خاطرات دفاع مقدس
ماجرای نخی که شهید بابایی وسط اتاقش بسته بود!
درست وسط اتاقش یک نخ بسته بود؛ طوری که وقتی می خواستی از این طرف اتاق بری اون طرف، باید حتما خم می شدی!
|
|
به گزارش گروه سایر رسانه های دفاع پرس، درست وسط اتاقش یک نخ بسته بود؛ طوری که وقتی می خواستی از این طرف اتاق بری اون طرف، باید حتما خم می شدی!
ازش پرسیدم: «چرا بند رختت رو این جا بستی؟!» به جای جواب، بهم میوه تعارف کرد!
بعدها فهمیدم که چون هم اتاقیش اهل مشروب خوردنه، با هم توافق کردن که هر طرف اتاق، مخصوص یک نفر باشه!
تازه اون آقا عکس هنرپیشه های زن و مرد خارجی رو هم زده بود به دیوار. البته این قضیه تو اون فضا تقریبا عادی بود؛ چون فرهنگ غرب روی اکثر دانشجوهای اعزامی به آمریکا تاثیر می گذاشت.
از اون به بعد، هربار که برای تمرین درس ها می رفتم اتاقش، می دیدم ارتفاع نخ بیشت تر میشه! تا این که یه روز، دیگه اثری از نخ نبود.
وقتی از عباس دلیلش رو پرسیدم با خوشحالی به اون طرف اتاق اشاره کرد. سرم رو چرخوندم و دیدم نه عکسی روی دیواره و نه بطری مشروبی روی میز! گفت: «دوستمون هم باهامون یکی شده.»
بعد تعریف کرد که دیروز با کمک هم تمام موکت ها رو شستن. گرچه اون بنده خدا نتونست درسش رو تموم کنه و به ایران برش گردوندن؛ ولی هر وقت بابایی رو می دید با لبخندی بهش می گفت که هنوز به عهدش پاینبده.
شهید عباس بابایی
منبع: جام نیوز
|
ضیافتی که حضرت زهرا(س) برای یک شهید ترتیب داد
|
* زاهد شب و شیر شرزه میدان نبرد
* دست نوشته هائی از جنس نیاز
* ضیافت ام الشهدا(س) برای سید
وصیتنامه عرفانی شهید
|
بدترین شکنجهای که بعثیها ما را دادند
|
|
تنها سوغاتی که برونسی از حج آورد
|
|
#حیات طیبه در کلام شهید آوینی
|
حسینیهی حاج همت قلب دوکوهه بوده است. حیات دوکوهه از اینجا آغاز میشد و به همینجا باز میگشت. وقتی انسان عزادار است، قلب بیش از همه در رنج است و اصلاً رنج بردن را همهی وجود از قلب میآموزند. دوکوهه قطعهای از خاک کربلاست، اما در این میان، حسینیه را قدری دیگر است. کسی میگفت: کاش حسینیه را زبانی بود تا با ما بگوید از آن سری که میان او و کربلاست. گفتم: حسینیه را آن زبان هست، کو محرم اسرار؟
هر که میخواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند، اگرچه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد. چه بگوییم در جواب اینکه حسین کیست و کربلا کدام است؟ چه بگوییم در جواب اینکه چرا داستان کربلا کهنه نمیشود؟
از باب استعاره نیست اگر عاشورا را قلب تاریخ گفتهاند. زمان هر سال در محرم تجدید میشود و حیات انسان هر بار در سیدالشهدا. نه این حیات دنیایی که جانوران نیز از آن برخوردارند؛ حیاتی که در خور انسان است، حیات طیبه، حیاتی آنسان که امام داشت، زیستنی آنسان که امام زیست.
حسینیهی شهدا نیز اکنون در جست و جوی گمکردهی خویش است. او امام را ندید، اما یاران امام را دید و از آنان بوی خمینی را شنید، از آنان که در حقیقتِ خمینی فانی شدند و از این طریق، بقایشان نیز به بقای او پیوند خورد.
دوکوهه، خاک و آب و در و دیوارهایش، همهی وجودش با این حضور آنهمه انس داشته است که اکنون، در این روزهای تنهایی، جایی مغمومتر از آن نمییابی. دوکوهه مغموم است و در انتظار قیامت. دلش برای شهدا تنگ شده است، برای بسیجیها. همین جا بود، در همین میدان رو به روی ساختمان گردان مالک. از همینجا بود که خون حیات یک بار دیگر در رگهای زمین و زمان میدوید، همینجا بود که عاشورا تکرار میشد. اما این بار امام حسین غریب و تنها نبود؛ خمینی بود، یاران خمینی هم بودند. همینجا بود که عاشورا تکرار میشد، اما این بار دیگر امام حسین به شهادت نمیرسید؛ بسیجیها بودند، فداییان امام، گردان گُردان، لشکر لشکر. جواد صراف و اسماعیلزاده هم بودند. باقی شهدا را من نمیشناسم، تو بگو. هر جا که هستی، هر شهیدی که میبینی نام ببر و به فرزندانت بگو که چهرهی او را به خاطر بسپارند تا علم خمینی بر زمین نماند. علم خمینی بر زمین نمیماند؛ مگر ما مردهایم ؟
|
وقتی با «کلاشینکوف» پشت نیمکتِ مدرسه نشستند
|
مشرق
|
روایتی از زنده به گور شدن رزمنده ۱۵ ساله
|
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، بارها از شکنجههای نیروهای صدام در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شنیدهایم؛ از بریدن گوش و بستن دست و پای رزمندهها تا زنده به گور کردن آنها.
وقتی پای حرفهای از معراج برگشتگان مینشینیم، روایتهایی میکنند که در باورمان نمیگنجد برخی از انساننماها به قدری قلبهایشان از حقیقت دور میشود که یک رزمنده 15 ساله را به هر نحوی که میخواهند، شکنجه میدهند؛ «محمدرضا آذرفر» یکی از جانبازان دفاع مقدس است که در 15 سالگی شکنجه بعثیها را میبیند، در رزمی مردانه دچار موجگرفتگی میشود و امروز بعد از سالها آثار آن ضربهها او را به آسایشگاه نیایش کشانده است.
