خاطرات دفاع مقدس
|
حال و هوای بهشت زهرا در زمان جنگ تحمیلی
|
سالهای 59 تا 67 حماسه هشت سال دفاع مقدس رقم خورد. این سالها که با خاطرات تشییع شهدا و سینه زنی برای اهل بیت(ع) بالای سر مزار شهیدان گره خورده است برای همه مردم انقلابی آن روزگار نوستالوژی مقاومت است. قطعات گلزار شهدای بهشت زهرا(س) نیز در فراز و نشیب این سالها حال و هوای دیگری داشت و هر روز زنده تر از روز قبل نظاره گر تشییع و تدفین شهیدی از لشگر اسلام بود. تشییع شهدا روی دستان مردم شهید پرور، نماز خواندن بر پیکر شهدا، خاکسپاری شهدای مظلوم دفاع مقدس و مراسمهای ختم و یادبودی که یکی پس از دیگری در قطعات ویژه شهدا برپا بود. شور و هیاهویی که تا هشت سال پیوسته ادامه داشت. حال و هوای بهشت زهرا از روزهای جنگ تحمیلی به رنگ حماسه و خون شد.
برخی از تصاویر مربوط به بهشت زهرا(س) در روزهای جنگ تحمیلی در ادامه میآید:
|
خنده ی شهید کاظم زاده به امام زمان(عج)
|
|
شهيدي كه مزارش را به همه نشان داد
|
خاطرهاي كه خواهيد خواند به شهيدي مربوط ميشود كه از توانايي گفتن و شنيدن بيبهره بود.
10 روز بعد جنازه عبدالمطلب رو آوردند و دقيقاً توي همين جايي كه با انگشت كشيده بود خاكش كردند».
راوي: حجت الاسلام انجوينژاد
وصیت نامه شهید عبدالمطلب اکبری
|
شهیدی که از گوشت خروسش نخورد
|
|
شهیدی که زیر بار ظلم نمی رفت
|
شهید محمد رضا ترابیان در سال 1339 در شهرستان بیجار به دنیا آمد، تا پایان مقطع دبیرستان به تحصیل ادامه داد و در شهریور سال 61 موفق به اخذ مدرک دیپلم در رشته خدمات ادارای و بازرگانی شد.
در مقطع راهنمایی درس می خواند که با شور انقلاب همراه شد و برای تحقق آن از هر تلاشی فروگذار نکرد، در آخرین روزهای عمر رژیم منفور پهلوی، در حالیکه فریاد دشمن شکن الله اکبر خمینی رهبر را سر می داد مجسمه ننگین شاه را به زمین انداخت.
اندکی بعد از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی در ایست های بازرسی به فعالیت پرداخت و پس از چندی مسوول گشت شبانه شد، در سال 1359 به عنوان پاسدار ذخیره همکاری خود را با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان بیجار آغاز کرد.
در سال 61 به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان سقز درآمد و در واحد عملیات آنجا مشغول به کار شد، به دلیل شجاعت و کاردانی شایسته ای که از خود نشان داد به عنوان یکی از استوانه های عملیاتی سپاه سقز معرفی گردید، به طوری که در همان راستا مورد تشویق مسوولان قرار گرفت و به سوریه اعزام شد.
در شهریور ماه سال 62جانشین فرمانده گردان جندالله تیپ سقز شد و در اسفند ماه همان سال فرماندهی گردان مذکور را پذیرفت، در تاریخ 12 فروردین سال 63 طی یک درگیری شجاعانه با نیروهای ضد انقلاب از ناحیه گوش راست مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.
از شهید ترابیان دو نسخه وصیت نامه به جا مانده است.
سیری در خصوصیات شهید:
شهید محمد رضا ترابیان بسیار صمیمی و خونگرم بود، همه کسانی که او را می شناختند بر مهربانی و دلسوزی وی صحه می گذارند، صورت متبسم و نگاه های نافذ او تعجب همگان را بر می انگیخت، بیشتر اوقات می خندید و کمتر عصبانی می شد.
پشتکار عجیبی داشت، وقت خود را گرانمایه می دانست و از کمترین زمان نهایت استفاده را می کرد. طرز تفکر خاصی داشت، هر چیزی را کورکورانه و بدون آگاهی نمی پذیرفت، در نهایت آگاهی و بینش نسبت به انجام کاری اقدام می کرد.
بیش از اندازه ساده و خاکی بود، سادگی و متانت از سرتاپای او می بارید، خود را با نیروها برابر می دانست و هیچ گاه فرمانده بودن خود را به رخ دیگران نمی کشید.
پوشیدن لباس سبز سپاهی ها را منوط به داشتن لیاقت و شایستگی می دانست و کمتر با آن لباس حاضر می شد، اما وقتی که برای آخرین بار به درگیری اعزام می شد لباس سبز سپاهی ها را پوشید با همان هم به شهادت رسید.
نفوذ کلام خاصی داشت، موجب تقویت روحیه بچه ها می شد، در هر عملیاتی که حضور می یافت نیروها با قوت قلب بیشتری به مبارزه می پرداختند.
فرازی از وصیت نامه شهید:
- از روزی که وارد سپاه شدم خدفم یاری دین خدا بوده و همیشه از خدا می خواستم که شهادت در راه خودش را نصیب من گرداند.
- از برادران می خواهم که نماز و دعا را فراموش نکنند و همیشه در اول وقت نماز را بپا دارند و نماز خود را پاکیزه بخوانند.ک/4
|
نقش شهید دقایقی در سقوط ۱۵ کمین نیروهای اطلاعاتی عراق در عاشورای ۴
|
30مهرماه سالروز عملیات عاشورای4 است که در سال 1364 در هورالهویزه انجام شد. نام فرمانده تیپ 9 بدر شهید اسماعیل دقایقی در موفقیتهای این عملیات خوش درخشیده است.
این عملیات با هدف انهدام نیروهای دشمن در منطقه عملیاتی غرب دریاچه اُمُ النِّعاج در هُورالهویزه انجام شد. عملیات عاشورای 4 درمنطقه ای به وسعت 110کیلومتر مربع به همت دلاورمردان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با موفقیّت به پایان رسید. درعملیات عاشورای 4 بیش از 400تن از افراد دشمن کشته و زخمی شدند و تجهیزات و یگانهای متعددی از آنها نابود شد.
کار مجاهدین عراقی در جریان عملیات قدس 5 به آزادسازی بخشی از دریاچه «امالنعاج» عراق در منطقه «هورالهویزه» منتهی شد و سپس عملیات «عاشورای4» در وسعتی به میزان110 کیلومترمربع برای آزادسازیی کامل این دریاچه با همان ترکیب نیروهای عمل کننده در عملیات پیشین به اجرا درآمد. نیروهای تیپ 9 بدر ساعت2 بامداد30 مهرماه1364 این حمله را آغاز کردند. پناهنده شدن دو تن از نیروهای ارتش عراق و ارائه اطلاعات مناسب پیرامون این منطقه در روند عملیات عاشورای4 مؤثر واقع شد. زمان حمله یک روز پیش از میلاد حضرت امام موسیکاظم(ع)بود و به همین مناسبت رمز عملیات"یا موسیالکاظم(ع)" تعیین شد. نیروها در غرب دریاچه برای استفاده از اصل غافلگیری و پشتیبانی موثر توپخانه، به راحتی به اهداف خود رسیدند و 15 کمین دشمن که از نیروهای «فرسان الهور» به معنی نیروهای اطلاعاتی هور بودند، سقوط کرده و پیشروی تا سقوط کامل دریاچه ادامه یافت.
دشمن پاتک خود را در صبح روز نخست عملیات، آغاز کرد، اما با اتخاذ تدابیر خونسردیی و صبر، نیروهای مجاهد عراقی که در میان نیزارها کمین کرده بودند، پس از نزدیک شدن دشمن، به آنها حملهور شده و پاتک آنان را خنثی کردند. پاتک دوم نیز در ساعت14 همان روز با پشتیبانی توپخانه و حمایت هواپیماهای «پی.سی7.» آغاز شد. این پاتک نیز به همان صورت نخست پاسخ داده شد و در نتیجه نیروهای بعثی با شماری کشته و زخمی و اسیر و با به جای گذاشتن 8 فروند قایق خود عقب نشستند، اما در این تعقیب و گریز یک فرمانده از مجاهدان عراقی به نام «ابوالخیر» به شهادت رسید.
در روز دوم عملیات، دشمن برای باز پس گرفتن دریاچه امالنعاج 3 بار متوالی اقدام به پاتک نمود، که در هر سه بار با رعایت اصل استتار و غافلگیری از سوی مجاهدین عراقی و مقاومت آنها رو به رو شدند و با دادن تلفات و خسارات فراوان از معرکه نبرد گریختند. این عملیات که رسیدن به همه اهداف معین شده را در پی داشت، به آزادسازی 110 کیلومتر مربع از منطقه هور الهویزه عراق،64 پایگاه،7 آبراه در غرب دریاچه و تصرف سه پاسگاه و 3 کمین دشمن و همچنین27 فروند قایق و بلم،99 قبضه سلاح نیمهسنگین،10 قبضه ضد هوایی تک لول کالیب 5/14میلیمتری و4 قبضه خمپارهانداز 82 و60 میلیمتری و تعداد زیادی دوشکا و آر.پی.جی از دشمن به غنیمت گرفته شد. در طول این عملیات25 پاسگاه، یک فروند هواپیمای پی.سی7 و 100 فروند قایق و بلم دشمن منهدم شد. طی این عملیات تعداد416 تن از نیروهای دشمن کشته و زخمی شده یا به اسارت در آمدند.
