راسخون

خاطرات دفاع مقدس

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
خاطره ای از شهيد رازميك خاچاطوريان به روايت مادرش
بي خبر و غافلگير كننده به مرخصي مي‌آمد. هيچگاه چهره مصمم و شادش از يادم نخواهد رفت. او پسري بسيار شاد بود 

… «رازميك» جوان جدي در كار و دلسوز براي مادر و خانواده و پدر بود. تصميم گرفت تا هم به وظيفه شخصي و هم به وظيفه ميهني اش كه دفاع از آب و خاكش در مقابل تهاجم و تجاوز دشمن مي‌باشد، عمل نمايد. او هميشه مي‌گفت كه بايد بعد از سربازي به زندگي خود سر و ساماني دهد. عليرغم مخالفت خانواده، او خود را به حوزه نظام وظيفه معرفي كرد. او به برادر بزرگش گفته بود كه خانواده به تو بيشتر نياز دارد تا به من، چون تو برادر بزرگ و نان آور خانواده هستي. وي قدم به راهي نهاد كه انتخاب كرده بود. او احساس «بزرگي و مهم بودن» داشت. روزي كه براي گرفتن دفترچه آماده به خدمت رفته بود به قدري خوشحال و مسرور بود كه حدّ نداشت. او مي‌گفت: امروز يكي از زيباترين روزهاي زندگي عمرم محسوب مي‌شود، زيرا احساس مفيد و مهم بودن مي‌كنم، چرا كه براي دفاع از سرزمين عزيزم ايران فرا خوانده و براي هموطنان مسيحي ام در زير پرچم كشورم، با غرور خدمت مقدس سربازي ام را انجام دهم تا در دفاع از حقوق كشور عزيزم مفيد و مثمرثمر واقع شوم تا مردم كشورم بتوانند در صلح و صفا و آرامش و آسايش به زندگي خود ادامه دهند. او بعد از يك سال به گردان نيروي هوايي مستقر در اهواز منتقل گرديد. او هميشه مي‌گفت: من وظيفه خودم را انجام داده و به كمك خداوند، انشاالله به زودي سربازي ام را به اتمام رسانده و به زندگي خود سر و سامان داده و از تو{مادر شهيد}، نگهداري مي‌كنم. از همان دوران كودكي، تا قبل از اينكه به سربازي برود، با حقوقي كه مي‌گرفت، كمك خرج خانواده بود. او پسري با شعور و غيرتي بود. خاطره فراموش نشدني وي تا دنيا باقي است در دل و فكر ما باقي خواهد ماند. روحش شاد و سربلند. بي خبر و غافلگير كننده به مرخصي مي‌آمد. هيچگاه چهره مصمم و شادش از يادم نخواهد رفت. او پسري بسيار شاد بود. خوش رو، سر به راه و پر كار. هميشه به پدر و مادر خود احترام مي‌گذاشت. هيچ وقت كسي را از خود دلگير نمي‌كرد. ياد و خاطره و رفتار نيكش هميشه در دل ماست. يادش را هميشه گرامي مي‌داريم.

 
شهید رازميك خاچاطوريان

شهيد «رازميك خاچاطوريان»، فرزند دوم خانواده كارگري «نِرسِس» و «سيرانوش» خاچاطوريان، در بهمن 1343 در تهران چشم به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي را تا كلاس چهارم در دبستان ارامنه «نائيري» سپري نمود،
اما به علت اوضاع بد اقتصادي خانواده، مجبور به ترك تحصيل گشته تا با كار خويش، از همان دوران نوجواني، كمك حال خانواده باشد. وي به عنوان باطري ساز تا 18 سالگي در كارگاه پلاستيك سازي كار مي‌كرد. با جديت و پشتكاري كه داشت به سرپرستي كارگاه گمارده شد. با معرفي خود به سازمان نظام وظيفه، وارد ارتش گرديد. دوره آموزشي را در تهران گذرانده و پس از آن در نيروي هوايي به خدمتش ادامه داد. در تاريخ 1/4/1366 به جبهه ی جنوب اعزام و بعد از 8 ماه حضور در جبهه (18 ماه خدمت)، در تاريخ چهاردهم اسفند 1366 به علت واژگون شدن جيپ حامل وي در جاده اهواز-اميديه، دچار ضربه مغزي شده و پس از يك هفته در بيمارستان اهواز به شهادت رسيد. پيكر پاك شهيد «رازميك خاچاطوريان» بعد از انتقال به تهران و انجام تشريفات مذهبي با حضور جمعيت كثيري از هموطنان مسيحي و مسلمان در قطعه شهداي ارمني جنگ تحميلي در تهران به خاك سپرده شد. 

منبع: گل مریم ، نوشته ی دکتر آرمان بوداغیانس، نشر تسنیم حیات، با همکاری نشر صریر- 1385
 
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/14 9:40:17
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
نحوه شهادتش نامشخص ماند/از روی انگشترش شناسایی شد
نحوه شهادتش تقریبا نامعلوم بود. قبل از شهادت تهدیدش هم کرده بودند. در تدارک عملیات رمضان یک کامیون از مسیر خارج جاده در خط با ماشینی که شهید محمود مختاری و شهید مرتضی پورشه سوار آن بودند برخورد کرده و بعد هم فرار می‌کند. 

شهید محمود مختاری متولد 1337 است. محمود در گروه تدارکات فعالیت داشت و برای جبهه غنایم می‌برد. در ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران هم به عنوان سرباز شرکت داشت. نحوه شهادتش تقریبا نامعلوم بود. قبل از شهادت تهدیدش هم کرده بودند. در تدارک عملیات رمضان یک کامیون از مسیر خارج جاده در خط با ماشینی که شهید محمود مختاری و شهید مرتضی پورشه سوار آن بودند برخورد کرده و بعد هم فرار می‌کند. به این ترتیب هر دو در 21 مهرماه سال 1361 به شهادت رسیدند.

دو تن از برادران شهید محمود مختاری جانباز هستند. یکی از آن‌ها قاسم مختاری بعد از شهادت محمود به جبهه رفت و از ناحیه اعصاب دست آسیب دیده و مجروح شد و یکی دیگر علی اصغر مختاری قبل از پیروزی انقلاب و در جریان مبارزات انقلابی توسط عناصر ساواک به مقام جانبازی رسید.

روز آخر به محمود گفتم چقدر خوشگل و نورانی شدی گفت گرد شهادت در چهره‌ام نشسته

زهرا مختاری خواهر شهید محمود مختاری خاطرات مختلفش با محمود را به خاطر می‌آورد و می‌گوید:

"برای بار دوم که محمود قرار شد به جبهه برود من به او گفتم جبهه تو پدر و مادر و همسرت هستند. گفت یعنی من نرم؟ گفتم چطوری می‌خواهی بروی وقتی آقاجون تنهاست. محمود گفت: شما چهار برادر داری. دوست داری این چهارنفر هیچ کدام به جبهه نروند و کسی که یک پسر دارد، پسرش را بفرستد به جبهه؟

روز آخر هم که برای خداحافظی آمد گفت: آماده شوید که به خانه جدید نقل مکان کنیم. دو سری تا سرکوچه  رفت و برگشت. از ما خداحافظی کرد. اسمش را روی کمربندش نوشت و نامه‌ای نوشت و دست پدرم  داد. بعد که برای بار آخر می‌خواست خداحافظی کند به او گفتم: چقدر خوشگل و نورانی شدی به من گفت: گرد شهادت بر چهره‌ام نشسته. گفت راه رفتنی را باید رفت. چه بهتر که در این راه قدم برداریم. صبح روز بعد دم در سیاهی زدند. شاید به فاصله نصف روز از خداحافظی ما گذشته بود که شهید شد. انگار خودش خبر داشت."

زهرا مختاری از جریان شهادت محمود می‌گوید: "وقتی در جبهه بود برای هر کدام از ما جدا جدا نامه می‌نوشت. جبهه رفتنش طولانی نبود. هر ماه یکبار به خاطر وضعیت پدرم بر می‌گشت. در روز شهادتش قرار بود سپاه وسیله نقلیه در اختیارش بگذارد اما ماشین گیر نیامد و از این جیپ‌های روباز ارتشی داده بودند. یک کامیون ناشناس از مسیر انحرافی به آن‌ها زده بود و چندین متر پرت شده بودند. از پنج نفر دونفر شهید شدند و سه نفر زنده مانده بودند. بدنش به شدت ضربه دیده بود که برادرم از روی انگشترش توانست او را شناسایی کند."

در جریان تظاهرات مردم انقلابی شهرری جانباز شدم/نحوه شهادت محمود نامعلوم بود چون تهدیدش هم کرده بودند

جانباز علی اصغرمختاری برادر شهید مختاری از محمود چنین روایت می‌کند: "محمود در تدارکات بود و برای جبهه غنایم و امکانات می‌برد. شش سال از من کوچکتر بود. قبل انقلاب فعالیت مبارزاتی زیادی داشت. با گروهک‌ها و منافقین هم درگیر می‌شد. نحوه شهادتش هم نامعلوم بود چون تهدیدش هم کرده بودند. معلوم نشد که چگونه یک کامیون از انحراف با این‌ها برخورد کرده و بعد هم فرار کرده بود. مرتضی پورشه که همکارش بود، بدون برگ اعزام با محمود همراه شده بود. در عملیات رمضان و تدارک برای این عملیات بود که هر دو با هم شهید شدند.

محمود همه چیز را برای خدا می‌خواست. قدمی که برمی‌داشت برای خدا بود. چون می‌گفت من همه چی دارم یک خانواده خوب و همسر خوب از مادی هم که چیزی از دنیا نمی خواست. هدفش مشخص بود. انتظار شهادتش را نداشتم چون در خط اول نبود زیاد هم جبهه نبود بخاطر همین دور از انتظار بود. در نامه‌هایش خاطراتی را از جبهه و دوستانش می‌نوشت. داود اسماعیلی، محمد جبرئیلی، علی حسنی، حسن عابدینی از دوستان نزدیکش بود که بیشترشان شهید شدند."

او جریان جانبازی‌اش را چنین نقل می‌کند: "من قبل از شهادت محمود در درگیری‌های انقلاب مجروح شدم. 18 دی ماه 57 در تظاهرات مردم انقلابی در شهرری بود که نیروهای شاه ریختند که مردم را ساکت کنند و آن‌ها را به رگبار بستند. در درگیری‌ها و انفجارها ترکشی هم به چشم من اصابت کرده ومجروح شد. بینایی این چشمم را از دست دادم. بعد از انقلاب هم که جنگ شد و محمود در جبهه شرکت کرد و به شهادت رسید و بعد از آن برادر دیگرم قاسم نیز به جبهه رفت و جانباز شد. محمود در حزب جمهوری اسلامی قبل جنگ فعالیت داشت. من هم در انجمن اسلامی بوده و با گروه‌های مخالف درگیر بودم."

 

تسنیم

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/13 11:6:44
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
شاه کلید مراد در خواب پیدا شد
یکبار که زخمی شده بود، او را با هواپیما به یکی از بیمارستان های مشهد منتقل کردند. همانجا از امام رضا (ع) خواست که او را به مرادش برساند! 

 عزم شهدا ستودنی و راهشان ماندنی است. احساس مسئولیتشان  موجب شد تا نهال انقلاب  درختی تنومند شود و سرافراز بماند.

پاسدار رشید اسلام، محمدرضا خدمتگزار وثوقی هر بار که در جبهه های نبرد حق علیه باطل زخمی می شد، به بهانه رفتن برای معالجه به تهران، دوباره به جبهه برمی گشت. یکبار که زخمی شده بود، او را با هواپیما به یکی از بیمارستان های مشهد منتقل کردند.

در همانجا از امام رضا (ع) خواسته بود که او را به مرادش برساند! او می گفت: مرگ مسئله ای حل شده است و زندگی زندانی بیش نیست! پدر از او می خواست ازدواج کند و او می گفت: حجله ما در جبهه هاست.

سرانجام در تاریخ 17/11/65 نامه های بچه های گیلان را گرفت و به شوشتر رفت، تا صبح به گیلان بیاید که در خواب "ابراهیم کشاورز"را می بیند که فریاد می زند: آیا کسی نیست کمکم کند؟

محمدرضا فردا صبح نامه ها را به دیگری سپرد و دوباره به منطقه رفت و با یک ماشین تویوتا، پر از اسلحه و مهمات راهی خط مقدم جبهه شد و دلیرانه با دشمنان جنگید و در ساعت 14 همان روز او و همرزم و فرمانده اش ابراهیم کشاورز جان به جانان تسلیم می کند و آسمانی می شود.


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/13 10:46:46
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
آقای خامنه‌ای! بگویید دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند
مرحمت گفت: « آقا جان! من از ادربیل آمدم تا این جا که یک خواهشی از شما بکنم.»
 

رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟» آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!

تصویر زیر مربوط به شهید «مرحمت بالازاده» که فقط 13 سال داشت؛ نوجوانی از اردبیل؛ به پدر و مادرش گفته بود کار مهمی پیش آمده که باید به تهران برود، اما نگفته بود، چه کاری؟...


 

                   


  ...با هیجان و به ترکی گفت:«آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»


...آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست رو ی شانه او گذاشت و گفت:‌« افتخار دادی پسرم. صفا آوردی . چرا این قدر زحمت کشیدی؟...


 مرحمت گفت: « آقا جان! من از ادربیل آمدم تا این جا که یک خواهشی از شما بکنم.»

 

رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟»


-آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!


-چرا پسرم؟


مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایین انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت: « آقا جان ! حضرت قاسم(ع) 13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 ساله م است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم . هر چه التماسش میکنم می‌گوید 13 ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟...
 

 

وی  در عملیات بدر، به تاریخ ۲۱ اسفند ۱۳۶۳ با فاصله بسیار کمی از شهادت مرادش، مهدی باکری، بال در بال ملائک گشود و میهمان سفرهٔ حضرت قاسم (علیه السلام) گردید.

 

از مرحمت بالازاده، وصیت نامه‌ای بر جای مانده است که متن کامل آن را در زیر می‌خوانید. وصیت نامه‌ای که نشان می‌دهد روحش نمی‌توانست در کالبد ۱۳ ساله‌اش آرام بگیرد:

 

                          

 

 

وصیت نامه شهید مرحمت بالازاده


 


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/13 10:4:51
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
روایتی از هُل دادن هواپیما در فرودگاه آبادان
بچه‌های دلاور کمیته و سپاه زیر باران بمب، موشک و خمپاره موفق شدند چیزی حدود هزار متر از باند فرودگاه آبادان را آماده پرواز کنند؛ هواپیما را هل دادیم و روی باند آماده پرواز شدیم. 
تاکنون بارها از رشادت‌ و جان‌فشانی‌های دلاور مردان خلبان نیروی هوایی و جنگ‌های به یاد ماندنی آنها در مقابله با هواپیماهای متجاوز عراقی بین شده است؛ خلبان «طلازاد» یکی از این خلبانان شجاع است که دلاور مردانه در ابتدای جنگ و در زمانی که آبادان در محاصره کامل دشمن بعثی و زیر بمباران شدید هواپیماهای این رژیم قرار داشت، داوطلب شد تا سه فروند هواپیماهای به جا مانده در فرودگاه شهر آبادان را سالم بازگرداند. طلازاد به جز این عملیات شجاعانه در طول دفاع مقدس بارها وظیفه سنگین جابه‌جایی مجروحین و حمل ادوات و تجهیزات را در زیر بمباران های شدید دشمن را بر عهده داشت. وی در مورد این عملیات و شرایط آن روزهای آبادان می‌گوید:

در سال 60 سه فروند هواپیمای «فرین شیب»، «تویتی آتر» و «شرایک کماندر» متعلق به شرکت نفت و هواپیمایی آسمان در فرودگاه آبادان جامانده بود. مقرر شد تا تعدادی از خلبانان برای بازگرداندن این هواپیماها داوطلب شوند، ابتدا سروان درویش از خلبانان شجاع نیروی هوایی داوطلب شد ولی باید تمرین‌های خاصی انجام می‌داد که متأسفانه در حین انجام تمرین دچار سانحه شد.

کار بالا گرفت و شرایط حساس‌تر شد اما کسی حاضر به انجام این کار نمی‌شد تا اینکه من اعلام آمادگی کردم. در تهران همراه وزیر نفت وقت و شهید فکوری مقدمات اولیه کار انجام شد. ابتدا قرار بود هواپیمای «فرین‌شیب» را برگردانم، اما گفتند کار زیاد دارد و احتیاج به تعمیرات اساسی است. بنابراین برای بازگرداندن «تویتی‌آتر» آماده شدیم، یک مکانیک مجرب به نام «علی عابدزاده» را همراه خود آوردیم به آبادان. فرودگاه کاملاً به هم ریخته بود. اصلاً شرایط پرواز وجود نداشت و این بزرگترین مشکل روبه روی ما بود.

بچه‌های زحمت‌کش و دلاور کمیته و سپاه زیر باران بمب و موشک و خمپاره بالاخره موفق شدند چیزی حدود 1000 متر از باند فرودگاه را آماده پرواز کنند. هواپیما را هل دادیم و روی باند آماده پرواز شدیم. باید سریع تیک آف می‌کردم، چون جلو سیم‌های فشار قوی بود. باید از روی پدافند فرودگاه عبور می‌کردم اما به محض اینکه خواستم استارت بزنم هواپیماهای دشمن سر رسیدند. چاره‌ای نبود. از هواپیما بیرون آمدم و در گوشه‌ای خیز رفتم. شدت بمباران به حدی بود که بلوک‌های سیمانی را به هوا پرتاب کرد و من را دو، سه متر از زمین کند. دچار نوعی موج گرفتگی شده بودم. با کمک بقیه سر حال آمدم. اما دیگر نمی‌شد هواپیماهای دوم را نیز به پرواز درآورد، چون ترکش خورده بود و موتورش آسیب دیده بود، بنابراین به سراغ هواپیمای سوم یعنی «شرایک کماندر» رفتیم و با همت بچه‌های حاضر در فرودگاه این هواپیما را سالم بازگرداندم.

فارس

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/13 9:5:0
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
دقایقی با بانوی موفق ایرانی که 26سالگی در خرمشهر اسیر شد
او جزء نخستین بانوان اسیر ایرانی است که در سن 26سالگی و با آغاز جنگ تحمیلی با مدرک مامایی به خرمشهر رفت و در آنجا اسیر شد.حالا که معمار زمان خشت روی خشت سن و سال‌اش گذاشته، اما همچنان چابک و پردغدغه، کار می‌کند و می‌آموزد و می‌آموزاند.
<div data-collapsed="189" style="height: 189px;" class="media_row ">

او جزء نخستین بانوان اسیر ایرانی است که در سن 26سالگی و با آغاز جنگ تحمیلی با مدرک مامایی به خرمشهر رفت و 21 مهرماه همراه با چند امدادگر و رزمنده دیگر در آنجا اسیر شد.

بعد از چند سال اسارت به ایران بازگشت و امیدوارانه به آموختن پرداخت و حالا با مدرک دکترا، سال‌هاست که خودش دانشجو دارد؛ عضو هیات علمی دانشکده علوم پزشکی دانشگاه شهید بهشتی است و حرف‌های زیادی برای گفتن دارد.

گفتنی‌هایی که حاصل آن روزها و شب​های آتش و خون است؛ دورانی که ایثار تمام دارایی ایرانی​ها بود.



 فاطمه ناهیدی نخستین بانوی آزاده ایرانی است که با مدرک مامایی به خط مقدم جبهه رفت و در مهر ماه ۵۹ اسیر شد. بعد از چند سال اسارت (بهمن ۶۲) به ایران بازگشت و امیدوارانه به آموختن پرداخت و حالا با مدرک دکترا، سال هاست که دانشجو پرورش می دهد. او عضو هیئت علمی دانشکده علوم پزشکی دانشگاه بهشتی است و حرف های زیادی برای گفتن دارد. گفتنی های او با روزنامه خراسان را با هم می خوانیم.

 
از دوران اسارت و فضای اردوگاه ها برایمان بگویید.


 
ما خانم ها از همان اول گوش به حرف عراقی ها نمی کردیم و چوبش را هم می خوردیم. ما فکر می کردیم نباید به عراقی ها رو بدهیم. احساس می کردیم باید یک طوری برخورد کنیم که این ها هم ازسوی ما احساس امنیت و آسایش نداشته باشند و ما را به عنوان اسرای خاطی و آشوب گر بشناسند. یادم هست یک بار جشن ملی عراقی ها بود و برای ما نوشابه آوردند. به مترجم گفتم بگو برای همه بردند؟ گفت نه این فقط مخصوص شما ست. گفتم ما نیازی به نوشابه نداریم. گفتیم یا برای همه یا برای هیچ کس.فرمانده عصبانی شد و گفت این ها لیاقت ندارند. بعدها نظر بچه ها به شکلی به ما رسید. آن ها به ما گفتند که چقدر حرکت جالبی کردید. برایشان مهم بود که جلوی عراقی ها می ایستیم. وقتی که ما در مقابل آنها مقاومت می کردیم آن ها احساس غرور می کردند. حتی در زندان هم همین اتحاد بود.

 
یکی از خاطراتی که برایم خیلی جالب بود این بود که وقتی می خواستیم اعتصاب غذا کنیم، عراقی ها ریختند داخل سلول و شروع کردند به زدن. ما همیشه دفاع را با هم هماهنگ می کردیم. مثلاً یکی می  گفت من ناخن بلند می کنم که اگر عراقی ها آمدند چنگ شان بزنم. دیگری کار دیگری را به گردن می گرفت و هم زمان حمله کردیم به عراقی ها. یکی از بچه ها کابل برق را از دست عراقی کشید و شروع کرد به زدن عراقی هایی که درجه دار بودند. آن ها هم مجبور شدند از داخل سلول بروند بیرون. چون برایشان خیلی بد بود که از ۴ زن ایرانی کتک خورده اند. ما هم تا قبل از این که در را ببندند ابزار جرم را انداختیم بیرون.بعدا یکی از افسران خودی برایمان تعریف کرد که یکی از همین هایی که کتک خورده بود جلوی سلول یکی از افسرها رفته و گفته بود اگر همه زن های ایرانی این طوری هستند، دلم به حال شما مردهای ایرانی می سوزد.

 
دل تان بیشتر از همه برای چه کسی تنگ شده بود و احساس تان در لحظه آزادی چه بود؟

 
خب خوشحال بودم. اما از همه بیشتر دلتنگ برادرم علی بودم من بچه بزرگ خانواده بودم و علی از خودم کوچک تر بود و ما همه مسائل مبارزاتی را با هم درمیان می گذاشتیم.اول وآخر همه نامه هایم علی بود. زمانی که آزاد شدیم ۳ روز در سرخه حصار تهران قرنطینه شدیم. آن زمان وزیر بهداشت دکتر دستجردی بود. پدرم از ایشان اجازه گرفته بود که تلفنی با من حرف بزند. تا ارتباط تلفنی برقرار شد پدرم با گریه حالم را پرسید و من گفتم علی چطور است؟ پدرم گفت تو بیا از علی هم برایت می گویم. با خود فکر کردم شاید علی جانباز شده باشد. توی برف ها راه می رفتم با خود فکر می کردم اگر او جانباز شده باشد نکند ایمانش از بین برود. من حاضرم او را نبینم ولی او همیشه با صلابت و با ایمان باشد.

 
خیلی جالب بود که زمانی هم که من اسیر شدم دوستان برادرم در جبهه می گفتند یک بار دیدیم که علی رفته یک گوشه نشسته است و گریه می کند.از او پرسیده بودند چرا گریه می کنی؟ او هم گفته بود به آسمان ها نگاه کردم و یاد خواهرم افتادم. نمی دانم کجاست. اما حاضرم اورا نبینم ولی ایمانش از دست نرود. قرنطینه تمام شد و من به خانه برگشتم اما وقتی آمدم علی شهید شده بود.زمانی که از اردوگاه بیرون می آمدم، از پشت سیم های خار دار، همه بچه هایی که پشت پنجره آسایشگاه ایستاده بودند را دیدم و هنوز هم که هنوز است وقتی چشمانم را می بندم آن ها را می بینم. هیچ وقت نمی توانستم احساس شادی کنم. چون احساس می کردم یک تعدادی از بچه هایمان آنجا اسیر هستند. شادی من موقعی بود که همه آزاد شدند.

 
چه کسی خبر اسارت تان را به خانواده تان داد؟ خبر دارید مادر، پدر، خواهر و برادرتان چه حالی شدند؟

 
وقتی من اسیر شدم هیچ کس نمی دانست. یکی از بچه هایی که در خرمشهر بود چون آمبولانس ما را دیده بود که از بین رفته است فکر می کرد ما هم در آن آمبولانس بوده ایم و از بین رفته ایم. به خانواده ام گفته بودند که شهید شده ام. آخرین فردی که من را دیده بود عمویم بود. در پایگاه وحدت دزفول با هم ملاقات کردیم و شب را در منزل ایشان گذراندیم. بعد من رفتم سمت خرمشهر و آنجا اسیر شدم. مقرر شده بود از تنومه ما را تحویل سازمان امنیت شان دهند. به سازمان امنیت تحویل داده شدیم و اگر حرف هایمان شبیه هم نبود حکم اعدام مان صادر می شد. یکی از سربازان عراقی به اسم محمد به ما نزدیک شد. به قول خودش از نیروهای مردمی و خیلی مسلمان بود. همیشه با حالتی دلسوزانه از ما مراقبت می کرد.

