خاطرات دفاع مقدس
|
توسل به حضرت ابوالفضل و پیدا شدن دو شهید به نام ابوالفضل
|
نوروز آن سال با شب ولادت آقا امام رضا (ع) مصادف شده بود . در سنگر بچه هاي لشكر 31 عاشورا جشن گرفته بودند . آخر مراسم نوبت من شد كه بخوابم . نمي دانم چرا دلم دامن گير آقا قمر بني هاشم (ع) شد . عرض كردم : « ارباب ، شما مزه ي شرمندگي رو چشيديد . نگذاريد ما شرمنده ي خانواده شهدا شويم . » فردا صبح از بچه ها پرسيدم : « رمز امروز به نام كه باشد ؟ » فكر مي كردم چون روز ولادت امام رضا (ع) بود همه مي گويند «امام رضا (ع) » . اما حاج آقا گنجي گفت « يا ابوالفضل » . گفتم : « امروز ولادت امام رضا (ع) است » . گفت : « ديشب به آقا ابوالفضل متوسل شديم . امروز هم به نام ايشان مي رويم ، عيدي را از دست آقا بگيريم » .
نخستين شهيد پس از چند دقيقه كشف شد . بسيار خوشحال شديم . نام شهيد هم روي كارت شناسايي و هم روي وصيت نامه اي كه شب عمليات نوشته بود ، حك شده بود : « شهيد ابوالفضل خدايار ، گردان امام باقر(ع) ، گروهان حبيب . از كاشان » . بچه ها گفتند توسل دي شب ، رمز حركت امروز و نام اين شهيد با هم يكي شده است .
نمي دانم چرا به زبانم جاري شد كه اگر نام شهيد بعدي هم ابوالفضل بود ، اينجا گوشه اي از حرم آقاست . داشتم زمين را مي كندم كه ديدم حاج آقا گنجي و يكي ديگر از بچه هاي سرباز ، داخل گودال پريدند . از بيل مكانيكي پياده شدم . خيلي عجيب بود . يك دست شهيد از مچ قطع شده بود .
آبي زلال هم از حفره ي خاكريز بيرون مي ريخت . گفتم حتما آب از قمقمه ي شهيد است . اما قمقمه ي شهيد كه كنار پيكرش بود ، خشك خشك بود . نفهميدم آب از كجا بود كه با پيدا شدن پيكر ، قطع شد . وقتي پلاك شهيد را ديديم ، ديگر دنبال آب نبوديم . « شهيد ابوالفضل ابوالفضلي ، گردان امام باقر (ع) ، گروهان حبيب . از كاشان » . هر كجا نام توآيد به زبان ها حرم است .
شهید ابوالفضل خدایاررزمنده گروهان امام محمدباقر(ع)گردان حبیب
نام پدر:محمد
تولد:کاشان
شهادت11/12/1362----عملیات خیبر
بازگشت پیکر:13/8/1373
محل دفن:راوند کاشان
امامزاده ولی ابن موسی الکاظم
شهید ابوالفضل ابوالفضلی
رزمنده گروهان اما محمدباقر(ع)گردان حبیب
نام پدر:محمد
تولد:1344--------کاشان
شهادت:11/12/1362--عملیات خیبر
بازگشت پیکر:17/8/1373
محل دفن:گلزار شهدای دارالسلام کاشان
منبع: آسمان مال ماست(كتاب تفحص)
|
پیشنهاد بیشرمانه نگهبان بعثی برای بهره برداری سیاسی
|
او دارای درجهٔ جانبازی 70 درصد بود و در طول جنگ تحمیلی تا پیش از اسارت توانست در 12 عملیات هوایی شرکت کند. او از سوی مقام معظم رهبری به لقب "سید الاسراء" مفتخر شد.
آزاده سرافراز "حسین لشگری" با موافقت فرمانده معظم کل قوا در تاریخ 27 بهمن 1378 به درجه سرلشکری ارتقا یافت.
رهبر معظم انقلاب اسلامی در مراسم تجلیل از امیر آزاده سرلشکر "حسین لشگری" فرمودند: " لحظه به لحظه رنجها و صبرهای شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار مهربان این اعمال و حسنات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیازمندتر است به شما بازخواهد گردانید... آزادگان، سربازان فداکار اسلام و انقلاب و رمز پایداری ملت ایران هستند."
بخشی از خاطرات این شهید بزرگوار:
بلند شدم و کمی قدم زدم. یکی از نگهبانها خودش را به من رساند و شروع به صحبت کرد. او گفت: همسایه دست راست ما یک سرلشکر شیعه مذهب است که دو ماه قبل از آمدن من بازنشسته شده. او سه پسر و دو دختر داشت. پسر بزرگ او تازه خلبان بالگرد شده بود.
نگاهی به اتاق انداخت و با دیدن کولر گازی، تلویزیون روشن، کمد و جالباسی خارجی و تختخواب سلطانی برگشت و به عربی گفت: هیچ چیزی کم و کسر نداری بهجز یک همسر که اگر آن را بخواهی برایت میآورم.
با شنیدن کلمه زوجه فهمیدم چه میگوید، ناگهان دلم ریخت و در درون خود آشفته شدم.
نگهبان ناگهان به اشتباه خود پی برد و گفت: به هرحال خوب فکر کن. زندگی و آیندهات را به خاطر رژیم ایران خراب نکن! من نفع و صلاح تو را میگویم. بقیهاش به خود تو مربوط است. هر وقت خواستی فقط اشاره کن، ما فوراً با مسئول تماس میگیریم و خواستهات انجام خواهد شد. نگران از آیندهات و یا مخارج لوازم و خانه و ماشین نباش. حکومت هرچه بخواهی در اختیار تو قرار میدهد. این را گفت و رفت.
در درون خودم نوعی آشفتگی پیدا شد. خدایا چه کنم؟ از تو میخواهم در پناه خودت مرا از شر شیاطین جن و انس حفظ کنی و شر این عراقیها را به خودشان برگردانی!
او مقداری از سیاست داخلی ایران از من سؤال کرد و این که علت بروز این جنگ، دخالت ایران در امور داخی عراق بوده است.
رئیس نگهبانها گفت: کجا؟ حالا زود است. میخواهیم هندوانه بخوریم. من نفهمیدم او چه میگوید. با دستهای خودش به صورت فرضی شکل هندوانه را کشید و با چاقو برش داد و کشید به دندان. به من فهماند قرار است در بیرون از ساختمان بساط شب نشینی دایر کنند. به هرحال از اینکه مجبور نبودم فیلم ویدئویی آنها را تماشا کنم خوشحال شدم.
گفتم: به فکر دوستانم در زندان دژبان هستم که الآن در چه شرایطی هستند. ارشد نگهبانان گفت: صدام حسین پس از پذیرش قطعنامه دستور داده است از نظر غذایی و میوه به آنها رسیدگی شود. ناراحت نباش! آن شب تا ساعت 3 نصف شب در حیاط ماندیم و با هم صحبت میکردیم..."
|
خوردن غذای اعیانی در جبهه
|
حرف اول و آخرشان امام بود. ولایت ایشان را به حقیقت پذیرفته بودند و کاری نمیکردند جز برای پیشبرد فرامین امام. سن و سال هم اهمیتی نداشت؛ هر کدام مردی بودند در مقابل استکبار.
آن 13 ـ 14 سالههایی که رختخواب راحت، کلاس درس، دستپخت مادر و تمام راحتیهایی میتوانست شامل حالشان شود را کنار گذشتند.
اگر مختصر بخواهیم از وضعیت جبهه برای این مردان کوچک بگوییم، خاک سرد استراحتگاهشان بود؛ فقط یک دست لباس خاکی را هفتهها بر تن داشتند، غذایی که خیلی بهشان مزه میداد سیبزمینی و تخممرغ آبپز بود، خواب راحتشان در نهایت یا ایستاده بود یا اینکه ساعتی در سنگر میخوابیدند، شانهها از سنگینی بار کوله و وسایلشان خم میشد، دوستان و همرزمان جلوی چشمشان تکهتکه میشدند، گاهی حتی فرصت نمیکردند نامهای برای پدر و مادر بنویسند، گریههایشان در سجاده شبانهشان بود و مشتاق دیدار یار...
این عکس اثری از «مهدی جانیپور» است که در فکه، طی عملیات والفجر مقدماتی در بهمن 1361 از دو رزمنده نوجوانی که در حال صرف غذا هستند، گرفته شده است.
نمیدانیم الان این بچهها کجا هستند و چه میکنند؛ اما چقدر زیبا زندگی کردند، خواب و خوراکشان هم خاص بود و با این دنیایی که ما ساختیم بسیار متفاوت؛ فعالیتهایشان هم خاصتر؛ به قول شهید «مجید ابوطالبی» سعی کنید که یک صدم آنها فعالیت کنید...
فارس
|
آخرین محرم یک فرمانده
|
بعد از عملیات خیبر و شهادت همرزمانش خیلی دلشکسته شده بود و همه اش دنبال بهانه بود که جایی خلوت کنه و زانو بغل بگیره و در فراغشون گریه کنه.
