خاطرات دفاع مقدس
|
ماجرای پیشانی بند سرنوشت ساز عملیات خیبر
|
شهادت بچه پولدار محل
من بعد از عملیات رمضان در سال 61 وارد جنگ شدم. مسجدی به نام مسجد «مکتب امام» در خیابان کاشانی نزدیک خانهمان بود. کوچک که بودم به کلاسهای قرآنی میرفتم. آقای «میرجعفری» معلم من بود که الان استاد دانشگاه تربیت معلم شده است. وقتی انقلاب شد، این مسجد پایگاه بچههای انقلابی شد. من زمان انقلاب، سوم راهنمایی بودم. محل ما در شهر یزد، محله بچه پولدارها بود، ولی همه نوع تیپی در آن پیدا میشد. از ساواکی و مغازهدار تا تاجر و ثروتمند.
خانوادهای از مشهد به محل ما آمده و ساکن شده بودند که نام خانوادگیشان «جلالیان» بود و وضع مالی توپی داشتند. خانه چند هزار متری و ملک و املاک زیاد و هر کدام از زن و شوهر چند مدل ماشین خارجی داشتند. اینها دو تا پسر داشتند که هر دو به مسجد میآمدند و یکی از پسرها هم با من به جبهه آمده بود. یک بار بعد از این که از جبهه برگشتیم، پدر و مادرش به خانهمان آمدند و گفتند: یک جوری پسر ما را از جبهه رفتن منصرف کنید. ما ماشین، خانه، زندگی در ایران و یا هر کشور خارجی دیگری به این پسر میدهیم و از او خواهش کردیم به جبهه نرود ولی گوش نمیکند. شما متقاعدش کنید."
ولی این دو پسر با وعده وعیدهای پدر و مادرش خام نشدند و باز هم به جبهه آمدند. برادر کوچکتر در عملیات «والفجر مقدماتی» در فکه شهید و پیکرش مفقود شد. دومی هم پاسدار و در علمیاتی با موج انفجار جانباز شد. اما دوباره به جنگ رفت. الان هم یکی از بهترین پزشکان کشورمان است.
پیشانی بند سرنوشت ساز عملیات خیبر
در خیبر محوری که دست ما بود، آخرین نقطه بود و طولش سه، چهار کیلومتر میشد. بعد از آن هم منطقه دشمن شروع میشد. از بس این جاده را رفته بودیم، مثل کف دست بلد بودیم. شب علمیات به سنگر فرماندهی رفتیم تا آخرین توجیهات منطقه را بشنویم. جلسه که تمام شد، در یک سینی اسپند دود کردند و همه همدیگر را بغل کردند. پیشانیبندها زده شد و روضه وداع خوانده شد. حال عجیبی بود. فقط یک ساعت به عملیات مانده بود «علی بابایی» که معاون تخریب گردان بود، پیشانیبندی از توی سینی برداشت و روی پیشانیم بست. من هم یکی برداشتم و بر پیشانی او بستم. در آغوشم گرفت و با گریه گفت:«حسین!روی پیشانی بندت نوشته شده «یا ابوالفضل العباس(ع)»،تو جانباز میشوی!»
من هم به شوخی گفتم:«روی پیشانی بند شما نوشته شده، «یا اباعبدالله الحسین(ع)» تو هم شهید میشوی». این صحبتها در حد حرف بود و شوخی. فکرش را هم نمیکردم که به تحقق بپیوندد. من جانباز شدم و علی بابایی شهید شد.
تسنیم|
این شهید به خراسان ادای دین کرد
|
حسین، سردسته سینهزنان حسینیه ابوالفضلی (ع) در سال ۱۳۵۶ جهت انجام خدمت نظام وظیفه به ارتش پیوست و از آنجا که در دفتر یکی از فرماندهان ارتش بعنوان تایپیست به کار گمارده شد میتوانست با دادن اخبار و اطلاعات به روحانیون و علما گامی مهم در جهت حمایت از مبارزان انقلابی بردارد.
با پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی به همراه اولین گروههای اعزامی به عنوان یک بسیجی راهی جبهه شد و شش ماه در منطقه سومار حضوری دلیرانه داشت. یک سال بعد (در سال ۱۳۶۰) به عضویت سپاه سبزوار درآمد و در سال ۱۳۶۶ به سفر حج مشرف شد.
حسین فرمانده «گردان ولیالله» از «لشکر۵ نصر» در عملیاتهای بسیاری حماسه آفرید. او که تمام هستی خود را برای دفاع از انقلاب در طبق اخلاص نهاده بود نخستین بار در «عملیات خیبر» شیمیایی شد و چندی بعد در عملیات «والفجر۸» ماسک خود را در اختیار یکی از رزمندگان قرار داد و برای دومین بار در معرض گازهای شیمیایی قرار گرفت و اسطورهای از ایثار شد.
جنگ به پایان رسید اما حماسه خیبر و والفجر۸ با سرنوشت حاج حسین پیوندی ابدی داشت. پیوندی که او را در یازدهمین روز از آذرماه سال ۱۳۷۰ آسمانی کرد و کارنامه ۳۵ سال زندگی را مزین به سند شهادت کرد.
امروز سه فرزند حاج حسین یادگارانی از شکوه ایثار او در میان ما هستند. پیکر مطهر او در گلزار شهدای سبزوار آرام گرفته است.
داوود مزینانی،حسین محمدیانی و عبدالحسین برونسی از راست به چپ مشاهده میشوند.
منبع: ایسنا
|
لحظه شهادت مربوط به چه کسی است
|
پاسدار شهید داود حق وردیان در پانزدهمین روز بهار سال هزاز و سیصد و چهل و یک ، همزمان با روییدن جوانه ها و بهار گل ها ، در دامان پدری مؤمن و مادری مؤمنه و ترک زبان در شهرستان منجیل متولد شد. داود با تولدش گرما بخش خانواده گردید و همانند نگینی در محفل خانواده ی خیش می درخشید. رشد و نمو دوران نونهالی او همراه با کسب تحصیل دوران ابتدایی در زادگاهش سپری شد ، اما بنا به موقعیت شغلی پدرش به شهرستان رشت عزیمت نمود و دوران تحصیلات راهنمایی تا دبیرستان را در رشت سپری نمود.
داود قبل از آن که به بلوغ شرعی برسد احکام و مسائل شرعی را بر خود واجب می دانست و همواره خود را مقید به رعایت آن می نمود و چون از صفات پسندیده ای برخوردار بود ، ذره ای ریا و تظاهر در وی راه نمی یافت و از حق و حقیقت در هر شرایطی طرفداری می کرد.
مادرگرامی اش می فرماید : ( داود در میان بچه های من یک چیز دیگری بود ، داود خیلی به خدا نزدیک بود، در دوران نوجوانی او شبی خواب دیدم و در عالم رویا سیدی نورانی، به من گفت این داود تو به دنیا ماندنی نیست و به زودی پر خواهد کشید! به همین علت ترس از دست دادن او همیشه قلبم را می آزرد ).
اوج نوجوانی او مصادف شد با اوج قیام امت مسلمان ایران علیه حکومت جور و ستم شاهی پهلوی و داود هم که با آن طبع نوجوانی اش در پی فرصتی این چنینی روز شماری می کرد با ذوق و شوقی وصف ناپذیر به صفوف مردم آزاده ایران پیوست و به سبب فعالیت چشمگیری که داشت بارها تحت تعقیب ساواک قرار گرفت و یکبار نیز توسط مزدوران رژیم مدتی زندانی شد.
با پیروزی انقلاب اسلامی ایران او نیز همانند دیگر جوانان مؤمن و مذهبی به حفظ و حراست از دستاوردهای انقلاب اسلامی پرداخت. زمانیکه جهاد سازندگی نوپای خمام شکل گرفت، مدتی در برنامه های جهاد فعالیت نمود و با شکل گیری سپاه پاسداران در سال ۵۹ به عضویت آن درآمد و در حفاظت فرودگاه رشت، سپاه پاوه، فرماندهی عملیات سپاه لنگرود و نیز در سرکوبی منافقین و اشرار در وقایع بندر انزلی که توسط مزدوران داخلی و سر سپردگان رژیم طاغوت بر پا شده بود، با آموزش و تعلیماتی که از قبل کسب کرده بود توانست با تدبیر و توان رزمی بالای خود، نقش ارزشمندی ایفاء نماید، به علت روحیه شجاعت، تهور و بی باکی که در وی وجود داشت معمولا اکیپ های مقابله با گروهک های ملحد و مفسد به او سپرده می شد.
داود با توانمندی، تدبیر، خلاقیت و داریتی که داشت در پاکسازی جنگل های گیلان بخصوص جنگهای هشتپر و همچنین در خنثی سازی آشوب گروهک های منحرف در قائله بندر انزلی و دفاع از مردم مسلمان آمل در برابر حملات وحشیانه گروهک های فریب خرده استکبار جهانی با مهارت و ایثار و توانمندی فوق العاده ای درخشید.
داود در مسئله ی امر به معروف و نهی از منکر با تمام توان خود وارد عمل می شد، در زمان ریاست جمهوری بنی صدر ملعون، وقتی وی با هواپیمای اختصاصی به گیلان سفر کرد، مقرر شده بود که شهید حق وردیان به همراه تنی چند از پاسداران، حفاظت از بنی صدر و هیئت همراه را بر عهده بگیرند، لذا شهید حق وردیان زمانی که وارد فرودگاه رشت شد و در کنار هواپیمای حامل رئیس جمهور زن بد حجاب (مهمان دار هواپیما) را می بیند شدیداً معترض می شود و به فرماندهی وقت سپاه اعلام می نماید تا وضعیت حجاب آن زن مناسب نشود مسئولیت امنیت بنی صدر را تقبل نخواهد کرد! فلذا آن زن پوشش مناسب می گیرد.
همچنین با نا امن شدن مناطق کردستان و پاوه توسط گروهک های وابسته به استکبار جهانی مدتی در آنجا به نظام مقدس جمهوری اسلامی خدمت نمود و از ناحیه ستون فقرات و چشم و دست مجروح گردید. شهید حق وردیان در اسفند ماه سال ۶۰ در کمال سادگی بر سر سفره عقد نشست و با دختری مؤمنه و پاسدار، زندگی مشترکش را آغاز نمود و حاصل دو ماه از زندگی مشترک او دختری است که امروز به لطف خدا از مباهات علمی و فرهنگی کشور می باشد.
شهید بزرگوار داود حق وردیان پس از دو ماه ازدواج، مجدد راهی جبهه های جنوب گردید و در مصاف با دشمنان میهن اسلامی شجاعانه نبرد نمود و در تاریخ ۱۳۶۱/۹/۲ یعنی ده روز قبل از شهادت خود طی تماس تلفنی که با مادر و همسر مکرمه اش داشت پس از شنیدن مژده ی مادر مبنی بر عطیه الهی خداوند به آن ها خطاب به مادر می گوید : « اما من مژده بزرگتری برای شما دارم که ده روز دیگر موعد آن فرا می رسد! » تاریخ شهادتش را به خانواده اعلام نمود و سر انجام در روز یکشنبه ۱۹/ ۲/ ۱۳۶۱ در خرمشهر بر اثر اصابت گلوله دشمن بعثی از ناحیه دست چپ و پشت مجروح و در عنفوان جوانی ندای حق را لبیک گفت و به عرشیان پیوست.
پیکر مطهر شهید داود حق وردیان پس از تشیع باشکوه امت حزب الله رشت در گلزار شهدای رشت ماوا گرفت.
وصیت نامه سردار شهید داود حق وردیان|
خاطرات یک بسیجی از خطرات اعزام به پیرانشهر
|
درآن لحظه فهمیدم این شور و هیجان جوانی نیست. عشقی ست که من درست نمیشناسمش. ناچار تسلیم شدم و به اقای گوهریان گفتم: لطفا در گوش امیر رضا قرآن بخونید. آقای گوهریان در گوش امیر رضا قران خواند و او هم با ما راهی شد. روزی که حرکت کردیم سه شنبه بود. بعد از ظهر یک روز زمستانی و سرد. هرکدام با چند کامیون به طرفی رفتیم ومن هم عازم پیرانشهر شدم. وقتی وارد پیرانشهر شدم. رئیس جهاد آنجا که بچهی زنجان بود و اسمش محمد ایمان دوست بود، را دیدم که خیلی ناراحت است. تا مرا دید با ناراحتی و بغض گفت: اومدن کتابخانهی جهاد رو آتیش زدن.
بعد مثل کودکی که پدر خود را دیده باشد و خبر تاسفباری را به او بدهد، ناگهان بغضش ترکید و شروع به گریه کرد. با گریه گفت: ما اومدیم اینجا براشون آب لولهکشی به خانه هاشون رسوندیم، کوچه هاشون را اسفالت کردیم. اما ضد انقلاب یکی از بچههای ما رو گرفتن و دوتا گوشش روبریدن، دماغش رو بریدن، زبونش رو بریدن و دست و پاش رو هم قطع کردن و پیکر مثله شدهاش را آوردن انداختن تو جهاد.
گفت: من میخواهم بچه ها رو بردارم و از اینجا ببرم. او را بوسیدم و گفتم: پسرم امیدوارم با پیروزی برگردی خونه. بعد هم بری خونه خدا و مدینه و سر قبر عموی پیامبر، خدا شما را دوست داشته که این مصیبتها به شما وارد شده. همین بلا رو دشمنان اسلام سر عموی پیامبر هم آوردن. او الان توی بهشت پیش پیامبره. یک مرتبه حالش برگشت و لبخند رولبهاش نشست و با خوشحالی مرا بوسید و گفت: پدر کاظمی چه خوب شد شما اومدید اینجا. گفت: بچههای رزمنده نیاز به روحیه دارن. این گذشت و فردا صبح دیدم رزمندگان دارند نان و هندوانه میخورند. پرسیدم: مگر پنیر ندارید؟
گفتند: نه، قبل از اینکه شما بیایید نان و چای خالی می خوردیم. در برگشت به اصفهان کتابهای نیم سوختهای که از انجا آورده بودم، مسجد به مسجد می بردم و نشان میدادم و پشت بلندگو شرح حالشان را برای مردم تعریف میکردم و میگفتم: اگر رزمندگان سنگرها را ترک کنند، دشمنان اسلام به اصفهان میرسند و بدتر از اینها خواهد شد. حرفهایم مردم را تحت تاثیر قرار داد وسیل کمکهای انها سرازیر شد: پول، طلا، موادغذایی، لوازم شخصی، پتو، ملحفه، لباس و حتی کتاب. آنقدر کتاب اوردند که میشد با انها کتابخانه بزرگتری در پیرانشهر زد.
من درآن زمان اغذیه فروشی داشتم. ده حلب پنیر برداشتم و کمکهای مردمی را هم بار یک کامیون جهاد کردم و راه افتادیم سمت پیرانشهر. موقع حرکت، فرزند شاطر نانوا که بچه محله مان بود و هم سن و سال امیر رضا، ساکی را آورد و داد دستم. پرسییدم: این چیه؟ گفت: ساک امیر رضا گفتم: مگه چی شده؟ گفت امیر رضا مفقود شده. برای لحظهای ماندم که چه کار کنم؟ اما به خودم نهیب زدم و به راننده گفتم حرکت کند. بعدها شنیدم که پسر کوچکترم علیاکبر به مادرش گفته است: پدر چقدر بی تفاوت است، پسرش مفقود شده، آنوقت او راهش را میگیرد و میرود پیرانشهر.
بگذریم. ما رفتیم پیرانشهر و چیزهایی را که برده بودیم تحویل دادیم. در پیرانشهر مدت چهارماه عبور از بلندی و کوههای سر به فلک کشیده میسر نیست. چون برف و بوران زیاد است و جادههای کوهستانی غیر قابل عبور. تعدادی پتو ومقداری نان خشکه، سبزی خشک شده، شلغم، حبوبات و رشته آشی برداشتیم وحرکت کردیم به طرف قلهی کوهی که رزمندگان پاسداری میدادند. از آن بالا خانههای پایین انقدر کوچک به نظر میرسیدند که انگار قوطی کبریت بودند. آن طرف کوه خانههای عراقیها بود. فرمانده رزمندگان گفت: ما می تونیم تویه چشم به هم زدن همه شون رو از بین ببریم. اما رهبر به ما چنین اجازهای نداده. من شب را ان بالا ماندم. باد شدیدی گرفت و سوز وسرما غوغا به پا کرد. آن بالا آنها یک سر طنابی رابسته بودند به قله کوه ویک سران را به محل استراحتشان که موقع رفت وامد خدای ناکرده پرت نشوند پایین.
منبع: کتاب دست سبز –خاطرات حسینعلی کاظمی نائینی
|
جزئیات مصاحبه شهید لشگری با تلویزیون عراق
|
نام کتاب خاطرات این شهید بزرگوار، "6410" است.
او دارای درجهٔ جانبازی 70 درصد بود و در طول جنگ تحمیلی تا پیش از اسارت توانست در 12 عملیات هوایی شرکت کند. او از سوی مقام معظم رهبری به لقب "سید الاسراء" مفتخر شد.
آزاده سرافراز "حسین لشگری" با موافقت فرمانده معظم کل قوا در تاریخ 27 بهمن 1378 به درجه سرلشکری ارتقا یافت.