 
می گفت: هرچیزی خواستید به من بگویید. خودش هم دنبال کارهایمان می رفت. انگار خواهر و مادر خودش آنجا اسیر شده باشند.از آنجا به عنوان زندانی سیاسی ما را تحویل سازمان امنیت بغداد دادند. روزی که من را تنها برده بودند سازمان امنیت تنومه برای بازجویی خانم آباد و خانم آزموده از محمد پرسیده بودند که او را کجا بردند؟ او هم جواب داده بود جایی که اگر درست جواب دهد بر می گردد و اگر درست جواب ندهد دیگر بر نمی گردد. حالا من نمی دانم درست جواب دادم یا ندادم. در هر حال به بغداد برگردانده شدم. ما را با بچه ها به همان سازمان امنیت بردند و از آنجا تحویل وزارت اطلاعات شان دادند. از آن لحظه ما دیگر اسیر عراق نبودیم. زندانی سیاسی شده بودیم و ما را بردند جایی که زندانی های سیاسی را نگهداری می کنند. گفتند شما آمدید مستقیم با صدام بجنگید، پس زندانی سیاسی هستید. در نتیجه نمی توانستیم هیچ گونه ارتباطی با خانواده داشته باشیم. نه نامه ای نه تلفنی و نه هیچ پیامی. وقتی یک اسیر در اردوگاه است، صلیب سرخ به اوسر می زند، می تواند نامه بنویسد و حقوقی دارد. ولی حضور ما در آنجا به این معنا بود که صلیب سرخ هم نمی توانست ما را ببیند. ما در واقع مفقودالاثر بودیم. تا ۲ سال ما ۴ نفر مفقود الاثر بودیم. خانواده هیچ اطلاعی از ما نداشت اما ما به روش های مختلف توانستیم ارتباطی با بچه هایی که آنجا بودند برقرار کنیم.

 
یک نمونه اش را برایمان بگویید. چگونه در این شرایط سخت که حتی نفس کشیدن دشوار بود با زندانی های دیگر ارتباط برقرار می کردید؟

 
مثلا ما زمانی را در زندان الرشید عراق گذراندیم. زندان الرشید زندانی امنیتی بود که ۵ طبقه زیر زمین داشت و بچه هایی که آنجا بودند گفتند شهید صدر را در همان طبقات زیر زمین شهید کردند. هرچقدر به سمت طبقات پایین تر می رفتی شکنجه ها شدیدتر می شد. نمای بیرونی این زندان از یک طرف مخابرات عراق بود. از یک طرف بانک جانفیدنگ بود که یک بانک بین المللی به حساب می آمد.

 
از یک طرف یک هتل بزرگ و از طرف دیگر هم یک ساختمان اداری بسیار مجلل بود و هیچ کس نمی دانست بین این چهار ساختمان چه خبر است. کسی نمی دانست آن داخل، سازمان جاسوسی عراق است. این را خود عراقی ها که در مقطعی با ما بودند گفتند. آن ها خودشان می گفتند که اصلاً باورشان نمی شود چنین چیزی وجود داشته باشد. در نتیجه در چنین محیطی هیچ گونه ارتباطی با خانواده نداشتیم و خانواده هم تصورش این بود که ما شهید شده ایم و منتظر بودند جنازه هایمان بیاید. چون جنازه ای درکار نبود نسبت به این مسئله کمی شک داشتند. شکنجه گاه الرشید زندانی بود که دور تا دورش را با ظاهرسازی پوشانده بودند تا کسی نفهمد آن جا چه خبراست.

 
ساختمان بزرگی بود در بغداد. چند طبقه داشت. یک طبقه اداری بود و طبقه دوم و سوم سلول ها بود. ۵ طبقه زیر زمین هم شکنجه گاه بود. رنگ دیوار سلول های طبقه اول کرم روشن و بزرگ تر بود. طبقه دوم سلول های سرخ داشت و در دو طرف راهرو سلول وجود داشت. سلول ها کوچک و فوق العاده تاریک بود. نور زیادی نداشت. روی دیوار هم چیزی نمی شد حک کرد. فقط یک بار ما را از سلول خودمان بردند توی یک سلول دیگر. آنجا فضایی بود که چراغ داخلش روشن بود و جلوی چراغ را توری کشیده بودند که کسی به برق دسترسی پیدا نکند. کرکره های آهنی به پنجره های ۴۰، ۵۰ سانتی بالای سلول ها زده بودند که نور راه پیدا نکند. فقط گاهی وقتی آفتاب می شد نوری با یک شعاع کم را می دیدیم. روزی که می خواستند پنجره سلول مان را توری بکشند ما را بردند توی یک سلول دیگر. مثل این که قبلا در آن جا تغییراتی انجام شده بود. آنجا توانستم یک تکه سرامیک نوک تیز پیدا کنم. بعد به بچه ها گفتم دانه به دانه با این سرامیک نوک تیز اسمتان را روی سرامیک های دیوار حک کنید.

 
یک چیزی در حدود شاید ۷، ۸ ساعت داخل سلول بودیم. این هم لطف خدا بود که منتقل شویم. شروع کردیم به حک کردن اسم مان. عراقی ها هم فکر نمی کردند ما در آن سلول امکان انجام کاری داشته باشیم. آن تکه سرامیک هم از دست شان در رفته بود. من اسم خودم را حک کردم و شماره منزل را نوشتم. بقیه بچه ها هم همین طور. بعد نوشتیم ۴ اسیر ایرانی. می دانستیم که اگر بعد از ما ایرانی های دیگری را به عنوان اسیر به آن سلول بیاورند آن ها اسامی ما را به خاطر می سپارند و به صلیب سرخ می دهند و اسامی ما به این شکل پخش شد و همه متوجه شدند که چهار دختر ایرانی در عراق هستند و به این ترتیب صلیب سرخ از وجود ما با خبر شد.بچه ها که به ایران نامه می نوشتند اسم ما را هم به نوعی در نامه هایشان می آوردند. مثلا می نوشتند به خواهرم بگویید فاطمه سالم است و شماره تلفن شان هم عوض شده است! هلال احمر ایران نامه ها را می خواند و بعد به خانه ها تلفن می زد که مثلا شما چنین فردی را در خانواده دارید؟ یکی از همین نامه ها که اسم من هم در آن آمده بود باعث شد که هلال احمر به خانه ما تلفن بزند و به این شکل خانواده ام متوجه شدند که خبر از عراق می آید و حدس زدند که من شهید نشده ام.

 
این تنها چیزی بود که خانواده ام از من فهمیده بودند تا این که بعد از ۲ سال ما تصمیم گرفتیم اعتصاب غذا کنیم. ۲۰ فروردین تولد مادرم بود و من هر سال برایشان هدیه می بردم. ۲ سال بود که هدیه برای مادرم نداده بودم. آن سال با خدا راز و نیاز می کردم و به خدا می گفتم کمکم کن که امسال هدیه ای به مادرم بدهم. به هر شکلی که هست. از قبل از عید توی ذهنم بود که ما بالاخره باید یک حرکتی کنیم. نباید این جا باشیم. حالا درست است که اسیریم ولی به نا حق این جا هستیم. ما باید یک حرکتی کنیم. برکتش دست خداوند است. موضوع را با بچه ها در میان گذاشتم و گفتم ما وظیفه مان این است که برای آزادی خودمان کاری کنیم. اما اگر نشد فردا در مقابل خداوند مسئول نیستیم که در مقابل ظالم سکوت کرده ایم. تصمیم گرفتیم اعتصاب غذا کنیم.

 
قبل از این اعتصاب غذا فرآیندی را طی کردیم. ابتدا می خواستیم با مسئول زندان صحبت کنیم. در می زدیم، درگیری و کتک کاری شد، دست و سر و صورت مان خونی شد و سختی های بسیار کشیدیم. یادم هست روی در و دیوار با خون نوشتم ا… اکبر و لااله الا ا…! خلاصه درگیری های زیادی داشتیم تا این که بالاخره آنها تسلیم شدند و ما را نزد مسئول زندان بردند. البته مسئول کل هم نبود. گفتیم تصمیم داریم اعتصاب غذا کنیم. باید از اینجا برویم و اینجا جای ما نیست. در واقع از طریق مورسی که خودمان ابداع کرده بودیم، توانستیم با سلول های کناری ارتباط برقرار کنیم و فهمیدیم که یک اسیر حق و حقوق بسیار گسترده ای دارد. حق نامه نوشتن دارد، حق ارتباط با خانواده دارد و … اما ما این ها را نمی دانستیم. علم به این مسئله و قوانین باعث شد حرکت خیلی بزرگی انجام دهیم.

 
۱۹ روز اعتصاب غذا کردیم. بعد از ۱۹ روز از هم جدایمان کردند تا این که مجبور شدند ما را تحویل بیمارستان دهند. این اتفاقی بود که حتی صلیب سرخ هم از آن خبر نداشت و شاید خیلی راحت می شد سر ما را زیر آب کنند. اما از طرفی هم برایشان با ارزش بودیم. آنها فکر می کردند وقتی جنگ تمام شود می توانند یک دختر را بدهند و ۱۰ تا افسر را پس بگیرند. این بود که ما را منتقل کردند به بیمارستان شان، یک ماه در بیمارستان بستری بودیم و بعد از آن منتقل شدیم به اردوگاه. این بار ما را تحویل وزارت دفاع دادند. از آن لحظه دیگر به طور رسمی شدیم یک اسیر و دو سال هم در اردوگاه های متعدد بودیم.

 
گفتید از طریق مورسی که خودتان ابداع کرده بودید با سلول های دیگرارتباط داشتید. این مورس چگونه کار می کرد؟

 
اول به دیوار می زدیم بعد انگار داریم سرود می خوانیم سر و صدا می کردیم. البته اجازه نداشتیم. ولی یک سر و صدایی می کردیم و تا این ها می آمدند ساکت می شدیم. می گفتند صدا نباید باشد.

 
زیاد قانون شکنی می کردیم. برخورد های بدی هم با ما می شد ولی باید حرکتی می کردیم. بچه ها می گفتند وقتی در می زنیم بیایید زیر در که صدای هم را بشنویم. اولا اینها فارسی بلد نبودند. یکی از بچه ها که عربی بلد بود، می گفت ما اینجا آب مان ناجور است، امکانات بهداشتی، شانه، ناخن گیر و… نداریم. بچه ها هم با صدای بلند با هم حرف می زدند انگار که دارند دعوا می کنند تا صدایشان برود بیرون. بالای هر سلول یک دریچه کوچک بود. دریچه که باز می شد تازه ارتباط مان برقرار می شد. برای همین ناچار بودیم کاری کنیم که آن ها بیایند وپنجره را باز کنند. گاهی هم در می زدیم تا سرباز بیاید.

 
به محض این که می گفت چه می خواهی ما شروع می کردیم به کوبیدن به دیوارها. همه کوچک ترین صدا را دنبال می کردند تا ببینند چه خبر است. طوری ارتباط برقرار می کردیم که عراقی ها نفهمند ما داریم با رمز اطلاعات می دهیم. بعد سلول های کناری این کار را می کردند. در سلول های کناری ما ۶ دکتر بودند . سلول چپ ما ۴ مهندس بودند. سلول های دیگر هم از طریق این ها از همه چیز با خبر می شدند. یک روز در سلول، یاد این افتادم که در کتابی که قبلاً خوانده بودم آمده بود بچه هایی که در زندان هستند از طریق زدن به دیوار با هم می توانند صحبت کنند. در واقع با رمز با هم حرف می زدند. به بچه ها گفتم بیایید به حروف الفبا عدد بدهیم. مثلاً الف ۱، ب ۲ و تا ۳۲ حرفی که داریم را عدد گذاری کنیم و از این طریق با بچه های سلول های دیگر حرف بزنیم. فقط باید به یک شکلی بچه ها را متوجه کنیم که داستان از چه قرار است. ترتیب حروف را با هم بررسی کردیم و بعد از عدد گذاری مشت زدیم به دیوار. مشت که زدیم به دیوار یعنی شما هم بیایید زیر در. زیر در یک شکاف باریک داشت. بسیار باریک.

 
گوش مان را باید می گذاشتیم آنجا تا صداها را بشنویم. بعد آن ها می آمدند و شروع می کردیم به صحبت. آن روز گفتم که ما می توانیم رمز داشته باشیم و بچه هایی که عربی بلد بودند شروع می کردند به زدن حرف های متفرقه. بچه ها فهمیدند که ما می خواهیم یک زبان رمز داشته باشیم در نتیجه آنها هم یک مقدار حساس شدند. حالا باید حروف الفبا را با هم بررسی می کردیم.

 
یک بار زدیم به سیم آخر و به اسم این که داریم سرود می خوانیم شروع کردیم زدیم به دیوار ها که یعنی گوش به زنگ باشید.با صدای بلند شروع کردیم به خواندن الف، ب، پ، ت و …! سرباز عراقی آمد که چه خبرتان است؟ ساکت. گفتیم داریم شعر می خوانیم. اشکالی دارد؟ او فورا ما را ساکت کرد ولی در این فاصله که او از محل استقرار خودش بیاید تا برسد به ما، خیلی اطلاعات را داده بودیم. آن ها هم در این فاصله با قرص ترتیب حروف الفبا را روی دیوار نوشتند و ما با هم در این زبان مشترک هماهنگ شدیم و به این ترتیب این مورس ابداع شد.

 
طوری شد که ما برای آخرین حرف حروف الفبا ۳۲ ضربه به دیوار می زدیم. ابتدا همین روش را داشتیم. اما کمی بعد دیدیم کار بسیار دشوار است. این بار آمدیم گفتیم برای حرف ۳۲ سه مشت و بعد دو ضربه بزنیم. به این شکل تعداد ضربات کمتر شد. اول خیلی سخت بود. مثلا برای گفتن یک سلام کلی وقت می گذاشتیم اما بعد به این زبان عادت کردیم و تند و تند ضرباتی که به دیوار کوبیده می شد را به جمله تبدیل می کردیم.

 
یکی از بهترین راه هایی که می شود بحث اسارت را به اخبار و بخش های مهم رسانه ها کشاند تا مردم درباره آن مطالبه عمومی داشته باشند، چیست؟ چطور می شود این بحث اسارت را تبیین کرد؟

 
سوال خیلی ساده ای نیست. چرا که باید خیلی روی آن کار شود. حرکت فرهنگی گسترده ای را می طلبد. ولی یکی از راه هایی که به نوعی فرهنگ اسارت را تبیین می کند، برخوردها و رفتارهای خود بچه های آزاده است. چگونه رفتار کنند و چگونه رفتار نکنند. ممکن است من حرکتی کنم که ۴ جوان نپسندند. باید نسل جوان را به خود جذب و اعتمادشان را جلب کنیم.

 
 
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/10 12:1:25
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
شام مخصوص شهادت چه بود؟
اکثر افراد آماده شهادت بودند. شامی هم که دادند نشانه رفتن به خط مقدم بود. شبانه ما را حرکت دادند. نمی‌دانستیم کجا می‌رویم اما همگی شاد بودیم. هیچ غم و غصه‌ای نداشتیم. 
با شروع جنگ تحمیلی از جای جای کشور ایران مردم بهترین فرزندانشان را راهی جنگ می کردند تا دست طمع کار دشمن را از آب و خاکشان کوتاه کنند. یکی از شهرهایی که جوانانش در جبهه خوش درخشیدند بچه های میگون بودند.
زمستان سال 62 به عنوان مربی امور تربیتی و به صورت حق التدریس در مدرسه شهید زمانی فشم مشغول به کار شدم. هنوز به کارم خوب نچسبیده بودم که یکی از شبهای زمستان همان سال از اخبار تلویزیون شنیدم که جبهه ها احتیاج به نیرو دارد.

از دفتر نخست وزیری اطلاع داده شد، نیروهای کارمند می توانند به جبهه اعزام شوند و از همان جبهه به صورت نامه نگاری از محل کار خود مرخصی بگیرند. در همان زمان نیروهایی از بخش رودبار قصران و لواسان به فرماندهی برادر سید خلیل میراسماعیلی آماده اعزام بودند. من به همراه تعدادی از بچه های محل بدون اجازه از سرپرست وقت آموزش و پرورش بخش رودبارقصران جناب آقای اسکویی آماده اعزام شدم.

در تاریخ 24/11/62 از خانواده خداحافظی و شب را در بسیج محل حضور داشتیم. بچه های میگون عبارت بودند از: چراغعلی ایوبی- عبدالعلی ایوبی- غلامحسین ایوبی- شهید ولی اله ایوبی-جهان بخش ایوبی- فرخ سلیمان مهر- فرهنگ حیدری- احد کیارستمی-سیدجلیل میراسماعیلی- مهدی سلیمان میگونی– سیدعلی میراسماعیلی- هوشمندلواسانی-احمدسلیمانی- سید کمال میرمحمدی- حاج اکبرایوبی- ماشاءاله کیارستمی- حاج محمد بهرامی و کاظم سالارکیا.

 

*اولین روزی که به پادگان دو کوهه رسیدیم

 

کاظم سالارکیا از اولین ساعات حرکت می‌گفت، نمی دانم بیایم یا نیایم. این بیایم یا نیایم تا آخرین روز جبهه ادامه داشت. یکی از سوژه‌های خنده بچه‌ها شده بود. پدر او جناب آقاجان سالارکیا هم از دلاکان قدیم میگون بود.(در گذشته کشیدن دندان، ختنه بچه ها و سلمانی) از جمله کارهای او بود.

برای کشیدن دندان‌های فاسد از وسیله‌ای به نام«کلبتین» استفاده می‌کرد. ما هم برای همین منظور اسم گروه خودمان را کلبتین گذاشته بودیم. یعنی می‌رویم تا فساد را از جامعه پاک کنیم. تصویری از یک گاز انبر به شکل کلبتین را پشت لباس رزم خود کشیدم. دست به نقاشی من هم بد نبود. بچه ها یک به یک به نوبت می ایستادند تا تصویری از کلبتین پشت لباس آنها بکشم. وقتی می‌خواستیم بچه‌ها را جمع و جور کنیم، می‌گفتیم گروه کلبتین به خط، و همه جمع می شدند. البته این هم نوعی از شور و نشاط و شادی ما بود. در تمام طول و عرض جبهه ما می‌خندیدیم. نمی‌دانم از زمانی که جنگ تمام شد ما تبدار شدیم، و دیگر خنده بر لب‌های من جاری نشد. اگر چه می‌بایست برعکس می‌شد.

 

*منطقه عملیاتی جفیر

 

خدایش بیامرزد شهید ولی‌الله ایوبی کمتر در جمع ما بود. ایشان به خاطر رفاقت ویژه‌ای که با برادر سید خلیل میراسماعیلی داشت بیشتر با او بود. بیشتر اوقات در چادر فرماندهی به سر می‌برد و گه گاهی هم به جمع ما می پیوست.

ما در تاریخ 25/11/62 به سپاه ناحیه شمال تهران رفتیم. برای سازماندهی یک روز در آنجا معطل شدیم. پس از اتمام کار به جبهه اعزام شدیم. این اعزام با اعزام‌های قبلی من متفاوت بود. دراین اعزام بیشتر بچه ها آشنا بودند و احساس غریبی نمی کردم.

 

*محوطه سپاه ناحیه شمال تهران قبل از اعزام

 

در تاریخ 26/11/62 به دزفول رسیدیم. ما را در منطقه‌ای پشت سد دز بردند. حدود 10 روزی در آنجا آموزش دیدیم. سخت ترین آموزش ما روز آخر بود. از صبح ما را پیاده به سمت سد دز حرکت دادند. ظهر به سد دز رسیدیم. در آنجا نماز و ناهار و استراحت و دوباره پیاده به موضع خودمان برگشتیم. نرسیده به موضع هوا تاریک شده بود.

در همین موقع با آن همه خستگی شروع به تیراندازی و رزم و خشم شب کردند. اگر چه خسته بودیم، اما برای ما لذت بخش بود. صدای فرماندهان بود که سکوت شب را می‌شکست. صدای گلوله‌های مشقی، سینه خیز و دویدن و سنگر گرفتن. برخی هم تنبیه می‌شدند و مجبور بودند مسافتی را کلاغ پر بروند.

بالاخره یکی دو ساعتی چنین وضعی داشتیم و آزاد شدیم. وقتی به موضع رسیدیم عضله های پای ما درد گرفته بود. اگر از پشت به زمین نمی خوابیدیم و پاهایمان را به هوا نمی بردیم و چند تا دوچرخه نمی‌زدیم توان حرکت نداشتیم. نماز خواندیم و شام صرف شد و به خواب رفتیم. فردای همان شب به ما چلو مرغ دادند. بچه ها می گفتند که این شام، شام شهادت است. بعضی ها به یکدیگر تبریک می‌گفتند.

اکثر افراد آماده شهادت بودند. چلو مرغ هم نشانه رفتن به خط مقدم بود. شبانه ما را حرکت دادند. نمی دانستیم به کجا می رویم. اما همگی شاد بودیم. هیچ غم و غصه ای نداشتیم. اگر چه بچه ها شهید و مجروح می شدند، برای ما یک سعادت بود. از اینکه آنها شهید می شدند تبریک می گفتیم. خودمان را که لیاقت شهادت نداشتیم سرافکنده و بیشتر به بادمجان بم تشبیه می کردیم.

 

*موضعی نزدیکی سد دز در دزفول

 

در سازماندهی من تک تیرانداز بودم. بعضی از بچه ها آرپیچی زن شدند. آرپیچی زن‌ها یک همراه هم داشتند که هنگام شلیک از پشت به آنها کمک می کرد. بعد از چند ساعتی مارا به منطقه ای بردند که بعدها متوجه شدیم جُفیر است. جفیر خط مقدم نبود اما برای خط مقدم از اینجا نیرو سازماندهی و اعزام می شد. حدود یک ماه در جفیر بودیم.

عید سال 63 هم در آن محل بودیم. روزها هنگام غروب هواپیماهای عراقی با فاصله ی کم از روی سر ما پرواز می کردند. بعضی وقت‌ها هم هنگام پرواز شروع به تیراندازی می کردند. ما هم با دیدن هواپیماها تفنگ ها را رو به آسمان می گرفتیم و یک خشاب را خالی می کردیم، اما به آنها نمی خورد. خوش شانسی هواپیماها در این بود یه به یکباره بالای سر ما قرار می گرفتند و فرصت تصمیم گیری و نشانه روی را به ما نمی دادند.

وقتی هواپیما از موضع ما عبور می کرد تاسف می خوردیم که چرا دقیق به هدف نشانه نرفتیم و تیرهای ما به هدر رفت. بعضی مواقع از مواضع اطراف ضد هواییها دقیق کار می کردند و هواپیماها را نشانه می گرفتند. در چنین حالتی ما شاهد سقوط آنها ازدوربودیم.

وقتی به زمین اصابت می کردند، دود غلیظی به هوا برمی خواست. در این حملات هوایی تعدادی از بچه های موضع ما زخمی و شهید شدند. روزی هنگام گشت زنی در موضع فردی را دیدیم که به نظر آشنا می آمد. بیل و کلنگی دردست داشت و مشغول ساخت سنگربود.

سلام کردیم و از کنارش رد شدیم همینطور که به راه خود ادامه می دادیم ناگاه متوجه شدیم مسلم سلیمانی است. برگشتیم و با ایشان احوالپرسی گرمی کردیم. ازدیدار ایشان خوشحال شدیم.ایشان مرد مهربان و خوش برخوردی بود.شغل ایشان بنایی و درکارهای خیر و عام المنفعه پیش قدم بود.

یادم هست برای ساخت سالن دبیرستان خواجه نصیرطوسی میگون ایشان دیوار چینی آن را انجام می داد. او استاد چیدن آجر بهمنی نمادار بود. من یک هفته ای برای کمک به مدرسه در کنارش کار می کردم. ایشان را آن زمان در جبهه دیدیم. این دیدار آخرین دیدار ما بود. وی پس ازچند روز به جزیره مجنون رفت. همانجا شنیدیم که وی مجروح شده و به پشت جبهه انتقال داده شد.

درکنارموضع ما یک بیمارستان زیرزمینی بود. من به اتفاق تعدادی از بچه ها برای اطلاع از وضعیت وی به آنجا رفتیم و ازمسولین بیمارستان سراغ مسلم راگرفتیم. آنها گفتند که وی را به یکی از شهرستانها انتقال داده اند. بعد از چند روز خبر شهادت مسلم سلیمانی رابه مااطلاع دادند.
فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/9 9:54:44
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
خاطرات رهبر معظم انقلاب (مدظله العالى) از دوران دفاع مقدس‏
بچه‏ هاى شهید چمران در ستاد جنگ‏هاى نامنظم جمع مى شدند و هر شب عملیات مى‏ رفتند و بنده را هم گاهى با خودشان مى ‏بردند. یک شب دیدم، افسرى با من کار دارد؛ باحالت گریه آمد و گفت: شب‏ها که بچه ‏ها به عملیات مى ‏روند، اگر مى ‏شود من را هم ببرند. 

