خاطرات دفاع مقدس
|
حاضرم در راه کاک عباس جان بدهم
|
سردار شهید «عباس کریمی» در دوران آشوبگری ضدانقلاب در کردستان با حضور در میان مردم مستضعف این استان، بیش از پیش اعتقاد پیدا کرد که این مردم سالیان دراز مورد ظلم و ستم قرار گرفتهاند و حساب آنها با ضدانقلابیون تجزیهطلب جداست. او اعتقاد داشت این مردم استحقاق مهربانی دارند.
یکی از همرزمان حاج عباس، پیرامون ارادت کُردها به وی را در خاطرهی این گونه روایت میکند:
***
ساعت 10 شب بود؛ برف تا کمر آدم میرسید و هوا آن قدر سرد بود که کسی جرأت نمیکرد از داخل اتاق بیرون برود.
گفتند رابط خبریمان که از کُردها بود، سوار بر قاطر آمده است جلوی ساختمان؛ رفتیم بیرون و به داخل آوردیمش؛ پاهایش از سرما داشت یخ میزد؛ گرم که شد، شروع به صحبت کرد و گفت: «ضدانقلاب تا نزدیکی روستایشان آمده و میخواهند کمین بزنند»؛ روستای آنها تا شهر 20 کیلومتر فاصله داشت؛ در آن شب سرد و برف و کولاک، آمده بود تا این خبر را برساند.
از آن مرد پرسیدیم: «فکر نکردی در این سرما یخ بزنی و شاید هیچ وقت به اینجا نرسی؟» جواب داد: «این کاک عباس شما آن قدر به من خوبی کرده که حاضرم در این راه جان بدهم».
با اطلاعرسانی این مرد، قدمی دیگر برای پاکسازی کردستان از لوث ضدانقلاب برداشته شد.
فارس
|
همه محله می دانستند: فوتبال دم اذان تعطیل!
|
متولد 1337 بود و سید حسین نام داشت. قاری قرآن صبحگاه مدرسه بود. قرآن را با لحن قشنگی می خواند، آن قدر زیبا که همه را شیفته می کرد. دلت می خواست همه عمر قرآن بخواند و بشنوی. همه محله می دانستند: فوتبال دم اذان تعطیل!
مسیر دسته های سینه زنی عاشورا، میدانی بود که مجسمه شاه در آن نصب شده بود. حسین دلش نمی خواست دور شاه بگردد. مسیر را عوض کرد و بعد از آن، همه هیئت ها پشت سرهم مسیر را حرکت خود را تغییر دادند.
پلیس عصبانی شده بود و دنبال عامل می گشت. با همکاری ساواک، سرنخ ها رسید به حسین. در مدرسه دستگیرش کردند. رشته مورد علاقه اش "تاریخ" بود. سال 1356 در دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد.
هر روز نماز صبحش را در حرم می خواند. توی مسجد جلسات تفسیر قرآن آیت الله خامنه ای را پیدا کرده بود. بچه های دانشجو را به این جلسات می برد.
|
گریههای افسر عراقی در آغوش مسئول کمپ اسرا
|
در عملیاتی که قبل از آزادی بستان به منظور آزادسازی ارتفاعات اللهاکبر انجام شد، با امدادهای الهی و رشادت و شهادتطلبیهای سپاه اسلام نتایج درخشانی به دست آمد.
پس از عملیات دسته دسته مزدوران عراقی که در منطقه به اسارت درآمده بودند، به کمپ اسرا درنزدیکی منطقه عملیاتی انتقال داده میشدند. این اسرا توسط دستگاههای تبلیغاتی و سیاسی حزب بعث با دروغهایی نظیر در ایران پاسداران خون شما را میمکند، بلافاصله شما را اعدام میکنند، درایران غذا و جا برای نگهداری اسرا نیست، لذا همه شما را میکشند، شستشوی مغزی شده بودند.
همه این اسرا پس از اسارت میگفتند: به ما گفته بودند شماها را بلافاصله میکشند و ما هم پیش خودمان میگفتیم حتیالامکان نباید اسیر شویم. درهمان ساعات اولیه که اسیر میشدند برخوردهای اولیه بسیار دوستانه بود. مکرر اتفاق میافتاد که اسیر عراقی اعم از سرباز و درجهدار و افسر و فرمانده با مشاهده رفتار اسلامی، سیل اشک از دیدگانش جاری میشد.
عدهای میگفتند: اجازه دهید برگردیم و رفتار اسلامی و خوب شما را برای بقیه سربازان عراقی تعریف کنیم و عدهای را که مایل به پناهندگی به جمهوری اسلامی هستند با خودمان بیاوریم.
در فتحالمبین نمونههایی را شاهد بودیم. در این عملیات کمپ اسرا نزدیک ارتفاعات اللهاکبر درشرق سوسنگرد بود. ماشینها پشت سر هم ازخط میآمدند و هرکدام اسرایی را از خط آورده بودند و تحویل کمپ میدادند، اسرا شعار «الموت لصدام و لا اله الا الله» سر میدادند و از ماشینها پایین میپریدند.
با کمال تعجب مشاهده شد که همه اسرا که تخلیه شده و حدود 200 نفر بودند خود را سرباز معرفی کردند و این غیرطبیعی و باورنکردنی بود. چطور بود که از بین آن همه اسیر یک نفر درجهدار و سکاندار نباشد.
مسئولین مشکوک شدند لذا تدبیری اندیشیدند و همه اسرا را در یک محل گرد آوردند و برای آنها خیلی صمیمانه صحبت کردند و گفتند: ما سربازان و پاسداران اسلام هستیم. حضرت امام هم مرجع دینی و سیاسی و فرمانده کل مسلح و کل قوا هستند. ما از فرمان ایشان ابداً تخلف نمیکنیم و شما مطمئن باشید به شما هیچگونه اذیت و آزار نخواهد رسید و شما میهمانان جمهوری اسلامی هستید و ما میدانیم صدام شما را به زور به نبرد با ما آورده است. شما رفتار ما را تا به حال با خودتان دیدهاید که چگونه بوده است و از این به بعد هم همینگونه خواهد بود.
اسرا با ناباوری گوش میکردند. مسئول کمپ اسرا چنین ادامه داد: ولی علیرغم این خوشرفتاری شما به ما دروغ میگویید و درجه حقیقی و واقعی خودتان را نگفتهاید و این درحالی است که ما این درجهها را که جای آن روی لباس شماست میبینیم. رنگ لباس شما بر اثر آفتابخوردگی پریده و رنگ جای درجهتان مشخص است و این نشان میدهد که شما از ترس، درجه خود را از لباستان کندهاید ولی میبینید ما دوست نداریم رفتاری جز انسانی و اسلامی با شما داشته باشیم.
صحبت که به اینجا رسید سکوت عمیقی بر اسرا حاکم شد. جمعی نگاه میکردند و شاید درتردید، انتظار حرفهای دیگری داشتند. عدهای هم به لباس سبز خوشرنگ و لباس سپاه و مسئول کمپ نگاه میکردند و عدهای هم سرها را به زیر انداخته و در افکار خود غوطهور بودند.
ناگاه یکی از میان اسرا بلند شد و شتابزده و به هیجان آمده چشم به صورت مسئول کمپ اسرا دوخت و گفت: «حالا که اینطور میگویید من خودم را معرفی میکنم، من سروان سلمان فرمانده گروهان تانک هستم».
سکوت شکسته شده بود و همه به او خیره شده بودند. مسئول کمپ اسرا آن افسر راستگو را پیش خود خواست و او را درآغوش گرفت و بر صورت او بوسه زد و گفت: شما برادرهای دینی ما هستید و او را درآغوش فشرد و افسر اسیر نیز سر بر شانه مسئول کمپ اسرا گذاشت و میگریست.
آن افسر که به شدت متأثر و نادم مینمود هیجانزده گفت: درعراق مرتباً به ما میگفتند و تلقین میکردند که مبادا به نیروهای ایرانی پناهنده و یا اسیر آنها شوید که دراین صورت درمیان پاسدارهای ایران آدمهای بسیار قوی و تنومندی هست که شما را با یک دست به طرف آسمان میگیرد و با شمشیر بسیار تیزی که در دست دیگر خود دارد، در یک لحظه با قساوت قلب سرتان را از تن جدا میکند. حالا من به صداقت شما اعتقاد پیدا کردم و اعتراف کردم که افسرم.
افسران و درجهداران یکبه یک بلند شدند، تعداد آنها به 20 نفر میرسید. اسم و مشخصات خود را یکبهیک گفتند و منتظر ماندند تا اسامی همه نوشته شود. آری این دقایق به راستی اولین دقایق حیات و تولد جدید آنها بود.
* علی افشاری
فارس
|
روزی که در ایرجینک اسیر شدیم
|
شبی که از داخل ترکیه حرکت میکردیم، بعضی از برادران توان راهپیمایی نداشتند، چون چند روز قبل به اندازه کافی در کوهستانهای کردستان دشتها را زیر پا گذاشته و خستگی راه در تنشان بود. حمل مجروحان و امکانات که قاطرها از حمل آنها عاجز شده بودند، توان راه رفتن را از همه گرفته بود.
وقتی که قاطرها از ادامه راه رفتن باز میماندند، حرکت ما نیز به سختی صورت میگرفت، و هیچگونه راه بازگشت به کردستان یا کمک از طرف ایران برای ما امکان نداشت.
باران سیلآسایی باریدن گرفته بود و از همه جا صدای آب میآمد. از بلندیها تا پستیها، از دشتها تا کوهها،به هرجا که نگاه میکردیم، جز صدای شر شر باران به گوش نمیرسید. پای راه رفتن نداشتیم. در آن حال تنها چیزی که با زبان ما آشنا بود، یاد خدا و ثنای او و محبت اهل بیت(ع) بود.
در خاک عراق که بودیم، گویا دشتها و تپهها با ما آشنا بودند، ولی این جا همه چیز با ما بیگانه بود. گویی تنها آفریده شدهایم و هیچ دستگیری «غیر از خدا» برای ما نیست. دیگر نمیدانستیم به کدام سو و به کجا خواهیم رفت. در خاک عراق ممکن بود کسانی را ببینیم که آشنایمان باشند و کسانی هم دشمن. ولی این جا همه چیز با ما دشمن بود حتی خورشید! و این که سلاح در دست داشتیم، حق شلیک هیچگونه تیری را نداشتیم درد دیگری بود.
نیروهای ترکیه در تپههای مقابل ما تا کنار رودخانه «کتینه» کمین کرده بودند. کمکم زندان را برای خود پیشبینی میکردیم و هرچه میگذشت این حالت به یقین نزدیکتر میشد. برادر عباسی وضعیت ما را بیشتر درک میکرد. او به برادران گفت: «احدی حق ندارد تیراندازی کند. ما داخل خاک «ترکیه» هستیم و اگر تیراندازی کنیم شکست ما حتمی است». بعضی گفتند: «اگر تیراندازی نکنیم همه دستگیر و اسیر میشویم.» او پاسخ داد: «درست میگویید ولی از قرار دستور داده شده که درگیر نشویم.» به هرحال، وقتی که به نیروهای لاییک نزدیک شدیم، برخلاف تصور ما، آنها از ما میترسیدند. باید میترسیدند چون ما مرد جنگ و حماسه بودیم و آنها نمیتوانستند هیچگونه تحرک نظامی داشته باشند.
آنها مجبور بودند به طور شبانهروزی آمد و شدهای ما را زیر نظر داشته باشند. به همین خاطر نیرو و امکانات نظامی را علیه ما بسیج کرده بودند. فصل باران و سرمای شدید بود. تمام بدن و لباسهای ما خیس شده بود و ما جز باران و بلندیها، همدمی نداشتیم. با این حال، هرچه به ترکها نزدیکتر میشدیم، ترس آنها بیشتر میگردید. سرانجام محل ملاقات نزدیک و صدا رس شد. آنها میگفتند: «اسلحههایتان را به زمین بگذارید.» لحظههای بسیار غمناکی داشتیم و آن حالت را نمیتوان ترسیم کرد و نالههای درون سینه حدود هفتاد پرستوی آشیان گم کرده را ضبط نمود. آیا میشود آن لحظات دادن اسلحه به دشمن را نوشت؟ قلم میلرزد و بغض گلو مانع میشود!
فریاد استغاثه یا صاحبالزمان(ع) بر پهنای دشت طنین افکنده بود! خوب باید تسلیم میشدیم و خود را در دام کمین نشستگان و صیادان بیرحم میانداختیم. عباسی به آنها گفت: «ما که برای جنگ در این جا نیامدهایم و با شما بنای جنگ نداریم.» این حرف ترس آنها را از حمله و یا عملیات احتمالی ما کمتر میکرد. وقتی اسلحهها را به زمین گذاشتیم پذیرش اسارت بر ما مشکل بود.
اما چارهای نبود، خلاصه نیروهای ترک گرد ما جمع شدند، لحظهای رسید که ضعیفترین انسانها را بر خویش مسلط میدیدیم و جز صبر چارهای نداشتیم. وقتی که به جاده ماشینرو رسیدیم غروب یأسآوری را در سیمای آفتاب احساس میکردیم. اما خورشید ایمان در قلب جهادگران طالع بود! زندان ترکها جای دهشتناکی بود! در آن جا نه بویی از خداپرستی به مشام میرسید و نه از انسانیت و شرافت خبری، اگر نبود تکلیف هیچ کدام از ما به خود اجازه نمیکرد که تسلیم اینگونه مردمان شود.
ساعتی بعد از لحظه اسارت داخل درهای قرار گرفتیم که ماشینها در آن جا برای ما آماده بود، آن گاه که سوار ماشینها شدیم سربازان لاییک باور و یقین کرده بودند که ما اسیر آنهایم، اما واکنش ما در قبال رفتار ناجوانمردانه آنها نشان میداد که ما اسیر نیستیم، اسیر آن کسی هست که از خود هیچگونه اراده و سخنی در عالم اسارت نداشته باشد، خلاصه بعد چند ساعت به پایگاه ارجینگ رسیدیم.
در اولین لحظهای ورود ما به پایگاه، همه ما یک صدا، با تیمم به اقامه نماز جماعت ظهر و عصر (که نزدیک غروب آفتاب بود) پرداختیم، این نماز جماعت شجاعت، رشادت و صلابت رزمندگان را نشان میداد و از نظر روحی بین سربازان و مسئولان پایگاه «ایرجینک» ایجاد وحشت کرده بودیم.