حاجی فرمانده تیپ قدرتمند سیدالشهداء(ع) بود و پیکر مطهر صدها تن از عزیزترین عزیزانش در جزیره مجنون جامانده بود و خودش میگفت: مادرها و فرزندانشون منتظر هستند و چشمشون به در مانده تا برگردند. بعد از خیبر مدتی رفتیم موقعیت شهید موحد دانش در جاده اهواز خرمشهر و قرار بود عملیاتی در هور انجام شود که بعدا لغو شد و بچه های تیپ یکی دو ماه رفتند مرخصی و بعد ابلاغ شد که گردانها و واحدهای تیپ سیدالشهداء(ع) به پادگان ابوذر نقل مکان کنند.
بچه های اطلاعات عملیات و تخریب در منطقه زیر بمو مستقر بودند و برای ماموریتهای گشتی شناسایی اعزام میشدند و شهید حاج کاظم رستگار برای نظارت برانجام کارها در منطقه حضور پیدا میکرد.
مهرماه سال63 آغاز ماه محرم بود و حاجی خیلی انتظار محرم را میکشید و فقط این ماه بود که میتونست حاجی را آرام کنه. ازشب سوم ماه محرم بود که کارهای شناسایی هم تعطیل شد و بچهها برای عزاداری شبهای محرم در ساختمانهای پادگان ابوذر مستقر شدند.
سنت خوبی بین رزمنده گانی که درپادگان حضورداشتند بود که روزها برای اقامه نماز و مراسمات در حسینیه قدس پادگان جمع میشدند و برای نماز مغرب و عشاء به مسجد امام حسین (ع) که در کنار منازل سازمانی برادران ارتشی در پادگان قرار داشت و مدیریتش با برادران ارتشی مستقر در پادگان بود میرفتند.
پادگان ابوذر/صبحگاه رزمندگان لشگرده سیدالشهداء(ع)
حاج رستگار هم اصرار داشت بچه های تیپ سیدالشهداء(ع) که در پادگان بودند حتما در مراسمات عزاداری شرکت کنند و خودش هم هر شب هنگام مراسم سینه زنی سینه را برهنه میکرد و پابه پای بقیه رزمندگان به سرو سینه میزد. از شب هفتم محرم به بعد بود که بعد از تمام شدن مراسم بعضی از بچه ها رو در کنار محراب مسجد امام حسین (ع) جمع میکرد و به من میگفت روضه بخون. و خودش هم با زمزمه هاش مجلس رو گرم میکرد. این جلسه ما وقت و ساعت نداشت و تا زمانی که بچهها اشک داشتند ادامه پیدا میکرد.
سخنرانی شهید رستگار فرمانده لشگر10سیدالشهداء(ع) در مسجد امام حسین (ع) / پادگان ابوذر
بعد از این برنامه هم باز حاجی ول کن نبود و داخل پادگان میگشت و از هر ساختمانی که صدای روضه و «یا حسین» میومد قدمهاش شل میشد و با اشتیاق وارد میشد و عزاداری میکرد. ماها که جوان تر بودیم کم آوردیم اما حاجی از آخرین محرمش کمال استفاده را کرد و یکی دوماه بعد هم اتفاقات پادگان ابوذر و بگو مگوی فرماندهان جنگ تهران با فرمانده سپاه اتفاق افتاد و بعد هم استعفای حاج کاظم رستگار و بعد هم عملیات بدر که حاج کاظم نجفی رستگار در آن به شهادت رسید و مزد عزاداری خالصانه محرم را از اربابش گرفت و بدن قطعه قطعه اش سالها در جزیره مجنون برجای ماند.
*الوارثین
|
مکانیکی که در حال دیدهبانی به شهادت رسید
|
شهید داوود حسن زاده به تاریخ 28/6/41 در روستای شاهباغی از توابع آذربایجان شرقی متولد شد. داوود فرزند ارشد خانوادهای بود که علاوه بر او 4 پسر و 4 دختر دیگر نیز داشتند. سال 56 همزمان با آغاز تظاهرات انقلابی وی تحصیلاتش را در مقطع اول دبیرستان رها کرده و برای کار به تهران مهاجرت میکند.
داوود 15 ساله در خیابان خیام اتاقی 12 متری اجاره کرده و تعمیرگاهی که در محله جوادیه بود مشغول به کار میشود. یکسال بعد برادرش صمد نیز به تهران آمده و در کنار برادرش زندگی میکند. همزمان با آغاز جنگ تحمیلی این دو برادر مشغول ساخت خانهای بودند که پدرش در منطقه 19 تهران برای آنها خریده بود.
شهید داود حسن زاده(نفر سمت چپ)
داوود رفته رفته در کار تعمیرات برای خود استادی شده بود و سعی میکرد از افراد کم درآمد مزدی دریافت نکند. اگر به او خبر میدادند ماشینی در راه مانده سریع خود را به آنجا میرساند و به قدری که از دستش برمیآمد ماشین را تعمیر میکرد.
سال 63 به خدمت سربازی اعزام شد و مدتی را در پادگان شاهرود گذراند. سپس به شیراز و بعد از آن به تهران منتقل شد و در طول خدمت با توجه به حرفهای که بلد بود کار تعمیرات انجام میداد. وی که علاقه زیادی به جبهه رفتن پیدا کرده بود تمام تلاش خود را کرد تا بتواند همراه دوستش حسن نوریپور به جبهه اعزام شود. اولین بار همین جا بود که داوود و حسن با لشکر 21 حمزه عازم سومار شدند. بعد از 35 روز به داوود مرخصی دادند تا به شهر برگردد اما سومار قرار بود معراج داوود باشد و او را به خواستهاش یعنی دیدار خدا برساند.
روز 17 بهمن 64 وی در حال دیده بانی مورد هدف دشمن قرار گرفته و شهید میشود. حسن نوری پور که قرار بود با دوستش به مرخصی برود اما دست تقدیر کاری میکند که پیکر دوستش را به عقب میبرد.
شهید داود حسن زاده(نفر دوم از سمت چپ)
پدر داوود که تا به حال کسی اشکش را ندیده بود اما با شنیدن خبر شهادت بیاختیار اشکهایش جاری میشود. صمد که شاید نزدیکترین برادر باشد به داوود در حال گذران خدمت سربازی است که شبی خواب میبیند برادرش به شهادت رسیده، میرود تا مرخصی گرفته و از احوال خانه مطلع شود که با خواسته اش مخالفت میکنند. اما وقتی به پادگان خبر میدهند افسر نگهبان در 21 بهمن 64 اجازه مرخصی صمد را صادر میکند. وقتی او به خانه میرود متوجه میشود خوابی که دیده رویای صادقه بوده است.
برادر دیگر داوود نقل می کند روزی او را در خواب دیدیم. گفت دیدم تو وقت نداری گفتم خودم بیایم سری به تو بزنم.
|
بلایی که سر خبرنگارهای خوشتیپ در جبهه آمد
|
یک روز هم داشتم از شناسایی خط برمیگشتم؛ گلولهی توپ عراقیها خورد کنارم و من را ولو کرد؛ کف جادهای که روی آن روغن سوخته ریخته بودند. تمام هیکلام روغنی و سیاه شد. با همان لباسهای روغنی و سر و صورت سیاه شده، آمدم مقر تیپ. تا رسیدم، حاجاحمد متوسلیان بیاعتنا به آن سر و وضع من پرسید: «از خط چه خبر؟» گفتم: «مشکلی نبود. طبق معمول، بچهها، آنجا با دشمن در حال تبادل آتش هستند».
بعد هم، حاج محمود شهبازی از داخل سوله بیرون آمد و گفت: «دو تا خبرنگار آمدهاند اینجا و شما باید آنها را به خط مقدم ببری». دیدم این خبرنگارها لباس فرم پوشیدهاند و نیم چکمه به پا دارند، به خودشان عطر هم زدهاند و خیلی تر و تمیزند. هر کدام یک دوربین دستشان بود. من هم سر تا پا آلوده به روغن سوخته و گل و لای بودم.
حاج محمود شهبازی هم معمولاً حتی توی خط تا مجالی پیدا میکرد، با آب تانکرها و صابون، سرش را میشست. ایشان وقتی من را با آن وضعیت دید، گفت: «این چه سر و وضعی است که برای خودت درست کردهای؟» گفتم: «موقع آمدن به عقب با موتور روی روغن سوختهها زمین خوردم». گفت: «خیلی خوب، حالا بیا دوتایی، این خبرنگارها را ببریم خط؛ یکی را تو سوار کن، یکی را هم من سوار میکنم».
خلاصه حاجی بلافاصله سر و صورتش را شست؛ بعد هم حاجاحمد به من گفت: «برادر جان، شما مراقب اینها باش که بین راه آسیبی نبینند». آن زمان دستم آسیب دیده بود و موتور سواری یک نفره برایم راحت بود. اما اگر کسی ترک موتور من مینشست حفظ تعادل موتور برایم مشکل میشد. وقتی سوار شدیم که حرکت کنیم، من بوی روغن سوخته و خاک میدادم و آن خبرنگار ترکنشین بنده، بوی عطرش از سه فرسخی شنیده میشد. یک کیف زیپی هم داشت که دوربیناش را داخل آن گذاشته بود.