محل استقرار در این هشت نه ماهى که در منطقه عملیات بودم، «اهواز» بود، نه «آبادان» یعنى اواسط مهرماه به منطقه رفتم (مهرماه 59 تا اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد 60) یک ماه بعدش حادثه مجروح‏شدن من پیش آمد که دیگر نتوانستم بروم. یعنى حدود هشت نه ماه، بودن من در منطقه جنگى طول کشید. حدود پانزدهم روز بعد از شروع عملیات بود که ما به منطقه رفتیم، اول مى‏خواستم بروم «دزفول» یعنى از اینجا نیت داشتم. بعد روشن شد که اهواز از جهتى، بیشتر احتیاج دارد. لذا رفتم خدمت امام و براى رفتن به اهواز اجازه گرفتم که آن هم براى خودش داستانى دارد.
تا آخر آن سال را کلاً در خوزستان بودم و حدود دو ماه بعدش هم تا اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد 60 رفتم منطقه غرب و یک بررسى وسیع در کل منطقه کردم، براى اطلاعات و چیزهایى که لازم بود؛ تا بعد بیایم و باز مشغول کارهاى خودمان شویم که حوادث «تهران» پیش آمد و مانع از رفتن من به آنجا شد. این مدت، غالباً در اهواز بودم. از روزهاى اول قصد داشتم بروم «خرمشهر» و آبادان اما نمى‏شد. علت هم این بود که در اهواز از بس کار زیاد بود، اصلاً از آن محلى که بودیم. تکان نمى‏توانستم بخورم زیرا کسانى هم که در خرمشهر مى‏جنگیدند، بایستى از اهواز پشتیبانى‏شان مى‏کردیم چون واقعاً از هیچ‏جا پشتیبانى نمى‏شدند.
در آنجا، به‏طورکلى، دو نوع کار وجود داشت. در آن ستادى که ما بودیم مرحوم دکتر «چمران» فرمانده آن تشکیلات بود و من نیز همان‏جا مشغول کارهایى بودم. یک نوع کار، کارهاى خود اهواز بود. از جلمه عملیات و کارهاى چریکى و تنظیم گروه‏هاى کوچک براى کار در صحنه عملیات. البته در اینجاها هم، بنده در همان حد توان، مشغول بوده‏ام... مرحوم چمران هم با من به اهواز آمد. در یک هواپیما با هم وارد اهواز شدیم. یک مقدار لباس آورده بودند توى همان پادگان لشکر 92 براى همراهان مرحوم چمران. من همراهى نداشتم. محافظانى را هم که داشتم همه را مرخص کردم. گفتم من دیگر به منطقه خطر مى‏روم، شما مى‏خواهید حفاظت جان مرا بکنید؟! دیگر حفاظت معنى ندارد! البته چند نفرشان به اصرار زیاد گفتند: «ما هم مى‏خواهیم به‏عنوان بسیجى در آنجا بجنگیم.» گفتم: «عیبى ندارد» لذا بودند و مى‏رفتند کارهاى خودشان را مى‏کردند و به من کارى نداشتند. مرحوم چمران، همراهان زیادى با خودش داشت. شاید حدود پنجاه شصت نفر با ایشان بودند، تعدادى لباس سربازى آوردند که این‏ها بپوشند تا از همان شب اول شروع کنیم. یعنى دوستانى که آنجا در استاندارى و لشکر بودند، گفتند: «الان میدان براى شکار تانک و کارهاى چریکى هست.» ایشان گفت: «از همین حالا شروع مى‏کنیم.» خلاصه، براى آن‏ها لباس آوردند.
من به مرحوم چمران گفتم: «چطور است من هم لباس بپوشم بیایم؟» گفت: «خوب است، بد نیست.» گفتم: «پس یک‏دست لباس هم به من بدهید.» یک‏دست لباس سربازى آوردند، پوشیدم که البته لباس خیلى گشادى بود! بنده حالا هم لاغرم؛ اما آن‏وقت لاغرتر هم بودم. خیلى به تن من نمى‏خورد. چند روزى که گذشت، یک لباس درجه‏دارى برایم آوردند که اتفاقاً علامت رسته زرهى هم روى آن بود. رسته‏هاى دیگر، بعد از این‏که چند ماه آنجا ماندم و با من مأنوس شده بودند، گله مى‏کردند که چرا لباس شما رسته توپخانه نیست؟ چرا رسته پیاده نیست؟ زرهى چه خصوصیتى دارد؟ لذا آن علامت رسته زرهى را کندم که این امتیازى براى آن‏ها نباشد، به هر حال لباس پوشیدم و تفنگ هم خودم داشتم. البته حالا یادم نیست تفنگ خودم را برده بودم یا نه. همین تفنگى که اینجا توى فیلم دیدید روى دوش من است، کلاشینکف خودم است. الان هم آن‏را دارم. یعنى شخصى است و ارتباطى به دستگاه دولتى ندارد. کسى یک‏وقت به من هدیه کرده بود. کلاشینکف مخصوصى است که بر خلاف کلاشینکفهاى دیگر، یک خشاب پنجاه‏تایى دارد.
غرض؛ حالا یادم نیست کلاشینکف خودم همراه بود، یا آنجا گرفتم. همان شب اول رفتیم به عملیات. شاید دو سه ساعت طول کشید و این در حالى بود که من جنگیدن بلد نبودم. فقط بلد بودم تیراندازى کنم. عملیات جنگى اصلا بلد نبودم. غرض؛ این یک کار ما بود که در اهواز بود و عبارت بود از تشکل گروه‏هایى که به‏اصطلاح آن روزها، براى شکار تانک مى‏رفتند. تانک‏هاى دشمن تا «دو بحردان» آمده بودند و حدود هفده، هیجده یا پانزده، شانزده کیلومتر تا اهواز فاصله داشتند و خمپاره‏هایشان تا اهواز مى‏آمد. خمپاره 120 یا کمتر از 120 هم تا اهواز مى‏آمد.
به هر حال، این تربیت و آموزش‏هاى جنگ را مرحوم چمران درست کرد. جاهایى را معین کرد براى تمرین. خود ایشان انصافاً به کارهاى چریکى وارد بود. در قضایاى قبل از انقلاب، در فلسطین و مصر تمرین دیده بود. به خلاف ما که هیچ سابقه نداشتیم. ایشان سابقه نظامى حسابى داشت. از لحاظ جسمانى هم از من قوى‏تر و کارکشته‏تر و زبده بود. لذا وقتى صبحت شد که «کى فرمانده این عملیات باشد؟» بى‏تردید، همه نظر دادیم که مرحوم چمران فرمانده این تشکیلات شود ما هم جزء ابواب جمع آن تشکیلات شدیم.(1)
   بابایى آماده پرواز بود
سال 61 شهید بابایى را گذاشتیم فرمانده پایگاه هشتم شکارى اصفهان. درجه این جوان حزب‏اللهى، سرگردى بود که او را به سرهنگ تمامى ارتقا دادیم. آن‏وقت آخرین درجه ما، سرهنگ تمامى بود. مرحوم بابایى سرش را مى‏تراشید و ریش مى‏گذاشت. بنا بود او این پایگاه را اداره کند. کار سختى بود. دل همه مى‏لرزید دل خود من هم که اصرار داشتم، مى‏لرزید، که آیا مى‏تواند؟ اما توانست. وقتى بنى‏صدر فرمانده بود، کار مشکل‏تر بود. افرادى بودند که دل صافى نداشتند و ناسازگارى و اذیت مى‏کردند، حرف مى‏زدند، اما کار نمى‏کردند؛ اما او توانست همان‏ها را هم جذب کند. خودش پیش من آمد و نمونه‏اى از این قضایا را نقل کرد. خلبانى بود که رفت در بمباران مراکز بغداد شرکت کرد، بعد هم شهید شد. او جزء همان خلبان‏هایى بود که از اول با نظام ناسازگارى داشت.
شهید عباس بابایى با او گرم گرفت و محبت کرد حتى یک شب او را با خود به مراسم دعاى کمیل برده بود؛ با این‏که نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایى تازه سرهنگ شده بود اما او سرهنگ تمام چند ساله بود، سن و سابقه خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامى‏ها این چیزها مهم است. یک روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسلیم بابایى شده بود. شهید بابایى مى‏گفت دیدم در دعاى کمیل شانه‏هایش از گریه مى‏لرزد و اشک مى‏ریزد. بعد رو کرد به من و گفت: عباس دعا کن من شهید بشوم! این‏را بابایى پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه کرد. او الان در اعلى علیین الهى است؛ اما بنده که سى سال قبل از او در میدان مبارزه بودم، هنوز در این دنیاى خاکى گیر کرده‏ام و مانده‏ام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوى این‏گونه است. خود عباس بابایى هم همین‏طور بود. او هم یک انسان واقعاً مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود.(2)
  پیشتازان شهادت‏
بچه‏هاى شهید چمران در ستاد جنگ‏هاى نامنظم جمع مى‏شدند و هر شب عملیات مى‏رفتند و بنده را هم گاهى با خودشان مى‏بردند. یک شب دیدم، افسرى با من کار دارد؛ به نظرم سرهنگ 2 یا سرگرد بود. چون محل استقرار ما لشکر 92 بود لذا به این‏ها نزدیک بودیم. آن افسر پیش من آمد و گفت: من با شما یک کار خصوصى دارم. من فکر کردم مثلاً مى‏خواهد در خواست مرخصى بدهد، یک خرده لجم گرفت حالا در این حیص و بیص چه وقت مرخصى‏رفتن است. اما دیدم با حالت گریه آمد و گفت: شب‏ها که این بچه‏ها به عملیات مى‏روند، اگر مى‏شود من را هم با خودشان ببرند! بچه‏ها شب‏ها با مرحوم شهید چمران به قول خودشان به شکار تانک مى‏رفتند و این سرهنگ آمده بود، التماس مى‏کرد که من را هم ببرید! چنین منظره‏ها و جلوه‏هایى را انسان مشاهده مى‏کرد، این نشان‏دهنده آن ظرفیت معنوى است. بچه‏هاى بسیجى و بچه‏هاى سپاه و داوطلبان جبهه و آدم‏هایى از قبیل شهید چمران که جاى خود دارند. این یک بعد از ظرفیت این ملت عظیم است.(3)

1) مصاحبه توسط تهیه‏ کنندگان مجموعه «روایت فتح» 11/6/1372
2) بیانات در دیدار مسؤولان عقیدتى، سیاسى نیروى انتظامى 23/10/83
3) بیانات در دیدار جمعى از پیش‏کسوتان جهاد و شهادت و خاطره‏گویان دفتر ادبیات و هنر مقاومت 31/6/84

منبع:تسنیم

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
امضای شهید پای کارنامه فرزندش
شهید سید مجتبی صالحی پدری که پس از شهادت برنامه امتحانی دخترش را امضا کرد 
زهرا صالحی متولد 1351 است. رشته ادبیات فارسی خوانده و دانشجوی مترجمی زبان انگلیسی است، چهار فرزند دارد، خودش هم فرزند سوم خانواده اش است. پدرش مجتبی صالحی است و روحانی اما زهرا تاکید می کند که بنویسم پدرش هیچگاه به روحانی بودن به چشم یک شغل نمی نگریست، معتقد بود وقتی لباس مقدس پیامبر(ص) را به تن کرده یعنی تعهدی دارد و آن خدمت به مردم است، روحانی بودن یعنی وصل شدن به عالم روحانی و کنده شدن از دنیا. تنها مسئولیت شغلی پدر را، اداره یکی از فعال ترین پایگاه های بسیج می داند که آن هم برای پشتیبانی از جبهه بود.

ویژگی های شخصیتی پدر :


به جاذبه و دافعه پدر اشاره می کند و می گوید روحانی ای بود که در بین مردم بسیار نفوذ داشت. او خودش را بیشتر همنشین فقرا می دانست، در عین حال با همه رابطه بسیار خوبی داشت. روی ایمان و اعتقادش محکم می ایستاد و اگر کسی را دفع می کرد فقط به خاطر این بود که می ترسید بین او و مردم فاصله بیاندازد. مثلا به او پیشنهادات شغلی متعددی از قبیل نمایندگی مجلس، مسئولیت در سپاه، ارتش و... و یا در اختیار داشتن محافظ و ماشین ضد گلوله می شد ولی هیچکدام را نمی پذیرفت. چون معتقد بود که اینها ممکن است مانع خدمت به مردم شود خدمتی که عبادت است.
صبح شد، موقع رفتن به مدرسه با عجله وسایلم را آماده می کردم، ناگهان چشمم به برنامه امتحانی ام افتاد که با خودکار قرمز امضا شده بود، وقتی به خواهرم نشان دادم حدس زد که شاید داداشم آن را امضا کرده باشد ولی یادم افتاد که برادرم در خانه نبود، خواب دیشب برایم تداعی شد، با تعجب ماجرا را برای خواهرم تعریف کردم و تاکید کردم که به کسی نگوید.

ماجرای برنامه امتحانی : 

وقتی از او می خواهم ماجرای امضای پدر را برایم تعریف کند، یاد روزی می افتد که خبر شهادت پدر را برایش آوردند، اشک در چشمانش حلقه می زند و می گوید سال 62 کلاس اول راهنمایی بوده در مدرسه زنگ ورزش خواهرش را می بیند که به مدرسه آمده تا خبر مرگ پسردایی کوچکش را که زهرا او را بسیار دوست داشته بدهد اما زهرا باورش نمی شود که خواهر فقط برای این خبر آمده باشد، به اتفاق خواهر و ناظم مدرسه راهی خانه می شود، زهرا در راه دعا می کند که برای کسی اتفاقی نیفتاده باشد اما وقتی صدای آه و ناله را می شنود دیگر باورش می شود که پدر در کنارشان نیست تا برایش دیکته بگوید و با خواهر و برادر کوچکش بازی کند.
وقتی می خواهد ماجرای برنامه امتحانی اش را برایم تعریف کند تاکید می کند که جزئیاتش را هم بنویسم و ادامه می دهد :

«یک هفته از شهادت پدرم گذشته بود، در زادگاه پدرم، شهر خوانسار، برای او مراسم ختم گرفته بودند. بنابراین مادر و برادرم هم در خانه نبودند و من باید به مدرسه می رفتم، وقتی وارد مدرسه شدم، دیدم که برای تجلیل از پدرم مراسم تدارک دیده اند، پس از مراسم راهی کلاس شدم، خانم ناظم از راه رسید و برنامه امتحانی ثلث دوم را به من داد، در غیاب من همه بچه ها برنامه امتحانی شان را گرفته بودند و فقط من مانده بودم، ناظم از من خواست که حتما اولیایم آن را امضا کنند و فردا ببرم، به فکر فرورفتم چه کسی آن را برایم امضا کند، نسبت به درس و مدسه ام بسیار حساس بودم و رفتن پدر و نبود مادر در خانه مرا حساس تر کرده بود. وقتی به خانه رسیدم چیزی خوردم و خوابم برد، در خواب پدر را دیدم که از بیرون آمده و مثل همیشه با ما بازی می کرد و ما هم از سر و کولش بالا می رفتیم. پرسیدم آقاجون ناهار خوردید، گفت: نه نخوردم، به آشپزخانه رفتم تا برای پدرغذا بیاورم، پدر گفت: زهرا برنامه ات را بیاور امضا کنم. گفتم آقاجون کدام برنامه؟ گفت: همان برنامه ای که امروز در مدرسه دادند. رفتم و برنامه امتحانی ام را آوردم اما هرچه دنبال خودکار آبی گشتم پیدا نشد، می دانستم که پدر هیچگاه با خودکار قرمز امضا نمی کند، بالاخره خودکار آبی ام را پیدا کردم و به پدر دادم و رفتم آشپزخانه. اما وقتی برگشتم پدرم را ندیدم، نگران به سمت حیاط دویدم دیدم باغچه را بیل می زند، آخر دم عید بود و بایستی باغچه صفایی پیدا می کرد، پدر هم که عاشق گل و گیاه بود.برگشتم تا غذا را به حیاط بیاورم ولی پدر را ندیدم این بار هراسان و گریان به دنبال او دویدم اما دیگر پیدایش نکردم ناگهان از خواب پریدم اما وقتی خاله برایم آب آورد دوباره آرام گرفتم و خوابیدم.
صبح شد، موقع رفتن به مدرسه با عجله وسایلم را آماده می کردم، ناگهان چشمم به برنامه امتحانی ام افتاد که با خودکار قرمز امضا شده بود، وقتی به خواهرم نشان دادم حدس زد که شاید داداشم آن را امضا کرده باشد ولی یادم افتاد که برادرم در خانه نبود، خواب دیشب برایم تداعی شد، با تعجب ماجرا را برای خواهرم تعریف کردم و تاکید کردم که به کسی نگوید. پدر در قسمت ملاحظات برنامه نوشته بود: «اینجانب رضایت دارم، سید مجتبی صالحی» و امضاء کرده بود.
در مدرسه ماجرا را برای دوستم تعریف کردم، دوستم هم به من اطمینان داد که واقعیت دارد. او ماجرا را برای خانم ناظم تعریف کرد و گفت: که این اتفاق برای شهید صالحی افتاده، یعنی اسمی از من و پدر من به میان نیامد.
مادر، شهید را به حضرت زهرا(س) قسم می دهد که با برخورد مردم که دم در می آیند و از امضای نامه می پرسند چه بکند؟ شهید می گوید: «سادات (اسم همسر شهید) تو هم شک داری؟» با گریه می گوید نه، او ادامه می دهد: «اگر کسی شک دارد بگو تا روز قیامت در آن باقی بماند تا همه حقایق آشکار شود.


نگاه اطرافیان به این قضیه : 


زهرا می گوید: این خواست خدا بوده که در آن سن همه چیز در ذهنمان ثبت شود تا بتوانیم به خوبی به نسل های بعد انتقال دهیم، در مدرسه همه به راحتی این موضوع را می پذیرند، همان موقع برنامه را به آیت الله خزعلی می دهند تا برای تعیین صحت و سقم آن پیش علمای دیگر ببرد.
آیت الله خزعلی از خانواده شهید صالحی می خواهد تا پیش کسی موضوع را مطرح نکنند علمای آن زمان صحت ماجرا را تایید می کنند و برنامه به رویت حضرت امام(ره) نیز می رسد. اداره آگاهی تهران نیز پس از بررسی اعلام می کند امضا مربوط به خود شهید مجتبی صالحی است اما جوهر خودکاری که امضا را زده شبیه هیچ خودکار یا خودنویسی نمی باشد.ولی خانم صالحی معتقد است که خصلت مردمی بودن پدر، این موضوع را خیلی سریع بین مردم پخش کرد و امروز مردم با رفتن به موزه شهدا و دیدن آن نامه، شهید را می شناسند و به یکدیگر معرفی می کنند.
وی شرایط آن روز جامعه را برای پذیرش این موضوع بسیار مهم می داند چرا که ایثار و شهادت و ساده زیستی روح جامعه را متعالی کرده بود، او معتقد است که دید واقعی در جامعه حاصل شده بود.
در آن موقع علما می خواهند که شهید صالحی از آینده جنگ و مملکت بگوید، پدر به خواب مادرم می آید و می گوید: «ما می دانیم ولی اجازه نداریم.» مادر، شهید را به حضرت زهرا(س) قسم می دهد که با برخورد مردم که دم در می آیند و از امضای نامه می پرسند چه بکند؟ شهید می گوید: «سادات (اسم همسر شهید) تو هم شک داری؟» با گریه می گوید نه، او ادامه می دهد: «اگر کسی شک دارد بگو تا روز قیامت در آن باقی بماند تا همه حقایق آشکار شود.»
خانم صالحی می گوید: «در زندگی خودم نیز تا دو سال این ماجرا را در بین فرزندانم مطرح نمی کردم، جسته گریخته از دیگران می شنیدند چون فکر می کردم باید فرزندانم آمادگی روحی و ذهنی را برای پذیرش این واقعیت بزرگ، واقعیتی که جلوه مادی نداشت، پیدا کنند».

پیام امضا : 
وقتی نظرش را درباره پیام این نامه می پرسم با کمی تأمل می گوید: «به قول امام(ره) جنگ برای ما نعمت های فراوانی داشت، در کنار همه عواقب آن. شهید چمران، مطهری، صالحی و... با خدا معامله کردند، وقتی دیدند کسی مثل امام(ره) در دنیای دین ستیز امروز برای احیای اسلام به پا می خیزد، با تمام شجاعت و با کمترین امکانات فریاد وا اسلام سر می دهد، عده ای پروانه وار گردش جمع می آیند تا یاری اش کنند و در راستای هدف والایشان از همه چیزشان می گذرند، خداوند به شهدا در آن دنیا وعده های بسیاری داده مثل همنشینی با اولیا، ارتزاق نزد خود و... اما در این دنیا هم یک چشمه از آن وعده ها را گشوده است آن هم به این شکل، خداوند مزد خلوص هر کسی را به شکلی می دهد، مزد خلوص شهید صالحی را هم اینگونه داده است، این یعنی حضور شهدا در بین ما، اما این شکل ارتباط جلوه جدیدی بود از ارتباط شهید با خانواده اش، جلوه جدید نه تکامل، چون شهدا به تکامل واقعی رسیده اند
.خانم صالحی حضور پدرش را در همه مراحل زندگی اش احساس کرده، از تولد و نامگذاری اولین فرزندش که پدر به خواب دیگران می آید و نام نوه کوچکش را مجتبی می گذارد و عصر همان روز وقتی همسرش به خانه بازمی گردد شناسنامه فرزندش را به اسم مجتبی گرفته چون نوزاد بیمار بوده و پدر نذر کرده بود . در این میان مادر نیز اسم دیگری انتخاب کرده بود. او می گوید: پدر هنوز هم به خواب بسیاری می آید، مثل مادری که می گفته وقتی شهید صالحی را به خواب می بیند، چشم پسرش شفا می یابد و پزشکان از تخلیه کردن چشم او منصرف می شوند و...
حرف آخر...
وقتی از خانم صالحی می پرسم حرف آخرش را هم بگوید، به چشمانم خیره می شود و می گوید: «دلم می خواهد چیزی را بگویم که تا به حال نگفته ام؛ احساس می کنم پدرم آسمانی ترین پدر روی زمین است، اینکه پس از عروجش دوباره برمی گردد و دنیایمان را جور دیگر لمس می کند، حرف دیگری است و اینکه من در این بین واسطه قرار گرفته ام بار مسئولیتم را سنگین تر احساس می کنم و مسیر سختی را پیش روی خود می بینم.»
شهید حجت الاسلام سید مجتبی صالحی خوانساری در سال 1323 متولد و در تاریخ 29/11/1362 به دست عوامل ضد انقلاب در جوانرود کردستان به شهادت رسید و در گلزار شهدای قم، در قطعه‌ی چهارم ردیف 5 به خاک سپرده شد.

منابع : نوید شاهد ،رهپویان معرفت 

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
شهيدي كه فقط«بنده خدا»بود
از خانواده‌اش خواسته بود تا روي سنگ مزارش بنويسند «بنده خدا». به اين حرف اعتقاد داشت و به آن هم رسيد كه اگر خدا يكبار به بنده‌اش بگويد «بنده من» همه چيز تمام است. 


آسماني مي‌شوي و همه درهاي آسمان الهي به رويت باز مي‌شود. به خدا مي‌رسي و همه زيبايي‌هاي آسماني را درك مي‌كني! عبدالرسول هم يكي از همان رزمندگاني بود كه عاشق خدا شد و به سمت خدا رفت. او كه متولد 27 مهر 1340 در شيراز بود، 21 سال بعد در آزادسازي خرمشهر به شهادت رسيد. آنچه در پي مي‌آيد، حاصل همكلامي با محمد جواد مرادي برادر شهيد است كه پيش رو داريد.

همرزمي براي چمران

عبدالرسول قبل از اينكه ديپلمش را بگيرد به كلاس قرآن مي‌رفت. 22 مرداد سال 58 بود كه در آزمون قرآن با موفقيت قبول شد و بعد از آن در مسجد عظيمي، كلام الهي را به ديگران ياد مي‌داد. در بحبوحه پيروزي انقلاب عشق و علاقه عجيبي در وجودش نسبت به امام خميني(ره) و آرمان‌هاي انقلاب پيدا كرد. در حالي كه نوجواني 18 ساله بود، در فعاليت‌هاي انقلاب شركت مي‌كرد. بعد از پيروزي انقلاب كه جنگ تحميلي آغاز شد. رسول در راهپيمايي‌هاي انقلاب با عليرضا مسعودي، سرهنگ بازنشسته سپاه آشنا شد و با همديگر از تاريخ 25 آبان تا 5 دي‌ماه سال 1359 در گروه شهيد چمران تحت عنوان جنگ‌هاي نامنظم (چريكي) شركت داشتند. به اين ترتيب برادرم مدتي در سوسنگرد و مدتي را در كردستان به مقابله با دشمن پرداخت. خاطراتي را كه از گروه شهيد چمران براي ما تعريف مي‌كرد خيلي جالب بود.