***
بنده در 15 سالگی عازم جبهه شدم؛ رزمنده بسیجی بودم؛ اول فروردین 67 یعنی یک ساعت و نیم از تحویل سال نو گذشته بود؛ در منطقه مریوان سه شبانه روز جنگیدم؛ سپس از شدت خستگی به پایگاه عراقیها رفتم و خوابیدم؛ در مدتی که من خواب بودم، پایگاه عراقیها از دست ما رفت؛ یک موقع از خواب بیدار شدم و دیدم یکی از پشت، گردنم گرفته و بلندم کرده است؛ او را که نگاه کردم خیلی ترسیده بودم؛ از نیروهای گارد ریاست جمهوری صدام بود و مانند هیولا؛ یک لگد به کمرم زد و هنوزم جای آن محل ضربه درد میکند.
صدامیها مرا تا گردن زیر خاک کردند؛ آن روز باران هم میبارید و 4 ساعت اسیر گِل بودم؛ صدامیها مشروب میخوردند و سر مرا نشانه میگرفتند و میخندید؛ خدا خواست بچههای ما که از آن طرف شکست خورده بودند، صحنه را دیدند و صدامیها را زدند؛ بچهها مرا از زیر گِل بیرون کشیدند.
رزمندهای آذریزبان مرا روی دوشش گرفته بود تا از منطقه خارج کند؛ آن موقع در پایگاه عراقیها درگیری شد و او در همانجا به شهادت رسید. بعد از درگیری، من هم داخل درهای عمیق افتادم و بعد از مدتی مرا از آن جا بیرون آوردند که در ابتدا مانند جنازه بودم که بعد از مدت طولانی درمان توانستیم روی پا بایستم.
|
سوغاتی جالب «احمد» برای خانوادهاش
|
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، تابوتی سبکبار بر روی دستان مردم تشییع میشود. هر لحظه به تعداد افراد تشییع کننده افزوده شده و همه خود را صاحب عزا میدانند. دیگر به سختی میتوانی خانواده عزادار را ببینی. مردم دسته دسته جلو میآیند و تبریک و تسلیت میگویند. به راستی این چه مرگی است که جای تبریک دارد؟ آری اینان همان دلیرمردانی هستند که برای حفظ دین خدا و دفاع از ناموس و میهنشان جان پاکشان را فدا کردهاند.
چند سال پیش وقتی میگفتند جنگ، تجاوز به خاک و ناموس مردم، فقط آنچه را در فیلمها دیده بودیم به خاطر میآوردیم، اما حالا که جنگ در دنیا فراگیر شده و ما هم بزرگتر شدهایم، بهراحتی میتوانیم معنی نداشتن امنیت، از دست دادن عزیزان و از بین رفتن خانه و کاشانه را احساس کنیم و حالاست که ارزش شهیدانمان برایمان بیشتر میشود. دلمان میخواهد بدانیم آنها انسان بودند یا فرشته؟ اگر انسان بودند چه شد که اینگونه برگزیده شدند و جزو دوستان خدا قرار گرفتند.
خوشا آنان که با عزت ز گیتی شهادت را پسندیدند و رفتند
برای یادآوری نام و رشادت شهدا و تکریم خانوادههای آنان هیچ مناسبت و بهانهای لازم نیست. این دین به گردن ماست که هر از گاهی سراغی از خانواده شهدا بگیریم تا یادمان بماند به برکت خون پاک آنان است که آسودهایم.
***
شهید «احمد مرتضایی» متولد ۱۳۳۹ در تهران بود. او در سن ۲۱ سالگی در منطقه عملیاتی کرخه نور بر اثر اصابت موشک به شهادت رسید.
از «عباس مرتضایی» پدر شهید درباره نحوه مطلع شدن از شهادت فرزندش میپرسم که میگوید: من آن روز مهمان رییس کارگزینی بانک کشاورزی بودم؛ بعد از ناهار او به روزنامه نگاهی انداخت و پرسید شما اقوامی در جبهه دارید؟ گفتم بله پسرم در جبهه است. اما دیگر چیزی نگفت. بعدها فهمیدم آگهی تسلیت را در روزنامه دیده بود. آن روزها منزل ما در خیابان «تهراننو» بود. وقتی به نزدیکی منزل رسیدم دیدم پسرم، برادرم و دامادم در خیابان ایستادهاند.
دامادم جلو آمد و گفت که گویا برای مسعود (احمد را در خانه مسعود صدا میکردیم) اتفاقی افتاده است. من به او گفتم این روزها منافقین زیاد از این خبرها برای خانوادههای رزمندهها میآورند، به این حرفها توجهی نکن. به خانه رفتم. اهل خانه به منزل دختر بزرگم رفته بودند. دلشوره عجیبی به جانم افتاد. تلفن را برداشتم تا به پزشک قانونی زنگ بزنم که دامادم تلفن را قطع کرد. دامادم ارتشی بود و خود او نیز در جبهه حضور داشت. با این کارش یقین کردم که حتما اتفاقی افتاده است. در همین گیرودار خانوادهام را دیدم که گریان و پریشان وارد خانه شدند.
خیلی تلاش کردم تا آنان را آرام کنم. حدود نیمه شب بود که همه به خواب رفتند. آهسته برخاستم و بیرون رفتم. سوار تاکسی شده و به پزشک قانونی رفتم. شنیده بودم اگر خود را پدر شهید معرفی کنم اجازه نمیدهند او را ببینم. خودم را عموی شهید معرفی کردم. مردی مرا به سردخانه بود جسدی را نشانم داد که در نایلون پلاستیکی پیچیده شده بود.
*احمد را خودم شناسایی کردم
پلاستیک را باز کردم پیکر فرزندم را دیدم در حالی که دست چپ نداشت، سر و گردنش کاملا از بین رفته بود و یکی از پاهایش از مچ قطع شده بود. او را از روی خال پای چپش شناسایی کردم، زیرا شبیه آن خال را هم خودم دارم. خم شدم و گردنش را بوسیدم و...
همانجا به نماز ایستادم. این دورکعت نماز لذتی داشت که تاکنون این لذت را در هیچ نمازی دوباره تجربه نکردهام.
بعد از نماز دستانم را بلند کردم و گفتم: «خدایا گریه نخواهم کرد و خوشحالم از اینکه فرزندم در راه اسلام شهید شده است. بارالها این قطره باران و طفلی که به ما دادی به امر تو پروریدیم و به تو برگرداندیم، از ما قبول بفرما»
*احمد می گفت بنی صدر تربیت شده غرب است
ـ همه ما میدانیم که شهادت راه رسیدن به لقای خدا برای مردان بزرگ است، به نظر شما شهید احمد مرتضایی چه ویژگی خاصی داشت که لایق شهادت شد؟
احمد از قبل از انقلاب در تمام تظاهراتها و راهپیماییها شرکت میکرد. دیدگاههای سیاسیاش به روز بود. در انتخابات ریاست جمهوری هر کس را که میدید با او صحبت میکرد و میگفت بنی صدر تربیت شده غرب است و سعی میکرد او را از رای دادن به بنی صدر منصرف کند. وقتی بنی صدر رای آورد به شدت ناراحت بود.
