خاطرات دفاع مقدس
|
پاسداری که می خواست عالِم شود
|
در پیش رویتان، نوشته ای است از آن سردار شهید. این یادگارِ مکتوب، احتیاج به شرح و توصیف چون مایی ندارد. بخوانید و مستفیض شوید:
1. حداقل خوابم بايد درشبانه روز 4 ساعت و حداکثر 6 ساعت باشد.
2. غذا بايد به اندازه نياز بخورم.
3. از هر فرصتی بايد استفاده بکنم و درباره مسائل دنيوی نبايد زياد فکر کنم و همچنين در مورد چيزهايی که مربوط به هدفم نيست نبايد فکر کنم يا وقتم را صرف اين نوع کارهای بيهوده کنم .
سردار شهید یوسف سجودی (نفر اول از راست)
4. بايد قاطع باشم، که هستم و دارای اراده توانا و مستحکم که هرمشکلی برای من هيچ باشد. چنانکه استاد جعفر سبحانی فرمودند: رمز موفقيت داشتن اراده توانا است که مشکلات را از ميان بردارد.
5. کنترل نفس - يکی اينکه بايد تا آنجا که می توانم نفسم را تحت کنترل و غلام عقل درآورم و چنانکه آقای محلاتی می فرمايند: اين نفسهای سرکش را مهار کنيد که لجام گسيخته وخودسرند اگر از آنها پيروی کنيد شما را به بدترين پرتگاه می افکند.
6. الکسيس کارِل (صاحب کتاب؛"انسان موجود ناشناخته") فرمود: هنگام ولادت افراد با هم اختلافاتی در ظرفيت فکر دارند ولی برای رشد آن تمرين دائمی و شرايط خاصی ازمحيط که بخوبی نمی شناسيم ضروری است، مطالعه کامل و عميق اشياء و عادات به قضاوت صحيح ونظم و آشنايی با منطق و استعمال زبان رياضی قدرت فکر را می افزايد، برعکس مشاهدات ناتمام و عجولانه، توجه سراسری، تنوع تصورات و فقدان نظم و کوشش رشد فکری را مانع می شود.
7. نمازم را آهسته بخوانم با حضور قلب و سطور کل هيچ فکری جز معانی نماز درنظرم نيايد و شب جمعه را نماز شب بخوانم وسعی کنم که نماز قضاء خود را بخوانم .
سردار شهید یوسف سجودی (نفر وسط)
8. سه روز در هفته را روزه بگيرم روز شنبه، دوشنبه و پنج شنبه.
9. سير مطالعات تا مهرماه آينده بايد به اين ترتيب باشد: 1- اصول جامع المقدمات 2- صرف ونحو(تاليف:رضايی) 3- عربی آسان (هردوجلد) 4- صرف ساده /فروع، سخنرانی ها، نوارسخنرانی آقای مطهری و کتابهايش و روزنامه ها و اخبار تلويزيون، مقاله نويسی، داستان نويسی، تمرین خطابه، تمرين دستورزبان فارسی/
10. طريقه مطالعه ودرس خواندن بايدبه صورت زيرباشد:
الف. تمام فکر و قوای ذهنی خودم را بايد متمرکز مطلب درس يا کتب مطالعه، بکنم و آهسته و بدون هيجان و آرام بخوانم و از تندخواندن و سريع يک مطلب را خواندن و با هيجان خواندن، دوری کنم و مطالب مهم يک کتاب را در دفتر بنويسم.
ب. به هيچ وجه نبايد به کسانی ديگر که از من بهتر بلد هستند و پر استعدادترند حسودی کنم؛ زيرا خداوند استعداد و ذوق را در همه به وديعه گذارده است. پس نبايد به ديگران حسودی کرد بلکه بايد خوشحال شد و از خداوند خواست که آنها را در تحصيلشان موفق کند و بعد اگر هرکسی از من يک انتقاد کرد چه درمورد درس و چه درمورد رفتار، نبايد ناراحت شوم بلکه بايد خوشحال شوم و از آن شخص تشکر کنم و بعد هرچی ياد گرفتم به هيچ وجه آنرا احتکار نکنم، بلکه آنرا برای پيشرفت انسانها در دسترس مشتاقان علم و دانش قرار دهم و هم اينکه بطور کل نبايد به علم خودم مغرور شوم و يا بر ديگران فخر بفروشم.
ویژه پاسداران
1. برادران سپاهی همچنانکه پيامبر عظيم الشان اسلام حضرت محمد(ص) فرمودند: يک پاسدار بايد با تقوی باشد و از تمام کارهائی که خداوند حرام کرده است دوری نمايد.
سردار شهید حاج حسین بصیر(نفر دوم از چپ) - سردار شهید یوسف سجودی (نفر اول از راست)
2. پاسدار اسلام باید با خلوص و بی ريا باشد و بکوشد همواره کارهايش برای خدا باشد و عملی که انجام می دهد برای مدح و ستايش نباشد چون اين کار هيچ ارزش اخروی ندارد، برای نفست بود نه خدا.
3. پس تو ای برادر پاسدار که لباس سپاه بر تن پوشيدی اين را بدان وقتی مردم برای تو ارزش قائل می شوند و احترام ميگذارند، نکند که خدای ناکرده به خود مغرور شوی و فکر کنی منی هستی.
4. برادر عزيزم هر زمان که شيطان سويت آمد، اين را به خودت بگو: که ای نفس مکاره مگر من چه کاری انجام دادم که به خود ببالم. به اين ارزش که مردم برای من قائل می شوند به خاطر خون پاسدارانی هست که در سراسر کربلای ايران به زمين ريخته است. اين را پاسداران شهيد به ما داده اند وگرنه من کاری انجام نداده ام.
