خاطرات دفاع مقدس
|
ماجرای شفا گرفتن شهید پرویز بیات از امام رضا
|
خصوصیات شهید از زبان همرزم و برادر ایشان آقای علی بیات:
ماجرای شفا یافتن شهید و شهادتش از زبان همرزم و دوست شهید
مشخصات شهید
وصیت نامه شهید
|
پیکر پسرم بدون سر بود
|
به گزارش فارس، در 65 کیلومتری چاده اهواز - خرمشهر، منطقه سه راهی کوشک، در کنار جادهای که وجب به وجب آن متبرک به خون جوانانی است که توانستند با جان فشانیها و رشادتها نام خویش را در پهنه وسیع تاریخ به عنوان سربازان بی ادعای روح الله به سربازان عاشورایی سیدالشهدا(ع) گره بزنند، بقعه کوچک پنج ضلعی بنا شده است که اکنون زیارتگاه بسیاری از اهل یقین است. این مکان مقدس، داستانی بس شگرف دارد که مکان دفن 5 شهید سیدی است که خاک زمین امانتدار نیمی از پیکرشان در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) و نیمی دیگر در سه راهی کوشک جاده اهواز - خرمشهر است. سید صاحب یکی از همان 5 شهید سیدی است که 3 روز بعد از شهادت او، برادر بزرگترش سید مهدی نیز دنیا را به اهلش واگذاشت و به برادرش پیوست...
سید صاحب محمدی
توفیق دیدار و گفتگو با مادر شهیدان سید صاحب و سید مهدی محمدی آنقدر برایمان غیرمنتظره و شگفت انگیز بود که سرخوشی و سرمستی حاصل از این دیدار، روحمان را سرشار از عطر خوش همنشینی با او و وجودمان را مملو از رایحه دل انگیز بهشت زمینی کرد که مادران شهدا با تمام عشق و علاقهای که به فرزند شهیدشان دارند، در آن نفس می کشند...
سید مهدی محمدی
آن هنگام که مادر دو سید شهید (سید صاحب و سید مهدی) با قدی خمیده و عصایی بر دست در کنار مزار فرزندانش بر روی سکوی آهنی نشست و ما را در جواب یافتن پرسشهایمان یاری داد، در ابتدا برایمان از نسبت فامیلی که با همسرش داشت سخن گفت و از اینکه بعد ازدواج با او عزم کربلا کرده اند...
من رقیه سادات محمدی هستم. اصالتا اهل مازندران هستیم. همسرم تو کربلا کار می کرد. چون با هم پسر عمو و دختر عمو بودیم، از کوچیکی با هم رفت وآمد داشتیم و همدیگه رو می شناختیم. بعد از اینکه با هم ازدواج کردیم، قسمت ما هم شد که بریم کربلا و من 5 تا بچه داشتم. 3 تا پسر و 2 تا دختر. همه بچههای من تو کربلا به دنیا اومدن. فقط سید صاحب که بچه آخرم بود، در تهران به دنیا اومد. اون هم به این خاطر بود که 5 ماه مونده به دنیا اومدن سید صاحب، صدام ما رو از عراق بیرون کرد و ما مجبور شدیم همه مال و اموال مونو اونجا بذاریم و بعد از 2 ماه پیاده روی خودمون رو به تهران برسونیم.
مادر شهیدان محمدی
از داستان عجیب آن بقعه پنج ضلعی سه راه کوشک می پرسیم و نحوه شهادت سید صاحب که به همراه 4 سید دیگر به شهادت رسیده و مزاری در قطعه 40 گلزار شهدای بهشت زهرا از آن او و بقعه کوچک جاده اهواز - خرمشهر نیز به نام او و دیگر دوستان شهید سیدش میباشد که روزانه محل زیارت شیفتگان شهید و شهادت است...
صاحب بین اهواز و خرمشهر تو سه راه کوشک شهید شد. درست روز اول مرداد سال 67، که روز عید قربان بود. کامیونی که از دوکوهه به سمت سه راهی کوشک در حرکت بوده مورد اصابت خمپاره قرار میگیره و از 28 رزمنده ای که سوار کامیون بودن فقط 5 تا سید شهید میشن، که سید صاحب من هم یکی از اونها بود. بدنشون متلاشی شده بود. فقط 2 تا پا از سید صاحب برامون آوردن که از شلوار پلنگی که پاش بوده شناسایی می شه. اون پاها رو هم نذاشتن که من ببینم. پاهاشو اینجا تو قطعه 40 دفن کردیم. بقیه بدنش رو هم که با بدنهای اون 4 تا سید قاطی شده بود تو همون محل شهادت دفن کردن که بعدها یه مقبره براش ساختن به اسم بقعه خمسه سادات که الان خیلیها به زیارتشون می رن اونجا.
سید مهدی اما روز شهادت سید صاحب بدون اطلاع از شهادت برادر عزم جبهه می کند و خودش را به عملیات مرصاد می رساند. تقدیرش، شهادت در سومین روز پر کشیدن سید صاحب است. آن گونه که مراسم ختمش با مراسم ختم او یکی شود...
مهدی جبهه بود ولی مرخصی گرفت و اومد خونه. روز عید قربان که روز شهادت سید صاحب بود، رفت دانشگاه برای نماز عید قربان. نماز رو که خوند و برگشت گفت، می دونید امام تو رادیو چی گفت. من گفتم: نه. گفت: امام گفته اسلام در خطر است. من می خوام دوباره برم جبهه. ما نمی دونستیم صاحب شهید شده. گفتم صاحب که جبهه است. برادر بزرگت هم جبهه است. کجا میری؟ گفت: نه امام گفته اسلام در خطر است من باید برم.