در یکی از راهپیماییها حوالی لانه جاسوسی، پسر کوچکم که نه ساله بود، مادرش را رها کرده تا پیش برادرانش برود. ولی در شلوغی جمعیت آنها را گم کرده بود. تا وقتی هوا تاریک شد دنبالش گشتیم. قرارمان ساعت نه شب در خانه بود تا اگر پیدا شد، همه مطلع شویم. مادرش مدام خود را سرزنش کرده و بیتابی میکرد. احمد که میخواست حال و هوای مادرش را عوض کند تا کمتر بیتابی کند، گوشتکوب را از آشپزخانه آورد و در نقش مجری با مادرش مصاحبه کرد و گفت: حالا که مادر شهید شدید چه احساسی دارید؟ آنقدر ادامه داد که مادرش اشکهایش را فراموش کرد و خندید. حدود ساعت یازده شب بود که پسرم خودش به خانه آمد. از صبح آن قدر در خیابانها پیاده راه رفته بود تا بالاخره خیابان رسالت را پیدا کرده و از آن جا به بعد هم راه خانه را بلد بود. با اینکه نزدیکیهای ظهر یکی از بستگانمان را دیده و احوال پرسی کرده بودند و خیلی خسته و گرسنه بود، از او کمک نخواسته بود.
*به خانواده های بی بضاعت کمک می کرد
احمد افراد بیبضاعت محله را شناسایی کرده بود و به آنها کمک میکرد. خانوادهای در همسایگی ما زندگی میکردند که مرد خانواده پس از تصادف با اتومبیل، همسر قطع نخاعی و فرزندان کوچکش را رها کرده و رفته بود. احمد هر کاری از دستش برمیآمد برایشان انجام میداد. در روزهای زمستان که نفت گیر نمیآمد، برای آنها نفت تهیه کرده و تا حد توان مایحتاج زندگیشان را فراهم میکرد. بعد از شهادتش خیلیها به ما مراجعه و اظهار کردند که احمد به آنها کمک میکرده است. در جبهه که بود مرتب خون اهدا میکرد چون گروه خونیاش o بود.
بعد از شهادت پسرم خودم هم به جبهه رفتم. پسر بزرگم نیز از ابتدای جنگ در جبهه حضور داشت. زمانی که پسر کوچکم به سن ۱7 سالگی رسید او نیز به حکم جهاد امام خمینی (ره) لبیک گفت.
*لباس های چرکی که احمد از جبهه سوغاتی آورد
احمد هر موقع به مرخصی میآمد برای خواهران و برادرانش سوغات میآورد. یکبار بار که آمد، چیزی به عنوان سوغات به همراه نداشت؛ گویا پولش تمام شده بود. همه دور او حلقه زده بودند تا مثل همیشه سوغاتی بگیرند. او زیب ساکش را کشید. لباسهای چرک و قوطی پودر لباسشوییاش را به یک خواهرش داد و صابون، لنگ، مقداری تخمه و چند عدد میوهای را هم که همراهش بود بین بقیه خواهر و برادرها تقسیم کرد. این اتفاق هنوز هم در خانواده ما یکی از بهترین خاطرههای احمد است.
***
پدر شهید «احمد مرتضایی» چند سال است که در بستر بیماری افتاده و نیاز به مراقبت شبانهروزی دارد. هفتهای سه بار دیالیز میشود و هر روز که تحت دیالیز قرار میگیرد، حال و روز خوشی ندارد. با این حال روحیه انقلابی اش را حفظ کرده و سلامتی رهبر معظم انقلاب و ظهور حضرت ولی عصر (عج) بزرگترین آرزوی اوست.
گفتگو از لیلا شهبازی
|
فرماندهی عملیات از داخل آمبولانس
|
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، وقتی قرار بود عملیات انجام شود، از فرمانده گرفته تا رزمنده به خودشان اجازه نمیدادند میدان رزم را خالی بگذارند؛ نمونههایی از این مردانگی را در بسیاری از شهدا یافتیم، مانند سردار شهید «حسن مرادیان» که قبل از عملیات به شدت بیمار میشود اما لحظهای دست از رزم بر نمیدارد، به میدان میرود و به شهادت میرسد و سردار شهید «رضا چراغی» که در عملیات سومار با وضعیت جسمی که داشت، در داخل آمبولانس نیروها را هدایت میکند. روایت حسین اللهکرم از حضور سردار شهید «رضا چراغی» که در «راز آن ستاره» آمده است، میخوانیم:
سردار شهید رضا چراغی(نفر اول از سمت چپ)
«در عملیات مسلمبن عقیل که نهم مهرماه 1361 در منطقه سومار انجام گرفت، حاج همت به دو سمت منصوب شد، هم فرمانده لشکر نصر متشکل از تیپهای 27 محمد رسولالله(ص)، 31 عاشورا، 21 امام رضا(ع) و 18 جوادالائمه(ع) و هم فرمانده سپاهی قرارگاه عملیاتی ظفر. رضا چراغی هم فرماندهی تیپ 27 محمد رسولالله(ص) را بر عهده گرفت.
در این عملیات تیپهای 27 محمد رسولالله(ص)، حدود 13 گردان داشت که هدایت آن با رضا بود؛ رضا به خاطر جراحات قبلی هنوز هم پایش در گچ بود و ناراحتی زیادی داشت. او در حالی که سُرُم به دستش وصل بود، از داخل آمبولانس عملیات را در شرایط بحرانی هدایت میکرد».
تیپ 27 محمد رسولالله(ص) در عملیات مسلمبن عقیل و مرحله دوم آن موسوم به زینالعابدین(ع) که هر دو در منطقه عملیاتی سومار انجام گرفت، توانست تحت فرماندهی رضا چراغی، ضربات سنگینی بر یگانهای سپاه دوم دشمن بعثی وارد کند و در نزدیکترین جبهه به مرکز سیاسی کشور عراق، به فاصله 100 کیلومتری بغداد، صدای غرش توپهای ایران را به گوش دیکتاتور جنگافروز عراق برساند.
|
زندگی مردم در شهر جنگ زده بستان ادامه داشت
|
تیپ 35 لشکر 9 زرهی ارتش بعثی حمله به شهر بستان را با عبور 6 دستگاه تانک از تنگه چزابه در ساعت 4 بعد از ظهر روز 31 شهریور 1359 آغاز نمود.