تیپ 9 بدر تشکلی از نیروهای مجاهد و ارتشیان عراقی است که از شروع جنگ تحمیلی و یا در طول آن با هجرت یا پناهنده شدن به ایران، در کنار نیروهای سپاه پاسداران شروع به فعالیت کرده اند. این نیروها عموماً درعراق افسر و درجه دار بوده اند. بیشتر افراد کادر تیپ نیز از نیروهای عراقی می باشند. این تیپ ابتدا در قالب گردان های شهید صدر به وجود آمد و در کنار نیروهای خودی در عملیات بدر حضوری شایسته داشت. پس از آن در چند عملیات در هور از جمله عملیات قدس و عاشورای 4 شرکت کرد و موفقیت هایی را نیز به دست آورد. نام شهید اسماعیل دقایقی در کسوت فرماندهی این تیپ خوش درخشیده است که با حضور در عملیات عاشورای4 نیز حماسه خود را به نمایش گذاشتند.
به طوریکه همرزمان این شهید والامقام میگویند: در عملیات عاشورای 4 به خاطر قدرت فکری ایشان توانستیم آبراهی را به طول 8 کیلومتر شبانه با دست ایجاد کنیم که از این طریق شب عملیات برادران رزمنده توانستند در پشت مقر فرماندهی دشمن نفوذ کنند و فعالیت دشمن را علیه نیروهای خودی سرکوب نمایند. اینها همه مرهون فرماندهی شهید بزرگوار بود. بهطوریکه در عملیات عاشورای 4 در شب عملیات موفق شدیم حدود 85 نفر اسیر بگیریم و بیش از 600 نفر از قوای دشمن را در همان لحظات اولیه به هلاکت برسانیم و در صبح زود عملیات هم با دفع بیش از 12 پاتک دشمن، ما فقط حدود 15 شهید داشتیم و این همه نتیجه درایت و قدرت فکری ایشان بود.
رکودی که از تیرماه سال 61 به دنبال عملیات رمضان بر جبهه خودی سایه افکنده بود و رزمندگان در مقابل دیوار دفاعی عراق متوقف مانده بودند تا اواخر سال 64 نیز ادامه یافت. در این سال سلسله عملیات محدود و ایذایی تحت عنوان قدس، ظفر و عاشورا انجام گرفت. همچنین در جبهه جنوب(هورالهویزه) در فصل تابستان تحرک زیادی از جانب نیروهای خودی صورت گرفت، امری که هیچ گاه در گذشته به چشم نمیخورد. در کنار اقدامات فوق، کار بر روی فاو نیز در جریان بود. اواخر سال 64 در میان ناباوری محافل خارجی و کشورهای عربی، خصوصاً شیخ نشین کویت، عملیات بزرگ والفجر هشت (فتح فاو) در اوج غافلگیری ارتش عراق انجام شد.
|
نامهای که بعد از شهادت پدر به مقصد رسید: نامه یتیم تحت تکفل شهید تهرانیمقدم
|
22 آبانماه 90 رعشه بر تن تهران افتاد. یکی از زاغههای مهمات سپاه منفجر شد. سردار حسن تهرانی مقدم به همراه همرزمانش در پادگان امیرالمومنین(ع) در حالیکه در تلاش برای ارتقای توان دفاعی ایران اسلامی بودند بر اثر انفجار زاغه مهمات همزمان با عید غدیرخم به شهادت رسیدند. فرزند یتیمی که شهید تهرانی مقدم کفالت او را به عهده گرفته بود از این ماجرا خبر ندارد و نمیداند سرداری که رهبر انقلاب بر پیکر او نماز خوانده و او را پارسای بی ادعا خطاب کرده همان بزرگمردی است که برای او کمک هزینه میفرستاده تا در مسیر زندگیاش محکم و استوار باشد. او بعد از قبولی در دانشگاه نامهای مینویسد تا از «پدر خود» تشکر و قدردانی کند. او این نامه را به خیریهای که واسط میان او و سردار بوده می فرستد تا برایش ارسال کنند. هر چند نامه را در روزهای ابتدایی ماه مهر نوشته اما نامه بعد از شهادت سردار به دست مسئولین خیریه میرسد. تا مدتها بعد از شهادت از موسسه که پیگیری کردیم متوجه شدیم که هنوز نمیداند این مقدم همان مقدم است.
شهادت سردار تهرانی مقدم منجر به قطع حمایتها نشد و امروز خانواده ایشان همان مشی پدر موشکی ایران و پدر ایتام را ادامه میدهند. تأکید شهید تهرانی مقدم بر این بوده که کفالت ساداتی که پدر آنان به رحمت خدا رفته را بر عهده بگیرند و به همین منظور 14 یتیم از سادات را انتخاب میکنند. شهید حسن تهرانی مقدم از لشگریانی بود که سالها در هیئت محبان الفاطمه(س) سینه زنی کرد. آخرالأمر هم دستمال اشکهایش در روضههای حضرت حسین(ع) را با خود برد. دستمالی که بر روی کاغذی که روی آن چسبانده بود، با دستخط خودش نوشته بود «عنایت فرموده و این دستمال مشکی را در کفن بنده قرار دهید. حسن مقدم»
حسن تهرانی مقدم علاوه بر فرزندان خود در تهران کفالت ساداتی از استانهای خوزستان، فارس، مرکزی، قم، خراسان جنوبی، گیلان و اصفهان را پذیرفته بود. یکی از دوستان تهرانی مقدم میگفت: «زندگی حاج حسن سندی بود برای اینکه خوبی پایان نداشته باشد»
متن نامه سراسر قدرشناسی این فرزند خاص و همیشگی سردار شهید حسن تهرانی مقدم به شرح زیر است:
بسمه تعالی
با عرض سلام و احترام فراوان خدمت حامی عزیزم حسن تهرانی مقدم!
از اینکه اینجانب را مورد عنایات مهربانانه خود قرار میدهید کمال تشکر و قدردانی را دارم و این است که در سایه الطاف شما حامی عزیز است که همچنان به زندگی خود با امیدواری و نشاط ادامه داده و میتوانم نسبت به مسائل و اتفاقاتی که در اطراف خودم بروز میدهد کارایی لازم را انجام دهم. هم اکنون با عنایات شما و خداوند متعال و دعاهای مادرم توانستم در دانشگاه امام حسین(ع) تهران تحصیل کرده و راه پیشرفت خود را هموار گردانم.
صحبت آخر اینکه چگونه تشکر کردن را نمیدانم ولی اینکه توسط یک نامه میتوانم با شما رابطه برقرار کنم و تشکر کنم خدای خود را شکرگزارم و امیدوارم که خداوند متعال دعاهای بنده حقیر را واجب بداند و به شما و خانواده محترمتان سلامتی و توفیق عطا فرماید.
9/7/91
از آوردن نام این فرزند همچنان که خود شهید از اعلام آن امتناع داشتند، پرهیز میکنیم و نام این بزرگوار را در تصویر بالا پاک میکنیم.
|
شما در ایران هندوانه دیدهاید؟!
|
مطلب بالا بخشی از خاطره «اسداله کوشکی» از آزادگان دوران دفاع مقدس است.
در ادامه این خاطره میخوانیم:
یک روز که برای اولین مرتبه میخواستند به هر آسایشگاهی چند هندوانه بدهند تا به هر نفر حداکثر یک قاچ برسد،یکی از افسران اردوگاه که به زبان فارسی خوب مسلط بود، افراد آسایشگاه ما را در محوطه جمع کرد و هندوانهای را نشانمان داد.هندوانه کوچک و آبانداختهای را در دست گرفته و با تفاخری که انگار مدالهای فتح را بر گردن آویخته، رو به ما کرد که :
می دانید که این چیست ؟
چند تا از بچههای زبر و زرنگ که دستش را خوانده و در ردیف اول نشسته بودند، زودتر از دیگران جواب دادند که :
خب، چیست مگر ؟!
او که با این سئوال فکر کرده بود با چند انسان از زیر بوته درآمده طرف است، باد در غبغب انداخته، گفت:به این میگویند هندوانه. هندوانه را باید دو نیم کرد، داخلش را خورد و پوستش را بیرون انداخت. رنگ داخلش . . .
و شروع کرده بود به کلی توضیح و تفسیر و تحلیل اندر باب هندوانه. صحبتش که تمام شد رو به یکی از همان بچههای ردیف اول کرد و پرسید:
ببینم تو در ایران هندوانه دیدهای؟آن را خوردهای ؟
نه.
چرا؟
در مملکت ما، هندوانه، خوراک خر و گاو است؛ نه انسانها.
