم و ثبات امنيت و استقرار حكومت اسلامي همت گماشت. شهيد بازگير آنگونه بودكه در چهره اش روحيه شهادت طلبي به روشني ديده می شد و همين شوق بود كه عارفانه او را در تمام ورطه هاي سخت مي كشانيد و بي واهمه به پيشواز خطر مي رفت و از ميان باران گلوله و طوفان آتش عبور مي كرد. 
او به عبادت مقيد بود نماز را از روي اخلاص مي خواند، پس از بجا آوردن نماز، قرآن مي خواند و اين كار براي او ملكه شده بود به نحوي كه در طول سال، گاه چند بار قرآن را ختم مي كرد و تا آنجا كه مقدور بود به ديگران هم توصيه مي كرد كه هيچ گاه تلاوت قرآن را از ياد نبرند. از شنيدن آيات الهي و شركت در مباحث عقيدتي و اخلاقي لذت مي برد. 
عنايت قله آمالش را در شهادت به معناي خدمت و اطاعت خالصانه از خداوند و گزينش رنج و مشكلات در راه خداوند را بالاترين لذت خود مي دانست. آنچنانكه در قسمتي از وصيت نامه خود می نویسد:
من نه با عشق به شهادت و نه با هدف اينكه از زير بار مسئوليت شانه خالي كنم و نه به اين منظور به جبهه مي روم تا شهيد شوم و از اين دنيا خلاص شوم و خودم را از گرفتاريها و بدبختيهاي آن آزاد كنم، بلكه خدا مي داند كه هميشه از او مي خواستم به من توفيق خدمت و اطاعت خالصانه و عبادت عطا فرمايد و هرچه رنج و گرفتاري در اين دنيا هست در صورتيكه انسان ساز و در جهت قرب به او و مايه تكامل در مسير الی الله است و خلاصه هر رنج و زحمتي كه رضاي خدا است از من دريغ نفرمايد كه بودن در اين دنيا و عبادت او و كشيدن درد و رنج در راه خدا بالاترين لذت را دارد. 
و مردان الهي، تولد، زيست، زندگي و مرگشان الهي و خدايي خواهد بود و عنايت الله بازگير نيز دلاوري بود كه خاكهاي غرب و جنوب، صحراهاي گرم خوزستان و سرماي كردستان و بالاخره ياران و همرزمان ايشان گواه بر اين امرند كه او خدايي بود…و پروازي روحاني تا مقصد حضرت دوست خواهد داشت.

برای مطالعه وصیت نامه شهید اینجا را کلیک کنید.
 


شهادت:
 سرانجام شب 20 بهمن  1364 فرا رسید و تصمیم گیری برای عملیات غرورآفرین والفجر 8 و عبور از اروند پس از بررسی های بسیار و استفاده از تجربیات گذشته به نتیجه منجر شد . 
سردار شهید بازگیر چندین بار قبل از عملیات جهت توجه نیروهایش ، کادر گردان را به نزدیکی محور عملیاتی برده ، تک تک آنها را توجیه می کند. همرزمان ایشان در بیان خاطراتشان اظهار می دارند که هر چه به عملیات نزدیکتر می شدند، معنویت و حالت روحانی شهید بازگیر بیشتر و بیشتر می شد و ذکر خدا و راز ونیاز او گویای این بود که پروازش به سوی معبود نزدیک است. 
 
 ساعت 30/22  مورخ 20/11/64  با رمز یا فاطمه الزهرا (س) عملیات شروع می شود. گروهی غواص که چند ساعت قبل از اروند عبور کرده بودند خود را به پشت کمین و سنگرهای دشمن رسانده و اقدام به پاکسازی سنگرهای خطوط اول دشمن می کنند و در مرحله بعد نیروهای پیاده خودی که در ساحل اروند پیاده شدند وارد عمل شده  و همراه با تجهیزات سنگین خود در دل شب و ازمیان آب و  آتش سوار بر قایق بر ساحل ناشناخته اروند پا می گذارند و پس از عبور از میدان آب و آتش برای پیشروی و تصرف  مواضع دشمن وارد عمل می شوند. همزمان با شروع عملیات بارش باران افزایش چشمگیری می یابد که برای مانور تانک ها و نفربرهای زرهی دشمن ایجاد مشکل می کند . 
 
در جبهه های عملیاتی رزمندگان  در اکثر محورهای عملیاتی به استثنای چند محور موفق به انهدام  و پاکسازی خطوط اول دفاعی  دشمن گردیده اند و همچنان در تعقیب  افراد متواری دشمن به پیشروی و جستجو ادامه می دهند. برادران غواص با اینکه مسئولیت اصلی  خویش  را به خوبی به پایان  رسانیده اند ولی با تعویض لباس  غواضی همچنان به همراه گردان های پیاده در حرکتند. آشنائی آنان با منطقه  مؤثر واقع شده است 
سردار شهید عنایت الله بازگیر که همراه با نیروی تحت امرش مأموریت اصلی خود را که شکستن خطوط مقدم دشمن و پاکسازی منطقه  بوده را به پایان رسانیده، با اعلام سردار نبی رودکی فرماندهی لشکر19فجر مبنی بر اینکه در یکی از محورها به علت وجود موانع زیاد و آتش پر هجم دشمن امکان پیشروی وجود ندارد و نیروهای عمل کننده  تلفات زیادی را متحمل شده اند، مأموریت عبور از این خط و آزاد سازی محور را به عهده می گیرد و با سازماندهی مجدد گردان حضرت زینب (س ) و به عهده گرفنتن فرماندهی آن عبور از سخت ترین محور را که مقاومت دشمن در مقابل  رزمندگان آن را به یکی از محورهای بسیار حساس تبدیل کرده به عهده می گیرد. دشمن با استفاده از انواع سلاح نیم سنگ مثل تیر بار و دوشیکا و استقرار این ادوات بر روی ساختمان های مشرف به منطقه تعداد زیادی از رزمندگان را به شهادت رسانیده و یا زخمی کرده در این اوضاع، شهید بازگیر با درک صحیح  از موقعیت منطقه و اینکه در صورت وارد عمل کردن گردان ،امکان از دست دادن تعداد زیادی از نیروها وجود دارد ،لذا خود به اتفاق چند از نفر نیروی زبده ازجمله آقای علیمردان روستاد از فرماندهان گروهان غواصی که با منطقه آشنایی بیشتر ی دارد، جهت از میان برداشتن موانع پیشرو وارد عمل می شوند، و با پیشروی در عمق محور و نزدیک شدن به ساختمان هائی که رزمندگان  از آنجا  مورد هدف قرار می گرفتند، در نزدیک ترین نقطه ممکن استقرار می یابند.  


