خاطرات دفاع مقدس
|
حس مادرانه فرزند شهید را شناسایی کرد
|
تابستان سال۷۴ بود. اولین باری بود که پیکرهای ۱۰۰۰ شهید را از مناطق جنگی آورده بودن. خانه بودم. صدای زنگ تلفن بلند شد. بعد از سلام و احوالپرسی، دیدم ازطرف بسیج محل مسجد احباب الحسین هستند. گفتن جنازه برادرت علی اومده. بیا بریم ستاد معراج برای شناسایی. قلبم ریخت. سریع هماهنگ کردیم با چند تا ازبچههای بسیج رفتیم معراج.
خاطره زیر روایت شناسایی پیکر شهید علی رضایی است که توسط مرتضی رضایی برادر این شهید بیان شده است.
روایت به زبان مرتضی رضایی:
درب یه تابوت رو باز کردن. یک کارت سبز رنگ داخل اون بود با پلاک که علاوه براینکه شماره کد لشگر۲۷ بود اسم برادرم نیز روی آن حک شده بود (علی رضایی). جنازه تقریبا کامل بود؛ یه عینک ته استکانی مشکی همراهش بود یک پا هم نداشت. جمجمه و فک جنازه خیلی لاغر بود. من گفتم این برادر من نیست.
بچهها گفتن پلاک که مال خودشه و یک پا هم نداره مگر سال ۶۲ همرزماش نگفتن رو مین رفته؟ پس این خود علی است.
گفتم نه من سالهاست با خاطره گفتههای دوستانش دررابطه با نحوه شهادتش دارم زندگی میکنم. اون روزها به ما گفتن کنارستون شب حمله (والفجر۴) تو ارتفاعات ۱۹۰۸ دسته ایمان از گروهان؟ گردان مقداد یه نفر تو تاریکی میخوره به تخریبچی، اون میفته روی مین «والمری»، مین منفجر میشه و چند نفر ازجمله برادرم علی، زخمی میشن، میکشن زخمیها رو کنار یه درخت. خوب عملیات هم که لو رفته بوده،عقبنشینی میشه. بعد هم گفتن ما دیدیم عراقیها اومدن به همه زخمیها تیر خلاصی زدن. خلاصه من دست کردم تو جیب شهید یه پلاستیک بود، کارت جنگی و برگه تحویل ساک بود و مقداری قرص. بچهها گفتن چرا مرددی؟ جنازه رو تحویل بگیریم و فردا تشییع کنیم.
گفتم: نه. این عینک مال علی نیست.
گفتن: چرا داداشت خیلی شوخ بود شاید از کسی گرفته بوده.
گفتم: نه! این عینک رو از هرکسی بگیری دیگه جایی رو نمیبینه.
خلاصه اومدم خونه. مادر حس عجیبی داشت. مرتب میگفت چی شده؟ جنازه بچههام اومده (آخه من هر دو برادرم توعملیات والفجر۴ به فاصله یه روز مفقودالاثرشده بودن).
به مادر گفتم: شناسنامه علی رو بده.
گفت: من باید بچهام رو ببینم.
گفتم: مادر هنوزمعلوم نیست. صبر کن. قطعی شد، بهت خبر میدم.
تو دلم گفتم خوش بحال پدرم که دو سال پیش به رحمت خدا رفت. بعد ۲۰ سال انتظار، حال و روز مادرم بهش دست نمیده. البته مادر حق داشت بعد از خبر مفقودی بچهها، تا آخر جنگ هر وقت شهید میآوردن، من و مادر میرفتیم جنازه ها رو میدیدیم. شاید بچههای ما باشن.
شب رفتم مسجد. همهمه بود. هرکی منو میدید تسلیت دوباره میگفت و از اومدن جنازه علی سئوال میکرد.
بعد نماز رفتم خونه. دیگه چندسالی بود تو شهرک شاهد زندگی میکردیم و از محل دور بودیم و گرنه همه میومدن خونمون و مادر خیلی غصه میخورد. شب مادر گیر داد که باید جنازه بچهام رو ببینم.
گفتم مادرساعت ۱۰ شبه. معراج بستهاس. راه نمیدن. با گریه و زاری، اصرار که نه باید امشب بچهام رو ببینم.
البته خیلی رعایت منو میکرد چون من خیلی اوضاع خوبی نداشتم. با ۲۵ درصد ضایعه روانی آسیب ازموج انفجار دارو مصرف میکردم.
بگذریم. یکی از دوستانم اومد خونه اصرار مادر رو دید و گفت بریم معراج اگه راه ندادن هم مادر خودش ببینه.
خلاصه ساعت ۱۱ شب رفتیم معراج. سرباز دژبان گفت نمیشه.
گفتم: با مسئولش تماس بگیر، بگو مادرشهید اومده و میگه باید جنازه روببینم.
با یکی تماس گرفت گفت نمیشه
گفتم: گوشی رو بده من صحبت کنم.
گفت: اقا ساعت ۱۱شبه.
گفتم: میدونم ولی مادره میگه دلم طاقت نمیاره.
فرد پشت تلفن خیلی بد حرف زد. با من بگو مگو کرد. تلفنی گفتم پاشو بیا دم در. تو این گیرو دار، دژبان هم دخالت کرد، منم حالم بد شد. مثل فیلم آژانس شیشهای نفهمیدم. فقط وقتی به خودم اومدم که متوجه شدم مادرم میگه مرتضی! تو رو خدا آروم باش.
میشنیدم صدای مادر رو میگفت: آقا این موجیه سربه سرش نذارید.
شلوغ شده بود. آقای فیاضی نامی اومد و گفت: آروم باشید! من اجازه ندارم در سردخونه روباز کنم.
گفتم: با مسئولش تماس بگیرید.
زنگ زدن به مسئول ستاد معراج. تلفن رو گرفتم. با داد و فریاد گفتم: من منطقیام. میدونم دیروقته ولی این مادره بعد ۲۰ سال میخواد شهیدش رو ببینه.
گفت: میدونی من کیام؟ من نماینده ولی فقیه درستاد معراج شهدا هستم.
نمیدونم چی شد که خلاصه اجازه صادر شد. جنازه رو بیارن داخل حیاط مادر ببینه. فقط شرط کرد در تابوت رو باز نمیکنیم.
گفتم:عیب نداره. مادر خودشو انداخت رو تابوت و نیم ساعتی گریه و درددل کرد.
برگشتیم خونه. تا رسیدیم یاد اون کارتی که صبح از جیب شهید درآورده بودم افتادم.
با دوستم محمود کاغذ کارت ساک رو که تقریبا پوسیده بود درآوردیم. کارت جنگی خوانا نبود. برگه رو انداختیم توی آب باز شد.نوشته بود. خاوران، خیابان نفیس، کوچهاش یادم نیست… پلاک ۶ ، زین العابدین فلک.
خوانا نبود. محمود گفت: بریم سراغ آدرس. گفتم ساعت یک نیمه شبه. گفت: عیبی نداره.
رفتیم خیابان نفیس و از یه آژانس شبانهروزی آدرس دقیق رو پرسیدیم. خیلی نگشتیم .اللهاکبر. تا داخل کوچه رسیدم دیدم رو دیوارنوشته بود امام را یاری کنید. وصیتنامه شهید زین العابدین فلک.
گفتم خوب اون اسمی که نتونستیم بخونیم فلک بوده. با بسمالله زنگ روزدیم. سراسیمه یه بنده خدایی اومد و لرزان گفت: بله؟ چی شده؟
گفتم: نترس آقا! چیزی نیس. لطفا بیاید پایین.
اومد پایین. پرسیدم: منزل شهید فلک همینه؟
گفت: بله ولی پدر ومادرشان ازاین محل رفتن.
کجا؟
نمیدونم ولی پسرش توی دوتا کوچه اون طرفترمیشینه.
آدرس رو گرفتیم ولی دیگه خیلی دیر بود.ساعت ۲ نیمه شب بود.
گفتم: صبح زود میام دم خونشون.
صبح قبل ازاینکه با مادرم صحبت کنم راه افتادم سمت خونه برادر شهید زین العابدین فلک.
خونهاشان تو خیابان منصور بود. زنگ زدم خانمی در رو باز کرد. بعد از سلام گفتم: شما شهید دادهاید بنام فلک؟
گفت: بله من همسر برادرش هستم.
گفتم: همسرتان کجاست؟
گفت: سرکار.
گفتم: از شهید عکسی دارید؟
بله.
گفتم: محبت کنید آلبوم یا عکسی از شهید بیاورید.
آلبوم رو که باز کردم دیدم بله، شهید فلک همرزم و همدستهای علی بوده و اون عینک ته استکانی هم به چشم فلک تو عکس هست.
با هم تو چادر و تو منطقه قلاجه عکس زیادی انداخته بودند.
سئوال کردم جنازه زینالعابدین اومده؟ گفت نه.
گفتم: هماهنگ کنید من با شوهر شما و پدر مادر شهید فلک ومادرم به معراج برویم.
قرارشد ساعت ۲ بعدازظهر همه به اتفاق مادر من به معراج برویم.
حال تو این اوضاع و احوال چه حسی به خانواده فلک گذشت بماند. اومدم خونه به مادر گفتم: مادر قرار این شده. حاضر شو با خانواده فلک بریم معراج!
به خانواده شهید فلک هم گفتم به اتفاق بریم هر کدام تایید کرد این فرزندشه، شهید رو شناسایی کنه و تشییع کنه.
ساعت ۱ بود. به مادرم گفتم مادر حاضر شو بریم.در کمال تعجب ولی قاطع مادر گفت من نمیام.
جا خوردم. مادر تو این همه اصرارداشتی باید بری معراج. چی شد پشیمان شدی؟
با آرامش گفت: این جنازه پسر من نیست.
گفتم: مادر چرا؟
گفت: من مادرم. دیشب که رفتم بالای سر اون تابوت قلبم آرام نگرفت. حس مادری بهم گفت این علی من نیست.
خشکم زد. مادر! مطمئن هستی؟
گفت: من مادرم. اشتباه نمیکنم. تو برو و از طرف من به مادر شهید فلک تبریک و تسلیت بگو.
من با خانواده شهید فلک رفتیم معراج، تا درتابوت رو باز کردیم و مادر شهید فلک چشمش به استخوانهای بچهاش افتاد،گفت:بله این فرزند منه.
گفتم: خوب خدا رو شکر جنازه علی باعث شد یه شهید پیدا بشه و این شهید گمنام دفن نشه.
چون معراج فقط از روی پلاک میگفت:این جسد متعلق به شهید علی رضایی است.
خوب حالا ما چکارکنیم؟ از کجا جنازه برادرم رو پیدا کنم؟فردای اون روز رفتم دانشگاه.چون ترم تابستانی گرفته بودم درخواست حذف گرفتم.موافقت نشد.(بماند بعدا از ستاد معراج نامه همکاری گرفتم درس رو حذف کردم).