در محور چزابه، تیپ 3 لشکر 92 زرهی مستقر شده بود ولی علیرغم وجود 8 تانک "چیفتن" لشکر 92 زرهی اهواز در این منطقه، مقاومتی در برابر تهاجم ارتش عراق صورت نگرفت و نیروهای مستقر به دلیل آشفتگی در سیستم فرماندهی فرار کردند.
البته تعداد 5 پاسدار و بسیجی و یک نفر از افراد ژاندارمری در برابر تانک های عراقی در چزابه مقاومت کردند و باعث آسیب رسیدن به 3 تانک عراقی شدند. گرچه استعداد نهایی نیروی مهاجم سه برابر تیپ 3 لشکر 92 بود ولی تنگة چزابه به راحتی قابل دفاع بود.
به محض تهاجم ارتش عراق، تیپ 3 زرهی لشکر 92 بدون مقاومت چندانی، ابتدا از چزابه به سوی ارتفاعات الله اکبر و سپس به سمت پادگان خود در شمال حمیدیه عقب نشینی کرد.
با پیشروی قوای عراقی به سمت بستان، واحد مهندسی لشکر 92 پل بستان را در روز چهارم جنگ منهدم کرد که مانع عبور فوری تانک های عراقی به داخل شهر بستان شد؛ ولی نیروهای پیاده می توانستند از آن عبور کنند.
ارتش عراق از رودخانه کرخه عبور نکرد و در این مرحله وارد شهر بستان هم نشد، بلکه از شمال و جنوب، این شهر را دور زده و پس از تخریب پل بستان در روز 4/7/1359 به سمت ارتفاعات الله اکبر پیشروی خود را آغاز نمود.
با رسیدن قوای ارتش عراق به اطراف بستان، بسیاری از مردم این شهر و تعدادی از نیروهای تیپ 3 به صورت پیاده به سمت سوسنگرد به راه افتادند، به طوری که در جاده ستونی به طول بیش از 2 کیلومتر را تشکیل می دادند. گرچه در بستان تعدادی نیروی رزمنده وجود داشت، ولی چون فرماندهی مناسبی نبود عملا مقاومتی در برابر تهاجم ارتش عراق صورت نمی گرفت.
بین بستان تا سوسنگرد واحدی از ارتش وجود نداشت و سرانجام پیشروی یگان های لشکر 9 زرهی ارتش عراق تا 18 مهر ماه در تپه های الله اکبر سد گردید.
گرچه رزمندگان تیپ 3 لشکر 92 زرهی اهواز و نیز نیروهای گروه جنگ های نامنظم شهید چمران و همچنین پاسداران مستقر در شهرهای مرزی و بسیجیان اعزام شده از سایر نقاط کشور و عناصر ژاندارمری هنگ ژاندارمری سوسنگرد، تلاش زیادی را برای جلوگیری از پیشروی ارتش متجاوز عراق انجام دادند. ولی شهر بستان در 31 کیلومتری شمال غربی سوسنگرد در روز 19 مهرماه سال 1359 به دست قوای ارتش عراق افتاد.
با اشغال بستان، پیشروی لشکر 9 به سوی تپه های الله اکبر از محور پل سابله- سوسنگرد در جنوب رودخانه کرخه ادامه یافت و مدافعین را در تپه های الله اکبر در شمال رودخانه کرخه دور زد و آنها به منظور اجتناب از محاصره و انهدام، مواضع خود را ترک نموده و عقب نشینی کردند.
درآن هنگام، جمعیت بستان حدود 10 هزار نفر بود که همگی شیعه و عرب بودند. مردم این منطقه به کشاورزی، دامداری و ماهیگیری و جاجیم بافی و حصیر بافی مشغول بودند. بستان در مسیر راه سوسنگرد به فکه قرار دارد و در جریان تهاجم ارتش عراق حدود ده درصد مردم آن در شهر باقی مانده و در شرایط اشغال به زندگی خود در این شهر ادامه دادند.
|
پلی که توان مهندسی رزمی ایران را نشان داد
|
یکی از مهمترین مسائل عملیات والفجر 8 چگونگی تدارک رسانی و پشتیبانی از هزاران نفر رزمنده در آن سوی اروندرود بود.
پس از تصرف منطقه فاو ابتدا با شناورهای سبک و سطحه هایی به نام پل خضر و همچنین با کمک تعدادی بارج و یدک کش سبک، پشتیبانی های لازم صورت می گرفت.
صدها قایق هم کار انتقال نیروها و امکانات سبک را بر عهده داشتند. ولی تدارک هزاران رزمنده ای که از اروند رود عبور کردند، نیاز به احداث یک پل ثابت بر روی رودخانه را الزامی می کرد.
بر این اساس قبل از شروع عملیات، پیش بینی شده بود تا در نزدیک دهانه اروند رود، پلی که بتوان از روی آن، انواع تجهیزات سنگین از قبیل تانک و نفربر و دستگاهای مهندسی را عبور داد، احداث گردد. مأموریت این کار بزرگ بر عهده جهاد سازندگی قرار گرفت.
نیروهای مهندسی و پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی، توانستند با بکارگیری حدود 3 هزار و 400 لولۀ نفتی 56 اینچی و با یک طرح مهندسی دقیق، چنین پلی را به طول حدود 600 متر و عرض حدود 12 متر و با عمق حدود 8 متر احداث نمایند.
از آنجا که نیروهای مهندسی جهاد استان خراسان از روز دو شنبه 17 فروردین 1365 که مصادف با روزهای نزدیک به ایام مبعث رسول اکرم بود برای عملیات اجرایی پل لوله ای در منطقه مستقر گردیدند، این پل به نام بعثت خوانده شد.
طراح و ناظر ساخت این پل، مهندس بهروز پورشریفی مسئول مهندسی پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی بود که در یک سانحه رانندگی در سال 1374 دار فانی را وداع گفت.
نصب پل لوله ای بعثت از 10 خرداد 1365 یعنی حدود 3 ماه و نیم پیش از آغاز عملیات فاو آغاز گردید. نصب این پل با مشکلات فراوانی همچون جزر و مد آب رودخانه اروند، امواج برخاسته از باد و طوفان و نیز آتش توپخانه و بمباران هوایی دشمن مواجه بود که موجب توقف موقت در عملیات احداث آن می گردید. به هر حال، کار احداث و نصب این پل که در مقابل بمباران هوایی دشمن مقاوم بود حدود سه ماه به طول انجامید.