این جواب، از یک طرف، توپ خنده بچهها را شلیک و از طرف دیگر، چهره آن افسر را مثل کوره آتش، سرخ و برافروخته کرد.
تنها چیزی که آن افسر میدان باخته توانست از شیپور حلقومش بیرون بدهد، چند فحش بود که قبل از هر کلامی، پرده از باطناش.
ایسنا
|
تشریح عملیات والفجر۴ به روایت شهید همت
|
در زمان انجام این عملیات که حاج محمد ابراهیم همت فرماندهی لشگر 27 محمد رسول الله(ص) را برعهده داشت پس از خاتمه عملیات خونین والفجر4 دستور داد کل رزمندگان عمل کننده لشکر در علمیات جهت یک سخنرانی توجیهی، در اردوگاه قلاجه، تجمع کنند. این سخنرانی در واقع گزارش دقیق و ماندگار از نقش رزمندگان بسیجی و فداکار این یگان در آن نبرد دشوار کوهستانی به شمار میرود. در این سخنرانی شهید همت نحوه عملیات را به خوبی تشریح میکند. متن این سخنان فرمانده لشگر به شرح زیر است:
بسم الله الرحمن الرحیم
در عملیات والفجر4 سرداران بزرگی را از دست دادیم. و بسیجیان گمنامی که شاید قادر به شناختنشان نبودیم و فقط خدا توانست آنان را درک کند. این شهادت بایستی ما را در ادامه راه مصرتر و پافشردهتر کند. همه شما عزیزان معتقد به این مطلب هستید که جهاد یکی از درهای بهشت است و قشنگتر، مانوستر و زیباتر از کلمه شهادت، در تاریخ نداریم. به همین دلیل است وقتی به کلمه شهید میرسیم، میبینیم که در روز قیامت و زمان بازخواست خداوند چه احترامی بر شهید میگذارد. بنابر روایات اولین قطره خونی که به زمین چکیده میشود، تمامی گناهانش بخشیده میشود.
مرحله اول عملیات، دشمن وحشتناک تلفات داد. هفت تیپ آنها منهدم شد
در زندگی بعد از مرگ، مرحلهای داریم به نام پل صراط، برای رفتن و داخل شدن به قیامت و جواب دادن به خدا، شهید این مرحله را نخواهد داشت. با شروع عملیات والفجر4، ضربه دیگری توی پوز دشمنان زده شد. از میله مرزی که رد میشویم، بیش از 900 کیلومتر مربع در این عملیات آزاد شده است. در صحبتهایی که برای بچهها میکردم، گفتم که در خیلی از کارها، خداوند ما را آزمایش میکند همهاش این نیست که پیروزی بدهد، اگر تند تند موفقیت بدهد- میدانید که وضع بشر خراب است – هوای نفس بر او غلبه میکند. یک دفعه که دو سه تا موفقیت داده شد، میبینی که زیر بغلش دو سه تا هندوانه است و فکر میکند توی آسمان، با ملائکه و فرشتهها پرواز میکند. این است که دو سه عملیات محکم و همراه با پیروزی که شد، باید سختی کشید. «و ما رمیت اذ رمیت» فکر نکنید شما این گلولهها را میزنید؛ خداست که تیرها را هدایت میکند. خدا میخواهد شما را که دارید میروید، صدا بزند تا حواستان باشد چه کار میکنید؟ این نباشد اگر یک عملیات با سختی همراه شد، یک ارتفاع گرفته شد یا اصلا هدف انهدام دشمن بود، برای بچهها سخت باشد.
الحمدالله رب العالمین، مرحله اول عملیات، دشمن وحشتناک تلفات داد. هفت تیپ آنها منهدم شد و بنا به آمار خودشان ده هزار نفر کشته و زخمی دادند و خیلی از امکاناتشان منهدم شد. آنقدر که زمینه آماده بود، یک نیرو بیفتد پشت سر بعثیها، یک لشکر گوششان را بگیرد و عملیات را ادامه دهد. ولی نیرو کم بود دیدید که چند روز بعد، یک دفعه عملیات منتفی شد. این چند روز که صبر کردیم، این پدر سوختهها، متوجه شدند و سیم خاردار دور خودشان کشیدند، میترسند. میدان مین ریختند. به چهار سپاه فرمان داده شد تا تمام امکانات مهندسیشان را به کمک بگیرند. گفتهاند اگر کشته هم میشوید، شبانه مینگذاری کنید. کمین و تیربار جلوی راهمان گذاشتند ولی اینها ایجاد اشکال نمیکند.
قله 1900 به مدت 48 ساعت دست گردان مسلم بود/بچهها تیپ دو گراد ریاست جمهوری ارتش بعث را متلاشی کردند
در حرکت اولی که لشکر27 انجام داد، قله 1900 به مدت 48 ساعت دست گردان مسلم بن عقیل بود. بچهها 48 ساعت مردانه جنگیدند و تیپ دو گراد ریاست جمهوری ارتش بعث را متلاشی کردند. دیدیم نه میشود روی ارتفاعات جاده کشید. نه تخلیه مجروح کرد. مجبور شدیم بکشیم به راست، با آمادگی و شور و اشتیاق بچهها، شاهد بودیم که گردان میثم تمار روی قله 1904 خوب عمل کرد. ساعت 2 بود که دیدیم از نزدیک گلوله نمیآید. مشخص بود که بچهها رسیدهاند به قله 1904 نیروی سمت راست گردان انصار الرسول بود. نیرو کم آمد. گردان عمار یاسر را در دست داشتیم. به فرمانده گردان انصار گفتیم بیا سمت راست گردان میثم نیروهایت را مستقر کن . به فرمانده گردان مقداد هم گفتیم سمت چپ گردان میثم را پر کن.
ساعت 6 یا 6/5 صبح بود که معاون یکی از گردانها گفت بعثیها روی 1904 هستند. پرسیدیم اشتباه نمیکنی؟ شاید بچههای گردان میثم باشند. گفت نه، بعثیها هستند و به طرف ما تیر میاندازند. گردان انصار به شکم تیپ 108 دشمن زده بود. بعد یک گردان دشمن از سمت قله 1900 آمد طرف 1904. پیاده شدند و ریختند روی سر بچهها. بچهها به خاطر فشار زیاد نتوانستند مقاومت کنند. توان و نیرو هم نداشتند. 1904 افتاد دست دشمن.
توی ضد شیب قله یک شیار بود/ به طور معجزه آسایی بچهها تا شب آنجا ماندند و یک گلوله هم به آنها نخورد
حالا، خدایا خودت کمک کن. از انصار پرسیدم میتوانی بیایی عقبتر؟ گفتند امکان ندارد. سمت راست 1904 شیار سختی بود که گردان انصار حتما باید میآمد توی این شیار. گفتند اگر بیایی یک نفر هم زنده نمیماند. خدا شاهد است معجزهای رخ داد که شاید در طول تاریخ بینظیر باشد. گردان انصار با یک گروهان روی قله مانده بود. نه راه پس داشتند و نه راه پیش. قله 1904 هم سقوط کرده بود. توی ضد شیب قله یک شیار بود. زیر قله 1904 نارنجک و تیر نمیخواست. اگرچه تا سنگ پایین میانداختند مستقیم توی سر بچهها میخورد. این گردان که تعداد نیروهایش هم قابل توجه بود با زخمیهایش توی شیار ماندند. خداوند جلوی دیدگان بعثیها را بسته بود. پرده جلوی دلشان کشیده بود که نه داخل شیار را میتوانستند ببینند و نه بچهها را. خدا شاهد و گواه است، به طور معجزه آسایی این بچهها تا شب آنجا ماندند. و یک گلوله هم به آنها نخورد. شب تعدادی را برای کمک به بچههای زخمی و گردآوری شهدا فرستادیم و آنها را عقب آوردند.
این صحنهها مشخص میکند اگر یک لشگر نتوانست در یک جناح عمل کند این فشار و سختی به لشگر دیگر میرسد. همان شب دیدید گردان حبیب ابن مظاهر عمل کرد. هدفهایش را گرفت و نگه داشت. الان هم دست خودمان است. گردان حمزه هم هدفهایش را نگه داشت. عملیات سختی بود. خدا شاهد است که بچهةای بسیجی غوغا کردند. طوری جنگیدند که شاید در طول جنگ بی سابقه بود. جنگ از ساعت یک ربع به 10 شب شروع شد تا ساعت 7 صبح.
چهره دوشکارچی به ایرانیها بیشتر میخورد/ یک کارت سازمان مجاهدین خلق توی جیبش پیدا کردند
بچه ها 9 ساعت و یک ربع جنگیدند. اغلب گردانها مهماتشان تمام شد. به همین خاطر مینهای دشمن را از زمین درمیآوردند و آنها را طرف بعثیها پرت میکردند. که مین منفجر و کماندوهای دشمن نیایند طرفشان. گردان حبیب دو یال مهم جلوی روی خود داشت. اولی را گرفت. خیلی از بعثیها را کشت و آمد روی یال دوم. برادرمان عبدالله فرمانده گردان حبیب به من گفت: بچههای بسیجی به سمت قله سوم کانی مانگا سرازیر شدند. سیزده تا از بچهها میروند طرف قله بعدی یکدفعه یکی از بالا میگوید: الله اکبر، الله اکبر بچهها بیایید بالا. همه تعجب میکنند و میگویند کسی جلوتر از ما نبود که رفته باشد روی قله. بعد میگویند شاید یکی از خودیها آمده باشد. از سینه ارتفاع بالا میکشند که یک دفعه دوشکا به طرف آنها میگیرد وآنها را میزند. نصف بچهها زخمی میشوند و تازه متوجه میشود که خبری هست.