نزدیکیهای غروب آفتاب من و حاج محمود و این دو نفر با موتور به سمت خط حرکت کردیم؛ موتور آقای شهبازی و خبرنگار ترکنشین او جلو میرفت و ما پشت سرش حرکت میکردیم. تا این که رسیدیم به نقطهای که توپخانه دشمن آنجا را به شدت میزد. یک دفعه صدای گروم، گروم آمد، اولین گلوله به زمین خورد، بعد دومی که آمد، دیدم سر و صورتم پر از خاک شده و حاج محمود شهبازی و ترکنشین او روی زمین دارند بین روغن سوختهها غلت میزنند. در یک چشم به هم زدن، آن دو نفر تبدیل شدند به نسخهی جبههای حاجی فیروز، ولی حاج محمود اصلاً به روی خودش نیاورد و با همان وضعیت، گفت: «باقر گازش را بگیر برویم، که اینجا، جای ماندن نیست» خلاصه رفتیم و آن دو نفر خبرنگار را در خط مستقر کردیم.
منبع:فارس
|
دستنوشتهای عرفانی از شهید حمید باکری
|
بسم الله الر حمن الر حیم
شیطان و نفس در جبهه بیشتر از پشت جبهه زور میزنند تا انسان
را از خدا دور نمایند کسی که در جبهه تابع نفس باشد در موطن خودش
گمراهیش حتمی است و خوشا بحال مومنی که با اتکا به عبادات و تزکیه
و صداقت و اجرای دقیق احکام الهی بطور همیشه از بند شیطان
رهائی یابد و به توبه خو..التماس دعا دارم که خداوند همه را بخصوص
خودم را از شر نفس رهائی بخشد و آنچه تا کنون در جبهه دیدهام همین
مطلب هست و بس و گرنه جنگیدن با شیطان خارج از جسم
(کفار) آب خوردنی بیش نیست. التماس دعا
62/11/62 حمید باکری
|
مداحی که داغ برادر دید و شهید شد
|
هفتم آبانماه سال 1344 شمسی برای کریمآقا مژده آوردند و تولد پسرش را تبریک گفتند. خبر تولد نوزاد خیلی زود در روستای «کاول زینال» پیچید و دوستان و آشنایان برای عرض تبریک آمدند. نامش را «احمد» گذاشتند.
شهید احمد عباسیان بعد از گذراندن مقطع ابتدایی در مدرسهی روستا، چون آبادیشان مدرسهی راهنمایی نداشت، مجبور شد پایهی اول و دوم راهنمایی را در مهاباد بخواند. هرسال تابستان که میشد، احمد از صبح تا عصر در کورهی آجرپزی کار میکرد. بیشتر کارگران آنجا برادر و اقوام او بودند. مسئولیت کورهپزی را برادرش به عهده داشت. محیط صمیمی آنجا در کنار دوستان و فامیل باعث شده بود تا احمد با تشویق، دیگران را به نماز اول وقت دعوت کند.
نماز اول وقت را در کنار جماعت از دست نمیداد. اهل راز و نیاز بود و شب زندهداری. در مسجد صاحبالزمان (عج) روستای «دیزج ناولو» کلاس قرآن تشکیل داده بود. با اوج گیری قیامهای مردمی، احمد برای سرنگونی رژیم پهلوی در راهپیماییها شرکت میکرد. چون صدای خوبی داشت جلوی صف تظاهرات کنندگان علیه رژیم پهلوی شعار میداد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایرانٰ در سال 1359 همراه با خانواده از روستای دیزج ناولو نقل مکان کردند و او توانست دورهی متوسطه را در هنرستان شهید چمران بناب به پایان برساند. سال 1361شمسی بود که برای ادای تکلیف به جبهههای حق علیه باطل اعزام شد و به عنوان آرپیجیزن در عملیاتهای والفجر یک و خیبر شرکت نمود.
درحسینیهی گردان روزهای سهشنبه دعای توسل و روزهای پنجشنبه دعای کمیل میخواند و با صدای دلنشین خود و نوحههای زیبایش، همهی رزمندگان را مجذوب خود میکرد. سال 1363 به عنوان مربی آموزش، در قسمت تخریب لشکر 31 عاشورا کار خود را شروع کرد. در عملیات بدر مسئولیت باز کردن موانع را بر عهده گرفت. در حالی که لباس غواصی به تن داشت، پیشاپیش نیروهای غواص در هورالعظیم قدم پیش میگذاشت.
اسفند 1363 رزمندگان لشکر عاشورا به فرماندهی سردار دلاور آقامهدی باکری برای انجام عملیاتی مهم آماده میشدند. احمد یکی از رزمندگان اکیپ این لشکر بود که مسئولیت باز کردن موانع برای عبور لشکر را بر عهده داشت. دشمن که متوجه حضور رزمندگان شده بود، آن قسمت از منطقه را به زیر آتش گرفته بود. شهید احمد با توکل به خدا، بدون ترس، موانع را یکی یکی باز میکرد تا بالاخره رزمندگان توانستند خط دشمن را به تصرف خود در آورند و به دنبال آن، به سوی دشمن پیشروی کنند.
در این عملیات، احمد از ناحیهی کمر مجروح شد و برادرش قاسم که بیسیمچی گردان حضرت سیدالشهدا(ع) بود به شهادت رسید. احمد با همان تن مجروح دوباره به جبهه بازگشت و در دعاهای توسل و عزاداریها به نوحهخوانی پرداخت. او که در دلش غم از دست دادن برادر و دوستان را داشت نوحههایش نیز بوی غم فراق میداد. این دلتنگیها در صدایش موج میزد. در بهمن 1364 به عنوان غواص و مسئول گروه تخریب گردان حضرت علیاصغر(ع) دوشادوش فرمانده و همسنگرانش از رودخانهی وحشی اروند عبور کرد و دشمنان اسلام را به خاک ذلت نشاند.
او همواره به یاد دوستان مرثیه میخواند و فیض شهادت را از خدا میطلبید. این آرزوی قلبی در نامههایش به وضوح دیده میشد. در نامهای که برای خانوادهاش نوشته بود اینطور میگوید: «عذاب میکشم از اینکه در بستر بمیرم در حالی که جوانان 13 ساله در میدان نبرد جان میسپارند. خدایا آرزو دارم که مثل امام حسین(ع) سرم از تنم جدا باشد. این حد نهایی آرزوی من است.»
همچنین در نامهای که قبل از عملیات والفجر8 برای مادرش نوشته بود میگوید: «مادر عزیز! من پسر عزیز تو هستم. آرزو دارید که جشن دامادی برپا کنید. ولی مادر جان، جشن دامادی و عروسی من هنگام شهادت است. گلولهها نقل و نباتی هستند که بر سرم میبارند. مادرجان شمع دامادی مرا بعد از اینکه راه کربلا باز شد، ببرید بر سر قبر علیاکبر(ع) روشن کنید، که جشن علیاکبر هم ناتمام ماند. در قسمتی از وصیتنامهاش در ارتباط با عشق خود به شهادت نوشته: «آرزو دارم که اعضای بدنم چنان در راه اسلام و قرآن پودر شود که حتی یک وجب از خاک این دنیا را اشغال نکنم تا بدانند که من هیچ طمعی به این دنیا نداشتم و هیچ چیزی از این دنیا با خودم نبردم...»
این مرثیه سرای عارف در بهمن ماه سال 1364در فاو با خون خود آخرین وضویش را گرفت.
|
امام فرمودند: حفظ جزیره، حفظ آبروی اسلام است
|
رزمنده بسیجی، عبدالرزاق میرآب، در دوران دفاع مقدس بیسیمچی شهید مهدی باکری بوده و خاطرات فراوانی از او دارد.
میرآب متولد 1343 و اهل تبریز است و 80 ماه در جبهههای جنگ تحمیلی حضور داشته است. با ستاد جنگهای نامنظم وارد جبهه شده و بعد از تشکیل بسیج به عنوان بسیجی در میادین جنگ میجنگیده است. او در عملیاتهای فتح سوسنگرد، والفجر مقدماتی، والفجر 2، والفجر4، والفجر 8، خیبر، بدر، نصر7، کربلای 4، کربلای 5، کربلای 8 و الی آخر حضور داشته است. میراب 36 ساعت قبل از شهادت مهدی باکری مجروح میشود و لحظات شهادت این فرمانده را نمیبیند.
وی در گفت و گو با خبرگزاری دفاع مقدس خاطرات خود از دوران 8 سال دفاع مقدس را بازگو کرده است.
• خودتان را کمی معرف کنید:
عبدالرزاق میرآب. متولد 1343. سال 1359 و درست چهار ماه پس از شروع جنگ تحمیلی، توسط شهید مدنی به عنوان اولین گروه به ستاد جنگهای نامنظم اعزام شدیم.
وارد شهر اهواز که شدیم، چون آموزش ندیده بودیم در شوشتر آموزش 10 روز برای ما تدارک دیدند. بعد از گذراندن این دوره، به پایگاه توحید برگشتیم و از آنجا راهی منطقه عملیاتی تپههای "الله اکبر" شدیم. من به عنوان بیسیمچی مشغول شدم و آموزشهای عمومی و تخصصی مخابرات را سپری کردم. آن موقع بیسیمها 77prc بود.
