راسخون

خاطرات دفاع مقدس

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
چند دقیقه زیارت پیاده بین‌الحرمین در اسارت بعثی‌ها/"حاشیه‌های پتو را برای تبرک به حرم شکافتیم"
آزاده سید حسین هاشمی روایت کرد:از لحظات جاودان اسارت آن چنددقیقه‌ای بود که بین الحرمین را پیاده طی کردیم. عراقی‌ها به شدت مراقب بودند که ما کفش‌های خود را در نیاوریم. گروه‌های قبلی این کار را کرده بودند که عراقی‌ها را خشمگین ساخته بود. 

چندماه پس از آتش بس، صدام اعلام کرد اسرا را به زیارت کربلا و نجف خواهد برد. قضاوت‌های مختلفی در رابطه با این حرکت رژیم بعث انجام شد. اما در نهایت باز هم برنده نهایی این بازی تبلیغاتی کسی نبود جز ایرانیانی که مظلومانه سال‌ها در اسارت با مقاومت خودشان فصل دیگری از رزمندگی را رقم زدند. آنچه از آن روزها به یادگار مانده است، خاطرات منحصر به فرد زیارت امام حسین(ع) و شهدای کربلا با غل و زنجیر اسارت است. آن هم در روزگاری که ایرانیان اجازه چنین زیارتی را نداشتند.

عبارت «مسافر کربلا» انگیزه کشورگشایی از نگاه رژیم بعث بود

"سید حسین هاشمی"، نویسنده و مستندساز است که از همان روزهای نخست جنگ به اسارت رژیم بعث عراق درآمد و ده سال را در اسارت به سر برد. او شرح این دوران و تجربه‌های آن را در "خاطرات خانه احیاء" بیان کرده است. هاشمی در میان خاطراتش از تلخ و شیرین روزهای اسارت به خوبی یاد می‌کند و از زمان اسیر شدن تا آزادی را روایت کرده است. او خاطره  به جا مانده از زیارت کربلا را چنین نقل می‌کند:

"عبارت «مسافر کربلا» که بر پشت لباس بسیجیان نوشته می‌شد سوال برانگیز بود و عراقی‌ها آن را به عنوان دلیلی برای انگیزه کشورگشائی ایران اعلام می‌نمودند. در جبهه‌های جنوب تابلوهایی با عنوان «کربلا... کیلومتر» فراوان به چشم می‌خورد. در تمام دعاها و مناجات شب‌های جبهه، که جوهر جنگ را تشکیل می‌داد و بدون شناخت آن نمی‌توان تحلیلی درستی از طولانی شدن جنگ و انگیزه تداوم رزمندگان ارائه داد، نام امام حسین(ع)، حماسه عاشورا،‌و آرزوی همراهی با شهدا محور اصلی بود.

شهدا وارثان حسین(ع) و اسرا وارثان زینب بودند

با چنین اشتیاقی به زیارت کربلا بود که بچه‌ها اسیر می‌شدند. این اشتیاق در فضای غربت و مصائب اسارت عمیق‌تر و شدیدتر می‌شد. بچه‌ها خود را سرباز امام حسین(ع) و تمام جنگ را ادامه روز عاشورا می‌پنداشتند. اسارت حضرت زینب و آزاری که متحمل شد مفهومی مقدس به اسارت ما می‌بخشید. شهدا وارثان حسین(ع) و اسرا وارثان زینب بودند. سال‌ها پشت سیم‌های خاردار، دیوارها و میله‌ها به یاد امام حسین(ع) و با آرزوی دیدار کربلا گریستیم. روزها و شب‌ها با دعای فردی و جمعی پس از نماز و در آغاز وعده‌های غذا ورد زبانمان « اللهم ارزقنی زیارت الحسین(ع)» بود.

عراقی‌ها که از این اشتیاق بچه‌ها کاملا اطلاع داشتند از زیارت اماکن متبارکه بهره‌برداری تبلیغاتی می‌کردند. هر از چند افرادی را از میان اسرا برگزیده به زیارت می‌بردند و از آن‌ها در حالی که عکس صدام را به دست داشتند عکس و فیلم می‌گرفتند. نقطه اوج این تبلیغات به زیارت بردن مسافران دو هواپیمای ربوده شده و نشان دادن آن در تلویزیون بود. یک بار نیز در بحبوبه جنگ صدام اعلام کرد ایرانیان بالای شصت سال حتی شخص امام خمینی(ره) می‌توانند به زیارت کربلا و نجف بیایند که از آغاز مسلم بود ایران پاسخی به این دعوت شوخی مانند نخواهد داد. در مقابل،‌هنگامی که صدام اعلام کرد حاضر است با ایران علیه اسرائیل متحدشود، امام خمینی(ره) پاسخ داد:« راه قدس از کربلا می‌گذرد» این جمله برای همیشه استراتژی جنگ ما را تعیین کرد.

اعتقاد داشتم حتی اگر بدترین بهره تبلیغاتی را از زیارت ببرند، سودش برای بچه‌ها بیشتر خواهد بود

چندماه پس از آتش بس، وقتی صدام اعلام کرد اسرا را به زیارت کربلا و نجف خواهند بود رهبران اردوگاه ما آن را یک توطئه تبلیغاتی قلمداد کردند. اما من و بسیاری دیگر از ته دل از این خبر خوشحال شده و آن را نه تصمیمی از جانب صدام بلکه نعمتی الهی دانستیم. بعداً فهمیدیم حاج آقا ابوترابی از این واقعه بسیار استقبال کرده بود. پس از 8 سال اولین بار بود که خود را در تضاد با تصمیم رهبران اردوگاه می‌دیدم. من اعتقاد داشتم این زیارت، حتی اگر بدترین بهره تبلیغاتی را از آن ببرند، سودش برای بچه‌ها بیشتر خواهد بود. عقیده داشتم نباید بخاطر ترس از تبلیغات عده زیادی را که سال‌ها اینچنین در کنج اختناق برای امام حسین(ع) زاری و بی‌قراری کرده‌اند از دیدارش محروم ساخت. آلام روحی فراوان و بیماری‌هایی که ریشه روانی داشتند با این زیارت تقلیل می‌یافت. این یک سفر معمولی برای عده‌ای زندانی نبود. در این میان عراقی‌ها اطمینان می‌دادند هیچ نوع تبلیغی در کار نیست. کسانی بودند که با جرات اعلام می‌کردند باید رفت. بعضی‌ها حتی می‌گفتند علیرغم تحریم این زیارت از جانب اردوگاه عازم خواهند شد. لحظات بسیار تلخی بود شکاف هولناکی در وحدت اردوگاه احساس می‌کردم.

یادداشت امضا شده‌ افسر عراقی و دادگاه نظامی برای او

تقدیر بر این شد که به کربلا برویم. این خود ماجرای جالبی دارد. افسر توجیه سیاسی اردوگاه که ستوان دومی تازه کار و بسیار مغرور اما ناپخته بود می‌خواست به هر قیمتی شده این سفر انجام شود. انواع و اقسام وعده‌ها و استدلالات را مبنی بر تبلیغاتی نبودن زیارت مطرح کند اما بچه‌ها قانع نشدند. سرانجام در تایید گفته‌هایش یادداشت امضا شده‌ای به ارشد اردوگاه داد. با اعلام این خبر بچه‌ها رضایت دادند. ارشد اردوگاه از یک خطاط خواست تا یک کپی از روی آن یادداشت تهیه کند پس از بازگشت از زیارت کپی را به افسر بخت برگشته داده و اصل را برای روز مبادا نگه داشت. در یک دادگاه نظامی که چندی بعد برای محاکمه چند تن از بچه‌ها تشکیل شد این نامه باعث برکناری و مجازات آن افسر شد. قبل از ما چند اردوگاه سفر خود را انجام داده بودند. نهایت تبلیغات یک عکس صدام جلوی هر اتوبوس بود.

حاشیه‌های پتو را برای تبرک به حرم شکافتیم/روی پارچه و لباس ادعیه نوشتیم

خیاط برای هر یک از بچه‌ها جانمازهایی برای تبرک دادن دوخت. حاشیه‌های پتو را برای تبرک شکافتیم. روی پارچه و لباس ادعیه نوشتیم و مهم‌تر از همه، دل‌ها را آماده ساختیم. بالاخره کاروان اول مرکب از آسایشگاه 1 تا 4 شبانه عازم شدند. همان روز که ذکر آن رفت عده‌ای از بچه‌ها تصمیم به نظافت آسایشگاه زائران گرفتند. در غیاب آن‌ها آسایشگاه را نظافت و مرتب کردند. برای آن‌ها چای و میوه گذاشتند. عباراتی مثل «زیارت قبول»،‌ «زائران کربلا خوش آمدید» بر پتوها یا با میوه روی زمین نوشتند. آن‌ها ساعت یک صبح بامداد بازگشتند. پس از آمار صبح به سمت آسایشگا‌ها آن‌ها هجوم بردند. آن‌ها را که بوی کربلا می‌دادند بوسیدیم و بوئیدیم. از حرم برایمان گفتند و از گریه‌هایشان با بضاعت ناچیز اما دل‌های گسترده برایمان سوغاتی آورده بودند. بدین ترتیب همه ما به زیارت کربلا و نجف رفتیم. این مسافرت روحیه ما را تازه کرد.

درآوردن کفش‌ها در بین الحرمین عراقی‌ها را خشمگین می‌کرد

از لحظات جاودان اسارت آن چند دقیقه‌ای بود که فاصله بین الحرمین را پیاده طی کردیم. عراقی‌ها به شدت مراقب بودند که ما کفش‌های خود را در نیاوریم. گروه‌های قبلی بعنوان عزاداری این کار را کرده بودند که عراقی‌ها را خشمگین ساخته بود. حتی گروهی از یک اردوگاه در حرم شعار داده و عراقی‌ها نیز زیارت آن‌ها و بقیه افراد آن اردوگاه را متوقف کرده بودند. در گروه ما مشکلی پیش نیامد و ما از حرم امام حسین(ع) خارج شده و به سمت حرم حضرت ابوالفضل(ع) به راه افتادیم. این مسیر خیابان عریضی است که من در آن اتومبیل ندیدم. در دو سمت مغازهایی بود و عده ‌زیادی در پیاده‌روها جمع شده و حرکت ما را تماشا می‌کردند.

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/8/25 10:25:59
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
در برابر سلاح دشمنان یک دریا خون داریم
طلبه شهید احد کیانی در نامه‌ای به یکی از دوستانش می نویسد: "مردان بزرگ همیشه در حال جهاد هستند. اگر دشمنان اسلام به اندازهٔ ریگ‌های بیابان سلاح داشته باشند، ما هم به اندازهٔ آب‌های دریا خون داریم." 

شهید احد کیانی 23 دی‌ماه سال 1345 شمسی در شهر میانه به دنیا آمد. دوران ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت به پایان رساند. دوازده ساله بود که در کوچه و خیابان شاهد مردم مبارزی شد که علیه ظلم ظالمین به پا خاسته بودند. در مسجد محله‌شان روزهایی که کلاس‌های عقیدتی و نظامی برگزار می‌شد، یکی از فعالان مسجد بود. او که به نماز اول وقت اهمیت زیادی می‌داد در نمازهای جماعت حضوری فعال و عاشقانه داشت. از دیگر ویژگی‌های بارز او کم حرفی وی بود. اهل تفکر بود. او به دقایق عمرش ارزش فوق العادهای می‌گذاشت.

اهل ذکر بود و نیایش. کارهایش حساب و کتاب داشت. اکبر آقایاری از دوستان احد می‌گوید: «بیشتر وقت‌ها به همراه ما به قبرستان می‌رفت. گاه داخل قبر خالی می‌شد و رو به قبله می‌خوابید. چفیه اش را به صورتش کشیده و از ما می‌خواست تا به او تلقین بدهیم.».

سال 1363 شمسی وارد حوزه‌ی علمیهٔ حضرت ولیعصر (عج) تبریز شد. درس طلبگی را با جدیت شروع کرد و طولی نکشید که پیشرفت خوبی در تحصیل نمود. بعد از چند سال، تدریس جامع المقدمات را در حوزه شروع کرد. از کودکی اهل مطالعه بود. در اوقات فراغت به ورزش کردن می‌پرداخت و به ورزش‌هایی مثل کاراته، تکواندو، جودو و شنا علاقه‌ی خاصی داشت.

عشق حضور در جبهه در وجودش شعله انداخته بود. برای همین بود که در چند مرحله عازم جبهه شد و در عملیات‌های خیبر و بدر شرکت کرد. با کمی دقت در نام‌های که احد کیانی به دوستش «کریم خانی» در سال 1362 نوشته است می‌توان به جنس اندیشه‌ی او پی برد. وی در قسمتی از این نامه نوشته: «مردان بزرگ همیشه در حال جهاد هستند. اگر دشمنان اسلام به اندازهٔ ریگ‌های بیابان سلاح داشته باشند، ما هم به اندازهٔ آب‌های دریا خون داریم.».

احد عاشق شهادت بود و این عشق در حرف‌هایی که می‌زد، کاملاً نمود داشت. قبل از عملیات‌های کربلای 4 و 5 در سال 1365 عازم جبهه گردید و با هم‌رزمش «علی اندرزگو بنابی» به زیارت حضرت معصومه (س) رفت. شب را در حرم آن حضرت ماند و تا صبح راز و نیاز کرد. شاید آن شب، حاجت خود یعنی شهادت را از حضرت گرفت. فردای آن روز قرار بود صبحانه را هرجا که احد بگوید، بخورند. احد دوستان خود را به چند مدرسهٔ دینی برد. اما چیزی به دستشان نیامد. دوستانش ناراحت شده و اعتراض کردند که چرا خسیس بازی در می‌آورید. احد با حوصله گفته بود، خواستم گرسنگی را تجربه کنید. چرا که این تجربه، صبحانهٔ خوبی بود.

نهار مهمان خانه دایی دوست طلبه‌اش می‌شوند. وی آن‌ها را به غذاخوری رسالت مهمان می‌کند. احد با دیدن غذا می‌گوید: آیا شب عملیات است که به ما می‌رسی؟ اندرزگو پاسخ می‌دهد: غذایت را بخور! از عملیات خبری نیست. احد دوباره می‌گوید: اگر این دفعه شهادت نصیب من نگردد، مجبورم برای ادامهٔ تحصیل به قم بیایم. اما امیدوارم به فیض شهادت نایل شوم.

احد از قم به کربلای جنوب ایران عازم شد. در گردان تخریب با صدای جذاب خود ذکر مصیبت می‌خواند. او که از مطالعات دینی به ویژه از کتاب‌های مقاتل معتبر بهره‌مند بود، نوحه‌هایش را با استناد به کتب معتبر تاریخی انتخاب می‌کرد.

احد کیانی پس از مدت‌ها جهاد در راه خدا، بالاخره در عملیات کربلای 5 در بیستم دی‌ماه سال 1365 در منطقه‌ی شلمچه به هم رزمان شهیدش ملحق شد.


خبرگزاری دفاع مقدس

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
به یاد مداح شهیدی که در حسینیه به دنیا آمد
یکی از بچه‌های هیئت به سید گفت: توی مراسم‌ها و روضه اهل بیت، اصلاً گریه‌ا‌م نمی‌گیرد. سید در جواب او گفت: اینجا هم که من خواندم، گریه‌ات نگرفت؟!، گفت: «نه!». سید گفت: مشکل از من است!، من دهنم آلوده است که تو گریه‌ات نمی‌گیرد.

شهید سیدمجتبی علمدار «فرمانده گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقیل(ع) لشکر ویژه 25 کربلا» بعد از اتمام جنگ در لشکر 25 کربلا مشغول به خدمت شد. او که از جانبازان شیمیایی جنگ تحمیلی بود، در سال 1375 بر اثر جراحت‌های وارده به یاران شهیدش پیوست. خاطراتی از این شهید تقدیم مخاطبان می‌شود.

*سبک‌های بعضی مداحان نامناسب است

یکی از دوستان شهید سید مجتبی علمدار نقل می‌کند: سید، مداحی را از جایی یاد نگرفت، در جبهه بین مداحی‌های مداحان، میانداری می‌کرد تا این که آهسته آهسته تمرین کرد و یاد گرفت.

سید، صدای عالی هم نداشت ولی سوز خاصی در نفس‌هایش نهفته بود که هر شنونده‌ای را شیفته خود می‌کرد، از سبک‌های خوبی هم استفاده می‌کرد. سید می‌گفت: «دنبال سبکی می‌گردم که جوان‌ها را جذب کند و با محتوا هم باشد، باید با این جوان‌ها کار کرد و نگذاشت تا آنها گرفتار تهاجم فرهنگی شوند اما بعضی از مداحان سبک‌هایی می‌خوانند که آدم شرمش می‌آید، وقتی آن را می‌شنود.»

* عشق به دردانه اباعبدالله(ع)

سید مجتبی، آدم عجیبی بود؛ وقتی مصیبت ائمه(ع) را می‌خواند، انگار صحنه‌های روضه را مشاهده می‌کرد، سید قبل از همه، اول خودش گریه می‌کرد و مردم هم از گریه‌های جانسوز او، گریه می‌کردند. وقتی زیارت عاشورا را شروع می‌کرد، همین‌طور مثل باران؛ اشک از گونه‌هایش جاری می‌شد.

عاشق مصیبت دردانه اباعبدالله(ع)، حضرت رقیه خاتون سلام‌الله علیها بود؛ وقتی هم مابین روضه می‌گفت: «تو گوشش زدند!» از حالت گریه و ضجه زدنش، احساس می‌کردیم، او این صحنه را می‌بیند.

* طریقه جذب جوانان هیئتی

شیوه خاصی در جذب جوانان داشت؛ گاهی به او می‌گفتم: «اینها کی هستند که می‌آوری هیئت؟ به یکی می‌گی بیا امشب تو ساقی باش؛ به دیگری می‌گی این پرچم را به دیوار بزن و ...؛ ول کن بابا!»

سید می‌گفت: «نه! کسی که در راه اهل بیت(ع) گام بر می‌دارد که مشکلی ندارد اما کسی که در این راه نیست، اگر بیاید توی مجلس اهل بیت(ع) و گوشه بنشیند و شما به او بها ندهید، می‌رود و دیگر هم بر نمی‌گردد، اما وقتی او را تحویل بگیرید، او را جذب این راه کردید.»

برنامه هیئت، در ابتدا با سه ـ چهار نفر شروع شد اما بعدها رسیده بود به 300 تا 400 جوان عاشق اهل بیت(ع) که همه اینها نتیجه تواضع، فروتنی و اخلاص سید مجتبی علمدار بود.

* درس بزرگی برای بعضی از دوستان مداح!

یک‌بار، یکی از بچه‌های هیئت آمد و به سید گفت: «تو مراسم‌ها و روضه اهل بیت علیهما السلام، اصلاً گریه‌ا‌م نمی‌گیرد» سید در جواب او گفت: «اینجا هم که من خواندم، گریه‌ات نگرفت؟!» گفت: «نه!» سید گفت: «مشکل از من است! من چشمم آلوده است، من دهنم آلوده است که تو گریه‌ات نمی‌گیرد.» آن شخص با تعجب گفت: «عجب حرفی! من به هر مداحی گفتم، گفت: تو مشکلی داری، برو مشکلت را حل کن، گریه‌ات می‌گیرد! اما شما می‌گی، مشکل از من است!»

* ائمه را با پول مقایسه نمی‌کنم

سید، وقتی مداحی می‌کرد، سنگینی و وقار خاصی داشت و در ازای مداحی، به هیچ وجه پول نمی‌گرفت؛ می‌گفت: «اگر در ازای مداحی کردنم پول بگیرم، چطوری فردای قیامت می‌توانم بگویم برای شما خواندم؟! می‌گویند: خواندی، پاداشش را گرفتی! من اصلاً ائمه را با پول مقایسه نمی‌کنم!»

یکی از بچه‌ها تعریف می‌کرد، می‌گفت: مشهد که بودیم، سید داخل حرم شروع به مداحی کرد. پیرمردی گفت: «از نظر شرعی تکلیف می‌کنم! باید بگیرید!» سید، پول را گرفت، بعد آورد و انداخت توی ضریح امام رضا(ع). همه کارهای سید، صلواتی بود... .»

* خانواده‌ای که با روضه‌های سید، نمازخوان شدند

دو تا برادر بودند که به ظاهر هیئتی نبودند، این دو برادر شیفته سید شده بودند و به دلیل دوستی با سید وارد هیئت شدند. یک روز مادر این‌ها شک می‌کند که چرا شب‌ها دیر به خانه می‌آیند؟! شب دنبال آنها راه می‌افتد، می‌بیند پسرانش رفتند داخل یک زیرزمین، این خانم هم پشت در می‌نشیند و گوش می‌دهد؛ متوجه می‌شود از زیر زمین، صدای مداحی می‌آید.

بعد از اتمام مراسم، مادر متوجه می شود فرزندانش، نمازخوان شدند، با دیدن این صحنه، مادر هم تحت تأثیر قرار می‌گیرد و او هم به این راه کشیده می‌شود.