 
 فرمانده گردان حضرت زینب که تا کنون به همراه نیروهایش جنگیده و تا عمقی از خاک عراق به سختی نفوذ کرده ، با روحیه ای  سرشار از تحور وشجاعت از دیگران  سبقت می گیرد و دست به آرپی چی می برد و موشکی برای شکار تیر بار دشمن در قبضه می گذارد و با دلاوری مثال زدنی، ماشه آرپیچی را می چکاند، با انهدام اولین سنگر دشمن  صدای الله اکبر رزمندگان به هوا بلند می شود، بلافاصله برای شلیک  دومین موشک آماده می شود لیکن فرماندهی که چنین دلسوز  و فداکار در جلوی  نیروهایش حرکت می کند، به ناگاه از ناحیه قلب مورد اصابت تیر مستقیم  دشمن قرار می گرفته وبه دیار معبود میشتابد.
 
 سردار شهید بازگیر از معدود فرماندهانی است که چنین فداکارانه جان خود را درطبق اخلاقی گذاشته تا نیروهایش به راحتی از محور عبور کنند.

شهادت او روحیه ای سرشار از خشم و اراده ای  مصمم  را در میان رزمندگان بوجود آورد و نیروها  با عزمی راسخ به ادامه عملیات و پیشروی در محوری پرداختندوگردان ها هر لحظه به خط الحاق نزدیک تر شده  واموانع باقی مانده را از سر راه برداشتند و سرانجام پر از چند ساعت از شروع عملیات شهر فاو به تصرف رزمندگان اسلام  افتاد و این درحالی بود که سرداران دلاوری همچون بازگیر با ایثارو فداکاری و نثار خون خود  موجبات این پیشروی و فتح عظیم را فراهم آوردند.
 سردار شهید عنایت الله بازگیر در موقعیتی که می توانست نیروهای تحت امرش را از طریق بیسیم  هدایت کند ،خود جلودار می شود و جان خود را فدا می کند تا نیروهایش با سلامت و اطمینان خاطر بیشتری به عملیات ادامه دهند.
 
 فتح فاو مرهون جانفشانی و ایثار و اهداء خون دلاوران همچون بازگیر است که جهت تعقیب متجاوز و کوتاه کردن دست دشمن از امکان پرتاب موشک به شهرهای ایران، بالاترین  و بهترین و گرانبهاترین کالا یعنی جان خود را نثار کردند تا ایران وایرانی همچنان سر بلند سرافراز  و پابرجا بماند.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/16 11:33:35
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
انتشار آخرین عکس از برادر شهید یک مرجع تقلید
شهید محمد مبشر نوجوان مذهبی و بسیجی اهل کاشان که درنوزدهم دی ماه 1365 در عملیات کربلای 5 ،درمنطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمداست. 
به گزارش رسانه الکترونیکی تابش کوثر شهید محمد مبشر برادر کوچک حضرت آیت الله العظمی مبشر کاشانی در سن ۱۶ سالگی توفیق حضور در جبهه یافت و در ۲۱ سالگی در عملیات کربلای ۵ به مقام رفیع شهادت نائل گردید.

شهید محمد مبشر نوجوان مذهبی و بسیجی اهل کاشان که درنوزدهم دی ماه 1365 در عملیات کربلای 5 ،درمنطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمداست.








حضرت آیت الله العظمی مبشر کاشانی در مراسم تشییع پیکر شهید محمد مبشر(اخوی معظم له)

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/16 11:5:55
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
دانشجوی ترکمنی که پس از شهادت به دانشنامه لیسانس نایل شد
گفتگو با مادر شهید عبدالکریم تقی بایی ؛ 

مادر شهید : عبدالکریم ، پلی بین برادران اهل تشیع و تسنن بود که با تاکید بر حفظ وحدت شیعه و سنی مانع سوء استفاده دشمن می شد .

به گزارش گلستان ما، شهید عبدالکریم تقی بایی یکی از جوانان اهل سنت شهرستان بندرترکمن بود که درخانواده ای مذهبی و متدین به دنیا آمد.

وی در این خانواده ده نفره استعداد عجیبی در فراگیری و خواندن متون دینی به خصوص قرآن داشت و تشنه یادگیری مطالب جدید بود لذا پس از فارغ التحصیل شدن در رشته علوم تجربی در دبیرستان مختومقلی بندر ترکمن در سال 64 وارد دانشگاه تربیت معلم گنبد کاووس شد و در رشته آموزش ابتدایی مشغول تحصیل گردید .