فرار از دانشگاه

اوايل خانواده خيلي ناراحت بودند كه چرا رسول فكر زندگي، درس و خدمتش نيست. سال 59 ديپلم گرفته بود و مي‌بايست به سربازي برود ما اين توقعات را از رسول داشتيم كه بايستي به فكر كار و ازدواج باشد. اما رسول در اين حال و هوا و فضا‌ها نبود كه بخواهد حرفه يا شغلي داشته باشد، سرانجام رفت ودر دانشگاه شركت كرد. مدتي در دانشكده طراحي در تهران به كار طراحي و تحصيل مشغول شد، سپس به دانشكده افسري رفت و حدود 7 الي 8 ماه هم آنجا بود. اما هيچ كدام از اينها او را راضي نكرد.

آرپي‌جي‌زن

در دوران سربازي، بعد از طي دوره آموزشي، وارد تيپ 55 هوابرد شد. در آنجا راننده توپ 106 شد اما خيلي تمايل داشت كه وارد خط مقدم جبهه شود، براي همين از فرمانده خود خواهش كرد كه او را از آن قسمت به بخش آرپي‌جي منتقل كند، رفت و آرپي‌جي‌زن شد. در عمليات فتح المبين هم به عنوان آرپي‌جي‌زن شركت داشت. در همين كسوت بود كه در عمليات بيت‌المقدس در حالي كه با دشمنان مقابله مي‌كرد، به فيض عظيم شهادت نائل شد.

انهدام هلي‌كوپتر

رسول يك بار برايم خاطره‌اي از جبهه را به اين صورت تعريف كرد: يك روز صبح كه هوا بهاري بود، بعداز خواندن نماز صبح، تقريباً هنگام گرگ و ميش هوا و زماني كه هنوز آفتاب نزده بود، آتش روشن كرديم و يك كتري روي آتش گذاشتيم، در حال آماده كردن صبحانه بوديم كه ناگهان يكي از بچه‌ها گفت: يك وسيله‌اي شبيه پرنده در حال نزديك شدن به نيروهاست. با دقت نگاه كرديم، يك هلي‌كوپتر عراقي بود. خيلي تعجب كرديم، بلند شديم. در همان لحظه، يك راكت به سمت سنگرمان شليك شد و ما هم با اسلحه، كلاشينكف و ژ3 و هر چه داشتيم شروع كرديم به سمت هلي‌كوپتر شليك كردن. من يك آرپي‌جي را برداشتم و سريع آماده كردم، اصلا حدس نمي‌زدم كه آن موقع صبح چنين اتفاقي بيفتد. هلي‌كوپتر بعد از پرتاب راكت اول، احساس خطر كرد و نتوانست راكت دوم را پرتاب كند. در حال دور زدن و دور شدن از منطقه بود كه آرپي‌جي‌اي كه آماده كردم برداشتم، بچه‌ها هم مي‌گفتند «بزن بزن بزن». هلي‌كوپتر فاصله گرفته بود و من شليك كردم، در چشم برهم‌زدني هلي‌كوپتر منفجر شد.

تنگه رغابيه

خيلي به فضاي جبهه و جنگ علاقه داشت و به همين خاطر كمتر به شيراز مي‌آمد. هر وقت هم كه مي‌آمد بلافاصله به خاطر عشق به جبهه و رزمنده‌ها و به منطقه بر مي‌گشت.

خود من در روند اجراي عمليات بيت‌المقدس از طرف صدا و سيما براي فيلمبرداري و مصاحبه به مناطق جنگي اعزام شديم. در منطقه «تنگ رغابيه» در حالي كه فيلمبرداري مي‌كردم و از رزمنده‌ها مصاحبه مي‌گرفتم. به طور كاملاً اتفاقي رسول را ديدم. اول فكر مي‌كردم اشتباه مي‌كنم اما برايم عجيب و بي‌سابقه بود كه در سرتاسر اين جبهه من برادرم رسول را ديدم. آن ديدار آخرين ديدار من و رسول بود، من ديگر هيچ وقت رسول نديدم...

صميميتي كه زبانزد بود

برادرم قبل از اينكه به خدمت سربازي برود، كارهاي مختلفي انجام مي‌داد، با تاكسي‌اي كه پدر خريده بود كار و كاسبي مي‌كرد. چيزي كه در خصلت رسول بيشتر نمايان مي‌شد صميميتش بود، دوست داشت كه هميشه به ضعيفان كمك كند، از همان موقع به فكر بچه‌هاي كوچك بود، يادم هست كه در دوران دبيرستان و حدود يك سال قبل از انقلاب با دوستانش گروهي را تشكيل دادند و به روستاهاي فقيرنشين اطراف رفتند. براي بچه‌هاي آن محل، تيم فوتبال تشكيل دادند، كلاس‌هاي قرآن و كلاس‌هاي عقيدتي گذاشتند و با اين بچه‌ها كار مي‌كردند و آنها را معارف دين واحكام اسلام آشنا مي‌نمودند.

علاقه مادر و فرزندي!

مادرم علاقه عجيبي به فرزند آخرش داشت، معمولاً فرزند آخر براي خانواده خيلي عزيز مي‌شود. هميشه اين موضوع در بين خانواده مطرح بود كه اگر يك روز رسول شهيد شود وخبر شهادتش به خانواده برسد، چه اتفاقي رخ خواهد داد؟! اما زماني كه خبر شهادت عبدالرسول به مادرم رسيد، او هيچ عكس‌العملي نشان نداد. شاد بود مثل اينكه پسرش داماد شده و ازدواج كرده باشد. واقعاً آن لحظه احساس كردم كه شهيد زنده است و در بين ماست. در حال حاضر هم بعد از گذشت بيش از سي سال هنوز او در بين ما زنده است و خاطراتش در بين خانواده و دوستان مرور مي‌شود. شهادت برادرم، تاثيري بدي روي روحيه مادر نگذاشته بود.

شهيد گمنام

رسول در وصيت نامه خود ذكر كرده بود كه اگر من شهيد شدم و من را پيدا كرديد، روي سنگ مزارم اسمم را ننويسيد، فقط بنويسيد «بنده خدا». طبق در خواست برادرم مزارش در دارالرحمه (گلزار شهداي شيراز ) بي‌نام است. او در وصيتنامه خودش نوشت «الهي اگر يكبار بگويي بنده من، از عرش بگذرد خنده من. روي قبر شهيد نوشته شده «بنده خدا».

الهي اگر يك بار بگويي بنده من از عرش بگذرد خنده من».

وصيتنامه شهيد عبدالرسول مرادي

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/10 9:15:26
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
روي سينه اش خالكوبي كرده بود: فدايت شوم خميني
 امام خمینی: اشخاصى بعد از زحمت هاى فراوان پنجاه ساله به يك مقامى مى رسند و اين جوانها را خداى تبارك و تعالى آن طور در ظرف يك مدت بسيار كم ، متحول كرد به يك مقامى كه آن هايى كه پنجاه سال زحمت كشيده اند، نرسيده اند به اين مقام ؛ نرسيده اند به آن جا كه غير از خدا اصلاً هيچى نخواهند، شهادت را اين طور طالب باشند. اين طور غير شهادت را در برگيرند. اين يك مسئله مهمى است . ما هميشه بايد در نظر داشته باشيم كه اين مسئله ، مسئله عادى نيست . 

 
نام : شاهرخ ضرغام  
نام پدر : صدرالدين  
تاریخ تولد :  ۱۳۲۸
محل تولد : تهران
تاریخ شهادت : هفدهم آذرماه 1359
محل شهادت : آبادان
  
اينها مشخصات شناسنامه اي اوست. کسي که در سي و يک سال عمر خود زندگي عجيبي را رقم زد. از همان دوران کودکي با آن جثه درشت و قوي خود، نشان داد که خلق و خوي پهلوانان را دارد .
شاهرخ هيچگاه زير بار حرف زور و ناحق نمي رفت. دشمن ظالم و يار مظلوم بود. دوازده سالگي طعم تلخ يتيمي را چشيد. از آن پس با سختي روزگار را سپري کرد .
در جواني به سراغ کشتي رفت. سنگين وزن کشتي مي گرفت. چه خوب پله هاي ترقي را يکي پس از ديگري طي مي کرد. قهرمان جوانان، نايب قهرمان بزرگسالان، دعوت به اردوي تيم ملي کشتي فرنگي. همراهي تيم المپيک ايران و... 
اما اينها همه ماجرا نبود. قدرت بدني، شجاعت، نبود راهنما، رفقاي نا اهل و ... همه دست به دست هم داد. انساني بوجود آمد که کسي جلودارش نبود هرشب کاباره، دعوا، چاقوکشي و ...
 
پدر نداشت. از کسي هم حساب نمي برد. مادر پيرش هم کاري نمي توانست بکند الا دعا! اشک مي ريخت و براي فرزندش دعا مي کرد. خدايا پسرم را ببخش، عاقبت به خيرش کن. خدايا پسرم را از سربازان امام زمان(عج) قرار بده . ديگران به او مي خنديدند. اما او مي دانست که سلاح مومن دعاست. کاري نمي توانست بکند الا دعا. هميشه مي گفت: خدايا فرزندم را به تو سپردم. خدايا همه چيز به دست توست. هدايت به وسيله توست. پسرم را نجات بده!
٭٭٭
زندگي شاهرخ در غفلت و گمراهي ادامه داشت. تا اينكه دعاهاي مادر پيرش اثر كرد. مسيحا نفسي آمد و از انفاس خوش او مسير زندگي شاهرخ تغيير كرد .
بهمن ۵۷ بود. شب و روز مي گفت: فقط امام، فقط خميني (ره)
 
وقتي در تلويزيون صحبت هاي حضرت امام پخش مي شد، با احترام مي نشست. اشك مي ريخت و با دل و جان گوش مي كرد.
مي گفت: عظمت را اگر خدا بدهد، مي شود خميني، با يك عبا و عمامه آمد. اما عظمت پوشالي شاه را از بين بُرد.
هميشه مي گفت: هرچه امام بگويد همان است. حرف امام براي او فصل الخطاب بود.
براي همين روي سينه اش خالكوبي كرده بود كه: فدايت شوم خميني.
ولايت فقيه را به زبان عاميانه براي رفقايش توضيح مي داد. از همان دوستان قبل از انقلاب، ياراني براي انقلاب پرورش داد. وقتي حضرت امام فرمود: به ياري پاسداران در كردستان برويد. ديگر سر از پا نمي شناخت. حماسه هاي اورا در سنندج، سقز، شاه نشين و بعدها در گنبد و لاهيجان وخوزستان و... هنوز در خاطره ها باقي است.
 
شاهرخ از جمله كساني است كه پير جماران در رسايشان فرمود: اينان ره صد ساله را يك شبه طي كردند. من دست و بازوي شما پيشگامان رهائي را مي بوسم و از خداوند مي خواهم مرا با بسيجيانم محشور گرداند.
وقتي از گذشته زندگي خودش حرف مي زد داستان حُر را بازگو مي كرد خودش را حُر نهضت امام مي دانست. مي گفت: حُر قبل از همه به ميدان كربلا رفت و به شهادت رسيد، من هم بايد جزء اولين ها باشم.
 
در همان روز هاي اول جنگ از همه جلوتر پا به عرصه گذاشت. آنقدر دلاورانه جنگيد که دشمنان براي سرش جايزه تعيين کردند. آنقدر شجاعانه رفت تا كسي به گرد پايش نرسد. رفت و رفت. آنقدر رفت تا با ملائك همراه شد . شاهرخ پروازي داشت تا بي نهايت. در هفدهم آذر پنجاه و نه دشتهاي شمال آبادان اين پرواز را ثبت كرد. پروازي با جسم و جان. كسي ديگر او را نديد ؛ حتي پيكرش پيدا نشد.
مي گويند مفقود الاثر، اما نه، او از خدا خواسته بود همه گذشته اش را پاک کند. همه را، هيچ چيزي از او نماند. نه اسم، نه شهرت، نه مزار و نه هيچ چيز ديگر. خدا هم دعايش را مستجاب کرد.
اما ياد او زنده است. نه فقط در دل دوستان، بلکه در قلوب تمام ايرانيان. او سرباز ولايت بود. مريد امام بود. مرد ميدان عمل بود و اينها تا ابد زنده اند.
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است برجريده عالم دوام ما

 
مادر شهید شاهرخ ضرغام 
  
(خانم عبدالهي (مادر شاهرخ) که در مردادماه 1388 به شاهرخ پیوست. شادی روحش صلوات)
 
شاهرخ در بيمارستان دروازه شميران به دنيا آمد. از آن زمان تولدش هم خيلي درشت اندام و سنگين وزن بود.
تا سوم راهنمايي بيشتر درس نخواند. از مدرسه اخراجش كردند به خاطر اين‌كه شاهرخ نسبت به تبعيض معلم ميان دانش‌‌آموزان مرفه و كم بضاعت اعتراض كرده بود.
عصر يکي از روزهاي تابستان بود. زنگ خانه به صدا در آمد. آن زمان ما در حوالي چهارراه کوکا کولا در خيابان پرستار مي نشستيم. پسر همسايه بود ، گفت: از کلانتري زنگ زدند. مثل اينکه شاهرخ دوباره بازداشت شده سند خانه ما هميشه سر طاقچه آماده بود. تقريباً ماهي يکبار براي سند گذاشتن به کلانتري محل مي رفتم. مسئول كلانتري هم از دست او به ستوه آمده بود ، سند را برداشتم. چادرم را سر کردم و با پسر همسايه راه افتادم. در راه پسر همسايه مي گفت: خيلي از گنده لاتهاي محل، از آقا شاهرخ حساب مي برن، روي خيلي از اونها رو کم کرده. حتي يکدفعه توي دعوا چهار نفر رو با هم زده.
بعد ادامه داد: شاهرخ الان براي خودش کلي نُوچه داره.  حتي خيلي از ماموراي کلانتري ازش حساب مي برن . ديگر خسته شده بودم. با خودم گفتم: شاهرخ ديگه الان هفده سالشه. اما اينطور اذيت مي کنه، واي به حال وقتي که بزرگتر بشه. چند بار مي خواستم بعد از نماز نفرينش کنم. اما دلم برايش سوخت. ياد يتيمي و سختي هائي که کشيده بود افتادم. بعد هم به جاي نفرين دعايش کردم ، وارد کلانتري شدم. با کارهاي پسرم، همه من را مي شناختند. مامور جلوي در گفت: برو اتاق افسر نگهبان
درب اتاق باز بود. افسر نگهبان پشت ميز بود. شاهرخ هم با يقه باز و موهاي به هم ريخته مقابل او روي صندلي نشسته بود. پاهايش را هم روي ميز انداخته بود. تا وارد شدم داد زدم و گفتم: مادر خجالت بکش پاهات رو جمع کن ؛ بعد رفتم جلوي ميز افسر و سند را گذاشتم و گفتم: من شرمنده ام، بفرمائيد
 
با عصبانيت به شاهرخ نگاه کردم و بعد از چند لحظه گفتم: دوباره چيکار کردي؟ شاهرخ گفت: با رفيقا سر چهار راه کوکا وايساده بوديم. چند تا پيرمرد با گاري هاشون داشتند ميوه مي فروختند، يکدفعه يه پاسبون اومد و بار ميوه پيرمردها رو ريخت توي جوب، اما من هيچي نگفتيم بعد هم اون پاسبون به پيرمردا فحش ناموس داد من هم نتونستم تحمل کنم و رفتم جلو همينطور تو چشماش نگاه مي کردم. ساکت شد. فهميده بود چقدر ناراحتم ، سرش را انداخت پائين .
افسر نگهبان گفت: اين دفعه احتياجي به سند نيست. ما تحقيق کرديم و فهميديم مامور ما مقصر بوده. بعد مكثي كرد و ادامه داد: به خدا ديگه از دست پسر شما خسته شدم. دارم توصيه مي کنم، مواظب اين بچه باشيد. اينطور ادامه بده سرش مي ره بالاي دار .!
شب بعد از نماز سرم را گذاشتم روي مهر و بلند بلند گريه مي کردم. بعد هم گفتم:
خدايا از دست من کاري بر نمي ياد، خودت راه درست رو نشونش بده.
خدايا پسرم رو به تو سپردم، عاقبت به خيرش کن.
 
ورزش

بدنش بسيار قوي بود. هر روز هم مشغول تمرين بود. در اولين حضور در مسابقات کشتي فرنگي به قهرماني جوانان تهران در يکصد کيلو دست يافت. سال پنجاه در مسابقات قهرماني کشور در فوق سنگين جوانان بسيار خوش درخشيد و تمامي حريفان را يکي پس از ديگري از پيش رو برداشت.
بيشتر مسابقه ها را با ضربه فني به پيروزي مي رسيد. قدرت بدني، قد بلند، دستان کشيده و استفاده صحيح از فنون باعث شد که به مقام قهرماني دست پيدا کند.
در مسابقات کشتي آزاد هم شرکت کرد و توانست نايب قهرماني تهران را کسب کند.
سالهاي اول دهه پنجاه، مسابقات کشتي جديدي به نام "سامبو" برگزار شد. از مدتها قبل، قوانين مسابقات ابلاغ شده بود. در آن مسابقات درخشش شاهرخ خيره کننده بود. جوان تهراني قهرمان سنگين وزن مسابقات شد.
سال پنجاه و پنج آخرين سال حضور او در مسابقات کشتي بود. در آن سال به همراه آقاي سليماني براي سنگين وزن، به اردوي تيم ملي دعوت شدند.
 
 
روایت دوستان
در پس هيکل درشت و ظاهر خشني که شاهرخ داشت، باطني متفاوت وجود داشت که او را از بسياري از همرديفانش جدا مي ساخت . هيچگاه نديدم که در محرم و صفر لب به نجاستهاي کاباره بزند. ماه رمضان را هميشه روزه مي گرفت و نماز مي خواند. به سادات بسيار احترام مي گذاشت .
يکي از دوستانش مي گفت: پدر و مادرش بسيار انسانهاي باايماني بودند پدرش به لقمه حلال بسيار اهميت مي داد. مادرش هم بسيار انسان مقيدي بود .اينها بي تاثير در اخلاق و رفتار شاهرخ نبود.
قلبي بسيار رئوف و مهربان داشت. هر چه پول داشت خرج ديگران ميکرد. هر جائي که مي رفتيم، هزينه همه را او مي پرداخت. هيچ فقيري را دست خالي رد نمي کرد فراموش نمي کنم يکبار زمستان بسيار سردي بود. با هم در حال بازگشت به خانه بوديم. پيرمرد درشت اندامي مشغول گدائي بود و از سرما مي لرزيد . شاهرخ فوري کاپشن گران قيمت خودش را در آورد و به مرد فقير داد. بعد هم دسته اي اسکناس از جيبش برداشت و به آن مرد داد و حرکت کرد . پيرمرد که از خوشحالي نمي دانست چه بگويد، مرتب مي گفت: جَوون، خدا عاقبت به خيرت کنه .
 
شاهرخ قبل از انقلاب- يادگارهائي از دوران جهالت(به گفته خودش)
 
غیرت و جوانمردی
صبح يکي از روزها با هم به کاباره پل کارون رفتيم. به محض ورود، نگاه شاهرخ به گارسون جديدي افتاد که سر به زير، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: اين کيه، تا حالا اينجا نديده بودمش؟!
در ظاهر زن بسيار با حيائي بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به اين کار مشغول شود.
شاهرخ جلوي ميز رفت و گفت: همشيره، تا حالان ديدهب ودمت، تازه اومدي اينجا؟!
زن، خيلي آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم.
شاهرخ دوباره با تعجب پرسيد: تو اصلاً قيافه ات به اينجور کارها و اينجور جاها نمي خوره، اسمت چيه؟ قبلاً چيکاره بودي؟
زن در حالي که سرش را بالا نمي گرفت گفت: مهين هستم، شوهرم چند وقته که مُرده، مجبور شدم که براي اجاره خانه و خرجي خودم و پسرم بيام اينجا!
شاهرخ، حسابي به رگ غيرتش برخورده بود، دندان هايش را به هم فشار مي داد، رگ گردنش زده بود بيرون، بعد دستش را مشت کرد و محکم کوبيد روي ميز و با عصبانيت گفت: اي لعنت بر اين مملکت کوفتي!!
بعد بلند گفت: همشيره راه بيفت بريم، شاهرخ همينطور که از در بيرون مي رفت رو کرد به ناصرجهود و گفت: زود بر ميگردم!
مهين هم رفت اتاق پشتي و چادرش را سرش کرد و با حجاب کامل رفت بيرون. بعد هم سوار ماشين شاهرخ شد و حرکت کردند.
مدتي از اين ماجرا گذشت. من هم شاهرخ را نديدم، تا اينکه يک روز در باشگاه پولاد همديگر را ديديم. بعد از سلام و عليک، بي مقدمه پرسيدم: راستي قضيه اون مهين خانم تو چي شد؟!
اول درست جواب نمي داد، اما وقتي اصرار کردم گفت:
دلم خيلي براشون سوخت، اون خانم يه پسر ده ساله به اسم رضا داشت.
صاحب خونه به خاطر اجاره، اثاث ها رو بيرون ريخته بود. من هم يه خونه کوچيک تو خيابون نيرو هوائي براشون اجاره کردم. به مهين خانم هم گفتم: تو خونه بمون و بچه ات رو تربيت کن، من اجاره و خرجي شما رو مي دم!!
 
 

داستان بهروز وثوقی
عصر يکي از روزها شخصي وارد کاباره ميامي شد و سراغ شاهرخ را گرفت . گارسون ميز ما را نشان داد. آن شخص هم آمد و کنار ميز ما نشست. بعد از کمي صحبتهاي معمول، گفت: من يک کار کوچک از شما مي خوام و در مقابل پول خوبي پرداخت مي کنم.
بعد چند تا عکس و آدرس و مشخصات را به ما داد و گفت: اين آدرس هتل جهان است. اين هم مشخصات اتاق مورد نظر، شما امشب توي اين اتاق بايد بهروز وثوقي رو با چاقو بزنيد!!
چشمان شاهرخ يکدفعه گرد شد و با تعجب گفت: آدم بُکشم؟!نه آقا اشتباه گرفتي .
آن مرد ادامه داد: نه، فقط مجروحش کنيد. اين يه دعواي ناموسيه، فقط مي خوام خط و نشون براش بکشيم. بعد دستش را داخل کيف بُرد و سه تا دسته اسکناس صد توماني روي ميز گذاشت و گفت: اين پيش پرداخته، اگه موفق شديد دو برابرش رو مي دم. در ضمن اگه احتياج بود، حبيب دولابي و دار و دسته اش هم هستن ! شاهرخ پرسيد: شما از طرف کي هستين، اين پول رو کي داده؟
اما آن آقا جواب درستي نداد .
شب با احتياط کامل رفتيم هتل جهان، يک روز هم در آن حوالي معطل شديم ، اما بهروز وثوقي عصر روز قبل از ايران خارج شده بود.
 
پیشنهاد ساواک
ناصر کاسه بشقابي، اصغر ننه ليلا، حسين وحدت، حبيب دولابي( ۱)(همه اين افراد به جرم همکاري با ساواک و کشتار مردم، بعد از انقلاب اعدام شدند)و چند تا ديگه از گنده لات هاي شرق و جنوب شرق تهران دعوت شده بودند، شاهرخ هم بود. هر کدام از اينها با چند تا از نوچه هاشون آمده بود. من هم همراه شاهرخ بودم.
جلسه که شروع شد نماينده ساواک تهران گفت: چند روزي هست که در تهران شاهد اعتصاب و تظاهرات هستيم. خواهش ما از شما و آدم هاتون اينه که ما رو کمک کنيد. توي تظاهرات ها شما جلوي مردم رو بگيريد، مردم رو بزنيد. ما هم از شما همه گونه حمايت مي کنيم. پول به اندازه کافي در اختيار شما خواهيم گذاشت. جوايز خوبي هم از طرف اعلي حضرت به شما تقديم خواهدشد.
جلسه که تمام شد، همه از تعداد نوچه ها و آدم هاشون مي گفتن و پول مي گرفتن، اما شاهرخ گفت: بايد فکر کنم، بعداً خبر مي دم. بعد هم به من گفت: الان اوايل محرمِ، مردم عزادار امام حسين(ع) هستند. من بعد از عاشورا خبر مي دم.
 