• در آن مقطع نیز، فرمانده ستاد جنگهای نامنظم شهید چمران بود؟
بلی. ما هم به عنوان رزمنده در این ستاد فعالیت میکردیم. ما کلا آن زمانم 120 نفر بودیم که از تبریز اعزام شدیم. بعد از این که عملیاتهایی را در تپه الله اکبر نزدیکی سوسنگرد انجام دادیم، برای مرخصی به تبریز آمدیم. شش ماهی را در تبریز بودیم و سپس عازم عملیات طلوع فجر شدیم. در این مدت شش ماهی که در سپاه تبریز بودیم، اتفاقات مهم و بعضاً ناخوشایندی رخ داد. آیتالله شهید مدنی به شهادت رسیدند. گروهکهای منافقین و ضدانقلاب در تبریز نیز دست به تحرکات تروریستی و تخریبی میزدند. ما نیز در قالب سپاه بعضی از مأموریتهایی را برای مقابله با آن انجام میدادیم.
دو گردان از تبریز برای عملیات طلوع فجر عازم شدند. گردان شهید قاضی و شهید مدنی. ما از جبهه غرب عملیات کردیم. تا آن زمان، عملیاتهای ما از محور جنوب بود. در این عملیات برای این که اصل غافلگیری رعایت شود از غرب نیز عملیاتی انجام شد. که بنده نیز به عنوان بیسیمچی گردان شهید مدنی حضور داشتم.
حاصل این عملیات برای ما موفقیت نسبی و پنجاه درصدی بود. مراحل ابتدایی خیلی خوب پیش رفت ولی در ادامه با توجه به خیانتهای برخی از مردم بودمی ـ که نقش ستون پنجم را ایفا میکردند ـ و عدم پشتیبانی مناسب از طرف نیروهای ارتش سبب شد تا بسیاری از رزمندگان مجروح و شهید شوند و ما به هدف مورد نظر خود به طور کامل دست نیابیم.
من نیز مجروح شدم و برگشتم عقب و از آن جا به تبریز. در مدتی که در تبریز بودم دوباره یک سری از آموزشهای مخابراتی را سپری کردم. سپس راهی عملیات والفجر مقدماتی شدم و بعد از آن عملیات والفجر یک. سپس تا آخر جنگ و پذیرش قطعنامه در جبهه بودم. بعد از پذیرش قطعنامه، لشکر ما به سه تیپ تقسیم شد. با تیپ 2 رفتیم بانه کردستان مستقر شدیم و تا پایان جنگ این توفیق را داشتم که حضور داشته باشم.
• بعضی از نیروها علاقه چندانی برای حضور در واحد مخابرات نداشتند و بیشتر دوست داشتند در یگانهای رزمی فعالیت نمایند. شما چه طور؟ این حضور و فعالیت از روی علاقه بود یا به قول معروف از خوش روزگار که توفیق یافتید به واسطه حضور در این بخش، با عزیزان و مردان بزرگی ایاق شوید؟
هم علاقه بود و هم تکلیف. بلی، تعدادی از رزمندگان از واحد مخابرات فراری بودند. تصویری که از مخابرات در ذهن خیلیها نقش بسته بود، این بود که همیشه در پشت خط مقدم حضور خواهند داشت. در حالی که فعالیت مخابراتی دوشادوش رزمندگان و گاها جلوتر از آنها حرکت میکردند. همیشه در دل خطر و آتش بودند.
یادم است بعد از عملیات والفجر 4 به اتفاق شهید احد مقیمی به آقای الموسوی اطلاع دادیم که میخواهیم از واحد مخابرات خارج شویم و به گردان رزمی برویم. خدا رحمت کند شهید قصاب را. تشویقمان میکرد به گردانهای رزمی برویم.
میگفت: امکان پیشرفت در واحد مخابرات وجود ندارد.
الموسوی هم رفت و به آقامهدی گفت: اینها میخواهند از واحد مخابرات خارج شوند.
آن موقع ما در منطقه کاسهگران کرمانشاه بودیم. ده دقیقه بعدش صمد قدرتی، پیک آقامهدی با ما تماس گرفت و گفت زود احد را هم بردارم و بروم به سنگر ایشان.
گفت: چه خبر صمدآقا؟
گفت: نمیدانم. وای آقامهدی خیلی ناراحت هستند.
- از ما ناراحتاند؟
- بیایید خودتان متوجه میشوید.
احد را برداشتم و رفتیم چادر آقامهدی. با یک نفر داشت حرف میزد. صمد قدرتی رفت و اطلاع داد که میرآب و احد آمدهاند. گفت: بیایند داخل چادر.
- رفتیم. با آقاکبیری داشت حرف میزد. بعد از سلام بیمقدمه گفت: "الله بندهسی" برای چه اینجا آمدهاید؟
- گفتیم: آمدهایم خدمت کنیم.
- پس چرا به حرف آقای الموسوی گوش نمیدهید؟
- واقعیتاش میخواهیم به گردانهای رزمی برویم.
- مگر گردان رزمی با گردان مخابرات چه فرقی دارد؟ کار، کار اسلام است. اگر همه در قسمتهای رزمی باشند کارهای پشتیبانی را چه کسی انجام دهد؟ چه کسی مخابرات را اداره کند؟ کی در تدارکات فعالیت خواهد کرد؟ میخواهید به سربازان عراقی بگوییم بیایند این واحدها را اداره کنند؟
دیدم انصافا حرف حق میزنند. سپس گفتند: "الله بندهسی" میدانید که خیلی برایم عزیز هستید. اگر برای شما سخت نگیرم دیگر کسی در لشکر برایم تره هم خورد نمیکند. حال شما هم اگر میخواهید کار کنید، بسمالله وگرنه بگویم تسویهتان را بنویسم بروید تبریز. گفتیم: چشم.
برگشتیم و من تا آخر جنگ در واحد مخابرات فعالیت داشتم. البته احد بعد از مدتی از مخابرات رفت. در سایه حضور در واحد مخابرات، بودن در کنار آقامهدی و برخی فرماندهان بزرگ را درک کردم. تا چند روز قبل از شهادت آقامهدی باکری، دوشادوش او در عملیاتها شرکت داشتم. بعد از ایشان نیز با عزیزان درگیری چون امینآقا و رئوف همراه شدیم تا جنگ به پایان رسید.
بعد از سخنان آقامهدی بود که با عشق و علاقهٔ بیشتری به کارم چسبیدم. چرا که به اهمیت فعالیتم پی برده بودم و میدانستم خللی در امر مخابرات به وقوع بپیوندد، پیامدهای ناگواری برای رزمندگان اسلام و کشورم خواهد بود.
• واحد مخابرات از چند بخش تشکیل میشود؟
به دو قسمت ارتباطات باسیم و بیسیم تقسیم میشد. در کنار آن زیرمجموعههای ارتباطی بین قرارگاهی، پشتیبانی، تعمیرات در این واحد مشغول به کار بودند.
قسمت باسیم ارتباط بین واحدها را برقرار میکردند، مثل واحدهای بهداری، ادوات، توپخانه و پشتیبانی. بخش بیسیمی نیز ارتباط گردانها را به هم متصل مینمود.
گردان مخابراتی ما گردان لیلةالقدر بود. این گردان شامل گروهانهای ارتباطات باسیم، بیسیم، و مراکز پیام میشد. یک سری کارهایی داشتیم که حین عملیات انجام میدادیم و بعضی امو را بعد از عملیات و در فاز پدافندی. قرارگاهی را احداث میکردیم . از این قرارگاه تاکتیکی ارتباط باسیم، بیسیم به صورت HF و UHF با عقبه برقرار میکردیم.
• هر حرفه و فعالیتی مخصوصا در طول جنگ، یک سری خطراتی دارد و بعضی نکات انحرافی و آسیبهایی. در بخش مخابرات نیز آیا شما شاهد چنین آسیبها و نفوذهایی از سوی دشمن بودید که مثلا وارد خطوط ارتباطی شما شود و فرکانسهایتان را به دست آورده، مکالماتتان را شنود نماید؟
ما سعی میکردیم در اکثر عملیاتها با دستور کار مخابراتی عمل نماییم. بعضی مواقع که از طرف ما یا سایر گردانها به صورت :کشفی: صحبت میشد، دشمن وارد کانال ما و فرکانس ما میشد و شنود میکرد، تداخل انجام میداد یا قفل میکرد. تداخل، قفل و شنود. عمل شنود همیشه وجود داشت. نیروهایمان را توجیه میکردیم که ارتباط مخابراتی هرگز مطمئن نیست و ما باید طبق کدهای دستور کار مکالمه میکردیم. خدابیامرز آقامهدی هم خیلی به دستور کار مخابراتی تاکید داشتند. در جلساتی که با مسئولین گروهان و گردانها برگزار میشد، تاکید میکرد که با دستور کار مصوب گفتوگو نمایند و خارج از آن عمل ننمایند.