حدود چند ماهی از تحصیل در دانشگاه گذشته بود که جنگ آغاز شد و او چون تحمل حضور دشمن و حمله آنان به کشورش را نداشت به ندای رهبر خویش لبیک گفت و دانشگاه را ترک و برای نبرد با دشمن به سوی جبهه های حق علیه باطل اعزام شد.

مادر شهید تقی بایی در بندترکمن اظهار داشت : عبدالکریم از کودکی رفتاری متمایز با دیگر همسالان خود داشت سوال های دینی و مذهبی زیادی به ذهنش خطور می کرد که کنجکاو به دانستن آن بود.

با همه یکرنگ وصمیمی بود، تمام بچه های محله او را به صمیمیت، شوخ بودن و مهربانی اش می شناختند. پسری بسیار مهربان و اهل خواندن کتاب های مذهبی به خصوص تلاوت قرآن بود و از همان کودکی قرائت قرآن را به اهالی خانواده می آموخت .

خانم دورسون عمرپور ادامه داد : او کتاب های زیادی داشت و بسیاری از کتب اهل سنت و شیعه را در کتابخانه داشت و مطالعه می کرد، حدود 400 جلد کتاب و حتی با مطالعه وسیع خود ، ارتباط مستمر و تنگاتنگی با دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم داشت و با مکاتبه با این دفتر به مطالعات خویش در مسائل اصول عقائد اسلامی جهت می داد.

از ویژگی های برجسته شهید، وقت شناسی ایشان بود زیرا وقت شناسی را نوعی احترام به شخصیت ووقت دیگران می دانست و سفارش می نمود که : سعی کنید وعده ندهید یا اگر وعده دادید وفا کنید چون در غیر این صورت به انجام والاترین گناه کبیره که مادر بدیهاست ( دروغ ) دچار خواهید شد.
 


خانم عمرپور افزود : عبدالکریم از 15 سالگی در جبهه ها حضور یافت و در عملیاتهای مختلف شرکت می کرد و هر چه سعی می کردیم او را از رفتن به جبهه منصرف کنیم موفق نمی شدیم و او را مصر تر می دیدیم. چون رفتن به جبهه را بر هر کاری مقدم می دانست. عبدالکریم پلی بین برادران اهل تشیع و تسنن بود و می گفت: آن چیزی که فعلا مهم می باشد وحدت است تاکید بر اینکه ما همه مسلمان هستیم و به یک خدا ، یک کتاب و یک رسول اعتقاد داریم نباید دشمن را از این موضوع ذینفع گرداند .

این مادرشهید اضافه کرد : شهید به نماز اهمیت بسیار زیادی می داد و لباس و سجاده مخصوص برای نماز خواندن داشت و به بهترین شکل خود را می آراست و معطر می کرد و اغلب نمازهای ایشان طولانی و همراه با اشک و سوز دل بود.

خانم عمرپور در مورد شهادت عبدالکریم گفت:دوست عبدالکریم همیشه وسایل موردنیاز او را به جبهه می برد یکروز به منزل ما آمد و گفت می خواهم برای عبدالکریم شیرینی ببرم ، حرکات او طوری شده بود که وقت به وقت به ما سر می زد اما انگار می خواست چیزی بگوید ولی نمی توانست .

به او گفتیم چرا عبدالکریم نامه ای نمی فرستد تا بدانیم حالش چطور است که بعد فهمیدیم خبر شهادت او را آورده است .

اما می گفتند عبدالکریم مفقود الاثر شده است و به همین خاطر پسر بزرگم به همراه یکی از دوستانش به 7 تپه رفتند تا از عبدالکریم خبری بگیرند وقتی به آنجا رسیدند و سراغش را گرفتند همه گریه می کردند عده ای می گفتند خمپاره خورده و کریم مفقودالجسد شده ، عده ای می گفتند در منطقه بد آب و هوایی بوده و در شلمچه مفقود الاثر شده است و عاقبت بعد از 9 سال ، گروه تفحص استخوان ، پلاک و لباس ایشان را به ما تحویل دادند.

آری شهید عبدالکریم تقی بایی سرباز سرافراز امام خمینی بود و به امر مقتدای خویش پس از وارد شدن به دانشگاه در بحبوحه جنگ عازم جبهه شد و در مدت 28 ماه خدمت صادقانه و صیانت از ارزشهای والای نظام جمهوری اسلامی ایران دلاور مردانه جنگید و در دهم بهمن 65 در تداوم عملیات پیروزمندانه کربلای 5 در منطقه جنوب شلمچه به شهادت رسید.

لذا به منظور قدردانی از مقام والا و متعالی شهیدان انقلاب اسلامی و به پاس ایثارگری های شهید عبدالکریم تقی بایی دانشجوی معلم رشته آموزش ابتدایی مرکز تربیت معلم شهیدبهشتی گنبد کاووس ، دانشنامه ای با درجه لیسانس افتخاری به آن شهید بزرگوار اعطا گردید.
 


فرازی از وصییت نامه شهیدعبدالکریم تقی بایی:

خدایا تو را به عزت و جلالت سوگند که وقتی روحم از جسم آلوده ام رها شد و آن را ترک گفت مرا با امامان ، صالحان و شهدا محشور بفرما ،

به امید آن لحظه ای که مرگ سرخ سرچشمه از محراب مولایم علی(ع) و شمشیر امام حسین (ع) می گیرد مرا در آغوش بگیر !