رهبر معظم انقلاب اسلامی در مراسم تجلیل از امیر آزاده سرلشکر "حسین لشگری" فرمودند: " لحظه به لحظه رنجها و صبرهای شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار مهربان این اعمال و حسنات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیازمندتر است به شما بازخواهد گردانید... آزادگان، سربازان فداکار اسلام و انقلاب و رمز پایداری ملت ایران هستند."
باشگاه خبرنگاران در نظر دارد برای گرامیداشت مقام والای امیر مقاوم و آزاده لشکر اسلام، زندگینامه و خاطرات این شهید بزرگوار را منتشر کند؛ قسمت چهل و سوم این خاطرات به شرح ذیل است:
" روزی سلمان برایم پیشنهاد جدیدی آورد. گفتم: سلمان مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان! ابتدا موضوع را نفهمید ولی پس از اینکه برایش توضیح دادم خندید و گفت: اگر نمیخواهی با دختر عراقی ازدواج کنی و زنهای ما را قبول نداری، میتوانی با همین دخترهای منافقان (آنها میگفتند مجاهدان) که ایرانی هستند ازدواج کنی و همینجا بمانی.
تشکر کردم و گفتم: اینجور دخترها به درد من نمیخورند. اینها اسیر در اسیر هستند و زبالهای بیش نیستند. مدتی که در عراق بودم شبکه تلویزیونی آنها را میدیدم و از ماهیت پلید آنها آگاه بودم.
برای اینکه خیال سلمان را راحت کنم، گفتم: اگر بنا باشد در عراق بمانم و ازدواج کنم ترجیح میدهم با یک زن عراقی ازدواج کنم.
وضع داخل عراق از نظر اقتصادی و امنیتی بسیار وخیم شده بود. چندین کودتا در ارتش عراق شکل گرفته بود که با کشته شدن چندین افسر عراقی نافرجام مانده بود. قیمت هر دلار آمریکا 2000 دینار عراقی شده و اجناس خارجی حتی از رده خارج شده در بازار سیاه به قیمت گزاف فروخته میشد.
دزدی، قتل، غارت و تجاوز بسیار زیاد شده بود. عراق از بازدید نمایندگان سازمان ملل به نیروگاههای اتمی و سلاحهای میکروبی و شیمیایی خود جلوگیری میکرد. آمریکا برای مجبور ساختن عراق به اقدامات سازمان ملل، چند موشک به نقاط حساس بغداد زد و تعداد زیادی کشته و زخمی بهجا گذاشت.
یک روز سلمان با دست پر از میوه و خرما به اتاق من آمد و گفت: با پیشنهاد جدیدی پیش تو آمدهام. حالا باید فکر کنی و بپذیری!
گفتم: مرا به حال خودم بگذار. نیازی به پیشنهادهای تو ندارم.
او رهایم نکرد و گفت: میخواهی به یکی از کشورهای شرقی و یا غربی پناهنده سیاسی بشوی. عراق کمک میکند که تو را بپذیرند و پول قابل توجهی در حساب بانکی تو در آن کشور خواهد ریخت که تا آخر عمر تأمین باشی. آنجا میتوانی خانوادهات را از ایران پیش خودت ببری.
گفتم: دست شما درد نکند! خیلی ممنون! ترجیح میدهم در عراق زندانی باشم؛ ولی به کشورهای بیگانه پناهنده نشوم.
سلمان گفت فکر میکنی در ایران چه خبر است؟ همهاش اعدام، گرسنگی، اختناق و ... است.
گفتم: با همه این احوال که تو میگویی نمیخواهم با این کار ننگ تاریخ را برای خودم بخرم.
بحمدالله این تیر دشمن هم به خطا رفت؛ ولی سلمان هیچ وقت دست بردار نبود و تا زمانی که با من بود این چند پیشنهاد را مرتب تکرار میکرد.
"النمار" نماینده سرهنگ "ثابت" پیش من آمد و گفت: سرتیپ "ستار" دستور داده که از تلویزیون بیایند و با تو مصاحبه کنند. او در حالیکه مقداری میوه و سبزیجات خریده بود، تعدادی هم کتاب انگلیسی و فارسی با خود آورده بود.
گفتم: مصاحبه مانعی ندارد ولی جواب سوالها را به اختیار خودم خواهم داد. نمیدانستم منظورشان از این مصاحبه چیست؛ ولی خوشحال بودم از این که اگر مصاحبه از تلویزیون عراق پخش بشود تمام ادعاهای عراق مبنی بر عدم وجود اسیر در عراق و توطئه مخفی کردن من باطل خواهد شد.
فردای آن روز النمار با چند نفر فیلمبردار آمدند. آنها گفتند ابتدا میخواهیم از نحوه زندگی تو فیلمبرداری کنیم و بعد مصاحبه انجام دهیم.
با نماز صبح شروع کردند. نگهبان برای باز کردن در میآمد و من را برای نماز بیدار میکرد و دوربین، فیلمبرداری میکرد. گرچه این موضوع واقعیت نداشت و همیشه این من بودم که در میزدم و نگهبان میآمد ولی از نظر من اشکالی نداشت.
وضو ساختم و دو رکعت نماز خواندم. میز صبحانه را برای فیلمبرداری تزیین کرده بودند. سپس روی تخت نشستم و مقداری قرآن خواندم. لباس ورزش پوشیدم و داخل حیاط نرمش کردم. لباسم را عوض کردم و حالا نوبت مصاحبه بود.
داخل حیاط مبل گذاشتند و سوالهایی راجع به جنگ و اسارت کردند. در داخل سالن در حالیکه جلوی تلویزیون نشسته بودم و در کنارم رادیو را گذاشته بودند، از برنامههای تلویزیونی سوال کردند و اینکه چه مقداری نگاه میکنم.
من گفتم فقط اخبار و فیلمهای خارجی زبان انگلیسی و صحبتهای صدام حسین را میبینم.
مصاحبهگر پرسید: آیا میدانی با اسیران عراقی در ایران چه رفتار بدی دارند، در حالیکه شما در بهترین شرایط زندگی میکنید.
گفتم: 15 سال است من در زندانهای شما هستم ولی هنوز مرا به صلیب سرخ معرفی نکردهاید و نمیگذارید من با خانوادهام نامهنگاری کنم. این چگونه رفتاری است؟ تعداد زیادی از دوستان خلبانم هنوز در زندان دژبان به صورت مخفی نگهداری میشوند و شما به این میگویید شرایط خوب!
البته آنها به من گفتند همه خلبانها در سال 69 به ایران برگشتند ولی من به گفته آنها اطمینان نداشتم و باورم نمیشد. مصاحبهگر درباره آغازکننده جنگ سوال کرد.
گفتم: شما بهتر است بیانیه سازمان ملل را مطالعه کنید. این سازمان با دلایل کافی و با توجه به حمله همهجانبه زمینی، دریایی و هوایی عراق به ایران در 1359.6.31 طی بیانیهای رسماً عراق را آغازکننده جنگ معرفی مینماید؛ لذا گفتن من و شما که چه کسی آغازکننده جنگ بوده است، ثمری ندارد.
در پایان از من خواستند برای مردم عراق و ایران پیامی بدهم. به مردم عراق سلام کردم و اظهار امیدواری نمودم هرچه زودتر توافقات بین دو کشورانجام شود تا باقی مانده اسیران هر دو کشور به آغوش خانوادههای خودشان برگردند.
پیام من به مردم کشورمان این بود: ضمن عرض سلام به هموطنان عزیزم، به خصوص خانوادهام، همه را به صبر و بردباری دعوت میکنم! و برای همسر گرامیام سلام مخصوص دارم و از صبر و تحملش در 15 سال گذشته تشکر و قدردانی میکنم و امیدوارم به یاری خداوند روزی برسد که یکدیگر را ببینیم!
دو ماه در انتظار پخش این مصاحبه از تلویزیون عراق روزشماری کردم ولی چنین اتفاقی نیفتاد. ساعت 11 صبح سرهنگ ثابت به همراه یک نگهبان وارد اتاق شدند. او مانند همیشه بشاش و شاداب به نظر نمیرسید. او گفت 4 نفر از سرلشکرهای دفتر صدام حسین آمدهاند و میخواهند با تو مصاحبه کنند.
گفتم این مصاحبه را قبلاً انجام دادهام و دیگر تکرار نمیکنم. او گفت: مصاحبه قبلی را باید برای صدام حسین میبردند ولی با توجه به اشکالی که در صدای فیلم وجود داشته این کار انجام نشده است.
قبول کردم و گفتم: جوابها را به دلخواه خواهم داد. سرهنگ ثابت گفت: هرچه تو خواستی بگو! لباس پوشیده و موی سرم را مرتب کردم و به اتفاق سرهنگ ثابت وارد سالن شدم. 4 سرلشکر و یک سرگرد و مترجم و فیلمبردار و چند راننده و محافظ در سالن حضور داشتند.
با ورود من سرلشکرها بلند شدند و ضمن احوالپرسی با من دست دادند و با بقیه که دورتر بودند فقط سلام علیک کردم. یکی از سرلشکرها تعارف کرد که بنشینم و سپس گفت: ما میخواهیم 5 دقیقه با تو صحبت کنیم و برای صدام حسین ببریم. خواهش میکنم در فیلم به مشکلات اشاره نکن. من خودم بعد از مصاحبه حرفهایت را میشنوم و سعی میکنم مشکلاتت را برطرف کنم.
سؤالات آنها همانند مصاحبه گذشته راجع به مشخصات خودم، هواپیما، محل سقوط، تاریخ اسارت و در آخر، پیام برای خانوادهام بود. پس از پایان مصاحبه شروع کردیم به میوه خوردن و سرلشکر از من خواست مشکلات خودم را بگویم.
گفتم: در این 15 سال هیچگونه وسیله ارتباطی با ایران نداشتهام. رادیو ندارم (البته رادیویی که در اختیارم گذاشتند متعلق به من نبود.) با خانواده نامهنگاری نمیکنم، وضع غذا خوب نیست، مقداری کتاب لازم دارم.
سرلشکر همانجا دستور داد بهجز نامهنگاری با خانواده که گفت آن هم در اختیار صدام حسین است، بقیه کمبودهایم را رفع کنند. او دستور داد ماهیانه مبلغ بیشتری برایم خرج کنند.
در همان موقع هم همین سرلشکر پیشنهاد ازدواج با دختر و زنهای عراقی و یا ازدواج با دخترهای منافقان و یا پناهنده شدن به یک کشور خارجی را تکرار کردند و خواستند که هر طور من صلاح میدانم انجام شود که من هم خیلی مؤدبانه با لبخندی متین فقط سکوت کردم و متوجه شدم که سلمان بیمورد این حرفها را نمیزد؛ بلکه از بالا دستور چنین بوده است.
حالا رسماً یک رادیو داشتم و کسی نمیتوانست آن را از من بگیرد. کتابهایی که خواسته بودم برایم تهیه کردند و مقداری لباس زیر برایم آوردند و پول بیشتری برای خرید میوه برایم در نظر گرفتند.
داشتن یک رادیوی مستقل در اسارت یعنی همهچیز که خداوند این عنایت را به من ارزانی داشت و از این بابت خوشحال بودم. راحت میتوانستم اخبار رادیوهای ایران و بیگانه را دریافت کنم..."
باشگاه خبرنگاران
|
طاهر ۶۰ کیلویی گردان
|
اول که آمدیم گردان حمزه، یک کمی دلگیر بودیم. مثل وقتی که از محلهای به محلهی دیگری اسباب کشی کنی، اما بعد کمکم به این دسته و گروهان و گردان حسابی عادت کردیم. جمعمان جمع بود و به قول حمید، همهی اعضای تیم شلوغکاری دور هم بودند. حمید خودش سردستهی شلوغ کارهای گردان شهادت بود.
هر گردانی یک کادر ثابت داشت و یک عده هم نیروهای بسیجی که در هر اعزامی، به آن گردان میآمدند. درست به همین دلیل هر گردان پاتوق یک عده از برو بچههای تهرانی بود که اهل یکی از محلههای تهران بودند، یا دستهبندیهایی شبیه به این. برای همین تقریباً حال و هوای هر گردانی کمی با گردانهای دیگر فرق داشت. مثلاً بچههای تخریب لشکر بیشترشان اهل عبادتهای سنگین و مناجاتهای اساسی و خودسازی و این کارها بودند.
فضای واحد تخریب حسابی عرفانی بود. کار بچههای تخریب از گردانهای پیاده خیلی سختتر بود. اونها توی تاریکی و سکوت مطلق میدان مین، بی هیچ مانعی که بین آنها و دشمن باشد، با جان خودشان و صدها نفری که پشت سرشان آمادهی عبور از معبرها بودند، بازی میکردند؛ معبرهایی که آنها باید توی میدان مین باز میکردند.
بچههای تخریب کارشان شوخی کردن با مرگ بود. برای همین باید آنقدر از دنیا دل میکندند که بتوانند مرگ را توی دستانشان بگیرند و مسخرهاش کنند. واقعاً هم بیشتر تخریبچیها به یک همچین جاهایی میرسیدند.
یا مثلاً به گردان حبیب میگفتند: گردان آخوندها. چرا که حاج طائب فرماندهاش بود و اغلب کادر گردان هم روحانی و طلبه بودند. برای همین، بچههای طلبه و حتی فرزندانبیشتر مسئولین رده بالای کشور، میرفتند گردان حبیب. یا گردان میثم که قبل از عملیات بدر اسمش شده بود گردان داشمشتیها؛ از بس که بچههای گردان میثم چاکرم و نوکرم به هم میگفتند و ورزش باستانی راه میانداختند و با چفیه تُرنا بازی میکردند.
بچههای گردان شهادت هم شلوغ کار و شیطان بودند. البته گردان شهادت تا سه، چهار ماه قبل از والفجر هشت، واحد آرپیجی تیپ ذورالفقار بود. بچههای شهادت ظاهراً اهل مسابقه عرفان و اخلاق و نماز شب نبودند. چند نفر آتشپاره به هم افتاده بودند و گردان را کرده بودند یکی از شلوغترین گردانهای لشکر. توی گردان شهادت با این که خیلیها نماز شب میخواندند و جداً پابند اخلاق بودند، اما شیطنت و شلوغکاری، حال و هوای اصلی گردان بود.
مثلاً موقع رزم شبانه، کمینهایی که روی سرِ بچههای گردان شهادت آتش ایذایی میریختند، حتماً باید فرار میکردند، چون رسم گردان شهادت این بود که اگر بچههای کمین را میگرفتند، حتماً کتکشان میزدند. با این توجیه که کمین، در فرار از دست دشمن باید فرز و قبراق باشد. یا این که صدای تیربار و آرپیجی نمیتوانست گردان شهادتیها را از پتوهای گرم و نرم جدا کند.
سلام بیدارباش رزم شبانههای گردان شهادت یا چهارلول ضدهوایی بود که یواشکی و بعد از خواب بچهها، شبانه میآوردند پشت چادرهای گردان و میزدند یا انفجار چندین مین ضدتانک با هم. اغلب رزم شبانههای گردان، زخمی و مجروح مختصری هم میداد.
فرامرز عزتیپور، یوسف محمدی، حسین کریمی، محسن شیخی، مرتضی حاج محمدی و حمید داودآبادی جزو سردستههای شلوغیها بودند. شلوغکارهایی که هر کدامشان برای یک گردان کافی بودند. همین حمید را اگر آزاد میگذاشتند، راحت یک لشکر را عاصی میکرد. فرخانی چند بار حسابی او را تنبیه و توبیخ کرده بود. حالا بیشتر این سر دستهها یک جا آمده بودند توی یک دستهی گردان حمزه.
یکی، دو روز طول کشید تا بچهها به جای جدید عادت کنند. حاجی نوروزی، فرمانده دستهی ما، فرمانده با تجربهای بود. مردی در انتهای جوانی که موهای سر و ریشش جو گندمی شده بودند. خانهاش در جادهی قدیم کرج بود. هفت هشت سر عائله داشت و یک مغازهی کوچک بقالی. همه را رها کرده بود به امان خدا و سالها بود که جبهه بود.
دو سال پشت سر هم بسیجی نمونه لشکر بیست و هفت شده بود. هم استقامت بدنیش زیاد بود و هم شجاعتش. حاجی نوروزی در حد خواندن و نوشتن سواد داشت. چیز خواندنش کلمه به کلمه بود، یک کمی هم میتوانست قرآن بخواند. یکبار با آرپیجی یک هلیکوپتر عراقی را انداخته بود. یکبار هم در عملیات مسلم، یک تنه صد و پنجاه تانک عراقی را که بالای یک تپه مستقر بودند، اسیر گرفته بود و راه تسخیر تپه را برای نیروهای خودی باز کرده بود.
موهای سرش را همیشه از ته میتراشید و با گویشی روستایی قربان صدقه بچههای دسته میرفت. همهمان عاشق این قربان صدقههای او بودیم. وقت تمرینهای نظامی یا آخر رزمهای شبانه یا بعد از نماز جماعتهای توی چادر، ساده و پدرانه میخندید و بلند میگفت «آ قربونتون برم، حلوا خورا.» و همه میخندیدیم. حاجی نوروزی هم فرمانده دسته بود و هم چیزی مثل پدر بچهها. همه برایش درد دل میکردند. او هم با همه گرفتاریهایش و مشکلات خانوادهاش، پدرانه حرفهای بچهها را میشنید و بیتکلف نصیحتشان میکرد.