5. برادران سپاهی، سعی کنيد تا می توانيد به سپاه نظم دهيد و از بی نظمی دوری کنيد که اين بی نظمی ها ضررهای بزرگی به ما زده است.
6. برادران عزيزم تا می توانيد خود را بسازيد و در نماز جمعه ها شرکت کنيد و دعای کميل را به جای بياوريد و نماز شب را حتماً بخوانيد و دعای فرج امام زمان(عج) را هر روز و شب بخوانيد تا خداوند فرجش را هر چه زودتر نزديک بگرداند و از خداوند بخواهيد تا انقلاب مهدی (عج) عمر امام عظيم الشان (آية الله العظمی روح الله الموسوی الخمينی) را طولانی بگرداند. انشا ألله
7. برادرانم، سفارشم به شما اين است که به فکر ماديت و اين دنيا نباشيد که همه اينها آزمايش است برای انسان. همچنانکه علی (ع) فرموده است: دنيا همانند ماری است که وقتی به رويش دست می کشی نرم و لطيف است ولی زهرش کشنده ، سعي کنيد بيشتر به فکر آخرت باشيد و به فکر معاد و به فکر مردم باشيد به فکر آن روزی بيافتيد که خداوند از همه کس حساب می کشد و می گويد: ای انسان که من تو را خلق کرده ام و به تو انواع و اقسام نعمت ها داده ام تو در دنيا چه کار کرده ای؟ آيا به مستمندان کمک کرده ای؟ آيا به خدا و روز معاد ايمان آورده ای؟
8. برادران به هوش باشيد که نکند خدای ناکرده اسير دنيا شويد و دنيا شما را در شکم خود ببلعد که ديگر پس از مردن توبه قبول نمی شود. در نماز خواندن کاهلی نکنيد و همواره پيرو ولايت فقيه باشيد تا با ديد وسيع در خط اصيل انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمينی قدم برداريد.
ديگر سفارش نمی کنم زيرا سفارشات زياد در قرآن کريم و نهج البلاغه ، و ساير کتب اسلامی برای هدايت بشر موجود است.
يوسف سجودی
سردار شهید یوسف سجودی (نفر دوم از راست)
هدیه به روح بلندش، صلوات
|
کانال قرآن
|
|
دیدار یار
|
در جماران بیشتر اوقات روی پشت بام منزل امام نگهبان بودم . سنگر نگهبانی به خانه های اطراف به گونه ای مشرف بود که از داخل منازل به راحتی می توانستند با یک نردبان آهنی بالا بیایند .
در حال نگهبانی ناگهان صدای بالا آمدن کسی را از نردبان شنیدم. خودم را جمع و جور کردم، نگهبان بعدی نمی توانست باشد، زیرا نگهبانی من هنوز نیمه هم نشده بود. چند قدم جلوتر رفتم و به پایین نگاه کردم. برایم باور کردنی نبود. امام بزرگوار داشتند بالا می آمدند. یک سینی هم در دست مبارکشان داشتند. از شرم آب شدم، آن عزیز با سختی از پله ها بالا می آمدند. سلام گفتم و احوالپرسی کردیم. داخل سینی یک لیوان چای ، قندانی کوچک و یک پیش دستی میوه بود.
به خودم فشار آوردم که به امام بگویم چرا احتیاط نفرمودند؟ اگر من منافق بودم و فکر شومی به سرم می زد ...
ناگهان امام مرا به اسم صدا زدند :
-محمدعلی! بیا یک لیوان چای بخور!
گفتم: آخر من سر پستم و نباید چیزی بخورم.
فرمودند: اسلحه ات را به من بده و چایی ات را بخور.
امام ،سلاح را از من گرفتند. سراسر وجودم را اضطراب فراگرفته بود. با عجله نشستم و چایداغ را به سرعت خوردم. آنقدر داغ بود که انگار هنوز داغی اش را حس می کنم. سریع برخاستم و سلاح را گرفتم. تشکر کردم و سینی را به امام تقدیم کردم .
امام هنگام رفتن رو به من فرمودند:
محمدعلی ! ما دوستانمان را خوب می شناسیم، آن فکرها را از ذهنت بیرون کن .
متعجب تکانی خوردم که امام چگونه فکرم را خواندند؟ آن شیرینی به اسم صدا کردن، آن همه ابراز محبت، با آن سختی از پله ها بالا و پایین رفتن و با زحمت چایی و میوه آوردن را هیچ گاه فراموش نمی کنم ...
راوی : علی رضا صادقی، برادر سردار شهید محمدعلی صادقی
نقل از کتاب : افلاکیان خاکی
|
عملیات استشهادی در بغداد
|
پایگاه های شکاری را باید سرپنجه های بُران نیروی هوایی در مقابله با تهدیدات دانست که با استقرار در نقاط حساس و مهم کشور وظیفه حراست از آسمان ایران را برعهده دارند.
پایگاه شیراز؛ عملیات استشهادی در بغداد
پایگاه هفتم شکاری نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در شیراز واقع شده و یکی از مهمترین پایگاه های مرکزی کشور است که به نام شهید عباس دوران نامگذاری شده است.
پس از شکست نیروهای صدام در عملیات بیت المقدس، جایگاه سیاسی دشمن در جهان متزلزل شد.عملیات رمضان در حال شکل گیری و انجام بود که موضوع برگزاری کنفرانس سران غیرمتعهدها در بغداد مطرح شد تا صدام حسین رئیس این اجلاس باشد.
جمهوری اسلامی ایران سیاست بی اثر کردن این اجلاس را در دستور کار خود قرار داد و در اولین گام، اجلاس غیرمتعهدها را تحریم کرد.
بغداد از مدت ها قبل به کمک آمریکا به دژ نفوذ ناپذیری تبدیل شده و تبلیغات بسیار وسیعی در این رابطه به راه افتاد و عنوان شد «هیچکس توانایی ناامن کردن پایتخت عراق را ندارد.»