مرحله اول نصب پل بعثت در روز جمعه 28 شهریور ماه 1365 به اتمام رسید. در نهایت پس از حدود 6 ماه تلاش پیگیر و شبانه روزی، آخرین مرحله آماده سازی و آسفالت ریزی پل بعثت در روز سه شنبه 15 مهر ماه 1365 به پایان رسید و تردد از روی آن آغاز شد.
در جریان نصب پل 6 نفر از نیروهای جهاد سازندگی مجروح گردیدند. برای نصب این پل از لوله های نفتی 56 اینچی به طول 80 کیلومتر لوله استفاده شد. گفته می شود این لوله ها از یک کشتی عراقی به غنیمت گرفته شده بود.
نصب این پل توانست منطقه فاو را از راه زمینی به خاک ایران وصل نماید و موفقیت بزرگی در مهندسی جنگ به شمار می رفت. این پل توانست کار تدارک رسانی و پشتیبانی از نیروهای خودی را تسهیل نموده و آرامش خاطری را در ارتباط با دفاع مؤثر از منطقه فاو در ذهن فرماندهان ایجاد نماید.
|
وقتی عشق مادر مدرک شناسایی می شود
|
سال 62 فاطمه حیدری، مادر شهید مجید لواف لقب مادر شهیدان لواف را به خود اختصاص داد. در این سال دومین جگرگوشه اش سعید در طلاییه جام شهادت نوشید و با کبوتران عاشق همسفر شد.
سعید رتبه دار کلاس درس عاشقی
فاطمه خانم از جگر گوشه 17ساله ای که به انقلاب تقدیم کرد، اینگونه می گوید: سعید عاشق جبهه و جنگ بود. از این رو درس خود را نیمه رها کرد و رفت. تلاش های من و پدرش برای پابند کردن او به درس و مدرسه سودی نداشت. روزی برادر بزرگش به خانه آمد و متوجه شد ما سعید را تنبیه کرده ایم تا در خانه بماند و درس بخواند از پشت پنجره نگاهی به سعید انداخت و رو به من گفت مادرم سعید هوایی شده دیگر تن به درس خواندن نمی دهد بگذارید به جبهه برود من هم تصمیم گرفتم همراهیش کنم تا به خواسته قلبی خود برسد. سعید دردانه خانه بود و پروازش در آسمان عشق برایمان سخت گذشت.
افقی می روم عمودی برمی گردم!
شوخ طبعی سعید زبانزد اهل خانه بود. می گفت مادر افقی می روم عمودی میایم یک وقت به خود می آیی که سعیدت را شکلات پیچ می آورند. با شوخ طبعی خبر ازشهادت می داد. از مناطق مختلف عملیاتی برایم عکس می فرستاد تا دلتنگش نشوم. دلم برای نامه نوشتن ها و گفتن مامان مامانش تنگ شده است. در تمامی نامه ها کلام مامانم رازیاد تکرار می کرد برایش می نوشتم تو بزرگ شده ای چرا اینقدر مامان می گویی؟ شاید می خواست حسرت مامان شنیدن از زبانش به دلم نماند و سیراب این کلامش شوم.
ترکشی که از قرآن شرم کرد
مادر دیدارهای خود با سعید را مرور می کند و اینچنین لب به سخن می گشاید: سعید پس از رفتن به جبهه دوبار به مرخصی آمد آن هم برای دوا و درمان جراحت هایش. به محض بهبودی به من می گفت در اینجا فقط گناه است و من دلم می خواهد فقط در جبهه باشم. بار آخر که بدرقه اش کردم تنش زخمی ترکش دشمن بود. به من گفت مادر جان اگر قرآن در جیب راست پیراهن رزم نگذاشته بودی الان باید برایم فاتحه می خواندی. ترکش به قرآن خورد و بعد هم محو شد. آیات خدا نگهدار من بود.
آخرین سفردسته جمعی مان رفتن به پابوس امام رضا(ع) بود. سعید خودش را برایمان خیلی لوس می کرد. نگران اهل خانه بود. در مسجد محل و زیرنظر مربی که او هم به شهادت رسید ورزش کونگ فو را فرا می گرفت من به او می خندیدم و می گفتم تو را چه به ورزش یادش به خیر چه زود دیر شد سعید رفت و ما ماندیم.
دو دستی که به آسمان بلند شد
سنگینی بغض گلو سر حمید برادر شهیدان لواف را به زیر انداخت. از سخت ترین لحظه زندگیش اینگونه یاد کرد. همیشه می گویم تلخ ترین لحظه زندگیم آن زمان بود که خواستم خبر شهادت برادرم سعید را به پدرم بدهم. آخر حاجی وضعیت جسمی خوبی نداشت و از شهادت مجید هم حدود یک سال و نیم بیشتر نمی گذشت.
دوستان و اقوام خبر شهادت سعید را می دانستند اما هیچ کدام نمی توانستند این جمله را بر زبان بیاورند. روزی یکی از دوستان با من تماس گرفت و گفت سعید زخمی شده به او گفتم راست بگویید گفت شما بیایید همان موقع فهمیدم سعید جام شهادت نوشیده است. به خانه آمدم پدر را صدا زدم و با هم به بیرون رفتیم در حال قدم زدن بودیم گفتم حاجی سعید هم رفت. باورم نمی شد پدر که تسبیحی در دست داشت دو دستش را به آسمان بلند کرد و گفت خدا یا تو را شکر.
وقتی عشق مادر مدرک شناسایی می شود
حمید از عشق مادر می گوید و اینکه چگونه برادرش شناسایی شد. سعید پس از شهادت سر نداشت. بدنش کوبیده شده بود. تنها کسی که توانست او را شناسایی کند مادرم بود. من هنوز هم متحیرم وقتی پدر و مادر را به معراج شهدا بردم بر سر تابوت سعید نشستند خبری ا ز اشک و آه نبود. تابوت را باز کردم مادرم از مدل موهای دور ناف و لبه لباس زیری که برایش دوخته بود او را شناخت. الله اکبر عشق مادر چه می کند.