ماه محرم
عاشق امام حسين(ع)بود. شاهرخ از دوران کودکي علاقه شديدي به آقا داشت . اين محبت قلبي را از مادرش به يادگار داشت  .
راه اندازي هيئت با کمک دوستان ورزشکار، عزاداري و گريه براي سالار شهيدان در سطح محل، آن هم قبل از انقلاب از برنامه هاي محرم او بود . هر سال در روز عاشورا به هيئت جواد الائمه در ميدان قيام مي آمد. بعد همراه دسته عزادار حرکت مي کرد. پيرمرد عالمي به نام حاج سيد علي نقي تهراني مسئول و سخنران هيئت بود.
حاج سيد علينقي تهراني در عصر عاشورا براي ما مي گفت: نور ايمان را ببينيد، اين آقاي خميني بدون هيچ چيزي و فقط با توکل برخدا، با يک عبا و لباس ساده به مبارزه پرداخته، اما شاه خائن با اين همه تانک و توپ از پس او برنمي آيد.
شاهرخ که ساکت و آرام به سخنان حاج آقا گوش مي کرد وارد بحث شد و گفت: اتفاقاً من هم به همين نتيجه رسيده ام. حاج آقا شما خبر نداري. نمي داني توي اين کاباره ها و هتل هاي تهران چه خبره، اکثر اين جور جاها دست يهوديهاست، نمي دونيد چقدر از دختراي مسلمون به دست اين نامسلمونها بي آبرو مي شن.
شاه دنبال عياشي خودشه، مملکت هم که دست يه مشت دزدِ طرفدار آمريکا و اسرائيلِ، اين وسط دين مردمه که داره از دست مي ره.
وقتي بحث به اينجا رسيد حاج آقا داشت خيره خيره تو صورت شاهرخ نگاه مي کرد، بعد گفت: آقا شاهرخ، من شما را که مي بينم ياد مرحوم طيب مي افتم.
در عاشوراي سال پنجاه وهفت، ساواک به بسياري از هيئتها اجازه حرکت در خيابان را نمي داد. اما با صحبتهاي شاهرخ، دسته هيئت جوادالائمه مجوز گرفت. صبح عاشورا دسته حرکت کرد. ظهر هم به حسينيه برگشت.
 
 
شاهرخ مياندار دسته بود. محکم و با دو دست سينه مي زد . نميدانم چرا اما آنروز حال و هواي شاهرخ با سالهاي قبل بسيار متفاوت بود . موقع ناهار، حاج آقا تهراني کنار شاهرخ نشسته بود. بعد از صرف غذا، مردم به خانه هايشان رفتند. حاج آقا با شاهرخ شروع به صحبت کرد. ما چند نفر هم آمديم و در کنار حاج آقا نشستيم. صحبتهاي او به قدري زيبا بود که گذر زمان را حس نمي کرديم .
اين صحبتها تا اذان مغرب به طول انجاميد. بسيار هم اثر بخش بود. من شک ندارم، اولين جرقه هاي هدايت ما در همان عصر عاشورا زده شد. آن روز، بعد از صحبتهاي حاج آقا و پرسشهاي ما، حُر ديگري متولد شد. آن هم سيزده قرن پس از عاشورا،
حُرّي به نام شاهرخ ضرغام براي نهضت عاشورائي حضرت امام(ره)
 
هر شب در تهران تظاهرات بود. اعتصابات و درگيري‌ها همه‌چيز را به هم ريخته بود. از مشهد كه بر گشتيم، شاهرخ براي نماز جماعت رفت مسجد. خيلي تعجب كردم. فردا شب هم براي نماز مسجد رفت. با چند تا از بچه‌هاي انقلابي آنجا آشنا شده بود. در همه تظاهرات‌ها شركت مي‌كرد. حضور شاهرخ با آن قد و هيكل، قوت قلبي براي دوستانش بود .
 
البته شاهرخ از قبل هم ميانه خوبي با شاه و درباري‌ها نداشت. بارها ديده بودم كه به شاه و خاندان سلطنت ناسزا ميگفت.
ارادت شاهرخ به امام(ره) تا آنجا رسيد كه در همان ايام قبل از انقلاب سينه‌اش را خالكوبي كرده بود. روي آن هم نوشته بود: خميني، فدايت شوم.
 
سفر به مشهد
کاباره را رها کرد. عصر بود که آمد خانه. بي مقدمه گفت: پاشين! پاشين وسايلتون رو جمع کنيد مي خوايم بريم مشهد!
مادر با تعجب پرسيد: مشهد! جدي مي گي!
گفت: آره بابا، بليط گرفتم. دو ساعت ديگه بايد حرکت کنيم.
باور کردني نبود. دو ساعت بعد داخل اتوبوس بوديم. در راه مشهد. مادر خيلي خوشحال بود. خيلي شاهرخ را دعا کرد. چند سالي بود که مشهد نرفته بوديم.
فردا صبح رسيديم مشهد. مستقيم رفتيم حرم. شاهرخ سريع رفت جلو، با آن هيکل همه را کنار زد و خودش را چسباند به ضريح! بعد هم آمد عقب و يک پيرمرد را که نمي توانست جلو برود را بلند کرد و آورد جلوي ضريح.
عصرهمان روز از مسافرخانه حرکت کردم به سوي حرم. شاهرخ زودتر از من رفته بود. مي خواستم وارد صحن اسماعيل طلائي شوم. يکدفعه ديدم کنار درب ورودي شاهرخ روي زمين نشسته . رو به سمت گنبد. آهسته رفتم و پشت سرش نشستم. شانه هايش مرتب تکان مي خورد. حال خوشي پيدا کرده بود.
خيره شده بود به گنبد و داشت با آقا حرف مي زد.
مرتب مي گفت: خدا، من بد کردم. من غلط کردم، اما مي خوام توبه کنم.
خدايا منو ببخش! يا امام رضا(ع) به دادم برس. من عمرم رو تباه کردم.
اشک از چشمان من هم جاري شد. شاهرخ يک ساعتي به همين حالت بود. توي حال خودش بود و با آقا حرف مي زد.
دو روز بعد برگشتيم تهران، شاهرخ در مشهد واقعاً توبه کرد. همه خلافکاري هاي گذشته را رها کرد.
 
انقلاب

اوايل بهمن بود، با بچه هاي مسجد سوار بر موتورها شديم. همه به دنبال شاهرخ حرکت کرديم. اطراف بلوار کشاورز رفتيم. جلوي يک رستوران ايستاديم، رستوران تعطيل بود و کسي آنجا نبود.
شاهرخ گفت: من مي دونم اينجا کجاست. صاحبش يه يهودي صهيونيستِ که الان ترسيده و رفته اسرائيل، اينجا اسمش رستورانه اما خيلي از دختراي مسلمون همين جا بي آبرو شدند. پشت اين سالن محل دانس و قمار و... است.
بعد سنگي را برداشت. محکم پرت کرد و شيشه ورودي را شکست. از يکي از بچه ها هم کوکتل مولوتوف را گرفت و به داخل پرت کرد. بعد هم سوار موتورها شديم و سراغ کاباره ها رفتيم.
آن شب تا صبح بيشتر کاباره ها و دانسينگ هاي تهران را آتش زديم.
در همان ايام پيروزي انقلاب شاهد بودم که شاهرخ خيلي تغيير کرده، نمازش را اول وقت و در مسجد مي خواند، رفقايش هم تغيير کرده بود.
٭٭٭
نيمه هاي شب بود. ديدم وارد خانه شد. لباسهايش خوني بود. مادر باعصبانيت رفت جلو و گفت: معلوم هست کجائي، آخه تا کي مي خواي با مامورها درگير بشي، اين کارها به تو چه ربطي داره. يکدفعه مي گيرن و اعدامت مي کنن پسر!
نشست روي پله ورودي و گفت: اتفاقاً خيلي ربط داره، ما از طرف خدا مسئوليم! ما با کسي درگير شديم که جلوي قرآن و اسلام ايستاده، بعد به ما گفت: شما ايمانتون ضعيفه، شما يا به خاطر بهشت، يا ترس از جهنم نماز مي خوني، اما راه درست اينه که همه کارهات براي خدا باشه!!
مادرگفت: به به، داري ما رو نصيحت مي کني، اين حرفاي قشنگ و از کجا ياد گرفتي!؟ خودش هم خنده اش گرفته بود. گفت: حاج آقا تو مسجد مي گفت.
 
بهمن ماه 1357
در روزهاي بهمن ماه شور و حال انقلابي مردم بيشتر شده بود. شاهرخ با انساني که تا چند ماه قبل مي شناختيم بسيار متفاوت شده بود. هر شب مسجد بود. ماشين پيکانش را فروخت و خرج بچه هاي مسجد و هزينه هاي انقلاب کرد!
 
شب بود كه آقاي طالقاني(رئيس سابق فدراسيون کشتي) با شاهرخ تماس گرفت. ايشان وقتي فهميد که شاهرخ، به نيروهاي انقلابي پيوسته بسيار خوشحال شد. بعد هم گفت:
آقاي خميني تا چند روز ديگر بر مي گردند. براي گروه انتظامات به شما و دوستانتان احتياج داريم.
روز دوازدهم بهمن شاهرخ و اعضاي گروه مسجد، به عنوان انتظامات در جلوي درب فرودگاه مستقر شده بودند، با خبر ورود هواپيماي امام(ره) شاهرخ از بچه ها جدا شد. به سرعت داخل فرودگاه رفت. عشق به حضرت امام او را به سالن محل حضور ايشان رساند.
لحظاتي بعد حضرت امام وارد سالن فرودگاه شد، اشك تمام چهره شاهرخ را گرفته بود. شاهرخ، آنقدر به دنبال امام رفت تا بالاخره از نزديک ايشان را ملاقات کرد و توانست دست حضرت امام را ببوسد. آنروز با بچه ها تا بهشت زهرا(س)رفتيم در ايام دهه فجر شاهرخ را کمتر مي ديديم. بيشتر به دنبال مسائل انقلاب بود.
روز بيست و دو بهمن ديدم سوار بر يک جيپ نظامي جلوي مسجد آمد. يک اسلحه و يک قبضه کلت همراهش بود. شور و حال عجيبي داشت. هر روز براي ديدار امام به مدرسه رفاه مي رفت.
 
استدلال شاهرخ برای اثبات ولايت فقيه 
چند نفر از رفقاي قبل از انقلاب را جذب کميته کرده بود.آخر شب جلوي مسجد مشغول صحبت بودند. يکي از آنها پرسيد: شاهرخ، اين که مي گن همه بايد مطيع امام باشن، يا همين ولايت فقيه، تو اينو قبول داري!؟ آخه مگه مي شه يه پيرمردِ هشتاد ساله کشور رو اداره کنه!؟
شاهرخ کمي فکر کرد و با همان زبان عاميانه خودش گفت: ببين، ما قبل از انقلاب هر جا مي رفتيم، هر کاري مي خواستيم بکنيم، چون من رو قبول داشتيد، روي حرف من حرفي نمي زديد، درسته؟آنها هم با تكان دادن سر تائيد کردند.
بعد ادامه داد: هر جائي احتياج داره يه نفر حرف آخر رو بزنه، کسي هم روي حرف اون حرفي نزنه. حالا اين حرف آخر رو، تو مملکت ما کسي مي زنه که عالم دينِ، بنده واقعي خداست، خدا هم پشت و پناه ايشونه.
بعد مکثي کرد و گفت: به نظرت، غير از خدا کسي مي تونست شاه رو از مملکت بيرون کنه، پس همين نشون مي ده که پشتيبان ولايت فقيه خداست.
ما هم بايد به دنبال امام عزيزمون باشيم. در ثاني ولي فقيه کار اجرائي نمي کنه بلکه بيشتر نظارت مي کنه .
اين استدلال هاي او هر چند ساده و با بيان خاص خودش بود. اما همه آنها قبول کردند.
 
چند روزي از پيروزي انقلاب گذشت. شاهرخ نشسته بود مقابل تلويزيون، سخنراني حضرت امام در حال پخش بود. داشتم از کنارش رد مي شدم که يکدفعه ديدم اشک تمام صورتش را پر کرده. باتعجب گفتم: شاهرخ، داري گريه مي کني!؟ با دست اشکهايش را پاک کرد
و گفت: امام، بزرگترين لطف خدا در حق ماست.
 ما حالا حالاها مونده که بفهميم رهبر خوب چه نعمت بزرگيه، من که حاضرم جُونم رو براي اين آقا فدا کنم.
 
کمیته
شاهرخ عضو كميته ناحيه پنج شد. هر شب با موتور بزرگ و چهار سيلندر خودش گشت زني مي كرد. بعضي مواقع هم با ماشين جیپ خودش گشت مي زد. جالب بود كه مرتب ماشين او عوض مي شد. بعدها فهميديم كه نگهبان پادگان خيلي از شاهرخ حساب مي بره. براي همين شاهرخ چند روز يكبار ماشين خودش رو عوض مي كرد!
 
(گنبد سال 1358- دستگيري یکی از سران منافقين توسط شاهرخ)
 
داخل مسجد دور هم نشسته بوديم. حاج آقا جلالي سرپرست کميته مشغول صحبت با شاهرخ بود. حاج آقا به يکي از بچه هاي مذهبي گفته بود که احکام نمازجماعت و روزه را به شاهرخ آموزش دهد. حرف از احکام و... بود.
يکدفعه شاهرخ با همان زبان عاميانه خودش گفت: حاج آقا بگذريم از اين حرفا! يه ماشين برا شما ديدم خيلي عالي! آخرين مدل، شورلت اصل آمريکائي، توي پادگانه، مي خوام بيارم براي شما ولي رنگش تعريفي نداره!!
حاج آقا گفت: بس کن اين حرفا رو، شما دنبال کار خودت باش. دقت کن نمازهات رو صحيح بخوني.
شاهرخ دوباره خيلي جدي گفت: راستي با مسئول پادگان هماهنگ کردم. مي خوام يه تانک بيارم برا مسجد!!
همه با هم خنديديم و با خنده جلسه ما تمام شد.
عصر روز بعد جلوي مسجد احمديه ايستاده بودم. با چند نفر از بچه هاي کميته مشغول صحبت بودم. صداي عجيبي از سمت خيابان اصلي آمد. با تعجب به رفقا گفتم: صداي چيه؟! يکي از بچه ها گفت: من مطمئنم، اين صداي تانکِ!!
دويديم به طرف خيابان، حدس او درست بود. يک دستگاه تانک جلو آمد و نبش خيابان مسجد توقف کرد. با تعجب به تانک نگاه مي کرديم.
در برجک تانک باز شد. شاهرخ سرش را بيرون آورد. با خنده براي ما دست تکان مي داد. بعد گفت: جاش خوبه؟! نمي دانستم چه بگويم. من هم مثل ديگر بچه ها فقط مي خنديدم!
يک هفته دردسر داشتيم. بالاخره تانک را به پادگان برگردانديم. هرکسي اين ماجرا را مي شنيد مي خنديد. اما شاهرخ بود ديگر، هر کاري که مي گفت بايد انجام مي داد.
 
لاهيجان
مسئول كميته شرق تهران رو به ما كرد و گفت: امام جمعه لاهيجان با ما تماس گرفته. مثل اينكه سران حزب توده و چريكهاي فدائي خلق از تهران به لاهيجان رفته اند. مردم انقلابي و مومن اين شهر هم از دست آنها آسايش ندارند.
بعد ادمه داد: من شنيدم كه شما با بچه هاي كميته رفته بوديد كردستان. تجربه خوبي هم در مبارزه با ضدانقلاب داريد. براي همين از شما مي خوام كه يك سفر به لاهيجان برويد. ما هم قبول كرديم .
وقتي صحبت ها تمام شد. مسئول كميته نگاهي كرد و با تعجب گفت: آقا شاهرخ، شما قبل از انقلاب چيكار مي كرديد!
شاهرخ لبخندي زد و گفت: بهتره نپرسيد، من و امثال من رو امام آدم كرد. ما گذشته خوبي نداشتيم.
٭٭٭
صبح فردا با دو دستگاه اتوبوس راهي لاهيجان شديم. به محض ورود به شهر به مسجد جامع رفتيم. امام جمعه شهر با ديدن ما خيلي خوشحال شد. تك تك ما را در آغوش گرفت و بوسيد. بعد هم در گوشه اي جمع شديم. ايشان هم اوضاع شهر را توضيح داد و گفت:
مردم ديگر جرات نمي كنند به مسجد بيايند. نمازجمعه تعطيل شده. مامورين كلانتري هم جرات بيرون آمدن از مقر خودشان را ندارند. درگيري نظامي نداريم. اما آنها همه جا هستند. در و ديوار شهر پر شده از روزنامه ها و اطلاعيه  هاي آنها. نزديک به چهل دكه روزنامه در شهر راه انداخته اند.
صحبتهاي ايشان تمام شد. سلاح ها را كنار گذاشتيم. با شاهرخ شروع به گشت زدن در شهر کرديم. همانطور بود كه حاج آقا مي گفت. سر هر چهارراه ايستاده بودند و بحث مي كردند.
نماز جماعت را برقرار كرديم. صداي اذان مسجد جامع در شهر پيچيد. چند روزي به همين منوال گذشت. خوب اوضاع شهر را ارزيابي كرديم. شاهرخ هر روز زودتر از بقيه براي نماز صبح بلند مي شد. بقيه را هم بيدار مي كرد. بعد هم پيشنهاد كرد نمازجماعت صبح را در مسجد راه بياندازيم.
٭٭٭
بعد از ناهار کمي استراحت کردم. عصر بود كه با سر و صداي بچه ها از خواب پريدم. با تعجب پرسيدم: چي شده!؟ شاهرخ جلو آمد و گفت: يكي از بچه ها كه قبلاً دانشجو بوده، رفته و با اونها بحث كرده. بعد هم توده اي ها دنبالش كردند. حالا هم جمع شدند جلوي مسجد. دارن برضد ما شعار مي دن.
رفتم پشت پنجره مسجد. خيلي زياد بودند. بچه ها درب مسجد را بسته بودند. بلند داد زدم و گفتم: كسي اسلحه دستش نگيره ، هيچكس حرفي نزنه، جوابشون رو ندين. ما بايد بريم و باهاشون صحبت كنيم.
من و شاهرخ رفتيم بيرون. آنها ساكت شدند. من گفتم: برا چي اينجا جمع شديد. جوان درشت هيكلي از وسط جمع جلو آمد و گفت: ما مي خوايم شما رو از اينجا بندازيم بيرون. اون كسي هم كه الان با ما بحث مي كرد بايد تحويل بديد.
نفس در سينه ام حبس شده بود. خيلي ترسيده بودم. اصلاً نمي دانستم چه كار كنم. آن جوان ادامه داد: من چريك فدائي خلقم. بدون سلاح شما رو از اين شهر بيرون مي كنم.
هنوز حرفش تمام نشده بود. شاهرخ يکدفعه و با عصبانيت به سمتش رفت.
جمعيت عقب رفت. جوان مات ومبهوت نگاه مي كرد.
شاهرخ با يك دست يقه،  با دست ديگر كمربند آن جوان منحرف را گرفت. خيلي سريع او را از روي زمين بلند كرد. او را با آن جثه درشت بالاي سر گرفته بود. همه جمعيت ساكت شدند. بعد هم يك دور چرخيد و جوان را كوبيد به زمين و روي سينه اش نشست.
جوان منحرف مرتب معذرت خواهي مي كرد. همه آنهائي كه شعار مي دادند فرار كردند. شاهرخ هم از روي سينه اش بلند شد و گفت: بچه برو خونتون!!
خيلي ذوق زده شده بودم. گفتم: شاهرخ الان بايد كاري كه مي خوايم رو انجام بديم. خيابان خلوت شده بود. با هم رفتيم كلانتري. قرار شد از امشب نيروهاي ما به همراه مامورها گشت بزنند.
به همه دكه هاي روزنامه فروشي هم سر زديم. خيلي محترمانه گفتيم: شما از شهرداري مجوز گرفته ايد؟ پاسخ همه آنها منفي بود. ما هم گفتيم: تا فردا وقت داريد كه دكه را جمع كنيد.
صبح فردا به سراغ اولين دكه رفتيم. چند نفر از حزب توده با چماق جلوي دكه ايستاده بودند. اما با ديدن شاهرخ عقب رفتند. شاهرخ جوان فروشنده را بيرون آورد. بعد هم دكه را با همه روزنامه هايش خراب كرد. با شنيدن اين خبر ديگر دكه ها خيلي سريع جمع شد.
يك هفته ديگر در آنجا مانديم. آرامش به طور كامل به شهر بازگشت. اعضاي حزب توده لاهيجان را ترک کردند و به شهرهايشان رفتند.
 
ازدواج

شهريور پنجاه ونه آمد تهران. مادر خيلي خوشحال بود. بعد از ماهها فرزندش را مي ديد. يک روز بي مقدمه گفت: مادر، تا کي مي خواي دنبال کار انقلاب باشي، سن تو رفته بالاي سي سال نمي خواي ازدواج کني؟! شاهرخ خنديد و گفت:
چرا، يه تصميم هائي دارم. يکي از پرستارهاي انقلابي و مومن هست که دوستان معرفي کردند. اسمش فريده خانم و آدرسش هم اينجاست. بعد برگه اي را داد به مادر و گفت: آخر هفته مي ريم براي خواستگاري، خيلي خوشحال شديم. دنبال خريد لباس و... بوديم.
ظهر روز دوشنبه سي ويکم شهريور جنگ شروع شد.
شاهرخ گفت: فعلاً صبر کنيد تا تکليف جنگ روشن بشه .
 
شروع جنگ
ظهر روز سي و يکم بود. با بمباران فرودگاههاي کشور جنگ تحميلي عراق عليه ايران شروع شد. همه بچه ها مانده بودند که چه کار کنند. اين بار فقط درگيري با گروهک ها يا حمله به يک شهر نبود، بلکه بيش از هزار کيلومتر مرز خاکي ما مورد حمله قرار گرفته بود.
شب در جمع بچه ها در مسجد نشسته بوديم. يکي از بچه ها از در وارد شد و شاهرخ را صدا کرد. نامه اي را به او داد و گفت: از طرف دفتر وزارت دفاع ارسال شده از سوي دکتر چمران براي تمام نيروهائي که در کردستان حضور داشتند اين نامه ارسال شده بود. تقاضاي حضور در مناطق جنگي را داشت.
شاهرخ به سراغ تمامي رفقاي قديم و جديد رفت. صبح روز يازدهم مهر با دو دستگاه اتوبوس و حدود هفتاد نفر نيرو راهي جنوب شديم. وقتي وارد اهواز شديم همه چيز به هم ريخته بود. آوارگان زيادي به داخل شهر آمده بودند.
رزمندگان هم از شهرهاي مختلف مي آمدند و... همه به سراغ استانداري و محل استقرار دکتر چمران مي رفتند. سه روز در اهواز مانديم. دكتر چمران براي نيروها صحبت كرد. به همراه ايشان براي انجام عمليات راهي منطقه سوسنگرد شديم.
 