در این زمان بود که ایجاد ناامنی در بغداد در دستور کار نظامی - سیاسی جمهوری اسلامی قرار گرفت تا ضمن هدف قرار دادن تأسیسات پالایشگاهی الدوره در جنوب شرقی این شهر، از برگزاری نشست سران غیرمتعهدها در بغداد نیز جلوگیری شود.
انجام این ماموریت به نیروی هوایی ارتش واگذار شد و سرهنگ خلبان عباس دوران برای جلوگیری از تشکیل کنفرانس سران غیرمتعهدها در بغداد، در تاریخ بیستم تیرماه سال ۱۳۶۱ مأموریت یافت تا پایتخت عراق را ناامن کند.
تصمیم بر این بود تا سه فروند فانتوم کاملا مسلح به پرواز درآیند، هر سه تا مرز پرواز کرده و تنها دو فروند از مرز گذشته و به هدف حمله ور شوند. فانتوم سوم در همان جا منتظر می ماند تا در صورت نیاز به آنها بپیوندد. مأموریت خلبانان، انجام عملیات روی بغداد و بمباران پالایشگاه، نیروگاه اتمی، پایگاه الرشید یا ساختمان اجلاس در این شهر بود.
ساعت۵:۳۰ صبح سی ام تیرماه ۶۱ مأموریت آغاز شد و فانتوم شماره یک، رهبری گروه پرواز را بر عهده داشت. حرکت گروه پرواز از شرق بغداد به جنوب شرق آن شهر و سپس پالایشگاه الدوره پیش بینی شده بود.خلبانان می بایست پس از عبور از مرز و ناامن کردن آسمان بغداد، به انجام ماموریت خود بپردازند و این در حالی بود که پیشرفته ترین تجهیزات پدافند هوایی از آسمان این شهر حفاظت می کرد.
عباس دوران در نامه های مربوط به این ماموریت، مقابل اسم پدافندهای مختلفی که عراق از کشورهای اروپایی خریده بود، نوشته است: «نود درصد احتمال برگشت نیست.»
جنگنده ها تا ۱۵ کیلومتری بغداد بدون هیچ مشکلی پیش می روند تا این که در این نقطه، با دیوار آتش و پدافند دشمن رو به رو شده و در همین فاصله چند گلوله به یکی از هواپیماها برخورد می کند. با اصابت این گلوله ها، موتور سمت راست هواپیمای دوران از کار می افتد اما او باز هم تصمیم به ادامه عملیات می گیرد بنابراین هواپیماها به سمت جنوب شرقی شهر بغداد که پالایشگاه الدوره در آن جا بود، ادامه مسیر داده و با این که پدافند دشمن بسیار قوی عمل می کرد، تمام بمبها را روی این پالایشگاه تخلیه می کنند.
جنگنده ها پس از تخلیه بمبها به مسیری ادامه می دهند که در نهایت به سالن کنفرانس سران غیرمتعهدها ختم می شد.
پالایشگاه به شدت در آتش می سوخت و دود ناشی از سوختن پالایشگاه، فضا را پوشانده بود و تا این لحظه عملیات کاملا موفقیت آمیز به پیش می رفت.
در این زمان قسمت عقب هواپیمای دوران نیز مورد اصابت چندین گلوله ضدهوایی قرار گرفته و از بین می رود.
هواپیما آتش گرفته و عباس از خلبان عقب (سرتیپ آزاده منصور کاظمیان) می خواهد که هواپیما را ترک کند و وقتی جوابی نمی شنود، دکمه خروج اضطراری کابین عقب را زده و کاظمیان به بیرون پرتاب می شود.
فرمانده گروه در این لحظه طبق گفته های قبلی خود، تصمیمی مبنی بر ترک هواپیما ندارد. وی بارها گفته بود: «اگر هواپیما بال نداشته باشد خودم بال در آورده و بر سر دشمن فرود میآیم و هرگز تن به اسارت نخواهم داد.»
شعله های آتش هرلحظه شدیدتر و ارتفاع هواپیما نیز هر لحظه کمتر می شد تا این که هتل محل برگزاری اجلاس غیرمتعهدها پیش روی خلبان قرار گرفت. به سوی هتل حرکت کرده و هواپیما را (درحالی که هنوز هدایت آن را برعهده داشت)، به ساختمان آن می کوبد.
این اقدام شهادت طلبانه عباس دوران در ناامن ساختن آسمان بغداد، موجب شد تا برگزاری این اجلاس از بغداد به دهلی نو منتقل شود.
بقایای پیکر پاک امیر الاستشهادیون، خلبان عباس دوران بعد از ۲۰ سال در تاریخ ۳۰ تیرماه ۱۳۸۱ به کشور بازگشت و در زادگاهش (شیراز) به خاک سپرده شد.
پایگاه اصفهان؛ گلویی که در عید قربان بریده شد
پایگاه هفتم شکاری در اصفهان یکی از پایگاه های مرکزی و مستعد نیروی هوایی ارتش محسوب می شود. پایگاه هفتم را شاید بتوان یکی از مشهورترین پایگاه های ایران و منطقه نیز دانست. عباس بابایی هم مشهورترین خلبان شهید دفاع مقدس بود.
او دوره های آموزشی خود را مانند بسیاری از خلبانان نسل قدیم نیروی هوایی ارتش در آمریکا گذراند که این دوران آموزش سرشار از خاطرات نابی است که بارها گفته و شنیده شده است.
با ورود جنگنده های پیشرفته اف ـ ۱۴ به نیروی هوایی، وی که جزو خلبان های تیزهوش و ماهر در پرواز با جنگنده های اف ـ ۵ بود، به همراه تنی چند از خلبانان برای پرواز با هواپیمای جنگی اف ـ ۱۴ انتخاب و به پایگاه هوایی اصفهان منتقل شد.