همه فرزندان ام الشهدا، او را یام صدا می کنند. (یوماه به گویش عربی، مادر است. اما آنها که بزرگ شده کرابلایند و کودکیشان پراست از خاطرات بودن در کنار حرم سید الشهدا و ابوالفضل العباس. یوماه را به زبان خودشان خلاصه کرده اند و مادر را یام می نامند)
بهم گفت یام، حالا که می خوام برم جبهه. اول بهتره که برم حموم. ایا حموم روشنه؟گفتم ما که همیشه نفت نداریم که حموم همیشه روشن باشه. ولی برو خونه خواهرت که خونشون شوفاژه و همیشه آب گرم دارن. گفت مامان اونها مستاجران و ممکنه صاحب خونه راضی نباشه و اشکال شرعی داشته باشه. گفتم نه شوهر خواهرت موقع اجاره از صاحبخونه اجازه گرفته که اگه مهمون داشتن از حموم استفاده کنن. قبول کرد و رفت خونه خواهرش. بعد از اینکه از خونه خواهرش برگشت براش آینه و قران گرفتم رو سرش و با هم رفتیم دم در ویک اتوبوس هم اومد که جا نداشت.سریع پرید و سوار شد و دستش رو برای ما تکون داد و خدا حافظی کرد و رفت.
مادر در حالی که عکس پیکرهای متلاشی شده فرزندانش را که همیشه به همراه دارد، برایمان نشان میدهد، چشم میدوزد به مزار فرزندش و با بغضی در گلو که از نحوه گویشش پیداست ادامه میدهد: صبح روزی که مهدی رفت یه تلگراف اومد.
اومدن دم خونه مون و گفتن که این ماله سیده. گفتم من 3 تا پسر دارم که هر سه شون جبهه هستن. کدومو می گین؟ گفتن سید مهدی. امضا کردم و تلگراف رو ازشون گرفتم. همون روز خبر آوردن که سید صاحب شهید شده. صاحب اینجا فقط دو تا پا داره. بقیه اش تو همون محل شهادتش هست. من قبلا که سالمتر بودم سالی 2 بار می رفتم اونجا ولی الان نمی تونم الان باید دیگه با هواپیما برم.
سیدمهدی 19 ساله بود و سید صاحب تازه 15 سالهاش را تمام کرده بود که در همان روزهای پس از قبول قطعنامه و یورش دوباره بعثیون به مرزهای سرزمینمان، تنها به فاصله 3 روز از هم و بدون آنکه سید مهدی از شهادت برادرش مطلع باشد، هر دو گوی سبقت را از دیگران ربودند و به شهادت رسیدند...
برای سید صاحب تو حسینیه سجادیه مراسم گرفته بودیم که یکی از فامیلای دامادمون میره معراج الشهدا که فامیل خودشو پیدا کنه، دیده بود که روی یه تابوتی نوشته که سید مهدی محمدی. تعجب می کنه. میگه صاحب که 3 روز پیش شهید شد که. اینم سید مهدی هست که در تابوت رو که باز می کنه. مهدی رو نمی شناسه. چون مهدی رو منافقین کوردل شکنجه کرده بودن و با تفنگ زده بودن تو صورتش و پیکرش زیر آفتاب مونده بوده که سیاه شده بود و اصلا قابل شناسایی نبوده. ما از دندوناش و موهای فرش شناختیمش. دوباره میره تو حسینیه و به دومادمون خبر میده که مثل اینکه سید مهدی هم شهید شده. اون یکی پسرم، سید کمال تو حسینیه کنار در بوده بهش می گن سید بیا اینجا باهات کار داریم،مثله اینکه سید مهدی هم شهید شده.پسرم اومد به باباش گفت و دوتایی می رن بهشت زهرا وبا فاصله دو ردیف از سید صاحب یه قبری رو برای مهدی آماده می کنن. دیگه اومدن به سخنران گفتن که برنامه رو زودتر تمومش کنید که مهدی هم شهید شده. مردم هم ریختن خونه ما و خونه ما شد غوغا.
مادر سید مهدی و سید صاحب با وجود اینکه سالها در کربلا و بعد از آن در تهران زندگی کرده است ولی با گویش شیرین مازنی خود، برایمان از اخلاق وکردار نیک فرزندانش روایت می کند...
اخلاق و کردار جفتشون خیلی نیک بود. مهدی 4 سال و خورده ای جبهه بود. یک بار هم لباساشو نیاورد خونه که من بشورمشون. خودش اونجا لباساشو می شست. تر و تمیز میکرد و تاشون میکرد میگذاشت تو ساک و می اومد خونه. ولی صاحب بچه بود دیگه، می خواست مثله داداشش باشه. دو سال و نیم جبهه بود.اونم لباس شستن بلد نبود ولی خودش می شست. می گفت یام ،من خودم لباسامو شستم.
|
شهیدی که برای حفظ معبر دهانش را پر از گِل کرده بود
|
* دهانش را پر از گِل کرده بود تا معبر لو نرود
برای شروع عملیات «کربلای 4» به آبادان منتقل شدیم و به عنوان غوّاصان خط شکن به خط دشمن زدیم؛ به هر ترتیبی بود خط دشمن را شکستیم و پاکسازی کردیم، وقتی برای آوردن مجروحان و شهدا وارد معبر شدیم، دیدیم که شهید «سعید حمیدیاصیل» هر دو پایش قطع شده و پیکر مطهرش در گوشهای از معبر افتاده است اما آنچه که ما را به تعجب وا داشت، این بود که دهان شهید پر از گِل شده بود.
بعدها متوجه شدیم که وقتی به پاهای سعید ترکش خورد و قطع شد، برای اینکه صدای نالهاش بلند نشود و باعث لو رفتن معبر نشود، دهان خود را پر از گِل کرده بود.
شهیدان «سعید و علی حمیدیاصیل» برادرانی بودند که در عملیات «کربلای 4» آسمانی شدند.
* چند سؤال شهید از مردم
در بخشی از وصیتنامه شهید «سعید حمیدیاصیل» که از نیروهای گردان غواصی اهواز و شهر ملاثانی استان خوزستان بود، آمده است: آن کس که از منزل خارج و بسوی خدا و رسولش هجرت نماید و سپس مرگ او را دریابد پاداش او بر خدا و پیامبرش خواهد بود.
آن چرا که میخواهم بنویسم، با اینکه تکرار مکررات است ولی دریغ نمیکنم چون «ان الذکری تنفع المومنین».
تا کی میخواهید به خاطر مسائل دنیایی از همدیگر نگذرید؟! در حالی که فرزندان شما در جبههها از جان خود میگذرند؛ تا کی میخواهید در چارچوب حیات خود در گناهان محصور باشید؟! تا کی میخواهید بدون رعایت حجاب در خیابانها راه بیافتید؟! در حالی که رزمندگان در جبههها از گناهانی که در خلوت مرتکب شدهاند، نیمههای شب ناله میکنند.