نصیحتهایش شاید چون مثل خودش ساده بودند، بچهها را آرام میکرد. پدری که حتی گاهی عصبانی هم میشد و سر بچهها داد و بیداد میکرد. اعتماد بین او و بچهها اعتماد پدر و پسر بود. یکبار من را صدا زد تا نامهای را که تازه رسیده بود، برایش بخوانم. نامه پر بود از مشکلات و گرفتاریهای خانوادهای که سرپرستش چندماهی بیمرخصی جبهه بوده است.
من هرچهبیشتر میخواندم، بیشتر خیس عرق میشدم ولی او آرام و عمیق به من گوش میداد، انگار پسر بزرگش از سختیهای خانواده با او حرف میزند. سختتر از نامه خواندن برای من، وقتی بود که حاجی نوروزی از من میخواست جواب نامهای را که املا میکند برایش بنویسم.
به هر حال فقط این حاجی نوروزی بود که نه تنها میتوانست حریف چنین جمع شلوغکاری باشد، بلکه با دنیادیدگی و تجربهاش دسته را به یکی از بهترینها مبدل کند.
یکی دو روز بعد از آمدن ما به گردان حمزه دوباره صبحگاه و شامگاه و ورزش و کلاسهای تاکتیک و شیمیایی و اسلحه و اینها شروع شدند. نیروهای گردان باید آنقدر آماده میشدند که بتوانند توی پدافند سخت و سنگین خطوط مقدم فاو، جلوی عراقیها طاقت بیاورند. پدافندی پر از درگیری و پاتک که یک گردان شاید حداکثر چهار، پنج روز توی آن دوام میآورد.
موقع همین صبحگاهها و ورزشها بود که کُرکُری خواندن بچههای ما و سر به سر گذاشتن با فرماندههای گروهانها یا بچههای دستهها و گروهانهای دیگر شروع میشد. از همه بیشتر کیف میداد که سر به سر طاهر مؤذن بگذاریم. حاجی امینی فرماندده گردان حمزه بود. همهمان دوستش داشتیم و احترامش را نگه میداشتیم. حاجی امینی برای ما مظهر تجربه و رشادت جنگی بود. گردان حمزه با حاجی امینی بارها و بارها حماسه آفریده بود.
چه در عملیات بدر و چه همین والفجر هشت و فاو. فرماندهای که از بسیجی بودن و آرپیجی زدن تا فرماندهی گردان و تیپ بالا رفته بود. گردان حمزه به برکت حاجی امینی یک گردان کاملاً عملیاتی بود و هرکس که آرزو داشت در عملیات، درست وسط درگیری باشد، با هر زور و کلکی بود، خودش را میرساند به گردان حمزه. ما حاج امینی را بیشتر توی صبحگاهها وقتی دستور خبردار میداد میدیدیم. یا سر نماز جماعت. ارتباطمان با او خیلی زیاد نبود.
فرمانده گروهانمان برادر سوری بود. پاسدار جوانی بود از کادر لشگر بیست و هفت. اهل تویسرکان بود و ساکن تهران. زانوی پای راستش قبلاً مجروح شده بود و حالا دیگر خم نمیشد. برای همین چندان اهل دویدن و ورزش صبحگاهی نبود و این کار را به معاونش میسپرد. سوری مرد خونگرم و دوستداشتنیای بود. با بیشتر بچههای گروهان خودمانی میشد و شوخی میکرد.
رفتاری که معمولاً از فرماندهها بعید بود. فکر کن سوری کجا و صفرخانی کجا؟ برادر سوری یک شب، شام آمد چادر ما مثلاً مهمانی. بعد از شام سر حرف باز شد و برادر سوری از زندگی و حتی وضع مالی خانوادهاش برای ما گفت. طوری شد که من طاقت نیاوردم بنشینم و تا آخر حرفهایش را بشنوم. هرکس هم که تا آخرش نشست، دستکم دو سه روز توی حال خودش نبود، سوری اما این حرفها را برای ما آنقدر راحت میگفت که انگار با برادرش درد دل میکند. سوری در برخورد با نیروهایش راحت بود، بچهها هم با او راحت بودند.
برعکس سوری، معاونش طاهر مؤذن بود که جان میداد برای سر به سر گذاشتن. طاهر جوانی بود، باری و بلند و خوشقیافه. توی چهرهاش در یک لحظه هم اخم بود هم یک جور لبخند زوری و ساختگی. با موهایی فرفری و ریشی که خطی و کمپشت درآمده بود. پیراهن خاکیش همیشه روی شلوارش بود. یک چفیهی سفید هم تاب میداد دور گردنش و خیلی سبک، کنار گروهان میدوید و غرولند میکرد.
طاهر مؤذن یک حالتی داشت که ما، هم دوستش داشتیم و هم قلقلکمان میآمد که اذیتش کنیم. موقعی که نبود، از خوبیهایش حرف میزدیم و اگر هم بود، انگار که او را ندیده باشیم، از کنارش رد میشدیم. حتی مدتها راجع به این حرف میزدیم که طاهر مؤذن اسم راست راستکی او است یا اسم مستعارش.
طاهر مؤذن در برخورد با بچهها خودش را سفت میگرفت؛ یک جور جذبهی خندهدار. همین ما را تحریک میکرد که مزهی سفت بودن را بهش بچشانیم. رفتارش بهانهی شیطنت ما بود. طاهر تا چند روز بعد از این که از پدافندی فاو برگشتیم، به دستهی ما نیامد. خیلی هم اهل خوش و بش نبود ولی وقتی هم با ما جوشید، طوری جذب او شدیم که هنوز هم بعد از هفده سال حس میکنیم فرماندهی ما است.
یک روز سر ورزش صبحگاهی، طاهر بچهها را در دو دایرهی توی هم چید و گفت: که روی زمین دراز بکشیم. اول کمی نرمش شکم داد بعد با پوتین پرید روی شکم تکتکبچهها. البته بیشتر ادای پریدن را در میآورد و همه وزنش را روی شکم بچهها نمیانداخت، ولی به هر حال همینش هم مرسوم جبهه نبود. شاید توی پادگانهای آموزشی از این کارها میکردند، ولی توی جبهه نه. تمام که شد، با لحن مربیهای آموزشی پادگانها گفت :«شکم رزمندگان اسلام باید اونقدر قوی و سفت باشه که اگه احیاناً اسیر شدند و عراقیها پریدند روی شکمشون، تحمل داشته باشند.»
بعد هم گفت: «امروز طاهر مؤذن شصت کیلویی روی شکم شما میپره، ولی شما باید اونقدر آماده باشید که عراقیهای صد و بیست کیلویی تحمل کنید.» خیلی از بچهها هر چند که رنجیدند، به روی خودشان نیاوردند. شاید به همین دلیل هم بود که وقتی من اسمش را گذاشتم «طاهر شصتکیلویی»، بچهها سریع گرفتند.
«طاهر مؤذن» شد «طاهر شصت کیلویی.» این اسم بعد از دستهی ما در همهی گروهان پیچید. حتی گاهی با صدای بلند میگفتیم «طاهر شصت کیلویی»، جوری که خودش بشنود. تا هم غیبت نکنیم و هم به طاهر حالی کنیم که «بگرد تا بگردیم»، اما او سعی میکرد به روی خودش نیاورد، همانطور بی توجه و اخمو بماند و ادای فرمان دههای جدی را در بیاورد.
شوخیهای منطقه که مال همانجا بودند؛ بیشتر حرف شیرین زدن به اقتضای شرایط جمع و موقعیت. به قول خودمان «تیکههای به جا انداختن» و حتی نه تیکه، به قول حمید کرمانشاهی «وصلههایی که به درد پارگی لباس هم بخورند.» مسخره کردن یا مثلاً خندیدن به دماغ و لهجه هم توی این حرفها نبود. انگار خندههامان، راحت و سبک، از همان جایی بلند میشدند که نمازها و اشکها هم از همانجا میآمدند. اگر احیاناً کسیی حرف مسخرهای از دهانش میپرید، زود درستش میکرد، عذرخواهی میکرد و حلالیت میطلبید. اگر هم یکی خودش عذرخواهی یادش میرفت، بچههای دیگر یا حتی حاجی نوروزی یادش میآوردند.
راوی:علیرضا اشتری
فارس
|
ماجرای تصرف سنگرهای نونی صفر
|
جنگ هشت ساله ایران با رژیم بعثی عراق صحنه دلاور مردی های رزمندگان اسلام در برابر نیروهای بعثی بود که چگونه صحنه های زیبایی توسط نیروهای ما خلق می شد. مطلب زیر گوشهای از این رشادت هاست.
در ارودگاه کرخه بودم؛ اردوگاه امام زمان و یارانش؛ جایی که خاطره صدها شهید را در خود گنجانده و معبر هزاران عاشق بیپروا و دلسوخته بود. چند روزی می شد که پیش «حاج حمید» بودم، تا اینکه ابلاغ کردند دسته ویژه «روح الله» را تشکیل دهم. از این خبر خیلی خوشحال شدم، ولی بعد از مدتی برنامه تغییر کرد و قرار بر این شد که به گروهان «حر» بروم. رفتم و در آنجا به همراه «قدوسی» و «خردبایی» مشغول کار شدم.
این گروهان از سه دسته تشکیل می شد: کربلا، نینوا و نجف؛ که مسئولین آنها به ترتیب بابایی(شهید)، مقداد و نهضت بودند. تقریباً یک هفته تا شروع عملیات باقی مانده بود و ما فشرده تر از قبل با بچهها کار می کردیم. بعد از پایان تمرینات، جهت اعلام آمادگی، مانور گروهان انجام شد.
دیگر در انتظار شب موعود بودیم و روزها برایمان به کندی می گذشت. بچه ها درست مثل آدمها ی تشنهای که در پی آب می گردند، در آرزوی شهادت بودند. تشنگی شورانگیز عبودیت و رستگاری هر لحظه بیشتر در درونشان موج میزد و شهادت را تنها و تنها برای رسیدن به «او» طلب میکردند.
سه روزی به شروع عملیات مانده بود که همراه حاج سعید (شهید)، نوروزی، خلج (شهید)، حاج مهدی(طائب) و صفوی به منطقه عملیاتی رفتیم. از روی تصاویر هوایی نسبت به وضعیت منطقه توجیه شدیم. سرانجام روز هشتم اسفند ماه 1365 در میان غریو شادی بچه ها، با کرخه خداحافظی کردیم. شدت شور و شعف نیروها به حدی بود که گویی جنگی در کار نیست و همگی به مجلس عروسی و پایکوبی می روند.
آن روز، صبح زود با صدای بلندگوها بیدار شدیم. ساعت سه و نیم بود. صبحانه را آماده کردیم و قرار شد بعد از خوردن، حرکت کنیم. «سیدعباس میری» (شهید) هم طبق معمول به سراغ نماز شبش رفت. چه حال پرشورو با صفایی داشت!
تقریباً ساعت شش صبح بود که به سوی شلمچه حرکت کردیم. به چهل کیلومتری خرمشهر رسیده بودیم که بنا به دلایلی دستور توقف کامل رسید و مدتی نگذشت که دوباره ما را به کرخه باز گرداندند. اما بلافاصله اعلام کردند که سریعاً برگردید و ما بدون اتلاف وقت راه قبلیمان را پیش گرفتیم و حوالی شب به اردوگاه کارون رسیدیم و همان جا اطراق کردیم.
صبح روز نهم سری به گردان عمار زدم و با سیدمحمد- برادرم-، بیات، سیداحمد(شهید) و وفایی(شهید) ملاقات کردم و دوباره به گروهان برگشتم. حاج حسن از روی کالک عملیات وضعیت منطقه درگیری را برای ما توجیه کرد و وظیفه گروهانها و دسته ها کاملاً مشخص شد. مأموریت گروهان ما این بود که با «نونی یک» که در رأس دریاچه ماهی قرار داشت درگیر شود و عراقی ها را سرگرم کند تا گروهان های «قیس» و«عابس» و دسته «روح الله»، «نونی صفر» را که تاکنون چنیدن گردان برای تصاحب آن متلاشی شده بودند تصرف کنند. در حقیقات گروهان ما به عنوان طعمهای برای گردانهای دیگر به کار گرفته می شد.
ساعت دو و نیم بعد از ظهر گروهان قیس و دسته روح الله به وسیله کامیونها روانه شدند و ساعتی بعد ما هم عازم میدان رزم شدیم تا شب را پشت خاکریزی که یک کیومتر با عراقی ها فاصله داشت، بگذرانیم.
هیچگاه سکوت زمزمه آن شب عرفانی را فراموش نمی کنم. صدای دل انگیز و حزن آلود بچه ها در تاریکی شب طنین انداز بود. همه می دانستند که آن شب، شب وداع است. شبی به غایت عجیب! معلوم نبود که فردا چه کسانی به دیدار مولایشان می شتافتند و چه کسانی...
آتش دشمن شدت گرفته بود و گاه و گاه فانوس هایی را که برای رفت و آمد آمبولانس- به خصوص بعد از شروع عملیات که می بایست با چراغ خاموش حرکت کنند. نصب شده بود، خاموش می کرد. چند بار «مجلسی» را برای روشن کردن آنها فرستادم. او پیک گروهان بود و در این آمد و رفتها، چندین بار خمپاره ها تا مرز شهادت رانده بودنش.
ساعت هشت شب بود. درکنار قزوینی و مقدم- بی سیمچی هایی گروهان- نشسته بودم. بچه ها دعای توسل می خواندند و شانه هایشان از شدت گریه می لرزید. زمزمه«یا زهرا... یا زهرا» است که این طور با التماس و اشک از او کمک می طلبیدند. من در این میان سخت به فکر آینده بودم. یورش نیروهای ما بسیار پیچیده بود تا حدی که نتیجه عملیات کربلای پنج به آن بستگی داشت.
تا به حال چندین تیپ و لشکر در آن منطقه کار کرده بودند اما به دلیل نامساعد بودن زمین، تاکتیک های پیچیده و تلاش دشمن تمامی عملیات ها ناموفق مانده بود. در آن لحظات، مسئولین رده بالایی چون حاج محسن رضایی و آقای هاشمی رفسنجانی در قرارگاه منتظر بودند؛ و ما فقط و فقط چشم امیدمان به کمک و لطف خانم «زهرا(س)» بود.
حدود ساعت نه ونیم شب بود که آتش دشمن شدت گرفت. بچه ها همچنان گریه می کردند. دقایقی از حرکت گروهان قیس که مسئولین آن خلج(شهید) و غلامی(شهید) بودند می گذشت بار دیگر همه آنچه را که باید روی می داد، در ذهن خود مرور کردم. طبق برنامه، قرار بود که عملیات ساعت ده شب آغاز شود و دسته روح الله به فرماندهی «فرامرز نوروزی» (شهید) از طرف کانال «نونی صفر» عمل کند. بهتر است کمی درباره نونی ها بگویم.
عراق بعد از آن که کانال پرورش ماهی را به طول هشت کیلومتر و عرض پانصد متر به وسیله تخلیه آب اروند رود تأسیس کرد، برای اطمینان بیشتر در اطراف کانال، سنگرهایی به نام نونی احداث کرد. این سنگرها خاکریزهایی بودند با ارتفاع بیش از یک و نیم تا دومتر به صورت حرف «ن» شکل گرفته بودند. میان آنها کانالهای مستحکم بتونی قرار داشت. خاصیت این مواضع طوری بود که وقتی نیروها وارد آن می شدند، به علت محصور بودن خود را گم می کردند و غافگیر می شدند. نونی اول که به نونی صفر هم مشهور بود، چون در ابتدای کانال ماهی قرار داشت و یکی از پنج ضلعی های معروف به حساب می آمد از بقیه نونیها تا سه راه شهادت و کانال زوجی سقوط می کرد.
فعالیت نیروهای دشمن در این نونی واقعاً قابل توجه بود.آنها اطراف نونی را کاملاً مین گذاری کرده بودند؛ و ما می بایست در طول کانالی به عرض نیم متر با دشمنی که کاملاً آمادگی داشت، مستقیماً مبارزه می کردیم.
عملیات به این صورت طرح ریزی شده بود که ابتدا دسته روح الله حرکت می کرد و درگیر می شد. بعد از آن دسته ای گروهان قیس به راه می افتاد و دو دسته دیگر از پهلوها حرکت می کردند که هر کدام مأموریت جداگانهای داشتند. اول آنکه حلقه محاصره را با کمک دسته روح الله و دیگران تکمیل کنند ودوم آنکه کمین هایی که مشرف بر جاده خاکی شلمچه- محل عبورگروهان ما برای دستیابی به نونی اول- بودند را از بین ببرند تا بدنه هیچ خطری مأموریتمان را انجام دهیم. ما نیز بایستی همزمان، خود را بدون درگیری از جاده شلمچه به نونی اول می رساندیم و پس از تصرف آن، جاده تدارکاتی نون صفر را می بستیم تا کاملاً سقوط کند.
در سمت چپ نونی اول خاکریزی وجود داشت که قرار بود یک گروهان از گردان مالک اشتر آن را ظرف کمتر از ده ساعت، به منظور پشتیبانی از ما تصرف کند. در محور چپ این گروهان،لشکر بیست و پنج کربلا عمل می کرد و بالاخره در این میان، گروهان، عابس- که حاج حمید (شهید)، سیدمحمود جواد امامیان(شهید) و حسین عسگری(شهید) آن را هدایت می کردند- پشتیبانی کل گردان را به عهده می گرفت. عصر امروز به ما گزارش دادند که دشمن نیروی زیادی وارد منطقه کرده است.