پس از پیروزی انقلاب، سرپرستی انجمن اسلامی پایگاه را برعهده گرفت و در تاریخ هفتم مرداد 1360 بود که به عنوان فرمانده پایگاه هوایی اصفهان منصوب شد.
وی در نهم آذر سال ۱۳۶۲ ضمن ارتقای درجه به سرهنگ تمامی، به عنوان معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی منصوب و به تهران منتقل شد ولی هیچگاه پشت میزنشین نشد.
عباس بابایی تنها از سال ۱۳۶۴ تا هنگام شهادت، بیش از ۶۰ مأموریت جنگی را با موفقیت کامل به انجام رسانید.
بابایی به علت لیاقت و رشادت هایش در هشتم اردیبهشت ماه 1366 به درجه سرتیپی مفتخر شد و در پانزدهم مرداد همان سال در حالی که به درخواست های پی در پی دوستان و نزدیکانش مبنی بر شرکت در مراسم حج آن سال پاسخ نه را داده بود، در روز عید قربان در یک عملیات برون مرزی، به شهادت رسید.
وی چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاری های بیش از حد دوستان جهت عزیمت به مراسم حج گفته بود: تا عید قربان خودم را به شما می رسانم.
صبح روز پانزدهم مرداد سال ۱۳۶۶ مصادف با عید سعید قربان، تیمسار بابایی به همراه سرهنگ خلبان بختیاری با یک فروند هواپیمای اف ۵ دو نفره، در پایگاه هوایی تبریز به زمین نشست.
به محض این که هواپیما به زمین می نشیند، سرهنگ خلبان علی محمد نادری و تعدادی دیگر از خلبانان به استقبال آمده و بابایی به همراه سرهنگ نادری، وارد گردان عملیات می شود.
ماموریت جدید پروازی را در دفتر مخصوص نوشته و زیر آن را امضاء می کند. سرهنگ نادری به او می گوید: تیمسار شما خسته هستید بهتر است استراحت کنید.
- نه آقای نادری خسته نیستم...
و سپس به سرهنگ نادری می گوید: محمد آقا! بگو هواپیما را مسلح کنند.
- عباس جان ... امروز عید قربان است چطوره این کار را به فردا موکول کنیم؟
- امروز روز بزرگی است... روزی است که اسماعیل به مسلخ عشق رفت ...
پس از تبادل نظر با سرهنگ نادری، درحالی که تجهیزات پروازی خود را همراه داشت، محوطه گردان عملیات را ترک کرده و پیاده به سوی جنگنده به راه می افتد.
ماموریت بلافاصله آغاز شده و هواپیما پس از مانوری در آسمان، به نقطه مورد نظر می رسد. ارتفاع گرفته و با شیرجه به سمت تاسیسات دشمن، آن جا را مورد هدف قرار می دهد.
با اصابت بمب ها، کوهی از آتش به آسمان زبانه می کشد و صدای تیمسار در گوش نادری می پیچد: «الله اکبر... الله اکبر ... می رویم به طرف نیروهای زرهی دشمن.»
پس از چند لحظه، باران گلوله و موشک بود که بر سر دشمن فرو ریخته می شد.
بعد از پایان تیرباران نیروهای زرهی، هواپیما با گردشی ۱۸۰ درجه از منطقه دور می شود. هواپیما درحال عبور از کوه های بلند و جنگل های سرسبز بود که صدای عباس در رادیو می پیچد:
- آقای نادری! پایین را نگاه کن درست مثل بهشت است.سپس آهی کشیده و ادامه می دهد: خدا لعنتشون کنه که این بهشت را به جهنم تبدیل کرده اند.
پس از لحظاتی صدای عباس در کابین می پیچد: «مسلم سلامت می کند یا حسین ...».هواپیما پس از انجام دادن مأموریت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزی، هدف گلوله های تیربار ضد هوایی قرار گرفت و عباس بابایی از ناحیه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسید.
یکی از راویان مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ درباره این واقعه نوشته است: به دنبال اصابت گلوله به هواپیمای تیمسار بابایی و اختلالی که در ارتباط هواپیما و پایگاه تبریز به وجود آمد، پایگاه مزبور به رابط هوایی سپاه اعلام کرد که یک فروند هواپیمای خودی در منطقه مرزی سقوط کرد برای کمک به یافتن خلبان و لاشه آن هر چه سریعتر اقدام نمایید.
مدت کوتاهی از اعلام این موضوع نگذشته بود که فرد مذکور مجدداً تماس گرفت و در حالی که گریه امانش نمی داد گفت: هواپیمای مورد نظر توسط خلبان به زمین نشست، ولی یک از سرنشینان آن به علت اصابت تیر در داخل کابین به شهادت رسیده است. برخی از فرماندهان ارشد سپاه در جلسه ای مشغول بررسی عملیات بودند که تلفنی خبر شهادت عباس بابایی به اطلاع برادر رحیم (صفوی) رسید.
با شنیدن این خبر، جلسه تعطیل شد و اشک در چشمان حاضرین به خصوص آنان که آشنایی بیشتری با شهید بابایی داشتند، حلقه زد.
بابایی هنگام شهادت ۳۷ سال داشت و اسوه ای بود که از کودکی تا واپسین لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداکاری و ایثار زندگی کرد و سرانجام نیز به آرزوی بزرگ خود که شهادت بود، دست یافت و نام پرآوازه اش درتاریخ پرافتخار کشور جمهوری اسلامی ایران جاودانه شد.