مبادا به جبههها نیاید و مصداق این آیه شوید: «ما لکم اذا قیل لکم قاتلوا فی سبیل الله و المستضعفین اثقالتم الی الارض» دل خود را به دنیا خوش نکنید که دنیا جای افراد مؤمن نیست، ای مردم نگذارید تاریخ دوباره تکرار شود و امام خود را تنها گذارید، همان گونه که امام حسین(ع) را تنها گذاشتند.
|
التماس سرباز عراقی به رزمنده ی نوجوان
|
کلاه گشاد روی سرش، جلوی چشم هایش را گرفته بود. قد کوتاهی داشت و لاوژاکتی که پوشیده بود تا روی زانویش آمده بود.
در کناره ی رود، داخل آب بودم. تقریبا تا کمرم آب بود.بهش گفتم چرا نمیای پایین ؟
گفت: غرق می شم.
گفتم ببین من توی آبم غرق نشدم.
گفت: شما فققاسید(غواصید)
هنوز درحال چانه زدن با او بودم که خود را روی من انداخت. من هم که آمادگی نداشتم توی آب ولو شدم؛ اما رزمنده کوچولو وارد خشکی شد.
کمی که جلوتر رفت؛ یک سربازدشمن، خودش را به او رساند و ملتمسانه گفت: دخیل الخمینی!
و خود را به پاهای این رزمنده ی کوچک انداخت و همانطوری که پاهای این نوجوان را گرفته بود می گفت: انا مسلم دخیل الخمینی ...
پسرک که همیشه شنیده بود دشمن اسلام و کافر نجس هستند؛ شروع کرد به فحش دادن به آن و مدام می گفت: گم شو نجس...! تو نجسی ...
بچه ها از خنده روده بر شده بودند...
|
«حسن طلا» نجفی است نه آمریکایی
|
به گزارش فارس، کم سن و سال بودند، 15، 16 و ... ساله. با آن سن کمشان مردی بودند و میرفتند تا با اسلام آمریکایی بجنگند. میجنگیدند با آنهایی که دین محبت را وارونه نشان میدادند و همین 15 ـ 16 سالهها برای همیشه پیروز میدان شدند.
سالها میگذرد از رفتنش، ماندش در جزیره مجنون و رجعتش بعد از 12 سال؛ آن هم با موهای طلایی. موهای طلایی که او را خاص کرده و بین بچه رزمندهها به «حسن طلا» معروف شده بود.
صدیقه دُریاب مادر شهید «حسن فاتحی» معروف به «حسن طلا» است؛ این مادر مهربان در گفتوگو با فارس از زمان تولد تا رجعت فرزند شهیدش را روایت میکند:
شهید حسن فاتحی
* حسن، در نجف به دنیا آمد
پدر و مادرم اصفهانی بودند؛ در کودکی به عراق رفتند و در شهر نجف اشرف مستقر شدند؛ ما هم از کودکی در نجف بزرگ شدیم؛ همسرم مرحوم «جانمحمد فاتحی» که با برادر و پسرعمویشان به عراق برای کار رفته بودند، در منزل پدرم ساکن شدند؛ بعد از آشنایی با وی ازدواج کردیم.
حسن فرزند پنجم خانواده بود که 20 شهریور 1348 در نجف اشرف به دنیا آمد؛ وقتی او دو ساله بود، در سال 1350 ما را از عراق بیرون کردند و زمانی که وارد ایران شدیم، با توجه به سردی هوا ما را به جیرفت استان کرمان بردند؛ برای همه ما که از عراق آمده بودیم، چادر زدند؛ اطراف مان کوه بود؛ محل موقت زندگیمان به قدری جمعیت زیاد بود که یک بار حسنآقا را گم کردم و بعد از ساعتی در پشت بلندگو اعلام کردند: «بچهای با موهای طلایی پیدا شده، خانوادهاش بیایند و او را تحویل بگیرند». بعد از 3 ماه ما را از کرمان به اصفهان منتقل کردند و بعد از 2 ـ 3 سال در شاهینشهر ساکن شدیم.
* تا هفت سالگی موهای طلایی حسن را میبافتم
موهای حسن، طلایی و خیلی زیبا بود؛ تا زمانی که او هفت ساله بود، موهایش را میبافتم و آن را با روبان قرمز رنگ میبستم؛ بعد که به مدرسه رفت، موهایش را کوتاه کردم و تا الان نگه داشتم؛ با اینکه دختر هم داشتم اما دلم نمیآمد موهای قشنگ حسن را کوتاه کنم.
* سرباز 9 ساله امام(ره) در انقلاب
پدرم روحانی بود و در واقع تمام اقوام دور و نزدیک ما مذهبی و مؤمن هستند؛ منزل ما نزدیک مسجد محله بود؛ به همراه بچهها برای اقامه نماز و سایر برنامهها به مسجد رفت و آمد میکردیم. همین امر سبب شده بود که بچهها با نهضت امام خمینی(ره) آشنا شوند؛ حسن در آن زمان 9 ساله بود و بدون ترس به همراه برادر و دوستانش در پخش اعلامیه و نوارهای امام(ره) شرکت میکرد.
بعد از پیروزی انقلاب و آغاز درگیری ضدانقلاب در کردستان، پسر بزرگترم، «جاسم» از مسجد محله به جبهه غرب اعزام شد؛ خیلی نگران بودم؛ خواب یکی از اقوام شهیدمان را دیدم که گفت: «خاله، ناراحت نباش، جاسمات شهید نمیشود اما حسن شهید میشود».
آن زمان حسنآقا با اینکه سن کمی داشت، از نظر جسمی و روحی زود بزرگ شد؛ او قبل از اینکه به جبهه برود، وارد بسیج شد، هر کاری میتوانست انجام میداد و حتی در خیابانها پاسبان بود.
وقتی پسر بزرگترم به سربازی رفته بود؛ حسن در کارخانه هلیکوپترسازی شاهینشهر مشغول به کار شد و یک سال در آنجا کار کرد و برای برادر بزرگترش پول میفرستاد؛ او با قلب بزرگش احکام الهی را اجرا میکرد و در مقابل منافقین میایستاد.