رفتم معراج درخواست کردم من رو تو سالن راه بدهند تا استخوانها و پیکرها رو قبل از پنبه پیچ کردن و آماده کردن ببینم و اگه برادر منه شناسایی کنم.
اجازه ورود ندادن.دعوام شد.منو از معراج بیرون کردن.درستاد معراج شلوغ بود.مردم اومده بودن برای تحویل پیکرهای فرزندانشون.منم ناراحت از اینکه بیرونم کردن و اجازه ندادن تو سالن باشم رفتم روی سکوی دم در معراج و عمدا فریاد زدم آهای مردم:همه به سمت من برگشتن. همینطور که جو رو داشتم خراب میکردم از داخل معراج خدا خیرش بده آقای رنگین که خیلی کمک کرد تا جنازه علی پیدا بشه اومد دم در گفت:چیه پسر چرا جوسازی میکنی؟جریان رو بهش گفتم .منو برد داخل کمی با من صحبت کرد.
گفت: اجازه نداریم کسی رو تو سالن راه بدیم.
گفتم: خودت که میدونی پلاک برادر من با یه شهید دیگه اومده.
خلاصه ایشون با مسئول معراج (همون نماینده ولی فقیه که قبلا باهاش تلفنی دعواکرده بودم حاج آقا بیرقی) صحبت کرد و با اصرار قبول کردن من برم داخل سالن و تک تک جنازهها (جنازه که نه استخوانها رو) قبل از تحویل به خانوادهها ازروی اون برگه سبز که قبلا توضیح دادم با منطقه عملیاتی که پیکر اومده بود با خود پیکرها چک کنم. شاید بتونم جنازه علی رو قاطی اونها پیدا کنم.
حدود ۲۰ روزی طول کشید تو این ایام مادرم خیلی غصه میخورد. داغ دلش دوباره تازه شده بود. قلبش هم درد گرفته بود که مجبور شدیم ببریمش دکتر. سخته دوتا بچهات یه شب مفقود بشن. الان هم که همه دارن جنازه بچههاشون رو تحویل میگیرن اون بلاتکلیف باشه. خلاصه حدود یک ماه گذشت. یه روز خونه بودم تلفن زنگ زد.
گوشی رو برداشتم. بعد از سلام احوالپرسی پشت تلفن آقای رنگین بود از معراج. گفت: اگه امکان داره یک سر بیا معراج پنج تا پیکر گمنام اومده و ضمنا من یه خوابی دیدم یکی ازاین شهدا میگه چرا منو مرخصی نمیفرستی؟
یاد حرف مادرم افتادم که چند روز پیش میگفت: مادر خواب علی رو دیدم میگه چرا نمیاید دنبال من؟ نفس تو سینم حبس شد. خدایا چه خبره؟ اینقدر سرگرم کارهای دنیا شدم که اصلا به حرف مادر هم توجه نمیکنم.
آقای رنگین گفت: درضمن عکس برادرت هم با خودت بیار. فرداش باعکس علی رفتم معراج.
آقا چه خبر؟
آقای رنگین گفت: پنج تا جنازه گمنام اومده ببین میتونی شناسایی کنی؟
گفتم من که از روی استخوان نمیتونم باید مادر رو بیارم.
گفت باشه فقط عکس برادرت روببینم.
من تا عکس علی رو نشون دادم آقای رنگین اشک تو چشماش جمع شد و گفت:این همون کسی است که تو خواب دیدم.
منم گفتم: اتفاقا مادر هم خواب دیده علی گفته چرا دنبال من نمیآیید. گفتم چکار کنیم؟
قرار شد داخل سالن هر پنج تا جنازه رو با کمی فاصله بچینیم. مادر هرکدام رو گفت بچه منه قبول کنیم.
بعد ۱۸سال هنوز اون حس بهم دست میده. چه حالی داشتم. اومدم خونه بمادر قضیه رو گفتم. مادر قبول کرد فردا بریم معراج برای شناسایی.
وارد معراج شدیم. رنگین و چندتای دیگه بودن و من ومادر. مادر با یه حس عجیبی وارد سالن شد. بدون توجه به توضیحات مسئول معراج که میگفت این چند تا شهید گمنام وبیپلاک از همون شهدایی است که قبلا اومده. مادر رفت سراغ یکی از تابوتها بدون اینکه در تابوت رو ما در ابتدا باز کنیم گفت این علی منه.
نفس همه بریده بود. یه لحظه لال شدم. بعد چند لحظه گفتم: مادر مطمئن هستی؟
گفت: من مادرم. حسم بمن دروغ نمیگه.
در تابوت روب از کردیم چند تا تیکه استخوان پا و دست و جمجمه بود. مادر شروع کرد به راز ونیاز. دقت کردم دیدم جمجمه جسد رو برداشته داره صحبت میکنه.
مادر کجا بودی این چند سال؟ برادرت حسین کجا افتاده؟ نمیدونی چقدر دنبالت گشتم؟ چقدر چشم انتظارت بودم و … همه گریه میکردیم.
بعد از گذشت مدتی که آروم شدیم من داخل تابوت برگه سبز همراه جسد رو دراوردم گفتم: آقای رنگین برگه همراه شهید فلک روبیاورید (برگهای که فبلا به اسم و پلاک علی اومده بود ولی برای جنازه شهید فلک بود).
برگه رو آوردن. دیدم محلی که جنازه تفحص شده هر دو یکجا علامت خورده. زمان شناسایی و تخلیه یه تاریخه. امضای کسی هم که جنازه رو پیدا کرده یکی است. خوب تا اینجا معلوم میشه این جسد کنار جسد فلک بوده. من رو کردم به آقای رنگین گفتم چکار میشه کرد برای شناسایی؟
گفت: کار خاصی نمیکنیم. من کمی تند شدم گفتم: یعنی چی مملکت با این عظمت پزشکی قانونی نداره با دی ان ای یا روشهای دیگه تشخیص بده این جسد مال کیه ؟
اقای رنگین گفت حالا یه کاری میکنیم. من به مادر گفتم: مادر من برادرم. حس شما رو ندارم. نظرت چیه؟
مادرگفت: نه مادر این بچه منه.
گفتم: از کجا میگی؟
گفت: مادر در تابوت رو که باز کردم، جمجمه انگار پرید تو بغلم، آروم شدم.
بغض گلوم رو گرفته بود. گفتم:عیب نداره تو ازچشم انتظاری در بیای دیگران مهم نیستن.
عکس رو تو یه دستم گرفتم، جمجمه رو تو دست دیگه. دیدم حجم واندازه تقریبا شبیه هم هستن. بیشتر شواهد میگفت این جسد علی است. چند روز وقت خواستن تا یه کارهای انجام بدن، قطعی که شد ما این پیکر رو بعنوان شهید علی رضایی تحویل گرفته و دفن کنیم.
رفتیم خونه. دوباره مثل روزهای اول شهادت بچهها همه باخبر شده بودن و برای تسلیت میومدن. هرکسی هم که میرسید یه حرفی میزد. مادر بدجور مریض شده بود. داشت از غصه دق میکرد. تا اینکه بعد چند روز رفتم معراج. گفتن پیکر رو سنیابی کردیم. سنش ۱۶ سال و جمجمه با قسمتهای دیگه متفاوت هست.
گفتم: یعنی چی؟ جواب دادن این طوریه دیگه شما باید تصمیم بگیرید. یاد حرف مادر افتادم که میگفت: تا در تابوت باز شد. جمجمه پرید تو سینهام.
الله اکبر!! چه بودن این شهدا و پدر مادرها.
اومدم خونه با مادر صحبت کردم. قضیه رو دقیق توضیح دادم. مادر پذیرفت و قبول کردیم این جسد متعلق به برادر شهیدم علی رضایی است. جنازه رو تحویل گرفتیم و تشییع کردیم.
شهید علی رضایی سفیدابی فراهانی جمعی گردان مقداد لشگر ۲۷ محمد رسولالله (ص) که در «عملیات والفجر۴ » به درجه رفیع شهادت به همراه برادرش حسین رضایی سفیدابی فراهانی جمعی گردان مسلم لشکر۲۷ به فاصله یک روز مفقودالاثر شدند و هر دو در قطعه ۲۸ بهشت زهرا (س) دفن شدهاند.
روحشان شاد.
|
نامه شهید جعفر جنگروی به پسرش
|
انتظار میرود، در نامههای مختلفی که افراد در دوری از خانواده برایشان مینویسند، روایت دلتنگی و محبت و ذکر خاطرات فراق و دوری وجود داشته باشد. امام نامههای قاطبه شهیدان و رزمندگان دفاع مقدس با این سبک نامه نگاری تفاوت داشت. در نامههای خصوصیشان با نکاتی اخلاقی و خاص مواجه میشویم که خط به خط آن را ماندگار میکند.
شهید جعفر جنگروی اولین فرمانده سپاه خرمشهر و قائم مقام قرارگاه رمضان سال 64 و اندکی قبل از شهادت در فاو در سفر حج به همراه همسر خود رهسپار خانه خدا شد. او مثل هر پدر دیگری در این سفر، نامهای برای فرزندانش به طور جداگانه مینویسد تا از دلتنگیهایشان بکاهد. او در این چند خط به کودکش مینویسد که هیچ پدر و مادری نمیتواند دوری فرزندش را تحمل کند الا در صورتی که در طریق خدا باشد. و اینگونه و با این کلمات شاید مقدمه هجرتش به دیار شهدا را برای فرزند رقم میزد. متن این نامه که توسط "کمیته جمع آوری و حفظ آثار شهدا" نگهداری شده به شرح زیر است:
نامهای به پسرم
".... و تو ای گل آقا، ای پسر خوشگل، ای پسر باهوش، ای پسر شجاع، ای رزمنده کوچک و سرباز خوب، ای شهید آینده اسلامی، ای حسین عزیزم، بدانید که فرزندان خلف عزیزترین مال دنیا و ذخیره آخرت برای پدران و مادرانشان هستند و هیچ پدر و مادری نمیتواند دوری فرزندان خود را تحمل کند. الا در یک صورت در یک طریق آن هم طریق خدا، وقتی صحبت از خداست و طریق او، هیچ چیز معنا ندارد چرا که همه چیز از او شروع میشود و به او ختم میشود. برای همین انسان وظیفه دارد با کمک خداوند این راه را راه خود قرار دهد و این سعادتی است که خدا نصیب ما کرده و ما را به خانه خودش و شهر پیامبر گرامیش دعوت کرده. حسین جان! اینقدر عظمت مکه و مدینه زیاد است که شاید انسان دیگر فکر جای دیگری را نکند، اما هر موقع بچه کوچکی و یا طفل نوزادی را میبینم به یاد تو و خواهرت میافتم."
|
راز لبخند فرمانده قرارگاه نصر
|
سينما و كتك خوردن
من 2 سال و 2 ماه از سيد باقر بزرگتر بودم. بارزترين خصوصيتي كه از همان دوران كودكي داشت، اين بود كه بسيار سمج و در عين حال پاك و درست بود وبه اقتضاي سنش رفتار نمي كرد يعني كمتر شيطنت هاي معمول و خلاف عرفي كه بچه ها انجام مي دادند از او سر مي زد، بيشتر در ورزش و مسائل مهم محكم و سمج بود. به ما هم مدام گوشزد مي كرد و بسيار پيش مي آمد كه گزارش شيطنت هاي ما را به پدر مي رساند و به عبارتي چوقلي مي كرد. مثلا يك بار زماني كه 15-14 ساله بودم، به سينمايي كه تازه در محله مان افتتاح شده بود رفته بوديم، او مرا لو داد و كتك مفصلي از پدر خوردم.