برای آنان که وعده دیدار با معشوق را داشتند لحظات به کندی می گذشت. همه آماده بودند. چه دقایقی! چه لحظات شکوهمند و پر راز و رمزی... آرزو می کردم تا پایان عملیات باقی بمانم و همراه بچه ها باشم. مدام دلم شور می زد که نکند مثل عملیات کربلای پنج درهمان اوایل از دور خارج شوم.
هنوز دستور روشن کردن بی سیم ها را نداده بودند، چرا که دشمن از وجود نیروها مطلع می شد. گرچه می دانستند که خبرهایی هست و همگی آماده بودند و ما بعدها پی بردیم که آن شب با دشمنی دست و پنجه نرم کردیم که در آمادگی کامل بود و حتی ساعت شروع عملیات را هم می دانست.
ساعت نه و چهل دقیقه بود که یکی از برادران مخابرات گردان پیش ما آمد و گفت: «بی سیم های خود را روشن کرده و سریعاً حرکت کنید!»
زیر آتش شدید عراقی ها که در آن لحظات به اوج خود رسیده بود بچه ها را از سنگر بیرون آوردیم.ابتدا دسته هشت حرکت کرد و بعد دسته های مقداد (شهید) و بابایی. فردبایی که راه را میشناخت، جلوتر از دیگران می رفت. قرار شد که قدوسی و مجلسی هم در انتهای راه باشند. حدود پانزده دقیقه تا نقطه رهایی فاصله بود و چون در این بین تنها فردبای پیچ و خم های راه را میشناخت خیلی احتیاط می کردم که زیر باران خمپاره اگر حادثه ای برایش پیش آمد او را به دوش بکشم تا بتواند ما را به نقطه رهایی یعنی جایی که نیروهای دیگر منتظرمان بودند هدایت کند.
آتش گلوله و منور لحظه ای خاموش نمی شد- هر چند که منورها کمک می کردند تا راه را بهتر ببینیم. حوالی ساعت ده، بدون هیچ تلفاتی به نونی اول رسیدیم. آنجا بود که فهمیدیم لشکر بیست و پنج کربلا تانکهایش را زودتر از موعد مقرر حرکت داده است.. در آن لحظات وقت خیلی پرارزش بود و نیاز مبرمی به زمان داشتیم. بچه ها در کنار ما نشسته بودند. «حاج طائب» آرام و قرار نداشت تا اینکه یکی از بچه های اطلاعات آمد و گفت:«حرکت کنید!»
من مخالفت کردم چرا که طبق برنامه قبلی ابتدا می بایست یک دسته از گروهان قیس جلو می رفت و تیربارهای دشمن را که سر راه ما بودند از کار می انداخت. مسئله را به حاج طائب گفتم. حاجی هم بلافاصله به دسته گروهان قیس دستور حرکت داد. نفرات به سرعت از خاکریز می گذشتند که ناگهان تیری به پای «آمره» خردسالترین نیروی مهاجم اصابت کرد که بالاجبار او را با عجله به عقب بردند.
ساعت ده حرکت کردیم و خاکریز را پشت سر گذاشتیم. در پایین جاده شلمچه، فاصله ما تا نونی اول به پانصد متر رسید، اما در این فاصله چه ها که نگذشت: نیروهای ما بعد از صدمتر پیشروی، زیر باران خمپاره و کالیبر قرار گرفتند. بچه ها یکی پس از دیگری پرپر شده و روی زمین ریختند.«میری» هم افتاد. چقدر دیدن بدن بی جان کسی که مدتها با او بودهای و ذهنت سرشار از خاطرات اوست سخت و دشوار است! جای درنگ نبود. بچهها را با فریاد« بارکت الله، ما شاالله، ذکر خدا یادت نره، خانم زهرا(س) یاور ماست و ... به جلومی دواندیم. هر لحظه پیکری روی زمین می غلتید و من شرمنده از خویش و شرمنده از آن همه ایثار و رشادت از کنار اجساد می گذشتم.
بی سیم چی ها لحظه ای مرا رها نمی کردند. ناگهان در آن شرایط، ستون از حرکت ایستاد. فهمیدم که درجلوی خاکریز به میدان مین رسیده ایم. اصلاً انتظار چنین چیزی را نداشتیم. قدوسی را در آن لحظات دیدم و جریان را برایش گفتم. فرستادم که به تخریب چی ها بگوید سریعاً کار را تمام کنند. پی در پی صدای حاج حسن را از پشت بی سیم می شنیدم که می گفت:«سید چکار کردی؟ عجله کن، همه منتظر تواند...»
مدتی گذشت. ستون کمی حرکت کرد، اما دوباره در بین راه متوقف شد. به بی سیم چی ها گفت:«همین جا بمونید تا برگردم!» و بعد با سرعت به جلو دویدم. بچه ها فریاد زدند:«میدان مین، مواظب باش!» بی آن که بتوانم به حرفهایشان توجه کنم به دویدن ادامه دادم. وقت خیلی تنگ بود. بالاخره نزدیک خاکریز به سر ستون رسیدم. بچه های اطلاعات- عملیات به علت شناسای ناقص کاملاً به راه وارد نبودند؛ نمی دانستند از کدام سمت بروند، تا اینکه قدوسی سر رسید. در آن لحظات، ما در سمت راست نونی اول و زیر آتش دیوانه وار دشمن بودیم. خبر رسید که «ماهروزاده» روی مین رفته و پایش قطع شده است.
دسته نهضت را به کمک گروهان مالک اشتر فرستادم، چون ممکن بود مالک به موقع موفق نشود و دشمن ما را دور بزند. با اضطراب نگاهی به نونی صفر انداختم... خدایا آنجا چه خبر است؟ خلج و غلامی و نوروزی چه می کنند؟ خدایا خودت کمک کن...
صدای حاج حسن از پشت بی سیم به گوش خورد. فهمیدم که بچه های مخابرات حرفم را نشنیده گرفته اند و به دنبالم آمده اند. حاجی با صدای گرفته ای می پرسید:«شکری چکار می کنی؟ عجله کن...»
در این لحظه حاج مهدی طائب- معاون گردان- هم به ما ملحق شد. تصمیم گرفتیم یک آر.پی.جی زن را به همراه قدوسی پیش قراول کنیم- و یک تیربارچی هم آنها را پشتبیبانی کند- تا در این فاصله بقیه افراد را در اطراف نونی پخش کنیم. آر.پی.جی زن دودل بود، مکث می کرد، تا اینکه خود قدوسی آر.پی.جی را گرفت و شلیک کرد.
«به نژاد» معاون دسته نینوا زخمی شده بود. به همین دلیل مقداد، مسئول دسته نینوا را همراه خودم به بالای خاکریز بردم و او را راهنمایی کردم که نیروهایش را از سمت راست نونی حرکت دهد. ناگهان در همان حال گلوله ای به سر او اصابت کرد و در کنارم روی زمین افتاد. خدایا چه خبر است؟ چه می بینم؟ مقداد هم رفت. بعض گلویم را گرفته بود. دستش را از روی ماشه برداشتم و در حالی که نفس های آخر را می کشید او را به کناری بردم تا بچه ها آن صحنه دلخراش را نبینند. تصمیم گرفتم تا خودم همراه دسته نینوا حرکت کنم، اما حاج طائب قبول نکرد. مجبور شدم دسته را به فردبایی بسپارم. دسته دیگر را هم به سمت چپ نونی فرستادم. قزوینی و مقدم سنگری کنده بودند که ماهروزاده را که خون زیادی از پایش رفته بود در آن گذاشتیم.
دقایقی بعد قدوسی آمد و تقاضای نیرو کرد. بالافاصله یک تیم از دسته نهضت را به همراه خود نهضت و قدوسی به جلو فرستادیم. قرار شد تیم دیگر را که با مالک اشتر دست داده بود باز کنیم تا منطقه بیشتری را احاطه کنند.
دیگر طاقتم تمام شده بود. بدون اجازه حاج طائب، با بی سیم چی ها به سمت نونی حرکت کردم. گلوله های خمپاره یک بعد از دیگری در کنارمان منفجر می شدند. بالاخره به قاعده نونی رسیدیم. لاشه عراقی هایی که تا فشنگ آخر مقاومت کرده بودند در گوشه و کنار افتاده بودند. در آن میان تعدادی از بچه های خودمان هم که شهید و زخمی شده بودند به چشم می خوردند. ناله پرسوز مجروحین بلند بود. نمی دانستم چکار کنم. تصمیم گرفتن، آن هم در موقعیتی که نیروی سالم و کافی در اختیار نداشتیم بسیار مشکل بود. با قدوسی به طرف دژ- محلی که تیم نهضت به آنجا رفته بود- راه افتادیم. نهضت را در راه دیدم که مضطرب، اما همچنان استوار پیش می آمد. گفتم:«چه خبر؟»
نفس زنان گفت: «تا خود جاده جلو رفته ایم. حدود هفتاد نفر رو هم کشته و زخمی کردیم، اما نیرو کم داریم. چند نفراز بچه ها مجروح شدن و تو دژ ماندن.»
حرفهایش که تمام شد، نگاه خیره و نگرانش را به من دوخت. با خودم فکرکردم که چند نفراز بچه ها را بردارم و به سوی دژ بروم، اما نیروی ما هم بیشتر از سی نفر نبود. اگر می خواستیم از این جناح نیرو بگیریم ممکن بود که عراق متوجه کمی نفرات ما بشود و بچه ها را دور بزند. تصمیم گرفتیم که دو پیشانی در دو طرف نونی تشکیل بدهیم. همین کار را هم کردیم، اما عراق مرتباً نیروهای تازه ای وارد منطقه می کرد. وضعیت پیچیده و خطرناکی بود. هر لحظه احتمال هجوم عراقی ها می رفت. ما فکر کردیم اگر تحرکی از خود نشان بدهیم دشمن به کمی نفرات پی می برد و ما را دور می زند.
ساعت حدود یک نیمه شب بود. بچه ها به همراه فردبایی تعدادی گلوله آر.پی.جی جمع کردند. در این گیرودار، مقدم با فریاد رسای الله اکبر و شلیک پی در پی چندین گلوله آر.پی.جی، دشمن را به وحشت انداخت.همه شاهد بودند که عراقی ها چگونه مثل گله گاوهای وحشی فرارکردند. در این حین می خواستم خودم را به سنگر دیگری برسانم که صدایی توجهم را جلب کرد. چند نفر به زبان عربی با هم صحبت می کردند.
صدا از داخل یک سنگر می آمد. اول چند تیر شلیک کردم و بعد نارنجکی به درون آن انداختم، اما به دلیل تو در تو بودن سنگر، هیچ آسیبی نرساند. مقدم را با چراغ قوه ای فرستادم که کمی جستجو کند، ولی خیلی زود پشیمان شدم و او را برگرداندم. جلو رفتم و به زبان عربی به آنها امان دادم. چیزی نگذشت که دو نفر عراقی بیرون آمدند. پرسیدم:«چند نفر هستید؟» گفتند:«ده نفریم!» گفتم:« به بقیه هم بگویید که بیرون بیایند، ما کاری به آنها نداریم.»
در این اثنا، حاج مهدی طائب هم به جمع ما پیوست. بعد از مدتی به وسیله بی سیم خبر رسید که گروهان عباس وارد عمل شده و به کمک گروهان قیس رفته است. پشت بی سیم به حاج حسن گفتم:«حاجی ما به نیرو احتیاج داریم. دو دسته از گروهان عابس رو برایمان بفرستید تا از این سمت به کمک گروهان قیس بریم.
حاجی جواب داد:«عابس مأموریت داره ولی گردان انصار به کمکتون می یاد.»
بی سیم را به حاج مهدی سپردم و مقدم و مجلسی رابه پیشانی نونی فرستادم. آن قسمت از نونی خاکریز نداشت. خیلی دلم برای آنها شور می زد. چند لحظه کنار قزوینی و حاج مهدی طائب نشستم. با خودم زمزمه می کردم:
می رویم تا انتقام سیلی زهرا بگیریم می رویم تا انتقام پهلوی بشکسته بگیریم
حال عجیبی داشتم. آتش دشمن دوباره شدت گرفته بود؛ به حدی که مجبور شدیم داخل سنگر برویم. سنگر بتونی بود واز سوراخ آن می توانستیم مواضع دشمن را ببینیم. بیشترین فاصله ای که با عرقیها داشتیم حدود صد متر بود. ناگهان تیررسامی از سوراخ وارد سنگر شد و بعد از چند بار کمانه کردن به دست حاج مهدی اصابت کرد. او به سنگر کناری فرستادیم تا کمی استراحت کند، اما بلافاصله بیرون پرید و گفت:«یک عراقی تو سنگر خوابیده!» لاشه بود.
اوضاع هر لحظه وخیمتر شد. ساعت دو و نیم برای چندمین بار با حاج حسن تماس گرفتم. معلوم بود که خیلی خسته است. کاملاً صدایش گرفته بود. گفتم:«حاجی اگر برامون نیرو بفرستید می تونیم مسئله نونی صفر رو حل کنیم اما اگه اوضاع به همین شکل ادامه پیدا کند باید ما رو تو اون عالم زیارت کنید.»
حاجی دوباره تکرار کرد که گردان انصار در راه است و علاوه بر آن یک دسته از گروهان شهادت را فرستاده ایم تا از سمت راست با شما دست بدهد؛ اما نیروهای دشمن بین ما و شما هستند و مانع این کار می شوند. قرار شد که با «حاج صفوی» در تماس باشیم تا این الحاق انجام بگیرد. هر لحظه احتمال حمله دشمن می رفت، اما چون از تعداد نیروهای ما مطلع نبودند نمی خواستند بی گدار به آب بزنند.
مجروحین ناله می کردند اما انتقال و مداوای آنها مقدور نبود. قدوسی هم زخمی شده بود، اما به روی خودش نمی آورد. سرو صدای عراقی ها را که در فاصله صد متری ما تجمع انبوهی کرده بودند به وضوح می شنیدم. ناگهان در محلی که مقدم و مجلس را فرستاده بودم انفجار مهیبی رخ داد. یکی از بچه ها را فرستادم که به آنها بگوید هرچه زودتر برگردند. در همین حین حاج صفوی تماس گرفت و قرار شد که ما منور بزنیم تا یک دسته از گروهان عابس به ما ملحق شود.
نیم ساعت گذشت، اما به دلایلی، از جمله میدان های پراکنده مین نتوانستیم الحاق را انجام دهیم. از همه جا ناامید شده بودیم. وقت می گذشت و اوضاع هر لحظه حساستر می شد. دوباره با حاج حسن تماس گرفته و کسب تکلیف کردیم، اما او گفت که فعلاً باید بمانید. خواب امانم نمی داد. پلکهایم سنگین شده بود و گاه روی یکدیگر می لغزیدند.
ساعت چهار صبح خبر رسید که «بابایی» هم مجروح شده است. تصمیم گرفتیم چند نفر را برای سرگرم کردن دشمن در اطراف بگماریم و مجروحین را به اتفاق بقیه افراد به عقب ببریم. در این میان، برادر «اکبری» معاون دسته کربلا خیلی فعالیت می کرد. مجروحین را تخلیه کردیم و پلاکهای شهداء را برداشتیم. به بچه ها گفتم که مجروحین را از طرف خاکریزها به عقب ببرند. دیگر حجم آتش عراق کمتر شده بود اما جنب و جوش بیشتری از خود نشان می دادند. دوباره سعی کردیم با فریاد الله اکبر و شلیک آر.پی.جی دشمن را فریب بدهیم تا متوجه تعداد نفرات ما نشود.
ساعت پنج و نیم صبح با حاجی تماس گرفتم. او گفت:«هر کاری رو که صلاح می دونید انجام بدین.» در آن لحظه تعداد ما با حساب دو نفر از بچه های اطلاعات- عملیات و بی سیم چی ها به ده نفر می رسید. در گرگ و میش هوا، کاروان ده نفری ما، که یادگار یک جمع صدو سی نفره بود به سوی مقر دیشب مان حرکت کرد. در بین راه عراقی ها ما را دیدند و به سویمان شلیک کردند. من و قزوینی آخرین کسانی بودیم که به عقب باز می گشتیم. نیمه راه بچه های مهندسی- رزمی را دیدم که در انتهای خاکریزها، خاکریز جدیدی می زدند. چند نفر از دور می آمدند. به نظرم آمد که مجروحی را با خود حمل می کنند.
نزدیک که شدند جسم نیمه جان «سعید غلامی»(شهید) را بر دوشهایشان دیدم. تمام پیکرش غرق در خون بود. گرمای زندگی در چشم های نیم بسته و بی فروغش رو به سردی می رفت. بچه ها می گفتند که پای خاکریز دشمن به وسیله نارنجک زخمی شده و عراقی ها به بچه های مجروح دیگر تیر خلاص زده اند اما او را با این فکر که زنده نیست ندیده گرفته اند. میگفتند که خلج (شهید) هم در نبردی تن به تن با کلت یک ژنرال عراقی شهید شده است.