خود سید بعدها تعریف کرد که این دو برادر یک شب آمدند، گفتند: «سید! مادر ما می‌خواهد شما را ببیند، رفتم دیدم خانمی است چادری؛ گفت: آقا سید! شما من را که نماز نمی‌خواندم، نمازخوان کردی! چادر به سر نمی‌کردم، چادری کردید! ما هر چه داریم، از روضه خوانی‌ها و وجود شما داریم.» این خانم بعدها تعریف کرد که سید به من گفت: «من هر چه دارم از این فرزندان شما دارم! این‌ها معلم اخلاق من هستند.»

* باطن‌نگری و بلند اندیشی شهید علمدار

بعد از شهادت سید، بنده خدایی به من می‌گفت: یک روز غروب، داشتم با موتور از خیابان رد می‌شدم، سید را در پیاده رو دیدم، باران هم می‌بارید. گفتم بروم سید را هم سوار کنم، بعد با خودم گفتم من با این شلوار لی و این وضعیت ریش و سبیل؟! دوباره گفتم: هر چه باداباد! ایستادم و گفتم: «سید! یا علی! می‌توانم برسانمت؟» سید گفت: «خوشحال می‌شوم!»

در بین مسیر با خودم گفتم: «خدایا! وضعیت ظاهری من با سید شباهتی به هم ندارند.» به همین خاطر گفتم: «سید! ببخشید ما این‌طوری هستیم!» سید نگاهی کرد و گفت: «تو از من هم بهتری!»

* نامش را آسمانی‌ها انتخاب کرده بودند

مادر بزرگوار شهید علمدار نقل می‌کرد: زمانی که ما در این منطقه ساکن شدیم، ساختمانی وجود نداشت، پدربزرگ ما اینجا ساختمانی بنا کرد و یک اتاق هم به اسم حسینیه درست کرد که سید هم در همین حسینیه به دنیا آمد و بزرگ شد.

سید مجتبی، فرزند اولم بود، او در 21 رمضان سال 1345 شمسی به دنیا آمد، وقت اذان صبح. من دوست داشتم اسمش را سید علی بگذارم، گفتم این بچه اسمش را با خودش آورده اما همسرم گفت: «ما نام علی در فامیل داریم» قرار شد اسمش را امیر بگذاریم. وقتی که همسرم برای ثبت اسم سید به اداره ثبت احوال می‌رود، نام بچه را می‌پرسند، فراموش می‌کند و ناخودآگاه می‌گوید: «سید مجتبی!» در صورتی که اسم برادرم هم مجتبی بود.

از دوره طفولیت او را بغل می‌کردم و با خودم به مجالس عزای امام حسین(ع) می‌بردم. گریه می‌کردم و به بچه شیر می‌دادم. لطف الهی شامل حال ما شد و این بچه ذاتش با عشق اهل بیت(ع) عجین شد.

* ارادت خاص سید مجتبی به حضرت رقیه(س) و عمه سادات

مادر شهید علمدار نقل می‌کرد: از بچگی، اهل بیت(ع) را دوست داشت و همراه پدربزرگش زنجیر می‌زد و سینه‌زنی می‌کرد و هر جا که پدربزرگش می‌رفت، او هم می‌رفت،به امام حسین(ع) خیلی علاقه داشت و همین‌طور به حضرت رقیه(س)؛ به ایشان می‌گفت: «عمه کوچولو، کی می‌شود بیایم به زیارتت، قبر کوچولویت را ببوسم.» به حضرت زینب(س) می‌گفت: «عمه سادات! ما با هم فامیل هستیم.» به طور کل، عشق و ارادت خاصی به ائمه و اهل بیت(ع) داشت.

* شروع مداحی از جبهه

مادر مومنه شهید علمدار نقل می‌کرد: پدربزرگ ایشان خیلی مذهبی و مومن بودند و سید دوست داشت هر کاری که پدربزرگش می‌کند، انجام بدهد، از بچگی مداحی را دوست داشت اما به آن صورت نمی‌توانست بخواند. از جبهه شروع کرد. همان جا بین دعای توسل و دعای کمیل و ... مصیبت می‌خواند و یادی از اهل بیت(ع) می‌کرد، واقعاً از عمق وجود می‌خواند و دلش می‌شکست. زبانی و ظاهری نبود. بعد از جنگ به صورت جدی مداحی می‌کرد.

* از ضجه زیاد بیهوش شده بود

مادر شهید علمدار نقل می‌کرد: اسم ائمه به ویژه امام حسین(ع) که می‌آمد، منقلب می‌شد. یک سال غروب عاشورا، شام غریبان گرفته بودند، بین مراسم یک دفعه این بچه چنان ضجه‌ای می‌زند که از هوش می‌رود، دیدم دیگر صدای سید مجتبی نمی‌آید، گفتم بچه‌ام از دست رفت.

سریع آمدم، دیدم او را وسط سالن خوابانده‌اند و آب به سر و صورتش می‌زنند.

* هان مجتبی! بابا شدی؟!

مادر صبور شهید علمدار نقل می‌کرد: وقتی سید مجتبی پدر شد احساس عجیبی داشت، از بیمارستان آمد خانه، از در که آمد، شروع کرد به شعار دادن: «صل علی محمد دِتِر (دختر) من خوش آمد.» خواهرش گفت: «هان مجتبی! بابا شدی؟!» گفت: «بله خدا به من رحمت داد.» خواهرش پرسید: «اسمش را می‌خواهی چه بگذاری؟» گفت: «چی باید بگذاریم؟ بعد با آهنگ زیبایی خواند: «یا زینب و یا زهرا یا زینب و یا زهرا.»

* ذکر یا زهرا(س) در دم شهادت

به ما اجازه نمی‌دادند داخل بخش سی.سی.یو برویم؛ دکترها می‌گفتند: با وجودی که سید مجتبی در حالت کُما بود، موقع اذان مغرب، چشم‌هایش را باز کرد و سه بار نام مادرش حضرت زهرا(س) را برد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

* وقتی سید مجتبی شدم!

یکی از دوستان شهید علمدار نقل می‌کرد: من کنار سید نشسته بودم و سید هم طبق معمول شال سبزش را روی سرش انداخته بود و با سوز و گداز خاصی مشغول خواندن زیارت عاشورا و مداحی بود. بعد از اتمام مراسم ناگهان شال سبز خود را بر گردن من گذاشت. با تعجب پرسیدم: «این چه کاری است؟» گفت: «بگذار گردن تو باشد.» بعد از لحظه‌ای دیدم جمعیت حاضر به سوی من آمدند و شروع کردند به بوسیدن و التماس دعا گفتن. با صدای بلند گفتم: «اشتباه گرفته‌اید، مداح ایشان است.» اما سید کمی آن طرف‌تر ایستاده بود و با لبخند به من نگاه می‌کرد.

* روش دوری از غرور به سبک شهید علمدار

شهید علمدار به یکی از ذاکران اهل بیت(ع) گفته بود: هر وقت وارد هیئت شدی و جمعیت زیاد آن، تو را به وجد آورد و احساس کردی که مردم به خاطر تو آمده‌اند، همان لحظه برو بیرون و مداحی نکن. عُجب و غرور انسان را نابود می‌کند.

* خاکی‌تر از خاک

بارها دیده بودم که بعد از اتمام کار هیئت، ظرف‌ها را می‌شست. می‌گفت: «افتخارم این است که خادم عزاداران امام حسین(ع) باشم.» معمولاً در هیأت‌ها برای مداح صندلی یا چیزی قرار می‌دهند تا در بالاترین جای مجلس بنشیند. بعد هم مجلس را آماده می‌کنند. موقع شروع مجلس یک نفر با ذکر صلوات، ورود مداح را خبر می‌دهد و مابقی مراسم؛ اما سید اصلاً در قید و بند این برنامه‌ها نبود. همان پایین مجلس می‌نشست و می‌گفت: چراغ‌ها را خاموش کنند. بعد شروع می‌کرد به مداحی.


نگارنده : fatehan1 در 1392/8/26 9:35:3
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
شناسنامه مردانه!
سن اش پایین بود؛نمی تونست جبهه بره. دست به کار شد و با دستکاری شناسنامه اش قدری بزرگ شد! مادر اجازه نمی داد بره. رفت سراغ داداش؛ چون باباش نبود! برادر هم به واسطه اینکه اولاً سن اش کمه و از طرفی هم بر و بچ سپاه هم اون و هم داداشش رو میشناسن، بهش گفت بیا این هم رضایت نامه! بی خبر از اینکه شناسنامه چیز دیگه ای رو نشون می ده! ... رفت که رفت! اولین بارش بود که می رفت! اولین عملیات... اولین حضور.... و اولین پرواز! شهید قاسم شکیب زاده 
 
 


شکیب‌زاده، قاسم: یکم خرداد ۱۳۴۶، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش اصغر، کشاورزی می‌کرد و مادرش طاهره نام داشت. دانش‌آموز سوم راهنمایی بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیستم اردیبهشت ۱۳۶۱، در خرمشهر بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.


 


به ترتیب از سمت راست: شهید عبدالحسین مشاطان، جانباز، دﮐﺘﺮ ﺳﻌﯿﺪ ﺣﺒﯿﺒﺎ ـ داﻧﺸﯿﺎر داﻧﺸﮑﺪه ﺣﻘﻮق و ﻋﻠﻮم ﺳﯿﺎﺳﯽ و رﺋﯿﺲ ﻣﻮﺳﺴﻪ ﺣﻘﻮق ﺗﻄﺒﯿﻘﯽ داﻧﺸﮕﺎه ﺗﻬﺮان و ﺑﻨﯿﺎﻧﮕﺬار رﺷﺘﻪ ﮐﺎرﺷﻨﺎﺳﯽ ارﺷﺪ ﺣﻘﻮق ﻣﺎﻟﮑﯿﺖ ﻓﮑﺮی در داﻧﺸﮕﺎه ﺗﻬﺮان ـ و حسن ستاری. جالب اینکه تاکنون عکاس عکس شناسایی نشده است.

خاطره
حسن ستاری: چطوری اجازه گرفت و چی شد که اینقدر سریع آماده شد و برگه گرفت که با ما به جبهه بیاید، نمی دانم، ‌یعنی زمان آنقدر سریع گذشت که اصلاً فرصتی نبود تا موضوع را پیگیری کنم. ازقزوین که حرکت کردیم، تقریباً ۲ ساعت بعد توی یکی از پادگانهای آموزشی تهران بودیم، پس از یکی، دو روز، عازم اهواز شدیم، دو سه روزی هم توی پادگان امیدیه منتظر بودیم که به خط برویم و برای عملیات. غروب بود، شام را زدوتر دادند،‌گفتند بعد از خوردن غذا آماده رفت شوید. غذا را خورده ونخورده شروع به توزیع تجهیزات کردند، همه به صف شدیم، فرمانده آمد و هرچه که باید می گفت ، گفت، تاکید بر چک کردن تجهیزات بچه ها داشت و اینکه حتماُ قمقمه ها تون را پر آب کنید،‌چرا که منطقه عملیاتی بیت المقدس توی دشت است و ازآب خبری نیست. از قزوین که راه افتادیم، ‌یک لحظه از قاسم غافل نبودیم، پرسیدم: قمقمه ات را چرا اب نمیکنی؟ گفت برای چه پر کنم، من مطمئنم که به خوردن آب نمی رسم. تعجب کردم، راستش اصلاً نفهمیدم چی می گوید، آماده رفتن شدیم، ساعت ۱۲ شب بود که به منطقه عملیاتی رسیدیم، بچه ها خورد و خسته بودند، راه زیادی را پیاده روی کرده بودند و اصلاً هم اجازه نداشتند که سر و صدا کنند، چرا که دشمن در کمین بود و همین نزدیکی ها شب که از نیمه گذشت ،‌ما با خاک ریز عراقی ها، فقط یک کیلومتر فاصله داشتیم، بایستی این مسیر را خیلی آرام و بی صدا می رفتیم تا به خاکریز دشمن رسیده و آنها را غافلگیر کنیم. برای حرکت فقط منتظر یک اسم رمز بودیم و یک فرمان یا زهرا (س) فرمانده آمد، دلیلش را نگفت، اما فقط گفت، سریع به سمت خاکریز دشمن حرکت کنید و صدای تکبیر و یا زهرا (س) را یک آن قطع نکنید. ما هم، سراپا گوش‌، حرکت کردیم، اما دشمن تا بن دندان مسلح خیلی سریع ما را یافت و گلوله و منور بود که به سرو روی ما می ریخت، راستش یک آن کنارم را نگاه کردم، دیدم از قاسم خبری نیست،‌فرصت جستجو هم نبود، پیش می رفتیم، البته همه به صورت خزیده، چرا که از تیر مستقیم دشمنان در امان باشیم. همه بچه ها، سینه خیز حرکت کردند، هر چند لحظه ای رگباری زمینی به سوی بچه ها می آمد و رزمنده ای را مورد هدف قرار می داد و ما نمی دانستیم که این گلوله ها که مثل مار روی زمین می خزد از کجا می آید؟ حدود ۵۰ متر با خاکریز دشمن فاصله داشتیم، به گودال بزرگی رسیدیم که دیدم یک ضد هوایی چهاررول داخل آن است و از طریق این اسلحه است که بچه ها را زمینی نشانه می رود، با اسلحه که در مقابلش ایستادم، یک سرباز جوان عراقی از پشت اسلحه در امد در حالی که پارچه سفیدی به دست داشت، مرتب التماس می کرد که او را نکشم. تا من به خود بیایم حدوود ۲۰ رزمنده دور گودال جمع شده و با اسلحه به طرف او نشانه رفته بودند، در همین حال مشاطان رسید و ‌گفت: بچه ها دست نگهدارید. من که خیلی ناراحت بودم گفتم: چرا دست نگهداریم،‌ او بچه های ما را قتل و عام کرده و باید او رابه سزای اعمالش برسانیم. هر کاری که کردیم، مشاطان اجازه نداد و گفت: چون او تسلیم شده، بایستی اسیر گرفته و به عقب بفرستیمش و همین کار را هم کرده. من داشتم داخل گودال را می دیدم که پر از پوکه های خالی از فشنگ بود، یک آن به یاد قاسم افتادم، دور و برم را نگاه کردم و او را ندیدم، سریع به دنبالش رفتم، شاید سی، چهل متری بیشتر نرفته بودم که پورزشگی را دیدم که بالای سر قاسم نشسته است. من هم که نای راه رفت را نداشتم، نشستم، یکی از گلوله های همین اسیری که چند لحظه قبل برده بودند، درست خورده بود به پهلوی قاسم و او هم خیلی آرام دراز کشیده بود. جلو رفتم، قمقمه اش را دیدم که خشک، خشک است و صدایش دو باره در فضای سرخ و سوزان جنوب پیچید که : من به خوردن آب نمی رسم! 

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
دختر شهیدی که اشک پرستاران انگلیسی را درآورد
زهرا دختر کوچکمان پشت در اتاق عمل ایستاد و با مشت به شیشه می‌زد و مدام می‌گفت: «بابایم را کجا می‌برید؟». 

دفاع مقدس تکرار عاشورا بود؛ اگر آن روز قاسم‌بن‌الحسن(ع) رفت تا امام زمان خود را یاری کند، در دوران دفاع مقدس بچه‌های 11 ـ 12 ساله از جمله شهید «مرحمت بالازاده» و شهید «بهنام محمدی» هم برای یاری امام به جبهه‌های حق علیه باطل شتافتند.

اگر در روز عاشورا خیمه‌های اهل بیت رسول اکرم(ص) را به آتش کشیدند، شهرها و خانه‌های مردم مظلوم ایران اسلامی توسط ایادی استکبار ویرانه شد و اگر بعد از واقعه عاشورا دختران اهل بیت(ع) بهانه پدرشان را می‌گرفتند، در دوران جنگ هم دل هزاران دختر شهید در فراق و داغ پدر سوخت.

و این است تکرار عاشورا و جمله‌ زیبایی که مادران شهدا می‌گویند: «فرزندان ما به راه اباعبدالله‌الحسین(ع) رفتند، خود و تمام فرزندانم فدایی این راه».

یکی از نمونه‌های صحنه عاشورایی، بهانه‌گیری دختر شهید جانباز «اکبر آقابابایی» است؛ بهانه‌هایی که اشک پرستاران انگلیسی را درآورد. همسر شهید آقابابایی این گونه روایت می‌کند:

                                                                         ***

عصر جمعه، حاجی را به اتاق عمل بردند، قبل از رسیدن دکتر، کنار هم نشستیم و حاجی مثل همیشه دعای «سمات» را خواند. او را از زیر قرآن رد کردم، پرستارهای انگلیسی با تعجب به ما نگاه می‌کردند، در آخرین لحظه گفت: «سوره والعصر را بخوان تا گریه نکنی». زهرا دختر کوچکمان پشت در اتاق عمل ایستاد و با مشت به شیشه می‌زد و مدام می‌گفت: «بابایم را کجا می‌برید؟».

پرستارها نیز با او گریه می‌کردند، بعد از ساعتی عمل به پایان رسید، صورت حاجی خون‌آلود بود. زهرا دوباره شروع به گریه کرد. اکبر برای یک لحظه با تمام وجود داروهای خواب‌آوری که به او داده بودند، چشمانش را گشود و گفت: «جانم! عزیز بابا».

دکتر قبل از عمل گفته بود، شش تا هفت ماه بیشتر زنده نمی‌ماند. پرستارها هم این موضوع را می‌دانستند، و با مشاهده گریه‌های زهرا و نگاه‌های بی‌قرار اکبر برای او، یک باره شروع به گریه کردند.

کمی‌ که گذشت، می‌گفت: «حساب کن، چقدر از شش ماه مانده؟!» مدتی بعد همزمان با ماه محرم به ایران بازگشتیم. حاجی اعتقاد داشت، شفایش را باید از اباعبدالله بگیرد. در راه برگشت، گفت: «سه ماه که در لندن گذشته است، سه ماهش هم در ایران می‌گذرد».

روزهای آخر حال عجیبی داشت؛ می‌گفت: «من عاشق شهادتم» و بالاخره در حالی که زیارت عاشورا را قرائت می‌کرد، پس از سال‌ها صبوری در تحمل درد و رنج حاصل از مجروحیت شیمیایی‌اش در سحرگاه پنجم شهریور ماه 1375 به شهادت رسید.

                                                      ***

شهید اکبر آقابابایی مسئولیت‌هایی از جمله مربی تاکتیک و سلاح در سپاه پاسداران اصفهان، فرمانده عملیات سپاه سنندج، فرمانده عملیات ناحیه شمال غرب و کردستان و فرمانده تیپ 18 الغدیر را بر عهده داشت و در زمان شهادت، فرمانده عملیات یکی از یگان‌های سپاه پاسداران بود که به سپاه قدس شهرت دارد، بود.

در بخشی از وصیت‌نامه این شهید آمده است: «اینجانب اکبر آقابابائی فرزند حسینعلی به خانواده و دوستان عزیزم سفارش می‌کنم دست از اسلام عزیز برنداشته و اسلام عزیز را که سالها در غربت بوده یاری کنند و از ولایت تا پای جان دفاع نمایند و بدانند که اسلام بدون ولایت یعنی اسلام بدون علی در هر زمان ، عزیزانم بدانید که دفــاع از ولایت فقیه و مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای دفاع از علی (ع) و فرزندان اوست و این محقق نمی شود جز با تلاشی صادقانه در اجرای اوامر بر حق ایشان ، عزیزانـم بدانید که دشمنان قسم خورده انقلاب وقتی مایوس می شوند که بدانند شما مردانه در پشت سر رهبر و قائد خود ایستاده اید و از او پیروی می‌کنید».

فارس

 

<a data-title="دختر شهیدی که اشک پرستاران انگلیسی را درآورد" data-url="http://respina-persian/newstext.aspx?nn=13920821000143" class="afsaran-share-button">

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/26 11:22:24
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
بازخوانی آزادسازی سوسنگرد و نقش رهبرانقلاب
فرمانده‌ سابق ارتش در خاطرات خود از آزادسازی سوسنگرد درباره نقش رهبری گفت: حضرت آقا به بنی صدر می‌فرمودند: «باید به فکر نیروهای مستقر در سوسنگرد باشیم، این‌ها فرشته هستند، ضرر شهادت این‌ها برای ما به‌مراتب بیشتر از سقوط سوسنگرد است، ما سوسنگرد را از چنگ این خبیث‌های بعثی بیرون می‌کشیم، اما اگر آنها شهید شدند، ما چه‌کار کنیم؟
 

به گزارش دفتر حفظ و نشر آثار آیت‌الله العظمی خامنه‌ای آزادسازی سوسنگرد از جمله موفقیت‌های اثرگذار جنگ تحمیلی به‌شمار می‌رود که ضربه‌ی سنگینی به برنامه‌های ارتش عراق زد.
 
متن زیر از امیر سرلشکر محمد سلیمی فرمانده‌ سابق ارتش جمهوری اسلامی ایران است که آن زمان ریاست ستاد جنگ‌های نامنظم را برعهده داشت.
 
وی در این نوشتار از روزهای حساس منتهی به آزادسازی سوسنگرد و نقش حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در این پیروزی می‌گوید:
 
اینها فرشته‌اند!
 