از تبار سادات
فاميلي ما طباطبايي نژاد است. طباطبايي يعني نسل پسر امام حسن مجتبي(ع) البته من خيلي قائل به برتري سادات از عام نيستم. وقتي مي گويند دو طرفه سيد هستند يعني طباطبايي نه اينكه هر طباطبايي دو طرفه سادات باشند مادرمان سادات نبود. پدرمان حاج سيد عباس طباطبايي نژاد و اجداد بزرگوارمان از طرف پدر، مرحوم حجت الاسلام حاج ميرزا علي طباطبايي و از طرف مادر مرحوم حجت الاسلام حاج شيخ علي مهدوي ظفرقندي، است كه هر دو از علما و فضلاي بنام منطقه اردستان و زواره هستند.
شخصيت خاص
دليل شگل گيري شخصيت متفاوت سيد باقر به دو بحث مربوط است: يكي خانواده روحاني و صد در صد مذهبي داشتن و ديگري حضور فعال در هيئت هاي محلي و گروهي كه از انجمن حجتيه منشعب شد، كه اين دو برايشان تاثير گذار بود.
سنين نوجواني او مقارن با اوج فساد در ايران بود، ولي تقوا وترس از گناه و اصالت خانوادگيش عواملي بودند كه باعث شد از اين پيكار اخلاقي روسفيد بيرون آيد. او با قرآن مانوس بود و علاقه فراواني به مطالعه كتابهاي اعتقادي، بويژه نهج البلاغه داشت و در گفتار و كردارش، از احاديث و آيات، بسيار بهره مي برد. التزام عملي و تقيد او به احكام اسلام باعث شده بود كه كلامش بر دلها بنشيند و در نصايح خود ارزشهاي متعالي اسلام را گوشزد كند. از روحيه شجاعت و شهامت بالايي برخوردار بود. در بيان حق زمان و مكان را نمي شناخت و خيلي صريح و قاطع برخورد مي كرد.
لبخند هميشگي
هنوز خاطره زيباي آن تبسمهاي شيرين و دلنشين كه نشان از قلب رئوف و مهربانش داشت، در اذهان همكاران و آشنايانش باقي است.
لبخند هميشگي اش فراموش نشدني است. خيلي اهل مزاح و شوخي بود منتهي اين شوخي بي ادبانه نبود و همه شوخي هايش منشأ ديني و قراني و روايتي داشت، براي خندان صرف و ركيك نبود. بلكه در قالب شوخي بهترين و نغز ترين دانسته هاي ديني را منتقل مي كرد و اين سبب ساز لبخند ماندگارش شد.
خبر شهادت
شهادت او پس از جنگ رخ داد. او به منطقه رفته بود تا دوستانش و همرزمانش را كه بعضا شهيد شده بودند بازگرداند. اما در كمين نيروهاي بعثي قرار گرفت و تيري در پايش زدند. نيروهاي خودي به كمكش شتافتند بعثي ها قصد فرار داشتند و از آنجايي كه سيد باقر جثه اي قوي و قدي بلند داشت توان انتقالش را نداشتند لذا همان جا تيرخلاصي در سرش زدند و شهيدش كردند. همسايه اي داشتيم به نام حاج آقا مددي كه رئيس شوراي مسجد و انسان درست و باانرژي اي بود، از قضا برادر كوچك 13-14 ساله ما به نام سيد حسن نيز به مرز جبهه رفته بود و بازنگشته بود، وقتي حاج آقا مددي به درب منزل ما آمد ابتدا مقدمه چيني كردند و سپس گفتند هر جور مي داني و فكر مي كني صحيح است اين خبر را بيان كن. من بسيار متأثر و ناراحت شدم. گريه امانم را بريده بود.
اعضاي خانواده دليل اين همه بي قراري را جست و جو كردند، ابتدا با مقدمه چيني قصد داشتم سيد حسن كه مجرد بود و بچه نداشت(در حالي كه سيد باقر متأهل و صاحب 4 فرزند پسر بود) را به عنوان فرد حادثه ديده مطرح كنم. گفتم: سيد حسن پايش تير خورده است. همه گريه كردند اما ديدند گريه من قدري بيشتر از اين موضوع است باز گفتم آن كس كه پايش تير خورده سيد باقر است. آنها باز گريه كردند اما ديدند گريه من مثل كاسه داغ تر از آش است وقتي تمام شب گريه كردند ديدم تخليه شده اند و شوك اخر را به آنها زدم و گفتم سيد باقر شهيد شده است.
بعد از شهادت سيد باقر، پيكر مطهرش يكبار در نقده و يكبار در كرمانشاه تشييع شد و 2 روز بعد به تهران اورده شد. خاطرم هست پدرم شعري در وصف ايشان سرود.
گاز گرفتن زبان
سيد باقر از بچگي عادت داشت كه وقتي بسيار عصباني و ناراحت مي شد زبانش را گاز مي گرفت، دقيقا وقتي پيكر پاكش را آوردند زبانش بين دندان هايش بود.
كــَــــــــــــل كــَــــــــــــل دو برادر
هيچ كس اندازه من از ايشان خبر و خاطره ندارد، سيد باقر روحيات نامتعارف با عرف زمان شاه داشت، در زماني كه اكثر جوانان هيپي بوديم، او ساده و با موهايي كوتاه داشت اگرچه خيلي هم مسخره مي شد اما اين سلوك را برگزيده بود.
هرگز شلوارهاي پاچه گشاد و رنگي نمي پوشيد، سبك لباس پوشيدني كه من رگزيده بودم. او سمج بود و دوست داشت با من زورآزمايي كند، كم هم نمي آورد، براي اين زور ازمايي هايش خاطره هاي زيادي دارم.
روزي از روزها با يك تفنگ بادي قصد داشتيم نشانه گيري مان كه به نظرمان خيلي حرفه اي شده بود را بيازماييم سيد باقر آنقدر به تير اندازي اش اعتماد داشت كه قوطي كبريت را بر سر ديگران مي زد . هميشه سر اين مسئله كه چه كسي نشان گاه و تلرگت باشد بحث داشتيم. او اصرار داشت مرا هدف بگذارد و من نگران جانم بودم. من او را تنبيه بدني مي كردم اما او تسليم حرفهايم نمي شد.
هميشه تصورم اين بود كه مرگ پدر سخت است اما به واقع اكنون به اين باور رسيده ام كه مرگ برادر چيز ديگري است. اگرچه پدرم هم فوت كرده و برايم دوري و فقدانش تدلم بار است اما جاي خالي سيد باقر در خانه مان آزارم مي دهد.
هميشه در خانواده ها بعضي ها تقليد مي كنند و بعضي ها راهنما هستند. در خانه ما با آنكه من بزرگتر بودم اما او دوست نداشت از من تقليد كند و هميشه ساز مخالف مرا مي زد يادم مي آيد روزي شلواري را مي خواستيم براي دوخت بدهيم، من سفارش شلواري دم پا گشاد و فاق تنگ و با پل دادم و شهيد سيد باقر سفارش شلواري ساده و گشاد بدون پل موقع تحويل شلوار، آنچه سيد باقر سفارش داده بود در پا نمي ماند و پدرم به خياط گفت اين چه دوختي است و او پاسخ داد خواست خود سيد باقر است كه پل نزنم و پدر گفت:" تو مي خواهي مخالفت كني با عقل مخالفت كن!"
فاز فرهنگي فعاليت هاي مبارزاتي شهيد سيد باقر
خانواده ما در همسايگي شهيد حسن باقري افشردي قرار داشت. شهيد سيد باقر به همراه سبحاني نيا و شهيد باقري به عضويت انجمن حجتيه در آمدند و از آنجايي كه اين گروه مبارزه را ممنوع مي دانست از اين گروه جدا شدند و براي خود گروه مبارزاتي ديگري تشكيل دادند. اين انشعاب بسيار جدي انجام شد.
در كنار كوششي كه در فراگيري علم در مدرسه داشت با شركت و عضويت در مجامع تعليم و تفسير قرآن – كه در حوالي ميدان خراسان داير بود – با مفاهيم اين كتاب آسماني و احاديث ائمه اطهار(ع) و مباحث اعتقادي و فلسفي آشنا شد. هفت يا هشت سال اين كلاسها ادامه داشت. او كه از بينش عميق سياسي – اعتقادي و قدرت بيان و قلم بالايي برخوردار بود، به دليل برخورداري از غناي فكري و فرهنگي، به سهم خود در بسط ارزشهاي اسلامي كوشش مي كرد.
سيد باقر موتور گازي داشت كه بوسيله آن به حلبي آباد مي رفت و براي كودكان تفسير قران آموزش مي داد و بيشتر فاز مبارزاتي شان فرهنگي بود، از آنجايي كه شخصيت بسيار باسواد و قرآن پژوهشي داشت، بيشتر كتب روايي و اعتقادي را مطالعه كرده بود.
اما من در فاز ديگري بودم و به صورت كلاسيك به انجمن نمي رفتم، نوع نگرشمان فرق مي كرد. شب 22 بهمن رهبر منطقه خودم بودم، بيشتر در بحث فراهم سازي مواد منفجره و .. بودم در واقع فاز من عملياتي و جنگي بود.
سيد باقر در سال آخر دبيرستان با اوج گيري نهضت، درس خود را رها كرد و همپاي امت اسلامي در صحنه هاي مختلف انقلاب حضور يافت. او كه در اين زمان به سن تكليف رسيده بود، در كنار فعاليتهاي مذهبي و پخش اعلاميه، نوار، عكس و رساله حضرت امام خميني(ره) در نبردهاي مسلحانه خياباني شركت مي كرد و در اين راه از هيچ خطر و رنجي نمي هراسيد.