* به من نگفته بود غواصی یاد گرفته
حسن، در بین بچههایم قدبلندتر و قویتر بود؛ چند سالی که از جنگ میگذشت او با لشکر 14 امام حسین(ع) راهی جبهه شد و به مدت یک سال در جبهه و گردان غواصی حضرت یونس لشکر 14 امام حسین(ع) حضور داشت.
البته در آن مدت من نمیدانستم که حسنآْقا دوره آموزش غواصی و ورزش رزمی گذرانده است، چون بچه بود و من فکر نمیکردم که دنبال این مسائل باشد.
حتی گزارشگران رادیو در جبهه با او مصاحبه کرده بودند که خیلی با اقتدار هدفش را از جبهه رفتن و دفاع از اسلام بیان کرده بود.
* تافت مو را هم با خودش به جبهه میبرد
حسن آقا به ظاهر خود خیلی توجه داشت؛ خوشتیپ و خوشلباس بود؛ در حدی که برای مرتب ماندن موهایش در جبهه، «تافت مو» هم برده بود. چون موهای حسن آقا طلایی بود، در جبهه به او میگفتند «حسن طلا». همین ظاهرش او را شاخص کرده بود و خیلیها پسرم را میشناختند و بعد از شهادتش دوستان و همرزمان از ویژگیها و شجاعتش برایمان تعریف میکردند.
شهید حسن فاتحی، نوجوان مو طلایی در جمع نیروهای لشکر 14 امام حسین(ع)
* اگر شهید شدم راه مرا ادامه دهید
او 17 سال بیشتر نداشت و در وصیتنامهاش برای خواهرانش نوشت: «مثل حضرت زینب(س) باشید»؛ دفعه آخر هم میخواست برود، گفت: «اگر من مجروح و زخمی شدم؛ اگر شهید شدم و نیامدم، شما راه مرا ادامه بدهید».
تا اینکه پسرم در 14 دی 1365 و در جریان عملیات «کربلای 4» منطقه امالرصاص به شهادت رسید و پیکرش را نتوانستند به عقب بازگردانند.
وقتی خبر شهادت حسن آقا را آوردند، آخرین عکس او که با لباس غواصی است، داخل ساکش بود و در نامهای هم نوشته بود: «وصیت نامهام در کمدم است».
آخرین تصویر از شهید حسن فاتحی قبل از عملیات
* پسرم را از تار موی طلاییاش شناسایی کردم
هر لحظه از عمرم را منتظر آمدن حسن بودم؛ گاهی فکر میکردم که او اسیر شده است؛ گاهی میگفتم شاید مجروح شده و او را بیمارستان شهرهای دیگر بردهاند؛ شاید این بچه گم شده است و به خاک عراق رفته و نتوانسته به ایران برگردد؛ سالها از حسن خبری نداشتیم؛ وقتی که اسرا در سال 69 به کشور بازگشتند، سراغ آنها رفتم تا خبری از حسن بگیرم؛ بچههای لشکر 14 او را میشناختند اما خبری از او نداشتند؛ هر کدام از عزیزان حرفی میزدند.
بعد از اینکه خبر دادند او جاویدنشان است، مزار خالی در گلستان شهدای اصفهان دادند؛ وقتی دلم میگرفت سر مزارش میرفتم؛ پدر شهید هم بعد از 12 سال بیخبری از حسن آقا به رحمت خدا رفت و بالاخره چهل روز بعد از فوت همسرم، استخوانهای پسرم را آوردند؛ وقتی برای شناسایی رفتیم، استخوانهایش تیره رنگ شده بود؛ پلاکش همراهش بود؛ حتی موهای طلایی حسن روی لباسهایش بود.
او وصیت کرده بود که پیکرش را در گلستان شهدای اصفهان به خاک بسپاریم که به به وصیتش عمل کردیم؛ برای او مراسم ختم گرفتیم؛ وقتی دلم میگیرد سر مزار پدر شهید میروم.
آخرین تصویر ماهوارهای از حسن طلا در نیزارها
* اسم حسن که میآید دلم میلرزد
هر وقت در هر جایی اسم حسن را میآورند، پیش خودم میگویم: «حتما باز هم خبری از او آوردند؛ شاید خودش برگشته است». علاقه خاصی به حسن آقا دارم؛ بعد از شهادتش خداوند خیلی به من صبر داد؛ وقتی دلم برایش تنگ میشود، گریه میکنم؛ همیشه در فکرش هستم و دلم میسوزد؛ چه میشود گفت، خوش به سعادتش دلش میخواست شهید بشود که شد.
گزارش از فاطمه ملکی
|
شهید «آرمِن آودیسیان»
|
«آرمن» نیز با ادامه تحصیل خود از دبیرستان ارامنه «سوقومونیان» فارغ التحصیل گردید. پس از اخذ دیپلم به اتفاق پدرش برای كار به بوشهر رفت تا این كه برای انجام خدمت سربازی خود را به سازمان نظام وظیفه معرفی نمود. وی ابتدا به شیراز رفته و سپس به «نفت شهر»، انتقال یافت. او در قسمت موتوری همزمان راننده آمبولانس، تانكر آب و فرمانده … بود. وی در حال انتقال مجروح به بیمارستان، به همراه دو همرزم مسلمان خود و دیگر رزمنده مجروح، به شهادت رسید.«آرمِن» چند ماه پیش از شهادت تشكیل خانواده داده بود.
خاطرات شهید به روایت مادرش:
««نامه» شهادت «آرمن» را به خانه ما آورده بودند.
همسایه پزشك ما از شهادت او باخبر شده بود، اما نمیخواست كه من شوكه شوم.
در ابتدا به من گفت: پای او زخمی شده و بایستی برویم و او را به تهران منتقل كنیم.
خودم شخصاً به او رسیدگی خواهم كرد. از او خواهش كردم كه من نیز به همراه او به بیمارستان رفته و پسرم را به تهران بیاوریم.
ایشان گفتند: شما زن هستید و برایتان مشكل است، اینجا بمانید. من به تنهایی خواهم رفت.
همه اطرافیانم از موضوع اطلاع داشته، اما از دادن خبر شهادت «آرمن» به من صرف نظر میكردند.
بالاخره برادرم موضوع را به ما گفت.
«آرمن» فرزند دوم ما بود.
آخرین باری كه او به دیدن ما آمده بود فقط بیست روز به پایان خدمتش باقی مانده بود.