در آن لحظات نیروهای پراکنده عابس و قیس روی خاکریزها بودند و تعدادی از بچه ها به همراه حاج صفوی در نونی صفر مقاومت می کردند. گردان انصار هم از راه رسید و شروع به پدافند کرد. بلافاصله بچه ها را جمع و جور کردم و چند نفر از آنها را به کمک حاج صفوی فرستادم. در این میان اکبری نفس زنان از راه رسید و خبر آورد که مالک اشتر به دنبال لشکر بیست و پنج کربلا عقبنشینی کرده و تمامی زخمی ها را که دیشب به طرف خاکریز برده بودیم همان جا گذاشته اند؛ و گفت که عراقی ها هم دارند نزدیک می شوند.
چند نفر را برای کمک به او آماده کرده و به آنها گوشزد کردم که هر طور شده مجروحین را نجات بدهند و اگر توانستند جنازه شهید مقداد را هم با خود بیاورند. آنها این مأموریت را با شجاعت تمام انجام دادند و همه زخمی ها را سینه خیز به عقب منتقل کردند. در همین اثنا، برادرعزیزی را دیدم که مجروحی روی دوشش بود و از کانال میگذشت. حاج حمید(شهید) هم چند اسیر گرفته بود و آنها را عقب می برد. از او راجع به امامیان پرسیدم. گفت:«دیشب زخمی شده.» و اضافه کرد که باغانی، عزیززاده و ذوالفقار هم شهید شدهاند. خیلی از بچه ها مهمان آقا شده بودند و خیلی ها حسرت این ضیافت را می خوردند.
گروهان ما کاملاً متلاشی شده بود. تصمیم گرفتم به عقب بازگردم اما بلافاصله تصمیم ام عوض شد. به کمک مقدم یک سنگر کندیم. بی سیم گروهان قیس را گرفتم و داخل سنگر رفتم. با این کار رابطی بین حاج حسین و حاج صفوی شده بودم و مهمات و نیروها را به سوی صفوی هدایت می کردم. بعد اطلاع دادند که بچه های ادوات هم رسیده اند. اوضاع کمی آرامتر شده بود. حدود ساعت یک بعد از ظهر ناهار آوردند. پلو مرغ بود. هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که دوباره آتش دشمن شدید شد.
به ناچار مقدم را به سنگر دیگری بردم. حدود ساعت دو بعد از ظهر از فرط خستگی در حالت خواب و بیداری بودم که ناگهان یک خمپاره شصت میلیمتری بالای سنگرم منفجر شد و گرد و غبار همه جا را پر کرد. برای چند لحظه چیزی نفهمیدم، اما بعد از آن درد شدید و غیرقابل تحمل را در ناحیه دست چپ احساس کردم. خون سنگر را پر کرده بود. مقدم تلاش می کرد به کمکم بیاید، اما چون آتش فوق العاده سنگین بود و به او گفتم که بیشتر از این تکان نخورد. مدتی را در اضطراب و درد گذراندم تا اینکه مقدم به همراه یک امدادگر سر رسید و بلافاصله دست چپم را که از ناحیه آرنج متلاشی شده بود پانسمان کردند. درهمان حین ماشین تدارکات که مهمات آورده بود از راه رسید. راننده اش «جنیدی» بود. بدون تأمل مرا داخل ماشین گذاشتند و به عقب فرستادند.در بین راه صادقی را دیدم. گفتم:«به حاجی بگو که سید گفت به آنجایم نخورده و بس.»
بعد از مدتی به اورژانس خط رسیدیم. درد دستم به قدری طاقت فرسا بود که بلافاصله چند آمپول مسکن تزریق کردند. پس از اقدامات اولیه مرا به وسیله مینی بوس به بیمارستان امام حسین (ع) در جاده اهواز- خرمشهر فرستادند و از آنجا به بیمارستانی در اهواز. نزدیک غروب بود که به اهواز رسیدیم. بیمارستان مملو از مجروح بود. از دستم عکس گرفتند. معلوم شد که استخوان آرنجم نه تکه شده است.
بالافاصله سِرُم به دستم وصل کردند و مرا روی صندلی نشاندند. دست و پایم را محکم گرفتند و دکتر هم دست مجروحم را گرفت تا آن را جابه جا کند. از شدت درد، فریادی کشیدم و بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم دکتر مشغول بستن باند گچی روی دستم بود. حس می کردم کسی مرا نگاه می کند و این حس مجهول کنجکاوی ام را تحریک کرد. نگاهم در انتهای اتاق به چهره متبسم و نگاه آشنای «سماط» افتاد.
او هم شب قبل مجروح شده بود. توانستم لبخندی هر چند به زور در جواب خنده او بزنم. دوباره سرمی به دستم وصل کردند و به اتاق دیگری منتقل شدم. چیزی نگذشت که به دنیای خواب قدم گذاشتم و تا صبح در آن غوطه خوردم. وقتی بیدار شدم هنوز آفتاب طلوع نکرده بود. نماز صبح را خواندم و سری به سماط زدم. خلج را هم در بیمارستان دیدم؛ زنده بود، با دست و پایی که با گچ پوشیده شده بود. درد می کشید. مقداری با هم صحبت کردیم و سراغ بچه ها را از یکدیگر گرفتیم.
ظهر نشده بود که ما را به مقر مجروحین منتقل کردند و از آنجا با هواپیمای «سی 130» به شیراز بردند. در بیمارستان شیراز اصلاً به مجروحین نمی رسیدند. آنجا هم دوام نیاوردم و بعد از کمی بحث و جدل با رئیس بیمارستان مرا با هواپیما به تهران انتقال دادند.
چند روزی را در بیمارستان تهران بستری بودم تا اینکه از طریق «بیات» خبردار شدم که برادرم محمد به همراه «بدیع عارض»، یک شب بعد از عملیات ما در منطقه نونی اول، شهید شده اند. چند روز بعد وقتی مادرم موضوع را فهمید، اولین کاری که کرد، سجده بود. با گریه روی خاک افتاد و خدا را سپاس گفت.
به همراه قنبرزاده و قادری به اهواز رفتم و با برادر یزدی تماس گرفتم. او گفت که دیروز جسد برادرت را به تهران فرستاده ایم. بدون تأمل به سوی تهران برگشتیم. نزدیک صبح بود که رسیدیم به تهران. به تنهایی به پزشک قانونی رفتم. در آنجا بود که جنازه محمد را دیدم. خون به شقیقه ام هجوم آورد؛ اشک در چشمانم حلقه زد، اما افسوس که هیچ کدام جهشی نداشتند.
چند روز بعد پیکر قطعه قطعه شده و پاک سیدمحمد را تشیع کردیم و او را در کنار برادر دیگرم سیدعلی به خاک سپردیم.
*راوی:سید حسن شکری
فارس
|
بزرگترین جاسوس بعثیها در اردوگاه چه کسی بود
|
روز سوم اقامت ما در رمادیه بود که به ما پتو دادند؛ هر نه نفر دو تا پتو ولی از لباس خبری نبود. وضعیت اردوگاه رمادیه همچنان تیره و تار بود. تمام برنامههایی که در موصل یک داشتیم در رمادیه هم داشتیم؛ با این تفاوت که غذا و دستشویی و بهداشت و هواخوری وضعیت بدتری داشت. مثلاً در موصل یک اگر کسی با سه سوت کار دستشویی را تمام نمیکرد، همان جا تنبیه میشد و از رفتن به دستشویی هم محروم میگردید، ولی در رمادیه علاوه بر این تنبیهات، به اتاق شکنجه هم میبردند و حسابی شکنجهاش میکردند.
در موصل یک اگر مأموران کسی را ناگهان میزدند یا شکنجه میکردند، علت این کار را به طرف میگفتند، ولی در رمادیه بارها و بارها کتک میزدند و به اتاق شکنجه میبردند و در انفرادی نگه میداشتند، بی آنکه علت این کارها را به طرف بگویند. حتی سؤال کردن از مأموران، خودش جرم بود. حدود یک ماه از ورود به رمادیه میگذشت که یک روز ارشد بازداشتگاه به نام «مجید اسلامی» در محوطه هواخوری با چشمان اشکبار پیش ما آمد و دست و صورت و من و چند نفر از رفقایم را بوسید و در نهایت ادب و احترام عذرخواست و از ما تقاضا کرد او و دیگر اسرا را حلال کنیم. و از سر تقصیر آنها بگذریم.
ما هاج و واج مانده بودیم که موضوع چیست؟ چرا وی این چنین عاجزانه از ما درخواست عفو و گذشت دارند. اسلامی در حالی که به شدت اشک میریخت، گفت: «به ما خبر داده بودند که تعدادی از منافقان را به عنوان اسیر به بازداشتگاه رمادیه میآورند. مواظب آنها باشید چون آمدن شما به رمادیه غیر منتظره بود، مخصوصاً شما نه لباس داشتید و نه پتو، ما فکر کردیم شما جزو منافقان نفوذی هستید. من از این میسوزم که شخصاً به همه زندانیان مورد اطمینان سپرده بودم که با شما دمخور نشوند.
آن روز که شما را آن طوری زدند، به خاطر این که به هواخوری نرفته نشوند. آن روز که شما را آن طوری زدند، به خاطر این که به هواخوری نرفته بودید. حدس زدم که شماها نباید جاسوس باشید. موضوع را محرمانه از حاج آقا ابوترابی پرسیدم. بعد متوجه شدم که شماها را با حاجآقا ابوترابی از موصل 3 به اینجا آوردهاند. قبلاً حاجآقا ابوترابی همین جا، توی همین بازداشتگاه ما بود، اما خدا میداند که چقدر شکنجه شده بود.
بعداً اما او را به موصل بردند و حالا دوباره او را به اینجا آوردهاند. حاجآقا ابوترابی به من پیغام دادند که مواظب شماها باشم و اضافه کرده بودند که شما 35 نفر جزو حزبالله هستید. وقتی پیغام حاجآقا ابوترابی را دریافت کردم، خدا میداند که چقدر ناراحت شدم و از رفتار این یک ماهه که با شماها داشتم، به قدری پشیمان و نادم شدهام که تصور نمیکنم بخشوده شوم. آخر من باعث شدم که یک بازداشتگاه صد نفره با شما بدرفتاری کنند.»
آقای اسلامی به قدری پشیمان و ناراحت و منقلب شده بود که حالا ما بایستی از وی به سبب آن همه ناراحتی عذرخواهی کنیم. از آن روز به بعد همه افراد بازداشتگاه بیش از حد انتظار نسبت به ما مهر و محبت داشتند. کمکم به وضع موجود عادت کردیم و خود را با آن مشکلات وفق دادیم. بزرگترین مشکل ما در رمادیه سرمای شدید زمستان بود.
آسایشگاه حاجآقا ابوترابی از ما جدا بود. آقای اسلامی، حاجآقا ابوترابی را خیلی خوب میشناخت. هم او بود که به من گفت:«حاج آقا ابوترابی رئیس شورای شهر قزوین بوده، او از مبارزان سرسخت رژیم پهلوی و از همرزمان شهید اندرزگو بوده و بعدها هر دو علیه رژیم پهلوی وارد مبارزه شدند. چند بار هم به زندان افتاده و توسط ساواک شکنجه شده است. پدرش هم از علمای بزرگ و امام جمعه قزوین است. در اینجا هم او از همه اسرا بیشتر شکنجه شده است. وقت شکنجه فقط میگفته:«یا زهرا» خودش متولد قم است و از دوران طلبگی او را میشناسم.»
در تمام مدت چند سالی که با حاجآقا ابوترابی بودم، هیچوقت ایشان از مبارزاتشان علیه رژیم پهلوی و یا شکنجههایی که در عراق دیده بود و یا اینکه رئیس شورای شهر قزوین بوده با کسی صحبت نکرده بود. فقط میگفت:«من یک طلبه ساده بیش نیستم.» بچهها در عراق چه د رموصل و چه در رمادیه میگفتند: «خدا را شکر میکنیم که حاجآقا ابوترابی را برای ما فرستاد.»
بین اسرا یک ارتشی درجهدار به نام «ق» که در ورزش رزمی حرفهای بود. در حضور فرمانده اردوگاه به تنهایی سه جودوکار عراقی را زده بود، سپس به فرمانده اردوگاه احترام نظامی گذاشته و بیحرکت ایستاده بود. هرچند فرمانده اردوگاه آن رو زنگذاشه بود که «ق» را شکنجه کنند، ولی بعدها او را شکنجه کرده بودند. این در حالی بود که فرمانده اردوگاه به «ق» قول داده بود که در صورت برنده شدن به او جایزه هم بدهد ولی این قول فرمانده عراقی همانند قولها صحبتها و ادعاهای دیگرشان، دروغی بیش نبود.
«ق» به قول معروف کمآورده بود و مدتی بود که نسبت به امام خمینی(ره) و انقلاب حرفهای بیربط میزد. یک روز به اتفاق حاجآقا ابوترابی و «ق» و چند نفر دیگر به حمام رفتیم. چون صلیبسرخیها میخواستند بیایند، عراقیها آب حمام را باز کرده بودند. من تصور کردم با آن حرفهایی که «ق» زده بود حاجآقا ابوترابی از وی دلخور شده و با وی صحبت نخواهد کرد. بچههای بازداشتگاه «ق» را بایکوت کرده بودند و همگی سریع مشغول استحمام شدند که مبادا آب قطع شود.
«ق» به سرو صورتش صابون زد. حاج آقا ابوترابی با لیفی که در دست داشت، پشت «ق» را لیف و کیسه کشید. «ق» برگشت تا ببیند چه کسی پشت او را کیسه میکشد و با کمال تعجب دید که حاجآقا ابوترابی است. حاجآقا ابوترابی با لبخند خطاب به «ق» گفت «تعجب نکن اخوی، زودباش! بدنت را بشوی تا این مقدار آب سرد را هم به روی ما قطع نکردهاند.» «ق» به دست و پای حاجآقا ابوترابی افتاد و دست و صورت حاج آقا ابوترابی را بوسید و گفت: «حاجآقا ابوترابی تو همه چیز منی. حاجآقا تو دین و ایمان منی...» از آن روز به بعد «ق» چنان متحول شد که جزو اذانگوهای بازداشتگاه گردید.
یک مأمور عراقی بود به نام «یاسین» ، بسیار بد دهن و خشن و بیملاحظه بود با لبهای کلفت و سیاه و بینی پهن و چهره سیاه و موهای مجعد و پرپشت که بیشتر به سیاهپوستان آفریقایی شباهت داشت تا یک عراقی، یک بار او با زور و کتک و توهین ریش حاجآقا ابوترابی را تراشیده بود. او خیلی حاجآقا ابوترابی را اذیت میکرد. وقتی او به رمادیه آمد،حاج آقا ابوترابی هر وقت او را میدید، لبخند میزد و سلام میکرد. وقتی از حاجآقا پرسیدم: «حاجآقا این یاسینی را میشناسی؟» حاجآقا ابوترابی گفت: «آره، اوایل که اسیر شدم، مدتی او مأمور ما بود.» یاسینی به ارشد بازداشتگاه ما گفته بود: «این آقای علی اکبر ترابی کاری کرده من باید بروم دست و پای او را ببوسم و از او حلالیت بطلبم. او با همه اسرایی که من دیدهام فرق دارد. او یک فرشته است.»
رفقایی که در بازداشتگاه حاجآقا ابوترابی بودند، میگفتند:« یک روز یاسینی آمد توی بازداشتگاه با چشمان اشکبار و به دست و پای حاجآقا ابوترابی افتاد و از او حلالیت طلبید.»
در عملیات «والفجر» مقدماتی در میسان، عراق تعداد زیادی از ایران اسیر گرفته بود. بعد اسرا را در یک جا جمع کرده و آنها را به هم بسته بودند و سپس با مسلسل به سوی آنان شلیک کرده بودند. در میان اسرا شخصی بود به نام «قاسم» و اهل ورامین بود که این موضوع را در رمادیه برای ما تعریف کرد، در ادامه صحبتش گفت:« وقتی که عراقیها آمدند تا جنازهها را ببرند، بعضیها زنده مانده بودند و آه و ناله میکردند.
عراقیها به همه آنهایی که هنو زنده مانده بودند، تیر خلاص شلیک کردند. برای این که به من تیر نزنند، خودم را زدم به مردن. عراقیها هر دفعه تعدادی از جنازهها را میبردند و بعد از چند ساعت بر میگشتند و تعداد دیگری را میبردند. چون با وانت فقط می توانستند تعداد معینی جنازه حمل کنند. این که جنازهها را کجا میبردند و چه بر سرشان میآوردند، نمیدانم. من میان جنازهها خود را قایم کردم تا آنها رفتند. وقتی مطمئن شدم که آنها رفتهاند، از میان جنازهها خودم را کشیدم بیرون.
هر دو دستم زخمی شده بودند. با همان دستهای زخمی خودم را به خرابهای که همان نزدیکی بود رساندم. تا صبح توی آن خرابه ماندم. گاهی بیهوش می شدم و گاهی به هوش میآمدم. خون زیادی از من رفته بود. ضعف داشتم. صبح افتان و خیزان به طرف ایران راه افتادم که گروهی از گشتیهای عراقی من را دستگیر کردند. چون دستهایم زخمی بود، مرا به بهداری پادگان زبیر بردند. بعد از پانسمان دستهایم از من به خشنترین شکلی بازجویی کردند. در بازجویی گفتم که راهم را گم کرده بودم و میخواستم به طرف ایران بروم که دستگیر شدم.