پایگاه بندرعباس به نام استاد قرآن
پایگاه نهم شکاری نیروی هوایی، در بندرعباس و در لبه آبهای خلیج فارس واقع شده و از این لحاظ به عنوان یکی از مهمترین پایگاهای شکاری ارتش به حساب می آید.
وقتی در اسفند ماه سال ۱۳۸۸ عبدالمالک ریگی در آسمان ایران به دام افتاد، این خلبانان فانتوم پایگاه بندرعباس بودند که بیشترین نقش را در فرونشاندن هواپیمای مسافربری حامل ریگی ایفا کردند.
پایگاه شکاری بندرعباس به دلیل نزدیکی به تنگه هرمز و محل عبور ناوهای نظامی کشورهای فرامنطقه ای در خلیج فارس، از اهمیت خاصی برخوردار است.
در ماه های اخیر، این پایگاه به نام یکی از خلبانان شهید نیروی هوایی نامگذاری شد که یک خصوصیت او بنابر گفته دوستان و همرزمانش بسیار بارز و شاخص بود.
او استاد قرآن برای خلبانان نیروی هوایی و از اساتید اخلاق پایگاه بندرعباس و پیش از آن در همدان به شمار می رفت.
بعد از شهادت خسرو عبدالکریمی در سال ۱۳۷۴ در شمال خلیج فارس، همسر فداکار او راه شوهرش را ادامه داد و امروز این اوست که خانه را به محلی برای برگزاری کلاس های قرآن تبدیل کرده و خلبانان بندرعباس و استان هرمزگان بیشترین استفاده را از این کلاس ها دارند.
پایگاه چابهار؛ افسانه دو برادر
این پایگاه به عنوان پایگاه دهم شکاری نیروی هوایی ارتش در دورترین نقطه کشور در جنوب شرق از آسمان ایران حراست می کند.
خلبانان خبره نیروی هوایی، معتقدند یک خلبان زمانی خلبان کامل و به اصطلاح شش دانگ می شود که بداند چطور باید پس از ایجکت در دریا و کویر زنده بماند.
ممکن است خلبانی بر فراز دریا دچار سانحه شده و مجبور به ایجکت شود؛ این خلبان چطور باید در دریا زنده بماند، با کوسه مقابله کند، خورشید او را نسوزاند، چطور باید آب شور دریا را شیرین کرده و از آن استفاده کند، چطور باید روی آب شناور بماند، چطور باید با سیگنال های مخصوصی که در اختیار دارد، پیام زنده ماندن خود را به آسمان ارسال کند.
شهید حسین دل حامد را قطعا باید نمونه و الگویی برای خلبانان نیروی هوایی در این حوزه دانست.
وی خلبان جنگنده فانتوم E بود که در بهمن ۱۳۶۲ دچار سانحه شده و مجبور به ایجکت شد.
دل حامد مدت ۴۸ ساعت را در خلیج فارس بر روی آب ماند و با مرگ مبارزه کرد؛ اتفاقی که برای کمتر خلبانی پیش می آید و بسیاری از افراد قادر نخواهند بود این مدت در دریا زنده بمانند.
بعد از ۴۸ ساعت، وقتی او را پیدا کردند که امواج دریا مسافت زیادی جابجایش کرده و تقلا برای زنده ماند، رمقی برایش باقی نگذاشته بود.
بدن نیمه جان دل حامد در آخرین لحظه نیز وقتی توسط بالگرد حمل می شد، مجددا رها شده و درون آب افتاد و خلبان می بایست ۲۴ ساعت این بار بدون آن تجهیزات گذشته در دریا بماند.
از آنجا که دیگر به نزدیکی های ساحل رسیده بود، ۲۴ ساعت بعد، خلبان افسانه ای نیروی هوایی توسط بومیان و محلی های ماهیگیر جنوب پیدا شده و دل حامد زنده می ماند.
در بسیاری نقاط عالم رسم بر این است که چنین خلبانی دیگر یک اسطوره خواهد بود و در معرض توجه قرار خواهد گرفت اما در اینجا وضع به گونه ای دیگر است.
دل حامد پس از مدت کوتاهی، مجددا در عملیات ها حضور پیدا می کند تا نهایتا در تاریخ ۱۱بهمن ۱۳۶۶ وقتی جنگ آخرین ماه های خود را پشت سر می گذاشت، به همراه خلبان شهید سلیمانی، در نزدیکی جزیره خارک به آرزوی خود برسد.
ابراهیم دل حامد برادر بزرگتر حسین و خلبان جنگنده اف ۵ بود که در سال ۱۳۶۴ بعد از اخد دیپلم به استخدام نیروی هوایی درآمد. او پس از طی دوره آموزشگاه همافری، برای گذراندن دوره تخصصی سیستم های اسلحه هوایی جنگنده به کشور آمریکا اعزام شد ولی عشق و علاقه او به پرواز موجب شد تا ابراهیم وارد دانشکده خلبانی شود.
او دوره مقدماتی پرواز را در ایران و دوره عالی و تکمیلی را مانند بسیاری از خلبانان نیروی هوایی در قبل از انقلاب، در آمریکا گذراند و در سال ۱۳۵۳ با اخذ نشان و مدرک خلبانی به جمع خلبانان اف ۵ پیوست.
ابراهیم دل حامد در اولین روزهای جنگ، آخرین ماموریت خود را انجام داد و در هجدهم مهرماه ۱۳۵۹ در حین انجام یک ماموریت برون مرزی به همراه خلبان شهید اسدالله بربری به شهادت رسید اما خبر شهادت او یازده سال بعد در سوم تیر ۱۳۷۰ رسما اعلام شد.
پایگاه دزفول، پایگاه وحدتی
در میان پایگاه های شکاری نیروی هوایی، تنها پایگاه چهارم شکاری است که به نام شهدای خلبان بعد از انقلاب نامگذاری نشده است.