درواقع او خدمتش را به پایان رسانده بود.
برادرش «آرموند» نیز در همان زمان به خدمت سربازی رفته و در جنوب خدمت میكرد.
حدود یك ماه قبل از شهادت، فرزند دلبندم با من تماس گرفت.
گفتم: چه شده؟ پسرم.
گفت: مادر، دیشب در خواب دیدم كه «عیسی مسیح» به منزل ما در آبادان آمده، البته با من حرفی نزد، اما به من نگاه میكرد.
حالا با شما تماس گرفتم، ببینم حالتان خوب است.
انشاالله كه مشكلی نداشته باشید.
درهمان لحظه به فكر «آرمن» افتادم.
حالا كه فكر میكنم، میبینم تقدیر این بود كه «آرمن» مرا، «حضرت عیسی» پیش خدا ببره.
من راضی هستم به رضای خدا. شاید او به خدا تعلق داشت و نه به ما.
از حضرت «عیسی مسیح» هم راضی هستم كه فرزندم را پیش خود نگاه داشته است.
در آخرین مرخصی¬اش، شناسنامه جدیدش را گرفت. برای كارت پایان خدمتش عكس گرفته بود.
عكس پایان خدمتش را كه برادرم آن را بزرگ كرده است، انگار با من صحبت میكند.
هرجا كه میروم، چشمهایش به من است.
مثل اینكه میخواهد چیزی را بگوید.
او پسر خیلی تمیز و پاكی بود. خیلی دوست داشت كه بعد از پایان خدمتش به همراه خانواده به آبادان برگشته و در مغازه پدرش به كار مشغول شود. پسری بود كه به همه احترام میگذاشت، برایش بزرگ و كوچك تفاوتی نداشت.
همه او را دوست داشتند.
دوستان همرزمش خیلی از او راضی بودند.
با تانكر برای همه آب میآورد تا دوستانش تشنه نمانده و یا بتوانند حمام كنند.
بارها برای آوردن آب، جان خود را به خطر انداخته بود.
همرزمانش آن قدر برای نظافتش او را دوست داشتند كه به او گفته بودند: بایستی بعد از پایان خدمت لباسهایت را بین ما تقسیم كنی، چون خیلی تمیز و مرتب هستند.
همرزمانش تا كنون نیز تلفنی با من تماس گرفته و جویای حال من میشوند.
آنها میگویند كه آرمن در خدمت پسری خوب و یكی یكدانه ای بود.
از هر لحاظ پسری شایسته و در قلب همه ما جای داشت.
سه روز قبل از شهادتش تلفنی با من صحبت كرد و حالم را پرسید.
اما این آخرین باری بود كه صدای او را شنیدم و هنوز هم گفته¬های آخر او در گوشهایم طنین میافكند..
|
۳۰ سال انتظار برای اطمینان از شهادت پدر
|
خودم قرآن بالای سر پدرم گرفتم تا راهی جبهه شد
زهرا سرلک خاطره چندانی از پدر ندارد. او اما آخرین تصویر از پدر را خوب توی ذهنش حک کرده است و راجع به آن میگوید: 5 یا 6ساله بودم که پدرم شهید شد. آخرین اعزامش را خوب به خاطر دارم. با اینکه خیلی کوچک بودم اما در ذهنم مانده است. خودش آمد و از خواب بیدارم کرد تا با هم خداحافظی کنیم. بعد هم خودم قرآن بالای سرش گرفتم و راهی جبهه شد. رفتنش سخت بود. آنطور که میگویند یک فرشته بود. همه از خوبیهایش برایم گفتهاند. هیچ کس خاطره بدی از او ندارد.
برای اینکه از رابطه امروزش با پدر بگوید نیازی به مقدمه چینی ندارد. بی مقدمه میگوید: 6 یا 7 سالی بود که خوابش را ندیده بودم. اخیرا در زندگی برایم مشکلاتی پیش آمده بود و برای حل آنها طبق معمول به بابا متوسل شدم. سه شب پیش به خوابم آمد. توی خواب به او گفتم بابا اگر تو پیش من نمیآیی لا اقل بگذار من نزد تو بیایم. اما او گفت: نه دخترم. الان وقتش نیست و بعد با من صحبت کردم. نزدیک اذان صبح بود که این خواب را دیدم. کلی آرام شدم. هر وقت مشکلی دارم به کمکم میآید.
کوچک که بودم توی کوچه منتظرش میشدم/پیکر بابا که آمد دلم آرام شد
تنها دختر شهید سرلک انتظار کشیدن برای اینکه حتی از پیکر پدر خبری بیاید را خیلی سخت و آزاردهنده میداند. زهرا سرلک با اینکه از دوستان و آشنایان، زیاد از شهادت پدر شنیده بود اما رفتنش را قلبا باور نداشت. او میگوید: خیلی خوب شد که پیکر پدرم را آوردند. با دیدن پیکرش آرامش گرفتم. 30 سال انتظار کشیدم تا اطمینان پیدا کنم او شهید شده است. هیچ وقت فکر نمیکردم شهید شده باشد. از بچگی انتظار او را میکشیدم که باز گردد. کوچک که بودم میرفتم توی کوچه و منتظرش میایستادم که برگردد. شهادتش را باور نداشتم. بزرگتر که شدم باز هم باور نکردم. میگفتم شاید در جایی باشد و فراموشی گرفته و ما را به یاد نیاورد ولی زنده است و زندگی میکند. وقتی پیکرش را آوردند به شهادتش ایمان آوردم. از موقعی که او را تشییع کرده و به خاک سپردهایم، آرامش عجیبی پیدا کردم.
خوشحالم که حالا جایی را در بهشت زهرا دارم که برای درد دل با پدرم بروم
زهرا سرلک در پایان میگوید: وقتی بابا را تشییع میکردیم خیلی چیزها از او خواستم و خیلی قولها به او دادم. میدانم که اگر مشکلی از مشکلاتم حل میشود نتیجه دعای اوست. او حتما تنها دخترش را دعا میکند. خوشحالم که حالا یک جایی را دارم که برای درد دل کردن با پدرم و خالی شدن آنجا بروم. حالا هر موقع دلم میگیرد و حرفی برای گفتن دارم به بهشت زهرا(س) و سر مزار پدرم میروم.