اگر آنها میدانستندکه جزو آن پنجاه نفری بودم که آنها اعدام کردهاند، من را زنده نمیگذاشتند. بعد از بازجویی من را آوردند اینجا.» بعد از شنیدن قصه دردناک و غمانگیز اعدام پنجاه اسیر ایران، حاجآقا ابوترابی و حاضران برای شادی روح آن شهدا فاتحهای خواندند. حاجآقا ابوترابی دعا خواند. سپس صورت قاسم را بوسید و به او گفت: «این موضوع را هیچ وقت به کسی نگویید. در این جا هم به کسی اعتماد نکن.»
در رمادیه هم مانند موصل، در مقابل بدرفتاری و شکنجه عراقیها مقاومت میکردیم. الگو و سرمشق صبر و استقامت ما حاجآقا ابوترابی بود. یک روز سرنماز متوجه شدم که دست راست حاجآقا ابوترابی، همانند دست چپ، با زمین تماس پیدا نمیکند. او وقت سجده از آرنج استفاده میکرد. بعد از نماز علت را از او پرسیدم. خیلی عادی و خونسرد فرمودند:«چیزی نیست. چند روزی است که دست راستم درد میکند.» سر این موضوع کنجکاو شدم. با پرس و جو تحقیق مشخص شد که استخوان دست راست حاجآقا ابوترابی زیر شکنجه عراقیها موترک برداشته که بعدها به لطف خداوند خو به خود خوب شد.
یک درجهدار ژاندارمری بود به نام «عباسپور» که ترک زبان بود و اهل خوی. علاوه بر این که مؤمن و متعهد و نمازخوان بود، خیلی هم شوخطبع بود. همه را میخنداند. یک روز رادیو فارسی عراق، که بلندگویش به دیوارهای بازداشتگاه رمادیه نصب شده بود اعلام کرد:«رضا پهلوی که خود را ولیعهد ایران میداند، ورود تانکهایش از طریق مرزهای شرقی و غربی به ایران را غیرمتحمل نمیداند و ...» عباسپور از ته بازداشتگاه بلند شد و با صدای بلند طوری که همه بشنوند، به زبان ترکی اهانتی به ولیعهد کرد که موجب خنده همه شد. با صدای خنده،مأموران عراقی ریختند توی بازداشتگاه. عباسپور جلو آمد و گفت: «من باعث خنده اسرا شدهام با کسی کاری نداشته باشید.»
عباسپور را با ارشد بازداشتگاه بردند. قبل از آن که بدانند موضوع چیست، عباسپور را کتک زده بودند. آنها تصور کرده بودند که عباسپور آنها را مسخره کرده یا به صدام توهین نموده است، ولی بعدها خبرچینها حقیقت را به مأموران گفته بودند و عباسپور را به بازداشتگاه برگرداندند.
در رمادیه شخصی بود به نام «مرادی» که اهل تبریز بود و لاغر اندام و بلندقد. با چهره بشاش و خندان و موهای جلو سرش کمی ریخته بود. سی، سی و پنج سالی از عمرش گذشته بود. در مدت اسارت بیش از نصف قرآن مجید را حفظ کرده بود. برای اسرا روی ورقهای نازک کاغذ آیههای قرآن و دعا مینوشت. نوشتهاش از چاپ زیباتر بود. قرآن را با صدای بلند بسیار زیبا و دلنشین میخواند. گاهی هم اشعار شهریار را به ترکی میخواند. حاجآقا ابوترابی دوباره به مرادی پیغام داد که از نوشتن مطالب دینی و توزیع آن بین اسرا خودداری کند و مواظب ستون پنجم و منافقان باشد.
یک بار خودم پیغام حاجآقا را به وی ابلاغ کردم. ولی مرادی که معلم بود، گفت: «من معلم هستم. حرفهام یاد دادن است. من کار را تعطیل نمیکنم.»
مرادی علاوه بر اینکه برای اسرا دعا و نیایش و آیات قرآنی مینوشت، به چند نفر از اسرای بیسواد خواندن و نوشتن یاد داده بود. یک شب مأموران عراقی ریختند توی بازداشتگاه و مرادی را بردند. 48 ساعت بعد مرادی را با وضع رقتانگیزی به بازداشتگاه برگرداند. بینیاش شکسته بود. دور چشمانش کبود شده و ورم کرده بود. دو تا از دندانهایش را شکسته بودند. درست و حسابی نمیتوانست راه برود یا صحبت کند. من و ارشد بازداشتگاه او را به بهداری بردیم.
جلوی در بهداری مأموران، ما را برگرداندند و اجازه ندادند مرادی را به بهداری ببریم. چون مرادی مرتب سراغ حاجآقا ابوترابی را میگرفت. از مأموران اجازه گرفتیم که حاجآقا ابوترابی را پیش مرادی بیاوریم. مأموران موافقت کردند. حاجآقا ابوترابی را در محوطه اردوگاه پیش مرادی آوردیم. مرادی با زحمت چشمانش را باز کرد و به حاجآقا ابوترابی نگاه کرد.
آنگاه با صدای لرزان و شمرده شمرده گفت: « حاجآقا وصیتنامهای نوشتهام که توی بقچهام است. آن را بخوانید و اگر توانستید، اصل آن را به دست خانوادهام برساندی؛ اگر نتوانستید، آن را بخوانید و حفظ کنید و محتوای آن را به خانوادهام بگویید. من در دنیا فقط یک مادر فلج دارم که دیگر او را نخواهم دید. در وصیتنامه ام هم نوشتهام هرچه دارم، وقف مسجد میکنم. از کاری که کردهام پشیمان نیستم.» هنوز صحبت مرادی تمام نشده بود که بدنش به لرزه افتاد و چشمانش را بست و نقش بر زمین شد. سریع او را بلند کردیم و به سرو صورتش آب پاشیدیم ولی او تمام کرده بود.
بعد از یک سال دوباره عدهای را جدا کردند و آنها را به موصل بردند که حاجآقا ابوترابی هم جزو آنها بود. قبل از آنکه آنها را به موصل ببرند، طبق روش همیشگی عراقیها همهشان را سخت شکنجه کرده بودند. یکی از اسرا به نام «ابویی» وقتی که عراقیها حاجآقا ابوترابی را میزنند و حاجآقا بیهوش میشود، خود را میاندازد روی ایشان تا دیگر او را نزنند. عراقیها از سرکین آنقدر ابویی را میزنند تا او بیهوش میشود و برای همیشه از دو پا فلج میشود و بعد از آن با ویلچر تردد میکرد. خود ابویی این موضوع را در رمادیه برای من تعریف کرد.
علاوه بر ارشد بازداشتگاه، هر اردوگاهی یک فرمانده به غیر از فرمانده عراقی داشت که ایرانی بود. در رمادیه این مرسوم شده بود. فرمانده اردوگاه ما شخصی بود به نام «علی رحمتی» لاغر اندام با چهره سیاهسوخته و لبهای پهن و سیاه وصورت استخوانی و موهای جوگندمی. او مدام در حال کشیدن سیگار بو. میگفتند: قبلاً معتاد بوده است. با وجودی که علی رحمتی جزو اسرای ایرانی بود، به مراتب بدتر از مأموران عراقی با ما رفتار میکرد.
عراقیها اتاقی با تلویزیون و یخچال و وسایل دیگر جلوی اردوگاه در اختیار علی رحمتی قرار داده بودند. با موافقت مأموران عراقی، علی رحمتی سه نوجوان که اهل خوزستان بودند به عنوان خدمتکار خود انتخاب کرده بود. آن سه نوجوان برای علی رحمتی غذا میبردند و لباسهایش را میشستند و اتاقش را جارو میکردند و شبها هم به بازداشتگاه بر میگشتند.
علی رحمتی دستور داد، هرچه جزوه و آیات قرآنی و نوشتههای چاپی و غیرچاپی بود از بازداشتگاه جمعآوری کردند. او دستور میداد مأموران عراقی هم اجرا میکردند. بعد از جمعآوری جزوهها ونوشتهها، علی رحمتی دستور داد که نماز به صورت دستهجمعی بکلی ممنوع شود. روزی نبود که علی رحمتی چند زندانی را برای شکنجه نفرستد. تنفر ما از علی رحمتی بیشتر از عراقیها بود. علی رحمتی کار عراقیها را راحت کرده بود.
در بازداشتگاه ما پیرمردی بود 55 ساله اهل مشهد به نام «سیفالله» علیرغم ممنوعیت خواندن دعا و نیایش، او با صدای بلند قرآن میخواند و با خط زیبا که بهتر از چاپ بود، جزوهها و آیات قرآن را مینوشت و بین اسرا توزیع میکرد. ستون پنجمیها به عراقیها و علی رحمتی خبر دادند که چرا نشستهاید که یک ایرانی به نام سیفالله، با صدای بلند قرآن میخواند و آیات قرآنی را هم بین اسرا تقسیم میکند. علی رحمتی با چند عراقی آمدند و او را با خود بردند. هنگام شکنجه سیفالله گفته بود: «من شکمم را عمل کردهام، هر جای بدنم را میخواهید بزنید ولی شکمم را نزنید.» به دستور علی رحمتی مأموران عراقی با لگد و کابل و چوب آنقدر به شکم سیفالله زده بودند که او بیهوش شده بود.
بعد او را مثل یک جنازه آوردند به بازداشتگاه، در بازداشتگاه ما دانشجوی پزشکیای بود بنام «جمشیدی»، او با ماساژهای مخصوص و خوراندن چند قرص و کپسول توانست وضع سیفالله را به حال اول برگرداند و بالاخره بعد از دو روز حال او خوب شد. جالب این که سیفالله دوباره به تلاوت قرآن و توزیع جزوات ادامه داد.
اسیری بود به نام «اژدری» و اهل شیراز بود. او کسی بود که هم در اردوگاه موصل و هم در اردوگاه بینالقفسین و هم در رمادیه، نظافت و شیوه صحیح آشپزی و پوست گرفتن بادمجان را به عراقیها آموخته بود. او برای ما تعریف کرد: «یک روز دیدم که تعداد زیادی مرغ آماده طبخ داخل چند دیگ به آشپزخانه آوردند. سپس عین فیلمها چند سرباز عراقی با لباس و کلاههای سفید آشپزی، مرغها را با هماهنگی خاصی، که معلوم بود از قبل تمرین کردهاند، از این دیگ به آن دیگ میریختند و دوباره مرغها را به دیگ اولی بر میگرداندند.
مرتب این کار را تکرار میکردند. همزمان گروهی از مأموران صلیب سرخ وارد آشپزخانه شدند و سربازان با ورود صلیبسرخیها نمایش سابق را به شیوه خاصی تکرار کردند. این نمایش حدود یک ساعت که آنها از آشپزخانه بازدید میکردند ادامه داشت. آن روز یک بهشت موعود در اردوگاه نازل شده بود: شیرهای توالت و حمام باز و همه جا نظافت شده بود. برخلاف روزهای قبل که ما را با سوت به دستشوییها میبردند، از سوت زدن و شلاق و کابل و چوب که وقت رفتن و برگشت به دستشوییها بر سر ما فرود میآمد، خبری نبود.
مأموران عراقی مثل بچه آدم گروه گروه اسرا را به دستشویی میبردند و بر میگرداندند. اما متأسفانه عمر این بهشت موعود، فقط چند ساعت طول میکشید، زیرا با رفتن مأموران صلیب سرخ، باز روز از نو روزی از نو. چوب و کابل و شلاقها بالا میرفتند و در نهایت شقاوت و بیرحمی بر سر و صورت و دست و پاهای ما فرود میآمدند. آب توالت و حمام قطع شد. سوتهای مدتدار و رفت و برگشت به دستشوییها به صدا درآمدند. مرغها در یک چشم به هم زدن ناپدید شدند.
البته ما خودمان دیدیم که مأموران عراقی چگونه مرغها را میان لباسهایشان قایم میکردند. فکر کردیم آن هم جزو نمایش قبلی است ولی ناگهان مشاهده کردیم که مأموارن بر سر غارت مرغها به جان هم افتادند و همدیگر را خونین و مالین کردند. بگیر و ببند و بازجوییها شروع شد. خود آشپزهای عراقی گفتند: «مرغها در دست مأموران و سربازان بودند. هیچ کدام از عوامل آشپزخانه حتی به مرغها نزدیک هم نشدهاند.»
از روزی که علی رحمتی فرمانده ما شده بود،رفتن به بهداری خیلی مشکل بود من از پا درد به شدت رنج میبردم. به کمک دوستان میتوانستم به دستشویی و هواخوری بروم. موضوع را به ارشد بازداشتگاه گفتم و به اتفاق چند نفر که حالشان خیلی بد بود، به بهداری رفتیم. هرچند بهداری هم درد کسی را دوا نمیکرد، ولی باز چند قرص و آمپول گیرمان میآمد. تازه از بهداری برگشته بودیم که علی رحمتی با چند مأمور وارد بازداشتگاه شدند. ابتدا اسامی بیماران را از ارشد بازداشتگاه گرفت.
سپس آنها را به دم در احضار کرد. از تکتک ما پرسید که چه مشکلی داریم. یکی گفت: «سردرد دارد.»دیگری گفت:«شکمم درد میکند» من هم گفتم: «پایم درد میکند» رحمتی در نهایت پستی و ناجوانمردی در حضور مأموران عراقی نقاطی از بدن بیماران که گفته بودند درد میکند، زیر مشت و لگد گرفت. وقتی به من رسید گفت: «کدام پایت درد میکند، بگو تا خوبش کنم.» به چشمان رحمتی خیره شدم، او چلو آمد و گفت:«ها چی شد؟ یادت رفت کدام پایت درد میکند؟ یا استخاره میکنی؟»آب دهانم را جمع کردم و به صورت رحمتی انداختم و گفتم:«حرامزاده نانجیب با این پدرسوختگی مگر چه بهت میدهند؟»، هنوز حرفهایم تمام نشده بود که زندانیان علی رحمتی را کشیدند توی بازداشتگاه و پتویی روی سرش انداختن و حسابی خونین و مالینش کردند. مأموران جرأت نکردند بیانید توی بازداشتگاه و فقط سوت زدند. عده زیادی مأمور آمد. اسرا علی رحمتی را از بازداشتگاه انداختند بیرون.
مأموران به داخل بازداشتگاه هجوم آوردند و با چوب و کابل و باتوم به سر و صورت اسرا میزدند. اسرا دستهای همدیگر را گرفتند تا از ورود مأموران جلوگیری کنند. صدای تکبیر بچهها در هوا طنین انداخت. مأموران همچنان به سرو صورت کمر و گردن صف جلو میزدند. چه دستها که میشکست و چه سرو صورتها که از خون رنگین میشد، ولی به طرز عجیبی صف جلو از هم جدا نشد. محکم و استوار ایستاده بودند و با وجود شکستن سر و دست و صورت، خم به ابرو نمیآوردند.
فرمانده اردوگاه چند تیر هوایی با کلت شلیک کرد. مأموران دست از زدن برداشتند و به محض بسته شدن در بازداشتگاه به صورت دسته جمعی دعای کمیل را خواندیم. بازداشتگاههای دیگر به تبعیت از ما دستهجمعی و با صدای بلند دعای کمیل را شروع کردند. صدای خواندن دعای کمیل کل منطقه ماتمزده رمادیه را متأثر کرده بود. تا صبح در بازداشتگاه را باز نکردند. صبح، ارشد بازداشتگاه را با من و چند بیماری که روز قبل به بیمارستان رفته بودیم، به بازجویی بردند. در بازجویی همان بلایی را که رحمتی سر ما آورده بود، مأموران به سر ما آوردند. ما هم زرنگی کردیم، چون میدانستیم که هر جایی از بدنمان را بگوییم درد دارد عراقیها همانجا را خواهند زد، اطلاعات غلط به آنها دادیم؛ مثلاً کسی که سرش درد میکرد، میگفت:«دستم درد میکند»کسی که شکمش درد میکرد، میگفت: «پایم درد میکند» عراقیها هم با کابل و باتوم همانجا را میزدند.
علی رحمتی همچنان فرمانده بلامنازع اردوگاه باقی مانده بود. روز تولد صدام، روی ورقهای با خط درشت تولد صدام را تبریک گفت و پنج نفر را هم با خود همدست کرد تا در تلویزیون فارسی زبان عراق با لباس اسرای ایرانی، تولد صدام را به وی تبریک بگویند و از صدام بابت توجه خاص به اسرا تشکر کنند. آن پنج نفر به شدت به رحمتی اعتراض کردند و گفتند:«مرد حسابی ما همینطوری، آن هم به اصرار خودت، به صدام تبریک گفتیم. قرار نبود اسم و مشخصات و تصویر ما از تلویزیون فارسی زبان پخش شود. ما در ایران کس و کار و آبرو داریم. چرا با آبروی ما بازی کردی؟» آن پنج نفر که همشهری رحمتی بودند، رحمتی را حسابی کتک زدند و دوباره بگیر و ببند و شکنجه وانفرادی و...
چند بار به علی رحمتی محرمانه اخطار دادیم که دست از آزار و اذیت و شکنجه اسرا بردارد، که بیفایده بود. چند نفر که همشهری رحمتی بودند، از وی خواسته بودند که دست از کارهایش بردارد چرا که فردای آزادی جایی در ایران نخواهد داشت،اما باز بیفایده بود.