وحدتی، نام یکی از خلبانان نیروی هوایی بود که در پیش از انقلاب به همین نام، نامگذاری شده و تا امروز نیز به نام وحدتی شناخته می شود.
پایگاه چهارم شکاری یکی از مهمترین پایگاه های هوایی در دوران دفاع مقدس بود که در دزفول واقع شده و به دلیل قرار گرفتن در نزدیکی مرز ایران و عراق عمدتا به عنوان اولین واکنش دهنده به تهاجمات هوایی دشمن محسوب می شد.
(خبرگزاری دفاع مقدس)
|
لحظه شهادت فرمانده در سنگر کمین
|
به گزارش خبرگزاری فارس، آنچه که میخوانید برشی از یک نیم روز از روزهای هشت سال دفاع مقدس است که به قلم یکی از رزمندگان به رسم ثبت و ماندگاری در تاریخ برای شما آورده شده است. *** یک روز عصر گفتند: دیگر وقتش است؛ سربندها را ببندید. سربند که روی پیشانی میآمد، حال بچهها جور دیگری میشد. یک حال و هوای معنوی خیلی خاص. خوب که به چهرة بچهها نگاه میکردی، ذرهای ترس و تردید در آنها نمیدیدی. اشک از گوشه چشم بچهها نمنم میچکید. دلی به دنیا نیست که کشیده شود؛ پایی به دنیا نیست که کنده شود؛ همه از همه چیز رها؛ از تعلقات به دنیا؛ از جاذبه خاک؛ دلها روانة کربلا بود.
نگفتند به کدام منطقه میرویم. حالوهوایی غریب ریخته بود توی دل رزمندهها؛ مثل عصر تاسوعا. انگار نه انگار که به جنگ تانکها میرفتیم. ترسی در دلها نبود؛ لرزشی در پاها نبود؛ قرص و محکم. سوار مایلرها شدیم. قدمان خیلی بلند نبود که بفهمیم از کجا رد میشویم. نخل بود و بوی خرما؛ همه نفس عمیقی کشیدند.
مدتی بعد مایلر تکانی شدید خورد و بچهها بلند صلوات فرستادند. یکی داد کشید: خرمشهر. از مایلر که پایین پریدیم، حدود دو ساعت راه رفتیم و درحاشیه یک رودخانه بزرگ در نخلستانهای خرمشهر، مستقر شدیم. سه، چهار شبی را کنار رودخانه گذراندیم. گفتند اینجا اروند پرتلاطم است. قایقها که آمدند، شب شده بود. سوار شدیم و به سمت فاو حرکت کردیم. طولی نکشید که به فاو رسیدیم.
گردان «یا رسول» سه گروهان داشت؛ یک گروهان رفت داخل کمین و ما هم خط اول بودیم. کمین جلوتر از خط اول بود. دو گروهان دیگر هم توی خط مستقر شدند. ده روزی گذشت. «رحمان صفار» رفت برای سرکشی کمین. غروب بود و ما دلواپس و نگران. دو نفر را فرستادیم پی رحمان و خبر آوردند که رحمان ترکش خورده. رحمان فرمانده دستهمان بود. سریع همراه فرمانده گروهان دنبالش رفتیم تا ببینیم چه خبر شده. نوک کمین روی زمین افتاده بود و داشت ذکر میگفت. جایی از بدنش خونی و زخمی نبود. خیالمان راحت شد.
چند دقیقهای که گذشت، دیدیم حالش یک جوری شد. بلندش کردیم و بردیمش به یک جای امن و لباسهایش را درآوردیم تا ببینیم کجایش زخمی شده؛ اما هر چه نگاه کردیم، تیر و ترکشی نبود؛ یعنی اصلا نشان نمیداد. هنوز نفس میکشید و آرام شهادتین میخواند.
لباسش را که پس زدیم، روی قلبش یک لخته خون نشسته بود. انگشتم را گذاشتم روی خون، یک حفره زیر لخته خون بود؛ انگشتم را که برداشتم، مثل چشمهای که بجوشد، خون از یک روزنه کوچک از قلبش فوران کرد. نه نالهای، نه فریادی؛ آرامش در چهرهاش موج میزد و نگاهم میکرد. خیلی طول نکشید. آرام یک «یا حسین» گفت و پرید. نام و یادش در دفتر دلم ثبت شد.
نویسنده:غلامعلی نسائی
|
مهمانی خدا
|
خاطره ای از زبان سردار شهید حاج محمد علی صادقی درباره سردار شهید حسین سبحانی :
شهید حسین سبحانی
قائم مقام فرمانده گردان کوثر تیپ 21امام رضا(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
|
خاطره ای کوتاه از سرهنگ پاسدارخیر الله علوی تبار درباره سردارشهید عنایت الله بازگیر
|
تابستان 1357 که خود جوانی 20 ساله بودم به علت مشکلات مالی برای کارگری به شهر ماهشهر و بندرشاهپور ( بندر امام خمینی (ره) فعلی رفتم از بهبهان به وسیله دوستان با نوجوانی آشنا شدم که عنایت اله بازگیر نام داشت او نیز همچو ما برای کار و کارگری آمده بود .
پس از آشنا شدن و آگاهی از اوصاف قابل تحسین ایشان خصوصاً توجه و التفات به نماز و الفت و انس با قرآن بویژه حسن قرائت شبانه اش در حقیقت مجذوب وی شدم و به عنوان رفیق عازم شدیم.
در شهر ماهشهرکه منزل نداشتیم، توفیقی حاصل شد به مسجدی رفتیم و پس از مذاکره و مشورت با اولیاء و امناء مسجد رضایت آنها را برای سکنی گزیدن در اتاق کنار مسجد جلب کردیم. ماه رمضان آن دوران در فصل گرما و وضعیت کارگری و نداشتن منزل و غذا و استقلالی که داشتیم از یک سو و حالات و شخصیت عنایت الله از سوی دیگر برای من بسیار جذابیت داشت.