شب اول زندان به شبنشینی گذشت و هر کس از شب گذشته که در بین آب باران غلتیده بودیم سخن میگفت. خوب برادر سعید شما با این تن ضعیفتان در شب گذشته چه گونه از بین آب و دشتها عبور میکردید؟ او گفت: «بابا از سر کچل ما دست بردارید از من ضعیفتر نیز بود، چرا از مجروحان به خصوص برادر قاسم درخشان که پایش به شدت مجروح است حرف نمیزنید.» به هر حال خیلی بدشانسی آوردیم.
اگر شب کمی طولانیتر بود، ما به کنار رودخانه کتینه میرسیدیم و با عبور از آن چند روز دیگر داخل شهر خودمان بودیم. از پیش خود میبافی. مگر نمیدانی که یک هفته قبل از حرکت ما جاشها تمام اطلاعات را به ترکیه گفتند. اگر اینطور نبود ما مشکلی نداشتیم. خوب شما که ادعای اطلاع میکنید از چگونگی منطقه برای ما بگویید. این که مشکلی نیست. منطقهای که دیشب از آن گذشتیم مرز مثلث بین ایران، ترکیه و عراق است و از نظر جغرافیایی این منطقه در جنوب شرقی ترکیه قرار دارد. و روستاهای مرزنشین آن جا از فقیرترین مردم دنیا هستند... و دیگر آن که از رودخانه «کتینه» عبور غیر ممکن بود، قایقرانها از آن جا رفتهاند. خلاصه ما اگر به کنار رودخانه میرسیدیم باز هم سرنوشت ما اسارت بود و صبر، این بود خلاصه لحظههای اسارت.
راوی:سید عمران هاشمی شهرستانی
فارس
|
روایت خواندنی دانشآموزانی که به تعاون جبهه رفته بودند
|
«اکرم اسماعیلی» از زنان فعال دوران دفاع مقدس بود که در زمان عملیات به مناطق جنوب میرفت و در معراج شهدا فعالیت میکرد؛ زمانی هم که در تهران حضور داشت، در دبیرستان «تهذیب» منطقه 12 تهران هدایت ستاد پشتیبانی جنگ را به همراه سایر فرهنگیان و دانشآموزان بر عهده داشت.
وی خاطره خواندنی از اعزام دو دانشآموز به پشت جبهه دارد که آن را میخوانیم.
***
در دوران دفاع مقدس وقتی که عملیاتی قرار بود انجام شود، به پشت خط میرفتم و در بخش تعاون و گلخانه شهدا یا همان معراج شهدا فعالیت میکردم؛ یک روز دو دانشآموز که نسبتاً قد بلند بودند به تعاون آمدند و گفتند که قرار است بعد از این ما در بخش تعاون کار کنیم.
عصر روزی که آنها آمدند، این دو دانشآموز را به گلخانه شهدا بردیم؛ وقتی در گلخانه باز شد، آنها با پیکرهای شهدا مواجه شدند و انگار شوکی به آنها وارد شده باشد، غش کردند.
بعد از دقایقی با تلاش دوستان این دو دانشآموز به هوش آمده و میگفتند: «پس کمپوت و خوراکی... کو؟! مگر اینجا تعاون نیست؟!» در ابتدا متوجه حرفهای آنها نمیشدیم.
آن زمان به بوفه یا فروشگاههای مدرسه، «تعاونی» میگفتند؛ در زمان تقسیم نیروها در دوکوهه وقتی میبینند که این دو دانشآموز کم سن و سال هستند، به آنها میگویند: «شما را به خط مقدم نمیتوانیم بفرستیم، حالا شما آشپزخانه میروید یا تعاون؟» این دو دانشآموز هم به خیال اینکه تعاون جبهه، همان تعاونی مدرسه است، از خدا خواسته میگویند «به قسمت تعاون میرویم». وقتی هم که با گلخانه آمدند، فکرش را نمیکردند با پیکرهای شهدا مواجه شوند.
بعد هم این دو دانشآموز تهرانی قبول کردند که در گلخانه بمانند؛ اوایل به یاد دارم، زمانی که میخواستند پیکر قطعه قطعه شهدا را در کنار هم قرار دهند، چشم بسته این کار را انجام میدادند؛ ما هم بالای سر کار بودیم؛ میدیدیم به جای اینکه پای راست قطع شده یک شهید را در کنار پای چپ بگذارند، پای چپ شهید دیگری را میگذاشتند؛ بعد هم به عشق این شهدا در گلخانه ماندند؛ این دو دانشآموز بعد از 3 ـ 4 ماه فعالیت در گلخانه به بخش دیگری اعزام شدند.فارس
|
شهید چهرهقانی «معرکه شرف و افتخار»
|
اکبر چهرهقانی در سال 1337 در سوم شعبان مصادف با شب تولد امام حسین(ع) به دنیا آمد. پس از اخذ دیپلم تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به انگلستان برود. حتی محل سکونتش در شهری که میخواست به تحصیل بپردازد را هم اجاره کرد و کرایه آن را پرداخت. همزمان با عزم اکبر برای رفتن به انگلستان، حرکتهای انقلاب شروع و اوج گرفت. لذا در آخرین لحظات از رفتن منصرف و مبارزه با طاغوت را بر تحصیل بر انگلستان ترجیح داد و گفت تا پیروزی انقلاب اسلامی این آب و خاک را ترک نخواهم کرد.
پس از پیروزی انقلاب! عشق به اسلام و انقلاب او را در مسیر دیگری قرار داد و جزء اولین گروهی بود که به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و توسط شهید چمران تحت تعلیمات خاص نظامی قرار گرفت. در واقع از نخستین افرادی بود که به فراگیری فنون نظامی و سپاهیگری در نوروز سال 1358 در پادگان امام علی(ع) (سعدآباد سابق) زیر نظر دکتر چمران همت گماشت. دکتر چمران چند دوره جوانان علاقهمند را در این پادگان در زمره اولین گروههای سپاه آموزش داد و معدودی از آنان که در قید حیاتند هنوز هم خاطرات خوش روزهای آموزش را به یاد دارند.
سپس وارد نیروی ویژه نخستوزیری شد و از آن طریق در اغلب جنگهای کردستان به همراه دکتر چمران شرکت جست تا اینکه جنگ تحمیلی آغاز شد و اکبر روز 7 مهر 1359 به همراه شهید دکتر چمران به خوزستان (اهواز) رفت و رزمش را با دشمن در ستاد جنگهای نامنظم آغاز کرد. همرزمان او از رشادتها و شجاعتهایش سخنها گفتهاند.
سرانجام اکبر، شب تاسوعا در حمله نیروهای اسلام برای شکست محاصره سوسنگرد به همراه دکتر چمران، در پرخطرترین محور در حالی که در محاصره تانکهای دشمن قرار گرفته بودند و طی آن دکتر چمران از ناحیه پا مجروح شد، در دفاعی دلیرانه در مقابل دشمن ایستاده و از ناحیه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت. بدین ترتیب شب تاسوعای حسینی (26 آبان 59) در کنار دکتر چمران همانند علیاکبر امام حسین(ع) مزد مجاهدت خود را از خداوند متعالی گرفت و به فوز عظیم شهادت نائل آمد.
معرفی شهید
شهید اکبر چهرقانی
نام پدر: حیدر
تاریخ تولد: 1337
تاریخ شهادت: 28/8/59
محل شهادت: سوسنگرد
محل دفن: تهران
اكبر چهرهقاني، يكي از فرزندان برومند انقلاب اسلامي، از نخستين افرادي بود كه به فراگيري فنون نظامي و سپاهيگري در نوروز سال 1358 در پادگان اما علي(ع) (سعدآباد سابق) زيرنظر دكترچمران همت گماشت. دكترچمران چند دوره جوانان علاقمند را در اين پادگان در زمرة اولين گروههاي سپاه آموزش داد و معدودي از آنان كه در قيد حياتند هنوز هم خاطرات خوش روزهاي آموزش را بياد دارند.
اكبر چهرهقاني در خوزستان، در نبرد با ضدانقلاب و عوامل نفوذي رژيم عراق و كنترل مرز وهمچنين در كردستان پس از حماسه پاوه در معيت دكترچمران بود و زماني كه تجاوز ارتش بعثي عراق به سرزمين ميهن اسلامي آغاز شد بازهم او در كنار دكترچمران به خوزستان رفت و از ياران نزديك او بود و در روز حماسه آزادسازي سوسنگرد با آنكه دكترچمران به او دستور بازگشت داده و ميخواست به تنهايي بسوي سوسنگرد و مقابله با دشمن بپردازد، ولي اكبر بازنگشت و همچنان همراه دكتر چمران به پيش تاخت. تا آنكه در محاصره خطرناك دشمن درحالي كه تها مانده بودند، به شهادت رسيد و اين شهادت براي دكتر چمران بسيار سخت بود، بگونهاي كه در رثاي اين شهيد، دستنگاشته زيبايي نوشت كه آن را «انساني آزاده» ناميدهايم.
یادداشت شهید چمران در رثای شهید اکبر چهرهقانی
اکبر چهرهقانی، از نخستین افرادی بود که به شهیدچمران پیوست و در روز حماسه آزادسازی سوسنگرد با آنکه دکتر به او دستور بازگشت داده بود، بازنگشت و همچنان به پیش تاخت تا آنکه در محاصره دشمن درحالی که تنها مانده بودند، به شهادت رسید. این امر برای دکتر بسیار سخت بود، به گونهای که در رثایش، متن زیبای زیر را نوشت:
«در دنیا آدمهایی هستند که به ظاهر زندهاند، نفس میکشند، راه میروند، حرف میزنند، زندگی میکنند؛ اما در حقیقت اسیر دنیا، برده زندگی و ذلیل حوادث هستند؛ از خود اراده و اختیاری ندارند، آلت بلا اراده عوامل طبیعتاند، درمقابل مرگ وحشتزده و زبوناند، برای آنکه زندگی کنند. آنچنان به ذلت و اسارت تن درمیدهند و در قفس احتیاجات کثیف مادی اسیر میشوند و قیود و حدود مادی مثل تار عنکبوت آنچنان آنها را اسیر و برده میسازد که در میلیونها و میلیاردها مردمی که همه روزه به دنیا قدم میگذارند و زندگی میکنند و میروند، از همین قماشند.
بر اعمال آنها هیچ نتیجه ای مترتب نیست، هیچ تأثیری بر عالم وجود ندارند، اگرچه زندگی میکنند ولی مردهاند، بین زندگی و مرگ آنها تفاوتی وجود ندارد. اینان برای آنکه نمیرند، آنقدر خود را کوچک میکنند که گویا مردهاند؛ همیشه تسلیم قیود ذلتبار و شرایط ننگینی هستند که زندگی بر آنها تحمیل میکند. آنها شرف و حیثیت خود را میدهند، شخصیت و ارزش انسانی خود را فدا میکنند، روح خود را از دست میدهند، حیات حقیقی خود را نابود میکنند تا زندگی مادی جسد را تأمین نمایند، مانند کرمی که در لجن میلولد و خوش است که بوی تعفن ننگ و ذلت و پستی را استشمام میکند و با ننگ و ذلت نفسی میکشد
اما انسانهای آزاده ممکن است کوتاه زندگی کنند؛ ولی تا آنجا که زنده هستند، براستی زندگی میکنند و به اختیار خود نفس میکشند، سرور و آقای حیات خود هستند، از کسی و چیزی نمیترسند، محکوم اراده دیگری نیستند، دیگران تسلیم او هستند، محیط تحت تأثیر اراده او قرار میگیرد، خواسته او در همه جا جاری میشود. تا زنده است به راستی زندگی میکند، از مرگ نمیترسد، هیچ چیزی آزادی او را محدود نمیکند، هیچ عاملی حتی مرگ او را ذلیل و زبون نمینماید و هنگامی که مرگ فرا رسید، با کمال افتخار و شرف آن را میپذیرد و زندگی پر ثمر دیگری را شروع میکند. رمز قدرت و شخصیت او در همین جاست که اسیر زندگی نیست، به خاطر زندگی حاضر نیست که شخصیت انسانی خود را از دست بدهد و از نظر روحی بمیرد.
انسانی میتواند زندگی حقیقی داشته باشد که اسیر و برده زندگی نگردد، هیچ چیز حتی خود زندگی، او را به قید و بند اسارت و ذلت نکشاند، آزاد و مختار باشد و تا وقتی که زنده است، با افتخار و شرف زندگی کند و هنگامی که مرگ فرارسید، آن را با آغوش باز بپذیرد که خود مبدأ حیات اخروی و تکامل بزرگتر و مهمتری است. این انسان تا وقتی که زنده است، بهراستی زندگی میکند، آقا و سرور خود میباشد، از موجودیت خود ذلت میبرد و جسم مادی او وسیلهای برای روح او و شخصیت انسانی اوست، و چون از مرگ نمیترسد قدرتمند است و دیگران در مقابل اراده او تعظیم میکنند... .
|
شهید یداللهی فرمانده ای که خود را خدمتگذار می نامید
|
شهید وحید یدالهی در سوم آذرماه 1347 در کرمانشاه و در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. با دیگر برادرش (شهید سعید یدالهی) که از نظر سنی از ایشان بزرگتر بود در جلسات قرآن کریم که در مساجد برگزار می شد شرکت می کرد و خود نیز قرآن را با صوتی دلنشین و زیبا قرائت می کرد . با وجو سن کم ، بسیار عاقلانه رفتار می نمود، دوازده سال داشت که برادر بزرگش سعید به شهادت رسید و این واقعه تاثیر بسیار بسزایی بر روحیه او نهاد ، لذا تصمیم قطعی و جدی گرفت تا راه سرخ برادر را ادامه دهد . او در سال آخر دبیرستان بود که به جبهه رفت و در همان زمان نیز در کنکور سراسری شرکت نمود که نتیجه قبولی اش در دانشگاه، یک ماه بعد از شهادتش به دست خانواده رسید .
زمانی که در جبهه ها حضور داشت در مسئولیت های متعدد به رزمندگان خدمت می نمود. یکی از همسنگرانش و دوستان نزدیکش نقل می کند : وقتی وحید جانشین فرمانده گردان بود به ما تاکیدمی ورزید به او نگوییم جانشین گردان ، بلکه بگوییم خدمتگزار گردان. یکی دیگر از همرزمانش در خاطراتی نقل می کند: با وجودی که تعدادی از ما اطلاع داشتیم که وحید از خانواده ای متمول بزرگ شده و دارای امکانات اقتصادی بالایی است، چنان ساده زیست، خاکی و متواضع بود که همه را شرمسار می کرد .