یکی از آر.پی.جیهای بسیجی که خیلی شجاع و رشید است الان توی گردان حبیب زخمی است- نارنج را میکشد و میاندازد توی سنگر. دوشکا از کار میافتد خودش با مسئول اطلاعات عملیات گردان، برادر اسلاملو که الان زخمی است می روند و میبینند که چهره دوشکارچی به ایرانیها بیشتر میخورد جیبش را میگردند و یک کارت سازمان مجاهدین خلق پیدا میکنند. اشتباه بزرگی میکنند که کارت را همراه نمیآورند کارت را با عصبانیت میزند توی صورت منافق و یکی دو تا فحش هم به منافقین میدهد. بعد بعثیها را میبینند که دارند میآیند بالا. مهمات نداشتند. میبینند الان اسیر میشوند. یک نارنجک داشتند. ضامن آن را میکشند و میاندازند و از بالا میکشند پایین. ببینید. جنگ صحنههایی دارد که نمیتوان آن را توی کتابها نوشت. یک لشکر از آن جناح میآید و یک لشکر از این جناح. اگر این لشکر به هدفش نرسد، پشت آن لشکر را خالی میکند. همه شما باید این را بلد باشید. شماها زیاد به جبهه آمدهاید. پنج بار، شش بار همهتان فرمانده جنگ شدهاید و مغزتان این چیزها را میکشد، صحنههایی توی جنگ پیش میآید و پس و پیش دارد. یک نیرو عمل میکند، جناحش خالی میشود و مجبور میشود بگویید بیایید عقب، جناحتان خالی است.
گردان عمار، گردان احتیاط بود/توی شکم دشمن زد
جنگ چیست؟ جنگ به معنای جنگ و گریز است. این را نباید فراموش کرد. ما برای سختی آمدیم. برای راحتی نیامدهایم و باید سختی بکشیم یک ارتفاع سقوط میکند باید بکشیم عقب. یک ارتفاع که سقوط میکند، ارتفاع دیگر هم سقوط میکند در این علمیات با وجود اینکه به بچهها سخت گذشت ولی به حمدالله اسلام تعالی پیدا کرد. حالا شاید به گردان عمار سخت گذشت. گردان احتیاط بود. پیادهروی زیاد بود و بچهها خسته شدند. ولی گردان انصار توی شکم دشمن زد. خیلی منهدم کردیم. گردانهای مالک اشتر و انصار الرسول واقعا آنها را کشتند. هر چه در توانشان بود انجام دادند. همه مظلومین در این راه خون دادند. ما از همه شما تشکر میکنیم خیلی زحمت کشیدید. ما تا حالا افتخار رفتن نداشتیم و زنده ماندیم. سعادت نصیبمان نشد. همه عملیاتها را دیدیم. از سال 58 توی کردستان تا حالا. عملیاتی که بچهها با عاشقی و مخلصی داشتند، هرگز سابقه نداشت. خدا به همهتان توفیق بدهد مردانه جنگیدید و هدفهایتان را گرفتید.
سختیهایی در حین عملیات میبینیم که باید همهتان آمادگی این سختیها را داشته باشید این نیست که خدا همهاش راحتی بدهد و انشاالله همه ما آمادگی این سختیها را داریم چیزی که برای شما میخواهم بگویم این است که همه جا صحنه آزمایش است. ما پس از این عملیات تجربیات زیاد و گرانبهایی به دست آوردیم. لشکرهایی که در جنوب جنگیده بودند و در کوهستان و غرب جنگ نکرده بودند تجربیات زیادی به دست آوردند. جنگ سختی را پیش پا داشتند که الحمدالله سبب شد سازندگی زیادی برایشان داشته باشد. ما انتظار بیشتری از برادرها نداشتیم، کار خودتان را کردید و توان خودتان را گذاشتید.
خیلی از بچههای شریف و «دریا دل» را که گمنام به شهادت رسیدند، از دست دادیم/اگر شهید هم نشدید، اجر شهید را دارید
خیلی از عزیزان را نیز در این عملیات از دست دادیم. خیلی از بچههای گمنام، شریف و به قول فرمانده دلاور تیپ عمار لشکر ما شهید اکبر حاجیپور - «دریا دل» که گمنام به شهادت رسیدند. آنان خیلی عظمت داشتند فقط خدا عظمت آنها را میداند ما قادر نیستیم بدانیم چون از عالم غیب بیخبریم برادرمان حاجی پور فرمانده تیپ یک عمار، برادر مهدی خندان، معاون این تیپ و حاج عباس ورامینی، مسئول ستاد لشکر، برادرمان نظام آبادی؛ معاون گردان حمزه که از بچههای خوب بسیج بودند و برادر ابراهیم معصومی، فرمانده گردان کمیل و برادر میرحمید موسوی، معاون گردان مسلم بن عقیل. و شهدای بسیج که همهشان سردار بودند و به فیض شهادت نائل آمدند. ما چارهای نداریم جز این که مرد باشیم و راه این شهدا را ادامه دهیم. خداونده همه را آزمایش میکند. در جنگ بدر پیروزی به مسلمین میدهد بعد همه سر غنائم دعوا میکنند دنبال غنائم نباشید، دعوا نکنید. این کار را نکنید، خداوند غضب میکند و در جنگ احد شکست میخورند مگر خداوند نگفت : « نصر من الله و فتح قریب » نگوییم پس کو این پیروزی چرا این قدر کشته دادیم تا موفق شدیم. خداوند در سوره آل عمران مخصوصا ایات 123 تا 145 اشاره میکند؛ آی آدم ها، فقط شما کشته ندادهاید. دشمن هم کشته داده، خدا شما را آزمایش کرد. پیروزی و شکست دست خداست شما برای خدا نجنگیدید و خدا هم به شما شکست داد. اشکال را در خودتان بببینید. در روایت است اگر شما در جنگ شرکت کردید و برای شهادت رفتید، اگر شهید هم نشدید، اجر شهید را دارید. مواظب باشید این اجر را از بین نبرید. شما مثل شهید زندهاید انشاالله بتوایند راه شهدا را محکم و پرقدرت ادامه دهید.
شناخت میخواهد که یکی روی مین بخوابد، سینهاش را بگذارد روی سیم خاردار تا دیگران از روی بدن او رد شوند/تا درک نباشد نیتها پاک نمیشود
ما باید ثابت قدم باشیم خدا شاهد است این صحنههایی که دارد از مقابل چشمان ما میگذرد کمتر از صحنههای صدر اسلام نیست. در صدر اسلام، آقا عبدالله (ع) 72 تن یار داشت. همهاش 72تن بودند که میروند شهید میشوند الان چیز دیگری دارد اتفاق میافتد صحنهای از بچههای تخریب لشکر برایتان تعریف کنم در مرحله دوم رسیدند به سیم خاردار یکی در گردان مالک روی سیم خاردار میخوابد و میگوید: پایتان را روی من بگذارید و رد شوید. بچه های بسیج پا بر روی پشتش میگذارند و میگذرند او روی سیم خاردار میخوابد یک مین زیر شکمش منفجر میشود و شهیدش میکند. کسی این قدر عاشق؟ مگر عشق بدون شناخت میشود؟ عشق بدون شناخت معنا ندارد در ارتشهای دنیا، نیروهایی که عشق بدون شناخت دارند، میآیند و کپ میکنند. از جایشان تکان نمیخورند. از گلوله میترسند این شناخت میخواهد که یکی روی مین بخوابد. سینهاش را بگذارد روی سیم خاردار تا دیگران از روی بدن او رد شوند. شوخی نیست تا درک نباشد نیتها پاک نمیشود
و اما در مورد حرکت به سمت تهران، تا آنجایی که در توان لشکر بوده، آسایش و رفاه برای شما فراهم شده، ولی یک انتظار داریم به عنوان یک برادر کوچکتر خواهش میکنم برای دیدن خانواده شهدا به منازل این عزیزان بروید و به آنها سرکشی کنید. انشا الله راهی تهران که شدید، برای روز هجدهم آذرماه 1362 در نماز جمعه دانشگاه تهران حضور پیدا کنید. دعا برای سلامت امام عزیز هم فراموش نشود.
والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته.
تسنیم
|
شهادت؛ سفر دامادی
|
او که تا هنگام شهادت ازدواج نکرده بود در بندی از وصیت نامه برای مادرش نوشت:
تسنیم
|
راز خانه ای که فروریخت/ تلاشی بی ثمر برای دیدار
|
خبرگزاری دفاع مقدس: ضرب المثلی داریم که می گوید شنیدن کی بود مانند دیدن. چندین سال پیش بود که از اهالی بالا محله شیرجوپشت (یکی از روستاهای لاهیجان) شنیدم قبر یکی از شهدای محل را مرمت کرده اند. به چه دلیل و چرا خدا می داند!