فشار گرما و تنگی نفس ناشی از شرجی بودن هوا و نوجوانی او و نشاط و شادابی آشکار در چهره ایشان که همه و همه نشأت گرفته از خلوص ایشان بود ، باعث جذابیتی شد که همه محافل کارگری و بنه های دیگر نیز به ما توجه کرده و سعی می کردند که بر ما میهمان شوند و یا اینکه ما به میهمان آنها برویم و یا به هر شکلی با هم همنشین و هم صحبت شوند
از مهمترین آثار عملکرد و تقید آن بزگوار این بود که هم روزه داران خوشحال می شدند و هم روزه خواران تحقیر شده و سعی در اختفاء این خطای خود را داشتند و اصلاً به توجیه و یا پاسخگویی بر نمی خواستند
نا گفته نماند آنچه که برای همیشه توجهات حقیر را به آن دوران جلب می کند عبارتند از :
1- راه خلوص آن بزرگوار
2- تقید به احکام و تسلط براین امر
3- احساس مسئولیت در امر مهم امر به معروف و نهی از منکر
4- صراحت لهجه ایشان
که معتقدم یا می توان گفت مدعی ام که صحت ادب ایشان یا سعادت مبتنی بر خلقت پر ودیعه ایشان زمینه را برای کمال یابی در صفوف حق و باطل در وجودش مهیا کرد و یا آنکه مقام شهادت این زمینه ها را تأمین نمود
به امید شفاعت آن شهید بزرگوار
خیراله علوی تبار
|
يادمان سردار رشيد اسلام شهيد عنايت الله بازگير
|
دوران كودكي:
برای مطالعه وصیت نامه شهید اینجا را کلیک کنید.
شهادت:
شهادت او روحیه ای سرشار از خشم و اراده ای مصمم را در میان رزمندگان بوجود آورد و نیروها با عزمی راسخ به ادامه عملیات و پیشروی در محوری پرداختندوگردان ها هر لحظه به خط الحاق نزدیک تر شده واموانع باقی مانده را از سر راه برداشتند و سرانجام پر از چند ساعت از شروع عملیات شهر فاو به تصرف رزمندگان اسلام افتاد و این درحالی بود که سرداران دلاوری همچون بازگیر با ایثارو فداکاری و نثار خون خود موجبات این پیشروی و فتح عظیم را فراهم آوردند.
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
|
انتشار آخرین عکس از برادر شهید یک مرجع تقلید
|
به گزارش رسانه الکترونیکی تابش کوثر شهید محمد مبشر برادر کوچک حضرت آیت الله العظمی مبشر کاشانی در سن ۱۶ سالگی توفیق حضور در جبهه یافت و در ۲۱ سالگی در عملیات کربلای ۵ به مقام رفیع شهادت نائل گردید.
شهید محمد مبشر نوجوان مذهبی و بسیجی اهل کاشان که درنوزدهم دی ماه 1365 در عملیات کربلای 5 ،درمنطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمداست.
حضرت آیت الله العظمی مبشر کاشانی در مراسم تشییع پیکر شهید محمد مبشر(اخوی معظم له)
|
دانشجوی ترکمنی که پس از شهادت به دانشنامه لیسانس نایل شد
|
مادر شهید : عبدالکریم ، پلی بین برادران اهل تشیع و تسنن بود که با تاکید بر حفظ وحدت شیعه و سنی مانع سوء استفاده دشمن می شد .
به گزارش گلستان ما، شهید عبدالکریم تقی بایی یکی از جوانان اهل سنت شهرستان بندرترکمن بود که درخانواده ای مذهبی و متدین به دنیا آمد.
وی در این خانواده ده نفره استعداد عجیبی در فراگیری و خواندن متون دینی به خصوص قرآن داشت و تشنه یادگیری مطالب جدید بود لذا پس از فارغ التحصیل شدن در رشته علوم تجربی در دبیرستان مختومقلی بندر ترکمن در سال 64 وارد دانشگاه تربیت معلم گنبد کاووس شد و در رشته آموزش ابتدایی مشغول تحصیل گردید .
حدود چند ماهی از تحصیل در دانشگاه گذشته بود که جنگ آغاز شد و او چون تحمل حضور دشمن و حمله آنان به کشورش را نداشت به ندای رهبر خویش لبیک گفت و دانشگاه را ترک و برای نبرد با دشمن به سوی جبهه های حق علیه باطل اعزام شد.
مادر شهید تقی بایی در بندترکمن اظهار داشت : عبدالکریم از کودکی رفتاری متمایز با دیگر همسالان خود داشت سوال های دینی و مذهبی زیادی به ذهنش خطور می کرد که کنجکاو به دانستن آن بود.
با همه یکرنگ وصمیمی بود، تمام بچه های محله او را به صمیمیت، شوخ بودن و مهربانی اش می شناختند. پسری بسیار مهربان و اهل خواندن کتاب های مذهبی به خصوص تلاوت قرآن بود و از همان کودکی قرائت قرآن را به اهالی خانواده می آموخت .
خانم دورسون عمرپور ادامه داد : او کتاب های زیادی داشت و بسیاری از کتب اهل سنت و شیعه را در کتابخانه داشت و مطالعه می کرد، حدود 400 جلد کتاب و حتی با مطالعه وسیع خود ، ارتباط مستمر و تنگاتنگی با دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم داشت و با مکاتبه با این دفتر به مطالعات خویش در مسائل اصول عقائد اسلامی جهت می داد.