یکی دیگر از دوستان و همسنگرانش نقل می کند: به دلیل وجهه دوست داشتنی وحید و سطح علمی بالا و داشتن مسئولیت ، خیلی از رزمندگان خصوصا مسئولین تبلیغات ، دوست داشتند از ایشان عکس بگیرند و یا با او مصاحبه ای داشته باشند، ولی هیچگاه او راضی نبود و زیر بار نمی رفت. یکبار که در سنگر مشغول راز و نیاز با خدا بود و ما شنیدیم که با تضرع از خدا می خواهد که سعادت شهادت را نصیبش کند در همین لحظه بچه های تبلیغات از او عکس می گیرند و او متوجه نی شود، بعدها به او می گویند که بچه های تبلیغات تو را شکار کردند. وقتی وحید متوجه موضوع می شود بسیار ناراحت می گردد .
وحید بالاخره در پانزدهم مردادماه 1366 در عملیات نصر7 واقع در منطقه عملیاتی سردشت جام شهادت را به سر کشید و به آرزوی دیرینه اش رسید.
یکی از همرزمان شهید یداللهی از خاطرات با او می گوید:
شب قبل از عملیات کربلای 5 با شهید یدالهی جهت شناسایی و استقرار نیروهای پست امداد به محور رفتیم و در مسیر راه ایشان برای پیروزی بچه ها دست به دعا برداشت و ذکر می کرد. به تابلویی رسیدیم که نام شهید موسوی روی آن نگاشته شده بود گفت : خوش به حال شما کاش یکروز من هم مثل اینها باشم و با حالت خنده اضافه کرد آن موقع خوشحالم می شود و حتما خدا دوستم داشته .
ایشان فردی پرتلاش بود ، شب عملیات آتش سنگین بود و جلوی اورژانس بودیم و ایشان دعای عاشورا می خواند تا اینکه دستور داد او را جهت انتقال مجروحین آمبولانس بفرستید ایشان اولین کسی بودند که همرا ه با آمبولانس وارد محور شد همینکه جهت انتقال مجروح رفتند در بازگشت گفت : فلانی ببین اینجا با کوله میاییم کمک بچه ها و شما مجروحها را انتقال دهید و اینکار را انجام داد.
روز بعد به اتفاق آقای صمیمی جهت استقرار پست امداد به خط روبروی پتروشیمی رفتیم و ایشان را بعنوان پست امداد همانجا گذاشتیم و برگشتیم در مسیر راه که می رفتیم بی سیم چی گفت : که برادر گودینی مثل اینکه برای پست امداد اتفاقی افتاده و متوجه شدیم که پست امداد ویران شده و در پست پوشیده از خاک بود . با دیگر بچه های همراه با تلاش زیاد خاک را کنار زدیم و یک تنه درخت خرما که روی پست را پوشانده بود برداشتیم که ناگهان صدای صلوات بچه ها از داخل سنگر پست امداد بلند شد و شهید یدالهی گفت : بچه ها نگفتم نگران نباشید کمک می رسد و ما را نجات می دهند . بعد گفتم وحید مگر شما با بیسیم چی تماس نگرفتید و کمک نخواستید ؟ گفت : نه ! بی سیم ما خراب شده و من اینجا متوجه شدم این صدای غیب بوده نه صدای بی سیم چی .
در طول مدتی که وحید آنجا بود و همه افرادی که بسیجی بودند یا مامور حلال احمر ، از اخلاق وحید همیشه تعریف می کردند ، خیلی مهربان و خوش قلب بودند.
وصیت نامه شهید وحید یداللهی
|
تخریبچی که شهادتش امضاء شد
|
محمد رمضانی از خبرههای تخریب بود که بعد از دفاع مقدس هشت ساله برگه شهادتش امضاء شد. دفاع مقدس، محمد نه 8 ساله بود و نه ده ساله. بلکه او تا پای جان از دین دفاع کرد. بچههای تخریب لشگر 17 علی ابن ابیطالب محمد رو خوب میشناسند و میدونند محمد در عملیاتهای مختلف قفل معبرها رو باز کرد و سهمیه او از عملیاتها تیرو ترکشهایی بود که بدن این روستایی دلاور رو پاره کرد و بعضی از اونها هم در بدنش به یادگار بود.
جنگ که تمام شد خیلیها لباس رزم رو از تن درآوردند و مشغول عافیت دنیا شدند اما محمد ول کن نبود. او میدانست که تازه اول کار است و باید آماده بود. او آنقدر در جبهه ماند و میدانهای مین را قدم شمار کرد تا در راه ایمن سازی این سرزمین پاک و مقدس به دهلران رسید و مین والمری سهمیه او شد و ملائکه ای که سالهای بعد از جنگ سایه به سایه او را تعقیب میکردند روح محمد را به بر کشیده و با خود بردند و جسم پاک و قطعه قطعه اش مهمان گلزار شهدای محلات شد.
پاسدار شهید محمد رمضانی در بهار سال 1341 در روستای مهدی آباد اردهال دیده به جهان گشود. مقطع ابتدایی را در دبستان روستا سپری نمود و دوره راهنمایی را در مشهد اردهال گذراند . با شروع جنگ تحمیلی، به جبهه شتافت و در غرب کشور با ضد انقلاب جنگید و پس از آن به جمع رزمندگان لشگر 17 علی ابن ابیطالب(ع) پیوست و سال 62 لباس سبز پاسداری به تن کرد و واحد تخریب لشگر 17 منزلگاه او شد.
شهید رمضانی در عملیات های مختلفی از جمله خیبر، بدر، عاشورای 2، والفجر8، کربلای 1، کربلای 4، کربلای 5 و عملیاتهای شمالغرب و مرصاد در کسوت تخریبچی حضور فعال داشت. او در عملیات والفجر 8 از ناحیه ی کمر مجروح گردید که به دلیل اصابت ترکش به نزدیکی نخاع، پزشکان موفق به عمل جراحی و خارج کردن ترکش از بدن وی نشدند و تا زمان شهادت این وضعیت را تحمل کرد. در عملیات کربلای 5 از ناحیه دست و پا مجروح و برای مداوا به شیراز منتقل گردید که پس از بهبودی مجددا از بیمارستان به منطقه بازگشت و خانواده ایشان بعد از ترخیص او از بیمارستان از مجروحیت وی اطلاع پیدا کردند.
مردادماه سال 67 برادر بزرگترش غلامرضا رمضانی در غرب کشور توسط ضدانقلاب به شهادت رسید. با پایان یافتن جنگ به عنوان مسئول تخریب تیپ دوم روح الله خمین به منطقه غرب کشور از جمله بوکان، سردشت و مهاباد برای مبارزه با گروه های ضدانقلاب اعزام شد. این شهید بزرگوار در سال 83 بازنشسته شد ولی به علت تخصص و مهارت بالای ایشان در پاکسازی میادین مین، از سال 84 به اتفاق تعدادی از دوستان و همرزمان قدیمی وارد عرصه جدیدی از خدمت در مناطق عملیاتی به عنوان تخریبچی شد و علاوه بر پاکسازی مناطق عملیاتی از مین، مسئولیت آموزش این افراد را هم بر عهده گرفت. شهید محمد رمضانی پس از سالها تلاش و حضور فعال در جبهه در آذرماه سال 87 در حین پاکسازی یکی از میادین مین اطراف شهر دهلران به آرزوی دیرینه خود دست یافت و به درجه رفیع شهادت نائل گردید و به برادر شهیدش پیوست.
|
ماموستای شهیدی که طی نامهای حمایت خود را از امام راحل اعلام کرد
|
بیشک نوشتن و گفتن از شهدا یک دل صاف و پاک میخواهد، مثل آینه، تا حرفهایی که از این دل بر میآید بر دل خوانندههای این نوشته بنشیند.
در دنیای امروز که ارزشها رفته رفته در زیر غباری از فراموشی فرو میروند و ظواهر فریبنده دنیا در صدر جدول قرار میگیرد، ترویج فرهنگ ایثار و شهادت و زنده نگهداشتن یاد و خاطر شهدا بهترین راهی است که میتواند از انحراف جامعه و اضمحلال معنویتها جلوگیری کند.
در این میان رسالت همه آنهایی که به حفظ ارزشها و پاسداری از معنویتها میاندیشند آن است که به هر وسیله ممکن فرهنگ شهادت را که فرهنگ ارزشهاست، پاسداری و هدفی را که شهدا دنبال میکردند به سرمنزل مقصود برسانند.
با توجه به این مهم خبرگزاری فارس بنا به رسالت ذاتی خود در راستای معرفی این سرو قامتان سعی دارد گوشهای از زندگی این عزیزان را با زبان قلم بیان کند.
ملاعلی جلالیزاده پنجم آذرماه 1302 در روستای گلین سنندج به دنیا آمد. پدرش ملا جلالالدین امام جماعت گلین بود، ولی علی نتوانست از علم و دانش پدر بهرهای ببرد زیرا در همان روزهای کودکی سایه یتیمی بر سرش نشست و از نعمت وجود پدر بیبهره شد.
قرآن خواندن را نزد مادرش آموخت. بعد از آن به مکتبخانه ده رفت و علوم مقدماتی و کتابهای رایج مکتبخانه مثل بوستان و گلستان را نزد ملاعباس آموخت. از 15 سالگی برای کسب علوم دینی به نقاط مختلف سفر میکرد و با حضور در روستای هویه در همان روزهای جوانی از محضر مرحوم ملا سیدعنایتالله هویه برخوردار شد.
سپس نزد ملااسعد پایگلانی در روستای پایگلان رفت و پس از آن به عراق سفر نمود و در محضر ملاعبدالکریم مدرس و دیگر استادانی همچون ملاحسن خلیفی، شیخقسیم مردوخی، ملاعارف و شهید ملاحیدر فهیم کسب فیض نمود.
وقتی ملاعلی به وطن بازگشت اجازه افتا در مذهب امام شافعی را از مفتی وقت کردستان ملاخالد مفتی دریافت کرد و امام جمعه و جماعت روستای گلین شد و به ارشاد و هدایت مردم پرداخت.
ملا علی علاوه بر ارشاد مذهبی مردم، آنان را از اوضاع سیاسی آگاه میکرد و نسبت به ستم خائنین و حکام محلی به اعتراض تشویق میکرد.
سالهای 1339 و 1340 معلمی میکرد، ولی نیمه سال 1340 به دلیل فعالیتهای سیاسی ضد رژیم طاغوت از کار برکنار شد، پس از آن به دامنه فعالیتهایش افزود که همین دلیل دستگیریش شد.
شهید جلالیزاده هفت ماه در سنندج و کرمانشاه در زندان سختترین شکنجهها را تحمل کرد و پس از آزادی به روستای گلین بازگشت و به مبارزاتش ادامه داد تا انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی به حفظ و حراست از آن پرداخت و در مقابل فتنههای منافقین به روشنگری پرداخت و هویت ضد دینی و ضدمردمی آنان را بدون هیچ ترس و واهمهای آشکار میکرد.
از بدو تاسیس مرکز بزرگ اسلامی غرب کشور به عضویت مرکز در آمد و به صورت گسترده با آن همکاری مینمود. سال 59 به دلیل ستم و فشار گروهکها مدتی متواری شد تا آنکه از روستای گلین به شهر سنندج مهاجرت کرد و در محله قطارچیان ساکن شد.
به دعوت مردم امامت جماعت مسجد محله قطارچیان را بر عهده گرفت و در پاکسازی شهر سنندج از لوث وجود منافقین تلاش بسیار نمود.
افراد ضدانقلاب برای خاموش کردن صدای حقطلبی شهید ملاعلی روشهای مختلفی همچون تهدید و آزار و اذیت و توهین را امتحان کردند، اما کاری از پیش نبردند و شهید همچنان به راه خود محکم و استوارتر ادامه میداد.
ضدانقلاب برای خلاصی از وی وقاحت را به نهایت رساند و در شب نوزدهم تیرماه سال 60 در حالی که ملاعلی به همراه فرزندش مسلم بعد از اقامه نماز عشا از مسجد به سمت خانه برمیگشتند جلوی درب حیاط منزلشان به رگبار گلوله بسته و به شهادت رساندند.
پیکر پاک پدر و فرزند شهید در میان آه و سوز خانواده و مردم بعد از تشییع در بهشت محمدی قطعه شهدا به خاک سپرده شد.
پس از تکمیل تحصیلات دینی به روستای گلین بازگشت و با صبر و حوصله به ارشاد مردم پرداخت و تلاش کرد تا ایمان و معرفت را تکمیل بخشد. مشکلات شرعی مردم را رفع میکرد و به جوانان قرآن میآموخت. شهید جلالیزاده ضمن ارشاد مذهبی مردم آنان را از اوضاع سیاسی آگاهی میساخت.
در مقابل جابران و ظالمان گردن فرازی میکرد و نسبت به آنان سرفرود نمیآورد.تهدیدهای آنان را بع چیزی نمیگرفت، نسبت به مظلومان بسیار فروتن بود و همواره خود را در غم و اندوه آنان شریک میدانست و برای رفع حاجت و نیازهای آنان تلاش میکرد.
علاقه زیادی به تعلیم نوآموزان داشت، به همین دلیل علاوه بر تعلیم و قرآن به نوجوانان و جوانان به شغل معلمی در مدرسه روی آورد هر چند به دلیل فعالیتهای سیاسیش او را از ادامه آن کار باز داشتند، اما همواره در پی آن بود که دانستههای خود را به دیگران بیاموزد.
سال 1320 تا 1322 سالهای آشوب و هرج و مرج بود، بیگانگان از هر سویی به ایران روی نهاده بودند و کشور عملا در دست متفقین بود. ملاعلی در آن زمان به مبارزه با نیروهای اشغالگر پرداخت و مردم را به دفاع از خود در مقابل بیگانگان تشویق میکرد.
وقتی از اربابان و حکام محلی از دسترنج ضعیفان و تهیدستان استفاده میکردند بر ثروت خویش میافزودند هر روز به سختی و فلاکت کشاورزان و فقرا افزوده میشد، مشاهده این وضع برای شهید جلالیزاده بسیار سخت و ناگوار بود به همین دلیل با قاطعیت و بدون هیچ ترسی به دفاع از حقوق مستضعف میپرداخت و مستضعفان را به مطالبه حقوق خود تشویق میکرد.
در بخشی از مبارزات سیاسی خود در دهه 20 به افشای هویت موسسان و اهداف شوم دو حزب«سعادت و عدالت» پرداخت و آنان را فرمایش و غیرواقعی خواند.