سعید از شهادت مجید خبر نداشت. مدام با ما تماس می گرفت و می گفت هنوز نتوانستم با مجید ارتباط برقرار کنم. وقتی به مرخصی آمد شاد و سرحال در خانه رابه صدا درآورد وارد اتاق که شد عکس برادرش را بر روی دیوار دید و متوجه شد از قافله شهدا عقب مانده است.
رفتنش بوی شهادت می داد
حمید از آخرین وداع خود با برادرش اینگونه می گوید : تازه جراحت های سعید خوب شده بود او را به همراه خود به محل کارم در سپاه می بردم. روزی متوجه شدم سعید ساک بر دوش انداخته و قصد خداحافظی دارد او را به خداسپردم. وقتی که رفت سری تکان دادم و گفتم دیگر برنمی گردد. آخر چه بگویم وقت خداحافظی نور عجیبی بر چهره داشت چشمانش از شادی برق می زد. انگار می دانست قرعه پرواز به نامش در آمده است. دوستان من قبل از همه متوجه شهادت سعید شدند و به من می گفتند اگر سعید شهید شود چه می شود؟ این سوال وجواب ها به من ندای شهادت سعید را می داد.
نوشیدن جام شهادت در طلاییه
کلام برادر که به اینجا رسید دفترچه خاطرات طلاییه را مرور کرد. آنروزی که سعید به عنوان اطلاعات عملیات لشکر حضرت رسول به مرز طلاییه رفت. او در گردان مقداد به فرماندهی شهید ناصر کاملی انجام وظیفه می کرد. ماموریت داشت تا به همراه فرمانده خود نیروهارا به مقر پاکسازی شده ببرد. دوشکا شلیک می کنند. سعید و ناصر هر دو مجروح می شوند. امدادگران سعید را به عقب می برند اما اجل مهلت نمی دهد. از این روبدنش را بین دو خط ایران و عراق رها می کنند. یک هفته می گذرد بدن سعید زیر آوار حملات کوبیده شده و پس از آن به عقب بازگردانده می شود.
مادر تاب نمی آورد از وصیت نامه نوجوان 17 ساله اش می گوید: خطاب به براد بزرگش حمید نوشته بود من می روم در رفتنم بازگشتی نیست .از امروز شما تکیه گاه پدر و مادرهستی. با اهل خانواده ات به خانه پدریمان بیا و مراقب آنها باش.
نام و نام خانوادگی: سعید لواف
تاریخ تولد:24/6/1345
تاریخ شهادت:افند 1362
نحوه شهادت: در عملیات خیبر، محور طلاییه
محل خاکسپاری: قطعه26 ردیف 92 شماره 47
|
قرعه ای به نام پرواز
|
قرعه بلیط پرواز در آسمان عاشقی سال 61 و 62 به نام شهیدان لواف افتاد. خیابان دامپزشکی نرسیده به ایستگاه بانک منزلگاه مجید و سعید بود. همان منزلی که در آن درس ایثار و شهادت را آموختند و راهی دیار ابدیت شدند. "فاطمه حیدری"، مادر شهیدان لواف، لقب معتمد محل و مادر یتیمان محله را به خود اختصاص داده و امروز به جای فرزندانش برای مقابله با دشمن نفس می جنگد. خانه ای کوچک دارد اما وسعت دلش بی انتهاست.
یکشنبه هر هفته در خانه را به روی عاشقان حضرت دوست می گشاید تا کلام نور را در این مکان فراگیرند. به دیدارش می رویم تا برگهایی از کتابچه خاطرات فرزندان شهیدش را برایم بخواند. سخنانش را اینگونه آغاز می کند: مجید فرزند دوم خانواده و سعید فرزند کوچکم بود. هر دو در یک زمان از طریق سپاه به جبهه های حق علیه باطل رفتند مجید وقت رفتن صورت مادربزرگش را بوسید اما حسرت آخرین بوسه را بر دلم گذاشت. به او گفتم پسرم نامه بنویس و تماس بگیر تا از حال و روزت خبر دار شوم رو به من گفت منتظر نامه یا تماس من نباش اگر ظرف 45 روز از من خبری نرسید میان اسرا و شهدا به دنبالم باش.
فروردینی که تکرار نشد
مادر اینگونه ادامه می دهد: فروردین سال 61 رفت و 26 روز پس از رفتنش خبر شهادتش را آوردند. آن روز من به خانه همسایه رفته بودم وقت بیرون رفتن متوجه شدم تمام کرکره مغازه ها پایین است اما خبر نداشتم فرزندم به شهادت رسیده ناگهان فرزند یکی از همسایه ها آمد و گفت آقا حمید پسر بزرگم آمده. تعجب کردم آخر او در آماده باش بود چطور میشود ، برگردد ناگهان دلم فروریخت به خانه برگشتم حمید آمد و با پدرش مشغول صحبت شد خبر شهادت برادرش را داد.پدرش پرسید کدام یک شهید شدند در آن لحظه فهمیدم که خدا فرزندم را پذیرفته است.
صورتی سوخته و دستی شکسته
با هم به معراج شهدا رفتیم تا جنازه را شناسایی کنیم خدا آن روزها را دیگر برای کشورمان نیاورد وقتی وارد معراج شدم جنازه ها همه روی زمین برخی از تابوت ها روی هم و سردخانه پر از پیکر پاک جوانان ایران زمین بود. من و پدرش سکوت اختیار کردیم در تابوت رابلند کردند صورت مجید سیاه شده بود رو به حمید گفتم این مجید نیست او صورتش سفید است و خال دارد گفت مادر جان آفتاب صورتش را سوزانده نگاهم به دستش افتاد یکی از دستانش کوتاهتر بود گفتم چرا دستش کوتاهتر است گففتند دستش شکسته. بعد از شناسایی به خانه آمدیم قرار شد سپاه طی مراسمی بدن 17 شهید منطقه را با هم در مسجد لولاگر تشییع کند اما به اصرار خانواده شهدا هر خانواده مراسم جدا گانه برای تشییع پیکر جگر گوشه اش گرفت.
دامادی که به حجله نرفت
پس از دیدن جنازه پسرم از خدا خواستم جلو مردم اشک چشمم در نیاید و من صبورانه فرزندم را به خاک بسپارم. مجید وصیت کرده بود که پس از شهادتش گریه نکنیم و لباس مشکی نپوشیم ما هم به وصیت او عمل کردیم تا دشمنان نظام شاد نشوند. پدرش هم پس از شنیدن خبر شهادت مجید گفت: فرزند من که از علی اکبر امام حسین (ع) بالاتر نیست از این رو هیچ کسی حق لباس مشکی پوشیدن ندارد. شهادت مجید مرا آتش زد آتشی که هیچ گاه خاموش نشد. پسرم نامزد داشت و قرار بر این بود که در نیمه شعبان همان سال ازدواج کند اما خدا امانتش را از ما گرفت تا برایش همسری در خور شان او تزویج کند.