بیست‌و‌دوم آبان ‌ماه سال 1359، ستوان اخوان به من زنگ زد و گفت: ما سخت در زیر آتش دشمن هستیم؛ محاصره لحظه‌ به ‌لحظه بیشتر تنگ می‌شود و از همه‌ مهم‌تر، آذوقه‌ی ما هم تمام شده است. خواستم اول شرایط فعلی سوسنگرد را به شما بگویم و بعد هم در این بی‌آذوقه‌ای بگویم که تمام مغازه‌های سوسنگرد باز است ولی صاحبان آنها رفته‌اند. من نمی‌دانم اجازه دارم که بروم از این مغازه‌ها یک‌ مقدار بیسکویت و مواد غذایی بردارم یا نه. شما از حضرت آقا سؤال کنید که تکلیف من چیست؟ حضرت آقا برای اقامه‌ی نماز جمعه در تهران تشریف داشتند. به ستوان اخوان گفتم: از کجا تلفن می‌کنی؟ دیروز که سوسنگرد بمب‌باران شد؟ گفت: مقداری سیم گیر آوردم و از این تیرهای چوبی که برای تلفن بود، بالا رفتم و این را وصل کردم، موقتاً دارم صحبت می‌کنم. شما بگویید که تکلیف من چیست؟1
 
حضرت آقا در آن ‌روزی که با بنی‌صدر صحبت می‌کردند، می‌فرمودند: «باید به فکر این‌ها [نیروهای مستقر در سوسنگرد] باشیم، این‌ها فرشته هستند. ضرر شهادت این‌ها برای ما به‌مراتب بیشتر از سقوط سوسنگرد است، چون بالاخره ما سوسنگرد را از چنگ این خبیث‌های بعثی بیرون می‌کشیم، اما اگر آنها شهید شدند، ما چه‌کار کنیم؟»
 
حضرت آقا گوشی را برداشتند. آقای اشراقی، داماد حضرت‌ امام خمینی رحمة‌الله‌علیه بود و گفت: «حضرت‌ امام سلام رساندند و فرمودند که اوضاع جنگ چطور است؟ حضرت آقا فرمودند: «اوضاع جنگ این‌طور است که فردا قرار است یک عملیات سرنوشت‌ساز شروع شود، اما من نگران هستم؛ مگر این‌که حضرت‌ امام دستوری بدهند و ببینیم که چه کار باید بکنیم.»
 
من صبح جمعه، بیست‌‌و‌سوم آبان تلفن را برداشتم و با حضرت آقا تماس گرفتم. گزارش این افسر را به عرض حضرت آقا رساندم. به ایشان عرض کردم: آن قولی که بنی‌صدر به شما داده بود و از سرهنگ قاسمی قول گرفته بودید که برای سوسنگرد تلاش‌هایی کنند و گشایشی به وجود بیاورند و فشار را از روی مردم بردارند، بنی‌صدر این اجازه را به سرهنگ قاسمی نمی‌دهد. آن قولی که بنی‌صدر به شما داد، عمل نشده است. این مطلب را به عرض حضرت آقا رساندم. ایشان ابتدا به منزل حضرت‌ امام رحمة‌الله‌علیه تشریف ‌بردند و گزارش جنگ را به عرض ایشان ‌رساندند. از آن‌جا هم به شورای ‌عالی ‌دفاع رفتند و همین مطالب را در شورای‌‌ عالی دفاع مطرح فرمودند. بنی‌صدر در آن جلسه گفته بود که من دنبال کار هستم، پیگیری می‌کنم و شما نگران نباشید. وقتی ما این را شنیدیم، خیلی خوشحال شدیم.
 
روز بیست‌و‌چهارم گذشت. صبح روز بیست‌‌و‌پنجم، حضرت آقا به اهواز تشریف آوردند و به ستاد آمدند. من گزارشی را به عرض ایشان رساندم و گفتم: وضع این‌طور است. بنی‌صدر به قول خود عمل نکرده است. این هم که در شورای‌ عالی دفاع به شما گفته که من اقدام می‌کنم، در این چهل‌و‌هشت ساعت، من آثار و قرائنی از اقدام ندیده‌ام. اگر قرار است تیپ یا یگانی جابه‌جا شود، قرائن‌ آن مشهود است. ما از حرکت دشمن در جبهه می‌فهمیم که استعداد آن چقدر است، ترکیب آن چیست، چه کاری می‌خواهد بکند. برآورد وضعیت می‌کنیم. من آثاری در این چهل‌و‌هشت ساعت از این کار ندیدم.
 
حضرت آقا به بنی‌صدر چه گفتند؟
 
حضرت آقا گوشی را برداشتند و با بنی‌صدر در اهواز صحبت کردند. به بنی‌صدر با تحکم ‌فرمودند: «این وضع نمی‌شود ادامه پیدا کند. پس کِی می‌خواهید حرکت کنید؟ این‌قدر زمان گذشت.» بنی‌صدر گفت: بسیار خوب، حرف شما را قبول دارم. شما به ستاد لشکر بروید و نیروهای آن‌جا را تشویق کنید. من هم دستور این کار را می‌دهم. حضرت آقا با خوشحالی گوشی را گذاشتند. نزدیک ظهر بود. نمازشان را خواندند و بعد از ظهر برای شرکت در جلسه‌ای به لشکر رفتند. چون من مأموریت داشتم، دیگر در خدمت ایشان نبودم. آقای دکتر چمران هم در منطقه نبود. سرهنگ قاسمی، سرلشکر ظهیرنژاد (فرمانده‌ وقت نیروی زمینی) سرلشکر فلاحی (جانشین وقت ریاست ستاد مشترک) آقای غرضی (استاندار) و افراد دیگری هم بودند. از چگونگی آن جلسه خبری ندارم.
 
همان شب ایشان برگشتند و برای نماز مغرب به ستاد جنگ‌های نامنظم آمدند. پس از نماز، من از ایشان سؤال کردم: داستان چه بود؟ آن‌جا چه شد؟ ایشان فرمودند: «بحث زیادی شد. قرار شد دستور عملیاتی نوشته و صادر شود.» گفتم: در بند مأموریت دستور عملیاتی چه قید شد؟ فرمودند: «در بند مأموریت آمده که لشکر 92 اهواز مأموریت دارد در منطقه‌ی عمومی سوسنگرد، تک کرده، سوسنگرد را از محاصره خارج و محور سوسنگرد-حمیدیه-اهواز را تأمین کند.»
 
دیدم که مأموریت بسیار خوبی است. گفتم: در بند تدبیر سازمان چه آمده؟ فرمودند: قرار شد تیپ 3 لشکر اهواز در شمال کرخه به آبادی سوهانیه بیاید و از آن‌جا با دشمن درگیر شود. تیپ‌ 2 (که همین تیپ مشهور و معروف به فرماندهی سرهنگ شهبازی رحمة‌الله‌علیه است) هم مأموریت دارد به عنوان تلاش اصلی.‌ تعدادی از نیرو‌های سپاه هم در میان آنها بودند. نیروهای جنگ‌های نامنظم هم در نوک حمله به عنوان خط‌شکن هستند و مأموریت فردا اجرا شود. گردان 148 پیاده هم از مشهد آمده بود. یک گروهان زرهی هم از شیراز آمده بود. این را هم به آن تیپ مأمور کردند. گروه 148 با عنوان احتیاط تیپ، در منطقه‌ی اهواز بود.
 
خوشحال شدم و به حضرت آقا عرض کردم: چرا این مطالب را محکم بیان نمی‌کنید؟ جلسه‌ی پُربرکتی داشتید. دستور عملیاتی را که فرمانده‌ لشکر می‌نویسد، ما مُهروموم می‌کنیم و همان‌جا صادر می‌کنیم. ایشان فرمودند: «نگرانی دارم. موارد زیادی تا به حال بوده که یک کار نظامی شروع شده، به ‌جاهایی هم رسیده و نتایجی هم حاصل شده است، اما اواخر کار بدون این‌که به نتیجه برسیم، دستور آمده که متوقف شویم. یک چاهی کنده‌اند، یک ‌متر مانده به آب برسد که می‌گویند بایستید. چرای آن معلوم نیست. می‌ترسم که این هم از همان سنخ باشد.»
 
مکالمه تلفنی با داماد حضرت امام خمینی
 
در همین گفت و شنود، تلفن زنگ‌ زد. حضرت آقا گوشی را برداشتند. آقای اشراقی، داماد حضرت‌ امام خمینی رحمة‌الله‌علیه بود و گفت: «حضرت‌ امام سلام رساندند و فرمودند که اوضاع جنگ چطور است؟ حضرت آقا فرمودند: «اوضاع جنگ این‌طور است که فردا قرار است یک عملیات سرنوشت‌ساز شروع شود، اما من نگران هستم؛ مگر این‌که حضرت‌ امام دستوری بدهند و ببینیم که چه کار باید بکنیم.» آقای اشراقی بعد از ده دقیقه دوباره تلفن زد و گفت: این موضوع را به عرض حضرت‌ امام رحمة‌الله‌علیه رساندیم. ایشان مقرر فرمودند: «تا فردا سوسنگرد باید آزاد شود. در ضمن تیمسار فلاحی باید شخصاً مباشر در عملیات باشند.» مباشر عملیات یعنی به عنوان چشم کسی که فرمان را صادر کرده، تا عملیات را از نزدیک ببیند و نظارت کند و گزارش بدهد.
 
به بیمارستان رسیدیم که شهید چمران را از اتاق عمل بیرون آورده بودند. قبل از هر حرفی، آقای چمران پرسید که وضع حمله چطور است؟ تک در چه وضعی است؟ گفتیم: ادامه دارد و دارند کار می‌کنند. ایشان به حضرت آقا قسم می‌داد که کاری کنید که تک از دور نیفتد و این پیروزی حاصل شود.
 
شب شده بود. نزدیک ساعت دوازده نیمه‌شب بود که آقای اشراقی این موضوع را اعلام کرد، ولی حضرت آقا باز هم بسیار نگران بودند. از سوسنگرد و جاهای دیگر خبرهای ناگواری می‌آمد. همین که این کار نشود، برای ایشان خیلی سنگین بود. ساعت دوازده شب رفتیم تا کمی استراحت کنیم. نزدیک به یک بامداد شده بود که آقای چمران آمد و ما را بیدار کرد و گفت که طرح به هم خورده است. بنی‌صدر دستور داده که تیپ 2 فردا وارد عمل نشود. حضرت آقا بدون معطلی گوشی را برداشتند و با پاسگاه فرماندهی نیروی زمینی (مرحوم ظهیرنژاد) در دزفول تماس گرفتند. صحبت ایشان با مرحوم ظهیرنژاد خیلی جالب بود.
 
حضرت آقا از ایشان پرسیدند: «شما برای چه این دستور را دادید؟» جواب داد: من این دستور را ندادم. این دستور را بنی‌صدر داده است. بنی‌صدر گفته برای این‌که ‌کارهای مهم‌تری در اهواز داریم و این تیپ هم یک تیپ نادر و پرتوان است؛ تیپ خوبی است. اگر این تیپ در عملیات فردا شرکت کند، انهدام آن حتمی است. من به عنوان جانشین فرماندهی کل ‌قوا صلاح نمی‌دانم این تیپ آن‌جا منهدم شود. مرحوم ظهیرنژاد به حضرت آقا گفت: من هم باید دستور را اجرا کنم، مگر این‌که خلاف آن صادر شود. حضرت آقا فرمودند: «تا وقتی که خبر آن صادر شود، به چیزی که می‌گویم گوش بده. این حرف قابل اعتنا نیست. به این حرف نمی‌توان توجه کرد. اصلاً این‌که می‌گویید تیپ منهدم می‌شود، برای چه منهدم شود؟ منهدم نخواهد شد. شما موظف هستید تیپ را از رده خارج نکنید. عین همان تصمیمی که در لشکر گرفته شده، فردا عمل کنید. در ضمن حضرت‌ امام این امر را فرمودند. شما موظفید این امر را همین امشب به اطلاع بنی‌صدر برسانید.» وقتی ایشان گوشی را گذاشتند، دو دستور را صادر کردند. یکی برای فرماندهی لشکر 92 و یکی هم برای جانشین ریاست ستاد مشترک.
 
صبح پیروزی...
 
حضرت آقا موقع برنامه‌ی سحر تحقیق کردند و معلوم شد که ساعت سه، تیپ و بقیه‌ی رزمندگان با همان سازمانی که داشتند، از منطقه‌ی تجمع حرکت کرده و از خط عبور کردند. از حدود ساعت پنج هم عملیات شروع شد. نیرو‌های جنگ‌های نامنظم هم رفته بودند. ساعت هشت صبح حضرت آقا آن‌جا چند ملاقات داشتند. از آن‌جا ما راه افتادیم که برویم و به جبهه بپیوندیم. در طول راه، نیروهای احتیاط بودند. حضرت آقا پیاده می‌شدند و با آنها صحبت می‌کردند. واحدهای پشتیبانی هم بودند که به همین ترتیب با آنها صحبت می‌کردند و در جریان تلاش‌های آنها قرار می‌گرفتند.
 
ما از جاده‌ی حمیدیه-سوسنگرد که جاده‌ی خلوتی بود، به ‌طرف سوسنگرد می‌رفتیم. درگیری هم زیاد بود. آتش دشمن در جنوب اجرا می‌شد؛ بالای کرخه‌کور به طرف جنوب کرخه که این‌طرفِ جاده بود. ما هم در لندرور با حضرت آقا نشسته بودیم و به طرف سوسنگرد می‌رفتیم. آن‌ طرف جبهه، مثلاً دو کیلومتری جبهه، یک تانکر سوخت ایستاده بود. بلافاصله یک موشک هواپیما یا آتش توپخانه‌ به این تانکر اصابت کرد و تنور قطوری از دود و آتش به آسمان زبانه کشید که همین‌‌طور چشم‌ها به آن خیره مانده بود. راننده‌ هم برگشت که این صحنه را نگاه کند؛ حدود 10 یا 20 ثانیه نگاه کرد. حضرت آقا فرمودند: «تو کار خودت را بکن.» در واقع این نگاه سبب شد که ما مقداری عقب‌تر بیفتیم. پس از این‌که کمی جلو رفتیم، ناگهان یک موشک آرپی‌جی عراقی‌ها از فاصله‌ی یک ‌متری سطح جاده، از جلوی ما رد شد. به هم نگاه کردیم، بدون این‌که حرف بزنیم، ولی یک دنیا حرف در این نگاه بود. «إنَّ اللهَ یدافع عَن الّذینَ آمَنوا»
 
ما به جبهه رسیدیم و دیدیم که سروصدا و صلواتی است. نیرو‌ها در دهانه‌ی ورود به سوسنگرد بودند. نیرو‌های جنگ‌های نامنظم شکار تانک می‌کردند. آتش‌های سوختن تانک‌ به چشم مشهود بود. بعد از مدتی خبر دادند که آقای چمران مجروح شده و ایشان را به بیمارستان برده‌اند. حضرت آقا فرمودند: «برویم یک‌ سری به ایشان بزنیم. من جلسه‌ی مهمی در تهران دارم، باید به تهران بروم.» به بیمارستان رسیدیم که شهید چمران را از اتاق عمل بیرون آورده بودند. قبل از هر حرفی، آقای چمران پرسید که وضع حمله چطور است؟ تک در چه وضعی است؟ گفتیم: ادامه دارد و دارند کار می‌کنند. ایشان به حضرت آقا قسم می‌داد که کاری کنید که تک از دور نیفتد و این پیروزی حاصل شود. بحمدالله در ساعت 14:30 نیرو‌های ما وارد سوسنگرد شدند و بیش‌ از 700 کشته و مجروح و تعدادی اسیر از عراقی‌ها گرفتند و چهار دستگاه تانک و شش دستگاه کامیون مهمات آنها را سالم به غنیمت گرفتند.
 
پی‌نوشت:
 
1. «یک روز به ما خبر دادند تلفنی -تلفن خوشبختانه وصل بود بین سوسنگرد و اهواز- تلفنی به ما خبر دادند که ما این‌جا آذوقه هیچی نداریم، اما سوپرمارکت‌های خود شهر که مال مردم است و مردم در آن را بستند و رفتند، چیزهایی دارد و ما بعضی‌ها می‌گویند که از این‌ها برویم استفاده کنیم از گرسنگی نجات پیدا کنیم، لکن ما حاضر نیستیم؛ می‌گوئییم که مال مردم است و راضی نیستند. من دیدم واقعاً این‌ها فرشته‌اند. اصلاً این‌ها بشر نمی‌شود به این‌ها گفت؛ سوپرمارکتی که صاحبش گذاشته از شهر فرار کرده، الان هم اگر بفهمد که این مثلاً جناب سروان نیروی هوایی که دارد دفاع از شهر او و از خانه او می‌خواهد از او استفاده کند، با کمال میل حاضر است برود خودش توی سینی هم بگذارد جلویشان بگذارد و این جوان، جوان‌های به این خوبی و این جوان‌های پاک و فرشته‌صفت واقعاً، حاضر نبودند از این استفاده کنند. ‌از ما اجازه خواستند ما گفتیم بروید باز کنید هر چیز گیرتان می‌آید بخورید و هیچ اشکالی ندارد و به آنها اجازه دادیم.» (مصاحبه‌ی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با شبکه‌ی دوم سیما پیرامون خاطرات جبهه، 1364/6/28)

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/26 9:54:23
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
درس هايي از زندگي شهيد حاج عبدالله نوريان
خاطراتی از شهيد حاج عبدالله نوريان 


شهيد حاج عبدالله (محمود) نوريان، متولد 1340محله رستم آباد شميران، فرمانده گردان تخريب و يگان مهندسي ـ رزمي لشكر 10سيدالشهدا (عليه السلام ) تهران در نبرد والفجر8 (فاو) بود كه روز چهارم اسفندماه 1364 پس از سه روز حالت اغماء و بي هوشي بر اثر اصابت تركش، در بيمارستان اهواز به شهادت رسيد.
 
    
امدادهاي غيبي
در عمليات «فتح المبين» با برادري عازم جبهه شديم. اين برادر خيلي ضعيف بود. براي همين خدا، خدا مي كرد تا بتواند پا به پاي برادران راه بيايد. با اين حال توي عمليات شركت كرد و نمي دانم چه شد كه گردان را گم كرد؟ اما پس از راه پيمايي زياد، گوشه اي چند نفر را مي بيند و فكر مي كند كه آنان بايد خودي باشند! بنابراين داد مي زند، برادرها! بياييد اين جا. ولي تا اين را مي گويد آنان اسلحه هاي شان را زمين مي گذارند و تسليم مي شوند! تازه درمي يابد كه اينان نيروهاي سرگردان دشمن هستند و از ترس تسليم شده اند.
اين برادر به اين ترتيب، هجده نفر اسير مي گيرد! جالب اين كه وقتي مي خواست تيراندازي كند، حتي نمي توانست چشم چپش را ببندد؛ اين بود كه چشم چپش را با دستمال مي بست! 
خود من، پس از اين كه ساعت ده و نيم شب تا يازده صبح به همراه نيروها راه رفتم، در جايي كه مستقر شديم، با تجهيزات خوابم برد؛ اما يك دفعه با صداي انفجار از خواب پريدم: ديدم هواپيماها دارند بمباران مي كنند. از آن طرف هم بچه ها داد مي زدند كه تانك ها دارند مي آيند. در آن موقع ما سي ـ چهل نفر بيش تر نبوديم و تنها سلاح مان 
دو ـ سه قبضه آر.پي.جي7 و چندتايي هم اسلحه كلاشينكف و نارنجك بود. 
تانك ها جلو مي آمدند و من ديدم كه يك تانك در فاصله سي ـ چهل متري من است و دارد نزديك و نزديك تر
مي آيد. هر چه داد زدم، اما بچه ها نشنيدند. انگاري كسي توي آن گير و دار، متوجه من و تانك نبود. اگر از بغل 
مي آمد، بيش تر بچه ها را شهيد مي كرد. خودم را آماده مرگ كردم: دو ـ سه تا نارنجك برداشتم و شهادتين را زير لب خواندم. بعد به طرف تانك خيز برداشتم. يك دفعه از سمتي ديگر، متوجه شدم كه تانك هاي دشمن دارند فرار مي كنند! باور كنيد كه اگر آن موقع اين مزدورها رامي گرفتي و ازشان مي پرسيدي كه براي چه داريد فرار مي كنيد؟ خودشان هم نمي دانستند چرا؟!
در مقابل امكانات و تجهيزات آن ها، ما تقريباً دست خالي بوديم اما به واسطه عنايت خداوند تبارك و تعالي و امدادهاي غيبي اش و خوفي كه خداوند با فرشته هايش در دل دشمن انداخته بود، تانك ها فرار كردند. با چه؟ با فرياد «الله اكبر» و اخلاصي كه بچه ها داشتند.
تعدادي ازشان كشته شدند و چند دستگاه تانك را به جا گذاشتند و گريختند؛ اما ما فقط يك شهيد، به نام برادر «فريد» از واحد اطلاعات و عمليات سپاه داديم.
واقعا فتح بزرگي بود! پيش از شروع حمله، يك تير به طور اتفاقي از اسلحه يكي از برادرها شليك شد و ما سه ربع زير آتش بوديم: از هر طرف گلوله مي آمد. ولي يك دانه از اين ها به كسي نخورد. انگار يكي اين تيرها را به طرف بالاهدايت مي كرد! بعد هم بلدچي راه را گم كرد و از آن جا به بعد، نه فرمانده گردان را ديديم و نه مسوول ديگري! عجيب تر از همه، اين كه بعد از ساعتي پيش روي، متوجه شديم هشت كيلومتر از توپخانه دشمن جلوتر رفته ايم! واقعا صحنه نبرد شگرفت و فتح بزرگي بود. (راوي: شهيد عبدالله نوريان)
    