سال 1322 به صورت پنهانی علیه کودتای آمریکا 28 مرداد تبلیغ کرد و مردم را از حقیقت ماجرا آگاه نمود، به خاطر روحیه مبارزه طلبیش رژیم نتوانست وی را در کسوت معلمی تحمل کند از این رو در سال 40 از شغل معلمی برکنار شد و این در حالی بود که تنها دو سال از خدمتش در این عرصه میگذشت و نیاز به وجود افرادی همچون وی در بدنه تعلیم و تربیت به دلیل کمبود نیرو زیاد بود.
شهید از هر فرصتی که پیدا میکرد علیه رژیم به مبارزه میپرداخت و در سخنرانیهای خود پیوسته رژیم سلطنتی را ضددین و ضد مردم معرفی مینمود و به دلیل همین افشاگریهایش بود که هفت ماه به زندان افتاد اما همچنان به مبارزات خود ادامه میداد تا انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید.
بعد از پیروزی انقلاب نیز به دفاع از دستاوردهای آن پرداخت و در مقابل مزدوران و منافقان ایستادگی کرد و نگذاشت مردم را از انقلاب ناامید کنند.
ابتدا در روستای گلین و پس از آن در شهر سنندج به افشای هویت گروهکها و منافقین پرداخت و شعارهای آنان را واهی و پوچ خواند و اعلان کرد؛ پول و سلاح گروهکها را دولتهای بیگانه برای نابودی اسلام و مسلمانان تامین میکنند و نباید فریب آنها را خورد. وقتی افراد ضدانقلاب میزان نفوذ شهید را در میان مردم مشاهده کردند خواستند وی را به سوی خود بکشانند تا از نفوذ کلامش استفاده کنند.
اما این روحانی متقی در بین جماعتهای مختلف بدون هیچ واهمهای با صدای بلند فریاد میزد و میگفت: مسلمان و کافر هیچ وقت باهم سازش نمیکنند.
ضد انقلاب زمانی که از وی ناامید شدند شهید را دستگیر نموده و میخواستند به زور وی را وادار به صحبت کردن به نفع آنان بکنند، از او خواسته بودند تا درباره کشتگان منافق فتوا بدهد که آنان شهید هستند، اما شهید جلالیزاده فریاد زده بود؛ کدام شهید؛ شهید کسی است که در مقابله با کفار و برای اسلام کشته شود کسانی که علیه اسلام و مصداق بارز آن انقلاب اسلامی میجنگند نه تنها شهید نیستند،بلکه کافرانی هستند که به جهنم خواهند رفت چرا که شهید دوست خداست لیکن این منافقان با خدا محاربه میکنند پس دشمن خدا هستند.
قلبی مهربان داشت، نسبت به خطاهای اطرافیانش گذشت میکرد، هر چند که ظالمان از وجودش به ستوه آمدند و وی را به شهادت رساندند، اما هیچگاه هیچ مسلمانی را از خود آزرده نساخت.
شهید عشق و علاقه ویژهای به امام راحل داشت، اوایل پیروزی انقلاب اسلامی نامهای به امام نوشت.
نامه شهید به امام خمینی(ره)
«اینجانب علی جلالیزاده پیش نماز مسجد گلین ژاوهرود پشتیبانی خود و از طرف 3 هزار نفر مستضعف آبادی اعلام نموده و در ضمن اهالی آبادی و هشتاد آبادی دیگر ژاورود که بالغ بر 100 هزار نفر کرد شافعی مذهب که با جان و روح برای پشتیبانی امام اعظم خود و جمهوری اسلامی و برای هرگونه اوامر حاضر است. خواهان بذل توجه پدرانه قائد اعظم هستیم و چون در زمان طاغوت از هرگونه مزایا محروم و تحت شکنجه قرار گرفته، تقاضای عطوفت و خشنودی اهالی را به پاسخ نامه به وسیله رادیو نمود».
«ان الله لا یضیع اجرالحسنین».
شهید مسلم جلالیزاده
وی فرزند شهید ملاعلی چهارم فروردین ماه 1334 در روستای گلین سنندج به دنیا آمد. علوم دینی را ابتدا نزد پدرش آموخت پس از آن به روستای اویهنگ رفت و از محضر ملاحیدر فهیم بهره برد بعد از آن در روستای بالک از فضل ملاباقر بالک برخوردار گشت.
در طلب علم به شهرهای سلیمانیه و حلبچه عراق سفر کرد ، سال 1350 به ایران بازگشت، در شهر پاوه ضمن تکمیل معلومات دینیاش به صورت متفرقه در امتحانات آموزش و پرورش شرکت کرد و مدرک ششم ابتدایی گرفت.
سال 1352 به سنندج آمد و دوره مدرسه علوم دینی را تا سال 1355 به پایان رساند. همزمان در دبیرستان نیز تحصیل میکرد از این رو سال 1356 موفق شد دیپلم بگیرد همان سال در آزمون ورودی دانشگاه تهران در رشته حقوق قضایی پذیرفته شد.
ملامسلم همگام با دانشجویان و قشرهای مختلف مردم به مبارزه با حکومت فاسد پهلوی روی آورد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و انقلاب فرهنگی و تعطیلی موقت دانشگاهها به همراه تعدادی از جوانان کمیته انقلاب اسلامی سنندج را پیریزی کرد و بدان پیوست، در این زمان ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد.
در صدا و سیمای مرکز کردستان به تفسیر قرآن و ارشاد مسلمانان پرداخت. وقتی گروهکها و افراد ضدانقلاب در منطقه کردستان دست به آشوب و فتنهگری زدند، ملامسلم به مقابله با آنان برخاست و دسیسه آنان را برای ایجاد تفرقه میان مسلمانان و برهم زدن وحدت ملی کم رنگ ساخت.
منافقان تحمل سخنان منطقی و مستدل وی و پدرش را نداشتند و نتوانستند آنان را وادار به تسلیم کنند بدین سبب بود که شب نوزدهم تیر ماه 1360 آن دو را جلو حیاط منزلشان در محله قطارچیان سنندج به شهادت رساندند.
شهید مسلم جلالی زاده نیز همچون پدر بزرگوارشان روحی جستجوگر و تشنه آگاهی داشت به همین دلیل بود که پیوسته سفر میکرد و میان مدرسه و مسجد و دانشگاه در تکاپو بود. نسبت به دستورهای دینی سخت پایبند و اعمال و رفتارش الگوی مناسبی برای اطرافیان و آشنایان بود.
دوستانش از مصاحبت با او سیر نمیشدند و در حضور او احساس امن و آرامش میکردند. با مردم و خانوادهاش بسیار مهربان بود، حدیث خوشرویی او هنوز هم زبانزد است.
نسبت به به پدر و مادرش احترام زیادی قائل بود نامههایی که هنگام تحصیل از راههای دور برای خانوادهاش فرستاده و اکنون محفوظ است گواه احترام بسیار او نسبت پدر و مادرش و دوستی اعضای خانواده است.
شهید جلالیزاده خود اهل عبادت و راز و نیاز با خداوند بود اما دعای مادر را نزدیکتر به اجابت میدید از این روی همراه از مادر میخواست او را دعا کند.
یادشان گرامی باد.
گزارش از شیرین مرادی
فارس
|
چند دقیقه زیارت پیاده بینالحرمین در اسارت بعثیها/"حاشیههای پتو را برای تبرک به حرم شکافتیم"
|
چندماه پس از آتش بس، صدام اعلام کرد اسرا را به زیارت کربلا و نجف خواهد برد. قضاوتهای مختلفی در رابطه با این حرکت رژیم بعث انجام شد. اما در نهایت باز هم برنده نهایی این بازی تبلیغاتی کسی نبود جز ایرانیانی که مظلومانه سالها در اسارت با مقاومت خودشان فصل دیگری از رزمندگی را رقم زدند. آنچه از آن روزها به یادگار مانده است، خاطرات منحصر به فرد زیارت امام حسین(ع) و شهدای کربلا با غل و زنجیر اسارت است. آن هم در روزگاری که ایرانیان اجازه چنین زیارتی را نداشتند.
عبارت «مسافر کربلا» انگیزه کشورگشایی از نگاه رژیم بعث بود
"سید حسین هاشمی"، نویسنده و مستندساز است که از همان روزهای نخست جنگ به اسارت رژیم بعث عراق درآمد و ده سال را در اسارت به سر برد. او شرح این دوران و تجربههای آن را در "خاطرات خانه احیاء" بیان کرده است. هاشمی در میان خاطراتش از تلخ و شیرین روزهای اسارت به خوبی یاد میکند و از زمان اسیر شدن تا آزادی را روایت کرده است. او خاطره به جا مانده از زیارت کربلا را چنین نقل میکند:
"عبارت «مسافر کربلا» که بر پشت لباس بسیجیان نوشته میشد سوال برانگیز بود و عراقیها آن را به عنوان دلیلی برای انگیزه کشورگشائی ایران اعلام مینمودند. در جبهههای جنوب تابلوهایی با عنوان «کربلا... کیلومتر» فراوان به چشم میخورد. در تمام دعاها و مناجات شبهای جبهه، که جوهر جنگ را تشکیل میداد و بدون شناخت آن نمیتوان تحلیلی درستی از طولانی شدن جنگ و انگیزه تداوم رزمندگان ارائه داد، نام امام حسین(ع)، حماسه عاشورا،و آرزوی همراهی با شهدا محور اصلی بود.
شهدا وارثان حسین(ع) و اسرا وارثان زینب بودند
با چنین اشتیاقی به زیارت کربلا بود که بچهها اسیر میشدند. این اشتیاق در فضای غربت و مصائب اسارت عمیقتر و شدیدتر میشد. بچهها خود را سرباز امام حسین(ع) و تمام جنگ را ادامه روز عاشورا میپنداشتند. اسارت حضرت زینب و آزاری که متحمل شد مفهومی مقدس به اسارت ما میبخشید. شهدا وارثان حسین(ع) و اسرا وارثان زینب بودند. سالها پشت سیمهای خاردار، دیوارها و میلهها به یاد امام حسین(ع) و با آرزوی دیدار کربلا گریستیم. روزها و شبها با دعای فردی و جمعی پس از نماز و در آغاز وعدههای غذا ورد زبانمان « اللهم ارزقنی زیارت الحسین(ع)» بود.
عراقیها که از این اشتیاق بچهها کاملا اطلاع داشتند از زیارت اماکن متبارکه بهرهبرداری تبلیغاتی میکردند. هر از چند افرادی را از میان اسرا برگزیده به زیارت میبردند و از آنها در حالی که عکس صدام را به دست داشتند عکس و فیلم میگرفتند. نقطه اوج این تبلیغات به زیارت بردن مسافران دو هواپیمای ربوده شده و نشان دادن آن در تلویزیون بود. یک بار نیز در بحبوبه جنگ صدام اعلام کرد ایرانیان بالای شصت سال حتی شخص امام خمینی(ره) میتوانند به زیارت کربلا و نجف بیایند که از آغاز مسلم بود ایران پاسخی به این دعوت شوخی مانند نخواهد داد. در مقابل،هنگامی که صدام اعلام کرد حاضر است با ایران علیه اسرائیل متحدشود، امام خمینی(ره) پاسخ داد:« راه قدس از کربلا میگذرد» این جمله برای همیشه استراتژی جنگ ما را تعیین کرد.
اعتقاد داشتم حتی اگر بدترین بهره تبلیغاتی را از زیارت ببرند، سودش برای بچهها بیشتر خواهد بود
چندماه پس از آتش بس، وقتی صدام اعلام کرد اسرا را به زیارت کربلا و نجف خواهند بود رهبران اردوگاه ما آن را یک توطئه تبلیغاتی قلمداد کردند. اما من و بسیاری دیگر از ته دل از این خبر خوشحال شده و آن را نه تصمیمی از جانب صدام بلکه نعمتی الهی دانستیم. بعداً فهمیدیم حاج آقا ابوترابی از این واقعه بسیار استقبال کرده بود. پس از 8 سال اولین بار بود که خود را در تضاد با تصمیم رهبران اردوگاه میدیدم. من اعتقاد داشتم این زیارت، حتی اگر بدترین بهره تبلیغاتی را از آن ببرند، سودش برای بچهها بیشتر خواهد بود. عقیده داشتم نباید بخاطر ترس از تبلیغات عده زیادی را که سالها اینچنین در کنج اختناق برای امام حسین(ع) زاری و بیقراری کردهاند از دیدارش محروم ساخت. آلام روحی فراوان و بیماریهایی که ریشه روانی داشتند با این زیارت تقلیل مییافت. این یک سفر معمولی برای عدهای زندانی نبود. در این میان عراقیها اطمینان میدادند هیچ نوع تبلیغی در کار نیست. کسانی بودند که با جرات اعلام میکردند باید رفت. بعضیها حتی میگفتند علیرغم تحریم این زیارت از جانب اردوگاه عازم خواهند شد. لحظات بسیار تلخی بود شکاف هولناکی در وحدت اردوگاه احساس میکردم.
یادداشت امضا شده افسر عراقی و دادگاه نظامی برای او
تقدیر بر این شد که به کربلا برویم. این خود ماجرای جالبی دارد. افسر توجیه سیاسی اردوگاه که ستوان دومی تازه کار و بسیار مغرور اما ناپخته بود میخواست به هر قیمتی شده این سفر انجام شود. انواع و اقسام وعدهها و استدلالات را مبنی بر تبلیغاتی نبودن زیارت مطرح کند اما بچهها قانع نشدند. سرانجام در تایید گفتههایش یادداشت امضا شدهای به ارشد اردوگاه داد. با اعلام این خبر بچهها رضایت دادند. ارشد اردوگاه از یک خطاط خواست تا یک کپی از روی آن یادداشت تهیه کند پس از بازگشت از زیارت کپی را به افسر بخت برگشته داده و اصل را برای روز مبادا نگه داشت. در یک دادگاه نظامی که چندی بعد برای محاکمه چند تن از بچهها تشکیل شد این نامه باعث برکناری و مجازات آن افسر شد. قبل از ما چند اردوگاه سفر خود را انجام داده بودند. نهایت تبلیغات یک عکس صدام جلوی هر اتوبوس بود.