سهم ما از نفت توزیعی
مجید دیپلم خود را در زمان طاغوت گرفت به من و پدرش گفت من در این دوران به خدمت نمی روم و نرفت. در آن دوران مسئولیت توزیع نفت در محله را بر عهده گرفت خدا می داند که با چه دقتی نفت را در میان مردم توزیع می کرد قرار بر این بود که به هر خانواده 20 لیتر نفت داده شود آن موقع ما سه خانواده در این خانه زندگی می کردیم به ما که رسید فقط 20 لیتر نفت داد به گفتم ما سه خانواده هستیم گفت اشکالی ندارد کنار هم این 20 لیتر را مصرف کنید.
پای ثابت منبر آیت الله شهید بهشتی بود
پس از پیروزی انقلاب به جمع جهادگران پیوست و جهاد سازندگی را پیش گرفت. به من می گفت مادر هر چه در آبادان آبادانی کردیم عراقی ها نابود کردند. مجید به نقاشی علاقه داشت بدون استاد نقش هایی می کشید که باورمان نمی شد. پای ثابت منبر آیت الله شهید دکتر بهشتی بود. پس از شهادت ایشان در تشییع جنازه حضور یافت و بسیار متاثر بود.
کتاب را به نان شب ترجیح می داد
کتاب خوان حرفه ای بود. از در که وارد می شد هر دودستش پر کتاب بود. به او می گفتم مادر جان فردا روزی که ازدواج کنی هزینه زندگی سنگین می شود اینقدر کتاب نخر می گفت وقتی صاحب زندگی شدم و به خانه آمدم برای بچه ها کتاب می خرم می خواهم آنها هم عاشق کتاب شوند.بسیار کتاب می خواند و عالم با عمل بود. ادبش زبانزد اهل محل بود. در دین و دیانت کوتاهی نمی کرد. در وصیت نامه هم از ما خواست تا برای احتیاط فقط سه ماه نماز قضا برایش بخوانیم.
خرمشهر رنگین از خون مجید
حمید، برادر شهید مجید لواف رشته کلام مادررا در دست می گیرد ومی گوید:مجید آرپیچی زن بود. برای شکست حصر خرمشهر به میدان جنگ رفت ودر عملیات فتح المبین با رمز یا علی بن ابیطالب با پیش روی به محدوده دشمن مورد حمله قرار گرفت. گلوله به دستگاه آرپیچی مجید اصابت شد و عمل کرد در آن هنگام بود که مجید جام شهادت نوشید.
برادر از برادر شهیدش خاطره ای دارد. از آن روزی که قرعه پرواز به نام مجید افتاد. اینگونه می گوید که من و مجید با هم در سپاه کار می کردیم. او در قسمت ارزیابی ورودیه سپاه بود. به ندرت پیش می آمد که از این بخش کسی به جبهه برود. اما آنروز قرعه کشیدند و قرعه به نام مجید افتاد. یکی از مسئولین به او گفت پسرجان اجازه بده من به جای تو بروم. مجید گریه کرد گفت چگونه بگویم پاسدارم و جبهه نرفته ام.
شیطنت های ماندگار
مادر طفولیت مجید را مرور می کند و از شیطنت های فرزند شهیدش چنین می گوید:پریز برق خانه اسباب بازی مجید بود. همین که از او غافل می شدیم با برق بازی می کرد آخر هم رشته برق خواند. روزی از خانه بیرون رفتم وقتی بازگشتم متوجه شدم بوی سوختنی می آید مجید تنها مانده بود و سیم اتو را به پریز برق وصل کرد همین که صدای باز شدن در را شنید اتوی داغ را روی چندین لایه روزنامه گذاشت به خیال خود فکر می کرد روزنامه نمی سوزد اگر کمی دیرتر رسیده بودم خدا می داند چه می شد.
نام و نام خانوادگی: مجید لواف
تاریخ تولد:1/1/1340
تاریخ شهادت:اردیبهشت 1361
نحوه شهادت:در عملیات فتح المبین، حصر خرمشهر
محل خاکسپاری: بهشت زهرا قطعه 26 ردیف 6 شماره49
|
کابوس فراموش نشدنی این مرد برای ناوهای آمریکایی
|
به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، جمهوری اسلامی ایران تجربه رویارویی مستقیم با ناوهای آمریکایی در خلیج فارس در جریان جنگ تحمیلی را داشته است که از جمله ماموریتهایی که به فرماندهی دلاور شهید «نادر مهدوی» و گروه چند نفره تحت امر وی در سال 66 واگذار شد؛ شهید نادر مهدوی با همراهی اندک همرزمانش، خلیج فارس را تا ماهها برای ناوگان فوقمدرن آمریکا و متحدانش ناامن کرد و حیثیت نظامی دولتمردان این کشور را بارها به بازی گرفت و کابوسی فراموش نشدنی برای نظامیان آمریکایی به یادگار گذاشت.
بر اساس این گزارش؛ یکی از ماموریتهای شهید مهدوی در مواجهه مستقیم با ناوهای آمریکایی، هنگامی بود که نخستین کاروان نفتکشهاى کویتى تحت پرچم آمریکا و با اسکورت ناوشکنهاى ابرقدرت غرب، دو روز بعد از تصویب قطعنامه 598 حرکت خود را از سواحل امارات متحده عربى در دریاى عمان آغاز کرد. کاروان اسکورت نفتکشهاى "گس پرنس " و "بریجتون " - که نامهاى عربى آنها توسط شرکت آمریکایى عوض شده بودند - با سرو صداى زیادى مأموریت خود را آغاز کرده و به سلامت از تنگه هرمز گذشتند اما، در نزدیکى جزیره فارسى با خطر جدى مواجه شده و نفتکش 400 هزار تنى "بریجتون " با یک مین 270 کیلویى برخورد کرد. بازتاب این حادثه بسیار گسترده بود.
علىرغم این که آمریکا سعى کرد این حادثه را بى اهمیت تلقى کند اما چنین ضربهاى براى حیثیت سیاسى و نظامى آمریکا جبرانناپذیر بود و مهمتر از همه این که عملاً ابتکار عمل در خلیج فارس را به دست ایران مىداد. این رخداد سبب شد که کاروانهاى بعدى بیسر و صدا و تبلیغات و با رعایت پنهان کارى از سواحل کویت به دریاى عمان و بالعکس حرکت کنند، در حالى که همواره خطر مینها، قایقهاى تندرو و موشک هاى کرم ابریشم را احساس میکردند.