از مرگ سرخ نترسید زیرا رفتن از این دنیای فانی به دنیای ابدی هجرت از یک زندگی سلول وار به یک گلستان همیشگی است و هر انسان خداجویی این هجرت را با جان و دل می پذیرد و این حدیث شریف از امام علی (ع) در گوشتان باشدکه : ” الدنیا منتقله فانه انا بقیة لک لم تبق لها "دنیا کوچ کننده ونابود شونده است اگر آن از برای تو بیاید تو برای آن پاینده نیستی!

با او باشید و با قول و فعل از او (امام خمینی) پیروی کنید تا به راهی که علی (ع) قدم گذارده پا گذارید.

به امید زیارت نجف ، کربلا ، قدس شریف و پیروزی نهایی حق علیه باطل.


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/16 8:35:14
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
امداد غيبي براي شهيد وزوايي
در ارديبهشت ماه 1360 فرمانده گردان شد... 

درحين عمليات، بيشتر رزمندگان مجروح يا شهيد شدند و تنها محسن و چند رزمنده ديگر زنده ماندند...

شگفت آنکه همين چند نفر، توانستند 350تن از کماندوهاي دشمن را به اسارت بگيرند...

در حين تخليه اسيران، يکي از افسران عراقي با اصرار خواستار ملاقات با فرمانده نيروهاي ايراني شد...

به علت مسائل امنيتي، رزمنده ديگري را به جاي فرمانده معرفي کردند، ولي افسر بعثي ناباورانه گفت:

«نه! اين نيست. او سوار بر اسبي سفيد بود و ما هرچه به سويش تيراندازي کرديم، در او اثري نداشت. من مي خواهم او را ببينم...» 


منبع :http://mahdi-mashinchian.blogfa.com/

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/13 10:29:43
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
درآوردن گلوله از ستون فقرات به کمک انبردست
عزیزپور کوله‌اش را باز کرد و مقداری مایع ضدعفونی‌کننده ریخت روی گلوله و بعد انبردستش را بیرون آورد. زدم زیر خنده. قنبر که بی‌حس و بی‌رمق می‌نالید، گفت: چه شده؟ باز نکند سرنیزه‌ای، چیزی گیر آوردید. 

به گزارش  فارس، هوا کم‌کم داشت رو به سپیدی می‌رفت که بلند شدم و اطراف کمین، گشتی زدم. هوا دیگر روشن شده بود. خیالم راحت شد که نگهبان‌ها رفت‌و‌آمد نمی‌کنند.

فانوس را برداشتم و به طرف خط اول راه افتادم. از کمین که بیرون آمدم، قنبر دودانگه، جانشین گردان را دیدم که به طرفم می‌آمد. به من که رسید، نشست و گفت: رسول! ببین انگار عقرب پشتم را گزیده، بدجوری می‌سوزه. فانوس را گذاشتم زمین و تند لباسش را بالا زدم.

ناگهان وحشت‌زده داد زدم: خدای من! این دیگر چیست؟! قنبر سرش را برگرداند طرفم و گفت: چه شده مگر؟ گفتم: بابا عقرب کجا بود؟! تو تیر خوردی؛ تیر کلاش، شاید هم قناسه. قنبر گفت: تیر خوردم!؟ چه می‌گویی رسول، تیر کجا بود؟! خوب دقت کن؛ گمان نکنم تیر خورده باشم.

گفتم: تکان نخور. قناسه هم است لعنتی. قنبر خندید و گفت: شوخی نکن رسول! جدی ببین چی شده؟ بدجوری درد دارد. گفتم: گلولة قناسه درست خورده تو ستون فقراتت.

قنبر همین‌طور که به سینه رو خاک افتاده بود، داد زد: راست می‌گی؟! تو را خدا، قطع نخاع نشم! مرمی گلولة قناسه، نصفش توی ستون فقرات و نصفش بیرون بود. شروع کردم به گفتن «لا اله الا الله محمداً رسولُ الله» و «لاحَولَ وَلا قُوَةَ الا بالله». بدجوری ترسیده بودم.

قنبر که توی آن وضعیت شوخی‌اش گرفته بود، گفت: مگر زلزله آمده؟ حکماً نماز آیات هم دارد! گفتم: آدم به میت که دست بزند، غسل هم دارد، چه برسد به نماز میت. خندیدیم.

قنبر دودانگه آرامش عجیبی داشت. گفتم: مرد! تو چه‌طور گلوله خوردی و خودت حالیت نیست؟! تو دیگر کی هستی بابا؟! فکر می‌کنی شوخی می‌کنم یا گذاشتمت سرکار؟! والله قسم؛ گلوله قناسه است.

بدن که سرد شود، تازه درد سراغ آدم می‌آید. قنبر انگار سست شد و یک مرتبه حالش بد شد. گفتم تکان نخور تا بروم و کمک بیاورم. گفت: اگر عراقی‌ها آمدن چه؟ گفتم: هیچی، خودت را بزن به مردن.

دویدم به‌ طرف خط اول که امدادگرها را بیاورم. «عزیزپور» را که دکتر عزیزپور صدایش می‌کردیم، پیدا کردم. البته دکتر نبود، امدادگر بود. تو محله خودشان آمپول می‌زد، به همین خاطر معروف شده بود به دکتر. خودش هم ژست دکتر‌ها را می‌گرفت. همراه یکی دیگر از بچه‌ها به نام «محمد خراسانی» از روستای قلی‌آباد گرگان، به‌سرعت خودمان را رساندیم بالای سر قنبر. قنبر بی‌حس و حال افتاده بود کف کمین.