شهيد طباطبايي نژاد كه خود را وقف انقلاب اسلامي كرده بود، با پيروزي انقلاب و تاسيس كميته انقلاب اسلامي، عضو اين نهاد شد. ايشان در كنار كارهاي نظامي، كلاسهاي عقيدتي و تفسير قرآن برگزار مي كرد. وجود او در بين شيفتگان انقلاب و پاسداران جان بر كف كه براي حفظ و حراست انقلاب شب و روز در تلاش و فعاليت بودند غنيمتي بود كه علاوه بر بعد نظامي، باعث ترويج معنويات و اشاعه و روحيه برادري، محبت و صفا و صميميت مي شد.
وقتي به عضويت كميته انقلاب اسلامي درآمدند، روزنامه ديواري كميته را ايشان مي نوشتند با سواد و فرهنگي بودند. اشراف كامل به قرآن داشتند كتب اعتقادي را به خوبي مطالعه كرده بودند. به شبهات اعتقادي به خوبي پاسخ مي دادند.
روزگار پسران شهيد بعد از شهادتش
ايشان 4 پسر دارند كه دو تايشان كارشناسي ارشد حقوق و يكي شان دكتراي حقوق و ديگري فوق ليسانس مديريت مالي است.
يكي از پسرانش تازه به دنيا آمده بود كه در يك ماهگي مبتلا به زردي شديد شده بود(به طوري كه دكتر ها مي گفتند يا فلج مي شود يا زردي اش باعث مردنش مي شود و زنده و سالم نمي ماند) شهيد وقت نداشت در كنارش باشد و تنها 2 شب قبل از شهادتش او را به خدا سپرد و رفت جالب آنكه اين پسر از ديگر برادرانش باهوش تر و زرنگ تر است و خيلي از مردم معتقدند كه اين شفا يافتن اناشي از ارتباط پاك و عرفاني سيد باقر با خدا است.
شعار نويسي و مبارزه در مكه
در سال 1361 كه جهت زيارت خانه خدا به مكه مشرف شده بود، با وجود برخورد شديد رژيم منحوس آل سعود با راهپيماييها و تظاهرات، اكثر شبها تا صبح، بر روي ديوار و كف خيابانها شعارهاي انقلابي و ضدآمريكايي مي نوشت.
نقل مي كنند: او تمثال بزرگي از حضرت امام خميني(ره) بالاي ساختماني كه كاروان آنها در آنجا اسكان داشتند نصب كرده بود. تعدادي از عوامل مزدور رژيم سعودي سرزده وارد ساختمان شدند. افسر سعودي در حين عبور، چنگ انداخت و پوستري از حضرت امام خميني(ره) را از روي ديوار كند. آن بزرگوار بي درنگ عكس را از مشت او در آورد و يقه اش را گرفت و او را وادار كرد كه عكس را چندبار ببوسد.
گفتني است، شهيد سيد باقر طباطبايي نژاد به سال 1341 در يكي از حمله هاي جنوب تهران متولد شدند .جد پدري و مادري از سادات عاليقدر و از علماي اردستان و زواره بودند. سنين كودكي آشنايي با قرآن و مأنوس با دعا و مناجات بود . در اوج گيري نهضت اسلامي به رهبري امام (ره) سال آخر دبيرستان را رها كرد و به مبارزه پرداخت. قبل از پيروزي انقلاب با پخش نوارها و سخنرانيهاي امام (ره) مبارزه مي كرد . در ابتداي پيروزي انقلاب عازم كردستان شدند .
مسئوليت پرسنلي ستاد غرب ، فرماندهي سپاه سقز فرماندهي سپاه كرمانشاهان فرماندهي سپاه پاوه و فرماندهي قرارگاه نصر رمضان از جمله مسئوليتهاي آن شهيد بودند. انس با قرآن و دعا و عشق به امام و رهبر از ويژگيهاي برجسته آن شهيد محسوب مي شدند . در سال 1361 با تشرف به حج به مبارزه با دشمن و مشركين در مكه مكرمه پرداخت . در پنجم مرداد ماه 1367 در كمين بعثيان ملحد به شهادت رسيدند .
|
روزهای رزم شهید قماطی در قاب تصویر
|
شهید رضا قماطی سال 1345 در شهر قم متولد شد. او در ابتدای نوجوانی به عنوان یک رزمنده بسیجی در جبهههای جنگ تحمیلی شرکت کرد. رضا قماطی عضو دسته سه از گروهان شهید حاج قربان و گردان سید الشهدا(ع) از لشگر علی ابن ابیطالب(ع) بود. که در سن 17 سالگی طی یک پاتک پس از عملیات والفجر مقدماتی در پاسگاه زید(سه راهی شهادت) در روز 8 اردیبهشت ماه سال 1362 به شهادت رسید و آسمانی شد. پیکر مطهر این بسیجی شهید را در 15 اردیبهشت ماه و در زادگاهش یعنی شهر قم به خاک سپردند.
عکسهای شهید 17 ساله، رضا قماطی در جبهههای جنگ تحمیلی در زیر آمده است:
منبع:تسنیم
|
خاطره تامل برانگیز برای استفاده از بیت المال
|
با شهید نوریان به سمت دو کوهه میرفتیم. در مسیر راه ماشینهایی که از روبرو می آمدند و آشنا بودند برای ما بوق و چراغ میزدند و عرض ارادتی میکردند اما شهید نوریان با حرکات دست و سر عکس العمل نشان میداد. به سربالایی دو کوهه که رسیدیم، گفتم: برادر عبدالله بهتر نیست شما هم با زدن بوق و چراغ جواب محبت اونها رو بدید؟
حاجی رنگش عوض شد مثل همه وقت هایی که نسبت به بیت المال بی توجهی میدید و رگهای گردنش متورم میشد، با عتاب رو به من کرد و گفت:برادر! این وسیله برای بیت الماله، برای من نیست که هرکاری دلم بخواد بکنم. 36 میلیون نفر توی این ماشین سهم دارند( آن ایام میگفتند ایران 36 ملیون جمعیت داره).
من که حیرت زده و شرمنده شده بودم و دیگه هیچی نگفتم. شهید نوریان فرمانده مقدسی بود. همه فرماندهان لشگرسیدالشهداء(ع) جایگاه معنوی ویژه ای برایش قائل بودند. بطوری که آقاتقی محقق(معاون عملیات ل10) میگفت: به شهید نوریان عرض کردم: برادر عبدالله، وقتی برای خلوت با خدا به بازی دراز میری، اگر یک نفر جلوت سبز شد خیال نکنی عراقیه و بترسی، نه، اون شاید جبراییل باشه و از جانب خدا برات وحی آورده.
راوی : جعفرطهماسبی
فارسوصیت نامه شهید عبدالله نوریان
|
خلبانی که کارگری میکرد
|
خدمت سربازی را به عنوان سپاهی دانش در یکی از روستاهای اسفراین انجام داد. پس از خدمت سربازی در سال ۱۳۵۰ وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد. پس از گذراندن مقدمات به منظور تکمیل دوره خلبانی به کشور آمریکا اعزام شد و پس از اخذ دانشنامه خلبانی به ایران بازگشت و با درجه ستوان دومی در پایگاه چهارم شکاری دزفول به عنوان خلبان هواپیمای (الف-۵) مشغول به خدمت شد با اوج گیری انقلاب شکوهمند اسلامی و حتی قبل از آن جز نخستین خلبانان حزباللهی بود که در به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی و آگاه کردن سایر کارکنان نیروی هوایی نقش به سزایی داشت.
وی در سال ۱۳۵۹ به عنوان افسر خلبان شکاری در پایگاه شکاری تبریز مشغول به خدمت بود که جنگ تحمیلی عراق علیه ایران آغاز شد، علیرغم اینکه در روز حملهٔ هوایی دشمن به خاک میهن اسلامی در مرخصی به سر میبرد، ولی بلافاصله خود را به پایگاه مربوط رساند و از روز بعد پروازهای جنگی خود را شروع کرد. وی در سال ۱۳۶۰ به عنوان فرمانده پایگاه پنجم شکاری (امیدیه) انتخاب شد و در سال ۱۳۶۶ به عنوان مدیریت آموزش عملیات نیروی هوایی ارتش انتخاب شد؛ به همین خاطر باشگاه خبرنگاران برای حفظ یاد و خاطره آن شهید والامقام گوشههایی از خاطرات این شهید را منتشر میکند.
سوز دل
غم فراق دوستان
کارگر ناشناس
احساس غرور
باشگاه خبرنگاران
|
آخرین خداحافظی با پدر
|
آخرین ملاقاتهای فرزندان دهه 50 و دهه60 با پدران شهیدشان اگرچه در 8 سال دفاع مقدس که هر روز خبر شهادت رزمندهای و پیکر غرق به خون شهیدی به شهر میآمد طبیعی جلوه میکرد. اما در واقع با هر خبر، در خانهای فرزندانی کوچک، تمرین استقامت میکردند. شاید امروز نیاز است برای مرور رشادتهایی که خانوادههای شهدا هم در آن نقش داشتند باز به این تصاویر و وداعهای تامل برانگیز رجوع شود.
تصاویر زیر مربوط به مراسم تشییع پیکر مطهر سردار شهید جعفر جنگروی قائم مقام لشگر 10 سید الشهدا(ع) است که در سال 64 به شهادت رسید. فرزندان کوچک شهید در این روز که جمع کثیری برای بدرقه این فرمانده سلحشور آمده بودند، در میان همه ازدحامها گرد عکسها، یادبودها و تابوت پدر میچرخیده و بازی میکردند. دختر و پسر کوچک شهید حین آخرین وداع کودکانه خود با پدر هستند که با معصومیت خود پیام مقاومت را برای دنیا مخابره میکنند.
شهید جعفر جنگروی نخستین فرمانده سپاه خرمشهر بود و همراه شهید جهانآرا و تنی چند به ساماندهی سپاه پاسداران و تأمین امنیت خرمشهر پرداخت.او از اوایل سال 1360 مدتی به عنوان مسئول طرح و برنامه عملیات تهران منصوب شده و منشأ خدمات ارزندهای در این واحد میشود. جنگروی به عنوان «قائم مقام قرارگاه رمضان» در شمال غرب کردستان خدمات شایستهای را ارائه میدهد و در تشکیل تیپ «بدر» نقش اساسی ایفا مینماید. قائم مقام لشگر 10 سید الشهدا سر انجام در عملیات والفجر 8 بهمن 1364 بعد از آزادسازی شهر استراتژیک فاو به شهادت میرسد.
خبرگزاری تسنیم
|
دلاورمردی از سایت سوباشی
|
شهید فرهاد دستنبو، یکی از مستعدترین هنرجویان دوران آموزشی بود و همواره چهره برجسته همرزمان خود بود
سایت راداری و پدافند هوایی «سوباشی» در ارتفاعات شهرستان کبودراهنگ بخش گل تپه در استان همدان قرار دارد .