    
    
اعتكاف 

در ايام ماه رجب، اگر گردان ماموريتي در پيش نداشت، سه روز تمام معتكف مي شد: از شب تولد آقا اميرالمومنين عليه السلام تا نيمه رجب. با گروهي از بچه هاي گردان به راز و نياز مي پرداخت و اعمال «ام داوود» را به جاي مي آورد. 
هر روز بعد از نماز صبح و زيارت عاشورا به مراسم ورزش صبحگاهي مي رفتيم. حاجي اعتقاد داشت كه خورشيد را بايد با صلوات بيرون آورد و با صلوات پايين فرستاد. آن گاه مي گفت، صلوات بفرستيد تا خورشيد بالابيايد. در تمام صبحگاه ها كارمان همين بود: هفتاد مرتبه صلوات مي فرستاديم تا خورشيد بالابيايد. و چه قدر اين كار زيبا بود! منتهي غروب آفتاب كه مي شد، اغلب خودش به تنهايي اين كار را انجام مي داد: مي رفت يك جاي مناسب و به قرص نارنجي و كمرنگ خورشيد زل مي زد. چنان به خورشيد خيره مي شد كه انگاري مي خواهد خودش را توي فروغ آن ذوب كند! و چه قدر صحنه رويارويي اين دو تماشايي بود!
يادم مي آيد، يكي از سال ها، با چندتا از بچه هاي تخريب توي منطقه بازي دراز معتكف شده بودند: روزه مي گرفتند و خودشان را تا چندين ساعت از روز سرگرم خنثي سازي مين ها مي كردند. استدلال شان اين بود كه بايد كاري كنند كه هيچ مين و گلوله عمل نكرده اي در منطقه باقي نماند تا اگر آيندگان خواستند از روي آن تپه ها بگذرند، جان شان در خطر نباشد. چنان كار مي كردند كه انگار كار ديگري از دست شان ساخته نيست و يا ثواب اعتكاف تنها در اين صورت بدان ها تعلق خواهد گرفت! اين گونه اسباب خير براي ديگران و ارتقاي روحيه معنوي خودشان واقع مي شدند. نوع كاري كه در پيش گرفته بودند، واقعاً سخت و پرمخاطره بود، اما روحيه قوي تخريب چي ها همه چيز را زايل مي كرد و حتي روزه گرفتن به توكل شان به خدا مي افزود. (راوي: آقاي ابراهيم قاسمي، همرزم شهيد)
    
    
    
موتور بيت المال
اولش مي گفت:«معصومه! سعي كن با صرفه جويي، كم، كم ده هزار تومان از حقوقم رو كنار بذاري.»
گفتم، خير است ان شاءالله! گفت:
«موتورم رو يه خدانشناس دزديده؛ تحويلي بود. بايد پولش رو جور كنم و بريزم به حساب سپاه.»
و بعد طبق معمول، اين آيه از سوره انبياء را برايم قرائت كرد:
«اقترب للناس حسابهم و هم في غفلته معرضون».
و اين حديث امام صادق عليه السلام كه مي فرمايند، حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا. 
دست آخر، يك بار وقتي كه از جبهه آمده بود، پول را خواست. گفتم:
«داخل كمد گذاشتمش؛ البته نشمردمش، نمي دونم چه قدره اما فكر مي كنم شش هزار تومني شده باشد.»
مطمئن نبودم به حد كافي رسيده يا نه؟ به طرف كمد رفت. چند لحظه بعد، ديدم دارد پول ها را مي شمارد. بعد ناگهان ديدم رو به من ايستاده و دارد لبخند مي زند:
«خانم! درسته؛ ده هزار تومنه! وقتي كه نيت كني حق مردم و بيت المال رو بدي، خدا هم كمكت مي كنه.»
مي گفت كه آدم اگر به خدا توكل كند، خودش همه چيز را درست مي كند. گاهي مساله اي پيش مي آمد و با نامه و يا رودررو با او در ميان مي گذاشتم. مي گفت:
«وقتي صلوات بفرستي و بري سراغ مشكلات، خدا هم خودش مشكلت رو حل مي كنه.»
پس از شانزده سال از مفقود شدن اين موتورسيكلت در بهشت زهرا تهران، اداره آگاهي نيروي انتظامي در تاريخ 
12/9/76 در تماسي با منزل پدر شهيد، اطلاع داد كه موتور مسروقه كشف شده است. به همين جهت، متوجه شديم كه حاج محمود بلافاصله پس از گم شدن موتور سپاه، مراتب را به اداره آگاهي شهرري گزارش داده بوده؛ اما از طرف ديگر، براي اين كه ديني به گردنش نماند، پول موتور را كه در آن زمان ده هزار تومان برآورد كرده بودند، به تداركات سپاه تحويل مي دهد.
اين موتور با رضايت خانواده به برادر پاسداري داده شد كه او نيز موتور اماني متعلق به سپاه در محل كارش به سرقت رفته بود، تا مشكل وي به اين طريق حل شود. 
     
(راوي: همسر شهيد)
 


بايد بزني زير گوشم!


يكي از روزهاي بهار سال61 در آستانه آزادسازي خرمشهر و عمليات «بيت المقدس» بود: توي دشت نشسته و در حد و مرزي كه مين هاي دشمن برايم تعيين كرده بود، سرگرم بودم كه ناگاه به خودم آمدم و ديدم اي واي! توي ميدان مين گير كرده ام. نه راه پس داشتم و نه راه پيش. دست پاچه شدم اما سرآخر دل به دريا زدم و از لابه لاي چند عدد مين يك راه فرضي در نظر گرفتم و راه افتادم تا بيش از آن درنگ نكنم؛ چون نه سر رشته اي از تخريب و خنثي سازي مين داشتم و نه فرصت و حوصله كافي براي نشستن و پاك سازي راهي را كه مي بايست مي پيمودم. همان مسير را رزمنده ديگري هم آمد و رفت روي مين! از آن روز با خودم عهد بستم كه تخريب را ياد بگيرم؛ اما فرصت پيش نمي آمد؛ تا اين كه يك روز شهيد «سيد محمد زينال حسيني» كه معاون گردان تخريب و جانشين حاج عبدالله بود، با يك تويوتا وانت آمد و من و چندنفر ديگر را به عنوان نيروي جديد گردان تخريب، سوار ماشين كرد و به پشت تپه ها برد. فهميدم مقر گردان تخريب لشكر10 (تيپ) سيد الشهدا عليه السلام و معروف به امام زاده عبدالله (الوارثين) است. آن جا حدود ده كيلومتر با «چنانه» در منطقه فكه فاصله داشت و به عنوان مقر دايمي گردان تخريب شناخته مي شد. پيش از اين تاريخ نامش قرارگاه «شهيد كهن» بود؛ اما بعدها شهيد حاج «سيدمحمد زينال حسيني» با استشاره و مشورت با قرآن و الهام از آيه «و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين» نام آن را به «الوارثين» تعيير داد.
گويا قبلاشخصي با مشخصات من كه تمايلات سياسي داشته و برخوردهايي هم با مسوولان گردان تخريب پيدا كرده بوده است، وقتي فهميده لو رفته، فرار مي كند. اين شخص موهايش كوتاه بود و مثل من كلاه سربازي روي سرش 
مي گذاشته؛ براي همين آمدند و يقه مرا گرفتند و به دفتر ارزيابي و قضايي بردند؛ اما بالاخره اسم و كارت و نشاني مرا كه ديدند، براي شان محرز شد كه اشتباه كرده اند و من فقط تشابه چهره با آن كسي كه دنبالش هستند دارم. هرچند كه كارشان با معذرت خواهي از من تمام شد، ولي من با سيد محمد بگو، مگو كردم و كمي به او پريدم كه اين جا ديگر كجاست؟! 
فرداي آن روز، ديدم يكي از برادران آمده و از من در مورد برخورد ديروز پرس وجو مي كند. آن قدر مساله دار بودم كه به او هم پرخاش كردم. بي مقدمه گفت:
«برادر يشلاقي! بايد فردا توي صبحگاه جلوي همه نيروهاي گردان بخوابوني زير گوش من!»
گفتم، چرا؟
گفت: «تقصير من بوده؛ كوتاهي از من بوده كه به شما توهين شده. سوءتفاهم پيش آمده بود. حالاهم اگه حلال نمي كني، مي توني وسط صبحگاه، جلوي همه بزني توي گوش من!»
خيلي جا خوردم! پيش خودم گفتم كه اين بابا ديگر كيست؟! اما هنوز هم متوجه نشده بودم كه اين خود حاج عبدالله نوريان، فرمانده گردان تخريب است؛ از بس كه سر و وضعش معمولي و مثل همه بود.
چندنفر مثل خودش ساده و صميمي از راه رسيدند و دوره اش كردند. تازه فهميدم او كه مي تواند باشد؛ همان حاج عبدالله كه وصفش توي يگان ها و دوكوهه پيچيده است.
اين شد كه رفتم جلو و گفتم: «شما بايد ما رو حلال كني، حاجي! ما يه چيزايي توي دل مان بود؛ اما بعد رفع شد. اتفاقه ديگه، پيش مي آد.» (راوي: امير يحيوي يشلاقي، همرزم شهيد)
    
    
    
شيفته گمنامي
پس از مدت ها، تازه فهميدم كه توي جبهه چه كاره است؟! فقط موقع خواستگاري از قول پدر آقامحمود شنيده بودم كه مين ياب است و مين ها را خنثي مي كند. حالاكه متوجه شده بودم، هراس برم داشت كه شوهرم اين كاره است! بعدها پي بردم كه فرمانده يك گردان است. تصورم اين بود كه لابد شخصاً دست به مين نمي زند و فقط نقش فرماندهي دارد؛ اما از خودم مي پرسيدم، اين كه خيلي افتخار است پس چرا از من مخفي نگه مي دارد؟! سپس به فكرم رسيد كه او به دور از هرگونه غرور، نمي خواهد خودش را جلوي ديگران سرشناس نشان بدهد. من هم به روي خودم نمي آوردم. برايم سخت بود كه حرفي را از او پنهان كنم؛ تا اين كه روزي فرارسيد كه براي حضور در يك مجلس، سرگرم پوشيدن لباس و آماده شدن براي خروج از خانه بوديم. همانند يك شكارچي لحظه ها، پرسشي را كه از پيش در خاطرم كنار گذاشته بودم، به زبان آوردم: 
«شما خودتان هم دست به مين و بمب مي زني يا فقط نيروها و بسيجي ها اين كارها را مي كنند؟«
انگاري كمي جا خورد؛ ولي پاسخ داد:
«خب، معلومه ديگه دست مي زنم؟! چطور مگه؟«
گفتم، مگر شما فرمانده نيستي؟ فرمانده ها كه... حرفم را بريد و گفت:
«نمي دونم چطور فهميدي؟! ولي اون جا همه از هم سبقت مي گيرن. »
سپس درنگي كرده و با حسي از افسوس و آه، ادامه داد:
«ولي اون جا همه با هم برادر و برابرند. اين مسووليت هم كه به من محول شده، روي دوشم سنگيني مي كنه.»
هنگام خروج از منزل خواهش كرد كه زياد راجع به كارهايش با ديگران صحبت نكنم؛ چرا كه از شهرت و زبانزدشدن اصلاخوشش نمي آمد.
وارد مجلس كه شديم، سرش را پايين انداخت و با حجب و حيا در جايي نشست كه محل رفت و آمد زن ها نباشد. هر جا كه مي رفتيم و يا كسي به خانه مان مي آمد، خيلي مقيد بود و مراعات مي كرد. شرم و حياي فوق العاده اي داشت؛ آن قدر كه بعضي از خانم ها از من مي پرسيدند:
«چه طوري با هم زندگي مي كنيد؟! مشكل نيست كه همه اش نگاهش را به زمين مي دوزد؟ انگار تلويزيون هم زياد نگاه نمي كند؟!»
البته تا اندازه اي راست مي گفتند؛ چرا كه آقا محمود كم تر پاي تلويزيون مي نشست و هر وقت زن هاي بي حجاب را توي فيلم هاي خارجي بعضي برنامه ها نشان مي دادند، اصلانمي ديد؛ اما اين چيزها براي من مشكل نبود. 
مي گفتم:
«من به آقا محمود خيلي علاقه دارم و بهش احترام مي گذارم؛ ايشان هم به من و خواسته هايم اهميت مي دهد.»
 (راوي: همسر شهيد)
    
    
 استارت و قل هو الله
به قدري باران باريده بود كه آب رودخانه »كرخه« تمام زمين هاي اطراف و جاده را زير آب برده بود؛ اما ما 
مي خواستيم به هر قيمتي كه شده، از آب عبور كنيم: سوار ماشين شديم و به رودخانه زديم. چندمتر جلوتر، آب تا سر باطري و شمع هاي موتور ماشين بالاآمد و وقتي آن ها خيس شد، پشت بندش ماشين هم خاموش شد. بعد هر چه استارت زديم، ماشين روشن نشد كه نشد. حاج عبدالله گفت، بچه ها! يك قل هو الله بخوانيد. خوانديم؛ اما بي فايده بود. دوباره رو به من كه پشت فرمان نشسته بودم كرد و گفت، بسم الله بگو و استارت بزن. بسم الله را هي تكرار مي كردم و سوئيچ را مي چرخاندم؛ ولي باز هم مايوسانه دست از استارت مي كشيدم. استارت هم ديگر ضعيف شده بود و درست جواب نمي داد. گفت، بلند شو تا من بنشينم پشت فرمان. تا جاي مان را با هم عوض كرديم گفت، قل هو الله را اين طوري مي خوانند!
سپس چنان با حزن خاصي آن را تلاوت كرد و دست برد طرف سوئيچ كه گفتم الان روشن نمي شود و بغضش
مي تركد! اما با يك بار چرخاندن سوئيچ، بلافاصله ماشين روشن شد و راه افتاديم! (راوي: جعفر طهماسبي)
مرا خاموش نكنيد!
مي خواستيم پل »طلاييه« را منهدم كنيم. تخريب دژهاي جزاير مجنون در مرحله حساسي از نبرد خيبر قرار گرفته بود. چندين تيم براي انفجار آن ها تشكيل داديم. حاج عبدالله به هر نيرويي، متناسب با توان هر فرد، ماموريتي در گردان هاي عمل كننده و خط شكن محول كرده بود. 
گروه هايي را هم براي ايجاد موانع، كاشت و برداشت مين و ايجاد شكاف توي دژ معين كرد. بقيه را هم كه نيروهاي تازه كار بودند، توي يك گردان پشتيبان سازماندهي كرد. 
«حاج موسي انصاري» را هم كه به لحاظ جثه خيلي ضعيف بود، به تيم من فرستاد. ماموريت ما خيلي حساس و سنگين بود؛ بنابراين رفتم پيش حاجي و بهش اعتراض كردم و گفتم، من هر كاري كه به اين انصاري بگويم توي آن مي ماند پس يك كاري كن كه... حرفم را بريد و گفت:
«اميرخان! درسته كه توانايي جسمي نداره، ولي بچه با دل و جراتيه. خيلي هم خودساخته و به دردبخوره. هر كاري بهش بگي، نه نمي گه. هر كجا هم كه بگي بشين، محال است كه از سر جاش بلند بشه. برو ببينم چه كار مي كني!»
قرار بود جلوتر از نيروهاي خودي، روي يك دژ، 
مين گذاري داشته باشيم. من انصاري را پنجاه متر جلوتر از بقيه تيم گذاشتم كه احياناً اگر دشمن تحركي كرد يا نيروهاي گشتي شان سر رسيدند، ما را خبردار كند.
بچه ها كارشان را شروع كردند. شب هاي پيش كه براي مين گذاري مي رفتيم ، يك نفر از گردان هاي رزمي براي نگهباني همراه خودمان مي برديم؛ اما هر دفعه كه با ما 
مي آمدند، مدام محل نگهباني را ول مي كردند و پيش ما مي آمدند و مثلامي پرسيدند كه نماز شده يا نه؟! اما اين بنده خدا انصاري، يك بار هم نيامد پيش ما و چيزي را بهانه نكرد تا پستش را ترك كند! 
كارمان كه تمام شد، من بچه هاي گروه را فرستادم عقب. ناگهان، يك لحظه ياد انصاري افتادم: فراموش كرده بودم انصاري را با خودم بياورم! دويدم و به دنبالش رفتم. وقتي رسيدم بالاي سرش، پرسيدم، انصاري! خبري نيست؟ خيلي خون سرد گفت، برادر يشلاقي! آن عقب ها تحركات مشكوكي هست ولي اين طرف ها كسي نيامد. حتي يك كلمه نپرسيد كه پس ما كجا بوديم و چرا او را تنها گذاشته و از قلم انداختيم؟!
از آن شب به بعد تيم هاي تخريب سر انصاري دعواي شان مي شد و هر كدام شان مي خواست انصاري را با خودش به ماموريت و كار پيشقراولي و نگهباني ببرد.
در حقيقت اين هوش و ذكاوت حاج عبدالله بود كه انصاري را ارزيابي و پيدا كرده بود. شايد خود انصاري هم نمي دانست تا اين حد لياقت و توانايي دارد. اگر من ده سال هم با انصاري كار مي كردم، باز هم نمي فهميدم كه اين آدم به چه دردي مي خورد و چه جوري مي شود توي جبهه ازش استفاده كرد؟ احتمالامي فرستادمش به واحد تداركات يا تعاون!
توي نبرد كربلاي1 در تابستان1365 كه براي آزادسازي دوباره شهر مهران روي داد، حاجي انصاري كاري كرد كه تا امروز سر زبان ها مانده است: با اين كه در حين معبر زدن با انفجار مين منور بدنش آتش گرفت، نمي گذاشت او را نجات بدهند و آتش را خاموش كنند. فقط مي گفت:
«بذاريد رزمنده ها با نور منور آتيش، راه رو پيدا كنند! منو خاموش نكنيد... منو خاموش نكنيد... بذاريد بسوزم... بذاريد بسوزم!... .»
(راوي: امير يحيوي يشلاقي)
    
    
    
بسم الله گفتي؟
مثل هميشه كه كار گره مي خورد يا مشكلي توي پاكسازي پيش مي آمد، مين قمقمه اي كه به سيدي معروف بود را برداشتم و به سوي حاج عبدالله راه افتادم: حاجي هم يك گوشه از ميدان مين و در زاويه اي از ارتفاع نشسته بود و كار مي كرد. تا بالاي سرش رسيدم، با خستگي و كلافه گي گفتم:
ـ حاجي! اينو هر كار مي كنيم خنثي نمي شه. توي دره هم پرت كرديم، ولي بازم منفجر نشد. چي كار كنيم؟ مستاصل مون كرده.
حاج عبدالله بلند شد، مين را از دستم گرفت و گفت، لابد بدون بسم الله پرتاب كردي. گفتم، نه حاجي! با بسم الله هم طوريش نمي شود. سپس به گونه اي كه گويي حرفم را باور نكرده باشد، نگاهي به من انداخت و گفت، چرا! مي شود ولي بايد اين طوري بسم الله بگويي. ناگهان ذكر بسم الله... را بر زبان راند و بلافاصله آن را به سوي دره پرتاب كرد: مين با برخورد به صخره ها تركيد و خيال همه را راحت كرد.
او به حقيقت بسم الله ايمان داشت كه هرازگاه با ياد خدا و تكرار اسماء مقدس پروردگار گره گشايي مي كرد. 
و من در طول هفته هايي كه توي مريوان بسر مي برديم، چندين بار اين گونه از او كارهاي شگرف و مرموز مشاهده كردم.
 (راوي: دكتر علي زاكاني)
    
    
    