عزیزپور کوله‌اش را باز کرد و مقداری مایع ضدعفونی کننده ریخت روی گلوله و بعد انبردستش را بیرون آورد. زدم زیر خنده. قنبر که بی‌حس و بی‌رمق می‌نالید، گفت: چه شده؟ باز نکند سرنیزه‌ای، چیزی گیر آوردید؟! امدادگر خندید و گفت: نه داداش! می‌خواهم فنرکشی کنم. قنبر گفت: شما را به‌خدا، فقط فلجم نکنید. اگه بهش می‌گفتیم که قرار است با انبردست گلوله را از کمرت دربیاوریم، شاید بی‌هوش می‌شد.

آرام در گوش امدادگر گفتم: راستی‌راستی می‌خواهی با انبردست گلوله را دربیاوری؟ گفت: پس چه فکر کردی؟ من تخصصم را از دانشگاه گرفتم.

با تعجب گفتم: یعنی تو واقعاً دکتری؟!

انبردست را انداخت بیخ گلوله و گفت: پس چی؛ تازه مکانیکی لُجستیک هم خوندم. جلّ‌الخالق! دیگر این‌طورش را نشنیده بودم. با تمام وجود گلوله را کشید.

قنبر آخ بلندی گفت و داد زد: شما دارید چه گندی به کمرم می‌زنید؟! امدادگر عرقش را با چفیه خشک کرد و یک آه از ته دل کشید و گفت: جراحی با موفقیت به پایان رسید، خبرش را فردا شبکة شلمچه منتشر می‌کند.

با حیرت و ترس در گوش قنبر گفتم: پایت را تکان بده. تکانی خورد و خیالم راحت شد. قطع نخاع نشده بود و مثل فنر از جایش پرید.

نویسنده: غلامعلی نسائی

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/13 10:20:29
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
زین الدین و نماز اول وقت
خاطره ای کوتاه از سردار شهید مهدی زین الدین
 
جاده‌های کردستان آن قدر ناامن بود که وقتی می‌خواستی از شهری به شهر دیگر بروی، مخصوصا توی تاریکی، باید گاز ماشین را می‌گرفتی، پشت سرت را هم نگاه نمی‌کردی. اما زین‌الدین که همراهت بود، موقع اذان، باید می‌ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند. اصلا راه نداشت.

پس از شهادتش یکی از برادران در عالم رویا آقا مهدی رو در حال زیارت خانه خدا دید عده ای هم به دنبالش بودند. 
پرسیده بود: اینجا چه می‌کنی؟ گفته بود: به خاطر نمازهای اول وقت که خواندم اینجا هم فرمانده هستم.

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/13 10:11:27
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
شهید محسن بهارلو
من در قيامت دامان محسن را ول نخواهم كرد. او بايد رسم رفاقت را بجاي آورد.(انشاالله)  

اوائل ارديبهشت ماه  سال 67 بود كه بر اساس شرايط خاص جنگ، من و شهيد محسن بهارلو تصميم گرفتيم عازم جبهه شويم . زحمت رساندن ما را به ترمينال غرب را، اكبر بابامرادي، از جانبازان با صفاي جبهه و جنگ كشيد. در غروب آفتاب، سوار اتوبوسي شديم و شبانه به مسجد تركان كرمانشاه رسيديم.

مسجد تركان، محل مقدسي است، زيرا تا به حال، مسافران عاشق بسياري را ميزباني كرده است. شب را در همان جا به همراه بقيه رزمندگان خوابيديم و صبح عازم ساختمان هاي شهيد باهنر(آناهيتا) شديم.

پس از بررسي وضعيت جذب چند گردان مختلف، نهايتا" جذب گردان مقداد شديم. البته تا قبل از اينكه جذب گردان شويم چند وقتي بلا تكليف بوديم .

محسن مطهر و پاكدامن بود. بسياري از رذائل اخلاقي از دور بود. حرمت ناموس مردم نگه مي داشت و ذهنش را به اينگونه امور مشغول نمي كرد. غيبت نمي كرد و اجازه نمي داد كسي پيش روي غيبت كسي را نمايد. روزهاي دوشنبه و پنج شنبه معمولا" روزه  مي گرفت.

محسن عاشق اهل بيت بود. مواردي كه من در كنار محسن موفق به خواندن زيارت عاشورا شده بودم  آنقدر قابل توجه بود كه من به ياد ندارم، قبل از آن اين مقدار ادعيه خوانده باشم. اين حديث معروف را من اولين بار از زبان او شنيدم :

"ولایت علی ابن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی"

يادم مي آيد زماني كه در شيخ صالح بوديم، يك روز بچه هاي دسته بر حسب رويه قبلي از من تقاضا كردند براي ايشان كمي صحبت كنم. همگي نشسته بودند و منتظر شروع من بودند كه من، به بهانه وضو به بيرون از چادر زدم. تمايلي به حرف زدن نداشتم و از خدا خواستم از اين معركه خلاصم كند. در اين هنگام صداي چندين هواپيماي عراقي به گوش رسيد و همه از چادر بيرون زدند. من خيلي خوشحال شدم كه از اين خواسته جمع رهايي يافته بودم. من و شهيد بهارلو به تپه هاي مجاور دويديم و در يك شكاف باريكي نشستيم. محسن متن زيارت عاشورا را از جيبش درآورد و مشغول خواندن آن شد.

محسن با معرفت و پاكباز بود. بسياري از اوقات من و او در يك رديف پست شبانه قرار داشتيم و او بدون بيدار كردن من، به جاي من پست مي داد. او كمي هم اصلاح كردن بلد بود و موي سر من و بعضي بچه هاي گردان را در شيخ صالح اصلاح نمود.