سایت راداری و پدافندی سوباشی در دوران دفاع مقدس ۱۵۷ بار مورد حمله جنگندههای عراق قرار گرفت اما تا آخرین روز جنگ مقاومت کرد و نهایتا در پنجم مرداد سال ۶۷ و بعد از پذیرش قطعنامه توسط جنگندههای عراقی منهدم شد .
مروری بر زندگی شهید فرهاد دستنبو
شهید سرتیپ دوم کنترل شکاری فرهاد دستنبو در تاریخ 20/10/1330 در شهرستان سنندج متولد شد. پس از گذراندن دوران تحصیلات متوسطه با موفقیت از پس امتحانات دشوار استخدامی نیروی هوایی برآمده و افتخار برتن نمودن لباس مقدس سربازی در پدافند هوایی نیروی هوایی ارتش را نصیب خود نمود.اگرچه تاریخ استخدام وی در فرماندهی آموزشهای هوایی نیروی هوایی 1/6/1351 می باشد اما بنا براظهار نظر همکاران نزدیک وی، به دلیل هوش بالا و پشتکار فراوان دارای تجربه ای بیش از سنوات خدمتی بود. در طی دوران آموزشی یکی از مستعد ترین هنر جویان بوده به گونه ایکه سرآمد تمام همرزمان بوده و بدون هیچ گونه چشم داشتی معلومات علمی وتخصصی خود را در اختیار آنان قرار می داد. در تقسیمات تخصصی به دلیل کسب نمره علمی بالا وارد تخصص کنترل شکاری شده و به عنوان افسر FC خدمت در سایتهای راداری را آغاز نمود. در سال 1353 با سرکار خانم فاطمه طبال ازدواج نمود که ثمره این ازدواج فرخنده چهار فرزند پسر با نامهای فریور ،فربد،فرهوش و فرداد است. بنا به خواست آن شهید بزرگوار فرزندانش ادامه تحصیل داده و یادگاران ارشد آن عزیز سفر کرده (فریور و فربد) در رشته تحصیلی دندانپزشکی موفق به اخذ مدرک دکتری با نمرات ممتاز شدند .
فرهوش و فرداد نیز دارای تحصیلات عالیه می باشند. در سالهای خدمت در گروههای پدافندهوایی تبریز ،بوشهر و همدان خدمت نمود. وی آنچنان در انجام وظایف خود کوشا و با تعصب عمل می نمود که در زمان تولد آخرین فرزند خود (فرداد)در سال1366 در منطقه عملیاتی حضور داشته و شادی حضور در کنار خانواده در زمان تولد فرزند را با اعتقاد به اهمیت تامین امنیت میلیونها ایرانی فدا نموده ومنطقه عملیاتی را ترک ننمود. همکاران وی را مردی عارف و به دور از تعلقات دنیوی دانسته و هنوز هم از مهارت بالای وی در تخصص کنترل شکاری و روحیه ایثار و فداکاری وی مثالها می زنند .
یکی از همکاران آن شهید بزرگوار ضمن بیان رشادتهای شهید دستنبو در بیان علت اهمیت نحوه شهادت کارکنان سایت سوباشی می گوید :
با اعلام وضعیت قرمز و خبر هجوم هواپیماهای عراقی به سمت سایت سوباشی در ساعت 16 تمام افراد در بخشهای مختلف در محلهای مخصوص انجام وظیفه حضور یافتند این در حالی بود که برخی از آنها در زمان استراحت به سر می بردند ومی توانستند در اتاق عملیات حضور نیابند.لذا این حرکت شهدای سوباشی را که با آگاهی ازشهادت انجام شد را حماسه عاشورایی می نامند .آخرین مکالمه شهید دستنبو با سروان رحیم زیانی فرمانده وقت یکی از سایتهای پدافندهوایی موشکی هاگ کرمانشاه،حاوی نکات جالب در خصوص دقت و همت شهید دستنبو در انجام دقیق وظیفه می باشد.وی خطاب به سروان زیانی می گوید :
"رحیم جان دقت کردی؟ چندهدف در محدوده سایت شما وجود داردسعی کن آرامش خودتان را حفظ کنید و تمامی اقدامات لازم را برای مقابله با خفاش های شب پرست انجام بدهید.هدفها را مجددا برایت طرح می کنم .ضمن هوشیاری کامل ،تلاش کن سامانه های موشکی ومواضع پدافندی (توپهای ضدهوایی) به موقع عمل کنند.جای نگرانی نیست ..."
پیکر پاک شهید دستنبو در میان حضور چشمگیر مردم شهید پرور و همرزمان در قطعه 40 بهشت زهرا تهران به خاک سپرده شد تا همچون سایر شهدا ،مزارش آرامش بخش جانهای خسته و روحهای طالب معرفت باشد .
خاطرهای از مادر و خواهر شهید دستنبو :
22 یا 23 سال پیش قبل از اینکه شهید بشوند، ما آن موقع کوچک بودیم و از بمباران و موشک می ترسیدیم، بعد به برادرم می گفتم وقتی وضعیت قرمز بشود شما به پناهگاه می روید. می خندید و می گفت نه تازه کار ما شروع می شود آن موقع است که ما باید مراقب این مملکت باشیم .
مادر بزرگوار آخرین باری که با شهید دستنبو دیدار داشتید را در خاطرتان است؟
مادر شهید: یک شب آمد و گفت که ماشین سر خیابان است و باید زود برویم. دندانش درد می کرد گفتم اگر دندانت درد می کند نرو، گفت مادر از این حرفها نزن این حرف هااز شما بعید است، مگر می شود من نروم، آن یکی نرود پس مملکت را دست چه کسی بسپاریم .
چند روز بعد به شهادت رسیدند؟
مادر شهید: یک هفته، ده روز بعد. هر چه گفتم نرو، گفت این حرفها چیست مادر، آن یکی سرش درد می کند، من دندانم درد می کند، آن یکی سرما خورده است پس این مملکت را می خواهیم به چه کسی بسپاریم .
خواهر شهید: پسر خودش بیمارستان بستری بود یعنی بیمارستان نرفت و رفت شیفت. دست پسرش از بازو تا زیر آرنج شکسته بود و پلاتین و بخیه خورده بود، آن موقع پسرش هم کوچک بود، پسر دومیش بود. چون وقتی برادرم شهید شد پسر بزرگش راهنمایی بود ، پسر دومش ابتدایی بود. برادر گفت من نمی توانم بیایم بیمارستان این عملیات خیلی حساس است عملیات مرصاد است دشمن تا نزدیک آمده و نمی توانم نروم. به امید خدا دست پسرم هم خوب می شود. رفت ولی دیگر برنگشت. الان یک پسرش دندانپزشک است .
مادر شهید: گفت می خواهم بروم حق ملت را بگیرم .
خواهر شهید: نه اینکه برادرم بود بگویم ولی آدم بسیار بزرگواری بود. من هر چه در مورد شهدا می شنوم واقعاً آدم های خاصی بودند واقعاً هر چیزی درباره دیگران از بقیه می شنویم نشان می دهد که خیلی آدم های خاصی بودند .
مادر شهید: همیشه می گفت جانم فدای کشور، جانم فدای مملکت، جانم فدای آب و خاک .
خواهر شهید: آن موقع من کم و سن و سال بودم اذان مغرب که دادند، همیشه اسم ها را با آقا و خانم صدا می کرد، به من گفت حاجیه خانم نماز اول وقت فراموش نشود گفتم باشد برادر مشق هایم را بنویسم امتحان دارم. گفت این امتحان از همه امتحانها سخت تر است، نماز اول وقت هیچوقت یادت نرود .
مادر شهید: وقتی می آمد خانه با پوتین و لباس می خوابید گفتم پسرم کفش هایت را در بیاور می گفت شاید کار واجبی پیش بیاید تا کفش بپوشم دیر می شود. وقتی هم که جنگ نبود همیشه می گفت جانم فدای ایران، جانم فدای مملکت .
یاد شهید دستنبو همیشه گرامیباد
روایتی از حماسه سایت سوباشی
اهمیت هر سازمان ونیروی نظامی در این است که بتواند در لحظه مورد نظر به وظایف خود عمل کرده و همچون کوه، استواری خود را به رخ دشمن بکشاند. در سالهای دفاع مقدس پدافندهوایی دارای چنین خصوصیاتی بود. سایت راداری سوباشی به عنوان یکی از سرپنجههای مقتدر در برابر دشمن بعثی شناخته شد و بروز رخداد حماسه گونه حضور تا آخرین لحظه و اهدای جان در برابر جانان،جاودانه بودنشان را تضمین کرد .
سایت رادارسوباشی، واقع در ارتفاعات سوباشی همدان، به عنوان یکی از مهمترین سایتهای راداری کشور در زنجیره عظیم پدافندهوایی (رادارهای پیش اخطار، رادرهای کنترل آتش، سامانههای موشکی زمین به هوا، شبکه دیده بانی، توپهای ضدهوایی و...)نقش ویژه و موثری در مقابله با تهاجمات هوایی رژیم بعثی عراق در زمان جنگ تحمیلی ایفا کرد .
سایت راداری فوق ضمن رهگیری هواپیماهای دشمن، کنترل و هدایت هواپیماهای ورودی و خروجی به مرزهای غرب کشور، کنترل آتش سایتهای موشکی ارتش و سپاه، کنترل آتش پدافند هوایی مستقر در منطقه(زمینی ،هوایی ...)، اعلام وضعیت(سفید،زرد یا قرمز) به 13 استان کشور (حدود80در صداز جمعیت کشور ) را برعهده داشت . درواقع رادارسوباشی با تغذیه چندین سایت راداری،سایتهای موشکی زمین به هواوسامانه های توپ ضد هوایی آسمان کل منطقه غرب، بخشی از شمال غرب و جنوب غرب را تحت پوشش خود قرار داشت .
************
با توجه به اهمیت مناطق یاد شده به عنوان معابر نفوذ هواپیماها و هلیکوپتر های دشمن (ویا هر نوع هواگرد دیگر)، از وجود قویترین نفرات که در سطح آموزش بالاو مهارت بی نظیر باشند در سایت راداری فوق استفاده می شد. به دلیل عملکرد مناسب این سایت راداری که همچون یک دژ مستحکم در برابر حملات هوایی رژیم بعثی عراق ظاهر می شد خلبانان عراقی همواره از نزدیک شدن به سایت راداری سوباشی و سایت ها و مواضع ضد هوایی فوق وحشت داشتند به همین دلیل آنها در برخی مواقع حریم دفاعی سایت فوق را دور زده و از سایر قسمتها (جنوب یا شمال کشور ) وارد حریم هوایی جمهوری اسلامی ایران می شدند و این مسأله زحمت عراقیها را جهت دستیابی به اهداف خود سخت تر میکرد .