همانطوری که قبلاً گفته شد، به رغم این که علی رحمتی خودش نوکر عراقیها بود، عراقیها سه تا از نوجوانان بسیجی اهل خوزستان را گماشته علی رحمتی کرده بودند. شبها که آن سه نوجوان به بازداشتگاه میآمدند، با تمسخر دیگران مواجه میشدند که چرا نوکری علی رحمتی را قبول کردهاند.
آنها همچنان که بعدها معلوم شد، به ظاهر این کار را میکردند تا مبادا خبرچینها آنها را لو بدهند. نوجوانان جواب میدادند:« علی رحمتی خیلی هم آدم خوبی است. ما آنجا خیلی راحتیم. آب و صابون در اختیار داریم و راحت به دستشویی میرویم و غذای خوب هم میخوریم.»
یک روز صبح زود در محوطه اردوگاه، سروصدا و هیاهویی بلند شدکه غیرعادی بود. از پنجره بازداشتگاه بیرون را نگاه کردیم و متوجه شدیم که افسر نگهبان بدو رفت به طرف اتاق علی رحمتی و چند مأمور عراقی هم هلهله میکردند و به زبان عربی میگفتند:« علی رحمتی کشته شد.»همه دست به دعا شدیم که این خبر درست باشد، بالاخره وقت هواخوری معلوم شدکه علی رحمتی به دست آن سه گماشتهاش کشته شده است. آنها با طناب علی رحمتی را خفه کرده بودند و خودشان هم پیش افسر نگهبان رفته و گفته بودند که علی رحمتی را کشتهاند تا فردای آن روز باورمان نشده بود که به این سادگی علی رحمتی آن جرثومه فساد و تباهی به درک واصل شده باشد.
همه خوشحال بودیم. میگفتیم عواقب آن هرچه باشد و هرچقدر سرکشتن علی رحمتی شکنجه شویم، مهم نیست. به هر حال همه منتظر عکسالعمل عراقیها بودیم. همه کنجکاو بودیم که چه انگیزهای باعث شد که آن سه نوجوان خوزستانی علی رحمتی را خفه کنند؟ چرا آنها چیزی در این زمینه به ما نگفته بودند. همه دنبال پاسخهای این گونه سؤالات بودیم که در ذهن ما به وجود آمده بود.
سرهنگ سعید اسدی فر
فارس
|
جدال با ضدانقلاب در پایگاه کله قندی
|
|
وقتی سروان قوی هیکل قصد کشتن ما را کرد
|
|
تصویری منتشرنشده از دوران نوجوانی شهید همت
|
شهید محمد ابراهیم همت به روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. محمد ابراهیم درسایه محبّتهای پدر ومادر پاکدامن، وارسته و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصیلش از هوش واستعداد فوقالعادهای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت. هنگام فراغت از تحصیل بویژه در تعطیلات تابستانی با کار وتلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل بدست میآورد و از این راه به خانواده زحمتکش خود کمک قابل توجه ای میکرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صمیمیتی که داشت به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دیگری می بخشید.
اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث میشد که از مادرش با اصرار بخواهد که به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. این علاقه تا حدی بود که از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت کتاب آسمانی قرآن را کاملاً فرا گیرد و برخی از سورهه ای کوچک را نیز حفظ کند.
سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت در دوران نوجوانی
در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس از اخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیل پرداخت. پس از دریافت مدرک تحصیلی به سربازی رفت. در لشکر توپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود.
امّا این دوسال برای شخصی چون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدت توانست با برخی از جوانان روشنفکر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهی آشنا شود و به تعدادی از کتب ممنوعه (از نظر ساواک) دست یابد. مطالعه آن کتابها که مخفیانه و توسط برخی از دوستان، برایش فراهم میشد تأثیر عمیق و سازندهای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت و به روشنایی اندیشه و انتخاب راهش کمک شایانی کرد. مطالعه همان کتابها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد که ابراهیم فعالیت های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز کند و به روشنگری مردم و افشای چهره طاغوت بپردازد.
پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی را برگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز و بوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیون متعهد و انقلابی ارتباط پیدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیت حضرت امام (رحمت الله علیه) بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعی میکرد تا در محیط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارف اسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام ( رحمت الله علیه ) و یارانش آشنا کند.
او در تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و کسب بینش و آگاهی سعی وافری داشت و همین امور سبب شد که چندین نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. لیکن روح بزرگ و بیباک او به همه آن اخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندک تزلزلی پی میگرفت و از تربیت شاگردان خود لحظهای غفلت نمیورزید. با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا را برعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و بطور مستمر برای گرفتن رهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمد میکرد.
سخنرانیهای پرشور و آتشین او علیه رژیم که بدون مصلحت اندیشی انجام میشد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، به گونه ای که او شهربه شهر میگشت تا از دستگیری درامان باشد. نخست به شهر فیروزآباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشاد مردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی که درصدد دستگیری وی برآمدند به دوگنبدان عزیمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجا سکنی گزید. در این دوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیم ستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عکس العمل نشان میدادند و ابراهیم احساس کرد که برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.
بعد از بازگشت به شهر خود در کشاندن مردم به خیابانها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و کوشش خود را افزایش داد تا اینکه در یکی از راهپیماییهای پرشورمردمی، قطعنامه مهمی که یکی از بندهای آن انحلال ساواک بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آن فرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشکر معدوم «ناجی»، صادر گردید. مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودند که این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییر لباس وقیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال میکرد تا اینکه انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی ( رحمت الله علیه )، به پیروزی رسید. بعد از پیروزی انقلاب با حضور در کارهای جهادی و از جمله عضویت در سپاه پاسداران برگ جدید از زندگی خود را ورق زد. حضور در سپاه پاوه، تشکیل تیپ 27 محمدرسول الله(ص) در کنارهمرزمانش حاج احمد متوسلیان و محمود شهبازی، فرماندهی سپاه 11 قدر و... از جمله فعالیتهای این دلیر مرد است. در یک کلمه حاج همت محبوب قلوب همه بسیجیها بود.
|
نیمه شب رفتم بالای قبر
|
توی گردان جندالله سقز من دیگر نیروی قدیمی به حساب میآمدم و به من مسئولیت داده بودند. برایمان نیرو آمد، جمعشان کردیم توی میدان صبحگاه برای کادربندی. برایشان صحبت کردم حرفهایم که تمام شد یکیشان که خیلی ریز نقش و بچه سال بود آمد پیشم و گفت ببخشید برادر اینجا قبر هم دارید؟ گفتم: چی؟ چه قبری؟ منظورت قبرستانه؟ گفت: نه قبری که شبها برویم تویش برای نماز و دعا.
توی دلم گفتم ای ناکس با این سن و سال و با این قد و قوارهی فسقلیات ما رو فیلم میکنی؟ اصلا تو توی سن این حرفا نیستی. حالا بهت میفهمونم. خواستم بش بتوپم اما خودم را کنترل کردم و با حالت بزرگتر بودن بش گفتم: پسر جان بچهی کجایی؟ خیلی آرام و عادی گفت: تهران. گفتم: اسمت چیه؟ تا گفت: حسین، چهرهاش آن قدر آرام و معصوم به نظرم آمد که زبانم بند آمد. خودم را کنترل کردم و ادامه ندادم. فقط گفتم: این سوالتو به موقعش جواب میدهم.
دو سه روز بعد موقع نماز مغرب و عشا دوباره آمد پیشم و دوباره ازم قبر خواست. حوصله نداشتم سر به سرش بگذارم برای اینکه از سر خودم بازش کنم زمین خالی گوشهای محوطه را نشان دادم و گفتم اگه خیلی قبر میخوای خودت برو اونجا یکی بکن.
چند روز بعد یکی از بچهها گفت: راستی فلانی پسره رو دیدهای که توی بیابون قبر کنده و شب به شب می ره گریه میکنه. گفتم: کدام پسر؟ اسمش چیه؟ گفت: همان حسین دیگه. گفتم: شوخی که نمیکنی؟
نیمه شب رفتم بالای قبر دیدم همان حسین ریزنقش و کوچک توی قبر سجده کرده بود و های های گریه میکرد. مزاحمش نشدم همان جا بیصدا نشستم تا بلند شود. چقدر صدایش آرام و تاثیرگذار بی شیله پیله بود. بلند شد و من را دید. سرش را انداخت پایین. انگار از افشای رازش خجالت کشیده باشد. چفیهام را کشیدم توی صورتم که اشکهایم را نبیند. حسین نمیدانست که من بیشتر از او خجالت میکشم. گفتم: حسین تو چند سالته آخه؟
گفت: چطور مگه؟
گفتم: آخه هم سنهای تو دستشویی که میخواهند بروند با بابا و مامانشون میروند اون وقت تو میآیی این جا و توی این شب و این سرما گریه میکنی؟ جلوی این نگهبانها و کمینها؟
میترسیدم بلایی سرش بیاید. گفتم: لااقل هر وقت خواستی بیای اینجا به من خبر بده. گفت چشم برادر. از آن به بعد هم غروب میآمد و میگفت برادر علی امشب میخواهم بروم. یک ماه تمام هر شب کارش همین بود دیگر ازش خوشم آمده بود چون میدیدم کارهایش واقعا بیریا و پاک بود خیلی باهاش قاطی شده بودم.
بیسیم زدند و آماده باش دادند که برویم درگیری. بچهها را حاضر کردیم و رفتیم غافل از اینکه آن روز عاشوراست. البته میدانستم که محرم است و هر روز هم موقع نماز سینهزنی وعزاداری داشتیم ولی به خاطر درگیریهای پشت سر هم آن لحظه حواسم نبود که عاشوراست.
هشت صبح حرکت کردیم و رفتیم. حسین کمک تیربارچی بود. خیلی هم شجاع بود همهاش نگاهش میکردم و حواسم بود که طوریش نشود. یک لحظه که حواسم ازش پرت شد بچهها داد زدند که حسین شهید شد. داشت تیراندازی میکرد که تیر درست خورد وسط ابروش و نیمه بالای سرش را برد. صورتش را که سالم مانده بود نگاه میکردم انگار راحت و آرام خوابیده باشد.
فرستادیمش تهران ولی طاقت نیاوردیم خودمان هم دنبالش رفتیم تهران با بچهها رفتیم خانهشان. مادرش میگفت حسین من روز میلاد امام حسین (ع) به دنیا آمد روز عاشورای امام حسین(ع) هم شهید شد. حسین عاشقترین آدم فامیل ما بود. از موقعی که هنوز حتی به سن تکلیف نرسیده بود تا همان شبی که فردایش رفت جبهه هیچ وقت نماز شبش ترک نشد.
فارس|
مداحی سرباز عراقی بر بالین شهدای تفحص شده
|
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، رزمندگانی از نیروهای ارتش و سپاه و نیروهای مردمی به جبهههای حق علیه باطل شتافتند و به شهادت رسیدند؛ نیروهای ارتش بعث عراق نیز در این نبرد کشته شدند. شرح حال فرزند یکی از کشتهشدگان عراقی در این جنگ نابرابر را بعد سالها به روایت یکی از نیروهای تفحص در سرزمین عراق میخوانیم.
***
در سرزمین عراق حین تفحص بودیم که سرباز جوان عراقی، از بقیه فاصله گرفت؛ او در کانالها بالای سر بچههای تفحص میرفت، مینشست و با خودش نجوا میکرد. شهدا را بعد از تفحص کنار گذاشتیم تا لباسهای خیسشان خشک شود؛ این سرباز عراقی بالای سر تعدادی از شهدای ما رسید، برایشان مداحی کرد و یک حالت حزن داشت.
تعجب کردم و گفتم: «چه داری میگویی، اینها که شهدای ایران هستند؟!» عراقی گفت: «بله میدانم، اینها شهدای ایران هستند؛ به ظاهر به من میگویند فرزند شهید، اما من کجا و اینها کجا؟» گفتم: «چطور؟!» جوان عراقی گفت: «پدر من در جنگ با اینها کشته شد و به ما میگویند خانواده شهدا در عراق، اما من هر چه حساب میکنم و مقایسه میکنم میبینم که هر شهیدی از شما پیدا میشود، همراهشان مهر و تسبیح و سجاده و کتاب دعا و قرآن جیبی و وسایل عبادت و عکس امام است و سربند یا حسین و یا زهرا و یا مهدی هست؛ اما در آن طرف را که نگاه میکنم میبینم هیچ خبری از این مسائل نیست و بعد خود شماها را که در تفحص کار میکنید را میبینم همهتان اهل نماز و دعا و ذکر و توجه هستید و آن سمت را هم میبینم که خیلی آدمهای لاابالی و بعضاً مشاربالخمر هستند. با خودم میگویم نمیشود که هم اینها شهید باشند و هم آنها».
سرباز عراقی در ادامه گفت: «من نمیخواهم فرزند شهید باشم. اگر پدران ما آنها هستند، من نمیخواهم فرزند شهید باشم».
|
ماجرای نخستین دیدار علامه حسن زاده آملی با شهید علمدار
|
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، شهید سید مجتبی علمدار بعد از اتمام جنگ در واحد طرح و عملیات لشکر 25 کربلا در ساری مشغول خدمت شد. او مداح اهل بیت عصمت و طهارت(ع) و از جانبازان شیمیایی جنگ تحمیلی بود. چندین سال پس از جنگ یعنی در سال 1375 بر اثر جراحتهای شیمیایی به یاران شهیدش پیوست. دوستان و همرزمان شهید خاطرههای بسیاری را در رابطه با او در "علمدار" نقل کردهاند. تواضع و فروتنی، ایمان و اخلاص، التزام عملی به مراقبات و روحیه جهاد و مبارزه از سید مجتبی علمدار شخصیت بی نظیری ساخت که حتی علما او را صاحب امتیازات خاصی میدانستند. "حمید فضلالله نژاد" از دوستان شهید در همین رابطه خاطرهای از دیدار همرزم شهیدش با علامه حسن زاده آملی چنین روایت میکند:
سید مجتبی علمدار علاقه ویژهای به روحانیت داشت. میگفت:"سکان کشتی مبارزه، در این نظام اسلامی به دست روحانیت است." روحانیت را قطب تاثیرگذار جامعه میدانست. سید در مراسمی که برگزار میشد از روحانیون استفاده میکرد. یکبار سید مجتبی بچههای هیأت بنی فاطمه(ع) را به روستای ایرا، در اطراف شهر آمل، برد. هدف زیارت و دیدار با علامه حسن زاده آملی بود. یکی یکی بچهها را فرستاد داخل اتاق. خودش همان پایین مجلس در کنار درب ورودی نشست.
حضرت علامه در بالای مجلس نشسته بودند. علامه قبل از شروع صحبت نیم خیز شد و درب اتاق را نگاه کرد. بعد اشاره کرد که سید جلو برود و نزد ایشان بنشیند. سید هم رفت و در کنار علامه نشست. علامه روی شانه او زد و چیزی گفت. از دور دیدم سید سرش را به حالت ادب پایین گرفته. بعد از اتمام دیدار، به سید گفتم: "علامه به شما چی گفت؟"
سید جواب درستی نداد. هرچه اصرار کردم پاسخی نشنیدم. این اخلاق سید بود. همیشه کمتر از خودش حرف میزد. از نفری که جلوتر نشسته بود ماجرا را پرسیدم. گفت:وقتی علامه روی دوش سید زد به او گفت: " بنده در چهره شما نوری میبینم. بیشتر مواظب خودتان باشید." آن شب همه ما برگشتیم و وقتی سوار شده و حرکت کردیم سید دوباره به حضور علامه رسید.
|
اگه جنازهم برنگشت سلامم رو به مادرم برسونین
|
به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، شفیع شکوهی در بخشی از خاطرات خود مینویسد: بعد از شروع عملیات والفجر 8 محور ما برای هفت جزیره تقسیم شده بود. جزیرهها توسط ماهیگیرها با پلهای انفرادی و چوبی با پهنای هشت متر و طول سه کیلومتر از ابتدای اروند تا آن طرف نخلستان به هم وصل شده بودند. نیروهای مهندسی رزمی بعضی از نهرهای کنار جزیره را با خاک پر کردند و پل زدند و جادهای درست کردند.
قرار بود با اولین قایق به آن طرف روم و گردان علی اصغر (ع) را هدایت کنم. پیشرویها به ترتیب با لشکرهای 25 کربلا، 31 عاشورا و 5 نصر بود. بین ما و 5 نصر نهری قرار داشت. علاالدین با مسئول محور آنها صحبت کرد. من شدم مسئول محور همان قسمت و با مسئول گروهان غواصی آنها هماهنگ کردیم که آن طرف آب کنار نهر همدیگر را ببینیم. برای اینکه علامتی هم داشته باشیم انگشتریام را، که یادگاری شهید ناصر علی صوفیبود، به مسئول گروهان غواصی نصر دادم و او هم انگشترش را به من داد." گل، گلوله و یا حسین مظلوم" هم رمزشناساییمان بود.