حاشیههای پتو را برای تبرک به حرم شکافتیم/روی پارچه و لباس ادعیه نوشتیم
خیاط برای هر یک از بچهها جانمازهایی برای تبرک دادن دوخت. حاشیههای پتو را برای تبرک شکافتیم. روی پارچه و لباس ادعیه نوشتیم و مهمتر از همه، دلها را آماده ساختیم. بالاخره کاروان اول مرکب از آسایشگاه 1 تا 4 شبانه عازم شدند. همان روز که ذکر آن رفت عدهای از بچهها تصمیم به نظافت آسایشگاه زائران گرفتند. در غیاب آنها آسایشگاه را نظافت و مرتب کردند. برای آنها چای و میوه گذاشتند. عباراتی مثل «زیارت قبول»، «زائران کربلا خوش آمدید» بر پتوها یا با میوه روی زمین نوشتند. آنها ساعت یک صبح بامداد بازگشتند. پس از آمار صبح به سمت آسایشگاها آنها هجوم بردند. آنها را که بوی کربلا میدادند بوسیدیم و بوئیدیم. از حرم برایمان گفتند و از گریههایشان با بضاعت ناچیز اما دلهای گسترده برایمان سوغاتی آورده بودند. بدین ترتیب همه ما به زیارت کربلا و نجف رفتیم. این مسافرت روحیه ما را تازه کرد.
درآوردن کفشها در بین الحرمین عراقیها را خشمگین میکرد
از لحظات جاودان اسارت آن چند دقیقهای بود که فاصله بین الحرمین را پیاده طی کردیم. عراقیها به شدت مراقب بودند که ما کفشهای خود را در نیاوریم. گروههای قبلی بعنوان عزاداری این کار را کرده بودند که عراقیها را خشمگین ساخته بود. حتی گروهی از یک اردوگاه در حرم شعار داده و عراقیها نیز زیارت آنها و بقیه افراد آن اردوگاه را متوقف کرده بودند. در گروه ما مشکلی پیش نیامد و ما از حرم امام حسین(ع) خارج شده و به سمت حرم حضرت ابوالفضل(ع) به راه افتادیم. این مسیر خیابان عریضی است که من در آن اتومبیل ندیدم. در دو سمت مغازهایی بود و عده زیادی در پیادهروها جمع شده و حرکت ما را تماشا میکردند.
تسنیم
|
خاطراتی از شهید بروجردی به روایت سردار باقرزاده
|
به گزارش ایسنا، سردار سیدمحمد باقرزاده که در حاشیه مراسم تشییع مادر سرلشکر شهید محمد بروجردی سخن میگفت، توضیح داد: این فرمایش حضرت امام (ره) که از دامن زن است که مرد به معراج میرود، مصداق مرحوم خدیجه محمدی مادر شهید بروجردی است چرا که این مادر توانست فرزندی شجاع، بصیر و دلاور را تربیت کند تا در خدمت اسلام و انقلاب ایران باشد.
وی با اشاره به خاطرهای از شهید بروجردی که 10 روز پیش از شهادتش از زبان یک واسطه از شهید بروجردی شنیده است، بیان کرد: شهید بروجردی آن زمان که کم سن و سال بود نزدیک ایام نوروز برای تماشای لباسهای نو دوستانش نزد مادرش میرود و از اینکه لباسهایش بیشتر از آنها نیست گله میکند. او چند بار به مادرش میگوید که لباس و کفش «نو» میخواهد اما مادرش به دلیل تنگدستی و مساعد نبودن اوضاع اقتصادیشان نمیپذیرد و ناراحت میشود. پس از آن شهید بروجردی در حالی که گریه میکرده به خواب میرود. او در خواب امیرالمومنین (ع) را میبیند که از او میپرسند «پسرم چرا مادرت را که در تنگنا قرار دارد ناراحت میکنی؟ از این به بعد هرچه میخواهی از من تقاضا کن». این سردار شهید پس از آن تعریف میکند که از آن زمان تاکنون هیچ رغبت و تمایلی به مال دنیا پیدا نکردم.
سردار باقرزاده با روایت خاطره دیگری گفت: حدود 15 سال پیش به دیدار مادر شهید بروجردی رفتم. او برایم تعریف کرد که چند وقت پیش برای نصب پرده بالای چهارپایهای رفته بودم اما تعادلش به هم ریخت و از آن بر زمین افتادم به گونهای که سرم به جسم سختی برخورد کرد و بیهوش شدم. در آن حال احساس کردم که «محمد» او را به دامن گرفته است و سرش را نوازش میکند. بیشک چنین احساسی نشان از برقراری ارتباط دوطرفه میان شهید بروجردی و مادر بزرگواراش بوده است.
|
نخستین شکست نیروهای بعثی در جنگ
|
نامش برای همه رزمآوران جبهههای نبرد حق علیه باطل آشناست. او در زمان جنگ در بیش از 370 مورد عملیات هجومی و دفع 47 پاتک دشمن حضور داشته است. نخستین عقبنشینی نیروهای متجاوز رژیم عراق در مقابل سپاهیان اسلام، در ابتدای جنگ به همت او در منطقه «فارسیات» صورت گرفت و بر اثر تلاش او در اوایل سال 60 منطقه وسیعی در غرب کارون از لوث دشمن پاک شد.
سرگرد دستفروش با یادآوری روزهای آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران میگوید: در دهم مهرماه 59 توسط اهالی «فارسیات» اطلاع رسید که دشمن نیروهای زیادی را بر روی این روستا متمرکز کرده است تا شبانه با زدن پل، نیروهایش را از رودخانه عبور داده و از طریق شرق و جنوب شرقی، اهواز را محاصره کند و راههای ارتباطی به آبادان، ماهشهر، اهواز و مسجد سلیمان را قطع کند، این خبر را شخصاً به ستاد جنگ اطلاع دادم.
از شنیدن آن همه یکه خوردند، زیرا اصلاً تصور چنین حملهای را از سوی دشمن نداشتند، ضمن آنکه به دلیل اعزام تمامی نیروهای منطقهای اهواز، نیرویی که بتواند به فوریت به «فارسیات» عزیمت کند وجود نداشت.
لذا به من و معاون ناحیه گفتند: شما اگر تنها چند ساعت عراقیها را سرگرم کنید ظرف این مدت نیرویی آماده میکنیم و به فارسیات اعزام میداریم.
بنده گفتم: نیروی زیادی دراختیار ندارم و معاون ناحیه نیز گفت تمامی امکانات ما به سوسنگرد و حمیدیه اعزام شده است. بالاخره به بنده محول کرد که نیروی موجود را هر چند که عده قلیلی بودند بردارم و خیلی سریع خود را به «فارسیات» برسانم و عملیات تأخیری را برای سرگرم کردن و جلوگیری از پل زدن فوری و عبور نیروهای دشمن انجام دهیم.
با توکل به خدا و با هدف جهاد در راه خدا به سرعت به سمت فارسیات حرکت کردیم. با تاریک شدن هوا به منطقه نزدیک شدیم و ضمن گماردن نیروهای احتیاط و تأمین و پیشبینی تمام مسائل، عدهای در خط را مشخص کردیم و با تجهیزات لازم و با هل دادن ماشینهای حامل توپ 106 م م (زیرا اگر با موتور روشن به رودخانه نزدیک میشدیم، دشمن متوجه میشد و عکسالعمل نشان میداد).
*آغاز نبرد سنگین با دشمن
دشمن به قدری به خود مطمئن بود که با نورافکن محوطه را روشن کرده بود تا کارهایش سریعتر پیش برود. معطلی جایز نبود و میبایست عملیات شروع میشد. از فاصله دویست متری از ساحل مقابل روی نفرات بلدوزرها و ماشینهای حامل کفههای پل که در آن سمت ساحل و در زیر نورافکنها کاملاً مشخص بودند با توپ، آرپیجی، موشکانداز از این حادثه گیج شد.
بعد از خاموش کردن نورافکنها به مدت 45 دقیقه کوچکترین حرکتی نکرد و در سکوت مطلق باقی ماند ولی برای زهر چشم گرفتن و مرعوب کردن ما ناگهان تمامی امکانات و سلاحهای اجتماعی، انفرادی و خمپارهاندازهایش را به کار انداخت، به نحوی که تمام منطقه از فارسیات تا ساختمانهای پادگان حمید بر اثر برق آتش دهانه انواع سلاحها روشن و بارانی از گلولههای مختلف به سمت ما رها شد، ولی نقطه سقوط گلولهها به طور کلی در فاصله 200 متری پشت سر ما و در میان نخلستانها بود.
شدت گلولهباران دشمن که به مدت یک ساعت بدون انقطاع ادامه داشت به حدی بود که نخلستانهای فارسیات به دریایی از آتش تبدیل شد. این امر با اینکه تهدیدی برای ما نبود ولی امکان حرکت و جابهجایی را از ما گرفته بود، چون در روشنایی ناشی از حریق نخلستان، کوچکترین حرکت ما از چشم دشمن پنهان نمیماند، همانطوری که حرکت دشمن هم بر ما پوشیده نمیماند.
حالت اختفا و سکون 2 ساعت ادامه داشت، عراقیها به تصور اینکه نیروهای ما از بین رفته و یا در حریق نخلستان نابود شده است، بدون روشن کردن نورافکن فعالیت خود را آغاز کردند و چون 2 بلدوزری که با آن ساحل را تسطیح میکردند آسیب دیده بود، میخواستند آنها را از سر راه به نقطه دیگری منتقل کنند.
علیرغم اینکه پشت سر ما روشن بود و دیده میشدیم، ولی اجباراً بار دیگر از چند نقطه روی نفرات دشمن و خودروهایی که در دید بودند و اغلب هم دفعه قبل صدمه دیده بودند شلیک کردیم که اینبار دشمن بلافاصله جواب آتش ما را خیلی سنگین و شدید داد و آتش خود را کمی نزدیکتر و در پشت سرمان متمرکز کرد.
به هر صورت آن شب سه بار دشمن تصمیم به ادامه عملیات استقرار پل گرفت که هر بار با آتش نیروهای ما مواجه و مجبور به متوقف کردن عملیات شد. صبح روز بعد دشمن که دیگر برای ما قابل رؤیت شده و معلوم بود نیروی زیادی به استعداد دو تیپ برای عبور از رودخانه آماده دارد، شدیداً روی باقیمانده نخلها و هر نقطهای که به نظرش مشکوک میرسید اجرای آتش میکرد و چند بار هم برای تشخیص میزان نیروهای ما مانورهایی انجام داد که نتیجهای نگرفت.
از نیروی کمکی که قرار بود 3 ساعت بعد از ما به منطقه برسد خبری نبود. شب بعد نیز دشمن تلاش کرد با اجرای آتش مستمر و بدون وقفه در ساحل شرقی، عملیات ناتمام استقرار پل را ادامه دهد که باز هم با تلاش و حمایت عملیات پیگیر و بدون وقفه رزمندگان ما توفیقی پیدا نکرد.
درآن عملیات گرچه دو تن از بهترین نفرات ما شهید و سه نفر هم مجروح شدند، ولی نیروی باقیمانده، امکانات موفقیت را از دشمن گرفت و نفراتش را زمینگیر کرد.
*عقبنشینی و انهدام نیروهای دشمن
سرگرد دستفروش در ادامه میگوید: صبح دیگر روز، ضمن درخواست کمک، وضعیت دشمن را برای ستاد جنگ تشریح کردیم و خواستار اعزام بالگرد و هواپیما برای انهدام نیروها و ادوات زرهی دشمن شدیم که در یک نوبت هواپیما و در سه نوبت بالگرد را روی ادوات زرهی و وسایل انبوه دشمن اجرای آتش کردند و ضایعات و تلفات سنگینی به آنها وارد ساختند.
با دیدن وضعیت به هم ریخته و تلفات و ضایعات دشمن، افراد خسته ما نیرو گرفتند و آتش انبوهی روی دشمن اجرا کردند. در نتیجه بعدازظهر روز دوم دشمن برای اینکه بیش از این تلفات ندهد نیروهایش را از ساحل کارون 3 کیلومتر عقب کشید و این اولین عقبنشینی بعثی عراقی از شروع جنگ تحمیلی بود و در شرایطی بود که عراق هنوز در تمام جبهههای پیشروی داشت.
روز پنجم بعد از تقاضای مکرر برای اعزام نیروی کمکی و پوشاندن منطقه وسیعی؛ بالاخره یک گردان از برادران سپاه شیراز و ممسنی تحت سرپرستی برادر جواد اسدی به منطقه وارد شدند و پس از مشاهده وضعیت ما و گستردگی خط استقرار دشمن با ما اعلام همکاری کردند که از پیشنهاد این برادران استقبال کردیم و با اجرای یک طرح، وضعیتی برای دشمن به نمایش گذاشتیم که تصور کند نیروی زیادی در منطقه استقرار پیدا کرده است، از قضا این طرح برای دشمن مرعوبکننده بود.
چرا که تمام شب تا صبح توپخانهها و خمپارهاندازهایش بدون وقفه روی نقاطی که عملیات فریب را انجام داده بودیم اجرای آتش داشت، سپس با اعلام وضعیت ما از طرف برادر جعفر اسدی به سپاه منطقه 8، یک گردان دیگر از برادران پاسدار تبریز به ما ملحق شد.
روز ششم ما از رودخانه عبور کردیم و در آن مواضع اولیه دشمن در غرب کارون مستقر شدیم و تلاش دشمن برای خارج ساختن ما از مواضع اولیهاش بینتیجه ماند. حال دیگر وضعیت برای ما وخیم شده بود و بدون پشتیبانی توپخانه آسیبپذیری شدیدی داشتیم.
ستاد جنگ آن زمان هم که با عبور ما از رودخانه مخالف بود اصرار داشت به ساحل شرقی رودخانه عقبنشینی کنیم. وقتی اصرار ما را در ماندن دید، چند قبضه آتشبار به جبهه «فارسیات» مأمور کرد و یک گردان دیگر از برادران پاسدار اراک و همچنین یک گردان سوارزرهی از لشکر زرهی اهواز نیز به واحد ما پیوستند، بدین ترتیب به کمک همسنگرم آقای اسدی، طرح آزادسازی روستاهای غرب کارون را که در اشغال دشمن بود ریختیم و با اجرای این طرح، ظرف 12 روز نبرد بیامان و بیوقفه 10 روستای غرب رودخانه کارون را از لوث وجود بعثیان کافر آزاد کردیم و نیروهای دشمن را در غرب کارون روبهروی پادگان حمید در مسافتی به طول 25 کیلومتر و به عمق 8 کیلومتر عقب راندیم.
بر اثر شبیخونهای مکرری که به دشمن زدیم و یورشهای غافلگیرانهای که روزها از چندین نقطه روی دشمن انجام میشد، دشمن روحیه تهاجمی خود را به کلی از دست داد و برای حفظ مواضع خود برای اولین بار شروع به ایجاد میدان مین در جلوی مواضع خود کرد ولی میدان مین هم جلوی یورشهای غافلگیرانه و عملیات چریکی ما را نمیگرفت.