************
از جمله افتخارات سایت راداری سوباشی در تامین امنیت کشور می توان به عملکرد این سایت در تاریخ 26 بهمن 1365 اشاره کرد. در آن روز با همکاری مشترک سایت راداری سوباشی و ارائه سمت، برد و ارتفاع هدف و واگذاری مشخصات هواپیمای میگ25 عراقی به سایت موشکی یابن الزهرا(س) (سایت HQ2یابن الزهرا(س) تحت اختیار سپاه پاسداران بود ولی نیروهای آن توسط پدافندهوایی ارتش تامین می شد)، شلیک موفقیت آمیز با سرانگشتان با کفایت فرزندان ارتش اسلام انجام شد . پس از سرنگونی هواپیمای میگ 25 عراقی کارشناسان نظامی دنیا بر قدرت پدافند هوایی جمهوری اسلامی ایران تاکید نموده و ماموریت میگ 25 در جنگ شهرها و بمباران مردم بیگناه ایران اسلامی برای همیشه متوقف شد .
با توجه به موارد فوق، عراقیها شدیداً در تلاش بودند که سایت راداری فوق را مورد حمله مستقیم و انهدام قرار دهند .
157 مرحله حمله عراقیها به سایت فوق واستفاده آنها از موشکهای ضدرادار و ناکامی در مختل کردن عملکرد سایت فوق گواهی بر هوشیاری دلیرمردان پدافند هوایی می باشد. این ناکامی ها و استمرار موفقیت کارکنان غیور سایت سوباشی منجر به بروز کینه ای عمیق از عملکرد پدافند هوایی خصوصا سایت راداری فوق در دل فرماندهان نیروی هوایی عراق شد به گونه ای که ژنرال (سعید شعبان ) فرمانده وقت نیروی هوایی عراق در مصاحبه ای با بخش فارسی رادیو بغداد باعصبانیت عنوان می کند که «به هر طریق ممکن افتخار نابودی پایگاه سوم شکاری همدان و سایت راداری سوباشی (حتی اگر خلبانان عراقی نتوانستند) باید نصیب خودم شود ».
عمق کینه توزی عراقیها نسبت به عملکرد سایت راداری فوق از آنجا مشخص می شود که علی رغم پذیرش قطعنامه 598 در 27 تیر ماه 1367،حمله ناجوانمردانه عراقیها در 5 مرداد همان سال (حدود یک هفته پس از پذیرش قطعنامه) انجام شددر واقع عراقیها با از میان برداشتن سایت راداری سوباشی در پی دستیابی به دو هدف اصلی بودند با انهدام سایت سوباشی عراقیها سعی در پاسخگویی به عقده سالها حقارت در برابر اراده پدافند همیشه بیدار جمهوری اسلامی ایران با ناجوانمردانه ترین شیوه نبرد داشتند. هدف دوم تسخیر آسمان منطقه عمومی نبرد جهت تسهیل پیشروی نیروهای سطحی منافقین بود. در این راستا مرور خاطرات سرلشگر وفیق السامرایی (از مدیران اصلی استخبارات عراق در آن زمان) خالی از لطف نیست.وی می گوید :«]در عملیات مرصاد[ماموریتهای مشخصی برای نیروهای هوایی و هوانیروز عراق به منظور پشتیبانی از عملیات تعین گردید و اهداف از طریق عکسهای هوایی و اطلاعات استخباراتی شناسایی گردید. هواپیماهای جنگنده میگ23 و میراژاف-1 عراقی به منظور حفاظت از نیروهای عمل کننده دربرابر دخالت احتمالی نیروی هوایی ایران، اقدام به پروازهای گشتی مسلحانه و برقرارنمودن پشتیبانی هوایی نزدیک نمودند »
پس از شروع تجاوز منافقین کوردل به خاک پاک کشورمان در 3/5/67 و آغاز عملیات مرصاد، متعاقب یکی از تجاوزات هوایی عراقیها در 4/5/67، رادارسوباشی مورد اصابت بمبی قرار میگیرد که در محوطه سایت منفجر شده و بر اثر انفجار فوق، سقف اتاق عملیات دچار ریزش شده و تکه ای ازآهن سقف بر سر شهید فرهاد دستنبو اصابت کرده و منجر به مجروح شدن وی میشود اما این شهید بزرگوار درآن روز با سر باند پیچی شده همچنان به ادامه ماموریت خود مشغول می شود .
روز 5 مرداد 1367 شرایط منطقه آنچنان حاد بود که کلیه مسئولان ستاد پدافندهوایی در سایت سوباشی به سر می بردند. با توجه به حجم بالای کار،تقریبا هیچکدام از کارکنان سایت موفق به صرف ناهار نمیشوند. تعدادی از کارکنان نیز با توجه به اینکه در شیفت شب قبل به سر می بردند داوطلبانه همچنان مشغول به انجام وظیفه بودند. هواپیماهای عراقی در دسته های پروازی 30 الی40 فروندی پی در پی منطقه عمومی نبرد را مورد بمباران خود قرار می دادند تا در اراده پولادین شجاع مردان ارتش اسلام خللی ایجاد کرده و موفقیت را نصیب منافقین بی تعصب نمایند تا اینکه در ساعت 16:04روز 5 مرداد 1367 هواپیماهای عراقی که در دستیابی به اهداف خود در بمباران شهرهای غربی کشور و تسهیل پیشروی منافقین ناتوان مانده بودند در بازگشت از ماموریت شکست خورده خود بوسیله موشک هوا به زمینی که از فاصله ای دور شلیک شده بود اتاق عملیات سایت سوباشی را منهدم کرده و 19 نفر از کارکنان را در همان لحظه به شهادت میرسانند. حضور آگاهانه کارکنان سایت فوق تا آخرین لحظه (علی رغم اینکه تعدادی از آنها در زمان استراحت خود و داوطلبانه در محل عملیات حضور پیدا کرده بودند) و با توجه به وجود امکان خروج از سایت و عدم استفاده از امکان فوق و اطلاع از عاقبت حضور و شهادت و پایمردی و انجام وظیفه تا آخرین لحظه منجر به این شد که نام سایت سوباشی در تاریخ ثبت شده و حضور کارکنان سایت فوق حماسی و عاشورایی تعبیر گردد.
اگرچه سایت راداریسوباشی با این حمله ناجوانمردانه مورد اصابت قرار می گیرد اما عراقیها در دستیابی به هدف دوم خود که تسخیر آسمان منطقه عمومی عملیات مرصاد بود ناتوان ماندند زیرا دلیرمردان پدافند هوایی جمهوری اسلامی ایران دوش به دوش هوانیروز قهرمان و نیروی هوایی سرافراز،آنچنان در برابر عراقیها و منافقین ظاهر شدند که نیروی هوایی عراق جز فرار و شکست طرح پشتیبانی منافقین چاره ای دیگر نداشتند و شکست سنگین منافقین درس عبرتی شد برای کرکسان و لاشخوران که دیگر چشم طمع به این خاک دلیر پرور ندوزند .
در واقع عملکرد پدافندهوایی در عملیات مرصاد و حتی پس از شهادت زبده ترین کارکنان خود در سوباشی نشان دهنده این مطلب است که شجاع مردان پدافندهوایی هرگز در برابر هیچ نوع تهدیدی هراسی نداشته و در راه دفاع از آرمانها و اعتقادات خود هر شهید پدافندی را سند افتخار و برگ زرینی بر عملکرد خود دانسته و با تبدیل تهدیدها به فرصت به هر طریق ممکن اجازه حضور ناپاک دشمن در آسمان مقدس کشور را نخواهند داد. در ادامه شایسته است که مروری بر زندگی شهید سرتیپ فرهاد دستنبو -که به عنوان یکی از شهدای شاخص پدافندهوایی شناخته میشود- داشته باشیم .
منبع : همشهری
|
این شهید را بهتر بشناسیم
|
"شادالله سلیمانی" در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) منطقه زنجان ادامه میدهد:رضا آخرین فرزند خانواده بود که در آخرین روز شهریورماه سال 49 در روستای توزلو از توابع شهرستان خدابنده به دنیا آمد.ما پنج برادر و یک خواهر بودیم که رضا آخرین فرزند خانواده ما و عزیز کرده دل پدر و مادرم بود.از همان دوران سعی میکرد با پدر و مادرم بهترین برخوردها را داشته باشد، طوری که بزرگتر از سنش میفهمید و من هیچ وقت فکر نمیکردم که رضا کوچکترین برادر من است .موذن هم بود و با صدای خوبی اذان میگفت و همیشه سعی داشت که در مسجد و به جماعت نمازهایش را بخواند.
وقتی امام خمینی(ره) دستور حضور در جبهههای حق علیه باطل را صادر فرمودند، رضا هم اصرار داشت برای اطاعت از ولایت فقیه و دفاع از اسلام باید به جبهه برود و با توجه به اینکه کم سن و سال بود و حضور او در جبهه مشروط به رضایت کتبی از پدرم بود با هزار اصرار و التماس پدرم را راضی کرد تا برای اعزامش رضایت بدهد.
من بهعنوان برادر بزرگ خانواده همیشه سعی میکردم پدرم را از رضایت دادن منصرف کنم چون رضا در آن روزها واقعا کوچک بود تا اینکه من اعزام به سربازی در منطقه کردستان شدم و این بهترین فرصت بود تا رضا پدرم را راضی کند.
پدرم به رفتن کوچکترین فرزندش رضایت داد و رضا به آرزوی قلبی خود رسید و بعد از سه ماه حضور در جبهه در سومین روز از خرداد ماه سال 61 و در عملیات بیتالمقدس شهید شد.
همیشه میگفت باید از ولی فقیه خود اطاعت کنیم و نگذاریم اسلام به خطر بیفتد مگر جان ما عزیزتر از جان علی اصغر امام حسین (ع) است که این صحبتهای او قطعا با بینش و بصیرت بود نه از سر تفکرات کودکانه یک پسر بچه 11 ساله.
هر چند شهادت رضا برای پدر و مادرم واقعا سخت و طاقتفرسا بود، ولی پدر و مادرم همیشه میگفتند "رضا" را به خاطر اسلام و رضای الهی دادیم و به همین دلیل در فراغ رضا زیاد بیتابی نمیکردند.
نهال انقلاب در جنگ تحمیلی با نثار خون نوجوانانی مانند برادرم به بار نشسته است. هیچ انتظار شخصی نداریم تنها انتظاری که داریم حفظ ارزشهای اسلامی است که خونهای زیادی برای آبیاری آن ریخته شده است و همین دفاع از همین ارزشها هستند که آرامش و امنیت کشور را در برابر دشمن که هنوز هم به فکر ضربه زدن به ایران اسلامی است تضمین میکند.
|
"شهید اردستانی" به حمله ناجوانمردانه دشمن چگونه پاسخ داد؟
|
مأموریتهای سخت
دعای سلامتی
پاسخ به حمله ناجوانمردانه
پیشتاز
یک روح در دو کالبد
تنور جنگ
بحثهای دوستانه
محافظ نمیخواهم
باشگاه خبرنگاران
|
اخراج به خاطر سبزیهای نشسته
|
عبدالرزاق میرآب میگوید: آقامهدی باکری گفت: «من این سبزیها را میفرستم عقب. یک نمونه هم از سبزی لشکر ۸ برداشتهام که میفرستم عقب. اگر با شام سبزیها را به این شکل فرستادید خط که هیچ، و الا من شما را توبیخ میکنم.»