نقطه اتصال دو خاكريز

 دشمن از پهلو به نيروهاي مستقر توي پدهاي كارخانه نمك هجوم آورده بود. حاج عبدالله با تلاش فراوان 
مي خواست با لجن ها و گل و لاي زمين منطقه، خاكريز احداث كند. نيروهاي دشمن هم بو برده و تيرباري را گذاشته بودند تا با زدن رانند ه هاي لودر و بلدوزر، از اين كار جلوگيري كنند. حاجي گفت:
«يكي بره و اين تيربار رو خفه كنه!»
همه دست،دست كردند؛ تا اين كه خودش رفت سر وقت تيربارچي دشمن: لحظاتي بعد از سمت سنگر تيربار صداي انفجاري بلند شد و دودش رفت هوا. گفتيم كه ياابوالفضل! حاجي را زدند! اما بلافاصله حاجي پيدايش شد: دوتا گلوله خمپاره شصت هم توي دستش بود. گفتيم، حاجي! نصف عمر شديم! اين ها ديگر چيست؟! گفت:
«وقتي رفتم سنگر تيربارچي رو منهدم كنم، اين ها رو هم برداشتم و آوردم؛ آخه ديدم زير دست و پا افتاده و اسرافه به خدا!»
توي آن موقعيت هم به فكر صرفه جويي بود و جزييات را فراموش نمي كرد. 
گفتم:
«حاج عبدالله! اين كارا رو نكن؛ مي زننت ها! همين طوري تفريح كنون صاف، صاف راه مي ري! ما همش دويست ـ سيصدمتر با دشمن فاصله داريم.»
خنديد و جواب داد، نترس! من مي دانم كي شهيد مي شوم! پرسيدم، كي؟! درحالي كه داشت باز هم مي خنديد، جواب داد:
«هر وقت اين بنده خدا شهيد بشه!»
و به «موسوي» كه كمي آن سو تر ايستاده بود، اشاره كرد.از آن لحظه به بعد، ما به جاي آن كه چشم مان به حاج عبدالله باشد، مواظب سيدموسوي بوديم؛ چرا كه به ادعاي حاج عبدالله ايمان داشتيم.
چند روزي گذشت؛ موسوي شهيد شد؛ ولي هيچ كس نتوانست برود جلو و جنازه اش را بياورد به طرف خط خودي؛ همان طور وسط ما و دشمن افتاده بود؛ سرانجام خود حاج عبدالله سينه خيز رفت و پيكر موسوي را به دوش گرفت و برگشت.
آن روز رفتم روي پشت بام يكي از خانه هاي شهر فاو (فاطميه) و ديدم كه حاج عبدالله نشسته رو به آفتاب: صورتش مثل غنچه شكفته بود. پرسيدم، چرا لباست خوني شده؟ تو كه زخمي نشده بودي! گفت:
«جنازه سيد موسوي مونده بود زير آتيش. رفتم آوردمش عقب و تحويل امدادگرها دادمش. بعد هم با همين لباس خوني مجبور شدم وايستم به نماز. »
لحظاتي كه گذشت و حرف مان گل انداخت، گفت:
«موقع نماز احساس مي كردم كه از فرق سر تا نوك انگشتاي پام داره نماز مي خونه! توي عمرم فقط يه بار تونستم اين جوري دو ركعت نماز بخونم؛ يعني مي شه اين نماز يه بار ديگه تكرار بشه؟ يه بار ديگه من... .»
بعد خنديد و گفت، نه! ديگر فكر نمي كنم بشود و شايد هم فقط بايستي همان يك بار آن را چشيد.
بعدها، وقتي من اين مطلب را به مرحوم آيت الله حق شناس، عالم و عارف نامي كه توي حوزه «امين الدوله» تهران درس اخلاق مي داد، تعريف كردم، گفت:
«انا لله و انا اليه راجعون. حاج عبدالله نوريان اهل مكاشفه و كرامات بوده و مسايل قطعاً برايش بارز بوده... .»
 مسوول تداركات مقداري انار از يزد به فاو آورده و گذاشته بود روي پشت بام مقر. من هم رفتم براي به اصطلاح «تك زدن» كه ديدم حاج عبدالله هم آن بالايك گوشه اي نشسته و دارد توي خلوت گريه مي كند و با خودش مي گويد:
«خدايا! كمكم كن اين دو ـ سه روز رو خراب نكنيم؛ همش دو ـ سه روز مونده!...»
شرمگين و ناراحت برگشتم پايين. توي دلم گفتم، خدايا! چه كار كنم؟ منظورش چه بود كه همه اش دو ـ سه روز بيش تر نمونده؟!
از آن به بعد، توي عمليات نمي گذاشتم حاج عبدالله از جلوي چشمم دور شود: هر جا مي رفت، دنبالش مي رفتم؛ مگر اين كه مرا به جايي مي فرستاد؛ تا اين كه منطقه را دشمن شيميايي كرد و صورت حاجي حسابي از بمب هاي آتش زا ناپالم و شيميايي سوخت و مجروح شد؛ طوري كه روزها دستمال مي گرفت روي صورتش تا نور خورشيد چشم هايش را اذيت نكند.
 بلند مي شديم و تيراندازي مي كرديم. شايد بين ما و دشمن چندصد قدم بيش تر فاصله نبود؛ اما حاج عبدالله راست،راست راه مي رفت و عين خيالش هم نبود. انگاري تير بخورد و بهش اثر نكند! ناگهان تيري به دست «سيدمحمّد زينال حسيني» كه معاون او توي گردان تخريب بود خورد. گفتم، چي شد سيد؟ جواب داد، هيچي برو به كارت برس. بعد گفت، استغفرالله! حاج عبدالله تا اين را شنيد، پرسيد:
«استغفرالله ديگه واسه چيته؟!»
سيد گفت، هيچي فقط وقتي تير خوردم سرم يك خورده گيج رفت. بعد دوباره بلند شديم براي زدن خاكريز. مي خواستيم آب كارخانه نمك بيفتد آن طرف كه سمت دشمن بود.
از دور برايش دست تكان دادم و نزديك شدم تا باهاش سلام وعليك كنم. ديدم حاج عبدالله هيچ واكنشي نشان نمي دهد! انگاري من را به جا نياورده و نشناخته باشد. داد زدم، سلام حاجي! گفت:
«ا ! تويي... ؟»
روبوسي كرديم. از صدايم من را شناخته بود! آخر، 
نمي توانست خوب ببيند. مي گفت كه ما بايد خيلي سريع لب اروند براي رزمنده ها جان پناه و اسكله بسازيم. اين گونه شد كه بيش ترين خاكريز را تيپ سيدالشهدا عليه السلام زد.
حاجي مي گفت:
«بايد با موانع ميدون مين، برش دژهاي اونا و هدايت آب به طرف شون، جلوي پاتك شون رو بگيريم؛ يا اگه قرار شد نيروها عمل كنند، ميدوناي مين رو پاك سازي كنيم و معبر بزنيم.»
بعد من را براي برش يك جاده و مين گذاري اطراف آن فرستاد جلوتر. قبل از راه افتادن، بي سيم چي گردان كه چسبيده به حاج عبدالله جست و خيز مي كرد را كناري كشيدم و گفتم:
«سيدنادر! حواست رو خوب جمع كن. چشم از حاجي بر نمي داري. بچسب بهش. يه وقت نذاري حاجي زياد جلو بره ها!»
و حد خاكريز را نشانش دادم. 
گفت:
«چشم برادر يشلاقي! » 
كلاه آهني را پايين تر كشيدم و با تمام وجود و عين آدم هاي آتش گرفته، دويدم به طرف جاده.
فردا صبح، وقتي كارم تمام شد، برگشتم: وسط راه ديدم يك خشايار هم دارد به سمت عقبه و اروندرود مي رود. وقتي رسيد به من، شل كرد. من هم سريع پريدم بالا. يك گوشه كه براي خودم پيدا كردم و نشستم، متوجه شدم توي يك پتوي سبز رنگ چيزي را پيچيده اند. كنجكاوم كرد و فهميدم جنازه است. لحظاتي بعد، يك نفر ديگر هم سوار شد: بي سيم چي حاج عبدالله بود!
برگشتم و نگاهش كردم تا شايد علت تعجبم را بفهمد. او هم متوجه و به من خيره شد. پرسيدم:
«پس حاج عبدالله كو؟! مگه من به تو نگفتم ولش نكن؟»
سرش را پايين انداخت و جوابي نداد. دوبار سوال كردم؛ گفت:«خود حاجي گفت كه بمانم تا برگردد. خب، من 
چي كار مي تونستم بكنم؟! چندروزه كه اصلاً استراحت نكردم. وقتي حاجي ديد من خيلي خستم و آتيش خمپاره هم زياده، منو با خودش نبرد. بعدش يكي ـ دو ساعت هر چي صبر كردم، پيداش نشد؛ واسه همين شروع كردم به گشتن توي يه كانال كه يه دفعه مجروح و بي رمق پيداش كردم. ديدم تركش خورده پس كلّش و جمجمه ش رو شكسته.»
و بعد چشمانش را دوخت به پتوي سبز رنگ. چشمان من هم دنبالش رفت. قلبم كرخت شد و شايد براي چندلحظه از تب و تاب ايستاد ... 

(راويان: سيدنادر و سيدناصر حسيني، امير يشلاقي و تني چند از همرزمان شهيد)
    
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/26 12:1:41
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
راز سکوت جلیل موتورساز/ کسی که امام(ره) بر مجروحیتش گریست
جلیل نمی‌تواند حرف بزند، اما با نگاه پرمعنایش، کلی حرف برای گفتن دارد؛ حرف از روزهایی که با موتورسواران جنوب تهران به سوسنگرد رفتند، به ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران پیوستند و جانانه مقاومت کردند. 

تنها آدرسی که از قهرمان سوسنگرد داشتیم این بود که او در موتورسازی واقع در میدان خراسان مشغول به کار است؛ البته دوستان وی گفته بودند که جلیل بر اثر شدت مجروحیت در ناحیه سر، قادر به تکلم نیست؛ اما برای دیدار با وی و تهیه گزارش به میدان خراسان می‌رویم؛ سراغ او را از مغازه‌داران دور و اطراف می‌گیریم، کسی او را نمی‌شناسد؛ به موتورسازی مراجعه می‌کنیم که کارگر آن جوان است؛ اسم «جلیل نقاد» را می‌آوریم، او هم نمی‌شناسد از پدرش هم می‌پرسد پدرش هم نمی‌‌شناسد؛ بعد می‌گوییم این موتورساز قدرت تکلم ندارد؛ موتور ساز جوان می‌گوید: «بله، موتورسازی است که نمی‌تواند صحبت کند، فکر می‌کنم در خیابان خراسان روبروی بوستان کوثر باشد».

راهی محل مورد نظر می‌شویم؛ وقتی جلوی موتورسازی جلیل می‌رسیم، با پدر پیری که روی ویلچر نشسته است و مردی که لباس کار بر تن دارد، مواجه می‌شویم؛ سلام‌ می‌دهیم و سراغ «جلیل نقاد» را می‌گیریم؛ پیرمرد که چفیه‌ای بر گردنش نهاده، به سمت مرد موتورساز اشاره می‌کند و می‌گوید: «ایشان جلیل هستند».

جلیل نقاد، سلام می‌دهد؛ در ظاهر مردی نسبتاً کوتاه قد، لاغر اندام، با چهره‌ای مهربان و آرام و خسته است؛ دست راست او بر اثر جراحت دوران جنگ از کار افتاده است؛ آن قدر هم از دست چپش کار کشیده که به نسبت دست راست، بزرگتر به نظر می‌رسد.

جلیل نمی‌تواند حرف بزند، اما با نگاه پرمعنایش، کلی حرف برای گفتن دارد؛ حرف از روزهایی که با موتورسواران جنوب تهران به سوسنگرد رفتند، به ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران پیوستند و جانانه مقاومت کردند.

اگر چه او نمی‌تواند حرف بزند، اما هر طور شده می‌خواهد برای کمک در تهیه گزارش کاری انجام دهد؛ در فاصله‌ای که در کنار فروشگاه ایستاده بودیم، به داخل می‌رفت و برگه‌های کاغذی می‌آورد؛ این برگه‌ها شامل آرشیوی از مطالبی بود که در رابطه با موتورسواران سوسنگرد انتشار یافته بود، او عکس‌ها و مطالب شهید چمران را همراه داشت؛ در بین این برگه‌ها شماره تماس دوستانش هم بود، او دست روی اسم و شماره موتورسواران آن دوره می‌گذاشت، با بیان خود آنها را معرفی می‌کرد تا گزارشی هم از آنها بگیریم.

جلیل فقط چند کلمه را می‌تواند بیان کند؛ سلام، بله، آقا، نه و یا علی...

پدر جلیل نقاد روی ویلچر

برای اینکه در جریان جانبازی جلیل قرار بگیریم؛ به گفت‌وگو با پدر وی «حاج‌قاسم نقاد» می‌نشینیم؛ پدری که خود نیز جانباز 15 خرداد 1342 است و اولین پسرش شهید «ابوالفضل نقاد» هم در عملیات «مرصاد» در 5 مرداد 1367 به شهادت می‌رسد.

* 50 سال است با یک پا زندگی می‌کنم

بنده متولد 1311 در تهران هستم؛ اوستازاده بودم؛ گرمابه داشتم؛ بچه‌ها را با پول حلال بزرگ کردم؛ زندگی خیلی ساده‌ای داشتیم؛ با خانم مؤمنی ازدواج کردم؛ اشرف‌السادات مدرس مادر همسر بنده بود؛ پدر وی از علما بود و از نسل شهید مدرس بودند. خداوند 4 دختر به من داد؛ دخترانم از ابتدا چادر مشکی سرشان بود؛ از 4 پسرم، ابوالفضل شهید شد، جلیل هم جانباز.

در اوایل نهضت امام خمینی(ره) سر منبر ایشان قسم خوردم تا آخرین نفس پشت اسلام بایستم. در سال 1342 وقتی خبر رسید که امام خمینی(ره) را دستگیر کردند، در 15 خرداد به همراه 300 نفر از مردم در اطراف میدان قیام تظاهرات کردیم و تابلو کلانتری را پایین آوردیم؛ در حمله نیروهای ارتش طاغوت بنده به زمین خوردم و استخوان زانویم خرد شد؛ به علت شدت خردشدگی بعد از 6 ماه دوا و درمان، وضعیت پایم بدتر شد؛ آن زمان 2 هزار تومان به دکتر «عبدالخان واسعی» دادم تا پایم را قطع کرد و 50 سال است که با یک پا زندگی می‌کنم.

* شکارچی تانک‌ صدامی‌ها بود

جلیل دومین پسر خانواده و متولد 1340 است؛ سعی کردم تا بچه‌ها را با عشق به اسلام و امام بزرگ کنم؛ وضعیت جسمی الان جلیل با دوران جوانی‌اش بسیار متفاوت بود؛ او اندام درشتی داشت؛ در آن دوران موتور سوار و موتور ساز ماهری بود؛ کارهای اسکلت‌سازی ساختمان را هم انجام می‌داد.

به یاد دارم که بنایی داشتیم و دستم خالی بود؛ جلیل به من گفت: «آقا، اصلاً خودتان را ناراحت نکنید؛ مبلغی پس‌انداز کردم و به شما می‌دهم». یکی از خصوصیات او این بود که به مردم و هر کسی که احتیاج داشت، کمک می‌کرد.

در اوایل جنگ، ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران احتیاج به تعدادی موتور سوار داشت، جلیل نیز به همراه چندین نفر از موتور سواران به منطقه رفتند. در طول ایامی که در جبهه بود، عملیات‌های چریکی انجام می‌داد؛ 45 تانک ارتش بعث عراق را با آرپی‌جی منهدم کرد؛ آن موقع که خاکریز نبود؛ اما در بیابان‌های جنوب شجاعانه به همراه شهید چمران در منطقه جنگید.

در عملیات آزادسازی سوسنگرد با موتور نیروها را جابجا می‌کرد؛ جلیل چند بار آقای خامنه‌ای را برای شناسایی به منطقه برده بود.

جلیل نقاد

* شهیدی که دوباره به دنیا بازگشت

در سال 1361 طی حملات دشمن به منطقه «دهلاویه» ترکش خمپاره به سر جلیل اصابت کرد؛ همرزمان او را فکر کردند به شهادت رسیده است؛ خبر شهادت او را هم شهید «ناصر فرج‌اللهی» به ما داد؛ جلیل را به معراج شهدا منتقل می‌کنند و بعد می‌بینند که پلاستیکی که روی جلیل انداخته بودند، عرق کرده است لذا متوجه می‌شوند جلیل زنده است.

بلافاصله پسرم را به بیمارستان دکتر شریعتی در تهران منتقل کردند؛ جمجمه او خرد شده بود و دکتر نصرالله فاتح جمجمه مصنوعی برای او گذاشت.

* پسرم شفا گرفت

جلیل به مدت 45 روز در بیهوشی بود؛ یک شب در مسیر شمیرانات سوار ماشینی شدم، نمی‌دانستم که راننده از بیت امام خمینی(ره) بود؛ درد دلم با وی شروع شد و گفتم: «از مجروحان 15 خرداد هستم، پسرم هم الان به دلیل مجروحیت در جنگ در بیمارستان بستری است و ما وقع را شرح دادم».

او مرا به جماران برد؛ به دیدار امام خمینی(ره) رفتیم؛ پدرم در قم بارها به دیدار امام(ره) رفته بودند؛ ایشان پدر مرا می‌شناختند؛ در این دیدار لیمو، نبات، سیب و یک تکه دستمال به بنده دادند؛ از جماران به بیمارستان رفتم؛ وسایلی که از بیت آورده بودم را زیر سر جلیل گذاشتم و آن شب پسرم به هوش آمد.

بعد از آنکه جلیل به هوش آمد، دوره‌های درمانی سختی را پشت سر گذاشت؛ نیمی از بدن او کاملاً بی‌حرکت بود؛ حتی توانایی نشستن نداشت؛ بعد از مدت‌ها درمان و فیزیوتراپی و کمک خانواده بالاخره توانست روی ویلچر بنشیند؛ 3 ـ 4 سال هم روی ویلچر بود تا اینکه توانست راه برود اما دست و پای راست او برای همیشه از کار افتاده بود، تکلمش را از دست داده بود و فشارهای عصبی سختی به او وارد می‌شد.

* امام بر مجروحیتش گریستند

یکی دو سال بعد از دیدار اول به همراه همسرم و «جلیل» به دیدار امام خمینی(ره) در جماران رفتیم؛ زمانی که جلیل می‌خواست امام را در آغوش بگیرد، اطرافیان نمی‌گذاشتند؛ آقای خامنه‌ای فرمودند: «ایشان را می‌شناسم، از خودمان هستند، ما را در سوسنگرد چند بار برای شناسایی بردند». وقتی جلیل در کنار امام قرار گرفت، امام کاسه سر او را دیدند و گریه کردند.

* مردم نمی‌دانند جلیل جانباز است

جلیل با غیرت بوده و هست؛ او تا زمانی که مجروح شود، جبهه را ترک نکرد؛ حتی 40 روز با دشمن دوست می‌شود و با آنها زندگی می‌کند؛ پسرم شهید زنده است؛ اما متأسفانه برخی فکر می‌کنند که او مادرزادی تکلم ندارد. او به خاطر اینکه کار خلق خدا راه بیفتد، الان در موتور سازی کار می‌کند و فقط می‌گوید: «برای خدا».

اکنون جلیل یک فرزند پسر دارد؛ همسرش معلم قرآن است؛ بنده صبح و عصر چند ساعتی کنار جلیل هستم و بعد به مسجد می‌روم.

همسرم سال 1386 به رحمت خدا رفته؛ او داغ ابوالفضل را دید، هر روز هم با دیدن جلیل که نمی‌تواند حرف بزند، ناراحت می‌شد؛ با این احوال خانم مؤمنی بود و خداوند را شاکر.

این بود برگی از هزاران برگ زندگی یک مرد؛ مردی گمنام در خیابان خراسان؛ مردی با عاطفه، با عزت و با غیرت؛ او در بین این گفت‌وگو با حرف‌های پدر گاهی لبخند می‌زد، گاهی می‌گریست و گاهی با بیان خود از پدر می‌خواست که حرفی نزند. لبخندش برای زمانی بود که پدر از امام می‌گفت؛ گریه‌هایش برای زمانی بود که پدر خاطرات ابوالفضل شهید را روایت می‌کرد؛ و زمانی که پدر می‌خواست از کارهایی که جلیل در جبهه کرده بود، حرف بزند به پدر می‌گفت: «آقا! نگو...».

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/27 8:45:51
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
خاطرات مداح خوزستانی از زمان جنگ و شهادت برادر
شکرالله گله‌دارزاده از ذاکران امام حسین(ع) می‌گوید: پدرم مسئول گروه موزیک ژاندارمری بود، ولی نه او برای تشییع برادر شهیدم توانست مارش بزند و نه من توانستم مداحی کنم.

 

ماه محرم با سوگواری و عزا از 1400 سال پیش تاکنون عجین شده است و بعد از واقعه مصیبت عاشورا مداحان و ذاکران اهل بیت(ع) تلاش خود را به کار بسته‌اند تا پیام ثارالله را نسل به نسل منتقل کنند. برپایی یازدهمین همایش پیرغلامان حسینی در استان گلستان فرصتی را فراهم آورد که از نزدیک پای سخن این ذاکران سینه‌سوخته بنشینیم و از زبان آن‌ها علت این عشق خروشان به سید و سالار شهیدان را جویا شویم.

شکرالله گله‌دارزاده یکی دیگر از ذاکران حسینی از استان خوزستان است، 40 بهار را پشت سر گذاشته که البته خودش را جزو پیرغلامان به حساب نمی‌آورد و می‌گوید که صرفاً یک نوغلام است. این ذاکر حسینی می‌گوید که دو رسم خاص در بهبهان برای ایام محرم و مداحی وجود دارد و البته سینه‌زنی هم در بهبهان از دیگر شهرها تندتر است و ما تلاش داریم اجازه ندهیم رسم گذشته تغییر کند.