دشمن برای سومین بار مواضع خود را عقب کشید و تغییر موضع داد، ضمن آنکه در حمله 17 دیماه 59 نیز نیروهای ما تا 200 کیلومتری پادگان حمید پیش رفتند.
فارس
|
فرمان شهید باکری به لشکر عاشورا چه بود
|
هوا تازه تاریک شده بود که ما از سمت راست مردابی که به «نهر جاسم» ختم میشد، حرکت کردیم. ساقههای نی که تا سینه ما قد میکشیدند، اطرافمان را احاطه کرده بودند. بوی نم مثل بوی هوای شرجی دریا فضا را پر کرده، آواز جیرجیرکها با صدای پایمان که به علفها میخورد، میآمیخت. بادگیرهای ضد شیمیایی به تنمان چسبیده و رطوبت هوای خفه و دم کرده، نفسهایمان را بند میآورد. در مسیر راه گهگاه پایمان روی علفهای نمناک میسرید و زمین میخوردیم، تا بالاخره کنار نهرجاسم رسیدیم.
علفها و ساقههای نی را پس زدیم و نیروهای دشمن توجه کردیم. چیزی به وضوح معلوم نبود؛ اما صدای خفیف افرادشان را میشنیدیم. وز وز پشهها و... هیچ؛ لعنتیها نیشی میزدند که اعصابمان را خرد میکرد! در هر حال. به تل خاکی که قبلاً بچههای اطلاعات شناسایی کرده بودند، رسیدیم. بالای تپّه به دیدهبانی رفتیم و با دوربین مادون قرمز - که دید را در شب ممکن میسازد- محور عملیاتی را به تماشا و ارزیابی نشستیم. نهرجاسم و پشت آن، با میدان مین و سیمهای خاردار مختلف، و آن طرفش کانال احداثی و بعد خاکریزیهای بلند - که وسط آنها کانال بتونی به عرض یک متر بود- و پشت سرش خاکریزهایی هلالی شکل که سه متر بلندی و دویستمتر عرض داشتند، دیده میشد.
... اگر به خاطر خاک باشد، مگر میشود از این موانع عبور کرد؟ نه. اما مسأله اعتقاد ملّتی است که میخواهد استقلال و ارزشهای دوستداشتنیاش را حفظ کند. استقلالی که چنین مورد هجوم وحشیانه قدرتهای پوشالی مزدوران شرق وغرب قرار گرفته؛ به نحوی که شهرهای مسکونی و افراد بیدفاع غیرنظامیاش با بمب و موشک اهدایی جانیان انساندوست حقوق بشری دائم مورد حمله است؛ به صحنههای جگر خراشی چون کفشهای قرمز قشنگ و کوچک کودکان معصوم، به جای مانده از یک موجود سالم! و ذرّات پوست و گوشت مادری که به در و دیوار چسبیده؛ ولی همگی ندای «باَی ذَنب قتلت»سردادهاند...
پس از ارزیابی موقعیت منطقه، پایین آمدیم و کنار نهر نشستیم تا بچههای اطلاعاتی نیز مأموریت خود را به نحو احسن تمام کنند.
صابر باقری بادگیرش را از تن در آورد و لخت شد. ما تعجب کردیم که توی این هوای سرد، چه منظوری دارد؟ رو کرد به فرج و گفت: «دستم را بگیر تا عمق آب را اندازه بگیرم.»
بعد دست در دست او به آب افتادو سعی کرد زیر آب برود. با اینکه دو وزنه هم به خودش آویزان کرده بود، امّا شلوار غواضی مانع میشد.
فرج: «صابرجان، اندازه گرفتی؟»
صابر:«نه،شلوار غوّاصی مزاحم کار است. سعی کن با دو دست روی کتفم فشار بدهی؛ شاید بتوانم زیر آب بروم.»
فرج کمک کرد؛ ولی بیفایده بود!
فرج: «مگر اینجا پل نمیزنیم؟»
صابر:«چرا.»
فرج: «پس چه دلیل دارد دارد این همه زجر میکشی تا عمق آب را بفهمی؟!»
صابر در حال بیرون آوردن شلوار غوّاصی، با خونسردی گفت: «فرج جان، باید عمق آب را بدانیم؛ شاید نتوانستیم پل بیندازیم و بچّهها مجبور باشند با پیشروی، از آب رد شوند.
خداوندا! چه ایمانی به اینها بخشیدهای! من با پیراهن و بادگیر سردم میشود و میلرزم؛ امّا او لخت شده و چند مرتبه هم به آب افتاده و بیرون آمده است.
صابر سیم تلفن را از قسمت چپ لوازمش خواست که فرج آورد و زیر بغل او بست. یک سر سیم را نگه داشت و صابر مجدداً به نهر افتاد. عمق آب از قد او بیشتر بود؛ بالا آمد و گفت: «عجیب است، چرا اینقدر گود؟»
فرج: «صابرجان لباست را بپوش، میرویم و میگوییم عمق آب زیاد است!»
صابر: «شاید اینجا را با بیل گود کردهاند؛ برویم کمی پائینتر ببینیم آنجا هم گود است یا نه.»
با همدیگر صحبت میکردند که منوّر زدند. نشستیم روی زمین. در زیر نور منوّر، یک ستون دوازدهنفری عراقی را دیدیم که در سمت چپ، کمی آنطرفتر، از روی نهر که پل داشت، میآمدند! با دیدن این صحنه دلم ریخت! عراقی ها همانطور که رو به رویمان میرسیدند! دیدم بچّهها هیچ عکسالعملی نشان نمیدهند و درگیر نمیشوند؛ ولی چرا فرار نمیکنند؟
عراقیها رسیدند. ما هم نفسها در سینه حبس، توی علفها نشسته بودیم. از دو متری ما گذشتند و به طرف ساختمانهایی که قبلاً در بمباران خراب شده بود، پیچیدند و رفتند!
خیلی شانس آوردیم که منوّر زدند، وگرنه عملیات لو میرفت یا اگر این گشتیها یک ساعت زودتر میآمدند و ما را بالای تپّه میدیدند، آن وقت تمام زحمتهای چندین روزه تیم اطلاعات-عملیات هدر میرفت!
در آن لحظات، صابر همانطور لخت نشسته بود. طفلک خیلی هم سردش بود؛ به حدی که از سرما دندانهایش به هم میخورد. گویی قاشق به کاسه میزدند! بلافاصله یکی از بچهها اورکتش را بر پشت صابر انداخت. پس از عبور ستون دشمن، صابر گفت: «باید کارمان را تمام کنیم.»
حدود بیست قدمی پایینتر رفته، عمق آب را اندازه گرفتیم. صابر دو مرتبه توی آب رفت. آب تقریباً تا سینهاش بالا میآمد. عرض نهر را حرکت کرد؛ خوشبختانه تمام سطح نهر یکسان بود. عرض نهر را داخل آب به قدم شمرد؛ حدود سیزده قدم میشد. خیلی میترسیدم مبادا دشمن او را ببینید؛ امّا بحمدالله متوجّه او نشدند و به کمک فرج از آب بیرون آمد.
کمی عقبتر لباسش را پوشید و به این طریق مأموریت شناسایی ما به اتفاق بچّههای اطلاعات-عملیّات با موفقیت به پایان رسید و برگشتم تا آخرین گزارش شناسایی را به فرماندهی برسانیم و منتظر شب عاشورای غرب نهرجاسم باشیم. تاریخ هم سوّم اسفند شصت و پنج را به همین صورت ثبت میکرد.
الآن درست چهلمین روز شهدای عملیات کربلای پنج است. بعد از ظهر را پشت خاکریزهایی که در سیصد متری دشمن بود، به سر بردیم و دعای توسّل خواندیم؛ با یاران آسمانی چهل روز قبل عهد بستیم که انتقام خون پاک و معطّرشان را از بعثیهای کافر بگیریم.
خیلی از بچّهها به جای عملیّات، در فکر شهدایمان بودند که چه طور آنها عاشقانه رفتند و ما جا ماندیم!
نماز خواندیم و با عجله شام را خوردیم. با تاریک شدن هوا کاروان گردان قاسم راه افتاد. از خاکریز بالا کشید و به طرف دشمن پیش رفت. طلایهداران کاروان، برادر صابر و پشت سرش؛ تیم تخریب و بعد نفرات پیادهای که پل را حمل میکردند، در حرکت بودند. نزدیک نهر که رسیدیم، صابر مثل شب گذشته، خود را به آب زد. در حالی که یک طرف پل را گرفته بود، بقیه بچّهها در کمکش، پل را به آن طرف نهر انداختند. نیروها به کوری چشم متخصصان شرقزده و غربزده، با چه مهارتی این پل را ساختند، خدا میداند!
پس از چند لحظه پل زده شد و ارتباط با آن سوی نهر برقرار گردید. اوّل گروه تخریب پیش افتاده سیمهای خاردار را برید و در میکشیدند و خنثی کرده، به ردیف در طول محور میچیدند. از دور منطقه خفّاشان شبپرست که از کانالها در خط الرأس دیده میشدند، منوّری شلّیک گردید و در مقابل دیدگان بیهویت مزدوران، بچّههای تخریب، با سرعت و شهامت، محور را باز کردند؛ چه طور؟ خدا میداند.
سوّمین نفر از دسته حاضر، محور را عبور کرد و بعد نیروها که پشت سر هم به صورت ستونی بر زمین درازکش بودند، برخاستند و حرکت کردند. ناگهان تیربارهای دشمن دهان باز کرده،ما را زمینگیر کرد. آیا دشمن از حمله بچههای اسلام آگاه شده و عملیات لو رفته است؟!
دیگر نشستن فایده نداشت. چند نفر آرپیجیزن که جلوتر از ما از روی پی گذشته بودند، به طرف دژها حمله بردند و دیگران نیز زیر آتشخودی و دشمن، به سمت دژها پیشروی میکردند. همرنگ به رجبی میگفت:«محور بعدی باز نشد! بهتر است برویم آنجا.»
صابر نزدیک دژ ایستاده بود و بچهها در جهت محور تازه باز شده هدایت میکرد که تیری سرش را شکافت-تو گویی که قلب مرا و در کنارم بر زمین غلتید. بغلش کردم. چه خون گرمی داشت! چه قدر هم راحت جان داد؛ نه گلایهای و نه نالهای. آرام و ساکت، چشمها زیر حجاب پلک خوابیدند...
منوّری بالای سرمان زدند و صورت این مؤمن خدا را دیدم که چه درخشندگی خاصّی داشت. دیشب همین موقع و در همینجا چه جا نفشانیها که نکرده امشب در راه پرمشقت و زیبای اهداف خداییاش چنین آسوده آرمیده است!
درگیری به اوج خود رسیده بود و همهجا بوی باروت میپیچید؛ به قدری که امکان تنفس تنگ میگشت. هنوز گروه محور دست راستی موفق نشده بود پل بیندازد. اوّل همرنگ و رجبی؛ بعد فرمانده شجاعشان، خود را به آب زندند و با آواز مستی آفرین تکبیر، به دژهای دشمن حملهور شدند. دقایقی پس از آن، خط اوّل و کمین دشمن درهم شکست.
... چه شبگرانی! چه مظلومانه همرنگ-فرمانده گروهان- و رجبی -معاون همرنگ- با عبارت «فزت و رب الکعبه» از دیگران خداحافظی کردند. در این لحظات، پا بر رکاب خون دوستان با وفا و صاحبدلی گذاشتیم که به خاطر شرافت و آزادی انسانهای دربند حیات دنیوی، خویش را نثار میکردند، بیادّعا معطر و مطهر بودند و حرکت ما را افتخار میبخشیدند...
از نیروهایی که قبلاً حرکت کرده بودند، خبر نداشتیم. از نگرانی و شدّت آتش، نفس در سینه حبس شده بود! به بیسیم نگاه کردم؛ چرا حرف نمیزند؟ آیا آنها هم به شهادت رسیدهاند که بیسیم سکوت کرده است؟
در این تنگنا با اوّلین صدای بیسیم یکّه خوردم؛ اکبری بود که میگفت:«بچهها سوار شدند.»
در دل کوره دود و آتش، چه خبر خوشحال کنندهای دریافت کردیم! سوار بر قلههای آزادی استقلال، همه جا خون بود و عشق و از خود گذشتگی. یک نفر که کولهپشتی آرپیجی داشت، جلو چشمم آتش گرفته بود و میسوخت! آیا این بدنهای برای یار سوخته، باز هم در آتش عدل الهی و جهنّم ابدی،خواهد سوخت؟
این صحنه را که دیدم، به یاد مضمون حرف امام خمینی افتادم که میگفت:«در این جنگ، هر دو جان میدهند، هر دو میسوزند، کشته میشوند؛ اما این کجا و آن کجا! آنجا خلبانی دستور کشتار و بمباران مردم بیدفاع را - بیاندیشه و عاطفهای- عملی میسازد، اینجا شهادت را بر میگزینند و برای حفظ استقلال و آزادی همه مردم در تمام جهان تلاش میشود.»
نیروهای ما با تفکّر و جسارت حاصل از عقیده و ایمان، پیش میتـاختند و مجسمههای ظلمت و آخرین سنگرهای مقاومت کفر را- با انواع خاکریزها هلالی و دو جداره و...- در هم میریختند.
یکی از دستههای نیروی خود، مثل اجل معلّق بر سر بعثیها فرود آمده، خط اوّل را پاکسازی کرد و از نوک هلالی به داخل کانالهای هلالی نفوذ کرده، دشمن را از پای در آورده، یا فرارری میداد.
چند نفر بیشتر نبودیم که به سمت جادّه آسفالت، یعنی محل استقرار نهایی، خیز گرفتیم تا با لشکر نجف که در سمت چپ ما عمل میکرد، تلافی کنیم. حدود دویستمتر جلو رفتیم؛ ولی به جاده نرسیدیم. خسته و کوفته بودیم؛ چنان که دیگر رمق راه رفتن نداشتیم! فرماندهی لشکر هم مرتب اصرار میکرد که:«چه کار کردید؟ به کجا رسیدید؟»
فرمانده گردان پاسخ میداد:«فعلاً نرسیدهایم!»
فرمانده لشکر:« پس چرا نه؟»
فرمانده گردان:«آخر کسی را نداریم!»
فرمانده لشکر: «میدانید چه کسی به شما فرمان میدهد تا خودتان را به جادّه برسانید؟»
فرمانده گردان:«آخر تعداد بچهها خیلی کم است؟»
فرمانده لشکر: «... آن بزرگواری که من جایش آمدهام، مفهوم است یا مفهوم نیست؟ بابا! من در این لشکر جای چه کسی آمدهام؟»
فرمانده گردان:«فهمیدم.»