عبدالرزاق میرآب، در دوران دفاع مقدس بیسیمچی شهید مهدی باکری بوده و خاطرات فراوانی از او دارد. او اهل تبریز است و 80 ماه در جبهههای جنگ تحمیلی حضور داشته است. میراب در گفتگو با خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم خاطرهای از شهید مهدی باکری روایت میکند و میگوید:
آقا مهدی باکری به مسئولین واحدها همیشه میگفت: ما اینجا برای این بسیجیها هم پدر هستیم، هم مادر و منظورش این بود که کاری بکنیم، و امکانات را جوری برای خط آماده کنیم که نیروها در خط احساس غربت نکنند. میگفت: ممکن است توی خط برای یک لحظه از ذهن رزمنده خطور کند که کاش الان در خانه بودم. اگر الان در خانه بودیم ترشی داشتیم برای خوردن. یا در تابستان سبزی خوردن داشتیم. روی این مسائل جزئی هم با تدارکات جلسه میگذاشت و صحبت میکرد.
در عملیات خیبر، بعد از شش هفت روز که جنگ شدت گرفت، خط به تدریج آرام شد. آقا مهدی به من گفت بلند شو برویم از خط بازدید کنیم. سر ظهر بود. قرار شده بود آن روز به بچهها غذای گرم داده شود. ما راه افتادیم و کانال را رد کردیم و داشتیم از خط لشکر 8 نجف عبور میکردیم که دیدیم غذای گرم به نیروهایشان دادهاند و در کنار غذا در داخل نایلون فریزر سبزی پاک شده و شسته شده به سنگرها میدهند. آقا مهدی به من گفت: «میرآب! کاش شما هم برای بچهها این کار را انجام میدادید. این بچهها چند روز است زحمت کشیدهاند.» وقتی خط لشکر نجف را رد کردیم و به فاصله یک کیلومتر به خط خودمان رسیدیم دیدیم که الحمدلله غذای گرم هست ولی سبزی، پاک نشده آمده به خط. آقا مهدی وقتی این سبزیها را دید عصبانی شد. به تدارکاتچی گفت: «این چیه دادید به اینها؟ اینجا مگر آب دارند برای شستن سبزی؟ مگر وقت دارند برای شستن؟ این سبزیها را برگردان به داخل ماشین.» بعد به من گفت: «عقبه را بگوش کن، بگو مسئول تدارکات بیاید پشت خط.»
من با شهید احد مقیمی تماس گرفتم گفتم بگو فلان مسئول تدارکات بیاید داخل سنگر. پنج دقیقه بعد، احد مرا صدا زد و گفت فلانی آمده پشت بیسیم. من بیسیم را دادم آقامهدی حرف بزند. اقا مهدی گفت: «الله بندهسی! خودت میبینی این بچهها هشت، نه روز است که با مصیبت جنگ کردهاند، آب ندارند برای شستن دست و صورتشان و نماز را با تیمم میخوانند، شما این سبزی شسته نشده را برای چی فرستادهاید جلو؟» او هم گفت: «آقامهدی! من اطلاع ندارم به خدا. من گفته بودم آماده کنند ولی حالا همینجوری انداختهاند پشت ماشین آوردهاند جلو.» آقامهدی گفت: «من این سبزیها را میفرستم عقب. یک نمونه هم از سبزی لشکر 8 برداشتهام که میفرستم عقب. اگر با شام سبزیها را به این شکل فرستادید خط که هیچ، و الا من شما را توبیخ میکنم.»
آقا مهدی به خاطر همین مسئله او را عزل کرد. تا وقتی آقا مهدی بود دیگر آن فرد را به تدارکات راه نداد. بعد از عملیات هم کلا از تدارکات اخراجش کرد. به او گفت که «مدیریت شما ضعیف است. شما به عنوان یک مسئول باید بدانی که چه چیزی به خط فرستاده میشود. هیچ وقت فراموش نمیکنم. توی بیسیم به او گفت: «فلانی ما اینجا هم پدر بسیجی ها هستیم، هم مادرشان.» آقا مهدی باکری تا این حد به بچهها علاقه داشت.
|
شیری به نام اسکندر
|
گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس- وقتی وارد پادگان شدیم، ما را به صف کردند و بعد هم نشاندند. در حالی که داشتیم نگاهشان میکردیم و منتظر بودیم ببینیم چه میخواهند بر سرمان بیاورند، باز با کابل و چیزهای دیگر افتادند به جان مان.
بعد از چند دقیقه فهمیدیم علت این کتکها و ضرب شتم، بی احترامی ما به یکی از قوانین اردوگاه بوده، قانونی که به ما ابلاغ اش هم نکرده بودند. براساس این قانون، ما باید هربار که به صف میشدیم و مینشستیم، سرها را میگرفتیم پایین! ضعف و خستگی و گرسنگی و تشنگی بر بدنم مسلط شده بود. التهاب ضربههای کابل و ضربات دیگر، جای جای تنم را به شدت میسوزاند و به درد میآورد. احساس میکردم سر تا پایم کبود و نیلی شده است.
بعد از گرفتن آمار، باز با همان خلق و خوی سامری امت، افتادند به جانمان و بردنمان قاطع یک و همه ما را توی دو تا از آن سالنها جا دادند و درها را بستند. بچهها هرکدام گوشهای ولو شدند تا با بلاتکلیفی سختی دست و پنجه نرم کنند؛ هیچ کس نمیدانست چه باید کرد.
در این بین کسی با صدای گرفتهاش، از بقیه خواست تا به آهستگی صلواتی بفرستند. وقتی صلوات فرستادیم، گفت: از برادرهای خودم خواهشی دارم. خیلی از نگاههای بیحال بچهها، برگشت طرف او. ادامه داد: این برخوردهای یزیدی دشمن، از پاتکهای سنگین جبههشون که بدتر نیست؛ ما باید همونطور که اونجا مقاومت میکردیم، این جا هم به یاری خدا بنا رو بگذاریم بر مقاومت و به هیچ وجه من الوجوه تسلیم نشیم.
لبهای خشکیدهاش را با آب دهان خیس کرد و باز ادامه داد: میخوان دین و اعتقادمون رو از ما بگیرن و کاری کنن که دیگه مسلمون واقعی نباشیم؛ ولی انشاالله با وحدت و برادری ما، این آرزو رو به گور میبرن. صداهایی از گوشه و کنار بلند شد و در تایید حرفش گفتند: ان شاالله.
شاید به یک ساعت نرسید که دوباره در سالنها را بازکردند و با همان شیوه کتک و ضرب و شتم، همه را بردند توی محوطه، به صف شدن، نشستن و بعد هم دستور سر پایین. سروان مفید آن جلو راه میرفت و هنوز هم گویی احساس میکرد از دماغ فیل افتاده است. یک دفعه ایستاد و رو به ما، با همان زبان عربیاش گفت: بین شما کسی هست که بتونه حرفهای منو ترجمه کنه؟ چون موضوع مترجمی من در پرونده ثبت شده بود و اگر نمیگفتم آنها به زودی میفهمیدند و در این صورت باید خیلی تقاص پس میدادم؛ و از طرفی هم در طول این مدت دیده بودم که از همین طریق، چه کمک های قابل توجهی میشود به بچهها کرد، دستم را بالا گرفتم. سروان مفید گفت: تعال!
لنگان لنگان راه افتادم. کنار فرمانده اردوگاه، گروهبانی ایستاده بود، با هیکلی تنومند و چهار شانه. بعداً فهمیدم نامش عبدالقادر است. وقتی دید دارم به آن وضع میروم، ناگهان نعره زد و گفت: هرول!
یعنی: بدو؛ با هزار سختی و بدبختی شروع کردم به دویدن و خودم را رساندم به آنها. عبدالقادر کشیده ی محکمی به صورت مجروح ام زد و با عصبانیت گفت: هر وقت یک عراقی شما رو صدا زد، اولاً باید بگین: بله آقای من، ثانیاً باید به دو برین پیش اون، فهمیدی؟
از سر اجبار گفتم: نعم سیدی.
گفت: اول از همه، همین رو برای این احمقها ترجمه کن.
سروان مفید این طور شروع کرد به صحبت: این رو خوب توی گوشهاتون فرو کنین؛ شماها اسیر هستین و باید تابع مقررات ما باشین. یکی از قوانین ما اینه که حتی اگه سرباز عراقی به شما دستوری داد، موظف به اجرای اون هستین.
او بلند و شمرده شمرده حرف میزد و وقت کافی برای من بود که کلمه به کلمه صحبتش را به فارسی برگردانم و به بچهها بگویم.
- ما به هرکس وسایل انفرادی میدیم و جایی برای اون تعیین میکنیم؛ هیچ کس حق نداره نه وسایلش رو و نه جای خودش رو با دیگری عوض بکنه. بعد گفت: بدون شک همه شما کثیف و مجوس هستین! و ما چون مسلمان هستیم و باید راه و رسم مسلمانی رو به شما یاد بدیم، امروز میفرستم تون حمام تا تمیز و پاک بشین! ما به رسم مهماننوازی، لباسهای نو و جدید به شما میدیم تا لباسهای فعلیتون رو بریزین دور!
من که حرفهای او را ترجمه میکردم، با خودم میگفتم: شاید این احمق قصد شوخی داره؛ ولی میدیدم کاملا جدی است و قیافه حق به جانبی هم به خود گرفته! تو گویی در مذهب اینها که لابد به همان گوساله و سامری میرسید، شکنجه و ضرب و شتم جزو رسوم مهمان نوازی بود! ادامه داد: ما به شما تیغ هم می دیم تا موهای سر و صورتتون رو ...
در چنین شرایطی، ناگهان همان جوان که لهجه تهرانی داشت و از چهره مجروحش صلابت و طراوت میبارید، کاری کرد که طپش قلبم چند برابر شد و تنم به عرق نشست.
او حرف سروان را قطع کرد و بلند شد ایستاد. گفت: آقای فرمانده، به ما ناخنگیر هم میدین تا ناخنهامون رو کوتاه کنیم؟
صورت فرمانده به شدت سرخ شد. فریاد زد: چب؛ یعنی خفه شو!
با یک اشاره او، چند دژبان غول پیکر افتادند به جان جوان. عجیب این بود که او حتی یک آخ هم نگفت و آن قدر تحمل کرد تا بالاخره فرمانده رضایت داد و گفت رهایش کنند.