پس از بازسازی قبر شهید زمزمه های جدید به گوش می رسید؛ اینکه بدن شهید با گذشت حدود 20 سال در قبر سالم بوده است و...
این ها در حد شایعه و حرف بود، اما وقتی اصل ماجرا را جویا می شدی هر کدام ادعا می کردند از دیگری شنیده اند و خود چیزی ندیده اند؛ برایم جالب بود. حس کنجکاوی مرا به این محل می کشاند تا اصل ماجرا را جویا شوم. دلم می خواست خود ببینم نه از دیگران بشنوم. می خواستم اگر چیزی می گویم و می نویسم با مدرک و سند باشد و من به این شایعه دامن نزنم.
ایستگاه اول
پس از عهد بستن با خدای خود کوله بار سفر بستم. راهی سفری شدم که همه اسبابش در نیم روز بهاری مهیا شد. ساعت 10 صبح وعده دیدار، با مرمت گران قبر این شهید داشتم و 4 ساعت زودتر به مقصد رسیدم. سر از پا نمی شناختم می خواستم بر سر مزار شهیدی بروم که در زمان شهادت تنها یک سال و نیم از تولد من می گذشت. به راستی من چگونه می توانستم به حقیقت دلایل بازسازی این قبر دست یابم؟ منی که نه این شهید را دیده بودم و نه نسبتی با او داشتم. این سوالات مدام در ذهنم مرور می شد و من بی جواب رهایش می کردم.
عمری کوتاه اما پرثمر
وعده دیدار نزدیک می شد. از لاهیجان به رودبنه و از آنجا به بالا محله "شیرجوپشت" رسیدم. در بدو ورود به این روستا یادمان شهدا خودنمایی می کرد. از راننده خودرو خواستم توقف کند به تابلو خیره شدم عکس شهید را دیدم.
عکس شهید "حسن پورعبدی" همان شهیدی که قبرش مرمت شده بود، نظر مرا به خود جلب کرد. او اولین شهید بخش رودبنه و اولین شهید روستای بالا محله شیرجوپشت بود.
شهید پورعبدی تحصیلات اولیه را در زادگاه خود (بالا محله شیرجوپشت) سپری کرد. سال دوم نظری بود که به علت مشکلات موجود، تحصیلات را رها کرده و وارد ژاندارمری شد.
محل خدمتش رشت بود و همانطور که کار می کرد به تحصیل خود نیز ادامه می داد. به مطالعه کتابهای مذهبی علاقه ای وافر داشت و سعی می کرد به دستورات قرآن عمل کند.
در زمان انقلاب از هیچ کوششی دریغ نکرد و یکبار هم با اصابت تیر از ناحیه پا مجروح شد. زمان آغاز جنگ همسر و فرزند خردسال خود را به خدا سپرد و رفت تا حافظ اسلام و انقلاب باشد.
در تاریخ 13/1/1360 بر اثر ترکش خمپاره در منطقه سوسنگرد به وصال یار رسید و آسمانی شد و در جوار مرقد مطهر "آقا سید امیر کیا ابن موسی بن جعفر" آرام گرفت.
ایستگاه دوم
با داشتن این اطلاعات می رفتم تا پرده از راز مرمت قبر این شهید پس از گذشت 20 سال از مدفون شدنش بردارم. حال و هوای دلم بارانی بود. دیدن فضای سبز بین راه هم کاری از پیش نمی برد. به آسمان نگاه کردم انگار حال و هوای هردو با هم گره خورده بود. پس از عبور از پیچ و خم های راه وارد محوطه امامزاده آقا سید امیر کیا شدم. نمی دانستم اول ادای ادب کنم یا اینکه به دنبال مرمت گران قبر شهید باشم. وقتی به خود آمدم ادای ادب کرده بودم آن هم از فضای بیرون امامزاده.
مردی میانسال نگاه مرا به خود جلب کرد. از ماشین پیاده شد و نزدیک آمد. همان موقع دریافتم که او رسول حسین پور، یکی از مرمت گران قبر شهید است. از او خواستم که قبل از شرح واقعه مرا به مزار پدر و مادر شهید حسن پورعبدی ببرد تا پس از قرائت فاتحه، بر سر مزار فرزند شهیدشان بروم. مزار پدر و مادر شهید را گلباران کردیم. در این حین خواهر شهید عکس در دست و مادر همسر شهید هم به جمع ما پیوستند. آماده رفتن به داخل امامزاده شدیم.
ایستگاه سوم
نمای بیرون امامزاده یادآور حرم دردانه اباعبدالله (ع) بود با این تفاوت که در سرزمین شام حرم حضرت رقیه (س) مانند مرواریدی در دل صدف می درخشد؛ اما بقعه متبرکه آقا سید امیر کیا با وجود دیوارهایی مرمری، گنبد و گلدسته ای با کاشیکاری اسلامی دارد. اگر چه هر دو بقعه شریف از نظر مساحت کوچک هستند اما همه روزه پذیرای تعداد زیادی از زایران آل الله می شوند.
وارد بقعه متبرکه شدیم پس از عرض سلام و قرائت فاتحه به سراغ قبر شهید حسن پورعبدی رفتیم. محل دفن شهید درست روبروی درب ورودی امامزاده قرار داشت. در نگاه اول دریافتم که سنگ مزار شهید تازه تعویض شده است.
کلمات حک شده بر روی سنگ قبر را با دقت خواندم.
بسم رب الشهداء و الصدیقین
شهید حسن پورعبدی
ولادت: 1335
شهادت:13/ 1/ 1360
محل شهادت: سوسنگرد
ایستگاه چهارم
توضیحات حسین پور، مرا به خود آورد به گونه ای که خواندن ابیات حکاکی شده بر روی سنگ مزار را رها کردم. وی گفت: سنگ مزار شهید به تازگی از سوی بنیاد شهید استان تعویض شده است.
کنار قبر شهید حلقه ای تشکیل دادیم و دور هم نشستیم تا پرده از راز مرمت قبر شهید برداریم. رسول حسین پور، دهیار وقت محله شیرجو پشت رشته کلام را به دست گرفت و از چگونه مرمت کردن قبر شهید گفت: سال 1380 اهالی محل تصمیم گرفتند تا بقعه متبرکه را مرمت و بازسازی کنند چون بنای پیشین در اثر رطوبت و زلزله نامقاوم شده بود.
ناگفته نماند بنای اولیه امامزاده 200 سال قدمت داشت و قبر مطهر آقا سید امیر کیا در میان ضریح چوبی خودنمایی می کرد. اواسط مرمت فضای امامزاده بلوک های سمت شمالی به دلیل بارندگی رانش کرد و همین امر موجب شد تا قبر شهید هم شکافته شود.
البته این قضیه را حاج عیسی رجب پور معتمد محل به من اطلاع داد. وقت ظهر بود که او به خانه ما آمد و به من گفت بیایید زودتر برویم قبر را مرمت کنیم. اگر مادر و دیگر اهالی خانواده شهید متوجه موضوع شوند داغشان تازه می شود و تبعات خوبی به همراه ندارد.
من هم عزم خود را جزم کردم، وارد امامزاده شدم. حرف های حاج عیسی صحت داشت. قبر شکافته شده بود. وارد قبر شدم مشمایی که پیکر سوخته و مثله شده شهید داخل آن بود نظر مرا به خود جلب کردم. با خود گفتم دلم می خواهد مشما را پاره کنم و ببینم داخلش چه خبر است! استخوان های بدن شهید را می شد از روی مشما دید. پوتین هایش سالم بود. غباری سیاه رنگ فضای داخل مشما را فرا گرفته بود. زود دست به کار شدم یک ساعت و نیم طول کشید تا با چیدن بلوکها قبر را مرمت کردم و بیرون آمدم.
به خیال خود فکر می کردم کسی متوجه شکافته شدن قبر نشده است، اما حالا می بینم که همه متوجه این موضوع شده اند و برخی افراد با شایعه سازی ندیده ها را دیده عنوان کرده اند.
ایستگاه پنجم
آتیه پورعبدی، خواهر کوچک شهید با ما هم کلام شد و در تکمیل صحبت های حسین پور گفت: وقتی خبر شکافته شدن قبر برادرم به گوش من رسید با عجله خود را به امامزاده رساندم. دلم می خواست دوباره روی برادرم را ببینم آنقدر دویدم که وقتی به امامزاده رسیدم احساس می کردم هر آن نفسم بند می آید، اما چه فایده وقتی رسیدم که مرمت قبر تمام شده بود.