از ویژگی های برجسته شهید، وقت شناسی ایشان بود زیرا وقت شناسی را نوعی احترام به شخصیت ووقت دیگران می دانست و سفارش می نمود که : سعی کنید وعده ندهید یا اگر وعده دادید وفا کنید چون در غیر این صورت به انجام والاترین گناه کبیره که مادر بدیهاست ( دروغ ) دچار خواهید شد.
خانم عمرپور افزود : عبدالکریم از 15 سالگی در جبهه ها حضور یافت و در عملیاتهای مختلف شرکت می کرد و هر چه سعی می کردیم او را از رفتن به جبهه منصرف کنیم موفق نمی شدیم و او را مصر تر می دیدیم. چون رفتن به جبهه را بر هر کاری مقدم می دانست. عبدالکریم پلی بین برادران اهل تشیع و تسنن بود و می گفت: آن چیزی که فعلا مهم می باشد وحدت است تاکید بر اینکه ما همه مسلمان هستیم و به یک خدا ، یک کتاب و یک رسول اعتقاد داریم نباید دشمن را از این موضوع ذینفع گرداند .
این مادرشهید اضافه کرد : شهید به نماز اهمیت بسیار زیادی می داد و لباس و سجاده مخصوص برای نماز خواندن داشت و به بهترین شکل خود را می آراست و معطر می کرد و اغلب نمازهای ایشان طولانی و همراه با اشک و سوز دل بود.
خانم عمرپور در مورد شهادت عبدالکریم گفت:دوست عبدالکریم همیشه وسایل موردنیاز او را به جبهه می برد یکروز به منزل ما آمد و گفت می خواهم برای عبدالکریم شیرینی ببرم ، حرکات او طوری شده بود که وقت به وقت به ما سر می زد اما انگار می خواست چیزی بگوید ولی نمی توانست .
به او گفتیم چرا عبدالکریم نامه ای نمی فرستد تا بدانیم حالش چطور است که بعد فهمیدیم خبر شهادت او را آورده است .
اما می گفتند عبدالکریم مفقود الاثر شده است و به همین خاطر پسر بزرگم به همراه یکی از دوستانش به 7 تپه رفتند تا از عبدالکریم خبری بگیرند وقتی به آنجا رسیدند و سراغش را گرفتند همه گریه می کردند عده ای می گفتند خمپاره خورده و کریم مفقودالجسد شده ، عده ای می گفتند در منطقه بد آب و هوایی بوده و در شلمچه مفقود الاثر شده است و عاقبت بعد از 9 سال ، گروه تفحص استخوان ، پلاک و لباس ایشان را به ما تحویل دادند.
آری شهید عبدالکریم تقی بایی سرباز سرافراز امام خمینی بود و به امر مقتدای خویش پس از وارد شدن به دانشگاه در بحبوحه جنگ عازم جبهه شد و در مدت 28 ماه خدمت صادقانه و صیانت از ارزشهای والای نظام جمهوری اسلامی ایران دلاور مردانه جنگید و در دهم بهمن 65 در تداوم عملیات پیروزمندانه کربلای 5 در منطقه جنوب شلمچه به شهادت رسید.
لذا به منظور قدردانی از مقام والا و متعالی شهیدان انقلاب اسلامی و به پاس ایثارگری های شهید عبدالکریم تقی بایی دانشجوی معلم رشته آموزش ابتدایی مرکز تربیت معلم شهیدبهشتی گنبد کاووس ، دانشنامه ای با درجه لیسانس افتخاری به آن شهید بزرگوار اعطا گردید.
فرازی از وصییت نامه شهیدعبدالکریم تقی بایی:
خدایا تو را به عزت و جلالت سوگند که وقتی روحم از جسم آلوده ام رها شد و آن را ترک گفت مرا با امامان ، صالحان و شهدا محشور بفرما ،
به امید آن لحظه ای که مرگ سرخ سرچشمه از محراب مولایم علی(ع) و شمشیر امام حسین (ع) می گیرد مرا در آغوش بگیر !
از مرگ سرخ نترسید زیرا رفتن از این دنیای فانی به دنیای ابدی هجرت از یک زندگی سلول وار به یک گلستان همیشگی است و هر انسان خداجویی این هجرت را با جان و دل می پذیرد و این حدیث شریف از امام علی (ع) در گوشتان باشدکه : ” الدنیا منتقله فانه انا بقیة لک لم تبق لها "دنیا کوچ کننده ونابود شونده است اگر آن از برای تو بیاید تو برای آن پاینده نیستی!
با او باشید و با قول و فعل از او (امام خمینی) پیروی کنید تا به راهی که علی (ع) قدم گذارده پا گذارید.
به امید زیارت نجف ، کربلا ، قدس شریف و پیروزی نهایی حق علیه باطل.
|
امداد غيبي براي شهيد وزوايي
|
درحين عمليات، بيشتر رزمندگان مجروح يا شهيد شدند و تنها محسن و چند رزمنده ديگر زنده ماندند...
شگفت آنکه همين چند نفر، توانستند 350تن از کماندوهاي دشمن را به اسارت بگيرند...
در حين تخليه اسيران، يکي از افسران عراقي با اصرار خواستار ملاقات با فرمانده نيروهاي ايراني شد...
به علت مسائل امنيتي، رزمنده ديگري را به جاي فرمانده معرفي کردند، ولي افسر بعثي ناباورانه گفت:
«نه! اين نيست. او سوار بر اسبي سفيد بود و ما هرچه به سويش تيراندازي کرديم، در او اثري نداشت. من مي خواهم او را ببينم...»
منبع :http://mahdi-mashinchian.blogfa.com/
|
درآوردن گلوله از ستون فقرات به کمک انبردست
|
|
زین الدین و نماز اول وقت
|
|
شهید محسن بهارلو
|
منبع : http://samad4903.blogfa.com
|
اولين مجروح
|
منبع :http://mahdi-mashinchian.blogfa.com