 

 

مشروح گپ‌وگفت با شکرالله گله‌دارزاده را در ادامه می‌خوانیم:

از سال 60 شبیه خوانی و مداحی کردم

*لطفاً خودتان را معرفی کنید و بگویید چند سالتان است؟ از کدام شهر و استان هستید؟

-بنده شکرالله گله‌دارزاده از استان خوزستان شهرستان بهبهان، متولد سال  1352 هستم، از سال 60 شروع به شبیه‌خوانی کردم، البته پیش از آن در کوچه‌ها قبل از محرم با دوستانم سینه‌زنی می‌کردیم و می‌خواندیم، با این وجود در سال 60 رسماً شروع به شبیه‌خوانی و نوحه‌خوانی در مجالس ‌کردم.

از همان کودکی عشق به امام حسین(ع) در قلبم جرقه زد و من را به سمت خودش کشاند و خداوند متعال این توفیق را داد که یکی از نوکرهایش باشم، البته خانواده‌ام در این صنف سال‌ها بود که فعالیت می‌کردند؛ یعنی پدر، پسر عموها و عموها ذاکر اباعبدالله(ع) هستند، این توفیقی است که خود ارباب نصیب خانواده ما کرده و ما را در این مسیر قرار داده است.

در این مجلس ما نوغلام و در خدمت پیرغلامان هستیم، درست است که از سال 60 مداحی می‌کنم، ولی به پای این بزرگواران نمی‌رسم.

اباعبدالله (ع) مداحان را گزینش می‌کند

*سعادتی باید افراد داشته باشند تا برای آقا امام حسین(ع) بخوانند، چقدر به این باور هستید که خود آقا این راه را نشان می‌دهد؟

-همین طور است! این گزینشی‌ است که خود امام حسین(ع) انجام می‌دهد، شاید دیده یا شنیده باشید، بعضاً هستند کسانی که در دهه محرم ذکری می‌گفتند، ولی خیلی‌ها دست کشیدند و نمی‌خوانند، این توفیقی است که اباعبدالله(ع) به هر کسی نمی‌دهد، بنابراین آقا بین مردم گزینش می‌کنند تا اینکه چه کسی این رسالت را انجام دهد، البته این حمل به خودستایی نباشد، چرا که ما نوکر نوکران امام(ع) هم نیستیم، اما باز هم این توفیق را خود آقا داده است.

خوزستان و بهبهان در ایام دفاع مقدس همیشه محرم بود

*استان خوزستان کربلای ایران است و متر به متر این استان خون شهدا ریخته شده و این استان در هشت سال دفاع مقدس مردمش زحمت بسیاری برای نگه داشتن نام ایران کشیدند. از آن سال‌ها برایمان بگویید بین سال‌های 60 تا 68 حتی پس از آنکه کربلا بودن آن ادامه پیدا کرد، چقدر مداحی در تسکین دل مردم در این ناحیه تأثیر داشته است؟

-بله! خود به خود سمت و سوی فکرم به جهتی رفت، تقریباً همه شهرهای خوزستان درگیر جنگ بودند، ما هم در بهبهان از این موشک‌های صدام بی‌بهره نبودیم، یکی از این موشک‌ها در مدرسه راهنمایی بهبهان فرود آمد، زنگ آخر  بود، دانش‌آموزان که بیش از نود نفر دانش‌آموز و معلم بودند، پرپر شدند و یک مدرسه ویران شد.

ذکر و ذاکری در این ایام قطع نمی‌شد، ما همیشه در شهر بهبهان تشیع جنازه شهید داشتیم و همیشه این ذکر در دوران دفاع مقدس مستمر بود، آنجا همیشه محرم بود و اینکه می‌گویند «کل یوم عاشورا» واقعاً برای خوزستان صادق بود، یک وقت ما شهید نداشتیم، هم حتی اعزام داشتیم باز نوحه‌خوانان آوای حماسه می‌خواندند و مردم انرژی می‌گرفتند و روحیه علی اکبری و عباسی می‌گرفتند و می‌رفتند تا از ناموس خود دفاع کنند.

آن دوران را که به یاد می‌‌آوردم، شوقی در دلم ایجاد می‌شود، شاید در هفته سه یا چهار روز مدرسه نمی‌رفتم و بقیه روزها که مدرسه می‌رفتم با بسیج به روستاها می‌رفتیم، میکروفن دستم بود و نوحه گوش می‌دادم یا زنده اجرا می‌کردم، واقعاً تمام فصول برای ما محرم بود.

2 سبک عزاداری در بهبهان

*بهبهان سبک خاصی برای عزاداری دارد؟

-طبیعتاً همه شهرها سبک خاص دارند، هر شهر خوزستان سبک خاصی دارد با اینکه جنوبی‌ها از خوزستان تا بندر بوشهر و دیگر شهرها در یک مایه هستند، ما در بهبهان دو سبک خاص داریم یکی از سبک‌ها این است که دسته‌جات عزاداری و سینه‌زنی خاصی داریم، مثل رژه که سبک خاص شش نفری یا هفت نفری جلو هستند و بقیه عقب‌تر دسته‌های عزاداری ما هم یک ردیف چهار – پنج نفری جلو و مابقی پشت سر با یک حماسه خاص جهت عرض تسلیت وارد امامزاده می‌شوند، این خیلی باشکوه انجام می‌شود که با شنود نمی‌شود، توصیف کرد، فقط باید دیداری باشد و انسان مشاهده کند که چقدر با شکوه این کار انجام می‌شود.

یک سبک دیگر که فوق‌العاده زیبا است و هر بیننده‌ای آن را ببیند تحت تأثیر قرار می‌گیرد، این سبک سه سنگ است، سه سنگ فقط خاص بهبهان است و هیچ شهری آن را ندارد، این طور که دسته وارد امامزاده می‌شود، مداح خاص سه سنگ بالا می‌رود، او متفاوت با سایر مداح‌ها است، این سه سنگ خوان تمام سینه‌زن‌ها را به نشستن دو زانو بر زمین دعوت می‌کند، همه می‌نشینند و یک شعر میرزای شوقی از شعرای بسیار قدیمی بهبهان درباره آقا ابوالفضل است که او می‌گوید‌:‌ «عباس علمدار» همه جواب می‌دهند و بعد می‌گوید «سقا و سپه‌دار» چند بیت می‌خواند و بعد با یک کلمه در بیت به عزادار می‌گوید «خبردار» همه سینه زن‌ها روی دو زانو بلند می‌شوند و با شنیدن «دارای علم» همه با شدت زیاد به سینه می‌زنند و می‌گویند‌ «علی»! ای کاش می‌شد فیلمی از این مراسم پخش شود و این را ببینید.

البته از شبکه خوزستان همه ساله این مراسم پخش می‌شود و خیلی بیننده دارد، این سبک خاص بهبهان است.

سینه‌زنی بهبهانی‌ها تندتر از دیگر جنوبی‌ها است

*مداحان چطور؟ آن‌ها هم سبک خاصی دارند؟

-ما در بهبهان سبکمان تقریباً همان جنوبی است، بنابراین سبک یکی است، یک نوحه‌خوان بهبهانی اگر بوشهر یا استان هرمزگان برود با بقیه هم استانی‌ها می‌تواند عزاداری کند، یعنی سبک‌ها تقریباً یک جور است، فقط یک مقداری یک بهبهانی سبک سینه‌زنی‌اش تندتر از دیگر شهرها است، دیگران سنگین‌تر سینه‌زنی می‌کنند، اما ما تندتر، البته اخیراً این طور شده سال‌ به سال تندتر می‌شود که ما داریم با آن مبارزه می‌کنیم، این سبک به همان سنگینی قبل بازگردد و تند نشود.

*این سبک چند سال است که در خوزستان اجرا می‌شود؟

-من از کودکی که به خاطر دارم، این گونه بوده است، همان طور که گفتم اکنون یک مقدار تندتر شده است،‌همچنین ما در بهبهان به زبان بهبهانی هم نوحه‌خوانی می‌کنیم.

*می‌توانید به زبان بهبهانی ما را چند بیت مهمان کنید ؟

-الان حضور ذهن خوبی ندارم ولی یک نوحه است که می‌گوید: «اهل کوفه نِه سِـزِی ذُریّه‌ی زهــرا بی/دَسِ بَسّه و سِر تا تِه دِل بُزّا بی/.....می نه زینب گل بی خار خونه زهرا بی/سیچه دورِی ایغده مرد و زن بُزّا بی»

البته مرحوم گله‌دار زاده مداح خوبی در بهبهان بود که چند سال پیش به رحمت خدا رفت.

یکی از بهترین مداحان خوزستان عموزاده من بود

*نسبتی با شما داشتند؟

-بله عموزاده بنده بود، یکی از بهترین مداحان خوب خوزستان و حتی جنوب کشور، خدا رحمتش کند.

هر شعر را قبل از اجرا چند مرتبه مرور می‌کنم

*جناب گله‌دارزاده به هر حال شور و شعور باید مخصوصاً در فرهنگ عاشورایی با هم باشد و مداحان در این زمینه وظیفه سنگینی دارند، در مدح‌هایی که برای امام حسین (ع) خوانده می‌شود، شما از چه منابعی استفاده می‌کنید، فکر می‌کنید چقدر باید این مدح‌ها با شعور همراه باشد و فرهنگ عاشورایی را بین مردم تبیین کند؟

-ما که نوحه خوان هستیم، اخلاق خود من این طور است، نوحه‌ای که می‌خواهم بخوانم تا چند بار مرور نکنم و نخوانم-گاهی اوقات هم اشکی با آن شعر می‌ریزم- وگرنه اجرا نمی‌کنم، شعر را سراینده می‌گوید و من سراینده‌های خوب بهبهان را ستایش می‌کنم، زیرا شعرای خوبی بهبهان دارد از جمله؛ استاد تجلی، محمدحسنی، مرحوم استاد سید و استاد عتیق یا استاد محمدرضا سروری شعرهای بسیار خوبی دارند که اینها معمولاً اشعارشان حماسی و حزن برانگیز است که از مقتل شیخ مفید استفاده می‌کنند و اشعارشان تقریباً پرمغز و محتوا است، البته این را بگویم شعری که شعرا دست ما می‌دهند، شعری است که خودشان آن را قبول دارند و به همین خاطر ما آن را با اطمینان می‌گیریم، ولی باز خودم آن را چند بار می‌خوانم، پس تا هنگامی که خوب برایم جا نیافتد، اجرا نمی‌کنم.

 

 

نخستین باری که کربلا رفتم بین زمین و آسمان بودم

*یک فردی به نام شکرالله گله‌دارزاده کربلا می‌رود، در بین الحرمین هنگامی که گنبد منور امام حسین(ع) و حضرت عباس(ع) را می‌بیند، اولین چیزی به خاطرش می‌رسد، چیست؟

-من بار نخست که مشرف به کربلا شدم و این توفیق شد که نایب‌الزیاره باشم، هنگامی که در بین‌الحرمین قرار گرفتم، اصلاً احساس نکردم که پاهایم بر زمین است، بلکه بین زمین و آسمان بودم، یک نگاه به گنبد آقا کردم و ماندم که بین این دو گنبد چکار کنم و کجای دنیا هستم، یک جایی قرار گرفتم که شاید سالیان سال پدر و مادرمان این آرزو را داشته و اینکه مدام گفتیم و دوست داشتیم برویم.

شما بین الحرمین را گفتید، من بین تل زینبیه و قتلگاه را می‌خواهم بگویم، آنجا که در قتلگاه قرار گرفتم و قبلش تل زینبیه رفته بودم، از همان زاویه به حرم اباعبدالله(ع) نگاه کردم ،گفتم این فاصله چقدر نزدیک است چقدر سخت است یک خواهری چون بی‌بی زینب بالای تل زینبیه ایستاده و آن جگرگوشه خود را که آن اندازه دوست داشته از آن بالا نظاره‌گر باشد که آن‌ها دارند نیزه به سینه برادرش می‌زنند، اینها چیزهایی است که به زبان نمی‌آید و نمی‌توان گفت.

خاطراتی از چگونگی مداح شدن تا شهادت برادر

من خودم برادر شهید هستم و زمانی که برادرم شهید شد، البته ما که زینب و اباعبدالله نمی‌شویم ولی چقدر به ما سخت گذشت، حالا من می‌گویم زینب با اینکه در شروط ازدواجش با عبدالله بن جعفر این بود که هرجا حسینم رفت باید من هم باشم او می‌دانست یک زمانی این نوید و بشارت به او داده شده که باید همراه حسین به کربلا بروی، همه را از قبل می‌دانست، بنابراین چون این خواسته را از همسرش داشت، نمی‌توانست حسین(ع) را تنها بگذارد، من الان نمی‌خواهم روضه بخوانم!

ولی همه شنیده‌اند که یک وقتی حضرت زینب(ع) ازدواج کرد، تحمل نکردند از هم دور باشند، گریه و زاری کردند و عبدالله جعفر، کنیز حضرت زینب(س) را در خانه اباعبدالله(ع) فرستاد و گفت: برو تا زینب(س) از دست نرفته، امام حسین(ع) را بیاور و امام تا به در خانه بی بی رسید، ایشان به خواب رفته بود، قل شده است که از گوشه پنجره آفتاب به صورت زینب(س) می‌خورد و امام حسین(ع) شاید چند ساعت ایستاد تا این آفتاب به صورت خواهرش نخورد، همین آفتاب در گودی قتلگاه به بدن اباعبدالله(ع) خورد، شاید حضرت زینب(س) به یادش آمد، او همان بود که حائل بین من و آفتاب شد و الان بدن جگرگوشه زهرا(س) در معرض آفتاب قرار گرفته است، پس این خواهر با این عاطفه و مهر ایستاده و نظاره‌گر است که شمشیرها و نیزه‌ها بالا می‌رود و همه به یک نقطه پایین می‌آید و آن نقطه سینه حسین زهرا(ع) است.

*گفتید برادر شهید هستید، وقتی برادرتان شهید شد، چند سالتان بود؟ آن زمان هم مداحی می‌کردید؟

-بله! یکی از مشوقان من برادرم بود یادم می‌آید زمانی که می‌خواستم شروع به شبیه‌خوانی کنم، یک محرمی بود که به من گفتند: شبیه‌خوانی ظهر عاشورا کنم و گفتند: بیا با ما همکاری کن من آن زمان ده – یازده سال داشتم، خیلی استرس داشتم و برادرم بسیار به من قوت قلب داد و گفت: تو می‌توانی و من هم تو را نظاره می‌کنم، آقا اباعبدالله(ع) می‌داند آن شبیه‌خوانی و تعزیه شهادت امام بود که من آنجا نقش عبدالله بن حسن پسر امام حسن(ع) را اجرا کردم، آن اندازه این قسمت تعزیه تأثیرگذار و زیبا بود و مردم گریه کردند، موقعی که تعزیه تمام شد، استادم آقای فنی بسیار از اجرای من تعریف کرد و از آن موقع من شبیه‌خوان و نوحه‌خوان شدم.

*جناب گله‌دارزاده برای برادرتان هم مداحی کردید؟

-موقع شهادت و تشییع پیکرش که نه، ولی بعدها برای او دعای کمیل برگزار کردم و به نیابت از حضرت علی اکبر(ع) برایش روضه خواندم، برادر من از صدای بسیار زیبایی برخودار بود، او ذاکر و قاری بسیار خوش صدایی بود، من متأسفانه آن زمان توفیق نداشتم ذاکری کنم، زیرا هم کوچک بودم و هم موقعیت نبود و حالت طبیعی نداشتم، نمی‌توانستم هنگام شهادتش اجرا کنم، پدر من آن دوره مسئول گروه موزیک ژاندارمری بود و تشییع تمام جنازه‌های آن زمان را گروه موزیک اجرا می‌کرد، بنابراین تمام شهدا را خود او تشییع می‌کرد، ولی روز تشییع جنازه برادرم نتوانست، آنجا شرکت کند و همان با لباس نظام در تشییع جنازه شرکت کرد و ما هم نتوانستیم اجرای برنامه کنیم.

حضرت اباعبدالله(ع) ذاکرش را ناامید نمی‌کند

*تا به حال شرمنده امام حسین(ع) شدید و در یک برنامه مداحی احساس کرده باشید که امام حسین(ع) از دست شما ناراضی است؟

-فکر نمی‌کنم حضرت اباعبدالله(ع) ذاکرش را این طور ناامید کند، من این را با خودم عهد بستم، شاید همشهری‌های من می‌دانند هر جا که گفتند: بیا فلان منزل یا مسجد زیارت عاشورا یا روضه‌ای بخوان تا کنون نه نگفتم و تا آنجا که نفسم یاری کرده و توانستم رفتم و خواندم و من فکر می‌کنم، امام(ع) نوکرش را این طور ناامید نمی‌کند.

*ان‌شاءالله که برای همه ذاکران این اتفاق می‌افتد، شما هم با نفس گرمتان و لهجه شیرین بهبهانی یک آرزو برای همه عزاداران آقاامام حسین (ع) داشته باشید...

-آرزو می‌کنم که تمام سینه‌زن‌های آقا اباعبدالله(ع) و نوحه‌خوان‌های او روز قیامت روسفید شوند و آقا شفیع همه سینه‌زن‌ها باشد و همه را شفاعت کند.

*ان‌شاءالله.


نگارنده : fatehan1 در 1392/8/27 8:43:48
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
شهیدبنکدار؛ معاون گردان کمیل در قتلگاه فکه
 شهید علیرضا بنکدار معاون گردان کمیل، با معدود نیروها در حالی که از شدت تشنگی لب‌هایشان خشک شده بود، با اقتدا به مولایشان اباعبدالله الحسین(ع) به جنگ خود ادامه دادند و سرانجام مظلومانه در قتلگاه فکه جنوبی و کانال کمیل به شهادت رسیدند. 

پاسدار شهید علیرضا بنکدار متولد 1336 است. او که از روزهای نخستین جنگ در جبهه‌های جنگ تحمیلی حضور داشت در سال 61 به عنوان معاون گردان کمیل در لشگر 27 محمد رسول الله(ص) با فرمانده این گردان یعنی شهید محمود ثابت نیا در عملیات والفجر مقدماتی شرکت کرد. این عملیات در 17 بهمن 1360 با رمز یا الله یا الله یا الله در جبهه میانی فکه و از پنج محور شمال و جنوب رشیده، صفریه و ارتفاعات چرمر و خاک آغاز شد. عملیات والفجر مقدماتی عملیاتی بود که قبل از آغاز برای عراق لو رفته بود اما رزمندگان اسلام در جبهه خودی این را نمی‌دانستند به همین دلیل خیلی زود گردان‌های حاضر در عملیات در محاصره قرار گرفتند. عملیات والفجر مقدماتی تلفات بسیاری داشت. به طوریکه دو گردان از گردان‌های شرکت کننده در عملیات تقریبا از بین رفتند.

گردان کمیل که یکی از این گردان‌ها بود در محاصره کامل قرار گرفت. و تمامی رزمندگان آن به جز یک نفر در همان کانال کمیل و میانه عملیات به شهادت رسیدند. علت مقاومت گردان کمیل بعدا اینگونه عنوان شد که برای به عقب کشیدن بقیه گردان‌ها و برای حفظ چندین گردان تا نفر آخر مقاومت کردند. وقتی در منطقه فکه گردان کمیل در محاصره قرار گرفت، شهید محمود ثابت نیا فرمانده و شهید علیرضا بنکدار معاون گردان کمیل، با معدود نیروهایی که سالم مانده بودند، در حالی که از شدت تشنگی لب‌های آن‌ها خشک شده بود، با اقتدا به مولایشان اباعبدالله الحسین(ع) به جنگ نابرابر خود با ارتش متجاوز بعث ادامه دادند و پاتک‌های متعدد تیپ‌های زرهی عراق را، در هم کوبیدند و سرانجام مظلومانه در قتلگاه فکه جنوبی به شهادت رسیدند و پیکرهای پاکشان در منطقه باقی ماند.

آخرین جملاتی که آخرین بازمانده گردان کمیل پشت بی‌سیم گفت این بود: "آب نیست، غذا نیست. مهماتمان تمام شده. تانک‌ها داخل کانال شدند. به همه تیر خلاص زدند. من باید بروم. سلام ما را به امام برسانید"

شهید بنکدار به عنوان معاون گردان کمیل نیز در این محاصره در روز 21 بهمن‌ماه 1361 بر اثر اصابت گلوله خمپاره از ناحیه چپ بدن زخمی شد و بعد از چند ساعت خونریزی در کانال کمیل واقع در فکه به شهادت رسید.

به دلیل شرایطی که طی عملیات والفجر یک پیش آمد، ‌منطقه‌‌ فکه تا پایان جنگ میان ما و عراقی‌ها قرار گرفت و بازگرداندن شهدا و مجروحانی که در آنجا و در اثر تشنگی و جراحت‌هاشان به شهادت رسیدند، میسر نشد. بنا به روایت رزمندگانی که از والفجر مقدماتی وقایعی را بازگو کرده‌اند، چند روز بعد از اتمام عملیات والفجر مقدماتی و شهادت اعضای گردان کمیل رژیم بعث عراق داخل کانال را پر می‌کند و شهدا در آن کانال مدفون می‌شوند. گفته شده گردان کمیل معروف به گردان عاشقان عهدنامه معروفی داشتند که طبق آن قبل از محاصره کانال کمیل تصمیم گرفتند پلاک‌هایشان را جمع کرده و به پیک گردان بسپارند تا با خود به عقب خط ببرد. و به این ترتیب گمنام شهید شوند. به همین دلیل تعداد معدودی از پیکرهای مطهر شهدای والفجر مقدماتی که در جریان تفحص از کانال کمیل پیدا شد، شناسایی نشده و طبق خواسته خود آن‌‌ها گمنام معرفی شدند. استخوان‌های پیدا شده از پیکرهای شهدا در جریان تفحص دارای آسیب دیدگی شدید بوده که نشان از شکستگی بر اثر تانک و لودر عراقی‌ها برای پر کردن کانال و عبور از روی پیکرها دارد.