رقیه نژادعلی، مادر همسر شهید در خصوص دلیل به خاکسپاری پیکر داماد شهید خود در داخل امامزاده گفت: من تنها مادر خانم شهید نبودم، بلکه در ابتدا زندایی او بودم. پس از شهادت حسن، همسرم یعنی دایی او به بزرگان محل گفت: دلم نمی خواهد بدن دامادم در محوطه بیرونی امامزاده و در قبرستان آن دفن شود، چون زمین این محدوده مرطوب است و به دلیل بارندگی بسیار احتمال آن می رود که قبر دامادم پر از آب شود و فرو بریزد، از این رو باید او را داخل امامزاده و در فضایی بلندتر از سطح زمین دفن کنید. بزرگان محل هم قبول کردند.
ایستگاه ششم
در این میان حاج عیسی رجب پور اولین کسی که متوجه شکافته شدن قبر شده بود، هم ادعا کرد: در روز واقعه باران شدیدی می بارید و من نگران از بین رفتن مصالح ساختمانی آماده شده برای بقعه متبرکه بودم. از این رو با عجله خود را به امامزاده رساندم وقتی وارد صحن شدم دریافتم قسمت بالای قبر شکافته شده و نیمی از جسد بیرون است، از این رو خود را سریع به منزل دهیار محل رساندم تا با هم قبر را مرمت کنیم.
من دندانهای سفید شهید را کامل دیدم و به سمت نایلون مشمایی رفتم، بوی بد نمی داد. در آن موقع به این فکر می کردم که مادر شهید متوجه ماجرا نشود. از این رو نسبت به مسایل جانبی بی تفاوت بودم.
مقصد نهایی
شنیدن سخنان سیده لایه میری نژاد، خادم پیشین امامزاده باب جدید برایمان گشود. او که مدعی بود شکافته شدن قبر را به عینه دیده است، گفت: وارد امامزاده شدم کسی را ندیدم. قبر شهید شکافته شده بود. در آن لحظه متوجه شدم آب باران به داخل قبر راه پیدا کرده و شکافته شدن قبر را معجزه ای از سوی خدا دانستم.
خانواده شهید بویژه مرحوم پدر خانم وی دوست داشتند قبر شهیدشان در خشکی بماند و دچار نم و رطوبت نشود، از این رو خدا هم دعایشان را مستجاب کرد. کسی اصل ماجرا را نمی داند و اهالی می گویند این قبر به دلیل رانش زمین فرو ریخته ولی من معتقدم شهدا زنده اند و نزد خدا روزی می گیرند. خداوند نخواسته که قبر این شهید و بدن مطهرش داخل آب بماند.
من به یاد دارم وقتی مادر شهید خبر شکافته شدن قبر فرزندش را شنید از پنجره بیرونی امامزاده تلاش می کرد تا داخل را ببیند، اما موفق نشد. زیر پای او سنگی قرار داشت و او با قرار گرفتن بر روی آن سنگ و ایستادن بر روی پنجه پا می کوشید تا دوباره روی فرزندش را ببیند.
وی تاکید کرد: شایعات بسیار در مورد شکافته شدن قبر این شهید زمزمه شد، اما خدا می داند صحنه ای که با چشم خود دیدم همین بود.
سخنان شاهدان عینی به پایان رسید و من خشنود از اینکه پرده از راز شکافته شدن قبر اولین شهید بخش رودبنه و محله شیرجوپشت برداشتم از شاهدان خواستم تا دور قبر این شهید رشید اسلام حلقه بزنیم و با قرائت فاتحه روحش را شاد و یادش را گرامی بداریم.
در پایان به اصل این ضرب المثل رسیدم شنیدن کی بود مانند دیدن.
|
دعا برای شهادت با پیکر بی سر در عید قربان
|
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از مرصاد،نام شهیدان مسعود و محسن رضایی را شاید بسیاری از مردم شهر کرمانشاه شنیده باشند و یا لا اقل به واسطه عبور از یکی از خیابانهای شهر چشمشان به نام این شهیدان قربان و غدیر روشن شده باشد.
شهیدان مسعود و محسن رضایی در که در یکی از روستاهای اطراف شهر کرمانشاه به دنیا آمدند در خانواده ای مذهبی رشد پیدا کردند.
داستان شهادت شهدای رضایی که یکی در عید غدیر و دیگری در عید قربان به دیدار حق شتافتند مانند همه شهدای گلگون کفن انقلاب اسلامی ایران می تواند منشا یک دگرگونی در قلوب همه کسانی باشد که زندگی نامه آنها را مرور می کنند. به همین دلیل گفتگویی از سوی پایگاه خبری مرصاد با مادر بزرگوار این شهدا ترتیب داده شد که در ادامه خواهد آمد.
ام اشهدای رضایی درگفتگو با خبرنگار مرصاد اظهار داشت: من از اینکه خداوند این افتخار را نصیبم کرده که در صف مادران شهید قرار بگیرم خداوند را شاکر هستم و تمام دعا و آرزویم این است که توان پاسداری از خون این شهیدان را داشته باشم. تا در روز قیامت در کنار مادران شهدا و حضرت صدیقه کبری رو سفید باشم.
وی اظهار داشت: فرزندان شهید من مانند همه فرزندان روح الله (ره)؛ به خاطر اعتقادات و بصیرت دینی که داشتند لباس رزم پوشیدند و دفاع از خاک اسلامی کشورشان را تکلیف خود دانستند و در این راه پر افتخارجان خود را تقدیم کردند.
مادر شهیدان رضایی در خصوص نحوه شهادت فرزندانش گفت: شهید محسن دومین فرزند خانواده بود که در تاریخ ۱۸/۵/۱۳۴۱ به دنیا امد و بعد از پیروزی انقلاب و اتمام تحصیلات وارد سپاه پاسداران شد.
وی ادامه داد: محسن در عملیات ها مختلف در غرب و جنوب کشور شرکت کرد ونهایتا در یکی از درگیری های کردستان با گروهای مزدور و در تاریخ ۳/۷/۱۳۶۲ درارتفاعات کامیاران به شهادت رسید.
مادر شهید محسن رضایی با اصرار خبرنگار مرصاد توضیحات بیشتری در خصوص نحوه شهادت فرزند شهیدش را باز گو کرد.
وی گفت: شهید محسن پس از گرفتار شدن همرزمانش در کمین دشمن با نبرد شجاعانه ای که همه دوستانش نقل می کنند رزمندگان را از کمین دشمن نجات می دهد و همین گذشت او باعث می شود که در نهایت خود او به شهادت برسد.
مادر شهید ادامه داد: با دیدن پیکر پاره پاره شده ی محسن تنها چیزکه آرامش به قلب من می داد مصائب کربلا و تحمل حضرت زینب (س) بود و البته این موضوع که در روز مبارک عید غدیر که منصوب به ولایت امیر المومنین (ع) به شهادت رسیده است نیز آرامش خاصی به من می داد.
شهید مسعود رضایی شهید بی سر در روز عید قربان
مادر شهید مسعود رضایی درباره دیگر فرزند شهیدش به خبرنگار مرصاد گفت: شهید مسعود سومین فرزند خانواده و متولد ۱۴ فروردین ۱۳۴۴ بود. او در دوران تحصیل از فضای جنگ غافل نشد و در تعطیلات تابستان دوران آموزشی بسیج را گذراند و عزم جبهه کرد.
مادر شهید مسعود به گذشتن او از دانشگاه برای رفتن به جبهه اشاره کرد و گفت: پس از شرکت در کنکور سراسری و قبولی در دانشگاه ترجیح داد در دانشگاه بزرگ امام خمینی ادامه تحصیل دهد و به سمت میدان جنگ رهسپار گردد.
وی ادامه داد: شهید مسعود لباس سبز مقدس سپاه را پوشید و عازم جبهه شد بعد از مدتی تصمیم به ازدواج گرفت و معتقد بود که باید دین خود را با قبول زندگی مشترک کامل کند. حاصل این ازدواج فرزندی بود که چهار ماه بیشتر از وجود پدر بهره مند نشد.
مادر شهید مسعود که همه تیم خبرنگاری مرصاد را با لحن سخنان خود منقلب کرده بود نکته عجیبی از نحوه شهادت فرزندش را یادآور شد.
وی گفت:شهید مسعود در وصیت نامه اش نحوه شهادتش را از خدا طلب کرده است. او خواسته بود تا مانند سرور سالار شهیدان با تن بی سر و در زیر آفتاب سوزان به شهادت برسد.
سر انجام بعد از چهار سال حضور در جبهه در تاریخ ۱۶/۰۵/۶۶ در قربانگاه سردشت عملیات نصر ۷ در روز عید قربان به دیدار سرور شهیدان امام حسین (ع) شتافت و این شهادت هانطور بود که خود از خدا در وصیت نامه اش خواسته بود که با تن بی سر و پیکری چاک چاک به دیدار مولایش برود.