با شنیدن این پیام فرمانده لشکر که یک عبارت بیشتر نبود، همه توان گرفتیم. سپس فرمانده لشکر ادامه داد:«اکنون او به شما فرمان حرکت میدهد!»
«او» شهید مهدی باکری، فرمانده قبلی لشگر عاشورا بود. با شنیدن این دستور، همه از جا بلند شدند و به طرف جاده حرکت کردند؛ نام شهید باکری نیرو دهنده ادامه راهنمان شد. چند متر جلوتر که رفتیم،به خاکریزی نیم متری که از سطح زمین برمیآمد- رسیدیم و بالایش رفتیم و دیدیم خاکریز نیست و جاده است و درست آمدهایم. چقدر هم نزدیکش بودیم که خبر نداشتیم!
روی جاده، در پی تلاقی با بچههای لشکر نجف، این طرف و آن طرف رفته، زیر منورها همدیگر را صدا میزدیم: «برادر، برادر!»
جواب شنیدیم و به دنبال صدا رفتیم. به صدای گمشده هم جواب دادیم و پیش رفتیم و یکدیگر را در آغوش گرفتیم. با لهجههای ترکی و نجف آبادی خوش و بش کردیم.
... چه لذتی! چه لحظات روحانی و نشاط آوری؛ اتحاد نیروهای حزبالله! خدایا، اگر روزی تمام نیروهای در اشتیاق تو، این طور متحد با هم بیامیزند، آیا کفر و سیاست زور و فریب جهانی، توان خروج از این محاصره الهی را خواهند داشت؟ به فرماندهی مژده دادیم که الحاق حاصل شد. چه کلمات جالبی؛ الحاق، تلاقی، اتحاد...
در کنار جادّه، جهت پدافند، سنگرهای انفرادی کندیم و لودر و بولدوزرها نیر آمدند تا خاکریز کنار جادّه را بزنند. خاکریز باید-به هر قیمتی-زده میشد.
سکوت را صدای شلیک و انفجار توپها و خمپارههای خودی دشمن، مدام بر هم میزد و من از داخل کانال، نظارهگر صحنه بودم.
بچههای مهندسی شروع به کار کردند. در سمت چپ، بلدوزر و سمت راست، لودر مشغول بودند و دشمن از رو بهرو با کالیبرهای نیمهسنگین، به طرف دستگاهها شلیک میکرد. در این میان، زیباترین صدایی که هر رزمنده مشتاق شنیدنش است، چیست؟ بیتعارف، صدای موتور، تیغ و بیل این دو دستگاه! خدایا. اگر یکی از اینها را منهدم کنند یا از کار بیفتد، چه میشود؟ راستی چه غوغایی میشود!
آنها از ساعت یازده شب زیر آتش سنگین دشمن مشغول کار بودند. کمکم هوا میخواست سیاهی غلیظ جامعهاش را بتکاند که حرکت لودر متوقف شد! سرم را که بالا آوردم، دیدم تیر به سر لودرچی اصابت کرده و سرش به روی شاخه خم شده است! با توقف لودر، قلبم میخواست بایستد. مو بر تنم راست شد. داشتم خود را میباختم و دلم شور میزد. آخر آنچه نباید می شد، شده بود! خدایا، نکند رمضان تکرار شود؛ آنجایی که تانکهای بیرحم دشمن، بچّهها را به خاطر نداشتن خاکریز زیر گرفتند و آنها را مظلومانه له کردند و پیش آمدند!
در همین افکار نا امید کننده بودم که دیدم یکی از بچّههای مهندسی-رزمی لشکر بالای لودر پرید. اوّل با بوسهای بدن مطهّر راننده را بیرون کشد و بلافاصله مشغول ادامه مأموریت او شد. نفس بلندی برآوردم. دلم میخواست از جایش کنده شود. میخواستم برخیزم و رویش را-نه، پایش را-ببوسم. گام بیتردیدش را که شهادت برادر همراهش را دید و نلرزید، میخواستم...؛ اما راستش جرأت این که سرم از کانال بیرون بیاید، در من نبود؛ چه رسد رفتن تا کنار او که سه متر بالاتر از من کار میکرد!
مرتّب نگاهم بر ساعت میچرخید و زمان زودتر از خاکریز پیش میرفت. سفیدی مخبر صادر در افق نمایان میشد. هنگام نماز بود و لحظههای عروج و سخن گفتن نیازمندانه صبحگاهان با سخاوت مطلق. یکباره بولدوزر متوقف گردید! حسّاس شدم که در این دقایق سرنوشتساز، چه پیش آمده است؟ سرک کشیدم. دیدم راننده ایستاده و از گرد و غبار روی روپوش موتور تیمّم میکند. خدایا،هوا دارد روشن میشود، خیلی دیر است، چه خواهد شد؟ اگر او بخواهد برای نماز پائین بیاید، آن وقت...
دیدم دوباره بلدوزر راه افتاد و تیغش به سرعت بالا و پائین میآید. بلدوزرچی با حرکت دستگاهش، نماز عشق را قامت بست. نماز میخواهد و خاکریز را بالا میآورد.فکر میکنم در آن لحظات، یکی از باشکوهترین و کمنظیرترین صحنههای تاریخ پیاده میشد.
در آخرین لحظات و دمدمای طلوع و روشنایی، حفر خاکریز هم کمکم به اتمام میرسید. گویی در آن هنگام، دوگونگی فاصله زمان و مکان، به هم میپیوست. به چهرهاش نگریستم؛ روحش از شادی پنهانی میخواست پر بگیرد؛ بشّاش بود و گلانداخته. بلدوزر و بلدوزرچی هر دو در آخرین تلاشها بودند و شادمان؛ امّا بلدوزرچی به این شادی قانع نبود و مزد دیگری میطبید! نمیدانم در پایان راز و نیاز عاشقانهاش با خدا چه گفته بود؛ من که چیزی نمیشنیدم، تنها استجابت دعایش را دیدم که انفجاری و عروجی بالاتر از نمازش...
بلدوزر بدون راننده به سوی ما در حرکت بود. درحالی که از جلو این غول آهنی فرار میکردم، بلدوزرچی را دیدم که کناری آغشته خون به خاک افتاده و با سجده نهایی، بر اوج اتصال به معبود رسیده است. کار همه چیز تمام شده بود؛ خاکریز، بلدوزر و بلدوزرچی.
صبح به سنگر فرماندهی برگشتم تا آخرین گزارشهای شب قبل را به اطلاع فرمانده برسانم. بین راه، حاجآقا یوسفی را دیدم که زیر آتش دشمن، با چه شهامتی، زخمیها و شهدای شب گذشته را جمعآوری میکردند. وقتی با موتور از کنارش میگذشتم، به احوالپرسی دستی تکان داده و خسته نباشید گفتم. حاجآقا یوسفی صدایم زد؛ ولی چون کار واجبی داشتم، گفتم بر میگردم.
نزدیکیهای سنگر فرماندهی، روحانی سیّد و مسنّی که بغل خاکریز نشسته بود، به من سلام کرد. خیلی خوشم آمد. ایستادم و جواب سلام دادم و گفتم: «حاجآقا، اگر جایی میخواهید بروید، شما را برسانم.»
گفت: «نه پسرم. من اینجا نشستهام و هر که از خط مقدّم میآید، سلام و خسته نباشی میگویم.»
با تعجب گفتم: «حاج آقا جان، این جا سه راهی است و دشمن بیشتر از جادّههای دیگر، اینجا را خمپاره میزند؛ بهتر است برویم به سنگر.»
با مهربانی جواب داد:«دوست دارم همینجا بنشیم و به احوالپرسی بچههای رزمنده مشغول باشم؛ شما بفرمائید...»
به سنگر فرماندهی رفتم و گزارش ما وقع شب پیش را دادم و بعد به وسیله بیسیم با حاجآقا یوسفی تماس گرفتم.
-حاجآقا یوسفی، خودتان هستید؟
-بله جانم، امری داشتید؟ بفرمایید.
-چون کار داشتم، نتوانستم بایستم؛ امّا بگذار اوّل من حرفم را بزنم، بعد هر امری بود، شما بفرمائید. راستش حاجآقا من از فعالیتهایتان خیلی خوشم آمده و به این خاطر میخواهم مادر زنم را به شما بدهم!
-دستت درد نکند!
کمی خندیدیم و شوخی کردیم.
-از جلو چه خبر؟
-خوب. خاکریز را بچّهها زدند و خط تثبیت شده است.
-باچند شهید و مجروح؟
-فقط دو نفر راننده سنگرساز!
و خداحافظی کردیم. حدود پانزده دقیقه بعد، با حاجی یوسفی کار داشتم. وقتی تماس گرفتم، بیسیمچی گفت:«حاج آقا رفت به موقعیت خودش!»
همه با شنیدن این پیام متوجه شدیم که حاجی یا شهید، یا زخمی شده است. بیشتر که تحقیق کردیم، فهمیدیم حاجی هم شهید شده است و مهمان دیگر یاران آسمانی.
به یاد حرفهای دو شب پیش او افتادم که گویا خبر داشت مسافر است؛ چون یک هفته قبل قرار بود به مرخصی برود که از همه خداحافظی کرد و رفت. فردای آن آماده باش زدند و مسئولان در تماس با او خواستند مرخصی نرود و به ستاد عزیمت کند. حاجی به خاطر مسائل جنگ، خانوادهاش را به دزفول آورده بود و به اتفاق آنها میخواست به مرخصی برود. همین که سوار ماشین میشود، با صدای تلفن مسئول ستاد بر میگردد که به وی میگویند قرار شده با هم باشیم و مرخصی نروید...
بعد حاجی تعریف میکرد که وقتی زنگ تلفن را شنیدم، فوری از ماشین پیاده شدم. انگار میفهمیدم زنگ تلفن از رفتن من شکوه دارد و میگوید:«حاج آقا کجا میروی؟برگرد، تو دیگر فسیل شدهای!»
بعد از صحبت تلفن، وقتی رفتم تا به خانم و بچهها بگویم دیگر ماندگار شدهایم، دیدم خانم میآید. گفتم:«حاج خانم چرا برگشتی؟»
گفت:«وقتی تلفن زنگ زد، من دلم ریخت. فهیمدم که از رفتن خبری نیست؛ برای همین آمدم.»
گفتم:«بارکالله، خوب فهمیدی خانم!»
وقتی جریان تلفن را تعریف میکرد، میگفت:«ای خدا،چه میشد من هم شهید میشدم؟ شما را به خدا مرا دعا کنید؛ التماس دعا دارم. در حملههای قبلی، خودم را به هر آب و آتشی زدم؛ ولی طوری نشدم. دعا کنید بلکه این دفعه نصیبم شود.»
وصیت نامه جالبی داشت که در قسمتی از آن به مسئولان لشکر نوشته بود:
«... دوست دارم پس از شهادت، تمام وسایل خانهام را پشت کامیون بگذارید و همه بچههایم را وسط اسبابها سوار کنید و بگوئید حاجی گفته، از دزفول تا اردبیل، هر چه میخواهدی، گریه کنید؛ امّا وقتی به اردبیل رسیدید، گریه تمام؛تا آخر عمرتان..»
وصیتنامه وقتی به دست مسئولان رسید که خانوادهاش را با یک ماشین سواری، از دزفول به اردبیل فرستاده بودند...
*راوی:هدایت الله بهبودی
فارس
|
از پاوه تا سردشت، همه جا اکبر پیشقراول بود
|
شهید اکبر چهرقانی
نام پدر: حیدر
تاریخ تولد: 1337
تاریخ شهادت: 28/8/59
محل شهادت: سوسنگرد
محل دفن: تهران
اكبر چهرهقاني، يكي از فرزندان برومند انقلاب اسلامي، از نخستين افرادي بود كه به فراگيري فنون نظامي و سپاهيگري در نوروز سال 1358 در پادگان اما علي(ع) (سعدآباد سابق) زيرنظر دكترچمران همت گماشت. دكترچمران چند دوره جوانان علاقمند را در اين پادگان در زمرة اولين گروههاي سپاه آموزش داد و معدودي از آنان كه در قيد حياتند هنوز هم خاطرات خوش روزهاي آموزش را بياد دارند.
اكبر چهرهقاني در خوزستان، در نبرد با ضدانقلاب و عوامل نفوذي رژيم عراق و كنترل مرز وهمچنين در كردستان پس از حماسه پاوه در معيت دكترچمران بود و زماني كه تجاوز ارتش بعثي عراق به سرزمين ميهن اسلامي آغاز شد بازهم او در كنار دكترچمران به خوزستان رفت و از ياران نزديك او بود و در روز حماسه آزادسازي سوسنگرد با آنكه دكترچمران به او دستور بازگشت داده و ميخواست به تنهايي بسوي سوسنگرد و مقابله با دشمن بپردازد، ولي اكبر بازنگشت و همچنان همراه دكتر چمران به پيش تاخت. تا آنكه در محاصره خطرناك دشمن درحالي كه تها مانده بودند، به شهادت رسيد و اين شهادت براي دكتر چمران بسيار سخت بود، بگونهاي كه در رثاي اين شهيد، دستنگاشته زيبايي نوشت كه آن را «انساني آزاده» ناميدهايم.
از پاوه تا سردشت، همه جا اکبر پیشقراول بود
اکبر، شهید بزرگوار ما، چنین زندگی آزاد و ثمربخشی را انتخاب کرده بود؛ آزاد و بدون ترس و وحشت از هیچ چیز و هیچکس زندگی میکرد و فقط در مقابل خدا تسلیم بود و از هیچ قدرتی و ابرقدرتی نمیترسید و زندگی دنیایی او و حیات اخروی او هر دو پربار و ثمربخش بود. سراسر زندگی کوتاهش لبریز از پاکی، فداکاری، شجاعت و مبارزه علیه ظلم و طاغوت بود. او آرزو داشت که زندگی خود را به سرنوشت اصحاب حسین(ع) پیوند دهد و برای همیشه در عداد گلگون کفنان حیات درآید، و همه وجود خود را وقف چنین راه مقدسی کند؛ و سرانجام به آرزوی خود رسید.