كله پاچه

مرتب مي گفت: من نمي دونم، بايد هر طور شده کله پاچه پيداکني! گفتم: آخه آقا شاهرخ تو اين آبادان محاصره شده غذاهم درست پيدا نمي شه چه برسه به کله پاچه!؟
بالاخره با کمک يکي از آشپزها کله پاچه فراهم شد. گذاشتم داخل يک قابلمه، بعد هم بردم مقرّ شاهرخ ونيروهاش. فکر کردم قصد خوشگذراني وخوردن کله پاچه دارند. اما شاهرخ رفت سراغ چهار اسيري که صبح همان روز گرفته بودند. آنها را آورد و روي زمين نشاند. يکي از بچه هاي عرب را هم براي ترجمه آورد. بعد شروع به صحبت کرد:
خبر داريد ديروز فرمانده يکي از گروهان هاي شما اسير شد. اسراي عراقي با علامت سر تائيد کردند. بعد ادامه داد: شما متجاوزيد. شما به ايران حمله کرديد. ما هر اسيري را بگيريم مي کُشيم ومي خوريم!!
مترجم هم خيلي تعجب کرده بود. اما سريع ترجمه مي کرد. هر چهار اسير عراقي ترسيده بودند و گريه مي کردند. من و چند نفر ديگر از دور نگاه مي کرديم و مي خنديديم.
شاهرخ بلافاصله به سمت قابلمه کله پاچه رفت. بعد هم زبان کله را درآورد. جلوي اسرا آمد وگفت: فکر مي کنيد شوخي مي کنم؟! اين چيه!؟ جلوي صورت هر چهارنفرشان گرفت. ترس سربازان عراقي بيشتر شده بود. مرتب ناله مي کردند. شاهرخ ادامه داد: اين زبان فرمانده شماست!! زبان،مي فهميد؛زبان!!
زبان خودش را هم بيرون آورد و نشانشان داد. بعد بدون مقدمه گفت: شما بايد بخوريدش!
من و بچه هاي ديگه مرده بوديم ازخنده ،براي همين رفتيم پشت سنگر.
شاهرخ مي خواست به زور زبان را به خورد آنها بدهد. وقتي حسابي ترسيدند خودش آن را خورد! بعد رفته بود سراغ چشم کله وحسابي آنها را ترسانده بود.
ساعتي بعد درکمال تعجب هر چهار اسير عراقي را آزاد کرد. البته يکي از آنهاکه افسر بعثي بود را بيشتر اذيت کرد.بعد هم بقيه کله پاچه را داغ کردند و با رفقا تا آخرش را خوردند.
آخر شب ديدم تنها درگوشه اي نشسته. رفتم وکنارش نشستم. بعد پرسيدم :
آقا شاهرخ يک سوال دارم؛ اين کله پاچه، ترسوندن عراقي ها،آزاد کردنشون!؟ براي چي اين کارها رو کردي؟!
شاهرخ خنده تلخي کرد. بعد از چند لحظه سکوت گفت: ببين يک ماه ونيم از جنگ گذشته، دشمن هم ازما نمي ترسه، مي دونه ما قدرت نظامي نداريم. نيروي نفوذي دشمن هم خيلي زياده. چند روز پيش اسراي عراقي را فرستاديم عقب، جالب اين بود که نيروهاي نفوذي دشمن اسرا رو ازما تحويل گرفتند. بعدهم اونها رو آزاد کردند. ما بايد يه ترسي تو دل نيروهاي دشمن مي انداختيم. اونها نبايد جرات حمله پيدا کنند. مطمئن باش قضيه کله پاچه خيلي سريع بين نيروهاي دشمن پخش مي شه!__
  
 
اسير
آخر شب بود. شاهرخ مرا صدا كرد وگفت: امشب براي شناسائي مي ريم جاده ابوشانك. در ميان نيروهاي دشمن به يكي از روستاها رسيديم. دو افسر عراقي داخل سنگر نشسته بودند. يکدفعه ديدم سرنيزه اش را برداشت و رفت سمت آنها، با تعجب گفتم: شاهرخ چيکار مي کني!!
گفت: هيچي، فقط نگاه کن! مطمئن شد كسي آن اطراف نيست. خوب به آنها نزديك شد. هر دوي آنها را به اسارت درآورد. كمي از روستا دور شديم.
شاهرخ گفت: اسير گرفتن بي فايده است. بايد اينها رو بترسونيم. بعد چاقوئي برداشت. لاله گوش آنها را بريد و گذاشت کف دستشان و گفت: بريد خونتون!!
مات و مبهوت به شاهرخ نگاه مي کردم. برگشت به سمت من و گفت: اينها افسراي بعثي بودند. کار ديگه اي به ذهنم نرسيد!
شبهاي بعد هم اين کار را تکرار کرد. اگر مي ديد اسير، فرمانده يا افسر بعثي است قسمت نرم گوشش را مي بريد و رهايشان مي کرد. اين کار او دشمن را عجيب به وحشت انداخته بود تا اينکه
از فرماندهي اعلام شد: نيروهاي دشمن از يکي از روستاها عقب نشيني کردند. قرار شد من به همراه شاهرخ جهت شناسائي به آنجا برويم. معمولاً هم شاهرخ بدون سلاح به شناسائي مي رفت و با سلاح برمي گشت!!
ساعت شش صبح و هوا روشن بود. کسي هم درآنجا نديديم. در حين شناسائي و در ميان خانه هاي مخروبه روستا يک دستشوئي بود که نيروهاي محلي قبلاً با چوب و حلبي ساخته بودند.
شاهرخ گفت: من نمي تونم تحمل کنم. مي رم دستشوئي!! گفتم: اينجا خيلي خطرناکه مواظب باش. من هم رفتم پشت يک ديوار و سنگر گرفتم. داشتم به اطراف نگاه مي كردم. يکدفعه ديدم يک سرباز عراقي، اسلحه به دست به سمت ما مي آيد. از بي خيالي او فهميدم که متوجه ما نشده. او مستقيم به محل دستشوئي نزديک مي شد. مي خواستم به شاهرخ خبر بدهم اما نمي شد.
كسي همراهش نبود. از نگاه هاي متعجب او فهميدم راه را گم کرده. ضربان قلبم به شدت زياد شده بود. اگر شاهرخ بيرون بيايد؟
سرباز عراقي به مقابل دستشوئي رسيد. با تعجب به اطراف نگاه كرد. يكدفعه شاهرخ با ضربه لگد در را باز کرد و فريادکشيد: وايسا!!
سرباز عراقي از ترس اسلحه اش را انداخت و فرار کرد. شاهرخ هم به دنبالش مي دويد. از صداي او من هم ترسيده بودم. رفتم و اسلحه اش را برداشتم.
بالاخره شاهرخ او را گرفت و به سمت روستا برگشت.
سرباز عراقي همينطور که ناله و التماس مي کرد مي گفت: تو رو خدا منو نخور!!
كمي عربي بلد بودم. تعجب کردم و گفتم: چي داري مي گي؟!
سرباز عراقي آرام كه شد به شاهرخ اشاره کرد و گفت: فرماندهان ما قبلاً مشخصات اين آقا را داده اند. به همه ما هم گفته اند: اگر اسير او شويد شما را مي خورد!! براي همين نيروهاي ما از اين منطقه و اين آقا مي ترسند.
خيلي خنديديم. شاهرخ گفت: من اينهمه دنبالت دويدم و خسته شدم. اگه مي خواي نخورمت بايد منو تا سنگر نيروهامون کول کني!
سرباز عراقي هم شاهرخ را کول کرد و حرکت کرديم. چند قدم که رفتيم گفتم: شاهرخ، گناه داره تو صد و سي کيلو هستي اين بيچاره الان مي ميره.
شاهرخ هم پائين آمد و بعد از چند دقيقه به سنگر نيروهاي خودي رسيديم و اسير را تحويل داديم.
شب بعد، سيد مجتبي همه فرماندهان گروه هاي زير مجموعه فدائيان اسلام را جمع کرد و گفت: براي گروههاي خودتان، اسم انتخاب کنيد و به نيروهايتان کارت شناسائي بدهيد.
شيران درنده، عقابان آتشين، اينها نام گروه هاي چريکي بود. شاهرخ هم نام گروهش را گذاشت: آدمخوارها!! سيد پرسيد: اين چه اسميه؟! شاهرخ هم ماجراي كله پاچه واسير عراقي را با خنده براي بچه ها تعريف کرد.
  
(سيدمجتبي هاشمي امام جماعت، شاهرخ در سمت راست و شهيد زنهاري در كنار او، در حال نماز بر پیکر شهید یزدانی)
 
آدم خوارها
سيد مجتبي هاشمي فرماندهي بسيار خوش برخورد بود. بسياري از کساني که از مراکز ديگر رانده شده بودند، جذب سيد مي شدند. سيد هم از ميان آنها رزمندگاني شجاع تربيت مي کرد . سيد با شناختي که از شاهرخ داشت. بيشتر اين افراد را به گروه او يعني "آدم خوارها" مي فرستاد و از هر کس به ميزان توانائيش استفاده مي کرد.
در آبادان شخصي بود که به مجيد گاوي مشهور بود. مي گفتند گنده لات اينجا بوده. تمام بدنش جاي چاقو و شکستگي بود. هرجا مي رفت، يک کيف سامسونت پر از انواع کارد و چاقو همراهش بود. مي خواست با عراقي ها بجنگد اما هيچکدام از واحدهاي نظامي او را نپذيرفتند تا اينکه سيد او را تحويل شاهرخ داد.
شاهرخ هم در مقابل اين افراد مثل خودشان رفتار مي کرد. کمي به چهره مجيد نگاه کرد. با همان زبان عاميانه گفت: ببينم، مي گن يه روزي گنده لات آبادان بودي. مي گن خيلي هم جيگر داري، درسته!؟ بعد مکثي کرد و گفت:
اما امشب معلوم مي شه، با هم مي ريم جلو ببينم چيکاره اي!
شب از مواضع نيروهاي خودي عبور كرديم. به سنگرهاي عراقي ها نزديک شديم. شاهرخ مجيد را صدا کرد و گفت: ميري تو سنگراشون، يه افسر عراقي رو مي کشي و اسلحه اش رو مي ياري. اگه ديدم دل و جرات داري مي يارمت تو گروه خودم.
مجيد يه چاقو از تو کيفش برداشت و حرکت کرد. دو ساعت گذشت و خبري از مجيد نشد. به شاهرخ گفتم: اين پسر دفعه اولش بود. نبايد مي فرستاديش جلو، هنوز حرفم تمام نشده بود که در تاريکي شب احساس کردم کسي به سمت ما مي آيد. اسلحه ام را برداشتم. يکدفعه مجيد داد زد: نزن منم مجيد!
پريد داخل سنگر و گفت: بفرمائيد اين هم اسلحه، شاهرخ نگاهش کرد و با حالت تمسخرگفت: بچه، اينو از کجا دزديدي!؟
مجيد يکدفعه دستش رو داخل كوله پشتي و چيزي شبيه توپ را آورد جلو ، در تاريکي شب سرم را جلو آوردم. يکدفعه داد زدم: واي!! با دست جلوي دهانم را گرفتم، سر بريده يک عراقي در دستان مجيد بود. شاهرخ که خيلي عادي به مجيد نگاه مي کرد گفت: سر کدوم سرباز بدبخت رو بريدي ؟
مجيد که عصباني شده بود گفت: به خدا سرباز نبود، بيا اين هم درجه هاش،از رو دوشش کَندم. بعد هم تکه پارچه اي که نشانه درجه بود را به ما داد.
شاهرخ سري به علامت تائيد تکان داد و گفت: حالا شد، تو ديگه نيروي ما هستي. مجيد فردا به آبادان رفت و چند نفر ديگر از رفقايش را آورد. مصطفي ريش، حسين کره اي، علي ترياکي و... هر کدامشان ماجراهائي داشتند، اما جالب بود که همه اين نيروها مديريت شاهرخ را قبول کرده بودند و روي حرف او حرفي نمي زدند.
مثلاً علي ترياکي اصالتاً همداني بود. قبل از انقلاب هم دانشجو بود و به زبان انگليسي مسلط بود. با توافق سيد يکي از اتاقهاي هتل را داروخانه کرديم و علي مسئول آنجا شد. شاهرخ هم اسمش را گذاشت؛ علي دکتر!! علي بعدها مواد را ترك كرد و به يكي از رزمندگان خوب و شجاع تبديل شد. علي در عمليات كربلاي پنج به شهادت رسيد.
شخص ديگري بود كه براي دزدي از خانه هاي مردم راهي خرمشهر شده بود. او بعد از مدتي با سيد آشنا مي شود و چون مكاني براي تامين غذا نداشت به سراغ سيد مي آيد. رفاقت او با سيد به جائي رسيد كه همه كارهاي گذشته را كنار گذاشت. او به يكي از رزمنده هاي خوب گروه شاهرخ تبديل شد.
 
 
در گروه پنجاه نفره ما همه تيپ آدمي حضور داشتند، از بچه هاي لات تهران و آبادان و... تا افراد تحصيل کرد هاي مثل اصغر شعل هور که فارغ التحصيل از آمريکابود.
از افراد بي نمازي که در همان گروه نمازخوان شدند تا افراد نمازشب خوان.
اکثر نيروهائي هم که جذب گروه فدائيان اسلام مي شدند علاقمند پيوستن به گروه شاهرخ بودند. وقتي شاهرخ در مقر بود و براي نمازجماعت مي رفت همه بچه ها به دنبالش بودند. آن ايام سيد مجتبي امام جماعت ما بود. دعاي توسل و دعاي کميل را از حفظ براي ما مي خواند و حال معنوي خوبي داشت. در شرايطي که کسي به معنويت نيروها اهميت نمي داد، سيد به دنبال اين فعاليتها بود و خوب نتيجه مي گرفت.
 
ياد گذشته
دومين روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه ها در هتل كاروانسرا بودم. پسركي حدود پانزده سال هميشه همراه شاهرخ بود. مثل فرزندي كه همواره با پدر است.
تعجب من از رفتار آنها وقتي بيشتر شد كه گفتند: اين پسر، رضا فرزند شاهرخ است!! اما من كه برادرش بودم خبر نداشتم.
عصر بود كه ديدم شاهرخ در گوشه اي تنها نشسته. رفتم و در كنارش نشستم.
بي مقدمه و با تعجب گفتم: اين آقا رضا پسر شماست!؟
خنديد و گفت: نه، مادرش اون رو به من سپرده. گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش.
گفتم: مادرش ديگه كيه؟!
گفت: مهين، همون خانمي كه تو كاباره بود. آخرين باري كه براش خرجي بردم گفت: رضا خيلي دوست داره بره جبهه. من هم آوردمش اينجا!
ماجراي مهين را مي دانستم. براي همين ديگر حرفي نزدم.
چند نفري از رفقا آمدند و كنار ما نشستند. صحبت از گذشته و قبل از انقلاب شد. شاهرخ خيلي تو فكر رفته بود. بعد هم باآرامي گفت: مهربوني اوستا كريم رو مي بينيد! من يه زماني آخراي شب با رفقا مي رفتم ميدون شوش. جلوي كاميونها رو مي گرفتيم. اونها رو تهديد مي كرديم. ازشون باج سبيل و حق حساب مي گرفتيم. بعد مي رفتيم با اون پولها زهرماري مي خريديم و مي خورديم.
زندگي ما توي لجن بود. اما خدا دست ما رو گرفت. امام خميني رو فرستاد تا ما رو آدم كنه. البته بعداً هر چي پول در آوردم به جاي اون پولها صدقه دادم.
بعد حرف از كميته و روزهاي اول انقلاب شد. شاهرخ گفت: گذشته من اينقدر خراب بود كه روزهاي اول توي كميته براي من مامور گذاشته بودند! فكر مي كردند كه من نفوذي ساواكي ها هستم!
همه ساکت بودند و به حرفهاي شاهرخ گوش مي کردند. بعد با هم حركت كرديم و رفتيم براي نمازجماعت. شاهرخ به يكي از بچه ها گفت: برو نگهبان سنگر خواهرها رو عوض كن.
با تعجب پرسيدم: مگه شما رزمنده زن هم داريد؟! گفت: آره چند تا خانم از اهالي خرمشهر هستند كه با ما به آبادان آمدند. براي اينكه مشكلي پيش نياد براي سنگر آنها نگهبان گذاشتيم.
 
مثل پادشاه هاي قديم
شب بود که با شاهرخ به ديدن سيد مجتبي هاشمی رفتيم. بيشتر مسئولين گروه ها هم نشسته بودند. سيد چند روز قبل اعلام کرده بود: برادر ضرغام معاون بنده در گروه فدائيان اسلام است.
سيد قبل از شروع جلسه گفت: آقا شاهرخ، اگه امکان داره اسم گروهت رو عوض کن. اسم آدم خوارها برازنده شما و گروهت نيست!
بعد از کمي صحبت، اسم گروه به پيشرو تغيير يافت. سيد ادامه داد: رفقا، سعي کنيد با اسير رفتار خوبي داشته باشيد. مولاي ما اميرالمومنين(ع)سفارش کرده اند که، با اسير رفتار اسلامي داشته باشيد. اما متاسفانه بعضي از رفقا فراموش مي کنند. همه فهميدند منظور سيد، کارهاي شاهرخِ، خودش هم خنده اش گرفت. سيد و بقيه بچه ها هم خنديدند.
سيد با خنده زد سر شانه شاهرخ و گفت: خودت بگو ديشب چيکار کردي؟!
شاهرخ هم خنديد و گفت: با چند تا بچه ها رفته بوديم شناسائي، بعد هم کمين گذاشتيم و چهار تا عراقي رو اسير گرفتيم. تو مسير برگشت، پاي من خورد به سنگ و حسابي درد گرفت. کمي جلوتر يه در آهني پيدا کرديم. من نشستم وسط در و اسراي عراقي چهار طرفش را بلند کردند. مثل پادشاه هاي قديم شده بوديم. نمي دونيد چقدر حال مي داد!
وقتي به نيروهاي خودي رسيديم ديدم سيد داره با عصبانيت نگاهم مي کنه، من هم سريع پياده شدم و گفتم: آقا سيد، اينها اومده بودند ما رو بکشن، ما فقط ازشون سواري گرفتيم. اما ديگه تکرار نمي شه.
  
 
دیدار با آیت الله خامنه ای
بيست و چهارم آبان بود. مقام معظم رهبري که در آن زمان امام جمعه تهران بود به آبادان آمدند. بعد هم به جمع نيروهاي فدائيان اسلام تشريف آوردند. مسئولين ديگر هم قبلاً براي بازديد آمده بودند. اما اين بار تفاوت داشت.
شاهرخ همه بچه ها را جمع کرد و به ديدن آقا آمد. فيلم ديدار ايشان هنوز موجود است. همه گرد وجود ايشان حلقه زده بودند. صحبتهاي ايشان قوت قلبي براي تمام بچه ها بود.
 
جايزه عراق برای سر شاهرخ 
در آبادان بودم. به ديدن دوستم در يكي از مقرها رفتم. کار او به دست آوردن اخبار مهم از راديو تلويزيون عراق بود. اين خبرها را هم به سيد و فرمانده ها مي داد ، تا مرا ديد گفت: يازده هزار دينار چقدر مي شه!؟ با تعجب گفتم: نمي دونم، چطور مگه!؟
گفت: الان عراقي ها در مورد شاهرخ صحبت مي کردند! با تعجب گفتم :شاهرخ خودمون! فرمانده گروه پيشرو؟!
گفت: آره حسابي هم بهش فحش دادند. انگار خيلي ازش ترسيده اند.
گوينده عراقي مي گفت: اين آدم شبيه غول مي مونه. اون آدمخواره هر کي سر اين جلاد رو بياره يازده هزار دينار جايزه مي گيره!!
دوستم ادامه داد: تو خرمشهر که بوديم براي سر شهيد شيخ شريف جايزه گذاشته بودند. حالا هم براي شاهرخ، بهش بگو بيشتر مراقب باشه.
 
دعا کن شهید بشم
براي دريافت آذوقه رفتم اهواز. رسيدم به استانداري. سراغ دكتر چمران را گرفتم. گفتند: داخل جلسه هستند. لحظاتي بعد درب ساختمان باز شد. دكتر چمران به همراه اعضاي جلسه بيرون آمدند. سيد مجتبي هاشمي و شاهرخ و برادر ارومي از معاونين سيد بود كه در حمله به حجاج در سال ۶۶ به شهادت رسيد، پشت سر دكتر بودند.
جلو رفتم و سلام كردم. شاهرخ را هم از قبل مي شناختم. يكي از رفقا من را به شاهرخ معرفي كرد و گفت: آقا سيد از بچه هاي محل هستند. شاهرخ دوباره برگشت و من را در آغوش گرفت و گفت: مخلص همه سادات هم هستيم.
كمي با هم صحبت كرديم. بعد گفت: سيد ما تو ذوالفقاري هستيم. وقت كردي يه سر به ما بزن. من هم گفتم: ما تو منطقه دُب حردان هستيم شما بيا اونجا خوشحال مي شيم. گفت: چشم به خاطر بچه هاي پيغمبر هم كه شده مي يام.
چند روز بعد در سنگرهاي خط مقدم نشسته بودم. يك جيپ نظامي از دور به سمت ما مي آمد. كاملاً در تيررس بود. خيلي ترسيدم. اما با سلامتي به خط ما رسيد. با تعجب ديدم شاهرخ با چندنفر از دوستانش آمده. خيلي خوشحال شدم.
بعد از كمي صحبت كردن مرا از بچه ها جدا كرد و گفت: سيد يه خواهشي از شما دارم. با تعجب پرسيدم: چي شده!! هر چي بخواي نوكرتم. سريع رديف مي كنم.
كمي مكث كرد و با صدائي بغض آلود گفت: مي خوام برام دعا كني.
تعجب من بيشتر شد. منتظر هر حرفي بودم به جز اين! دوباره گفت: تو سيدي مادر شما حضرت زهراست(س)خدا دعاي شما رو زودتر قبول مي كنه. دعا كن من عاقبت به خير بشم!
كمي نگاهش كردم و گفتم: شما همين كه الان تو جبهه هستي يعني عاقبت به خير شدي! گفت: نه سيد جون. خيلي ها مي يان اينجا و هيچ تغييري نمي كنند. خدا بايد دست ما رو بگيره. بعد مكثي كرد و ادامه داد: براي من عاقبت به خيري اينه كه شهيد بشم. من مي ترسم كه شهادت رو از دست بدم. شما حتماً براي من دعا كن.
 
روزهای پایانی
سه روز تا شروع عمليات مانده بود. شب جمعه براي دعاي کميل به مقر نيروها در هتل آمديم. شاهرخ، همه نيروهايش را آورده بود. رفتار او خيلي عجيب شده. وقتي سيد دعاي کميل را مي خواند شاهرخ در گوشه اي نشسته بود.از شدت گريه شانه هايش مي لرزيد!
با ديدن او ناخوداگاه گريه ام گرفت. سرش پائين و دستانش به سمت آسمان بود. مرتب مي گفت: الهي العفو...
سيد خيلي سوزناك مي خواند. آخر دعا گفت: عمليات نزديکه، خدايا اگه ما لياقت داريم ما رو پاک کن و شهادت رو نصيبمان کن. بعد گفت: دوستان شهادت نصيب كسي مي شه كه از بقيه پاكتر باشه. برگشم به سمت عقب شاهرخ سرش را به سجده گذاشته بود و بلند بلند گريه مي كرد!
صبح فردا، يکي از خبرنگاران تلويزيون به ميان نيروها آمد و با همه بچه ها مصاحبه کرد. اين فيلم چندين بار از صدا وسيما پخش شده. وقتي دوربين در مقابل شاهرخ قرارگرفت چند دقيقه اي صحبت كرد. در پايان وقتي خبرنگار از او پرسيد: چه آرزوئي داري؟ بدون مكث گفت: پيروزي نهائي براي رزمندگان اسلام و شهادت براي خودم!!
  
 
حالات قبل از شهادت

عصر روز يكشنبه شانزدهم آذر پنجاه ونه بود. سيد مجتبي همه بچه ها را در سالن هتل جمع کرد. تقريباً دويست وپنجاه نفر بوديم. ابتدا آياتي از سوره فتح را خواند. سپس در مورد عمليات جديد صحبت کرد:
برادرها، امشب با ياري خدا براي آزادسازي دشت و روستاهاي اشغال شده در شمال شرق آبادان حرکت مي کنيم. استعداد نيروي ما نزديك به يك گردان است. اما دشمن چند برابر ما نيرو و تجهيزات مستقر كرده. ولي رزمندگان ما ثابت کرده اند که قدرت ايمان بر همه سلاح هاي دشمن برتري دارد . . .
. . . همه سوار بر كاميونها تا روستاي سادات و سپس تا سنگرهاي آماده شده رفتيم. بعد از آن پياده شديم و به يك ستون حركت كرديم.
آقا سيد مجتبي جلوتر از همه بود. من و يكي از رفقا هم در کنارش بودم.
شاهرخ هم کمي عقبتر از ما در حرکت بود. بقيه هم پشت سر ما بودند. در راه يكي از بچه ها جلو آمد و با آقا سيد شروع به صحبت كرد. بعد هم گفت:
دقت کرديد، شاهرخ خيلي تغيير كرده! سيد با تعجب پرسيد: چطور؟!
گفت: هميشه لباسهاي گلي و کثيف داشت. موهاش به هم ريخته بود. مرتب هم با بچه ها شوخي مي كرد و مي خنديد اما حالا!
سيد هم برگشت و نگاهش کرد. در تاريكي هم مشخص بود. سر به زير شده بود و ذکر مي گفت. حمام رفته بود و لباس نو پوشيده بود. موها را هم مرتب کرده بود.
سيد براي لحظاتي در چهره شاهرخ خيره شد. بعد هم گفت: از شاهرخ حلاليت بطلبيد، اين چهره نشون مي ده که آسموني شده. مطمئن باشيد که شهيد مي شه!
***
شهادت
ساعت نه صبح بود. تانکهاي دشمن مرتب شليک مي کردند و جلو مي آمدند. از سنگر کناري ما يکي از بچه ها بلند شد و اولين گلوله آرپي جي را شليک کرد. گلوله از کنار تانک رد شد. بلافاصله تانک دشمن شليک کرد و سنگر را منهدم کرد.
تانكهائي كه از روبرو مي آمدند بسيار نزديك شده بودند. شاهرخ هم اولين گلوله را شليك كرد. بلافاصله جاي خودمان را عوض کرديم. آنها بي امان شليک مي کردند. شاهرخ گلوله دوم را زد. گلوله به تانک اصابت کرد و با صداي مهيبي تانک منفجر شد.
تيربار روي تانک ها مرتب شليك مي كردند. ما هنوز در كنار نفربر در درون خاكريز بوديم. فاصله تانكها با ما كمتر از صدمتر بود. شاهرخ پرسيد: نارنجك داري؟ گفتم: آره چطور مگه! گفت: نفربر رو منفجر كن. نبايد دست عراقيا بيفته .
بعد گفت: تو اون سنگر گلوله آرپي جي هست برو بيار. بعد هم آماده شليك آخرين گلوله شد. شاهرخ از جا بلند شد و روي خاكريز رفت. من هم دويدم و دو گلوله آرپي جي پيدا کردم. هنوز گلوله آخر را شليک نکرده بود كه صدائي شنيدم!
  