شهید سرلک فرزند فرج الله متولد 1323 الیگودرز است. او یک کارگر ساده بود و در سوم اسفندماه 1361 توسط گردان کمیل در لشکر 27 محمد رسول الله(ص) برای آخرین بار به جبهه اعزام شد و در 22 فروردین 1362 و در عملیات والفجر1 و منطقه فکه بر اثر انفجار مین به شهادت رسید. پیکر شهید سرلک، 30سال بعد از شهادتش در عملیات تفحص پیدا شده و در تهران تشییع و در قطعه 50 بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد.
منبع : تسنیم
|
روایت حاجی بخشی از ذوالجناح جبههها+عکس
|
به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، در روزهای دفاع مقدس اتفاقات گوناگونی رخ میداد که متاسفانه به برخی از آنها کمتر پرداخته شده است. یکی از این موارد که در غرب کشور بیشتر اتفاق میافتاد قاطرههایی بود که نقش به سزایی در پیشبرد عملیاتها و اهداف رزمندگان داشت. این خاطره در وبلاگ الوارثین منتشر شده است:
حکایتی رو از مرحوم حاج بخشی شنیدم که میگفت: به من ماموریت دادند که برای استفاده عملیات در مناطق کوهستانی تعدادی قاطر بخرم و من هم برای خرید این چهارپا به مناطق عشایری و روستایی رفتم. در یکی از روستاها تعدادی قاطر انتخاب کردیم و قرار شد که نزد اهالی روستا بماند تا ما کامیون تهییه کنیم و اونها رو به جبهه انتقال دهیم.
ما رفتیم و با کامیون برگشتیم و قاطرها رو سوار کامیون کردیم. یکی از اونها کم بود. سراغش رو گرفتیم و گفتند: صاحب قاطر برده لب رودخانه تا آبش بدهد. با ماشین رفتیم سمت رودخانه که از وسط ده رد میشد و با منظره عجیبی مواجه شدیم. دیدم یک پارچه سبزی روی این حیوان انداخته و با علاقهای خاص دارد اون رو شستشو میده و با این حیوان داره حرف میزنه.
به شوخی گفتم: بابا چی کار میکنی؟ رهاش کن کار داریم. داری لوسش میکنی.
اون روستایی با صفا در جواب ما گفت: حاجی این حیوان از این به بعد سعادتمند است، او انتخاب شده. اون مرکب مجاهدان راه خدا خواهد شد. اون ذوالجناح رزمندگان خواهد بود.
حاجی بخشی میگفت: این مرد روستایی آنقدر گفت تا اشک ما رو درآورد.
گردانی در لشگر سیدالشهداء(ع) داشتیم به نام گردان صابرین، یا به قول رزمندگان لشگر گردان قاطریزه. این گردان وظیفهاش از یک طرف رساندن آب و غذا و مهمات به رزمندگان در خط مقدم بود و از طرف دیگر انتقال مجروحین و شهدا به عقب جبهه بود.
خدایی ماموریت سخت و طاقت فرسایی هم داشتند و شاید به خاطر صبوریشان به آنها گردان صابرین میگفتند. رزمندگان این گردان آدمهای ورزیده ای بودند. آنها پای پیاده در حالی که مقدار زیادی مهمات و آذوقه بار قاطرها بود چندین کیلومتر طی میکردند تا به خط مقدم برسند و در این مسیر خطرات زیادی را به جان میخریدند و از همه سخت تر وقتی بود که باری از مهمات رو با قاطر حمل میکردند و کافی بود با یک انفجار خودشون هم دود بشند. و شاید سخترین لحظه برای رزمندگان این گردان وقتی بود که باید پیکر شهیدی رو به عقب می آوردند.
این عکس مربوط به عملیات بیت المقدس 6 است که در اواخر اردیبهشت ماه 67 در ارتفاعات شیخ محمد که مشرف به شهر ماووت بود انجام شد. در تصویر پیکر دو رزمنده شهید لشگرده سیدالشهداء (ع) دیده میشود که روی مرکب بسته شده است. شاید ساعتها طول کشید که این ابدان مطهر تا پشت جبهه رسید. این دو رزمنده که مرکب مسافران بهشت را هدایت میکنند چه حالی داشتند. اگر من بودم پشت سرشون یک دل سیر گریه کرده بودم و میخوندم:
ای ساربان آهسته ران کارام جانم میرود
آن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
و خوشا به حال این حیوان که مرکب بهشتیان شد.
|
کرامت یک خواب
|
رجعتی ناخواسته (داستان برگشت شهید به آغوش خانواده از قول برادر شهید پاسدار حاج مهراب جانبازی )
|
نشان گمنامـــــــی
|
تفحص،واژه مقدسی و نامکشوفی است که هنوز بر زبان ما تلاوت نشده است ،این واژه در قاموس مقاومت ،باغربت... زیبایی،مرثیه و معنویت عجین و آمیخته است و خود آئینه تمام نمای یاد ها ودردهاست. تفحص ذکر است . تفحص شور است و شوق . تفحص اخلاص است و نهایت عشق . حرف نیست که بتوان به قلم آورد .ایمان است، ایثار است،شهامت است و مظلومیت و... و من چه بگویم که زبانم عاجز است ؟
کسی توان به قلم آوردن آنرا ندارد ،یا توان وصف کردنش را ،تنها باید حضور داشت و حس کرد . تنها باید در معرکه بود تا بتوان توصیف کرد. تنها جایی که می توان "شهدا"را دید و جنت خدا را به معنی تمام و کمال یافت ،در میان بچه ها تفحص است . تفحص آدم را به سر حد معرفت و اخلاق میرساند . تفحص انسان را به بزم عاشقان "ثارالله"میرساند . تفحص انسان را وادار به شکستن دیو نفس میکند . تفحص میدان شناخت خود است .تفحص روح قلب را منقلب میکند و عواطف را می پروراند همه ارزش ها و معیارها در تفحص نهفته است و به قول عزیزی "مقدس ترین کاری که امروز در نظام جمهوری اسلامی می شود همین تفحص پیکرهای شهداست ." تفحص با تمام مشکلات خاص خود اصلا یک عالم دیگری است که حضور در آن لیاقت و سعادت عظیمی میخواهد .تفحص، جانبازیست ،تفحص شیفتگی خداست ،تفحص ساخته و خاص شدن است ..آنان که لذت محضر خدا را می چشند ،مادا میکه توان دارند از تفحص دست نمی کشند مگر آنکه خداوند آنان را در جوار رخود بپذیرد.