اگر ما طبق دستور کار، مثلا مهمات بخواهیم کد 577 را بگوییم. دشمن تا آن کد را شناسایی کند، کار از کار گذشته ولی اگر به صورت "کشفی" بگوییم، نخود و کشمش بفرستید، دشمن به راحتی این اصطلاحات را تفسیر میکند. دشمن میداند که در جنگ نخود و کشمش نمیفرستند. مهمات، ادوات و یا نیرو میفرستند.
در طول مدتی که کنار آقامهدی بودم. خودشان نیز هرگز از خارج از کلمات کشفی استفاده نمینمودند. ایشان به واحدهایی چون مخابرات، اطلاعات و پشتیبانی خیلی حساسیت داشتند و اساس جنگ را این واحدها میدانستند. از کوچکترین خطایی در این واحدها چشمپوشی نمیکرد.
یادم میآید ده روز بعد از عملیات خیبر بود. قرار بود غذای گرم برای رزمندگان توی منطقه بیاورند. نزدیک ظهر بود که آقامهدی به من گفت همراهش بروم تا سری به خط بزند و ببیند غذای گرم به نحو مناسبی به دست بچهها میرسد یا نه؟ از کانال که خارج میشدیم، مجبور بودیم از کنار محور لشکر 87 نجف رد شویم تا ه ادامه خطوط خودمان برسیم. دیدم که دارند غذای بچههای لشکر 8 نجف را پخش میکنند. در ظروف یکبار مصرف و کنار آن توی نایلونهای فریزری سبزهای پاکشده را قرار داده بودند؛ بهداشتی و منظم. فرمانده گردانشان آقای بختیاری بود که بعدا اسیر شد. آقامهدی را دید و به ایشان تعارف کرد. ایشان هم یکی برداشتند. برای این که دستشان را رد نکنند. گفت: یکی برای دو نفرمان کافی است. یک بسته هم سبزی دادند.
خط آنها را رد کردیم و رسیدیم به خط خودمان. خوشبختانه داشت غذای گرم بین بچهها پخش میشد. ولی متأسفانه مسوول تدارکات وقت، سبزها را همانطوری که از میدان فلهای فرستاده بودند، بین رزمندگان تقسیم کرده بود.
آقا مهدی وقتی این صحنه را دیدند خیلی ناراحت شدند. بسته سبزی لشکر 8 را نگه داشته بودیم. از من خواست تا مسوول تدارکات را بخواهیم بیاید پشت بیسیم. بعد از چند دقیقه آمد پشت خط. آقامهدی گفت: "الله بندهسی" من قبل از عملیات چی گفتم به شما؟ مگر نگفتم پدر و مادر این رزمندگان هستیم؟ گفت: بلی. مگر چی شده آقامهدی؟
آقا مهدی گفت: غذای گرم دادید، درست. دستتان درد نکند. ولی این رزمندگان وقت ندارند خشاب اسلحهشان را پر کنند، آن وقت بیایند برای شما سبزی پاک کنند. جواب داد: معذرت میخواهم. آقامهدی گفتند که یک نمونه از سبزی لشکر 8 نجف را برایتان میفرستم تا مثل آنها را برای بچهها بفرستید وگرنه ... بعد از این اتفاق مسوول تدارکات را عوض کردند.
• ماجرای پیام تاریخی حضرت امام (ره) بعد از عملیات خیبر و امکان پاتک احتمالی دشمن در جزیره و تدبیر مخابراتی آقامهدی چه بود؟
مستحضر هستید که حضرت امام(ره) تمام مسائل جنگ را دقیقا رصد میکردند. در آن عملیات نیز آقای هاشمی رفسنجانی به عنوان جانشین فرمانده کل قوا در قرارگاه خاتمالانبیا حضور داشتند. حاجسیداحمدآقا خمینی نیز تمام اتفاقات و مسائل جنگ را از آقای هاشمی و محسن رضایی پیگیری مینمودند. قبل از این ماجرا نیز بچههای ما ارتباطات مخابراتی دشمن را شنود کرده، متوجه شده بودند احتمال پاتک از سوی دشمن وجود دارد.
تمام فرماندهان در سنگری جمع شده بودند. حاج همت، احمد کاظمی، زینالدین، آقامهدی و... آنجا بودند تا جلوی پاتک احتمالی دشمن را سد کنند. وظایف را بین خودشان تقسیم میکردند. در آن لحظه بیسیم من به صدا در آمد. محسن رضایی صدا کرد: مهدی... مهدی... محسن... گفتم: به گوشم.
- خود آقامهدی هستند؟
- بلی.
- گوشی را بده به خودش.
گوشی را دادم. آقامهدی طبق دستور کار صحبت کردند. بعد آقامحسن گفت: پیامی دارم توسط حاج سیداحمدآقا خمینی از طرف حضرت امام، که باید به تمام نیروها منتقل گردد.
آقا مهدی هم گفتند: همه فرماندهان لشکر اینجا جمعاند. فقط جای شما خالی است.
با کدهای مصوب، اسم تمام فرماندهان را گفت. آقامهدی وقتی شنید میخواهد پیام مهمی قرائت شود، به من گفتند: میرآب همه را به گوش کن. کنار بیسیم دکمهایست به نام "پاور صوت". گفت "پاور صوت" را هم زیاد کن. به همه هم بگو پاور صوتهایشان را زیاد کنند تا صدا پخش شود. شاسی را فشار دادم. پیام که خوانده شد در کل جزیره شمالی و جنوبی صدا پخش شد. همهٔ رزمندگان این پیام را شنیدند. صدای تکبیر در جزیره طنینانداز گشت. الله اکبر... الله اکبر...
• مضمون پیام چه بود؟
حضرت امام فرموده بودند که "من شنیدهام در آن جزیره شهدا و جانبازان زیادی را تقدیم انقلاب نمودهاید، ولی بدانید حفظ جزیره، حفظ آبروی اسلام است." یک لحظه موقعیت را در ذهنتان متصور شوید. همان لحظهای که میخواهد دشمن پاتک کند، حضرت امام در جزیان امور قرار دارند و با پیامی تاریخی، نقشه راهی را پیش روی فرماندهان و رزمندگان قرار میدهند که به هر نحو ممکن باید جزیره حفظ گردد.
میتوانم به جرات بگویم که حفظ جزیره را مدیون پیام امام و تدبیر مخابراتی مهدی باکری بودیم. همین ویژگیها سبب میشد تا دیگر فرماندهان چشم و گوش بسته گفتههای آقامهدی را قبول کنند.
خود احمد کاظمی همیشه مایل بودند کنار لشکر عاشورا وئ آقا مهدی عملیات کنند. وقتی متوجه میشدند نیروی کنارش لشکر عاشوراست، خیلی راحتتر و با خیال آسوده وارد عملیات میشدند و همیشه تاکید داشتند با آقامهدی عملیات کنند.
خوشبختانه چون بنده در بسیاری از عملیاتهای کنار آقا مهدی و احمد کاظمی بودم، همیشه هر حرفی را که آقا مهدی میگفتند برای احمد کاظمی حجت بود. میگفتند: اگر آقامهدی چنین نظری دارند، پس تمام است.
با این که آقامهدی در مقطعی جانشین ایشان بودند، ولی حرفش برای احمد کاظمی حجت بود و به نظرشان اعتقاد داشتند.
• از عملیات بدر برایمان بگویید. از آخرین روزهای شهید باکری. در عملیات بدر بر لشکر عاشورا چه گذشت؟
نوزدهم اسفندماه 1363 عملیات بدر آغاز شد. بیست و سوم هم من زخمی شدم. دو روز بعدش آقامهدی به شهادت رسیدند. از نوزدهم تا بیست و سوم عملیات در چند مرحله انجام شد. لشکر عاشورا وظایف محوله را به نحو احسن انجام داده بود. از ما خواستند که به کمک یکی از محورها (لشکر 17 علی بن ابیطالب) که به مشکل برخورده بودند برویم. قرار بود شی گردان امام حسین (ع) را بکشیم جلو. گردان علیاکبر به فرماندهی «بازگشا» هم از یک سو. گردان سیدالشهدا به فرماندهی جمشید نظمی از شروع عملیات در همان منطقه بود.
میخواستیم گردانها را از اتوبان عبور دهیم تا بتوانیم جاده بصره ـ العماره را تصرف کنیم. اول قرار بود گردان امام حسین وارد عمل شود. ماموریت شروع شد ولی در نقطهای که قرار بود گردان امام حسین با گردانی از لشکر 8 نجف اشرف به هم ملحق شوند، نمیتوانستند. هی اصغر قصاب از گردان امام حسین پیام میفرستاد که گردان مورد نظر نمیتواند به ما وصل شود. زمان هم داشت میگذشت.
آقامهدی به احمد کاظمی گفت: پاشو بریم خط. شما فرمانده گردانتان را میشناسی، من هم میشناسم. دست آنها را بگذاریم توی دست هم. ماجرا را فیصله بدهیم و آن یکی گردان را عبور دهیم.
با موتور میشد در آن محور رفتوآمد کرد. یک موتور هم بیشتر نبود. بیسیم را از ما گرفتند و خودشان رفتند. آقامهدی به من گفت: بنشین کنار علی تجلایی پشت بیسیم. هر وقت گفتم، گردان را حرکت بدهید بیاید جلو. گفتم: چشم.