پیکر پاسدار شهید علیرضا بنکدار نیز در شمار شهدای مفقود الجسد عملیات والفجر مقدماتی جای گرفت. عکس زیر، تصویر پاسدار شهید علیرضا بنکدار بعد از شهادت در کانال کمیل است:

برادر کوچکتر معاون گردان کمیل، یعنی محمد بنکدار نیز قبل از او در جبهه‌های جنگ تحمیلی به شهادت رسید. از پاسدار شهید علیرضا بنکدار دو فرزند به یادگار مانده است.


وصیت نامه شهید علیرضا بنکدار

تسنیم

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/28 11:9:3
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
آخرین وداع فاتح خونین‌شهر با مادر
شهید شهبازی چگونه از مادرش رضایت گرفت 
 

مادر بود و دلتنگی می‌کرد، بستر بیماری هم او را دلتنگ‌تر محمودش کرده بود؛ بالاخره محمود از راه رسید و باید زودتر برمی‌گشت تا خرمشهر را آزاد کند.


در سالروز شهادت سردار شهید «محمود شهبازی دستجردی» قائم مقام تیپ محمدرسول الله(ص) آخرین وداع این سردار با مادر را که برگرفته از «راز نگین سرخ» است، در ادامه می‌آید:

                                                                   ***

مادر چند سرفه پشت سر هم زد. روی بستر بیماری می‌غلتید. داشت آسمان دلش می‌گرفت که قیافه محمود در قاب چشمانش نشست. نای بلند شدن نداشت. محمود را که دید، قوز کرد. آمد که بلند شود، محمود روی دستش افتاد. مادر به حرف آمد و گفت: «سلام پسرم... عیدت مبارک».

محمود دست و روی مادر را بوسید و با صدای گرفته، گفت: «سلام...». مادر پرسید: «حق یه مادر مریض هست که گلایه کنه یا نه؟». محمود سرش را پایین انداخت. وقتی مادر دید محمود ساکت و آرام سرش را پایین انداخته، دلش راه نداد که گلایه کند. خندید و گفت: «نکنه تو همدان سر و سامان گرفتی که بابا و مادر از یادت رفته؟ ها؟».

محمود زورکی خندید. به حرف آمد و گفت: «توی همدان سرم خیلی شلوغ بود. پیغام شما هم به فرمانده اونجا رسیده، ولی جور نبود که تا حالا اجازه بده بیام» محمود در ادامه گفت: «بابا کجاس؟».

مادر دست محمود را در دستش گرفت و آهسته گفت: «رفته بیرون، می‌یادش». محمود با عجله پرسید: «کی؟».

بغض مادر ترکید و پرسید: «حتماً نیومده می‌خوای بری... آره مادر؟» محمود مانده بود که چه جواب بدهد؛ اگر می‌گفت که برای آزادسازی خرمشهر می‌رود، دل مادر بیشتر می‌گرفت. اگر نمی‌گفت، دلیل قانع‌کننده‌ای برای برگشتن نداشت. آشوبی در دلش افتاده بود، بریده بریده گفت: «فقط اومدم از تو و بابا حلالیت بخوام و برگردم».

دل مادر ریخت، قامت قوز کرده‌اش کشیده شد: «مگه چه خبره؟» محمود با دستپاچگی گفت: «یه وقت‌هایی پیش میاد که از همدان می‌رم جبهه، کاره دیگه، اگه...».

ـ نگفتی کی می‌خوای برگردی؟

ـ همین حالا.

مادر دانه‌های اشک را با گوشه روسری‌اش گرفت.

ـ انصافه که بعد از یک سال اومدی و حالا می‌خوای یه ساعته برگردی؟

ـ نه نیست؛ اما اجازه ندارم بیشتر بمونم.

محمود دوباره بر دست‌های مادر بوسه زد؛ اشک میان چشمان مادر جوشید و روی گونه‌های تب‌دار او سرازیر شد؛ با بغض و گریه چشمش را دوخت به سقف اتاق و گفت: «مثل اینکه خواب می‌بینم محمود اومده، دلی خواب هم که باشه، یه نصفه شب آدم رو مهمون می‌کنه!».

محمود دستی روی صورتش کشید و عرق پیشانی‌اش را گرفت و گفت: «نه مادر، خواب نیستی، منم محمود، پسرت، همون کسی که از بچگی بهش قرآن یاد می‌دادی، از تکلیف برایش می‌گفتی، از حفظ اسلام، از عمل به قرآن، حالا اومده ازت اجازه بگیره، اونم دلش با تو و باباست ولی عمل به وظیفه و تکلیف از محبت بالاتره، اصلاً یادته می‌گفتی هر وقت دلت گرفت، سوره فجر رو بخون؟».

این را که گفت، لبخندی گوشه لبان مادر نشست، محمود هم شروع کرد و سوره فجر را از حفظ خواند؛ وقتی به آیه آخر رسید، پلکی زد و دانه اشکی از گوشه چشمش سُرید، رویش را برگرداند و به ساعت دیواری نگاهی انداخت، 12 ساعت وقت داشت که از اصفهان خودش را به دارخوین برساند.

خبرگزاری فارس

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
مداحی که با مراجعه به قرآن زمان شهادتش را فهمید
مصطفی از بچه‌های دوست داشتنی گردان تخریب بود؛ در عملیات بدر به او گفتند که شهید می‌شوی؛ او قرآن را باز کرد، آیه 12 سوره طه آمد و مصطفی گفت: «من این بار رفتنی هستم».
 

علی زاکانی از رزمنده بسیجی لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) و لشکر 10 سیدالشهدا(ع) بود که از 15 سالگی به جبهه رفت و 62 ماه فضای روحانی و معنوی جنگ را زیر آتش دشمن با 15 عملیات تجربه کرد. وی که یادگار شهدای تخریب و اطلاعات و عملیات است، روایت می‌کند از مداح شهیدی که با مراجعه به قرآن کریم، به زمان شهادتش پی ‌بُرد.

 

                                                              ***

شهید مداح مصطفی مبینی

دوستی داشتیم به نام «مصطفی مبینی». او در گردان تخریب آدم ویژه‌ای بود. در مجموع بچه‌های گردان تخریب، ویژگی‌های خاصی داشتند. در تخریب اخلاص بسیار بالایی بود. چون بچه‌ها سر و کارشان با مین بود آن هم در شب، در عملیات با آن استرس و فشار خیلی اخلاص می‌خواهد با مین کار کردن؛ چون هر لحظه ممکن است مین منفجر شود و طرف را تکه تکه کند. ویژگی‌های «مصطفی مبینی» ویژگی بود که ما هر بار عملیات می‌شد، می‌گفتیم: «مصطفی در این عملیات حتماً شهید می‌شود».

قبل از عملیات «خیبر» یکی از رفقای ما به نام ناصر در خواب دیده بود چند نفر از بچه‌ها از جمله مصطفی، شهید می‌شوند. آمد و رو به بعضی بچه‌ها گفت شما شهید می‌شوید. مصطفی گفت: «اجازه بدهید من به قرآن رجوع کنم!» او به قرآن رجوع کرد، بعد لحظاتی گفت: «نه من در این عملیات شهید نمی‌شوم».

عملیات «بدر» شد. ما می‌خواستیم حرکت کنیم. آقای جعفر طهماسبی رو به مصطفی گفت: «مصطفی تو این بار دیگر حتماً رفتنی هستی!» مصطفی قرآن را باز کرد، آیه 12 سوره طه آمد. «إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى» مصطفی گفت: «من این بار رفتنی هستم...».

مصطفی ظهر روز ششم عملیات در شرق دجله کنار ما نماز می‌خواند که خمپاره آمد خورد به پهلویش در حال جان دادن بود که ما آوردیمش عقب و شهید شد... بعضی‌ها با قرآن چنین سَر و سِر دارند.

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/19 8:50:10
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
در چهارراه مرگ جزیره مجنون چه می‌گذشت
ساعت ۹ صبح با خودرو به سمت خط مقدم حرکت کردیم. از تعدادی دکل‌های دیده‌بانی گذشتیم و به چهارراه معروف به «چهارراه مرگ» رسیدیم.
 
اواخر خرداد ماه سال 1365 بود که دستور حرکت لشکر 58 تکاور از منطقه دشت عباس و به جزیره مجنون ابلاغ شد. این منطقه از نظر بچه‌ها به جزیره جهنمی معروف بود. از خط مقدم به پشت جبهه نقل مکان کرده و حدود 20 روز داخل رودخانه‌ای خشک و بی‌آب و علف که به طور پراکنده درختانی هم در آن روییده بود، مستقر شدیم. پس از آن، گردان ما به وسیله ستون خودرویی که از طرف پشتیبانی لشکر فرستاده بودند، به طرف جزیره مجنون حرکت کرد. پس از پیمودن ساعت‌ها راه و پشت سر گذاشتن جاده‌های پر پیچ و خم و همچنین شهر بستان، سرانجام به جزیره مجنون رسیدیم.

سنگری که باید در آن مستقر می‌شدم، در سه راهی «سیدالشهداء» قرار گرفته بود. جاده‌های جزیره مجنون که به نام «پد» هم خوانده می‌شد، به طور کامل در داخل آب قرار گرفته بود و سنگر من هم در کنار جاده واقع شده و طرف دیگرش به آب متصل بود؛ به همین خاطر شب‌ها از صدای قورباغه‌ها و یا نیش پشه‌ها و آزار موش‌های بزرگ، نمی‌توانستیم بخوابیم.

جناب سروان پوستینی با گروهی از سربازان گروهان به اولین خاکریز خط مقدم که در جلو و میان آب قرار داشت رفتند. سنگینی و فشردگی کارها باعث شده بود تا پس از گذشت 17 روز از زمان استقرارمان در جزیره، نتوانیم سری به سروان پوستینی بزنم؛ به همین دلیل تصمیم گرفتم از خط سرکشی کنم و سری به او و دیگر بچه‌ها بزنم.

چند روز بعد ساعت 9 صبح با خودرو به سمت خط مقدم حرکت کردیم. از تعدادی دکل‌های دیده‌بانی - که در تیررس دشمن هم قرار داشتند- گذشتیم و به چهار راه معروف به «چهارراه مرگ» رسیدیم. اسم این چهار راه خیلی به گوشم خورده بود و خواه و ناخواه در دل انسان وحشت ایجاد می‌کرد. این چهار راه بیشتر از همه جای جزیره در تیررس عراقی‌ها بود و خیلی از بچه‌ها در همین جا مجروح یا شهید می‌شدند. ما بدون هیچ اتفاقی به سلامت گذشتیم؛ اما خط مقدم که معروف به «پد غربی» یا «پد شرقی» بود، وضع بدتری داشت. 

هوای جزیره بسیار گرم و سوزان بود و روزانه حدود چهار بار صدای آمبولانس ها شنیده می‌شد که مجروح یا شهیدی را به عقب تخلیه می‌کردند. ظهر بود که به سنگر حمید پوستینی رسیدم. ستوان «اصغر صانعی» فرمانده دسته دوم گروهان یکم که از دوستانم بود نیز در سنگر او بود و پس از سلام و احوال‌پرسی مشغول صحبت شدیم.

دقایقی بعد یکی از سربازان وظیفه نزد ما آمد و خطاب به پوستینی گفت: «ببخشید جناب سروان! اگه ممکنه چند لحظه‌ای کار خصوصی باهاتون داشتم.» پوستینی رفت و دقایقی بعد ناراحت و گرفته برگشت. علت را پرسیدم؛ گفت: «داستان زندگی این جوان به راستی غم‌انگیزه. یک خانواده شش نفره بودن که به تازگی همه اعضای خانواده‌اش در جریان یک سانحه رانندگی کشته می‌شن و فقط خواهرش که دانشجوی سال سوم است، در تهران باقی مانده. خودش هم دانشجوی سال دوم بوده که این اتفاق در جاده شمال رخ می‌دهد.

 

 

بنده خدا فوق دیپلم که گرفته به خدمت اعزام شده و در مدت آموزش به او گفتن به دلیل سرپرستی خواهرش، باید معاف شود و به تازگی از آموزش آمده و به یگان ما واگذار شده. حالا هم از من خواهش کرد که کمکش کنم تا زودتر کارهاش روبه‌راه بشه. می‌گفت: الان مدتی است که از خواهرش بی‌خبر است و از نظر روحیه وضع درستی نداشت. من هم قول دادم تا هر کاری از دستم برمی‌آد، دریغ نکنم. البته من مدارکی را که همراه آورده بود، به سلسله مراتب فرماندهی گزارش کرده‌ام و متاسفانه بیشتر از این کاری از من ساخته  نیست.

ما هم اظهار امیدواری کردیم که ان‌شاءالله هرچه زودتر کار آن سرباز روبه‌راه شود و از پوستینی هم خواستیم بیشتر از آنچه از دستش برمی‌آید، در پی کار او باشد. با هم مدتی به مشورت نشستیم که هرکدام چه کاری از ما برمی‌آید. نمی‌توانستم زیاد آنجا بمانم و باید به سنگرم برمی‌گشتم. خداحافظی کردم و با سرباز راننده «حمید پوریان» حرکت کردیم.

حدود 200 متر به چها راه مرگ مانده بود که باران خمپاره‌های دشمن - به صورت ردیفی - در چهار راه مرگ فرود آمدند و گرد و غبار فراوانی چها راه را در خود فرو برد. به سرباز پوریان گفتم: «فرصت مناسبیه. باید قبل از فرو نشستن گردوخاک، از چهار راه عبور کنیم. تا می‌تونی با سرعت از چهار راه عبور کن!» او هم بر سرعتش افزود و همین که به چهار راه رسیدیم، یک کامیون در میان گردوخاک پیدا شد.

 

 

کامیون و خودرو ما در یک لحظه ترمز کردند. خودرو ما درست در کنار کامیون توقف کرد. در همین لحظه صدای انفجار گلوله خمپاره بلند شد و صدای برخورد ترکش‌ها به بدنه کامیون که ما را در پناه خود گرفته بود، به گوش می‌رسید. ایستادن خطرناک بود؛ بنابراین به سرعت حرکت کردیم و چند دقیقه بعد به سنگرمان در سه راهی سیدالشهدا رسیدیم. در بین راه فقط از خدا می‌خواستیم که اتفاقی برای راننده کمپرسی پیش نیامده باشد.

پس از رسیدن به مقر، به سنگر رفته، مشغول استراحت شدم. صحنه چهار راه مرگ، پناه گرفتن ما در کنار کامیون و انفجار خمپاره در ذهنم بازسازی می‌شد. دلشوره خاصی برایم ایجاد شده بود. حدود یک ساعت از برگشتن ما گذشته بود که صدای آژیر آمبولانس را شنیدم. از آنجا که سنگر ما در کنار جاده بود، به دلیل ناهمواری جاده‌ها، خودروها توقف کوتاهی می‌کردند. وقتی آمبولانس به کنار من رسید، از راننده پرسیدم: «چه خبر شده؟» گفت: «راننده کمپرسی در چهار راه مرگ بر اثر برخورد ترکش شهید شده؛ او چهار فرزندداشته است».

بعد از رفتن آمبولانس، به سنگر برگشتم؛ درحالی که بسیار غمگین بودم. در این فکر بودم که راننده کمپرسی در برابر ترکش‌های خمپاره سپر بلای ما شد تا ما به سلامت از چهار راه مرگ بگذریم. شهادت این بار هم نصیب ما نشد. در همین حین صدای توقف خودرویی به گوشم رسید. بیرون رفتم. سرگروهبان اندرمانی، استوار مزار صیاد و سرباز ضیائی بودند که یک غاز وحشی هم شکار کرده بودند. به سنگر دعوتشان کردم. گفتند: «ما وقت نداریم بمانیم؛ فقط آمدیم شما را امشب برای شام به یک غاز وحشی، لذیذ و خوشمزه دعوت کنیم».

حدود دو ساعت از رفتن آنان می‌گذشت که دوباره صدای آژیر آمبولانس را شنیدم. بیرون آمدم. آمبولانس که رسید، طبق معمول از راننده پرسیدم: «چه خبر؟» گفت: «یکی از سربازان گروهان یکمه که گلوله تانک خورده و شهید شده» جلوتر رفتم که ببینم آیا آن شهید را می‌شناسم یا خیر. جنازه از هم پاشیده شد و در داخل گونی بود. متاسفانه موفق نشدم شهید را بشناسم؛ بدجوری متلاشی شده بود. آمبولانس حرکت کرد و به سنگر برگشتم. چند دقیقه بعد زنگ تلفن به صدا درآمد. حمید پوستینی فرمانده گروهان یکم بود. پس از سلام و احوالپرسی به من گفت: «آمبولانس را نگاه کردی؟» گفتم: «بله» گفت: «شهید را شناختی؟» گفتم: «نه» گفت: «همان فوق دیپلم وظیفه‌ایه که خانواده‌اش در سانحه رانندگی کشته شده بودن» خیلی ناراحت شدم. ما تصمیم گرفته بودیم برای معاف شدنش هر کاری از دستمان بر می‌آید انجام دهیم؛ اما تقدیر به گونه‌ای دیگر رقم خورد. چگونگی شهادتش را پرسیدم؛ گفت: «بنده خدا قابلمه در دست، برای گرفتن غذا به طرف خودرو غذا در حرکت بوده و تانک دشمن که خودرو رو نشونه گرفته بود، گلوله‌اش مستقیم به ایشان خورد. تکه بدنش رو از داخل آب‌های اطراف جمع کردیم و داخل گونی ریختیم. خدا به داد خواهرش برسه.» آه از نهادم برآمد؛ ولی در مقابل تقدیر، چه تدبیری می‌توان در پیش گرفت؟

وضعیت جزیره مجنون طاقت‌فرسا بود و حشرات و حیوانان موذی بسیاری وجود داشت که آزارمان می‌داد. از ساعت 10 صبح و به دلیل گرمای زیاد، نمی‌شد از آب تانکر استفاده کرد. مجبور بودیم بیشتر تحمل کنیم و گاهی که کار از صبوری می‌گذشت، مقداری یخ داخل تانکر می‌ریختیم. برای شستن دست و صورت و وضو گرفتن، باید از یخ استفاده می‌کردیم. پشه‌ها نیز به یک مشکل تبدیل شده بودند و با اینکه در طی روز یکسره از پماد ضد پشه استفاده می‌کردیم، ولی حریف آنها نمی‌شدیم و مجبور بودیم برای در امان ماندن از پشه‌ها در آن جهنم سوزان، تا نیمه‌های شب در کنار جاده، آتش روشن کنیم؛ چون از خط مقدم کمی فاصله داشتیم، می‌توانستیم آتش روشن کنیم.

ما حدود 9 ماه در این منطقه بودیم و وقتی به مرخصی می‌رفتیم، گذرمان از اهواز بود و گاهی هم سری به دزفول می‌زدیم. دستور جابه‌جایی از جزیره مجنون به شوش دانیال صادر شده بود. ما باید در شوش دانیال رزمایشی انجام می‌دادیم و از آنجا نیز برای انجام عملیات به گیلان‌غرب، منطقه سومار و نفت‌شهر می‌رفتیم. پس از مدتی، رزمایشی که قرار بود انجام دهیم، لغو شد و چند روز بعد، دستور حرکت به طرف کرمانشاه و گیلان غرب صادر شد. وسایل و تجهیزات را جمع کردیم و راه افتادیم. گردان 168 در حوالی ارتفاعات «گورسفید» و پشت ارتفاعاتی که بالگرد شهید شیرودی سقوط کرده بود، مستقر شد که معروف به «دشت دیره» بود.

چند روزی از استقرارمان در گورسفید می‌گذشت. سرگروهبان کوچه میدانی از خط مقدم آمده بود و به عنوان مسئول آشپزخانه انجام وظیفه می‌کرد. صبح روزی که باید برای تحویل گرفتن آمار جیره‌بگیر به ستاد لشکر می‌رفتم، تصمیم گرفتم در راه بازگشت سری به کوچه میدانی بزنم؛ بنابراین مدارک و نامه‌های مربوطه را برداشتم و به طرف ستاد لشکر راه افتادم. سنگرهای قرارگاه بسیار پراکنده بودند و مدتی طول کشید تا کارم را انجام دهم.