"عدالت"
فروردین 74-پاسگاه چم هندی
بیل مکانیکی مشغول کار بود . با دیدن هر شی مشکوک ، بیل ازکار می ایستاد . آخرین بیلها در زمین فرو می رفت . بدجوری اضطراب داشتم . در زیر نور کم ، آنچه را که بیل می کاوید ، نگاه می کردم . ناگهان در مقابل دیدگان خسته ام ، جمجمه شهیدی نمایان شد . با داد و فریادهایی که براه انداختیم ، بیل از کار باز ایستاد . جمجمه کوچکی بود . ظاهرا سن و سالش کم بود . با بالا آوردن جمجمه ، ذکر تکبیر و صلوات بچه ها سینه خلوت و تاریک دشت را پر کرد . فریاد "شهید ... شهید "همه جا را فرا گرفت . انگار همه رنجها و خستگی ها با پیدا شدن این سر – که به خدا هدیه شده بود – از دل بچه ها رخت بربسته بود .
تلاش ما برای پیدا کردن بقیه بدن شهید بی نتیجه بود . هر چه خاک را می کاویدیم نا امیدتر می شدیم .
حالا دیگر هوا کاملا تاریک شده و مجال هرکاری سلب شده بود .
به توصیه " آقا سیدمیر طاهری "سرشهید را در بستری از رمل پوشاندیم تا در روشنایی روز مجددا به دنبال اندام او بگردیم ...
صبح فردا با ذکر صلوات بر شهدا دوباره به طرف محل کار رفتیم .
با رسیدن به محل مورد نظر ، بیل مکانیکی به کار افتاد . خاکها را با احترام خاصی با دست به کنار زدم و جمجمه شهید دیروزی را در آوردم . سر مبارک را لای چفیه مشکی ام پیچیدم – چفیه ای که سالها مونس غمها و شادیهایم بوده است – تا نزدیکی ظهر هرچه خاکها را زیرو رو کردیم خبری نشد و متاسفانه بدن آن سر مطهر را نیافتیم . بچه ها حدسشان این بود که بدن شهید بر اثر انفجار متلاشی شده باشد . دلم آتش گرفته بود . سری بدون بدن و بدون هرگونه علامت شناسایی ... نه پلاکی ... نه نوشته ای ... با این غریب چه کنیم ؟ درد را به کجا ببریم ؟ مادر او الان در کدام گوشه مملکت به امید دیدار فرزندش نشسته است ...؟
توی همین فکرها بودم که آقا سید میر طاهری جلو آمد و در کارت مخصوص ، پیدا نشدن مابقی اعضای شهید را تائید کرد .
شاید آن شهید عزیز هنوز هم گمنام باقی مانده است .
راوی :برادر حاج بهزاد پروین قدس
|
اذان تاثیرگذار...
|
|
نگاهی کوتاه به زندگی و شهادت شهید مجید دایی دایی
|
گزیده ای از وصیتنامه شهید:
...اکنون که دست به قلم بردهام، نه برای این که وصیتنامهای بنویسم، چون میدانید نوشتن وصیت در شرع، به کسانی تعلق میگیرد که مال التجارهای داشته باشند و لیکن، بنده با توجه به موقعیت کنونی کشور عزیزمان، تصمیم گرفتم «پیام نامه»ای برای خانوادهام بنویسم، که سندی بر حقانیت خط و سیر شهدا باشد.
عکس های شهید:
شناسنامه شهید
منبع: خط سرخ
|
خوابیدن به سبک رزمندهها در خط مقدم+عکس
|
به گزارش فارس، وقتی پای خاطرات یادگاران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران مینشینیم، میگویند که شرایط عملیات به گونهای پیش میآمد که استراحت کوتاه هم چندین شب و روز از رزمندهها گرفته میشد؛ رزمندههایی که گاهی 15 ـ 16 ساله بودند.
تصاویر زیر برگرفته از دایرةالمعارف مصور تاریخ جنگ ایران و عراق است که «استراحت رزمندهها در جبهه» را به تصویر میکشد؛ رزمندههایی که در فرصت بسیار کوتاه از شدت بیخوابی در سنگرهای انفرادی و تکیه بر دیوار استراحت میکردند تا باری دیگر خود را برای «جنگ، جنگ تا پیروزی» آماده کنند.
بعد از عملیات
این دو رزمنده بسیجی بعد از نبردی سنگین علیه دشمن، در عملیات «والفجر 4» در آبان 1362 برای رفع خستگی در حال استراحت هستند و چه خواب عمیقی دارند...
این رزمنده نوجوان میتوانست الان در رختخواب اتاقش و در کنار مادرش به راحتی استراحت کند؛ اما مردانگیاش او را از راحتطلبی دور کرد و برای دین و مملکتش راهی جبهه شد؛ این عکس مربوط به عملیات «کربلای 5» است در زمستان 1365. عملیات سنگین بود و فرصت استراحت محدود.
اینجا جزیره مجنون و منطقه عملیاتی «بدر» است؛ در تاریخ 24 اسفند 1363، نیروهای عملیاتی در آن سرمای هوا قدری عقبتر از خط مقدم استراحت میکنند؛ این منطقه هم امن نبود؛ هواپیماهای دشمن که سر میرسیدند، آتش از خط مقدم هم بیشتر میشد.
این رزمنده که شاید به سن تکلیف هم نرسیده باشد، عاشق شهادت است و این را از پیشانیبند سرخرنگش میتوان فهمید؛ او در منطقه جفیر استان خوزستان در سال 1362 در سنگرش استراحت میکند.
و ای کاش خواب غفلت را از چشمانمان دور کنیم؛ هنوز هم مقاومت ادامه دارد...
|
«منیره سیف» تازهعروس ۱۷ سالهای که به دست منافقین به شهادت رسید
|
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از گرو، با گذشت ۳۲ سال از ترور منیره سیف یکی از شهدایی که توسط منافقین در سال ۱۳۶۰ در شهرستان نهاوند ترور شد، خانواده این شهید پرده از آن جنایت شوم برداشت و نحوه شهادت دخترشان را شرح دادند.