بعد از رفتنشان علی تجلایی به من گفت بروم به گردان بازگشا و نظمی بگویم گردانها را با فاصله از هم مستقر کنند تا خدای ناکرده زیر آتش پاتک دشمن تلفات ندهیم. رفتم و پیام را به مصطفی شهبازی، فرمانده یکی از گروهانها گفتم تا به جمشید نظمی و بازگشا برساند.
همان لحظه که آنها نیروهایشان را جابجا میکردند عراق چنان پاتک سنگینی زد که تا آن روز مثل آنرا ندیده بودم. یک لحظه سرم را بلند کردم، دیدم بالای سرم هلیکوپتر دشمن در حال پرواز است. در را چارطاق باز کرده بودند. سرهنگ سبیلویی بود. هم هلیکوپتر بچهها را میزد و هم آن سرهنگ. برگشتم بهش نگاه کنم که با گلولهای مستقیم زد به قوزک پایم. اول متوجه جراحت نشدم. بچهها به طرف هلیکوپتر تیراندازی کردند و مجبور شد از آنجا دور شود.
داشتم بر میگشتم که یکی از بچهها (آقای محمدزاده) صدایم کرد و گفت دارد از پایت خون میرود. دیدم از داخل پوتین خون میزند بیرون. خودم را کشاندم کنار خاکریز. طیبشاهی بهم گفت بگذار به برمت عقب پانسمانات کنند. گفتم نمیشود؛ آقامهدی با من کار دارد. الآن میآید دنبالم. گفت نگران نباش با موتور زود برت میگردانم. من را ترک موتورش کرد. حرکت کردیم توی راه به علی تجلایی هم اطلاع دادیم تا وقتی آقامهدی آمد به ایشان خبر بدهند.
برگشتیم عقب. میخواستم برگردم که نگذاشتند. از آنجا به بیمارستان اهواز منتقلم کردند و نهایتا اعزامم کردند تبریز. تبریز بودم که آقامهدی شهید شدند. بچهها برای برای شکرت در مراسمی که قرار بودم بیست و نهم برگزار شود، آمده بودند تبریز. احمد مقیمی هم با آنها بود. برای عیادتم آمدند. از ماجرا خبر نداشتم. از احد پرسیدم: از آقامهدی چهخبر؟ بیمقدمه گفت شهید شد. گریه کردم. فقط گریه کردم، همین. فکر نمیکردم آقامهدی به این زودی برود. ولی واقعیت این بود که جای آقامهدی در این دنیا نبود. باید میرفت. بعد از عملیات خیلی بیتاب شده بود. شهادت حمید و یاغچیان برایش سنگین بود.
• آخر؟
این مباحث و حرفها باید گفته و نوشته شود تا نسل حاضر و آینده به واقعیت جنگ و اتفاقات هشتسال دفاع مقدس پی ببرند. نباید بگذاریم گرد و غبار گذر زمان بر تصاویر پررنگ دفاع مقدس بنشیند.
|
دستنوشتههای آموزشی یک فرمانده تخریب
|
گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس- یکی از ارکان اصلی واحدهای تخریب در 8 سال دفاع مقدس برنامهریزی برای یادگیری آموزش های مورد نیاز رزمندههایی بود که باید به عنوان تخریبچی بار عملیاتها را به دوش میگرفتند. این آموزشها به حدی مهم و حیاتی بود که سهل انگاری در فراگیری آن، صدمات غیر قابل جبرانی را نصیب جبهه اسلام میکرد و شاید سوال نسل امروز ما که وقایع 8 سال دفاع مقدس را از طریق اسناد شفاهی و کتبی پیگیری میکنند این باشد که این آموزشهای تخصصی به چه نحوی و با کدام نیروی متخصص صورت میگرفت؟ آیا طرح درس مدون و از قبل طراحی شده در دسترس بود و اساتید داخلی و خارجی که آموزش های نظامی خاصی دیده بود عهدهدار این امر مهم بودند یا آموزشها بر اساس شرایط جبهه و امر آزمون و خطا پیش میرفت.
در واحدهای تخریب یک شعار همیشه نصبالعین رزمندههایی بود که به این واحد جذب میشدند و آن اینکه «اولین اشتباه، آخرین اشتباه است» تا جائی که این شعار در آموزشها تبدیل به شعور میشد و تحمل یک تخریبچی را برای فراگیری آموزشهای سخت و طاقت فرسا بالا میبرد.
اکثر عملیاتهای ما از الگوهای کلاسیک و پذیرفته شده نظامی پیروی نمیکرد و جبهه اسلام ابداع کننده حمله به مواضع دشمن در تاریکی شب و با استفاده با اصل غافلگیری بود و این روش در برخورد با دشمن به آموزشهای رزمندگان سمت و سو میداد.
فرمانده ما شهید سید محمد زینال الحسینی به آموزش بچههای تخریب خیلی بها میداد و تا برایش یقین حاصل نمیشد که یک نیروی تخریبچی آموزشها رو خوب فرا گرفته او را برای عملیات نمیفرستاد. در آموزشها برای نیروهای جدید آنقدر سخت میگرفت؛ ماها که قدیمیتر بودیم به او اعتراض میکردیم و ایشون در جواب میگفت: الان بترسه و کار رو رها کنه بهتر از اینه که شب عملیات و توی میدون مین بترسه.
این کلام سید خیلی عمیق بود. رزم های شبانه تخریب و انفجارهای پر سرو صدای سید موجب شده بود که مسولین لشکر اجازه ندهند گردان ما کنار سایر گردانهای لشکر مقر داشته باشد. سید رزم شبانه سنگینی قبل از عملیات خیبر در پادگان دوکوهه گذاشت که بر اثر شدت انفجار شیشههای پنجرههای ساختمانهای خورد شد. و باز ما به او اعتراض میکردیم که انفجارها سبک تر باشد، اما او میگفت باید گوش تخریبچی با این صداها عادت کند و این تدبیر و کاردانی سید وقتی برای ما روشن میشد که در سختی شب عملیات در وسط معبر زیر بارانی از گلوله انفجار باید معبر باز میکردیم و همه این سر و صداها مانع کار ما نبود.
از شهید حاج عبدالله نوریان بارها و بارها ما شنیده بودیم که میفرمود که در مسائل نظامی تخریب من شاگرد سید محمد هستم.
سید، علیرغم مسولیتی که در گردان داشت از آموزش و انتقال تجربیاتش به سایر بچهها غافل نبود. او از تخریبچیهای گروه شهید چمران بود و اندوخته فراوانی از تجربه داشت. او در میدانهای مین مختلف آزموده بود و میخواست خطاهای گذشته تکرار نشود. او طرز خنثی کردن یک مین گوجهای را آنقدر با حرارت توضیح میداد که ما تعجب میکردیم اما او میگفت کسی نبود در اوایل جنگ حتی طریقه خنثی سازی این مین را به ما بیاموزد. لذا بچه های زیادی دچار صدمه شدند تا طریقه خنثی سازی این مین ساده را ما یاد گرفتیم.
سند زیر نمونه ای است از اهتمام خاص شهید سید محمد زینال الحسینی به آموزش و انتقال تجربیات، که در تیر ماه 64 و قبل از عملیات عاشورای 3 برای نیروهای تازه وارد تخریب لشکر10سیدالشهداء (ع) بیان شده و پای آن امضاء کرده که آموزش داده شد.
|
خانواده مهندس شهید معیت از زندگی خداوردی می گویند
|
پدر شهيد آقاي خان اوغلان معيت از دوران پيش از تولد و تولد شهيد چنين مي گويد :
برادر شهيد ( محمد معيت ) از دوران كودكي ( 6 تا 12 سالگي ) شهيد چنين مي گويد :
مادر شهيد سركار خانم يمن اسلامي از خاطرات دوران كودكي شهيد چنين مي گويد :
برادر شهيد ( محمد معيت ) از دوران نوجواني ( 12 تا 18 سالگي ) شهيد چنين مي گويد :
برادر شهيد از دوران جواني ( هجده سالگي تا … ) شهيد چنين مي گويد :
برادر شهيد ( آقاي محمد معيت ) باز از آن دوران چنين مي گويد :
برادر شهيد از خصوصيات اخلاقي شهيد و در مورد دفاع مقدس چنين مي گويد :
و در مورد دفاع مقدس شهيد چنين مي افزايد :
نظر برادر شهيدم درباره جنگ تحميلي دفاع مقدس و اين كه بايستي با جان و دل از نظام و دين و كيان دفاع كنيم، بود. بدين خاطر بود كه بلافاصله بعد از اتمام تحصيلات دانشگاهي اش در سال 1364 راهي جبهه شد و مي گفت: امروز كربلاي انقلابمان خون مي خواهد و من مي روم تا به يزيد و يزيديان زمان بفهمانم كه تا پاي جان هستيم.