سخن آخر/ نابع ولایت فقیه باشیم
ام شهدای رضایی در پایان اظهار داشتک توقعی که ما خانواده شهدا از جامعه اسلامی خود داریم در یک جمله می توانم بگویم تبعیت از رهبری امت است. در هر شرایطی که هستیم اگر نتوانیم تشخیص بدهیم چه وظیفه ای داریم غافل هستیم. جوانان ما به تکلیف خود عمل کردند وتکلیف جوانان امروز داشتن بصیرت و تبعیت از رهبر انقلاب است.
|
ماجرای خوردن کله پاچه در دوکوهه
|
گروه حماسه و مقاومت فارس- حبیبالله ایمانپور عضو تیپ عمار لشگر 27 محمد رسولالله (ص) در بیان خاطرهای اظهار داشت: یک روز صنف کله پاچه فروشیهای تهران تصمیم گرفتند بیایند لشگر و به نیروها کله پاچه بدهند. این کله پاچهفروشها در سال 61، 62 قبل از عملیات والفجر 1 آمدند و در پادگان دوکوهه با یک خاور یخچال دار کله پاچه، دیگ کله پاچه بارگذاشتند.
آن روز صبح نوار آهنگران را هم گذاشته بودند و ما در پادگان دو کوهه در میدان صبحگاه میدویدیم. از طرف ما چند نفر، علیاصغر صفرپور رفت کله پاچه را بگیرد تا ما بخوریم.
بعد از چند لحظه امیر دیگر همرزم ما با لکنت زبان آمد و گفت: تویوتا به اصغر زد و له شد. داستان از این قرار بود که یکی از بچههای گردان با ماشین روی ماسهها ترمز میکند و اصغر میخورد به ماشین و می افتد روی زمین و کله پاچهها میریزد روی زمین.
یکی از کلهها میرود زیر چرخ و امیر چون لکنت زبان داشت جوری به ما گفت که یکی از کلهها رفت زیر چرخ و اصغر را هم بردن و ما حسابی ترسیدیم و فکر کردیم اصغر رفت زیر ماشین. وقتی آمدیم دیدیم کلهپاچهها ریخته و اصغر مجروح شده بود و این برای ما خیلی جالب و به یاد ماندنی بود چون که سابقه نداشت یک خاور کله پاچه برای رزمنده ها بیاورند.
|
بهنام محمدی؛ نوجوانی که از کوچکی جثه، اسلحهاش روی زمین کشیده میشد
|
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، 28 مهرماه سالروز شهادت نوجوان 13 ساله خرمشهری است که روزهای مقاومت خرمشهر با نام او گره خورده است. بزرگ مرد کوچکی که چند برابر آنچه انتظار میرفت برای دفاع از شهرش جنگید و در همین راه به شهادت رسید. بهنام محمدی در 12 بهمن ماه سال 1345 در منزل پدر بزرگش واقع در خرمشهر به دنیا آمد. شهریور 59 بود که شایعه حمله عراقیها به خرمشهر قوت گرفته بود بهنام تصمیم گرفت در خرمشهر بماند. بمباران هم که میشد بهنام 13 ساله میدوید و به مجروحین میرسید و هرکاری از دستش برمیآمد برای دفاع از خرمشهر انجام میداد. بهنام میرفت شناسایی چند بار وقتی گرفتار شده بود گفته بود:"دنبال مامانم میگردم گمش کردم" عراقیها فکر نمیکردند بچه 13 ساله برود شناسایی به همین دلیل رهایش میکردند. یک اسلحه به غنیمت گرفت با همان اسلحه 7 عراقی را اسیر کرده بود. به او گفتند که باید اسلحه را تحویل دهی میگفت به شرطی اسلحه را تحویل میدهم که به من حداقل یک نارنجک بدهید. با همان نارنجک دخل یک جاسوس نفوذی را آورد.کنار مدرسه امیر معزی(شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود ناگهان بچهها متوجه شدند که بهنام گوشهای افتاده است و از سر و سینهاش خون میجوشید. چند روز قبل از سقوط خرمشهر شیر بچه دلاور خوزستانی بالاخره در 28 مهر1359 پرکشید و در قطعه شهدای کلگه شهرستان مسجد سلیمان شهر آبا به خاک سپرده شد.
سیده زهرا حسینی در کتاب "دا" بهنام محمدی را چنین توصیف میکند:
"بهنام محمدی نوجوان 13سالهای که از فرط کوچکی جثه، اسلحه ژ-3 اش روی زمین کشیده میشد، با گشت زدن در محلهها نیروهای رزمنده را از نقاط نفوذ دشمن مطلع میساخت، او روزهای آخر مقاومت خرمشهر با اصابت ترکشی به قلب کوچکاش به شهادت رسید."
همچنین در همین کتاب به خاطرهای از او در روزهای مقاومت خرمشهر اشاره میکند و میگوید:
"نمیدانم دستم به چه کاری بند بود که صدای بلندی مرا متوجه خودش کرد. سر بلند کردم پسر نوجوان ریزنقشی دم در مسجد صدایش را بالا برده بود و سعی داشت بقیه را توجیه کند. میگفت: توی خطوط نیروها از تشنگی توی فشارند. آب لجن میخورند. آب برسونید خطوط. جلوتر رفتم احساس کردم قیافهاش برایم آشناست. همینطور که به ذهنم فشار میآوردم، ببینم کجا او را دیدهام، از خودم میپرسیدم: این بچه از کجا میدونه توی خطوط آب ندارند! یک دفعه یادم آمد این بهنام محمدی از فامیلهای عموشنبه است. هروقت به خانه آنها میآمد، شیطنتهایش همه کوچه را خبردار میکرد. به پشت بام ما هم سرک میکشید و با سگی که آنجا بسته بودیم، بازی میکرد.
خیلی تعجب کردم، خیلی لاغر و درب و داغان شده بود. چهرهاش را آفتاب سوزانده و موهایش بلند و ژولیده شده بود. گفتم: بهنام تو اینجا چه کار میکنی؟ نگاهی به من کرد و جوابی نداد. انگار مرا نشناخته بود. گفتم: یادت نیست هر وقت خونه عمو شنبه میآمدی، پشت بام ما هم پیدات میشد و با کارهایت پدر ما رو در میآوردی؟
خندید و مرا به یاد آورد. گفت: سگتون چی شد؟ گفتم: هیچی؛ حتما او هم مثل ما آواره شده دیگه. بعد پرسیدم: جریان چیه؟ الان چی گفتی؟ مگه تو خطوط میروی؟ با ناراحتی گفت: آره؛ من با بچههای مدافع میرم خط. چند روز پیش افتادیم تو محاصره. صبح تا عصر نتونستیم خودمون رو بیرون بکشیم. بچهها به من گفتن، تو ریزه و زبلی، برو آب پیدا کن. با بدبختی اومدم آب پیدا کردم. ولی خب آبش کثیف بود. چاره نداشتم همون رو بردم. بچهها با خوشحالی خوردند ولی بعدش همه استفراغ و بیرون روی افتادند.
نزدیک غروب هر جوری بود از محاصره دراومدیم و از دستشون فرار کردیم ولی دیگه داشتیم از تشنگی تلف میشدیم. خیلی این در و اون در زدیم تا بالاخره تو حوض یه مسجد آب پیدا کردیم. اما چه آبی، اون قدر مونده بود که روش جلبک گرفته بود. جلبکها رو کنار زدیم. سرمون رو توی حوض فرو بردیم تا تونستیم از اون آب لجن گرم خوردیم. جلبکها تو دهنم میاومد، حالم به هم میخورد. همه مون همین وضع رو داشتیم. بعدش بالا آوردیم ولی عطشمون از بین نمیرفت. دوباره از همون آب میخوردیم.
ناراحت شدم. گفتم عیب نداره. من خودم تا اونجایی که میتونم میگم برای خطوط آب ببرند. بعد از این سعی میکردم هرجا میرویم دبههای آب را با خودمان ببریم. از توی شط دبهها را پر میکردیم. آب داغی که رویش نفت و گازوئیل ایستاده بود. با این حال از آب لجن بهتر بود."
|
برشی از خاطرات سردار قاسم سلیمانی از آموزش کرمانیها در جبهه
|
این کتاب بخشی از تاریخ شفاهی دفاع مقدس به حساب میآید و نویسنده برای مستندکردن روایت آن، تنها به انجام مصاحبههای حضوری با افراد بسنده نکرده و به منابع تاریخی تکمیلکننده همچون نوارهای ضبطشده از بیسیم عملیات در زمان جنگ، کتابهای از پیش منتشرشده و مصاحبههای صدا و سیمای مرکز استان کرمان با رزمندگان در زمان جنگ نیز رجوع کرده است.
کتاب «نبردهای پیروز» بهلحاظ زمانی وقایع شهریور سال 1360 تا بهمن ماه همان سال را دربر میگیرد و از بخشهای مختلفی همچون استان کرمان در نبرد ثامن الائمه(ع)، با گردان شهید بهشتی از کرمان تا آبادان، استان کرمان در نبرد بزرگ شرق کارون، بهسوی نبرد طریق القدس و حماسه سابله تشکیل شده است.