 

ناگهان صدای هواپیما به گوشم رسید. وقتی آسمان را نگاه کردم، دو فروند هواپیمای میراژ را دیدم که در ارتفاع بالایی در پرواز بودند. چند لحظه ای نگاهشان کردم. در حال ناپدید شدن بودند که صدای هواپیمای غول‌پیکری ظاهر شد که در سطح بسیار پائینی پرواز می‌کرد. همان‌طور که محو تماشای آن بودم، ناگهان دو بمب از هواپیما جدا شد که معلق زنان به طرف من می‌آمدند. بمب‌ها در هوا منفجر شدند و بارانی از بمب‌های خوشه‌ای بر سر ما باریدن گرفت. به سرعت خودم را به چاله‌ای پرتاب کردم.

یکی از بمب‌ها در نزدیکی‌ام منفجر شد؛ اما چون در داخل چاله بودم، از ترکش‌ها در امان ماندم. مطمئن بودم که این هواپیما جان به سلامت نخواهد برد و پدافند ما آن را خواهد زد.

وقتی آرامش در منطقه حاکم شد، بلند شدم و به ستاد لشکر رفتم. در سنگر رکن چهارم صحبت از بمباران همان هواپیمایی بود که بمب خوشه‌ای ریخته بود. بچه‌ها می‌گفتند که هواپیما از نوع «سوخو» بوده است. به سرعت کارهایم را انجام دادم و به آشپزخانه رفتم. کوچه میدانی جلوی سنگر نشسته بود که از دیدن یکدیگر بسیار خوشحال شدیم. در این هنگام ناهار گردان آماده شده بود. خودروهای حمل غذا به نوبت می‌‌آمدند و سهمیه غذایشان را می‌گرفتند و به نقاط مختلف خط می‌بردند. کوچه میدانی گفت:‌«اینجا جولانگاه هواپیماهای عراقی است. پی‌درپی میان و می‌رن؛ به همین دلیل تعداد زیادی حفره روباه در اطرافمان حفر کرده‌ایم تا به موقع از آنها استفاده کنیم. حدود 300 متر جلوتر، عشایر چادرنشین زندگی می‌کنند که دامدار هستند».

رودخانه خشکی در حدود 15 متری آشپزخانه قرار داشت. با هم به سمت آنجا حرکت کردیم. در راه حفره‌های کنده شده را نشان می‌داد و می‌گفت: «جناب سروان! این منطقه آب و هوای بسیار مطلوبی داره. خوب است که دوباره تمرینات رزمی را شروع کنیم».

مشغول صحبت بودیم که یک بار دیگر صدای هواپیما شنیده شد. یکی از هواپیماها را دیدم که دو تا بمب به طرف مواضع ما رها کرد. به سرعت داخل مسیر رودخانه پریدیم و میان شیاری که بر اثر سیلاب ایجاد شده بود، پناه گرفتیم تا از ترکش و موج انفجار در امان باشیم. بمب‌ها در حدود 150 متری ما منفجر شدند. بعد از رتفن هواپیما، در حال خروج از رودخانه بودیم که صدای ناله و فریاد از طرف عشایری که در آن نزدیکی سکونت داشتند، به گوشمان رسید. به طرف چادرهایشان دویدیم.

در نزدیکی آنها، جای انفجاری را دیدیم که حفره‌ای به اندازه یک کامیون ایجاد کرده بود. کمی آن طرف‌تر - داخل چادر - پیرزنی افتاده بود و ناله می‌‌کرد. ترکش به پایش خورده بود. کوچه میدانی سربازی را فرستاد تا خودرو آشپزخانه را بیاورد و پیرزن را به درمانگاه برساند.

راوی :حسن طغرایی

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/19 8:51:51
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
«حبیب عرب» بعثی‌‌ها چه کسی بود
بعثی‌ها به خاطر یک نخ سیگار یا یک قرص نان اضافی دست به کارهایی می‌زدند که در نهایت خودشان را خراب می‌کردند. یکی از اینها، معروف به «حبیب عرب» بود که در سلول‌های بغداد 13 نفر از اسرا را در حالی که تشنه بودند، به شهادت رساند.

 پس از عملیات کربلای 4 و زدن سیلی به دشمن، از آنجا که سعادت شهید شدن را نداشتم، به پادگان برگشتم. عملیات کربلای 5 چند روز بعد شروع شد. در چهار مرحله شرکت کردیم و هر چهار بار به خواست خدا دشمن را شکست دادیم. در مرحله پنجم عملیات بود که هر دو پایم به شدت مجروح شد. غیر از آن تیری به کمرم خورده بود و موج انفجار هم سرم را به درد آورده بود. حدود 12 ساعت روی زمین افتاده بودم تا این که صبح شد و نیروهای عراقی با تانک‌هایشان آمدند و بچه‌های مجروح را زیر تانک گرفتند، هرکس نمی‌توانست فرار کند اسیر می‌شد چون همه ما در محاصره قرار گرفته‌ بودیم. تانک‌ها از روی جنازه شهدا یا بچه‌‌های مجروح گذشتند؛ ولی از شانس بد از روی من رد نشدند. نمی‌توانستم تکان بخورم. ساعت 10 صبح بود. عراقی‌هایی که آنجا می‌گشتند، مرا دیدند خودم را به مردن زدم. آنها جلو آمدند و چند تیر بی‌هدف به سویم شلیک کردند. به حالت دمر روی زمین خوابیده بودم. برم گرداندند و نبضم را گرفتند. وقتی دیدند زنده هستم، خرج یک آر. پی‌. جی را که کنارم افتاده بود، باز کردند و شروع کردن به سرو کمر من زدن.

پاهایم را گرفتند و تا کنار یک تانک مرا روی زمین کشیدند و بعد پرتم کردند روی تانک. تانک به راه افتاد. چند متر بعد دوباره پرتم کردند پایین و بردند داخل یک سنگر. در آنجا تعدادی از بچه‌های گروهان خودمان را که دست و چشم‌هایشان را بسته بودند، دیدم. چشمان مرا هم بستند و همراه آنان در داخل یک ماشین انداختند. من که مجروح بودم در زیر و سالم‌ها هم رویم افتاده بودند. جا خیلی تنگ بود. سربازی‌های عراقی در آن حال، ما را می‌زدند و می‌گفتند: که به امام فحش بدهید ولی بچه‌ها کتک را می‌خوردند و فحش نمی‌دادند. گاهی هم به صدام فحش می‌دادند.

رسیدیم به بصره. سالم‌ها را برای بازجویی بردند و ما چند نفر را که مجروح بودیم، گذاشتند تا بعد که آمدند و لوازم ما، مثل ساعت و پول را گرفتند. تشنگی آزارمان می‌داد. هرچه داد می‌زدیم کسی به ما آب نمی‌داد. فقط ما را می‌زدند. آنجا یکی از بچه‌ها از تشنگی به شهادت رسید. بالاخره بازجویی تمام شد و ما را به یک پادگان انتقال دادند. از همه ما فیلمبرداری کردند و بعد از آن ما را به داخل یک کلاس در مدرسه‌ای در شهر بصره بردند.

سه روز ما را دست و چشم بسته نگه داشتند. در این مدت مقدار کمی آب و غذا می‌دادند. بازجویی‌ها که تمام شد بعد از کتک زدن، ما را داخل یک ماشین ریختند و از بصره به بغداد بردند. مردم بصره خیلی ما را اذیت کردند. در بغداد به اداره «استخبارات» برده شدیم. آنجا ما را لخت کردند و داخل یک اتاق فرستادند. غذا و آب را داخل یک سطل می‌ریختند و به ما می‌دادند. در سطلی که هم آب می‌خوردیم و هم ادرار می‌کردیم!

چون حالم خیلی بد بود و هر دو پایم آسیب دیده بود مرا به بیمارستان فرستادند، جایی که فقط اسمش بیمارستان بود. سه نفر در یک اتاق بودیم اتاقی تاریک که انسان در آنجا نمی‌فهمید کی روز می‌شود و کی شب! آنجا یکی از بچه‌های زاهدان را آن قدر زدند که شهید شد. او در بصره، سوره الرحمن قرآن را با سبک عبدالباسط می‌خواند. - یادش به خیر! - او شهید شد و من با یکی دیگر تنها شدیم.

آنها چند موزائیک آورده و به پای من آویزان کرده بودند. بعد از چند روز آن هم اتاقی مرا هم بردند و چند روز بعد هم مرا به همان اداره استخبارات فرستادند. آنجا چند روز را در زندان انفرادی گذراندم و بعد به پادگان «الرشید» منتقل شدم.

بچه‌ها در پادگان الرشید نه لباس به تن داشتند و نه حمام و نظافتی دیده بودند. بدن همه شپش گذاشته بود. زخم‌های مجروحان چرک کرده بود. کرم روی زخم‌ها وول می‌خورد. جا هم به قدری کم بود که در یک اتاق 4*3 حدود 50 نفر روی هم ریخته بودند. عده‌ای نشسته بودند و عده‌ای ایستاده. شب‌ها هم بیرون می‌بردند و می‌زدند. بعد از مدتی ما را به اردوگاه فرستادند، چه فرستادنی!

در راه همه ما را به یکدیگر و به صندلی اتوبوس بستند. پرده‌های اتوبوس را هم کشیدند. می‌زدند و می‌گفتند: که کسی حق نگاه کردن به بیرون را ندارد. اگر کسی به بیرون نگاه کند، او را می‌کشیم.

ما نفهمیدیم که از کجا رفتیم تا این که به اردوگاه رسیدیم. به اردوگاه که رسیدیم، باید از میان دو صف سربازان عراقی که با کابل و چوب صف کشیده بودند می‌گذشتیم. همین که از اتوبوس پیاده شدیم شروع به زدن کردند، حالا به هر جا که بخورد. بچه‌ها به آن دو صف تونل وحشت می‌گفتند تا این که داخل آسایشگاه شدیم.

هوای آسایشگاه سرد بود. بچه‌های مجروح داد و فریاد می‌کردند. خود من هم جزو مجروحین بودم. خبری از پتو و لباس نبود. آن شب شام نان دادند. نفری دو لقمه رسید! ما هر طوری بود آن شب را در دل سرما گذراندیم. صبح ما را بیرون آوردند. باران می‌آمد. از صبح تا عصر ما را در میان باران نگه داشتند.

اسامی را می‌خواندند. باد می‌آمد و صدای باران مانع می‌شد تا بچه‌ها اسمشان را بشنوند و اگر کسی نمی‌شنید او را می‌زدند. بعد او را به زیر آب سر می‌فرستادند. بالاخره همه اسم‌ها را خواندند و برای هر یک از ما یک دست لباس و دو تخته پتو دادند اما تا 24 ساعت از غذا خبری نبود.

ما را پنج نفر پنج نفر می‌نشاندند. می‌گفتند: که تا آخر اسارت باید همین‌طور بنشینید و سرهایتان پایین باشد. تا دو ماه به ما صبحانه ندادند. ظهرها کمی برنج بعضی شبها دو جوجه مرغ با آب برای 80 نفر می‌دادند. گاهی هم آب کلم یا آب بادمجان بود.

سال 66 برادری با من بود به نام «قاسمی». بچه همدان بود. او را یک روز برای شکنجه بردند، آن‌قدر زدندش که دست و پایش شکست. ناخن‌هایش را کشیدند و سرانجام سرنگ هوادار به او زدند و شهیدش کردند. بهانه‌شان این بود که فکر می‌کردند او پاسدار بوده است. یکی دیگر از بچه‌های خراسان را آن‌قدر زدند و در حمام آب جوش روی کمرش ریختند که رو به مرگ شد.

ولی استقامت نشان داد و حاضر نشد کوچکترین اهانتی به جمهوری اسلامی و مسئولین نظام بکند. اگر همه را می‌کشتند، باز هم زیر بار زور نمی‌رفتند. آنها از جمهوری اسلامی و ارزش‌های آن وحشت داشتند، به خصوص در روزهای خاصی که به نوعی به پیروزی و جشن جمهوری اسلامی مربوط بود خیلی سخت می‌گرفتند.

بیست و هفتم خرداد ماه بود. صبح آمدند و همه را جمع کردند. نشستیم، پنج نفره، آنها با کابل و چوب به داخل ریختند و ما را زدند. تعدادی از بچه‌ها را بیرون بردند و پس از زدن دواندند، آن قدر اذیت کردند که بیشتر بچه‌ها بیهوش شده و افتادند. کف پای تعدادی از بچه‌های دیگر که در آشپزخانه کار می‌کردند، اطو برقی گذاشتند و به تعدادی از ما هم وصل کردند.

در مدت جنگ خیلی از بچه‌ها بیهوش شده و افتادند. کف پای تعدادی از بچه‌های دیگر که در آشپزخانه کار می‌کردند، اطو برقی گذاشتند و به تعدادی از ما هم برق وصل کردند.

در مدت جنگ خیلی از بچه‌ها را کشتند، خیلی از  مجروحین هم شهید شدند. عده‌ای از بچه‌های مجروح را دست و پا قطع کردند، عده‌ای هم نابینا شدند. بعد از چندین ماه برای ما یک تلویزیون آوردند. آن هم آنقدر فساد داشت که نمی‌توانستیم و نمی‌خواستیم که حتی در خاموشی‌اش هم نگاهش کنیم، اما آنها از ساعت 10 صبح تا دو بعدازظهر تلویزیون را روشن و ما را می‌نشاندند تا نگاه کنیم.

از ساعت پنج بعدازظهر تا دو نصف شب هم باید نگاه می‌کردیم. اگر کسی خوابش می‌بردند، فردای آن روز او را بیرون می‌آوردند و آن‌قدر می‌زدند که پشتش کبود می‌شد.

به ما فقط دو دست لباس و دو پتو داده بودند که آنها هم وصله زده و شپش‌دار بودند، چون نظافت رعایت نمی‌شد آب هم نداشتیم. دستشویی‌ها و چاه‌هایشان همیشه پر بود به طوری که در دستشویی تا زانو می‌رفتیم توی کثافت! و با همان وضع وارد آسایشگاه می‌شدیم. بیماری اسهال بی‌داد می‌کرد و عده‌ای از بچه‌ها به این طریق شهید شدند.

بیماری دیگری که دست به گریبان برادرها بود «گال» بود. آن وقت آنها بچه‌های بیماری را آنقدر می‌زدند که دست‌ها باد می‌کرد و کبود می‌شد و گاهی در این شکنجه‌ها بچه‌ها را لخت مادرزاد می‌کردند و جلو چشم دیگران شکنجه می‌دادند.

خاطره‌ای که هیچ وقت فراموش نمی‌کنم، خاطره تلخ رحلت حضرت امام - ره- است. وقتی که شنیدیم امام عزیزمان از دنیا رفت همه ناراحت شدیم و مدت یک هفته عزاداری به پا کردیم. در روزهای آخر هفته داخل آسایشگاه دو نگهبان می‌گذاشتند تا مانع از عزاداری بچه‌ها شوند. بچه‌ها قرآن می‌خواندند و عده‌ای هم بودند که فداکاری‌های امام را می‌گفتند و یا اگر چیزی می‌دانستند و صحبتی از امام به یاد داشتند برای بقیه نقل می‌کردند.

تمام اینها خدایی بود که نگهبان نمی‌فهمید و گرنه ما را اذیت می‌کرد. روز آخر که فهمیدند ما برای امام عزاداری می‌کنیم ما را در یک مکان جمع کردند و به هر نفر یک سیلی زدند. بعد فرستادند داخل آسایشگاه و گفتند: لباس‌هایتان را در بیاورید. آن‌قدر ناراحت بودیم که به هیچ وجه زیربار نمی‌رفتیم. بعد یکی از سربازان عراقی آمد و گفت: «به امام توهین کنید.»

بچه‌ها هیچ عکس‌العملی نشان ندادند. سرباز عصبانی شد و به افسرشان اطلاع داد. افسر هم آمد و ما را تهدید کرد. ما راه حق را می‌رفتیم و حق هم با ما بود از این‌رو، هیچ ترسی به خود راه ندادیم.15 روز در آسایشگاه زندانی بودیم. بعد از آن ما را روزی ده دقیقه می‌آوردند بیرون و بعد هم به کلی آزاد گذاشتند.

یک جلد قرآن داده بودند برای 130 نفر. به هر نفری روزی ده دقیقه می‌رسید. از ساعت 12 شب اگر دست کسی می‌دیدند او را اذیت می‌کردند ولی با همین ده دقیقه بیشتر بچه‌ها حافظ قرآن شده بودند.

یک روز گنجشکی وارد آسایشگاه شد. نگهبان عراقی آمد و گفت: «آن را بگیرید و به من بدهید!»

بچه‌ها گنجشک را گرفتند و به او دادند. او یکی‌یکی ما را آورد و پرسید: «چه کسی می‌داند که این گنجشک چند پر دارد؟»

اگر می‌گفتی 100 عدد و کمتر بود 100 ضربه کابل می‌زد و اگر بیشتر هم بود بهانه‌ای دیگر می‌گرفت. آن‌قدر از این بهانه‌ها می‌گرفتند و اذیت می‌کردند که خودشان هم خسته می‌شدند و می‌رفتند. ولی بچه‌ها را خدا صبر داده بود و استقامت می‌کردند.

مسئله غسل برای بچه‌ها مصیبتی شده بود. به خصوص در ماه مبارک که از هر چیز دیگر واجب‌تر بود. آنها اجازه حمام به بچه‌ها نمی‌دادند. آن‌قدر آدم‌ها‌ی کثیفی بودند که اگر کسی می‌رفت تا از آنها اجازه این کار را بگیرد او را می‌زدند و می‌رفتند دستشان را می‌شستند و می‌گفتند: که شماها نجس هستید! ما هر وقت شما را می‌زنیم نجس می‌شویم و باید دستمان را بشوییم!

روزی که قرار بود آزاد شویم صلیب سرخ کارت آزادی را در دست ما گذاشت. پس از آن ما با افتخار به نماز جماعت ایستادیم و بعد از چهار سال اسارت نشان دادیم که هنوز به هدف‌مان پشت نکرده‌آیم و راه خود را ادامه می‌دهیم. قرآن برای خواندن و عمل کردن است و این را ما عملاً فهماندیم.

با وجود تمام اذیت‌ها و آزارها - چه از طریق جسمی و چه از طریق روحی - ما یک لحظه خم به ابرو نمی‌آوردیم. آنها کسانی بودند که ریش و سبیل‌ بچه‌های ما را با انبردست می‌کشیدند. کفش در داخل دهان ما می‌گذاشتند و می‌گفتند: که گاز بگیرید.

ما از اذیت عراقی‌ها ناراحت نبودیم؛ چون آنها دشمن آشکار ما بودند ولی وقتی که عده‌ای وطن‌فروش و جاسوس با آنها همکاری می‌کردند غمگین می شدیم. جاسوسانی که هوای نفسانی بر آنها غلبه کرده بود و حاضر به آزار ما شده بودند. آنها به خاطر یک نخ سیگار یا یک قرص نان اضافی دست به کارهایی می‌زدند که در نهایت خودشان را خراب می‌کردند.

یکی از اینها، معروف به «حبیب عرب» بود که در سلول‌های بغداد 13 نفر از اسرا را در حالی که تشنه بودند، به شهادت رساند. به بچه‌ها آب نمی‌داد و اگر کسی حرف می‌زد او را آن‌قدر می‌زد که از حال می‌رفت و آن وقت وی را در زیر آفتاب داغ روی آسفالت می‌غلتاند تا تمام تنش بسوزد. این بچه‌ها شهید شدند در حالی که تا آخرین لحظه حیات، مثل آقا امام حسین (ع) سوز عطش بر لبنانشان بود.

کرامت امیدوار

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/19 10:8:17
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
درخواست شهید از پدرش برای عروسی کردن برادران و خواهرانش
وقتی که 40 روز من گذشت حتما اگر عروسی دارید شروع کنید اگر عروسی داشته باشید و بخاطر من عقب بیندازید راضی نیستم امیدوارم که همه برادرانم و خواهرانم بخوبی و خوشی عروسی کنند 

 شهید ابوالفضل خدایار اعزامی از کاشان از گردان امام محمد باقر(ع) از گروهان حبیب که در تاریخ 1362/12/11 در عملیات خیبر به شهادت رسید که پیکر این شهید در تاریخ 1373/8/13 تفحص گردید و در امامزاده ولی بن موسی کاظم در راوند کاشان به خاک سپرده شد.
 


 

وصیت خانوادگی

فقط مربوط به خانواده

پدر جان - برادران و

خواهران و کلیه خانواده امیدوارم

همه مرا حلال کنید پدر جان

اگر در خانواده عروسی چیزی خواسته

باشید شروع کنید برای برادرانم با

عروسی دیگر حتما شروع کنید وقتی

که 40 روز من گذشت حتما

اگر عروسی دارید شروع کنید اگر عروسی

داشته باشید و بخاطر من عقب

بیندازید راضی نیستم امیدوارم که همه

برادرانم و خواهرانم بخوبی و خوشی

عروسی کنند و شما را به حال خود راحت

بگذارند و امیدوارم که از طرف من که

گوش به حرف شما بدهند من آنها را بخدا

قسم شان می دهم که گوش بهحرف شما

بدهند.   والسلام علیکم و رحمه و برکاته

داخل سنگر در خط مقدم

جبهه شب عملیات

برای شما می نویسم و در جیب خودم می‌گذارم

ابوالفضل خدایار

توسل به حضرت ابوالفضل و پیدا شدن دو شهید به نام ابوالفضل

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/19 10:56:40