شهید منیره سیف
حاج ابراهیم سیف که خود یکی از رزمندگان افتخار آفرین هشت سال دفاع مقدس است نحوه شهادت دخترش را اینگونه بیان میکند: منیره دختر نو عروسم که فقط ۱۷ سال سن داشت عاشق ولایت وحضرت امام خمینی (ره) بود وبرای پیروزی انقلاب و ورود حضرت امام به ایران قبل از انقلاب روزه و خیرات نذر کرده بود و با پیروزی انقلاب جذب کارهای فرهنگی، تربیتی و قرآنی در بسیج شد و در آن دوران حلقهای از دختران انقلابی آن زمان را به دور خود جمع کرده بود و منافقین کوردل او را با چند نامه تهدید به ترور کرده بودند و به او گفته بودند دست از امام و انقلاب بردار وگرنه تو را ترور میکنیم که او توجهای به نامههای تهدید آمیز آنها نکرد و در آخر نیز به خاطر عقیدهاش و حمایت از امام و انقلاب توسط آنها با نارنجک ترور شد.
این رزمنده میگوید : در آن سال ها که اوج حملات ناجوانمردانه صدام و حامیان غربی وشرقیش در جبهه ها بود من و تنها پسرم در منطقه عملیاتی غرب کشور بودیم که این اتفاق ناگوار برای خانواده من رخ داد ماجرا از این قرار بود که دختر نوعروسم منیره با نهاد های انقلابی همکاری فرهنگی داشت چون در آن سالها شرایط به گونه ای بود که هر کس در قبال انقلاب احساس وظیفه می نمود منافقین آمریکایی او را شناسایی کرده بودند و در چندین نامه او را به ترور تهدیدکرده بودند ولی او همچنان به وظیفه اسلامی و انقلابی خود عمل می کرد ، تا اینکه در یکی از شبهای شهریور سال ۶۰ وقتی مطمئن شدند مردی در خانه نیست در حالی که سفره شام پهن بود درب حیاط را میزنند و به محض اینکه منیره به جلوی در ب منزل می رود نارنجک را داخل خانه پرت میکنند که او با ایثار خود را روی نارنجک می اندازد و از کشته شدن سایر اعضای خانواده که شامل خواهران و مادرش بود جلوگیری میکند.
وی ادامه داد: این در حالی بود که من وتنها پسرم در جبهه غرب کشور بودیم واز هیچ چیز خبر نداشتیم وقتی برای مرخصی آمدیم با مشاهده پرچم سیاه بر سردر خانه متوجه اتفاق نا گواری برای خانواده شدیم پس از پرسش از همسایه ها آنها شرح ماجرا را برای ما گفتند وقتی وارد حیاط منزل شدیم با درب وپنجره های شکسته روبرو شدیم وفهمیدیم مادر وبچه ها نیز مجروح شده اند ودر بیمارستان بستری هستند.
مادر منیره سیف نیز می گوید : یک شب قبل از این حادثه منافقین نامه تهدید آمیز خود را برای چندمین بار به داخل حیاط ما انداخته بودند ودخترم به خاطر اینکه ما نترسیم گفت : نامه بی ارزشی است نگران نباشید البته او بارها ما را دلداری میداد وبا نوشتن وصیت نامه اش ما را برای شهدت خود آماده کرده بود
وی ادامه داد : در آن شب من ودو دخترم به همراه منیره همگی دور سفره بودیم که زنگ منزل زده شد ومنیره زودتر از بقیه بچه ها بلند شد وجلوی در رفت که فرد منافق به محض مشاهده او از کنار پنجره حیاط نارنجک را پرتاب می کند ومنیره به خاطر اینکه سایراعضای خانواده شهید نشوند روی نارنجک خوابید وبه من گفت : مادر بچه ها را دور کن نارنجک است و بلا فاصله منفجر شد واز ترکش آن بقیه بچه ها ومن زخمی شدیم.
خواهر منیره سیف نیز میگوید: این ترور در حالی رخ داد که خواهرم در چند روز آینده قرار بود به خانه شوهرش که عقد کرده او بود برود ولی این ترور ناجوانمردانه او را ناکام از دنیا برد واین برگی دیگر از جنایات منافقین بود.
وی گفت : بعد از مدتی توسط سربازان گمنام امام زمان وسپاه پاسداران یک تیم از منافقین تروریست در همدان به دام افتادند که قاتل منیره خواهرم نیز در داخل آنها بود که پدرم را به عنوان اولیا دم در دادگاه خواستند وقاتل در مورد آن شب ترور توضیحاتی را به قاضی پرونده داده بود وپدرم به خاطر رضای خدا وجوان بودن آن تروریست و به خاطر برگشت به دامان انقلاب او را بخشید ولی دادستان گفت این نامرد چندین جوان را ترور کرده و باید به سزای اعمال ننگینش برسد.
ببینید این منافقین با خانواده ما و امسال ما چه کرده اند ولی آمریکای جنایت کار وانگلیس واسراییل که بزرگترین دولتهای تروریستی هستند برای کشته شدن چندین جنایت کار در اردوگاه اشرف کار را به حقوق بشر وسازمان ملل می کشند وبا انتشار بیانیه محکوم میکنند ولی یکبار حاضر نشدند به خاطر بیش از ۱۲۰۰۰ شهید ترور از ملت ایران عذر خواهی کنند.
نمونهای از نامههای تهدید آمیز گروهک منافقین برای شهیده منیره سیف
بریده خبر روزنامه اطلاعات به تاریخ ۲۳ / ۶ / ۱۳۶۰ در مورد شهادت منیره سیف
|
كاغذ كمپوت
|
او بدون مقدمه و بي معرفي صدایش را بلند کرد و گفت: «شما را به خدا بگویید این کاغذ دور کمپوتها را از قوطی جدا نکنند، اخر ما نباید بدانیم چه می خوریم؟ آلبالو می خواهیم رب گوجه فرنگی در می آید. رب گوجه فرنگی می خواهیم کمپوت گلابی است. آخر ما چه خاکی به سرمان بریزیم. به این امت شهید پرور بگویید شما که می فرستید، درست بفرستید. اینقدر ما را حرص و جوش ندهید.»
خبرنگار همينطور هاج و واج فقط نگاه ميكرد.
منبع:http://www.313135.com/