نادر مهدوی، سرانجام در 16 مهر ماه 1366 پس از آن که ناوگروهِ تحت امرش، یک فروند بالگرد آمریکایی را سرنگون ساخت، با آتش مستقیم تفنگداران دریایی آمریکایی مجروح شد و به اسارت آنان در آمد. سپس در عرشه ناو «یو اس. چندلر» مورد شکنجه قرار گرفته و به شهادت رسید.
یاد و خاطره شهیدان نادر مهدوی و بیژن گرد گرامی باد.
|
حکایت عروسک بازی صدام در خط مقدم
|
مرداد 62 بود و هوا گرمتر از همیشه، البته ما که در منطقه عملیاتی پیرانشهر مستقر بودیم گرمای خرماپزون این ماه را احساس نمیکردیم، ولی بیچاره رفقامون که تو اهواز و آبادان و خرمشهر سلاح به دست گرفته بودند، روزگار سختی را میگذراندند. بعد از چند مرحله شناسایی به بندر حاجی عمران در خاک عراق نزدیک شدیم. آنجا بود که آنها عملیات سختی را شروع کردند. درگیری مهمی بود، چون هر دو جبهه اهداف مشخصی برای بازپسگیری داشتند، یعنی ارتفاعات شهید صدر، 2519 و 3300 متری کودو.
در طول یک هفته، چندین بار این ارتفاعات بین نیروهای ایرانی و عراقی رد و بدل شد و تلفات زیادی هم بر جای ماند. با تلاش بیدریغ بچههای گردان، بار دیگر این ارتفاعات به تصرف ما در آمد و آنجا بود که دیگر حمله عراقیها شدت بیشتری گرفت، تا جایی که مردم کرد ساکن روستاهای این منطقه، کولهبار خود را جمع کرده و به ما پناه آورده بودند. هرچند که آنها عراقی بودند و در خاک دشمن زندگی میکردند، ولی همه ما میدانستیم که آنها هم ناخواسته در این صحنه قرار گرفته بودند.
به هر شکلی که بود، آنها را به نقده فرستادیم تا در محل آرامتری پناه بگیرند. اما حمایت ما از کردهای عراق که برای صدام و فرماندهان او بسیار گران تمام شده بود، باعث شد تا آنها شدت حملات خود را دو چندان کنند. تا جایی که در مدت چند شبانهروز هیچ کدام از بچهها حتی یک لحظه هم چشم بر هم نگذاشته بودند.
در غروب یکی از آن روزها، حملات دشمن کمی آرامتر شد و منطقه برای مدتی، سکوت را تجربه کرد. شب آمد و رفت و درست از ساعت هفت و نیم صبح روز بعد، یک هواپیمای عراقی شروع به حمله هوایی در ارتفاع بسیار پائین نمود و از پشت سر نیروهای ما از حمله شهر پیرانشهر و زاغه مهمات آن را مورد اصابت گلوله قرار داد. ناگهان متوجه شدیم که از پشت سرمان گلولهها شلیک و بدون هیچ هدفی به ارتفاعات اطراف ما برخورد کرده و منفجر میشوند. شرایط عجیبی بود تا آنجا که مجبور شدیم به سنگرهای حفره روباه پناه ببریم. همه تعجب کرده بودیم که چطور دشمن، اینطور بیهدف از پشت سر، ما را مورد اصابت گلولههای خود قرار داده است. وقتی با بچههای پشت گردان تماس گرفتیم، فهمیدیم که خودروهای حامل کاتیوشا و تفنگ 107 از آمادگاه به سمت زاغه مهمات پیرانشهر حرکت کرده بودند که با دیدن هواپیمای عراقی، مهمات را در کنار زاغه تخلیه و از صحنه میگریزند. در نتیجه بر اثر حمله هوایی دشمن، این منطقه دچار آتشسوزی شده و به همین خاطر گلولهها بدون هدف از پشت سر به سمت ما پرتاب شدهاند. وقتی بچهها از این موضوع باخبر شدند کمی آرام گرفتند و با قدرت بیشتر به نبرد خود ادامه دادند.
شب سختی را با حمله بیامان عراقیها سپری کردیم، تا اینکه صبح روز بعد چند فروند هواپیمای ترابری عراقی را دیدم که مشغول پیاده کردن چتر بازهای نیروی هوابرد خود در خطوط مرزی ما بودند. اوضاع سختی بود، بچهها حسابی ترسیده بودند. باید هرچه زودتر کاری میکردیم تا از این شرایط خلاص بشویم. چند نفر از بچههای گردان را به سمت تپهای که چتربازهای عراقی در آن محل فرود آمده بودند فرستادم تا به خوبی منطقه را شناسایی کنند. تا برگشتن آنها، عقربههای ساعت به کندی حرکت میکردند. بالاخره وانت بچهها برگشت. انگار همه چیز خوب بود، بچههای پشت وانت تفنگهایشان را به نشانه خوشحالی و پیروزی بالا گرفته بودند. ماشین با سرعت تمام به سمت ما میآمد و گرد و خاک عجیبی راه انداخته بود. کمی که به ما نزدیک شدند دیدم که چتربازهای عراقی را به ماشین بستهاند و آنها را دنبال خودشان، روی زمین میکشند. از شدت ناراحتی توان حرف زدن نداشتم، شاید اولین بار بود که در زندگیام اینقدر عصبانی شده بودم. وقتی بچهها رسیدند شروع کردم به داد و بیداد کردن که چرا با این بندههای خدا چنین کاری کردهاید؟
سربازها که از صدای بلند من حسابی ترسیده بودند چند دقیقهای سکوت کردند، ولی بعد از مدتی با صدای بلند شروع به خندیدن کردند. دیگر حسابی کُفرم را در آورده بودند، وقتی برگشتم، دیدم که آنها فقط چند تا عروسک در لباس نظامی عراقی با چترهای کهنه و پاره پاره بودند که صدام برای تضعیف روحیه ما آنها را در خاک ایران پیاده کرده بود. نمیدانستم باید بخندم یا ...
بالاخره این هم کمدی زیبایی بود به کارگردانی صدام.
*راوی:سرهنگ کریم نظر زاده معافی
فارس