از توصيه هاي برادر شهيدم اين بود كه هميشه توصيه مي كرد اگر خداوند مرا لايق شهادت ديد. در عزايم جداً صبر كنيد كه خداوند با صابران است و صابران را دوست دارد و اجر صابران بي حساب است و به مادرم تأكيد مي كرد در عزايش همچون زينب شير زن كربلا صبر كند و بي تابي نكند ولي با وجود همه ي اين توصيه ها زماني كه خبر شهادت برادرم را شنيدم احساس كردم كه همه چيز عوض شده است و همه دوستان و همرزمان شهيد از همدلي و محبوبيت شهيد سخن مي گويند از اعتماد به نفس و تلاش بي وقفه شهيد براي رسيدن به هدفش. برادر شهيد باز چنين مي افزايد كه همه ي نامه ها و وصيت برادر شهيدم چقدر عارفانه و تأثير گذار است.
برادر شهيد آقاي محمد معيت از عزيمت و تصميم شهيد براي اعزام به جبهه نور عليه ظلمت چنين مي گويد :
يكي از همرزم و سربازان مي گفت: شهيد معّيت اكثراً با لباس سربازي ديده مي شد و درجه ي افسري نمي زد. وقتي كه ما از روي احترام مجبور مي كرديم كه لباس افسري خويش را بپوشد. مي گفت: من هم مثل شما هستم ولي با مسئوليتي بيشتر از شما.
به راستي او عاشق خدا بود كه خداوند عاشقش شد تا اين كه خداوند او را به آن دنيا لايق تر ديد و به سوي خويش كشيد و در فراق او عالمي را به سوگ نشاند.
وصیت نامه شهید مهندس خداوردی معیت
|
طرحی که مشهدی عباس مغنی برای عملیات داد
|
|
انگشتر گمشده شهیدعلمدار که "مادر سادات" آن را بازگرداند
|
|
خاطرات یک بازیگر که مادر شهید است
|
همیشه اطرافش پر است از مردمانی که به فرا خور حس و حالشان؛ دوست دارند با او به گفتگو نشسته، عکسی به یادگار گرفته و یا یادی از اصطلاحات رایج و خاطره انگیزش داشته باشند. پرتحرک است و پر انرژی. آنقدر که دیگران گاهی از همراهیش باز می مانند؛ گوشهای می ایستند و با لبخندی و جمله ای، به بدرقه اش می نشینند...
بازیگر است و سالها در قاب جادویی کوچک و بزرگ خانه هایمان، لبخند را مهمان لبان و شادی را روانه دلهایمان کرده است. شیرین سخن میگوید و با ته لهجه آذری که در گویشش دارد؛ جملاتش را با مزه و دوست داشتنی ادا می کند. او قبل از آنکه، بازیگر وادی هنر باشد، بازیگر نقش خویش است در صحنه پهناور زندگی. بازیگر نقشی بیبدیل و بی همتایی که روزگار، خود صحنه گردانش را برگزیده و قبل از نامداری در زمین، نامی آسمانها گشته است.
مادر شهید رضا لشگری که همه او را «خاله قزی» فیلمهای تلویزیونی مینامند؛ قبل از آنکه یک بازیگر هنرمند باشد، مادر شهیدی است که هنرمندانه نقش خویش را در زندگی ایفا کرده است.
پای صحبت شیرین و جذاب او نشستن و از رضای شهیدش پرسیدن، آن هم در عصر پر رفت و آمد پنج شنبه های گلزار شهدای بهشت زهرا(س)، کاری به نظر سخت و دشوار می آید. مردمان می آیند و میروند و هر کدام با تکه ای و جمله ای گفتگویش را نیمه کاره می گذارند. اما گویی سخن گفتن در مورد فرزند شهیدش؛ از تمام نقشهای عالم برایش مهمتر و جذاب تر است. در کنار مزار فرزندش مینشیند و در میان خیل دوستداران و طرفدارانش فقط از رضا می گوید.
اسمم حلیمه سعیدی هستش. اصالتا اهل ضیاء آباد قزوین هستم. تو همون ضیاءآباد هم حاج آقا اومد خواستگاریم و ازدواج کردیم. حاجی اون موقع تهران کار میکرد، ضیاءآباد که میاومد منو دیده بود؛ ولی من تا اون موقع ندیده بودمش. قدیمترها که زن و مرد با هم حرف نمی زدن، عرض یه هفته با هم عقد می کردن؛ بعدش هم که عروسی 9 تا بچه به دنیا آوردم. ولی فقط 4تاش موند.3 تا پسر ویه دختر که یکیش رضا بود که شهید شد. بچههام همه خوب بودن. رضا ولی یه جور دیگه بود. نورانی و ساکت و مظلوم بود. همش می گفت فمی خندید. خوش اخلاق بود. موقعی که شهید شد، فقط 18 سالش بود. ما خیلی رو لقمه حلال و حرام دقت می کردیم. واسه همین هم همشون خوب شدن. ولی خدا گل ورچینه. آدمای با خدا رو زود میبره. همه آدمای نماز خوان و مومن و دوست دارن دیگه. خدا هم همینطور. به خاطر همین هم می برشون پیش خودش.
حرف که می زند؛بازی نمی کند،خودش است.مانند همه مادرها . رضا برایش کاراکتر نقش مکمل یک فیلم تلوزیونی نیست.رضا پسرش است.پاره تنش و شاید هم ،همه آرزو هایش.اما آنقدر محکم ، با روحیه و پر انرژی سخن می گوید؛که گاهی مردمانی را که گرداگردش حلقه زده و این بار قصه او وفرزندش را به نظاره نشسته اند را ؛ شگفت زده و متعجب می سازد وتحسینشان را بر می انگیزد ...
من هیچ وقت به بچه هام نگفتم که جبهه نرین.ولی سن رضا اونقدر کم بود که اجازه نمی دادن بره جبهه.ولی خودش رفت و شناسنامه اش رو دست کاری کرد.در واقع 2 سال بزرگترش کرد.خودش خیلی دوست داشت که بره جبهه ما هم حرفی نداشتیم.رضا 7 ،8 ماه جبهه بود.ولی اون یکی پسرم ،حاج جلال که الان مدیر برنامه من هستش ،تقریبا 5 سال جبهه بود.4 ،5 بار هم ترکش خورد.رضا تو همون مدت 7 ماهه اش چند بار اومد و رفت.آخرین بار که می خواست بره.اسم ما در اومده بود برا مکه.اومدم خونه ودیدم رضا دراز کشیده و داره نوار شهید صدوقی رو گوش می ده.گفتم اقا رضا !آقا رضا !گوش بده ببین من چی می گم.گفت بفرمایید.چی می گید حاج خانم.گفتم لازم شده که شما بمونی خونه و ما بریم مکه و برگردیم.به ارواح حاج آقام من اصلا نمی گم که جبهه نرو.اما من و حاج اقا که می خواهیم بریم جبهه ابجیت تو خونه تنها است.زن برادرت هم که جواد می ره سر کار تو خونه است.شما باید بمونی خونه و برای اینها خرید کنی که اینها مجبور نشن همش برن خرید.گفت من می خوام برم شهید شم.همون موقع جلال از جبهه اومد و داشت پوتینهاشو در می آورد نگاه کرد به رضا و گفت .رضا تو اینجایی و جبهه ها خالیه.البته جبهه خالی نبود که رفته بودن مرخصی.گفت امام تنها است.تو چرا اینجایی باید جبهه باشی.قرار بود شب بخوابه و صبح بره ولی وقتی جلال اینطوری گفت؛همون موقع حاضر شد که بره.منم گفتم جلال جان ،تو اومدی من خوشحال شدم.داشتم با رضا هم صحبت می کردم که ما مکه ایم نره جبهه ،چرا اینطوری گفتی؟!گفت نه امام نباید تنها بمونه.رفت و یه هفته دیگه هم شهید شد.
حس مادری هیچ گاه ،اشتباه نمی کند.مادر رضا با همان حس مادریش می دانست که رضا شهید شده وبه آرزویش رسیده است. بی تاب بود و بی قرار.خبر شهادت فرزند را که شنید ؛محکم استادو گفت گریه نمی کنم تا دشمن شاد نشود...
جلال تو بیمارستان بود.ترکش خورده بود.همون موقع هم رضا تو جوانرود موقع خنثی سازی مین شهید شده بود.همون روز که رضا شهید شده بود،من خیلی بی تاب بودم.وضو گرفتم که برم مسجد؛هی می رفتم بالکن بر می گشتم.دور خونه رو همش می گشتم ولی نمی تونستم برم مسجد.اصلا انگار خدا بهم خبر داده بود.آگاه شده بودم .یه هو دیدم که در زدن.نگاه کردم دیدم حاج آقا است با یکی از مسجدی ها.گفت سلام.پیش خودم گفتم من هنوز نماز نخوندم که برام مهمون اومده.همسایمون اومد نشست و گفت که رضا ترکش خورده.گفتم نه،نه رضا شهید شده.گفت پس فهمیدی.زد زیر گریه.گفتم گریه نکن.دید من غش نمی کنم گیسامو نمی کشم.بلند شد که بره.تا خواست که بره.گفتم صبر کن.لطف کنید شهید منو بیارین خونه.دیگران هم شلوغ نکنن من می خوام شهیدم رو ببینم.باز خواست که بره گفتم یه چیز دیگه هم هست.کاری به جواد وجلال ندارم.اسلحه رضا رو خودم دستم می گیرم.اسلحه رضا رو نمی زارم که زمین بمونه.من اصلا گریه نکردم به خاطر امریکا .یکی بود بین جمعیت همش نگاه می کرد ببینه من گریه می کنم یا نه.گفتم من به خاطر دشمن گریه نمی کنم ؛که دلش شاد بشه.دشمن کور خونده. همه اش همینطوری بود خدا شاهده. انگار نه انگار بچهام شهید شده.تو مسجد می گفتن یه شهید آوردن مادرش اصلا گریه نمی کنه.ولی شهید دستواره ها که همسایه ما بودن؛وقتی که برادرها شهید شدن ،3 تا برادر بودن دیگه که شهید شدن،رفتم خونشون وتا می تونستم گریه کردم.گفتم برا بچه خودم گریه نکردم که دشمن شاد نشه.ولی برای این برادرها گریه می کنم برای اینکه می گم چرا باید این دسته گلها اینجوری پرپر بشن.