محسن لطيف و دوست داشتني بود. هيچگاه از او  رفتار خشن و تندي ديده نشد. او بسيار شريف و به دنبال فضائل بود. يادم مي آيد زماني كه در ساختمان هاي شهيد باهنر بوديم يك نفر از بچه هاي لشكر 27 به دسته ما آمده بود و در خصوص موضوعي خاص، اطلاعات خود را مطرح مي كرد. محسن با آنكه آن فرد را نمي شناخت، مشتاقانه نشست و تمامي حرفهاي آن فرد را گوش نمود.

حالات چند ماه قبل از شهادت محسن بسيار روحاني و براي من عجيب بود. در بسياري از اوقات حالات معنوي و همراه با سكوت داشت . شبهاي قدر را تماما" تا صبح بيدار بود. بسيار زيارت عاشورا مي خواند .

در زماني كه در باختران بوديم به ما توصيه كردند وصيت نامه هايمان را بنويسيم و آن را به دوستان نزديكمان بسپاريم. من وصيت نامه خودم نوشته و به محسن بهارلو سپردم . پس از شهادت وي، خانواده محترم او، وصيت نامه من را به من برگرداندند.

نحوه شهادت شهيد محسن بهارلو، همانند شهداي كربلا دلخراش بود. از همرزمهاي او شنيدم كه منافقين كوردل و سفاك، او را ابتدا اسير نموده وبعد به بدترين وضع موجود به شهادت رسانده اند. من خود تصوير جنازه او را ديده ام . آن ملحدان، اجزا و پوست صورت او را بريده و وقيحانه خبطي كردند كه آب صديد هم تا ابد اين رذالت آنها را پاك ننمايد.