 
يكدفعه به سمت شاهرخ برگشتم. چيزي كه مي ديدم باوركردني نبود. گلوله ها را انداختم و دويدم. شاهرخ آرام و آسوده بر دامنه خاكريز افتاده بود. گوئي سالهاست كه به خواب رفته. بر روي سينه اش حفره ائي ايجاد شده بود. خون با شدت از آنجا بيرون مي زد! گلوله تيربار تانك دقيقاً به سينه اش اصابت كرده بود ، رنگ از چهره ام پريده بود. مات و مبهوت نگاهش مي کردم. زبانم بند آمده بود. کنارش نشستم. داد مي زدم و صدايش مي كردم. اما هيچ عكس العملي نشان نمي داد. تانكها به من خيلي نزديك شده بودند. صداي انفجارها و بوي باروت همه جا را گرفته بود. نمي دانستم چه كنم. نه مي توانستم او را به عقب منتقل كنم نه توان جنگيدن داشتم.
 
اسلحه ام را برداشتم تا به سمت عقب حركت كنم. همين كه برگشتم ديدم يك سرباز عراقي كنار نفربر ايستاده! نفهميدم از كجا آمده بود. اسلحه را به سمتش گرفتم و سريع تسليم شد. گفتم: حركت كن. يك نارنجك داخل نفربر انداختم. بعد هم از ميان شيارها به سمت خاکريز خودي حركت كرديم.
صد متر عقبتر يك خاكريز كوچك بود. سريع پشت آن رفتيم. برگشتم تا براي آخرين بار شاهرخ راببينم. با تعجب ديدم چندين عراقي بالاي سر او رسيده اند. آنها مرتب فرياد مي زدند و دوستانشان را صدا مي كردند. بعد هم در كنار پيكر او از خوشحالي هلهله مي كردند.
 
دستان اسير را بستم. با هم شروع به دويدن كرديم. در راه هر چه اسلحه جامانده بود روي دوش اسير مي ريختم! در راه يك نارنجك انداز پيدا كردم . داخل آن يك گلوله بود. برداشتم و سريع حركت كرديم. هنوز به نيروهاي خودي نرسيده بوديم. لحظه اي از فكر شاهرخ جدا نمي شدم.
يكدفعه سر وكله يك هلي كوپتر عراقي پيدا شد! همين را كم داشتيم. در داخل چاله اي سنگر گرفتيم. هلي کوپتر بالاي سر ما آمد و به سمت خاکريز نيروهاي ما شليک مي کرد. نمي توانستم حرکتي انجام دهم. ارتفاع هلي کوپتر خيلي پائين بود و درب آن باز بود. حتي پوكه هاي آن روي سر ما مي ريخت فكري به ذهنم رسيد.
نارنجک انداز را برداشتم. با دقت هدفگيري كردم و گلوله را شليك كردم باور كردني نبود. گلوله دقيقاً به داخل هلي کوپتر رفت. بعد هم تکان شديدي خورد و به سمت پائين آمد. دو خلبان دشمن بيرون پريدند. آنها را به رگبار بستم. هر دو خلبان را به هلاکت رساندم . دست اسير را گرفتم و با قدرت تمام به سمت خاکريز دويديم. دقايقي بعد به خاكريز نيروهاي خودي رسيديم. از بچه ها سراغ آقاسيد (مجتبی هاشمی) را گرفتم. گفتند:
مجروح شده گلوله تيربار دشمن به دستش خورده و استخوان دستش را خُرد کرده ، اسير را تحويل يكي از فرمانده ها دادم. به هيچيك از بچه ها از شاهرخ حرفي نزدم. بغض گلويم را گرفته بود. عصر بود كه به مقر برگشتيم.
 
گمنامي
نيروي کمکي نيامد. توپخانه هم حمايت نکرد. همه نيروها به عقب آمدند . شب بود که به هتل رسيديم. آقاسيد را ديدم. درد شديدي داشت. اما تا مرا ديد با لبخندي بر لب گفت: خسته نباشي دلاور، بعد مکثي کرد و با تعجب گفت :
شاهرخ کو!؟
بچه ها هم در كنار ما جمع شده بودند. نفس عميقي کشيدم و چيزي نگفتم . قطرات اشک از چشمانم سرازير شد. سيد منتظر جواب بود. اين را از چهره نگرانش مي فهميدم ، كسي باور نمي كرد كه شاهرخ ديگر در بين ما نباشد. خيلي از بچه ها بلند بلند گريه مي کردند. سيد را هم براي مداوا فرستاديم بيمارستان .
روز بعد يکي از دوستانم که راديو تلويزيون عراق را زير نظر داشت سراغ من آمد. نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهيد شده؟
گفتم: چطور مگه؟! گفت: الان عراقي ها تصوير جنازه يك شهيد رو پخش کردند. بدنش پر از تير و ترکش و غرق در خون بود. سربازاي عراقي هم در کنار پيکرش از خوشحالي هلهله مي کردند. گوينده عراقي هم مي گفت: ما شاهرخ، جلاد حکومت ايران را کشتيم!
اثري از پيکر شاهرخ نيافتيم. اوشهيد شده بود. شهيد گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاك كند. همه گذشته اش را. مي خواست چيزي از او نماند. نه اسم. نه شهرت نه قبر و مزار و نه هيچ چيز ديگر ، اما ياد او زنده است. ياد او نه فقط در دل دوستان بلكه در قلوب تمامي ايرانيان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاک هاي سرزمين ايران است.
او مرد ميدان عمل بود او سرباز اسلام بود. او مريد امام بود. شاهرخ مطيع بي چون و چراي ولايت بود و اينان تا ابد زنده اند.
 
ارتباط مادر با فرزند پس از شهادت
 

 
چند روزي از شهادت شاهرخ گذشت. جلوي در مقر ايستاده بودم. يك خودرو نظامي جلوي در ايستاد و يك پير زن پياده شد. راننده كه از بچه هاي سپاه بود گفت: اين مادر از تهران اومده، قبلاً هم ساکن آبادان بوده. مي گه پسرم تو گروه فدائيان اسلامِ، ببين مي توني کمکش کني.
جلو رفتم. با ادب سلام کردم و گفتم: من همه بچه ها را مي شناسم. اسم پسرت چيه تا صداش کنم. پيرزن خوشحال شد و گفت: مي توني شاهرخ ضرغام رو صدا کني.
سَرم يکدفعه داغ شد. نمي دانستم چه بگويم. آوردمش داخل و گفتم: فعلاً بنشينيد اينجا رفته جلو، هنوز برنگشته
عصر بود که برادر کيان پور(برادر شاهرخ که از اعضاي گروه بود و چند روز قبل مجروح شده بود)از بيمارستان مرخص شد. يک روز آنجا بودند. بعد هم مادرش را با خودش به تهران برد.
قبل از رفتن، مادرش مي گفت: چند روز پيش خيلي نگران شاهرخ بودم. همان شب خواب ديدم که در بياباني نشسته ام و گريه مي کنم. شاهرخ آمد. با ادب دستم را گرفت و گفت: مادر چرا نشستي پاشو بريم. گفتم: پسرم کجائي، نمي گي اين مادر پير دلش برا پسرش تنگ مي شه؟ مرا کنار يک رودخانه زيبا و بزرگ برد و گفت: همين جا بنشين
بعد به سمت يک سنگر و خاکريز رفت. از پشت خاکريز دو سيد نوراني به استقبالش آمدند. شاهرخ با خوشحالي به سمت آنها رفت. مي گفت و مي خنديد.
بعد هم در حالي كه دستش در دستان آنها بودگفت: مادرمن رفتم. منتظر من نباش!
٭٭٭
سال بعد وقتي محاصره آبادان از بين رفت، دوباره اين مادر به منطقه ذوالفقاري آمد. قرار شد محل شهادت شاهرخ را به او نشان دهيم. من به همراه چند نفر ديگر به محل حمله شانزده آذر رفتيم. داخل جاده خاكي به دنبال نفربر سوخته بودم.
قبل از اينکه من چيزي بگويم مادرش سنگري را نشان داد و گفت: پسرم اينجا شهيد شده درسته؟! با تعجب جلو رفتم و در پشت سنگر نفربر را پيدا كردم.گفتم: بله، شما از کجا مي دونستيد!؟
همينطور كه به سنگر خيره شده بود گفت: من همينجا را در خواب ديدم. آن دو جوان نوراني همينجا به استقبالش آمدند!!
بعد ادامه داد: باور کنيد بارها او را ديده ام. اصلاً احساس نمي کنم که شهيد شده. مرتب به من سر مي زند. هيچوقت من را تنها نمي گذارد!
٭٭٭
مدتي بعد به همراه بچه هاي گروه پيگيري كرديم و خانه اي مناسب در شمال تهران براي اين مادر و خانواده اش مهيا كرديم. و تحويل داديم. روز بعد مادر شاهرخ كليد و سند خانه را پس فرستاد. باتعجب به منزلشان رفتم و از علت اين كار سوال كردم. خانم عبدالهي خيلي با آرامش گفت: شاهرخ به اين كار راضي نيست. مي گه من به خاطر اين چيزها جبهه نرفتم! ما هم همين خانه برامون بسه.
سالها بعد از جنگ هم که به ديدن اين مادر رفتيم. مي گفت. اصلاً احساس دوري پسرش را نمي کند. مي گفت: مرتب به من سر مي زند.
پسرش هم مي گفت: مادرم را بارها ديده ام. بعد از نماز سر سجاده مي نشيند و بسيار عادي با پسرش حرف مي زند. انگار شاهرخ در مقابلش نشسته. خيلي عادي سلام و احوالپرسي مي كند.
 
 

برای مشاهده مصاحبه شهید ضرغام اینجا را کلیک کنید.

منبع:  پایگاه صالحات 

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
خدا در 22 کیلومتری عمق زمین
لطف خداوند همه جا نصیب ما شده و ما هرجا که نیرو کم بیاوریم و هر جا که قدرت زرهی ما کم باشد هرجا که آتش توپخانه ما کم باشد ما به وضوح می‌بینیم که خدا کمکمان می کند و عینا دیده می‌شود. 
 

 

 

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، عملیات بستان از جمله عملیت‌های غرب کشور است که با موفقیت چشمگیری انجام شد. عملیات‌های غرب را می‌توان به لحاظ موقعیت استراتژیکی که به دلیل پستی‌ها و بلندی‌هایش دارد پیچیده تر از جبهه جنوب دانست. متنی که از نظر خواهید گذراند گفتگویی است که در همان سال با غلامعلی رشید یکی از فرماندهان دوران دفاع مقدس انجام شده است. 

میزان خسارت دشمن

س: میزان خسارت دشمن در این حمله از لحاظ نیروی زمینی، هوائی و انسانی تا چه حد بود؟

ج: همانطور که گفتیم نیروی دشمن به استعداد سه تیپ زرهی و یک تیپ مکانیزه و حدود سه تیپ پیاده، یعنی بیش از دو لشکر بود و این را دشمن بداند و مایه ذلت او بشود که نیروهای اسلام که در روز هشتم آذرماه در پایان ماه محرم به او حمله کردند از سپاه پاسداران سه تیپ پیاده در این حمله شرکت داشتند که این سه تیپ پیاده را بعضی از یگان‌های زرهی ارتش جمهوری اسلامی پشتیبانی می‌کردند و یگانهایی از لشکر 16 بود. آمار تلفات نفری دشمن، آن تعدادی که توسط برادران به خاک سپرده شده است حدود دو هزار نفر بود که فقط در شمال رود کرخه حدود 1200 نفر کشته شدند که تعدادی از کشته‌ها در منطقه خودش ماند و تعداد زیادی از مزدوران عراقی به طرف منطقه باتلاقی هورالعظیم فرار کردند که نه خود دشمن از آنها خبری دارد و نه ما. اسرای آنها حدود 600 نفر گزارش شده و آمار تانک و نفربر منهدم شده در محور شمال و جنوب کرخه حدود 160 دستگاه بود حدود 80 دستگاه تانک سالم تاکنون نیز به غنیمت گرفته شده و تخلیه گردیده است و هنوز تعدادی از آنها در مناطق باقی است که بایستی تخلیه شوند.

همچنین حدود 20 قبضه توپ 130 و 152 میلیمتری از دشمن به غنیمت گرفته شده است ضمنا تعداد زیادی ضد‌هوایی و بیش از چهارصد دستگاه خودرو دشمن به غنیمت گرفته شده و یا منهدم گردیده است لازم به یادآوری است که در این حمله حدود صد دستگاه لودر و بلد‌وزر و وسایل دیگر مهندسی دشمن به غنیمت گرفته شد.

لشگر شش نیروی دشمن از قوی‌ترین لشگر‌های عراق بود و به آن زیاد می‌بالیدند که با این حمله حدود 60 درصد آن آسیب دیده و تیپ 26 زرهی و تیپ 25 مکانیزه آن لشکر به کلی منهدم شد. و از پرسنل و تجهیزات آن هیچ کدام موفق به فرار نشدند. این خساراتی بود که دشمن دید.

در طول این عملیات حدود 12 فروند هواپیما از انواع میگ و سوخو و میراژ سقوط کرد که 10 عدد آنها توسط خلبانان شجاع نیروی هوایی ما و 2 عدد دیگر توسط پدافند‌های زمین به هوا ساقط شدند و سه نفر از خلبانهای آن تا آنجائی‌که من اطلاع دارم نیز دستگیر شده‌اند. ضمنا چهار هلیکوپتر دشمن در تنگه چذابه توسط موشکهای تاو برادران سقوط کرده است.

لازم به یادآوری است که در حدود 15 روز قبل از عملیات و 10 روز بعد از عملیات، دشمن تمام منطقه غرب سوسنگرد و الله‌اکبر را بمباران کرده ولی به لطف خدا تلفات نظامی ما از نظر نفر و تجهیزات در حد صفر بود یعنی ما دو مورد تلفات داشتیم یکی در شهر بستان بود که تعدادی در حدود 30 نفر از مردم عشایر و عرب ما شهید شدند و مورد دومش در شهر حمیدیه بود که بیست نفر شهید شدند. ولی از نظر افراد نظامی و وسایل نظامی، یک وسیله و یا یک نفر مورد اصابت بمباران هوایی دشمن قرار نگرفته است. و این لطف خداوند است که به وضوح در جبهه‌ها می‌بینیم.

آمار شهدای ما با توجه به گستردگی آن بسیار بسیار کم بود یعنی ما وقتی طرحی را به نام طریق‌القدس می‌ریختیم آمار شهدایمان را با توجه به گستردگی عملیات بسیار بیش از این در نظر می‌گرفتیم که این تعداد ضمن ارزش غیر تصور تک تک آنها، به لطف خدا خیلی کم بود. زخمی‌های ما اکثرا سطحی بودند که بعضی از آنها مجددا به جبهه برگشتند و این را هم مردم خودمان بدانند که خوشحال بشوند و هم دشمن بداند که زبون و بیچاره‌تر بشود که از وسائل زرهی ما هیچ کدام منهدم نشد. والحمد‌الله ارتش روز بروز هم در حال بازسازی است و توان و قدرت رزمی آن بالا می‌رود.

علت بمباران هواپیماهای دشمن

س: مردم منطقه از پدافند هوائی و ضعف آن صحبت می‌کردند شما این ضعف را در چه می‌بینید؟

ج: ما پدافند ضدهوائی از نوع 23 میلیمتری و 57 که بیشتر از خود عراق به غنیمت گرفته شده و آن چهار لوله‌ها تعداد زیادی داریم اما چرا هواپیماهای دشمن توسط این پدافند‌های ضعیف سقوط نمی‌کنند. به این دلیل است که آنها در فاصله بسیار بالائی پرواز می‌کنند و برد این گلوله‌ها به آن نمی‌رسد یعنی هواپیماهای دشمن هیچگونه هدف مشخصی را دنبال نمی‌کنند در یک منطقه می‌آیند مثلا در منطقه عمومی بستان و هویزه و از فاصله زیاد بمبهای خود را پائین می‌ریزند این است که پدافند‌ها بردشان به آن نمی‌رسد و موشک‌های زمین به هوای قوی باید آنها را دنبال کند مانند سام 6 و هاگ، که البته اگر به پایگاه‌های شکاری ما نزدیک بشوند صد در صد مورد اصابت این موشکها قرار می‌گیرند و خود موشکهای فانتوم هم به راحتی آنها را مورد هدف قرار می‌دهند و لذا دشمن از فاصله بالا می‌آید و بی‌هدف بمبهای خود را می‌ریزد. در حال حاضر سپاه به سلاح‌های پدافند ساده تجهیز است و بسیج هم کنار سپاه می‌جنگد و ما در منطقه تعداد زیادی پدافند داریم و اگر دشمن بخواهد هدف را بزند صد در صد مورد اصابت ما قرار می‌گیرد.

امید‌های دشمن

س: به نظر شما امیدهای فعلی دشمن در منطقه چیست و چه طرح‌هایی برای آینده دارد؟

ج: یک امید پوچی که دشمن دارد بیشتر به نظر من به ضدانقلابی است که آن هم در خارج سر و صدا دارد و نه در داخل ایران، یعنی همین ضد انقلاب که بعضی از مراکزش خارج است مانند مجاهدین خلق که سر و صدا و تبلیغات زیاد می‌کند و آن امیدی که صدام به منافقین خلق دارد بیش از آن امیدی است که به سربازان خودش دارد و آن تحلیل‌های پر از توهم و سطحی که با بینش طاغوتی خودشان نتیجه‌گیری می‌کنند که مثلا ما تا یک زمان محدودی می‌توانیم با ضدانقلاب بجنگیم. در حالی که باید بدانند از زمانی که ضدانقلاب داخلی دست به ترور مسئولین کشور ما زد انسجام دولت و ملت بیشتر شد و الان دشمن شاید به این نتیجه برسد و رسیده باشد که امیدش پوچ بوده و هست.

یکی دیگر از دلائل ماندن دشمن یا مقاومت بیهوده‌ای که به خرج می‌دهد به خاطر غروری است که صدام دارد. اگر ما در تاریخ مطالعه کنیم می‌بینیم که هیتلر وقتی می‌خواست به کشوری مثل چکسلواکی حمله کند با 36 لشکر حمله می‌کرد. 36 لشگر، یک امر شوخی نیست و چیزی در حدود 500 هزار نفر نیروی سازمان یافته مسلح است.

تازه وقتی می‌خواه با این نیرو حمله کند می‌گوید من نگرانم و ممکن است از جناح راست مورد تهدید قرار بگیرم الان جنگ ما با عراق، جنگی در حد 15_16 لشگر است. صدام و یا فرماندهان دیکتاتوری مثل هیتلر برایشان تلفات نفر و تجهیزات مهم نیست ما می‌بینیم که در هر پاتک و ضدحمله‌ای که بعد از فتح ما صورت می‌گیرد چیزی به جز تلفات عاید دشمن نمی‌شود یعنی ما یک حمله به آن می‌کنیم مقدار زیادی از نیروهایش منهدم می‌شود، دوباره روی همان مواضع تصرف شده می‌ایستیم و منتظر می‌شویم که‌ حمله‌های کند و شاید نصف نیرویی که در کل حمله از دست داده، در ضد حمله‌هایی بود که انجام داد. در همین حمله اخیر سه ضدحمله در شمال رودخانه نیسان زد که در یکی از ضد حمله‌هایش تیپ 6 او بود که تقریبا 50 درصد استعداد‌ش را از دست داد و یک قدم پیش‌روی نکرد. ضدحمله‌ای که دو شب بعد زد تیپ 12 زرهی لشکر 3 بود که تقریبا یک گردان تانک کامل و دو گردان کماندو آن کاملا منهدم شد.

من نظرم این است که اگر فرماندهان ارتش عراق فرصتی پیدا کنند و بنشینند تحلیل کنند، می‌بینند که با وجود اینکه از صد در صد نیروهای خود استفاده و حمله کرده است آن هم حمله احمقانه‌ای که ابرقدرتها صدام را اغوایش کرده بودند و به داخل مملکت ما آمد به جز یکی دو تا از شهرهای نوار مرزی و مقداری منطقه رمل و تپه های شنی چیزی به دستش نیامده است و الان در طول 8 ماه است که ما مدام به او حمله می‌کنیم و در تمامی حملاتمان موفق می‌شویم و آنها دست به هر ابتکاری زده نتوانسته‌اند از حملات ما جلوگیری کند. ما وقتی به سنگرهای دشمن می‌رسیم و به مناطق آزاد شده می‌رسیم با یک بررسی خیلی کوتاه می‌فهمیم که تمامی اعمالی که در زمینه نظامی در این زمین اشغالی از ظرف دشمن انجام شده تماما مبنای دفاعی دارند از میدان‌های وسیع مین گرفته تا سنگرهای مستحکم و خاک‌ریز‌های متوالی و احتیاط‌های رده و رده‌ای که تا عمق خود به کار می‌گیرند تماما حاکی از این است که در فکر حفظ این منطقه بوده‌اند و می‌بینید و دیدند که در مناطق آبادان، کرخه کور، بستان و در دارخوئین، برادران شجاع ما از تمامی این موانع و استحکامات نظامی عبور می‌کنند و آنها را شکست می‌دهند اگر تحلیل بکنند شاید ذره‌ای امیدوار نباشند و دشمن بداند که ما هدفمان بیرون راندن ارتش عراق از سرزمینمان تا پاشیده‌ شدن و سرنگونی نظام بعث می‌باشد. و هرگز این همه ظلم و ستم و تلفاتی که از مردم محروم و غیرنظامی ما در شهرهای آبادان، خرمشهر، هویزه، سوسنگرد و دزفول شد را نمی‌بخشیم و از خدا طلب یاری می‌کنیم که دشمن را تا نفر آخر از بین ببریم.

تقسیم غنائم

س: نظر شما راجع به غنایمی که از بعثیون عراق گرفته شده چیست؟

ج: نظر من، شخصا نه ارگانی، این است که غنائمی مانند توپ و تانک، به برادران ارتش جمهوری اسلامی داده شود و اما آن غنائم سبک از خمپاره گرفته تا تفنگ 106 میلیمتری و تیربار و کلاشینکف و آرپی‌جی 7 و بعضی از خودروهایی که ما لازم داریم آنها به سپاه برسد و دعوایی سر غنائم به آن صورتی که پخش شده نیست غنائم مهندسی هم طی طرحی که داده‌ایم بایستی بین مهندسی ارتش و جهاد و سپاه تقسیم شود که برای عملیات بعدی به کار گرفته شود.

گردانهای زرهی و آموزش سلاح سنگین در سپاه

س: در مورد گردان‌ زرهی سپاه، و آموزش سلاح سنگین، با توجه به تاکیدات موکد آیت‌الله منتظری به برادران سپاه پاسداران تاکنون چه اقداماتی انجام شده است؟

ج: در این عملیات (طریق‌القدس) سپاه پاسداران برای اولین بار دست به تشکیل یک گردان زرهی و یک گردان مکانیزه زد که پیش روی خیلی چشمگیری داشتند و اگر فرصتی به ما دست دهد که این گردانها را گسترش دهیم و در حد تیپ و لشگر برسانیم این مایه خوش بختی است. فعلا بعد از حمله آبادان و با غنائمی که از ارتش عراق به دست آمد برای اولین بار گردانهای زرهی سپاه وارد عمل شدند و این امر به سادگی امکان‌پذیر است مخصوصا با آن شور و شوقی که برادران پاسدار دارند که آموزش تانک و وسائل زرهی را خیلی سریع فرا می‌گیرند و می‌توانند از همین سلاح‌های غنیمتی که ما در حمله آبادان و بستان حدود 200 دستگاه تانک از دشمن به غنیمت گرفتیم می‌توانیم یک لشگر زرهی را به آسانی تدارک ببینیم که البته این امر نبایستی هیچگونه سوء تعبیری در مورد تضعیف ارتش باشد چرا که همه تلاش و کوشش ما این است که ارتش بازسازی و تقویت شود.

نقش جهاد سازندگی

س: چه ارگانهایی در این حمله شرکت داشتند و هماهنگی آنها به چه صورت بود؟

ج: مهمترین ارگانی که در این فتح‌ها دوش به دوش برادران سپاه، بسیج و ارتش جمهوری اسلامی همکاری می‌کند ارگان جهاد سازندگی است که از امکانات مهندسی آن به نحو احسن استفاده می‌شود و دوش به دوش برادران پاسدار در خطوط مقدم جبهه هر جا که لازم باشد کار می‌کنند که جدا ما از تمامی برادران کمال تشکر و سپاسگزاری را داریم و امیدواریم که ما را با توجه به اینکه الان امکاناتشان با این غنائمی که از ارتش مزدور عراق گرفته شده بالا رفته، در آینده بیشتر یاری کنند و ما همیشه شاهد بودیم که این برادران تا چه حد زحمات طاقت‌فرسا می‌کشند در تمامی درگیری‌ها شهید و زخمی داده‌اند و خون این برادران با خون برادران سپاه و ارتش آمیخته شده است. ما کمال تشکر را از ارگان جهاد سازندگی داریم.

نقش چشمگیر ارتش

تشکر دیگر من از برادران ارتش است مخصوصا از پشتیبانی لشگر دلیر 16 زرهی و مخصوصا از فرمانده این لشکر به نام جناب سرهنگ سیروس لطفی که جدا شعور فوق‌العاده نظامی ایشان را در تمامی جبهه‌های جنوب به وضوح می‌بینیم و یکی از برادران نادر و فعال ارتش جمهوری اسلامی است برادری فوق‌العاده کاردان، لایق و ماهر در مسائل نظامی، خداوند ایشان را و تمامی برادران پرسنل این لشکر را حفظ کند و تشکر دیگری از لشکر 92 زرهی خوزستان داریم مخصوصا از فرمانده آن لشکر جناب سرهنگ نیاکی که فوق العاده مرد آزموده و مجربی در امور نظامی هستند و البته در این حمله بعضی از یگان‌های این دو لشکر با ما همکاری می‌کردند.