هریک از جملاتش چون تیری است در قلب دشمن.به مادر شهید بودنش افتخار می کندو آن را مایه سرافرازی خویش می داند.شادمان است از اینکه توانسته چنین فرزندی داشته باشدو آن را نیزدر راه اسلام ؛ تقدیم آرمانهای مولایش حسین(ع)کند ...
خدا بچه رو داده بود، خودش هم پسش گرفت.گریه برای مادرهای شهدا نیست که.برای مادر اونهایی هست که مواد پخش می کنن تا جوونها رو از بین ببرن.شهید گریه نمی خواد که.شهید راه خودشو رفته.شهید راه امام حسین رفته.حالیته! کمک اسلام رفته.اونهایی که بچه ناخلف دارن باید گریه کنن.من همیشه می گم؛اگر زینب نبود ،کربلا نبود؛ اگر شهدا نبود،ایران نبود.دشمن اومده بود کل کشور رو گرفته بود. اونها رفتن تا مردم بتونن زندگی کنن. الان هم مردم فقط غر می زنن.خدا خودش گفته اصراف حرامه.مردم اصراف می کنن ،بعد می گن نمی تونیم زندگی کنیم.خوب قناعت کن ،درست زندگی کن.مشکلات رو ما خودمون درست می کنیم.مردم قدیما با هیچی می ساختن.ولی الان با این همه درامدی که دارن،می گن نمی تونیم زندگی کنیم.من خودم حقوق بسیار کمی می گیرم ،ولی هیچ وقت از زندگی شکایت نکردم.اگر کردم بیان بگن تا جایزه بهشون بدم.منم همین جا زندگی می کنم دیگه.اینقدر مردم خرج میکنن بعد می گن نمی تونیم زندگی کنیم.بجاش یه کم قناعت کنن.
دنیای بازیگری ، به یکباره درهایش را به روی مادر رضا گشوده است.او خود هم ،نمی داند که چگونه وکجا انتخاب شده است .گویی خدا می خواسته او را ، به پاس همه ایستادگی هایش به اوج برساند وبشناساند مادری را که قبل از بازیگر شدنش ،نقشی رادر صحنه زندگی خویش ، ایفا کرده که در تاریخ ماندگار شده است...
میگن با خدا باش پادشاهی کن،بی خدا باش ،هر چه خواهی کن.من قبل از هنر پیشگیم ،خیاطم.بافتنی می بافم.قابله ام.کلی بچه به دنیا آوردم. گندم درو می کنم. بیل می زنم.بنایی می کنم . سیمان می کشم. طرح یه قسمت از خونمون رو خودم دادم. کمی آجر و سیمان داشتیم که حاجی میگفت: من میخواهم اینها را بریزم دور. گفتم: نریز بابا، پول دادیم. دیدم قصد کرده اینها را بریزه دور. من هم رفتم بالای پشت بام و یک دیوار کشیدم از بنا صافتر. همه کار می کنم.حالیته! خود خدا هم خواست که من هنر پیشه بشم.نمی دونم کجا این اقای عیاری منو دیده بود،تو بنیاد شهید بوده تو سفرهای زیارتی بوده نمی دونم.یه روز زنگ زدن و خواستن .منم رفتم دیگه از قبل هم خیلی به بازیگری علاقه داشتم.خیلی دوست داشتم یه روز هنرپیشه بشم.من همینطور همه جا بلبل زبون هستم.هزار هزار ماشالله،هزار هزار قل هو الله روحیه ام هم خیلی خوبه.چون خودمو مشغول کار می کنم.خوب دلتنگ بچه امم می شم .ولی چی کار کنم؟ خودمو بکشم؟خوب من خودمو اذیت کنم ،درست می شه.توقعی هم از حاج اقامون ندارم.به این خانومها هم می گم.اینقدر از همسراشون توقع نداشته باشن.سعی کنید بچه هاتونو درست تربیت کنید بچه تربیت می خواد.من روزی 2 بار از نازی اباد می رفتم علی اباد.یه بار بچه ها رو می بردم مدرسه ، یه بارم می رفتم تا بیارمشون.تا خدایی نکرده بچه هام با ادمای بد رفت و آمد نداشته باشن.نمی ذاشتم خودشون ماشین سوار شن،خودم می بردمشون ،خودمم می آوردمشون.بچه رو که به دنیا اوردین باید با ترس و لرز بزرگش کنین.لقمه حلال بهش بدید.تا بچه هاتون بشه یکی مثله رضا.یکی مثله همه شهدا...
داستان مادر رضا که به انتها می رسد؛طرفدارانش دوباره دوره اش می کنند و گرفتن عکسهای یادگاری؛می شود امضای انتهایی گفتگوهایش.او در قبال همه آن عکسها ،تعریفها و تمجیدها ،خیره می شود به قاب عکس فرزند شهیدش و با همه حس مادریش ، انگشت را سمت سنگ مزار رضا نشانه می رود واز تک تک مان می خواهد فقط ، دست بر روی سنگ مزار جگر گوشه اش گذاشته وبرای شادی روح رضا فاتحه ای راهی آسمان کنیم...
فارس|
عکسی که پس از ۳۱ سال شناسایی شد
|
پس از انتشار 18 عکس قدیمی از رزمندگان نوجوان و جوان جنگ ایران و عراق که سعید صادقی در فاصله سالهای 1359 تا 1367 گرفته است، در یکی از آنها چهره شهید عباس دهباشی شناسایی شد.
در تصویری جوانی دیده میشود که در حال انتقال یکی از مجروحان عملیات رمضان به پشت خط نبرد است. با انتشار این عکس که سعید صادقی آن را در 23 تیر 1361 گرفته است، حجت الاسلام حبیب دهباشی که در زمان عملیات رمضان تنها 6 سال داشته است، در باره عکس منتشر شده توضیح داد: «برادرم روحانی و از شاگردان مرحوم آیت الله مشکینی در قم بود که از ابتدای جنگ تا زمان شهادت بیشتر اوقاتش را در جبههها گذراند. در توضیحات عکس شما اگر چه او به عنوان امدادگر معرفی شده است، اما در واقع از مسئولان اطلاعات و عملیات لشکر 41 ثارالله به فرماندهی سردار حاج قاسم سلیمانی بود.»
او با تکیه بر گفته های همرزمان و هم سنگران شهید عباس دهباشی ادامه داد: « یکی از ویژگیهای بارز برادرم آن بوده که هیچ گاه احساس خستگی نمیکرده و همیشه برای به دوش گرفتن کارها آمادگی داشته است. در طول جنگ هم زمانی که از شناسایی و طراحی عملیات فارغ میشد، به جای استراحت، در انجام کارهای دیگر کمک میکرد که این عکس هم نشان دهنده این روحیه اوست.»
حبیب دهباشی با بیان این که از مدتها پیش در جستجوی سعید صادقی بوده است، گفت: «10 سال پیش برای اولین بار این عکس را در یک مجله دیدم و با این که خیلی دنبال عکاسش گشتم تا نسخه اصلی را از او بگیرم، راه به جایی نبردم. تا این که چند روز پیش یکی از دوستان زنگ زد و گفت عکاسی که تصویر برادرم را گرفته، دنبال ما میگردد؛ یعنی کسی که ما سالها پیاش بودیم و پیدایش نکردیم، خودش ما را جستجو کرد و یافت.»
او درباره فعالیتهای پیش از انقلاب شهید عباس دهباشی هم توضیح داد: «برادرم سال 55 از زابل به قم مهاجرت و تحصیل علوم دینی را شروع کرد و تا پیروزی انقلاب اسلامی، پل ارتباطی بین این شهر مقدس و زادگاهش بود. او سال 57 هم به دلیل فعالیتهای اسلامی و انقلابیاش، دو ماه را در زندان سپری کرد و بعد از پیروزی نهضت، در دفاع از آرمانهای امام و مردم همیشه ثابت قدم و فعال بود.»
حجت الاسلام دهباشی با اشاره به شهادت برادرش در عملیات والفجر مقدماتی گفت: «22 فروردین 62، روزی بود که این شهید به آرزویش رسید و در منطقه شرهانی مورد اصابت دشمن بعثی قرار گرفت و به دیدار معبود شتافت و پیکرش در روستای سدکی زابل در منطقه سیستان به خاک سپرده شد.»
خبرآنلاین