 منبع : http://samad4903.blogfa.com

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/13 10:3:7
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
اولين مجروح
اوايل زمستان سال 61 بود. براي نخستين بار پس از طي يك دوره 45 روزه امدادگري به جبهه اعزام شده بودم. عمليات والفجر مقدماتي در پيش بود و نيروهاي زيادي از سراسر كشور راهي مناطق عملياتي شده بودند. 
زيادي نيروها و بلاتكليفي و بيكاري قبل از عمليات، آه و ناله بچه‌ها را بلند كرده بود. يك گردان امدادگر، روي دست لشكر علي ابن ابيطالب مانده بود كه نمي‌دانستند با آنها چه كنند.
گله و شكايت بچه‌ها از بيكاري و بلاتكليفي بالاخره مسئولين لشكر را واداشت كه اعزاممان كنند به قرارگاه كربلا تا شايد آنها كاري باريمان دست و پا كنند. قرارگاه هم با توجه به نياز لشكر فجر، بيست - سي نفرمان را فرستاد دهلران، چون مقر اين لشكر در اطراف آن شهر بود.
لشكر فجر، خانه يكي از پولداران شهر دهلران را كرده بود بيمارستان پشت خط و تعدادي دكتر و پزشك يار را آورده بود تا به كار مجروحين رسيدگي كنند.
به محض رسيدنمان به دهلران، خانه‌اي در حوالي بيمارستان به ما دادند و قرار شد از روز بعد ده نفر - ده نفر در سه شيفت هشت ساعته به بيمارستان برويم و كمك دكترها باشيم.
روزهاي اول كارمان به سختي گذشت، چون نه از مجروح خبري بود و نه از اتفاق و حادثه خاصي. ما هم كه در طول دوره 45 روزه آموزش، با انواع بيماري‌ها و دردها و مرض‌ها و زخم‌ها و جراحت ها آشنا شده بوديم كه از راه برسد و ما به اصطلاح به امداد او بشتابيم.
يادم هست وقتي اولين مجروح را از خط آوردند، جلوي بيمارستان غوغا شد! همه امدادگرها ريخته بودند دور آمبولانس كه مجروح را ببينند. مجروح وضعيت وخيمي داشت، طوري كه از هيچ كدام ما كاري برايش برنمي‌آمد. اما حاضر نبوديم كنار بكشيم تا دكتر متخصص به او رسيدگي كند. همه از سر و كول هم بالا رفتيم تا ببينيم اين مجروح كه در طول 45 روز آموزش از او حرف زده بودند اصلا چه موجودي است.
روزها همينطور مي‌گذشت و كار ما شده بود خوردن و خوابيدن نظافت و نگهباني بيمارستان و پادويي براي دكترها و پزشك يارها، كم‌كم داشتيم همه تئوري‌هاي امدادگري را از ياد مي‌برديم، اگر چه مي‌دانستيم آن تئوري‌ها معلوم نيست كه چندان هم به كارمان بيايد. مسئول آموزش امداد آن اواخر گفته بود: "اين مدت چيزهاي زيادي به شما ياد داده‌ايم اما تا پاي عمل پيش نيايد نمي‌فهميد امدادگري يعني چه؟ " دلمان لك زده بود براي يك ميدان عمل كه ببينيم چند مرده حلاجيم!
پاي عمل پيش آمد، آن هم چه عملي! يك روز ظهر مشغول خوردن ناهار بوديم كه سر و كله هواپيماي عراقي پيدا شد. يكي دو روز بود كه حوالي ساعت 12.30 مي‌آمدند، دوري در آسمان دهلران مي‌زدند و مي‌رفتند. بچه‌ها هم تا صداي هواپيما مي‌شنيدند مي ريختند بيرون و شروع مي‌كردند به سوت زدن و بالا و پايين پريدن، غافل از آن كه با اين عمل، هواپيماهاي شناسايي عراق به راحتي محل استقرار و تعداد نيروهاي مستقر در شهر را تخمين مي‌‌زدند.
آن روز هم بچه‌ها طبق عادت ناهار را رها كردند و ريختند بيرون. اما اين بار هواپيماها به جاي آن كه در ارتفاع بالا روي شهر دور بزنند و بعد هم براي گول زدن ما بمب‌هايشان را بريزند در بيابان هاي اطراف، شيرجه زدند و شروع كردند شهر را با بمب و راكت و گلوله زير و رو كردن! صداي انفجارها آن قدر نزديك بود كه همگي بي‌اختيار روي زمين خوابيديم و زير چشمي شروع كرديم آسمان و هواپيماها و بمب هايشان را نگاه كردن.
موضوع وقتي برايمان جدي شد كه ناگهان ناله يكي از بچه‌ها به آسمان رفت. پايش تركش خورده بود و او داشت از درد به خودش مي‌پيچيد! براي يك لحظه شوكه شديم مانده بوديم با او چه كنيم!
يكي از بچه‌ها فرياد زد: "پس شما چه امدادگرهايي هستيد. خب به دادش برسيد! "
يكي ديگر گفت: "اول بايد زخمش را ببنديم! "
يكي گفت: "وسايل امداد از كجا بياوريم؟ "
خلاصه همگي تصميم گرفتيم مجروح را به بيمارستان منتقل كنيم و در آنجا زخمش را ببنديم. ده - پانزده تا امدادگر در حالي كه دست و پاي يك نفر را گرفته بويم از خانه محل استقرارمان بيرون زديم.
بيرون كه آمديم ديديم اوضاع خراب تر از اين حرف هاست. از تمام كوچه‌ها و خيابان هاي اطراف مجروح بود كه به سمت بيمارستان مي‌رفت. بچه‌ها انگار كه از قبل با هم هماهنگ كرده باشند هر كدام به سمت يكي از مجروحين رفتند تا آنها را به بيمارستان برسانند. از سمت بيمارستان هم برانكارد بود كه پشت سر هم توسط بچه‌ها بيرون مي‌آمد و با مجروح برمي‌گشت.
من زير بازوي مرد راننده اي كه از ناحيه پا و دهان مجروح شده بود گرفتم و به طرف بيمارستان بردم. راننده چاق بود و تنومند، كم مانده بود زير هيكل درشتش از پا درآيم!
داخل بيمارستان غلغله بود. تخت‌ها پر شده بود و عده‌اي از مجروحين را روي زمين خوابانده بودند. مات و مبهوت ايستاده بودم و نگاه مي‌كردم و نمي‌دانستم با آن همه مجروح چه بايد كرد؟ دكترها و پزشك يارها تلاش مي‌كردند زخم مجروحان را ببندند اما تعداد مجروحين خيلي بيشتر از دكتر و پزشك يار بود. جاي درنگ نبود بايد دست به كار مي‌شدم. امدادگرهاي ديگر هم به همين نتيجه رسيده بودند.