پیام به مردم

س: در پایان اگر سخنی در مورد کمک‌های غیبی خداوند و همچنین پیامی به مردم دارید بفرمائید.

ج: لطف خداوند همه جا نصیب ما شده و ما هرجا که نیرو کم بیاوریم و هر جا که قدرت زرهی ما کم باشد هرجا که آتش توپخانه ما کم باشد ما به وضوح دیدیم که خدا کمکمان کرده است و عینا دیده می‌شود برادرانی که در شب حمله می‌خواستند در عملیات شرکت کنند بعد از نمازشان می‌گفتند ما به وضوح خدا، پیامبر و ائمه و امام زمان را کنار خودمان می‌دیدیم اما این کمک‌های غیبی خداوند را با آن هدایت‌های خاص خودش که وقتی در زمینی به عمق 22 کیلومتر پیش روی صورت می‌گیرد این برادران را غیر از خدا کس دیگری هدایت نکرده است.

اما پیامی که برای مردم دارم این است که اگر کمک مردم نباشد ما آن توان لازم و نیروی لازمی که برای بیرون راندن دشمن احتیاج داریم نخواهیم داشت پیام من به مردم این است که باز هم ما را کمک کندن و ما بی‌اندازه از کمک های مادی و معنوی و مخصوصا از کمک های انسانی ایشان کمال تشکر را داریم. مردم باید آمادگی شهادت فرزندانشان را داشته باشند تا ما با دشمن ظالم، منافق و کافر بجنگیم و آن را از سرزمین اسلامی خودمان بیرون کنیم. جنگ تلفات و شهید دارد جنگ زخمی دارد و همیشه اسلام در مراحل و زمان‌ها احتیاج به خون دادن دارد و در این مرحله از زمان نیز ما باید به خاطر اسلام و به خاطر از هم پاشیدن نظام کفر شهید بدهیم تا بتوانیم پیروز شویم.

انشاءالله


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/8 10:32:43
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
وقتی با بالگرد میان میگ‌‌های عراقی غافلگیر شدیم
در این حمله، به دستور سرهنگ جلالی، از موشک ماوریک برای انهدام زاغه مهمات دشمن استفاده شد و کلیه مهمات‌ در یک چشم بر هم زدن به تلی از آتش مبدل گردید. 
دومین مأموریت به یادماندنی من، پس از چند روز پرواز شناسایی، شکل گرفت که روز دوم خردادماه شصت برای انجام آن عازم شدیم. این بار نیز، من، به همراه ستوان حسینی خلبان تیم نجات بودیم. مأموریت اصلی، آزمایش پرتاب موشک ماوریک، به وسیله هلی‌کوپتر کبرا، جهت انهدام پل مارد بود.

نام عملیات، «امید» بود و افسر عملیات نیز، سرتیپ جلالی- وزیر محترم اسبق دفاع - بودند که در آن زمان، با درجه سرهنگی، فرماندهی گروه رزمی کرمان را به عهده داشتند.

عملیات، ساعت پنج و نیم صبح شروع شد و ما با یک فروند هلی‌کوپتر نجات و سه فروند هلی کوپتر کبرا عازم منطقه مورد نظر شدیم. موشک بر روی یکی از هلی کوپترهای کبرا نصب شده بود و همگی برای انجام مأموریت کاملاً آماده بودیم.

پس از مدتی پرواز، بالاخره به نزدیکی پل رسیدیم، اما به دلیل مه‌گرفتگی و شرجی بودن هوا، هرچه جلو رفتیم، پل در دید قرا نگرفت. نیروهای دشمن که متوجه ما شده بودند، از هر طرف و با هر نوع سلاحی شروع به تیراندازی نمودند. با به وجود آمدن این وضعیت، جناب سرهنگ جلالی که در هلی‌کوپتر من، ناظر عملیات بودند، گفتند:

«به بچه‌ها بگو به پایگاه برمی‌گردیم تا هوا بهتر شود و موشک را در موقعیت بهتری آزمایش کنیم.»

با این دستور، در حالی که از وضعیت نامساعد جو و با تعویق افتادن عملیات پکر بودیم، عازم پایگاه شدیم. به جاده اهواز - خرمشهر رسیده بودیم که ناگهان، ما بین ایستگاه حسینیه و ایستگاه آهو، به یک واحد مجهز ارتش عراق، که گویا شب قبل حرکت کرده و در آنجا استقرار یافته بودند، برخورد کردیم.

هلی‌کوپترهای کبرا بلافاصله و به تلافی عملیات انجام نشده حمله را شروع کردند و نفرات و تجهیزات آنها را که شامل خودروها، تانکها، سلاح‌های سبک و سنگین و سنگرهای اجتماعی و انفرادی بود، یکی پس از دیگری منهدم ساختند. در این حمله، به دستور سرهنگ جلالی، از موشک ماوریک برای انهدام زاغه مهمات دشمن استفاده شد و کلیه مهمات‌ها در یک چشم بر هم زدن به تلی از آتش مبدل گردید.

پس از این درگیری، برای سوخت‌گیری مجدد و زدن مهمات، به محل استقرار خود در ماهشهر برگشتیم و بعد از انجام کارهای لازم و خداحافظی با بچه‌ها و فرمانده عملیات مرحله اول، مجدداً با همان تیم، جهت انهدام کامل دشمن، عازم منطقه عملیاتی شدیم.

به محض رسیدن به محل درگیری، دشمن زبون با باقیمانده نیروهای خود به سمت ما آتش گشود،‌ اما چیزی نگذشت که با حمله و رشادت هلی‌کوپترهای کبرا، تیراندازی‌ها قطع شد و عراقی‌ها به سوراخ‌های‌شان خزیدند. در همین حین، من با هلی‌کوپتر خود در منطقه فرود آمدم و بلافاصله، گروهبان یکم محسنی (کروچیف) به همراه دو نفر پزشکیار و دو درجه‌دار دیگر از هلی‌کوپتر خارج شده و مشغول دستگیری اسرا و جمع‌آوری تجهیزات سبک دشمن شدند.

ناگهان، هواپیماهای میگ 23 دشمن که توسط بی‌سیم، از انهدام نیروهای‌شان به وسیله هلی‌کوپترهای ایرانی مطلع شده بودند، در آسمان ظاهر شدند. آنها با دیدن هلی‌کوپتر در میان سنگرهای عراقی،‌ اقدام به گشودن آتش کردند تا شاید مرا بزنند و یا وادار به ترک منطقه نمایند. اطراف هلی‌کوپتر به آتش توپهای 30 میلیمتری بسته شده بود. شرایط دشوار و خطرناکی بود. باید انتخاب می‌کردم، ماندن و کشته و اسیر شدن، یا ترک منطقه و به جا گذاشتن یاران هم‌رزم در میان دشمن شکست خورده و خشمگین؟در ظرف چند لحظه تصمیم خود را گرفتم و قرار را بر فرار ترجیح دادم. با خود گفتم یا همه باز می‌گردیم یا هیچکدام. با این فکر، فوراً هلی‌کوپتر را جابه‌جا نمودم تا هدف آتش مجدد هواپیماهای مهاجم قرار نگیرد و منتظر شدم تا بقیه بچه‌ها که برای آوردن اسیر و جمع‌آوری مدارک و اسناد نظامی و تجهیزات، هنوز در میدان نبرد و سنگرهای دشمن به این سو و آن سو می‌دویدند و با هلی‌کوپتر فاصله داشتند برگردند و سوار شوند.

هواپیماهای دشمن که می‌دانستند هلی‌کوپتر، حامل اسناد نظامی و نیروهای اسیر شده عراقی است، سعی می‌کردند با حملات پیاپی خود مرا هدف قرار دهند یا اینکه به نحوی از بچه‌ها دور کنند. پس از مدتی - که البته خیلی طولانی می‌نمود - در زیر آتش هواپیماهای دشمن، بچه‌ها بالاخره خود را به هلی‌کوپتر رساندند و بعد از اینکه همگی سوار شدند، در ارتفاع پایینی شروع به پرواز کردم.

این بار، میگ‌های عراقی با تعقیب هلی‌کوپتر و استفاده از راکت و مسلسل فشار بیشتری را وارد می‌آوردند. این تعقیب و گریز به مدت 16 تا 20 دقیقه ادامه داشت و در جریان این مانور هوایی، چندین‌بار، هلی‌کوپتر مورد اصابت گلوله توپ 23 میگ‌ها قرار گرفت. کروچیف ما، در حالی که درب عقب هلی‌کوپتر را بازکرده بود، با اسلحه ژ -3 به طرف هواپیماها تیراندازی می‌کرد و من همچنان به پرواز خود، به مقصد آن سوی کاروان ادامه می‌دادم.

در این گیرودار، کروچیف و دو نفر از پرسنل تیم پزشکی در اثر ترکش گلوله میگ‌ها مجروح شدند. اسیران عراقی با دیدن این صحنه ها مدام فریاد می‌کشیدند: «لا... لا....» بالاخره، در حالیکه هلی‌کوپتر هدف قرار گرفته بود و باوجود سر و صداهای زیاد اسیران عراقی و مجروحین ایرانی، به نزدیکی کارون رسیدیم. در این حین، هواپیمای دیگری به ما نزدیک شد و چند گلوله شلیک کرد، که این بار، کمک خلبان من، از ناحیه پهلوی راست مورد اصابت ترکش قرار گرفت.

در ارتفاع تقریبی 500 تا 600 پایی و در میانه کارون پرواز می‌کردیم و هلی‌کوپتر در آتش و دود غرق شده بود. حتی از اینسترومنت‌ها و یا عقربه‌های نشان‌دهنده جلوی هلی‌کوپتر چیزی باقی نمانده بود. دستم را روی پهلوی ستوان دشتی‌زاده گذاشتم اما او، با شهامت خود را عقب کشید تا ناخواسته به فرامین نزدیک نشود.

ناگهان جزیره‌ای در میان آب‌های خروشان کارون - مابین پتروشیمی و دارخوین - نمایان شد. می‌دانستم که دیگر قادر به پرواز تا آن سوی رودخانه نیستم و هر لحظه احتمال انفجار هلی‌کوپتر بیشتر می‌شود. بنابراین با یاد خدا، برای نشستن در جزیره آماده شدم و عمل بستن موتور (آتورتیشن) را به سمت درخت‌های جزیره انجام دادم. به لطف خدا و از شانس خوب بچه‌ها، درست در نقطه‌ای که کمترین درخت را داشت روی زمین نشستم.

پس از فرود، بچه‌ها و اسیران عراقی، بلافاصله از هلی‌کوپتر خارج شدند. من، سوئیچ و باطری و جنراتورهای هلی‌کوپتر را بستم تا انفجار دیرتر صورت بگیرد و بچه‌ها فرصت بیشتری برای دور شدن داشته باشند. دیگر آتش به نزدیکی صورتم رسیده بود. دستگیره خروج اضطراری را برای باز کردن درب هلی‌کوپتر کشیدم، اما درب، بر اثر گلوله‌هایی که به آن اصابت کرده بودند، باز نشد.

هر لحظه حرارت بیشتری را در اطراف خود حس می‌کردم. دود غلیظی داخل کابین را پر کرده بود و هر آن، احتمال انفجار باطری‌های جلوی هلی‌کوپتر می‌رفت. ناچار، برای نجات خود، با سر به شیشه هلی‌کوپتر - که حالا شعله‌ور شده بود - زدم و پس از شکستن آن، با سرعت از قسمت جلو خارج شده و شروع به دویدن کردم. پس از چند ثانیه و طی مسافتی کوتاه، خود را به حالت درازکش روی زمین انداختم و همزمان، هلی‌کوپتر منفجر شد.

با دیدن این صحنه، دوباره به سمت هلی‌کوپتر برگشتم و یکی از پزشکیاران را که زخمی بود و یک قبضه اسلحه ژ - 3 در دست داشت، پیدا کردم. پس از آن به جستجوی بچه‌های مجروح پرداختم و چند نفر از اسیران عراقی را نیز گرفتم. عراقی‌ها گیج و مبهود شده بودند با اینکه می دانستند بچه‌های ما زخمی‌اند و تعداد ما نسبت به آنها کمتر است، با این وجود از ترس و وحشت حادثه‌ای که رخ داده بود، به هیچ وجه به فکر از بین بردن ما و فرار و نجات خود نبودند.

هواپیماهای دشمن، چندین‌بار جزیره را به راکت و گلوله بستند و بعد، به خیال اینکه همه ما را از بین برده اند منطقه‌ را ترک کردند. وضع کمی آرامتر شد. با اینکه از ناحیه گردن و پشت به شدت آسیب دیده بودم اما دردی حس نمی‌کردم و بیشتر به فکر راه چاره‌ای بودم تا بچه‌‌ها را از جزیره دور کنم. مجروحین را بر دوش اسرای عراقی گذاشتیم و به سمت ساحل رودخانه به راه افتادیم.

در همین حین، هلی‌کوپتر نجات دسته دوم، که برای نجات ما آمده بود از بالای سرمان گذشت. ظاهراً آنها صحنه انفجار را دیده بودند و در تماس رادیویی‌شان گفته بودند که گویا همگی سوخته‌‌اند و کسی در اطراف هلی‌کوپتر نیست.

آنها چندین بار بر فراز منطقه گشت زدند، اما علی‌رغم داد و فریادهای ما و حتی شلیک چند گلوله، ما را در میان درختان انبوه ندیدند و از منطقه دور شدند. پس از مدتی پیاده‌روی به کارون رسیدیم. یکی از سربازان عراقی را بالای درختی فرستادم تا با پیراهن خود، به نیروهای ایرانی که در آن سوی رودخانه مستقر بودند، علامت دهد.

خوشبختانه، بچه‌هایی که از آن طرف شاهد درگیری هوایی ما بودند، اسیر عراقی را بر روی درخت می‌بینند و به خلبان هوانیروز اطلاع می‌دهند که بعضی از پرسنل بر روی درخت‌ها پرتاب شده‌‌اند و هنوز زنده‌اند.

با این خبر هلی‌کوپتر نجات دوباره برگشت و در میان درختان، به فاصله دورتری از ما، بر روی زمین نشست. ما به سمت صدای هلی‌کوپتر حرکت کردیم و پس از مقداری پیاده‌روی آن را یافتیم. از خلبان دوم هلی‌کوپتر پرسیدم: «خلبان کجاست؟» او گفت:

«خلبان فرامرزی به اتفاق گروهبان یکم سیروسی برای پیدا کردن شما رفته‌اند داخل درختان جزیره!»

چاره‌ای نبود. زخمی‌ها و اسرا را در هلی‌کوپتر جای دادیم و خودم، با همان گردن مجروح - که حالا درد آن بیشتر شده بود - پشت فرمان هلی‌کوپتر نشستم و برای یافتن خلبان و همراهش، مشغول گشت‌زنی بر روی درختان شدم. هر دوی آنها در نزدیکی محل سقوط بودند و دست‌های‌شان را تکان می‌دادند با دیدن آنها پایین آمدم و به صورت «هاور» ایستادم و پس از سوار شدن آنها، به سرعت از آنجا دور شده و به آنطرف رودخانه پرواز کردم.

بچه‌های تیم ما و تیم دوم پروازی که با نگرانی‌ انتظار می‌کشیدند تا شاید خبری به آنها برسد وقتی مرا پشت فرامین هلی‌کوپتر نجات دسته دوم دیدند، در خوشحالی بی‌حد و حصری غرق شدند. آنها با ناباوری نگاهم می‌کردند و در حالیکه شادی، در سیمای قهرمان‌شان موج می‌زد مرا غرق در بوسه‌های محبت‌آمیز خود می‌نمودند. بوسه‌هایی که با اشک شوق همراه بود. لحظه‌هایی فراموش نشدنی و پر التهاب!

حجت شاه محمدی،سید امیرمعصومی
فارس


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/8 10:30:45
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
قرار بود برای معالجه به اتریش برود، ولی برای بررسی یکی از مناطق عملیاتی در ماووت، عازم منطقه شد.
چند خاطره کوتاه از شهید حسن آقاسی زاده 

خاکریز
يادم هست در پتروشيمي عراق توي منطقه شلمچه خطي بود که نه خاکريز داشت نه سنگري. عراقيها بچه ها را با تير مستقيم مي زدند. يک روز اين مسئله را با حسن در ميان گذاشتند و گفتند: يک ماه است مي خواهيم تو پتروشيمي يک خاکريز بزنيم ولي کسي داوطلب نمي شود چون خيلي خطرناک است. حسن در آن جلسه چيزي نگفت. فرداي بعد از نماز هرچه گشتم پيدايش نکردم. يکي از راننده هاي لودر هم غيبش زده بود. حسن نيروهايش را خيلي خوب مي شناخت. مي دانست چه کاري از چه کسي ساخته است. بعداً معلوم شد نصف شب رفته سراغ راننده لودر که مورد اطمينانش بود و گفته بود: حاضري با هم تا بهشت بريم؟ راننده لودر هم گفته بود : چرا که نه؟ هر دو با هم مي روند خط و شروع مي کنند به خاکريز زدن. وقتي برگشتند سرتا پايشان خاکي بود و فقط چشمهايشان از شادي برق مي زد.
راوی: برادر شهید

پرتگاه عروج

آقاسی زاده قبل از شهادتش از ناحیه کمر مجروح شده بود و قرار بود برای معالجه به اتریش برود، ولی بعد از تماس تلفنی با فرماندهان برای بررسی یکی از مناطق عملیاتی در ماووت، عازم منطقه شد. حسن آقا به اتفاق دو تن از همرزمانش که از مهندسین قرارگاه بودند، رانندگی را به عهده گرفت. چراغ ها را خاموش کردند تا عراقی ها متوجه حضور آنها در منطقه نشوند. جاده زیر آتش توپخانه دشمن قرار داشت. با اصابت گلوله توپ به دامنه ارتفاعات مشرف به جاده، سنگ های بزرگ ریزش کرد و خودروی ایشان به پایین پرتگاه سرازیر شد و بدین سان به فوز ابدی و خواسته دیرینه اش دست یافت.
راوی: همرزم شهید
 

نوجواني شهيد حسن آقاسي زاده


منتظرم بمان

خواب حسن را ديده بود. دستانش مي لرزيد، صحنه هاي ديدار انگار دوباره برايش زنده شد. حسن آقا کنار خدابيامرز پدرش ايستاده بود. حسن خيلي به آقاي طوسي که از سادات هم بود علاقه و ارادت داشت. نگاهي به همسرش انداخت و گفت: من از الان ديگه پيش شما نيستم. زينب پرسيد: يعني چي؟ زن و شوهر بايد پيش هم باشن! من و بچه ها آمديم اهواز، تا بيشتر پيش تو باشيم. حسن خنديد و گفت: تا الان بوديم ديگه نيستيم. روز بعد زينب به مشهد رسيد. باورش نمي شد. او را به بهانه سفر به اتريش و معالجه حسن به آنجا کشانده بودند. چشمش که به پارچه هاي سياه و عکس حسن افتاد. عکس را برداشت جلوي صورتش گرفت و خيره به آن و يکباره آن را کوبيد به سرش. شيشه هاي شکسته از اطراف سرش، سر مي خورند و پايين مي آيند. زينب فقط ناله مي کند و اشک مي ريزد و مدام زير لب زمزمه مي کند: حسن... منتظرم بمان
راوی: همسر شهید

وصیت نامه (قبل از سفر حج)
«گردش به دور خانه خدا نشان دهنده این است که به غیر از خدا دور دیگری نگردید.» شکر خدای منان را که حمایت اسلام را با اراده خود در این زمان به دست روحانیت و مبارزان و جهادگران بسیاری که سالها با رنج و اسارت و شکنجه و شهادت دروسی را که از امامان خود گرفته بودند، در آزمون زندگی پس دادند و طی مبارزه طولانی و وحدت مردم، به خواست او حیات اسلام دوباره زنده شد. در جبهه های نور علیه ظلمت که معراج انسانهای مخلص و مؤمن است الفبای عشق به خدا و راه او را آموختن و از معاشرت و همنشینی با رزمندگان بسیجی و پاسدار و فرماندهان آنان سیراب گشتم. آری آنها بدون «یا حسین» گفتن تکبیر نمی گویند. و جهاد حسینی را بدون عشق به شهادت و الله نمی کنند... همه می دانیم که حج یک سفر الهی - عبادی - سیاسی است که بزرگترین و با ارزش ترین اعمال است. حج اگر مقبول خدا واقع شود، موجب آمرزش و بخشنده همه گناهان است. می روم خانه خدا تا بگویم گناهان و نافرمانیها و جسارتهایم در گذشته سبب عدم توفیق به شناخت خدای منان شده و در طول ماهها حضور در مناطق جنگی مانع پیوستن به الله. حال که توفیق شهادت را نصیبم ننمودی، شکرگزار تو هستم که توفیق دادی مهمان تو باشم... آدم شدن کلید درک خداوند و توفیق یافتن شهادت در راه اوست.



حسن آقاسی زاده شعرباف در اول فروردین ماه سال 1338 در مشهد مقدس به دنیا آمد. از کوچکی علاقه زیادی به شرکت در مجالس مذهبی داشت. به همین خاطر اکثر مسائل رساله حضرت امام خمینی را حفظ بود. در زمان اوج گیری انقلاب به علت توزیع اعلامیه های امام (ره) در میان مردم، توسط ساواک بازداشت شد.
او که دوران تحصیل را با نمرات عالی گذرانده بود، با پیشنهاد آموزش و پرورش و با کسب اجازه از نماینده امام در قم جهت ادامه تحصیل عازم کانادا شد و با رتبه ای عالی موفق به دریافت کارشناسی ارشد مهندسی راه و ساختمان و پل سازی در دانشگاه «تورنتو» گردید.

آقاسی زاده در کانادا فعالیت چشمگیری در انجمن اسلامی دانشجویان مسلمان داشت. در سال 1361 به ایران بازگشت و وارد نهاد مقدس سپاه شد. وی به دلیل لیاقت و ابراز شایستگی در معاونت فنی و مهندسی قرارگاه خاتم الانبیاء سپاه پاسداران مشغول انجام وظیفه شد، پس از مدتی مأمور تأسیس قرارگاههای «صراط المستقیم و خاتم الانبیاء» گشت.
آقاسی زاده از ابتدای ورود به جبهه تا هنگام شهادت در 2400 پروژه کوچک و بزرگ از خط مقدم تا عقبه شهرها، شرکت داشت. وی در تاریخ بیست و هشتم مهرماه سال 1366 ندای حق را لبیک گفته به دیدار یزدان شتافت. مزار پاکش در صحن حرم مطهر امام رضا(ع) قرار دارد. از شهید آقاسی سه فرزند به یادگار مانده است . 

متن وصیت نامه شهید آقاسی زاده


منبع خاطرات : کتاب کنار پل، منتظرت ایستاده ام!

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/8 10:4:55
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تا خدا نخواهد برگی از درخت نمی افتد.
چند لحظه بعد از شنیدن صدای انفجار به داخل خانه رفتیم او رو به قبله مشغول اقامه نماز بود. سقف بالای سرش مانده و بر روی او نریخته بود. صحنه عجیبی بود اگر با چشمان خودم نمی دیدم باور نمی کردم. 

 دوران دفاع مقدس را با هیچ دوربینی نمی توان به تصویر کشید و قلم از نوشتن آن همه واقعه و معجزه عاجز است. زینب السادات حسینی در دوران دفاع مقدس کودکی هفت ساله بود و در حال حاضر از اعضای بسیج مسجد جامع حجت (عج) است. او خاطره خود از آن دوران را اینگونه بازگو می کند: سال 65 بود و عقربه ها ساعت 19 را نشان می داد. ناگهان صدای آزیر در محل پیچید و ما برق های خانه را خاموش کردیم.

چند لحظه بعد صدای مهیب انفجار آمد. از شدت صدا معلوم بود راکت به یکی از خانه های اطراف اصابت شده است. سراسیمه بیرون از خانه آمدیم و متوجه شدیم سقف خانه همسایه فرو ریخته است. در کمال ناباوری اعضای خانه به سلامت بیرون آمدند، اما اثری از پسر خانواده نبود.

 به داخل خانه رفتیم او رو به قبله مشغول اقامه نماز بود. سقف بالای سرش مانده و بر روی او نریخته بود. صحنه عجیبی بود اگر با چشمان خودم نمی دیدم باور نمی کردم.

 آنجا بود که به عظمت خدا پی بردم و فهمیدم تا خدا نخواهد برگی از درخت نمی افتد.

پس از گذشت چند دقیقه از وقوع این حادثه با حضور بسیج در صحنه راکت عمل نکرده از محل حادثه خارج شد و امنیت به محل بازگشت.

خبرگزاری دفاع مقدس

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/7 11:29:4