ساعت هفت، با علی نظری، یکی از فرماندهان گروهان علی اصغر (ع)،که خبرنگاری هم میکرد، به بچههایی که قرار بود بروند، شام دادیم و بردیمشان لب آب. با هم روبوسی کردیم. غواصهای اطلاعات و تخریب، ده پانزده نفر از آنها را با خود بردند. بچهها از آکاچوی پلها، تکیههایی را بریده، رنگ زده و به اژدر بنگالها بسته بودند و نفرات گروهان آنها را گرفته بودند و شناکنان جلو میرفتند. چند تا آر.پی.جی را هم به تکهای از آن بسته بودند و با خود میبردند.
بچههای گردان علی اصغر(ع) داخل قایقها آماده نشسته بودند. خودمان هم ته نهر چهارم آماده شدیم. نهر دو، چهارو هفت اسکلههای گردان ما بود. نهر یک و دو هم اختصاصی اطلاعات بود. در نهر دو، هاورکرافتی قرار داشت که روی آن لودر و کمپرسیها را بار کرده بودند و آماده حرکت بود.
بچههای لشکر 25 کربلا، تا خط حدود چهل و پنج دقیقه را داشتند و ما یک ساعت و چهل دقیقه. آنها درگیر شدند و عراقیها روی سر بچهها آتش ریختند ولی از طرف ایران هیچ خبری نبود.
با نظری لب آب رفتم. آنجا بی سیم جواب میداد. دو تا بی سیمچی و پیک با نظری بودند و یک بی سیمچی هم با من بود. هر کاری کردیم خبری از بچهها نشد. خمپارهای کنار آب خورد و ترکش یکی از قایقها را سوراخ کرد.
آب داشت بالا میآمد و میخواستیم بکشیم جلو که صدای سه تا تقه از بی سیم شنیدیم. بیسیم را گرفتم و گفتم:" بچهها، اگه رسیدین نزدیک دشمن و نمیتونین صحبت کنین، تو هر متر تقهای بزنین." صدای دو بار شاسی زدن آمد. گفتم:" اگه دو متر صحیحه، یه تقه بزنین."
یک بار شاسی زده شد. بعدا علی اکبری را که دیدم گفت:" مرد مومن، ما رسیدیم نزدیک عراقیها و میخوایم سر نگهبان رو پخ کنیم، اون وقت شما ما رو از پشت بیسیم سین جیم میکنین؟!"
یک ربع بعد با بی سیم گفتند:" به کمک امام زمان کار رو تموم کردیم. سریع خودتون رو برسونین."
ناگهان در خط اول سرو صدایی پیچید.
ساعت ده آمار گرفته شد. آقا امین که آمد بیسیم را در دست گرفت و گفت:" به مظلومیت علی اکبر یاالله، یاالله، یاالله."
همه فرماندهان گردانها با بی سیم اعلام آمادگی کردند. در همین لحظه، صدای چند تا توپ را به صورت پیدرپی شنیدیم و لحظهای همه جا روشن شد. گلولههای کاتیوشا هم به صورت ششتایی به سمت دشمن شلیک شدند. گلولههای کاتیوشا هم به صورت ششتایی به سمت دشمن شلیک شدند. توپخانهها و خمپاره اندازها هم همین طور. خمپاره اندازها آن قدر عجله کرده بودند که دو تا از خمپارهها به هم خورده بود و چند نفر زخمی شده بودند.
آب تا نصف نخلستان بالا آمده بود. کمی که جلوتر رفتم، توی کانال افتادم. آب مرا جلو برد. دستم را به نخلی گرفتم و به بچهها گفتم:" سعی کنین مثل من جلو بیایین."
حدود بیست دقیقه طول کشید تا آن مسیر را برگردیم، در حالی که در عرض پنج دقیقه از آن گذشته بودیم، سرعت آب زیاد بود و فکر کردم با این وضعت احتمالا از محور لشکر 25 کربلا سردر میآورم. تلاطم آب قایقها را به هم میزد. از باریکه راه لب آب لحظهای بیرون رفتم. خیس خیس بودم و میلرزیدم. در آن حین چشمم به یکی از قایقها افتاد که حدود بیست نفری داخلش نشسته بودند و در حال و هوای خاص خودشان زمزمه میکردند. "چطور میشه فرمانده ما اسیر این آب بشه و ما از این با شکست بخوریم؟ آقا مهدی قایقای ما رو بکش جلو و مسیر رو نشونمون بده!"
ناگهان همه از ته دل فریاد زدند:" آقا مهدی!" صدایشان در تلاطم امواج گم شد. دلم لرزید و ماشه اسلحهام را لمس کردم. اگر در آن لحظه یک گردان عراقی هم جلویم در میآمدند، یکیشان را هم زنده نمیگذاشتم.
حرکت کردیم و قایقها بین امواج به چپ و راستت متمایل میشدند و سینه آب را میشکافتندو همه، قایقها را به سمت چراغ قوههایی که در ساحل روشن و خاموش میشدند میراندند. نزدیک ساحل چشمم به یک ردیف سیم خاردار افتاد و فریاد زدم:" نگه دارین... نگه دارین... نگه دارین.."
همین که این حرف را زدم صدای تیمور را شنیدم که گفت:" صبر کنین تا غواصا را بفرستیم معبر باز کنن."
معبر که باز شد رفتیم ساحل، خدری محمدی، از بچههای تخریب خلخال، که بعدها شهید شد، گفت:" برادر، تا غواصا برسن، تو سیمها را با دستت نگه دار تا من قطعشون کنم."
پریدم توی آب. دست و پا میزدم پایین میرفتم و بالا میآمدم. دستهایم زخمی شد. از زیر آب که سیم خاردارها را بیرون کشیدم صورتم هم زخم شد. میخواستم پروانه قایقها به آن گیر نکند. خدر در عرض پنج دقیقه کار را یکسره کرد. بیشتر قسمتهای بدنش مثل خود من زخمی شد. سیم خاردار را رد کردیم و پا به ساحل گذاشتم.
نخلها را بریده و چیده بودند لب آب و دیواری درست کرده بودند. کنار دیوارها هم سنگر زده بودند. یک دفعه چشمم به جنازه دو تا غواص خورد. به تیمور گفتم:" اینا کیاند؟" گفت: از بچههای گرداناند." گفتم:" بهتره تا بقیه نیومدن، پتویی روشون بکشیم."
در همان لحظات، مهدی علی اکبری را دیدم و به طرفش دویدم. همدیگر را در آغوش گرفتیم و روبوسی کردیم. همه بچهها از دیدنمان خوشحال شدند. چون نیروی کمکی بودیم. کمی جلوتر، چند نفر از غواصهای ما در آن طرف آب درگیر شده بودند. هنوز از یگان رزمی و نیروی پیاده خبری نبود. پشت سر ما بیست سی تا قایق هم آمد و نیروها پیاده شدند.
بعد از آن دویدم کنار نره و از بهمن پرسیدم:" چه خبر از لشکر نجف؟" گفت:" حسابی درگیر شدن." باز پرسیدم:" دیگه چی؟" از آن طرف نهر پنج تا غواص آمدند و فریاد زدند:" عاشورا... عاشورا..." گفتم:" نگو عاشورا، بگو یا حسین مظلوم!"
هدفمان حرکت به جلو بود. اگر در آن لحظات، کسی چند ثانیه مکث میکردند دشمن حتما سنگری پیدا میکرد و آتش میریخت. تنها راه، فرصت ندادن به آنها بود. بچهها دویدند و به نقطه الحاق، که کنار جاده آسفالتهای بود، رسیدیم. روی پل جلو رفتم. یک دفعه یکی از پشت آمد و گفت: "سلام برادر شفیع." وقتی برگشتم مسئول گروهان غواصی نصر را دیدم. همدیگر را بغل کردیم و بچهها مرا روی کلشان گرفتند و شادی کردند. انگشترها را با هم مبادله کردیم و به علاالدین بی سیم زدم و گفتم:" بیایید به کانال دوم." آنجا آخرین نقطه الحاقمان بود. نیروهای آنها هم از آن طرف میآمدند. سیم کاظم را، که از مسئولان دستهها بود و اهل زنجان. همان جا گذاشتم و گفتم:" همه این بچهها رو به تو سپردم. مواظب باش. هماهنگ میکنم کسی از عقب تیراندازی نکنه و شما هم به عقب تیر نندازین. رو به رو و پهلوها ر زیر آتیش بگیرین." دسته دوم را هم آوردم کنار همان جاده آسفالته و به آنها گفتم:" شما باید مواظب پهلوها باشین."
یکی را هم به عنوان مسئول دسته انتخاب کردم و برگشتم.
بیسیمچیام کنار آب بود. به علی بیسیم زدم و گفتم: «بدر را به خیبر و خیبر را به بدر وصل کردیم!»
تعجب کرد. فهمیدم اسمها را عوضی گفتهام. بعد که درستش را گفتم، علاءالدین از آن طرف بیسیم را گرفت و گفت: «حواست هست؟!» گفتم: «خیالتون راحت باشه.» دوباره گفت: «حسین گنجگاهی بیاد؟!» گفتم: «بفرستش بیاد. به وزیری هم ندا بده حرکت کنن.»
وزیری اهل زنجان بود و فرمانده گردان امام سجاد(ع) آن گردان پشتیبان ما بود. آنها هم آمدند. وقتی رسیدند توجیهشان کردم و گفت: «از این به بعد شما باید پیشروی کنین.»
تا چهار صبح لب آب نیرو تحویل میگرفتیم. بین خط و اسکله حدود سیصد متر فاصله بود. به نیروها میگفتیم: «باید راست شکمتون رو بگیرین و برین جلو.»
ته یکی از کیسههایی را که خاکش سفید بود با چاقوی غواصی سوراخ کرده بودم و از همان جا به صورت خط باریکی خاک ریخته بودم تا اسکله و خط پدافندی. هر نیرویی که میآمد به صف میکردم و میگفتم: «اون خط رو بگیرین و برین جلو.»
تا صبح آن خط کاملا دیده میشد. در همان لحظات، شنیدم محمد اسانلو، معاون گردان علیاصغر، آمده و لب آب چادر فرماندهیاش را علم کرده. رفتم سراغش و با هم روبوسی کردیم. جلو، درگیری شدید بود. آتش تهیه منطقه را احاطه کرده بود. تقریبا دوازده و نیم شب یکی از تانکهای عراقی روی اسکله چهار، چراغ نورافکنش را روشن کرد و رو به آب گرفت. تکتک قایقها را زد. همه فریاد زدیم: «کسی نیست حساب اون تانک لعنتی رو برسه!؟» به خدر گفتم: «ببینم چی کار میتونی بکنی!» خدر آر.پی.جی را برداشت و گفت: «اگه جنازهم برنگشت سلامم رو به مادرم برسونین.»
دو تا موشک اضافی برداشت و رفت توی آب. یک ربع بعد صدای انفجار را شنیدیم. فهمیدیم خدر کارش را کرده. ولی تا صبح روز بعد او را ندیدیم. نزدیک دو شب بی سیم زدند و گفتند وزیری آمده و چون ما را پیدا نکرده برگشته. فکری به سرم زد و به یکی از بچهها گفتم کمی نفت پیدا کنند. هر چه توی سنگر بود، گوشهای جمع کردم. مهدی از سرما لرز گرفته بود. یکی از چراغها را جلویش گذاشته بود و خودش را گرم میکرد. بهمنماه بود و هوا هم سرد. دستهایش سیاه سیاه شده بود. گفتم: «مهدی از سنگر بیا بیرون تا واسه اینا آتیش درست کنم.»
میزی وسط سنگر بود. خواستم آن را کنار بکشم. وقتی کشویش را باز کردم، چشمم به مقدار زیادی پول عراقی افتاد. انگار آنجا سنگر امور مالی عراقیها بوده. پولها را به مهدی نشان دادم. گفت: «اونا رو هم بیار بریزیم تو آتیش.» گفتم: «چه خبرته؟ بیشتر از ده هزار دینار پوله!»
پولها را داخل پلاستیکی که عکس دختری روی آن بود ریختم و درش را بستم و به دست دوشکاچی سپردم، که محافظ محور بود.
گفتم: «امانتپیشت باشه.»
او هم کیسه را داخل قایق در محفظهای جاسازی کرد. نفت را روی سنگر ریختیم و آتش زدیم. توی بیسیم به علاءالدین گفتم: «اگه خط مستقیم رو نگاه کنی یه آتیش میبینی. این هم علامت ما!»
یک ربع بعد وزیری با افرادش آمد. به آنها همان خط سفید را نشان دادم و گفتم از همان مسیر بکشند جلو. دلهره داشتم و هر شهیدی را میآوردند عقب بیاختیار به ساعت نگاه میکردم. نظری هم از لحظه شهادتشان عکس میگرفت.
هنوز نخوابیده بودیم. اسانلو از من پرسید: «نماز خوندی؟ گفتم: «نه، مگه ساعت چنده؟» گفت: «چهار صبح».
پوتینم پر از آب بود. برای همین تیمم کردم و نماز خواندم. محمد هم نمازش را خواند.
گفتم: «منطقه مسمومه. باید سنگرها رو پاکسازی کنیم و اسرا رو هم بفرستیم عقب.» با هم رفتیم جلوی سنگرها. به عربی پرسیدم: «کسی از برادرا اینجا هست؟»
وقتی صدایی از سنگرها شنیده نشد، نارنجک انداختیم. نارنجک منفجر شد و در همان لحظه، هیاهویی از توی سنگر درآمد. چند نفر بیرون آمدند؛ در حالی که دست و پا نداشتند و ترکش دمار از روزگارشان درآورده بود. به بچهها گفته بودم هر کسی از سنگر بیرون آمد، او را به رگبار ببندند. مشغول پاکسازی بودیم که تیمور گفت: «شفیع، دو تا از این بیشرفا که اون دو غواص رو گول زدن ممکنه بین اینا اسرا باشن.» از او پرسیدم: «میدونی اون عراقی قیافهش چطوریه؟» گفت: «ندیدمش. ولی صدای کلفتی داشت.»
تا صبح حدود هفتاد نفر از عراقیها را اسیر گرفتیم. شمسعلی با چند نفر از بچهها رفتند و اسرای دیگر را از دور و برمان جمع کردند و پیشمان آوردند. من و چهار نفر از بچههای گردان علیاصغر(ع) و دو تا از دوشکاچیها آنجا ماندیم. یکی از دوشکاچیها گفت: «تو رو خدا بذار حساب تکتکشون رو برسم.» گفتم: «نه!» از آنها پرسیدم: «کدومتون میتونه فارسی یا ترکی صحبت کنه؟» گروهبانی از بینشان بلند شد و گفت: «من فارسی بلدم.» گفتم: «بیا جلو.» باز پرسیدم: «کس دیگهای نیست؟»
یکی هم گفت: «من هم ترکی بلدم.» گفتم: «تو هم بیا.»
به آنکه میتوانست فارسی حرف بزند، گفتم: «من هر چی میگم به عربی ترجمه کن.» گفت: «باشه». گفتم: «مقرتون کجاست؟»
پرسید و آنها سنگری را نشان دادند که من آنجا نماز خوانده بودم. پرسیدم: «وقتی غواصهای ما اومدن کجا بودین؟» یکی از آنها مسیری را نشان داد که دو تا غواص ما در آن قسمت شهید شده بودند. نظری عکس میگرفت و زیر لب میگفت: «چیکارشون داری؟» گفتم: «وایسا و تماشا کن.» الکی به آنها گفتم: «هر کی دو تا از غواصای ما رو به نامردی کشته وای به حالش! دیشب یکی از شماها به زبون فارسی به غواصها گفته: برادرا بلند شن.»
تا مترجم این حرفم را ترجمه کرد، یکی از عراقیها رنگش عین گچ شد. رفتم سراغش و گفتم: « شماها اگه جای ما باشین با نامردا چیکار میکنین؟» یکیشان در حالی که گریه میکرد جواب داد: «تیرباران!» به همان عراقی که رنگی به چهره نداشت گفتم: «حیف تیر که به تو بزنیم! چون با این تیرها میخوایم حساب صدام را برسیم.»
هلش دادم و پایش لغزید. وقتی جریان تند آب را دید برگشت و به فارسی گفت: «برادر...» گوش ندادم و باز گفت: «برادر...برادر...»
اسلحه یکی از بچهها را گرفتم و به طرفش نشانه رفتم. تند پرید توی آب. گذاشتم آب او را ببرد.
بقیه عراقیها که این صحنه را دیدند ترسیدند. به مترجم گفتم: «بهشان بگو در امانن. از امام دستور داریم باهاشون رفتار خوبی داشته باشیم. دوست شما به خاطر عمل ناپسندی که داشت این بلا سرش اومد. شاید بتونه خودش را نجات بده.»
عراقیها را سوار پنج قایق کردیم. خودم با پولها توی قایق نشستم و دو تا قایق از سمت راست و دو قایق دیگر هم از سمت چپ حرکت کردند. شعار میدادم: «الموت لصدام.» عراقیها هم جواب میدادند: «الموت لصدام.»
رو به ایران حرکت میکردیم. میخواستم آنها را بیاورم و تحویل بدهم. لب آب که رسیدیم فیلمبردارها آمدند و گفتند: «آقا تو رو خدا برگردین و دوباره بیایین.»
دور که زدیم، عراقیها ترسیدند و به تتهپته افتادند. فریاد زدم: «لا تخاف....لا تخاف...»
لب آب برگشتیم. این صحنه را آن زمان تلویزیون هم نشان داد. از تبلیغات لشکر هم آمده بودند برای عکاسی و کلی عکس گرفتند.