بالاي سر مجروحي ايستادم پايش تركش ريزي خورده بودند باند بزرگي برداشتم و شروع كردم به بستن. دست و پايم را گم كرده بودم. يادم رفته بود بايد چطوري زخم را ببندم. دو سه دور كه باند پيچيدم تازه يادم آمد كه اول بايد گاز استريل مي‌گذاشتم. فرصتي نبود. باند را با سرعت بستم و برخاستم تا نتيجه را ببينم. زخم بنديم هيچ شباهتي به آنچه در دوره آموزش تمرين كرده بودم نداشت. خواستم باند را باز كنم و دوباره ببندم اما دو سه نفر به سرعت مجروح را برداشتند و به سمت آمبولانس بودند. هنوز يكي دو زخمي ديگر را نبسته بودم كه بار ديگر سر و كله هواپيماها پيدا شد. اين بار انفجارها بسيار نزديكتر از قبل بود. انگار ساختمان بيمارستان را هدف گرفته بودند! ساختمان به شدت مي‌لرزيد و شيشه‌ها يكي پس از ديگري مي‌شكست. انفجار مهيبي باعث شد دكترها و پزشك يارها مجروحين را رها كنند و روي زمين دراز بكشند.
هيچ چيز در بيمارستان حالت تعادل نداشت. تخت‌ها و كمدها، پايه‌ها سرم، پنكه‌هاي سقفي و لامپ‌ها، مدام به اين طرف و آ‌ن طرف در حركت بودند. خودم را به ديوار لرزان بيمارستان چسبانده بودم. يك دستم به پايه سرم مجروح سمت راستي بود و دست ديگر به گاز استريل مجروح سمت چپي چند لحظه قبل، يكي از دكترها گاز استريل را گذاشته بود روي سر مجروح و به من گفته بود آن را نگه دارم تا او سر مجروج را بانداژ كند، اما حمله هواپيماها باعث شده بود دكتر ناپديد شود!
در آن لحظات سخت، ناگهان مجروحي برخاست و فرياد زد: "چرا مي‌ترسيد؟ بگيد يا امام زمان، ما امام زمان داريم، ما خدا داريم، بگيد الله اكبر، الله اكبر ".
فريادهاي بي‌امان مجروح باعث شد همه از جا برخيزند و به كار ادامه دهند. من همانطور كه سِرم مجروح سمت راستي را گرفته بودم همراه او از بيمارستان بيرون آمدم. آمبولانس‌ها تند تند پر مي‌شد و به سمت انديشمك حركت مي‌كرد همراه هر آمبولانس هم يكي دو امدادگر مي‌رفت تا اگر در راه مشكلي پيش آمد به مجروح كمك كند.
همراه دو تا از مجروحين سوار آمبولانس نيساني شدم و به سمت انديمشك به راه افتاديم. يك مجروح، جواني كه سرم به او وصل بود از ناحيه گوش و گردن تركش خورده بود و مجروح ديگر، پيرمردي بود كه پايش زخمي شده بود و مدام ناله مي‌كرد و لااله‌الا‌الله مي‌گفت. هنوز مسير زيادي نرفته بوديم كه آمبولانس به چپ و راست رفت سرعتش كم شد و ايستاد كنار جاده پنچر كرده بود. راننده پياده شد و گفت كه: "لاستيك زاپاس همراهم نيست " بعد هم خودش ايستاد همراه راننده مجروحين را پشت تويوتا گذاشتيم و راه افتاديم سمت قرارگاه لشكر تا از بهداري آنجا آمبولانس بگيريم.
حال مجروح جوان چندان رو به راه نبود. گوش و گردنش مدام خونريزي مي‌كرد نمي‌دانستم چطور بايد جلوي خونريزي را بگيرم. در آموزش امداد ياد گرفته بوديم كه براي جلوگيري از خونريزي، بالاي زخم را محكم ببنديم اما زخم آن مجروح طوري نبود كه بشود بالايش را بست. پيرمرد هم يك آن ساكت نمي‌شد، بخصوص حالا كه داخل وانت بار بوديم و ماشين مدام در دست‌اندازها بالا و پايين مي‌شد.
تا از بهداري لشكر فجر آمبولانس بگيريم و راهي انديمشك شويم، بيست دقيقه‌اي طول كشيد. سرم مجروح جوان رو به اتمام بود و من نمي‌دانستم وقتي سرم تمام شود، بايد با آن چكار كرد! تا انديمشك يك ساعت راه بود و من حسابي نگران نتيجه كار بودم تا روي زخم پيرمرد چند رديف باند مجدد ببندم سرم جوان تمام شد و خون آرام آرام شروع كرد از داخل شلنگ سرم بالا آمدن!
خدا خدا مي‌كردم كه زودتر برسيم وگرنه نمي‌دانستم با اين وضع چه به سر مجروح خواهد آمد! خون زيادي از گوش و گردنش رفته بود و حالا هم داشت خون از رگش به داخل سرم برمي گشت. هر چه به اطلاعات ذهنم در دوره آموزش رجوع كردم نفهميدم در چنين مواقعي چه بايد كرد انگار اصلا چنين آموزشي به ما نداده بودند بارها گفته بوديد چطور آمپول و سرم را تزريق كنيد. حتي بارها اين كار را امتحان كرده بوديم اما در اين مورد چيزي نگفته بودند.
خون مجروح كه تمام شلنگ را پر كرد صداي پيرمورد بلند شد كه: "تو چه امدادگري هستي، كاري برايش بكن، دارد خونش هدر مي‌رود! "
مجروح جوان كه ديگر رمقي به صورتش نمانده بود با چشم هاي معصومش يك نگاه به سرم مي‌كرد و يك نگاه به من چندين بار به ذهنم رسيد سوزن سرم را بيرون بياورم اما حيفم مي‌آمد چون براي تزريق سرم بعدي بايد بار ديگر دست مجروح را سوراخ مي‌كردند.
در نهايت درماندگي تصميم گرفتم سوزن سرم را بيرون بياورم و جلوي خونريزي را بگيرم. پنبه الكي روي رگش گذاشتم و سوزن را كشيدم بيرون پنبه را فشار دادم تا خون بند بيايد. بعد هم همانطور كه شيشه و شلنگ پر خون سرم به دستم بود روي پنبه را گرفتم تا به انديمشك رسيديم.
آمبولانس كه وارد بيمارستان شد. چند نفر با برانكارد دويدند طرفمان. مجروحين را برداشتند و به سمت ساختمان بيمارستان بردند. با آنكه خيالم راحت شده بود همراهشان رفتم. دلم نمي‌آمد رهايشان كنم سرم خون آلود جوان مجروح هم همانطور در دستم مانده بود.
داخل بيمارستان جوان را روي تختي خواباندند، براي بررسي اوليه جراحتش دكتر همين كه نگاهش به دست من و سرم خون آلود مجروح افتاد گفت: "اين چه وضعي است؟ اين خون ها چيست داخل سرم؟ "
شرمنده گفتم: "سرم تمام شده بود! "
دكتر گفت: "خوب چرا شيرش را نبستي؟ "
همين كه اين جمله را شنيدم چند لحظه مات و مبهوت به دكتر نگاه كردم. نمي‌دانستم چه بايد جواب بدهم. سرم را پايين انداختم و در حالي كه نگاهم به شير كوچك ميان شلنگ خيره مانده بود از بيمارستان بيرون زدم.
تا چند روز هر وقت به ياد سرم و خون هاي درون شلنگ مي‌افتادم خودم را سرزنش مي‌كردم. با يك عمل ساده - بستن شلنگ مي‌شد از هدر رفتن اين همه خون جلوگيري كرد
تجربه آن اتفاق باعث شد اين موضوع را با دوستان ديگر امدادگرم مطرح كنم تا در طول عمليات كه بايد روزانه مجروحين زيادي را به شهر منتقل مي كرديم مشكلي شبيه به اين پيش نيايد.

سيد حسين فداحسين 
منبع :http://mahdi-mashinchian.blogfa.com

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/13 9:57:49