به هر حال ختم قائله شد و فرمانده دوباره شروع کرد به وراجی: داشتن هرگونه اشیای نوک تیز مثل چاقو، قیچی، تیغ، سوزن و چیزهای دیگه اکیدا ممنوعه. ادامه داد: تمام کارهای این اردوگاه، از آشپزی گرفته تا نظافت، به عهده خودتونه؛ تنها کاری که ما میکنیم اینه که به هرکسی وظیفهای میدیم، مثلا برای نظافت...
ناگهان باز آن جوان از جایش بلند شد و حرف سروان را قطع کرد. گویی متوجه این قسمت حرفهای او شده بود. این بار گفت: جناب فرمانده، من حاضرم با اجازه شخص شما، مسئول نظافت باشم و همه جا رو تمیز کنم.
بازهم سرخی صورت فرمانده و گفتن: چب و چند فحش دیگر، و اجرا شدن همان برنامه ضرب و شتم و باز هم در نیامدن صدای حتی یک آخ از آن جوان.
فرمانده که آرامش اولیهاش را نداشت و از اینکه یک اسیر دو بار حرف او را قطع کرده بود، وضع روحیاش به هم ریخته؛ بود، برای بار سوم، پی صحبتش را گرفت: آشپزی یکی از مهم ترین کارهای اینجاست که باید به عهده فردی وارد گذاشته بشه.
مکثی کرد و ادامه داد: از بین شماها کی آشپزی بلده؟
وقتی حرفش را ترجمه کردم، باز همان جوان بلادرنگ بلند شد و ایستاد، و محکم گفت: من آشپزی بلدم آقای فرمانده.
این بار ابهت فرمانده و اردوگاه و تمام زیر دستانش یک جا شکست و حسابی افتضاح شدند. اگر اوضاع و احوال به هم نمیریخت، حتماً شلیک خنده بچهها به آسمان میرفت.
سروان در حالیکه از شدت خشم و عصبانیت میخواست منفجر شود، گویی از همین ابتدا، شکست از اسرای دربند ایرانی را هم پذیرفت. رو کرد به گروهبان عبدالقادر و گفت: اسم این احمق رو یادداشت کن برای آشپزی.
گروهبان احترام نظامی گذاشت. قلم و کاغذی از جیبش در آورد و از من خواست اسم و مشخصات او را بپرسم. من هم که خودم دوست داشتم نام او را بدانم، ازش پرسیدم: اسم شما چیه برادر؟
لبخند کمرنگی زود و گفت: اسکندر، اسکندر طوسی .
براساس خاطرات محمدجواد سالاریان
|
جسم و جان بیدار
|
چفیه را روی سر و صورت میانداخت و به گریه و راز و نیاز با خدا مشغول میشد.
گاهی به دوستان میگفت تا او را مانند میت تلقین بدهند؛ اگر چه این رفتار برای برخی از دوستان نامفهوم بود اما او با این کار روح و روان و جسم و جان خویش را صیقل میداد و پاک و مهذّب میگردید. او در واقع خود را آماده دیدار با معبود می ساخت.
عبارات بالا مربوط به طلبه شهید احد کیانی است.او در روز 1365/10/19 در «عملیات کربلای پنج» که درمنطقه «شلمچه» آغاز شده بود، شرکت کرد و در فردای آن روز1365/10/20 پس از ایثار و شهامت فراوان به درجة رفیع شهادت نایل شد. پیکر پاکش مورد استقبال کم نظیر مردم شهرستان میانه قرار گرفت و طی مراسم با شکوهی در گلستان شهدای این شهر به خاک سپرده شد.
برای مطالعه وصیت نامه چند خطی شهید اینجا را کلیک کنید.
|
غذایی که صیاد شیرازی از خوردنش امتناع کرد
|
|
نمازی که مانع قطع پایم شد
|
اعتقادات دینی و توسل به ائمه (ع) در دوران دفاع مقدس در بین رزمندگان و اسرای در بند رژیم بعثی عراق بسیار مشهود بود. مطلب زیر بیان یکی از این خاطرات است.
***
در عملیات محرم در منطقه زبیدات، هر دو پایم به شدت مجروح شد. اول فکر کردم که پاهایم قطع شده، بعد که به خودم آمدم دیدم که پوتینهایم کاملاً متلاشی شده و خون به بیرون فواره میزند. توان حرکت نداشتم و چون خون زیادی از من رفته بود، بیحال بر زمین افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم.
در راه بغداد به هوش آمدم. همبندانم گفتند: «چهار روز در العماره بودهایم». ما را به بیمارستان الرشید در بغداد بردند. دو روز هم در آن بیمارستان ما را در اتاقی نگه داشتند که اسیران آنجا بیشترشان دچار شپش شده بودند.
پس از دو روز، بدون هیچ مداوایی ما را به سوی بیمارستان نیروی هوایی(بیمارستان تموز) بردند. در آنجا با چند بهیار عراقی دوست شدم. یکی از آنها «محمد» نام داشت. او نام مرا که پرسید، گفتم: «محمد جعفر» خیلی خوشحال شد؛ زیرا نام پدرش «جعفر» بود.
دوستی من و محمد به نفع دوستان اسیرمان شد؛ زیرا پرستاران، پزشکان و بهیاران بیمارستان وحشی بودند و هرگاه آن ها میخواستند ما را بزنند، محمد پا درمیانی میکرد.
یک ماه از اسارت ما گذشت. روزی یک هیئت پزشکی داخل اتاق ما شدند. ما حدود بیست اسیر مجروح بودیم که وضع هشت نفرمان خیلی وخیم بود.
پای من به شدت عفونت کرده بود؛ طوری که پتو روی آن میانداختم تا بوی عفونت، دیگران را نیازارد. پزشک سر تیم عراقی همه را چک کرد تا این که نوبت به من رسید. او تا پای راست مرا دید فوری رو به همراهان خود کرد و گفت: «اسم این را هم به آن هفت نفر اضافه کنید. باید قطع شود!» من گفتم: «دکتر! پای من سالم است. فقط خم آن باید تمیز و پانسمان شود!»
او گفت: «ما تشخیص میدهیم نه شما» و رفت.
هنگام بیرون رفتن از اتاق گفت:«این چند نفر نه آب بنوشند و نه غذا بخورند! در ضمن پایشان را تمیز کنید و موها را تیغ بزنید!»
یک ساعت بعد، آنها پای مرا تیغ زدند و گفتند: «امشب ساعت 11 تو را به اتاق عمل میبرند».
دوست عراقیام، محمد، آمد و شروع کرد به دلداری دادن. من هم بی حوصله شده بودم. گفتم: «ولم کن ! میخواهم بخوابم».
او رفت و من در فکر خود غرق شدم. با هیچکس حرف نمیزدم. فقط به دنبال راه نجات بودم. دنبال کسی میگشتم که کمک کند و به عراقیها بفهماند که پایم عصب و حس دارد و قابل خوب شدن است.
به امام زمان(عج) متوسل شدم و با آن امام عزیز و فریادرس، خیلی درد دل کردم و نذر کردم که اگر پایم خوب شود و از دست این تیم پزشکی نجات پیدا کنم دو هزار رکعت نماز به نیت آقا بخوانم.
ساعت 9 شب در اتاق باز شد و همان تیم پزشکی داخل اتاق شدند. رئیس آنها که پزشکی کهنسال بود گفت: «یکبار دیگر باید چک شوید!»
تا او به سراغم آمد من فوراً دستش را گرفتم و به عربی دست و پا شکسته گفتم: «انی حاضر بالموت؛ ولی لا قطع». دکتر و همراهانش خندیدند.
او گفت: «چرا؟»
گفتم: «پایم سالم است. فقط مقداری ورم کرده و کسی آن را شست و شو نداده و رسیدگی نکرده است»
او گفت: «نه، پای تو عصب ندارد و حتماً تا چند روز دیگر سیاه میشود.»
گفتم: «باشد! شما امشب قطع نکنید. بقیه مسائل به گردن خودم!»
او با ملایمت گفت: «باباجان! میمیری».
گفتم: «همه باید بمیرند؛ ولی شما با پایم کاری نداشته باشید». خیلی پافشاری کردم. یکی از همراهان او که خیلی خشن بود به من گفت: «دست دکتر را ول کن!»
دکتر به او پاسخ داد و گفت: «کاری به این نداشته باشید! و رو به من گفت: اسم تو را فعلاً جزء کسانی مینویسیم که زخمشان پانسمان شود».
از او تشکر کردم و آنها از اتاق بیرون رفتند. ساعت 11 شب ما را به سوی اتاق عمل بردند. برانکارد من توسط محمد، دوست عراقیام، هل داده میشد. محمد به من گفت: «به حرفهای تو و دکتر گوش میکردم، فکر نمیکنم راست گفته باشد».
گفتم: «باز هم دعا میکنم».
گفت: «چطوری؟»
گفتم: «از امام زمان(عج) کمک میخواهم».
محمد گفت: «خوب کسی را انتخاب کردهای!»
گفتم: «مگر تو شیعه هستی؟»
گفت: «بله، دکتر هم شیعه است».
و مرا به راهرو اتاق عمل رساند و تحویل شخصی دیگر داد و هنگام خداحافظی به او سفارش کرد که هوای مرا داشته باشد. محمد صورت مرا بوسید و رفت.
من پشت در اتاق عمل بودم. وقتی یکی از بچهها را میبردند، ساعتی بعد او را با دست و پای بریده بر میگرداندند تا این که نوبت به من رسید.
مرا به اتاق عمل بردند . همه افراد داخل اتاق، بداخلاق و بدزبان بودند. تا رسیدم گفتم: «دکتر کجاست؟»
یکی از آنها گفت: «همه ما دکتر هستیم. اگر حرف بزنی داغونت میکنیم». چند مشت و سیلی هم به من زد.
در همین لحظه در اتاق باز شد و همان دکتر داخل شد.
گفتم: «دکتر! اینها میگویند باید پایت قطع شود!»
گفت:«کی؟»
گفتم: «این آقا». (همان کسی که مرا زد و فحاشی کرد).
دکتر ناراحت شد و به آنها گفت: «مگر شما انسان نیستید؟»
در همین حین بیهوشم کردند. وقتی به هوش آمدم، اول سراغ پای راستم را گرفتم و دیدم که باند پیچی شده و قطع نشده است.
پس از دو ساعت، دکتر آمد و پس از سلام و علیک گفت: «دیدی سرقولم بودم! ما شیعهها دروغ نمیگوییم».
الحمدالله پای من بهبود یافت و من هم سر قولم ماندم و تا مدتها برای سلامتی امام زمان(عج) و نذر ایشان، نماز میخواندم.
راوی:محمد جعفر رفیعی
فارس