در بخشهایی از این کتاب که روایت چگونگی تشریح عملیات و توجیه نیروهای رزمنده با سخنرانی حاج قاسم سلیمانی است، میخوانیم:
«ابوالفضل کارآمد، مسئول تبلیغات گردانها:
مراسم توجیه نقشه به صورت بسیار ساده و ابتدایی بعد از خواندن دعا که یادم نیست توسل بود یا زیارت عاشورا، انجام شد. همین که حاج آقا غیاثی دعا را تمام کرد، بچهها یک کمد فلزی را که آنجا بود، آوردند، آن را برگرداندند. دو نفر دو طرف کمد ایستادند و کالک را از دو سو گرفتند. و بعداً کالک را به پشت کمد چسباندند که کج هم چسبید. آقای سلیمانی با یک چوب که در دستش بود شروع به صحبت کرد. بچهها چوب را برای این به حاجی داده بودند که آن را روی کالک بگذارد و نقشه را توجیه کند که حالا ما کجا باید برویم و چه باید بکنیم.
رضا ذهابناظوری، فرماندة یکی از گروهانها:
عصر آن روز، یک بلندگو آوردند. میکروفون آن را من به دستم گرفتم و آقای سلیمانی برای بچهها حرف زد. میکروفون را در تمام مدت صحبت حاج قاسم که نزدیک یک ساعت طول کشید مقابل دهانش گرفتم. هر وقت به طرف کالک برمیگشت دستم را همراه با صورتش حرکت میدادم.
سلیمانی وقتی سورة فتح را به پایان رساند، گفت:
درود بر انبیا و اولیا و صدیقین و شهدا. درود بر پیر یاور مستضعفان، گوشة خرابههای جماران، خمینی و درود بر تمام چهرههای نورانی شما که خداوند عاشقانش را از بین شما انتخاب کرده و بهزودی عاشق و معشوق به وصال یکدیگر خواهند رسید.
رزمندگان با صلوات و فریادهای «انشاءالله» و بانگ تکبیر، سلیمانی را همراهی میکردند. وی سپس در مورد شهادت که افتخاری است که به وصال معشوق میانجامد، سخن گفت و وعده داد که با خونمان پیام کربلا را به همة چشم انتظاران و عزیزانمان در پشت جبهه خواهیم رساند و قلب امام(ره) را با این فداکاری روشن خواهیم کرد. سلیمانی همچنین گفت:
یا حسین، این گردان به نام گردان ابوالفضل نامگذاری شده. یا حسین میخواهیم چون ابوالفضل دستهایمان در راه امام خمینی قطعه قطعه شود. حسین جان، تا دشمن را در این خاک به خاک نسپاریم نمیخواهیم از این مرز، از این خاک برگردیم. حتی اگر دستهایمان قطعه قطعه و پاهایمان تکه تکه شوند. انشاءالله این طرح را که تمام کنیم به یاریالله این یاریدهندة مستضعفان در کربلایی دیگر دشمن را سخت، سخت، سخت در خاک فرو خواهیم برد.
وی بعد از چند دعا که با فریادهای «آمین» رزمندگان همراه بود، سراغ کالک رفت. چوبی را که در دست داشت روی نقطهای از کالک گذاشت:
حالا این نقشة کلی سوسنگرد است که قسمت عظیم آن در دست دشمن است. یک قسمتیاش در دست ماست. این سوسنگرد است نقطة سیاهی که علامت سیاه با خط مشکی مشخص شده سوسنگرد است. این خط فرضی که مشاهده میکنید رودخانة کرخه است.
رزمندگان، با دقت، گاهی به سلیمانی و گاهی به کالک نگاه میکردند. چشمها همراه با حرکت چوب، از نقطهای به نقطة دیگر کالک خیره میشد. سلیمانی پس از شرح منطقة عملیات، در مورد خط حدی که به نیروهای کرمانی واگذار شده بود توضیح داد.
منطقة بین بیتناجی و دهکدة مخروبة آزادی خط گردانهای کرمانی بود. رزمندگان کرمانی قرار بود همراه با گردان بلالی اهواز از دهیمة 3 وارد عمل شوند و پس از پاکسازی خاکریزهای اول، دوم و سوم دشمن، ضمن عبور از جاده به سوی پل سابله پیشروی کنند.
قاسم سلیمانی:
مأموریت گردان شکستن خط نبود. مأموریت گردان اهواز شکستن خط بود و ما باید پس از پاکسازی و شکستن خط اول توسط حسین کلاهکج به خط دوم دشمن حمله کنیم و از آنجا به سمت پل سابله برویم.
حسین کلاهکج، فرماندة گردان بلالی سپاه اهواز:
به دنبال آماده شدن نیروهای گردان بلالی، افراد این گردان به ابوحمیظه در پنج کیلومتری شرق سوسنگرد انتقال یافتند و سپس طرحها در جلسات متعدد تشکیل و بازنگری و مقرر شد دو گردان از کرمان به فرماندهی برادر قاسم سلیمانی فرماندة کنونی لشکر ثارالله (در زمان مصاحبه) در پی شکسته شدن خطوط توسط گردان بلالی، در محل تصرفی استقرار یافته و برای جلوگیری از پاتکهای احتمالی دشمن حالت پدافندی صفآرایی کنند.
قاسم سلیمانی در بخش دیگری از سخنانش با اشاره به کالک گفت:
اینجا دشمن سه تا خاکریز دارد. این خطهای قهوهای نشان خاکریز دشمن است. سه تا خاکریز دشمن را که گرفتیم، خاکریز اول و دوم و سوم. اینجا جادة خاکی است که یک قسمتش آسفالت است و از آن عبور میکنیم. و به طرف جلو میرویم به این صورت ما میرویم جلو و نیروهای اهواز هم در کنار ما جلو میآیند. پدافند در دغاغله و رود نیسان را تیپ عاشورا به عهده دارد.
سلیمانی پس از تشریح کامل مأموریت رزمندگان کرمانی، ابلاغ فرماندة عملیات جنوب در مورد چگونگی برخورد با اُسرا در خط اول را به اطلاع همگان رساند و سپس به سؤالات برادران پاسخ داد.
محمدجواد ایرانمنش، عضو واحد تبلیغات گردانها، آن روز، تمام مدت، ضبطصوت در دست، کنار قاسم سلیمانی ایستاد و سخنان ایشان را در حد مقدورات ضبط کرد:
یک دوربین فیلمبرداری سوپر هشت هم داشتم. علاوه بر اینکه با ضبطصوت صدای رزمندگان و صحبتهای جلسات را ضبط میکردم با دوربین فیلمبرداری هم میکردم.
ایرانمنش در پاسخ به این سؤال که بر سر آن فیلمها چه آمد؟ گفت:
فیلمهایی که ما گرفتیم بعد آوردیم کرمان و بردیم صدا و سیمای کرمان و چند نفر که وارد بودند فیلمها را بازبینی کردند. گفتند اینها باید مونتاژ شود. صداگذاری شود. پرسیدم امکان پخش اینها از تلویزیون هست؟ گفتند: شاید باشد، ولی دوربین سوپر هشت بود و خیلی کیفیت نداشت. فکر کنم به سیستمهای تلویزیون هم نمیخورد. با این حال روی فیلمها خیلی کار کردیم. از سی دقیقه فیلم حدود بیست دقیقه درآمد که فیلم بدی نبود. خیلی از چهرة شهدا در فیلم بود. یک مدتی کارمان این بود که فیلم را که مونتاژ و صداگذاری کرده بودیم با همین آپارات سوپر 8 میبردیم (برای) خانوادة بعضی شهدا نمایش میدادیم که خوب استقبال هم شد. آن فیلم را به تلویزیون دادم انداختند روی پرده از روی پرده فیلمبرداری کردند. فقط بعضی صحنههایش که شب بود نمیتوانستند پخش کنند ولی با این حال یک مقداری از آن را از تلویزیون پخش کردند. دیگر یادم نیست که به سر این فیلم چه آمد.
نوار صوتی جلسة روز جمعه که ایرانمنش زحمت ضبط آن را تقبل کشیده، با همة ارزشهایی که دارد متأسفانه ناقص است. به نظر میرسد در فرصتی که وی نوار را تعویض میکرده قسمتی از بیانات فرماندة گردانهای اعزامی از کرمان در مورد مأموریت رزمندگان کرمانی ضبط نشده است.
قاسم سلیمانی بعداً در مورد مأموریت گردانهای کرمان میگوید:
در مرحلة اول عملیات پشتیبان نیروهای اهواز بودیم و قرار بود پس از تصرف خط اول وارد عمل شویم. تصرف خط دوم و تصرف پل سابله مأموریت نیروهای کرمان بود.
سلیمانی بدون تردید آن سخنرانی را در جمع پرسنل گردانها، روز جمعه ششم آذرماه ایراد کرده است. وی در بخشی از سخنانش، وقتی محل ورود نیروهای کرمانی به عملیات را روی کالک نشان میدهد، میگوید:
خود ما از امشب تا فردا صبح میرویم داخل کانالها و کانالها را خواهیم دید. بعد برادران داخل کانال میروند و از طریق این کانالها میرویم جلو به خاکریز دشمن...
از آنجا که عملیات ساعت 30 دقیقة بامداد روز هشتم آذرماه آغاز شد، چنانچه به روایت بعضی از رزمندگان ایشان بعدازظهر روز شنبه هفتم آذرماه این سخنان را بیان کرده باشد، دیدن کانالها فردای آن روز، نمیتوانست مفید و منطقی باشد. ...»
خبرگزاری تسنیم