اکبر یکی از همان شیعیان راستین بود که دعوت خونین و انقلابی حسین(ع) را لبیک گفت، علیه طاغوتیان قیام کرد، و همه وجود خود را وقف راه خدا نمود و به همه جاذبههای زندگی و قید و بندهای حیات، پشت پا زد؛ آزاد زیست و آزادانه وارد معرکه نبرد شد و با سلطه شیطانی طاغوتیان به سختی درافتاد و همهجا در صحنههای جنگ حق و باطل، پیشقراول مبارزان از جان گذشته بود. هر کجا که ضدانقلاب سربرافراشت، فوراً آماده نبرد و فداکاری شد. هر کجا که طاغوتیان سرنوشت انقلاب را مورد تهدید قرار دادند، جان خود را سپر بلا کرد، در معرکههای سخت و خطرناک خرمشهر، و بعد در نبردهای خونین کردستان، از پاوه تا سردشت، همه جا اکبر پیشقراول بود، همه جا حماسه خلق میکرد، همه جا ستاره رزمندگان از جان گذشته بود... .
هنگامی که صدام کثیف، به فرمان طاغوتها و ابرقدرتها به خاک عزیز ایران حمله کرد و نیروی کفر تا نزدیکیهای اهواز پیش آمد، اکبر عزیز ما نیز همراه دوستان دیگر خود وارد نبرد شرف و افتخار شد و همهجا حضورش مشهود بود و وجودش مثل خورشید میدرخشید. تا سرانجام در شب تاسوعای حسینی، در نبرد معروف نجاتبخش رزمندگان در سوسنگرد شرکت کرد، مشتاقانه پیش میتاخت و هنگامی که گردوغبار نیروهای زرهی دشمن در چندصدمتری ما نمودار شد، سر از پا نمیشناخت، روحش از این قفس جهان به ستوه آمده بود، آرزوی پرواز داشت و شتابان به سوی شهادت پیش میرفت. با تانکها درگیر شدیم. 50تانک و نفربر و صدها کماندوی عراقی در مقابل ما مشغول آرایش شدند.
تانکها در یک خط به سوی ما حرکت کردند و کماندوها در پشت سر تانکها و مسلسل به دست به راه افتادند. یکی از جوانان ما اولین تانک را با یک موشک آر.پی.جی7 هدف قرار داد و سرنشینان تانک بیرون پریدند و گریختند. تانک دیگری برای دور زدن و محاصره کردن ما حرکت کرد و به سرعت خود را به روی جاده سوسنگرد در پشت سر ما رسانید و روی آسفالت جاده مستقر شد و توپ و مسلسل خود را متوجه ما کرد. رزمندگان ما که دیگر موشک آر.پی.جی7 نداشتند، مشتها را گره کردند و «الله اکبر» گویان به سوی تانک حمله کردند.
تانک نیز وحشتزده، جهت خود را تغییر داد و به سوی جنوب گریخت و من به دوستانم که حدود 25نفر بودند، توصیه کردم که همچنان آن تانک را دنبال کنند و خود نیز مدتی با آنها رفتم تا از حلقه محاصره 50تانک دشمن خارج شوند، ولی خود برگشتم؛ زیرا میخواستم که توجه دشمن را به خود جلب کنم تا از درگیری با دوستان ما منصرف شوند و لبه تیز حمله خود را متوجه ما کنند. من خوش داشتم که در این نبرد تنها باشم؛ بنابراین از دوستانم جدا شدم و به سرعت به سوی سوسنگرد حرکت کردم که در جهت دشمن بود.
خیلی سعی داشتم که اکبر عزیزم را همراه دوستان دیگرم بفرستم و خود تنها بروم؛ ولی اکبر پابه پای من میآمد. چندبار به او تذکر دادم که با دیگران برود. با لبخندی طعنهآمیز مرا ملامت کرد که چرا چنین درخواستی از او میکنم، و مصممتر مرا دنبال میکرد و لحظه به لحظه موضع دشمن را به من میگفت. ما از کناره جنوبی جاده سوسنگرد حرکت میکردیم و دشمن در طرف شمالی جاده قرار داشت و هر لحظه به جاده نزدیکتر میشد و اکبر سرک میکشید و میگفت: «دشمن به فاصله صدمتری رسید.» «دشمن هماکنون به پنجاه متری ما رسیده است»
… و هرچه دشمن نزدیکتر میشد، اکبر بشاشتر و زندهتر میشد، مصممتر و قویتر میشد. اکبر میدانست که شهید میشود، بال و پر درآورده بود، سخن از شهادت میگفت، اسم خدا بر زبانش جاری بود، و از مبارزه حسینی تا شهادت افتخارآمیز و دشت کربلا و اصحاب حسین(ع) با خود حرف میزد. من حرفهای او را میشنیدم، ولی چندان توجهی به آنها نداشتم، زیرا خود من هم در چنین حالاتی سیر میکردم؛ من هم خود را برای آخرین مبارزه با کفار عالم و یزیدیان زمان آماده میکردم، من هم اوج گرفته بودم و احساس نمیکردم که بر زمین هستم، گویا بر ابرهای عرش اعلی پرواز میکردم. فقط کلماتی و جملاتی پراکنده که از لبان اکبر جدا میشد و از خدا و حسین و شهادت خبر میداد، در گوشة ذهنم جایگزین میشد…
سرانجام اکبر گفت: «آمدند، به 10متری رسیدند، به 5متری رسیدند»؛ به من پیشنهاد کرد که در مجرای آب جاده سوسنگرد سنگر بگیرم؛ من نپذیرفتم، و حتی فرصت استدلال نداشتم، ولی از ذهنم گذشت که اگر در مجرای آب جاده مستقر شویم، دشمن میتواند با یک نارنجک، یا یک توپ مستقیم تانک، ما را نابود کند. اکبر هم دلیل نخواست و همچنان به راه خود ادامه میدادیم، من میرفتم و اکبر مرا دنبال میکرد، تا بالاخره تانکهای دشمن از جاده سوسنگرد بالا آمدند و در هفت یا هشت متری ما مستقر شدند و لوله مسلسلها و توپها و موشکهای خود را متوجه ما کردند. فوراً کماندوها از روی جاده گذشتند و از سه طرف ما را محاصره کردند. ما به اجبار در همانجا بر زمین خوابیدیم و در کنار باریکهای از خاک به ارتفاع 50سانتیمتر سنگر گرفتیم و تیراندازی شروع شد.
اکبر در طرف چپ من بر خاک خوابید، به طوری که پایش به پاهای من گیر میکرد. در این لحظات بود که اسدالله عسکری (راننده) نیز که به دنبال ما میگشت و از دور ما را میدید، به سرعت خود را به ما رسانید. و دیگر فرصت آن نبود که به او اعتراض کنم که چرا دنبال ما آمدی! فقط به او گفتم فوراً در کنار خاک بر زمین بخواب، او نیز به زیر بوتههای زیادی که در کنار برجستگی خاک وجود داشت رفت و به شکر خدا سالم باقی ماند. تیراندازی شروع شد و توپ و موشک به سمت ما باریدن گرفت. من نیز مشغول مانور وحرکت بودم، گویی خواب و خیال بود، تانکها و کماندوها فقط اشباحی بودند که در ذهنم میلولیدند، و من نیز بدون اختیار و اراده خود، بر روی زمین میغلتیدم و میخزیدم و به اطراف تیراندازی میکردم و دیگر به اکبر توجهی نداشتم، فقط میدیدم که جز تیراندازی من صدای تیراندازی دیگری شنیده نمیشود و تقریباً یقین کردم که اکبر عزیزم به شهادت رسیده است.
اکبرم! برادرم! مهربانم! همرزمم! همسنگرم! شربت شهادت بر تو گوارا باد. تو میگفتی محافظ منی و نمیخواهی لحظهای از من جدا شوی، و گاهگاهی که تنها بیرون میرفتم، بهشدت عصبانی میشدی و تندی میکردی. اکنون چگونه است که مرا تنها گذاشتی و در میان دشمنان خونخوار رها کردی و خود یکه و تنها به سوی عرش خدا پرواز کردی و در ملکوت اعلی سکنی گزیدی؟
اکبر! به خاطر داری که از من گله میکردی که چرا دیگران را با خود به جنگ میبرم و تو را نمیبرم؟ آخر تو را دوست داشتم و نمیخواستم تو را به منطقه خطر ببرم، میدانستم که برای محافظین من و همراهانم خطراتی بزرگ وجود دارد و اکراه داشتم که دوستان دلبندم را به خطر بیندازم. تو فکر میکردی که تو را به قدر کافی دوست نمیدارم، درحالی که بین جوانان، بیش از حد، به تو ارادت داشتم.
اکبر! تو از اولین جوانانی بودی که در کنار ما قرار گرفتی، تعلیمات نظامی آموختی، بهترین دورههای کماندویی را گذراندی، در سختترین نبردهای خرمشهر و کردستان شرکت کردی، حماسهها آفریدی، قدرتنماییها کردی، شهره شجاعت و فداکاری شدی و سرانجام با شهادت خود، این راه شرف و افتخار را به درجه کمال رساندی.
اکبر! تو میدانی که هر کس محافظ من شد، در صحنههای خطر، آماج تیر بلا گردید؛ «ناصر» فداکارم، «حجازی» کاردانم و «محسن» عزیزم که محافظ من شدند، هر یک به ترتیب از پا درآمدند. من دیگر نمیخواستم محافظی برای خود بگیرم، معتقد بودم که خدای بزرگ کفایت میکند؛ اما تو اصرار میکردی و مرا تنها نمیگذاشتی و میخواستی همیشه با من باشی، و با جان خود از من محافظت کنی و در این راه، الحق، به عهد خود وفا کردی. تو رفتی و ما را داغدار کردی. تو رفتی و ما از نور وجود تو محروم شدیم. تو رفتی و ما را در غم و درد، تنها گذاشتی؛ اما اطمینان داریم که تو در ملکوتاعلی، در کنار اصحاب حسین(ع)، به زندگی جاوید خود رسیدهای و مشمول رحمت خدا شدهای، و امتحان سخت و خطرناک حیات را با بهترین نتیجهها، با پیروزی به پایان رساندهای و سرافراز و سعادتمند، در حلقه زنجیر تکامل حسینیان قرار گرفتهای، و لوح سرنوشت خود را با خون شهادت گلگون کردهای.
و ما دوستان و همرزمان تو، ای شهید عزیز، به تو اطمینان میدهیم که راه پرافتخار تو را دنبال کنیم، با طاغوتها و ابرقدرتها بجنگیم و پرچم خونین شهادت را که تو با خون خود مزین کردی و برافراشتی، حمایت کنیم و به آیندگان بسپاریم».
همچنین دکتر چمران در کتاب خود با نام «رقصی چنین میانه میدانم آرزوست» کل عملیات سوسنگرد و در مطلبی با عنوان «معرکه شرف و افتخار» نحوه شهادت شهید اکبر چهرهقانی را شرح میدهد.
|
پاسخ یک شهید به جمله عامیانه «به من چه»
|
شهید جاوید نشان «محمدتقی ترکمانی» مسئول روابط عمومی سپاه همدان متولد 27 تیر 1339 در شهر همدان است؛ در یازدهم شهریور 1360 طی
عملیات شهیدان رجایی و باهنر به شهادت رسید و پیکر مطهرش برای همیشه در قراویز ماند.
از این شهید عزیز دست نوشتهها و یادداشتهایی ماندگار شده است که برگی از آن در خصوص بیتفاوت نبودن نسبت به جامعه در ادامه میآید.
***
به من چه
به من مربوط نیست
من کلاه خودمو نگهدارم
آه! چه کلامات پوچ و خرد کنندهای که متأسفانه در همه حال شنیده میشود آن هم از دهان یک مسلمان؛ بسیار وقیحانه و شرم آور است؛ اینها را کسانی رایج و پشتیبانی میکنند که چهره کریه آنها روز به روز روشنتر میشود ولی باید دانست کسانی که از زیر بار مسئولیت کنار میروند آگاهی از اسلام نداشته و فقط به ظواهر آن اکتفا کردهاند و به گمان خود الله را درست شناخته و از آن پیروی میکنند در حالی که باید گفت این رسم مسلمانی نیست.
با توجه به آنکه حس مسئولیت در همه حال یکی از ارکان اصلی اجتماع و اسلام است نمیتوان بدون اسلامی را تصور کرد به طوری که اگر این رکن و پایه نباشد، جامعه نابود است و دوام اسلام نیز حس مسئولیت میباشد.
اگر با لفظی تند این موضوع بررسی میشود باید دانست که جز این نیست به همین جهت است که در اسلام در آن تأکید فراوانی شده است(امر به معروف و نهی از منکر در جامعهای که حس مسئولیت نیست خود به خود و خواه ناخواه نابود میشود).
چگونه؟
بدیهی است در این جامعه خواه ناخواه مردم از هم بیخبر و کاملاً جدا میشوند؛ در این حال افراد سودجو و زورگو از کمینگاه خود خارج میشوند و آستینها را بالا زده و با کمال راحتی و بدون مانع وارد میشوند، افراد و گروههای جامعه را در مقابل هم قرار میدهند تا هم از قدرتشان بکاهد و هم از نا آگاهی آنها برای نابودیشان استفاده کند.
چنانچه در سالهای قبل مشاهده کردیم در حالی که قدرت اعتراض را نداشتیم. دهاتی و شهری، روحانی و دانشگاهی، مذهبی و غیرمذهبی، باسواد و بیسواد، ترک و فارس، کارگر و کارمند و همه و همه در مقابل هم قرار داشتند بدون اینکه بدانند این معماران ماهر با چه نقشهای و برای چه اینها را تقسیمبندی کرده بود این غول استثمار که در لباس خوش خط و خال استعمار در فرصت بسیار مناسب مشغول کار است.
این چپاولگران بعد از جدا کردن مردم که خودشان مقدماتش را فراهم آورده بودند و برای آنها زحمتی نداشت، در مقابل ضعیفترین و محرومترین طبقه قرار گرفتند و با وعدههای بسیار زیرکانه و با مهربانی، دلسوزتر از مادر به طرفداری از آنها برخاستند و بعد از نابود کردن شخصیت انسانی و استقلال آنها توانستند که کمک هوای نفسشان آنها را تهی کرده تا بتوانند بهتر از وجودشان و از ذخایر و سرمایههاشان به نفع خود استفاده کنند.
به طوری که با شنیدن نام کاردستیهای این عده، مردم سراسیمه پابرهنه با عجله تمام به طرف دامهای چپاولگران به ظاهر انسان دوست شتافتند و عجیب اینکه این دامها بسیار ماهرانه و با دقت تنظیم شده بود که مردم زود جذب و از خود بیخود شدند. (در اولین مرحله با نمایش دادن فیلمهای جلب کننده و به دنبال آن آزاد گذاشتن زنها در مقابل مردها و ترویج تمام کارهایی که هوای نفس با کمال خوشحالی از آن استقبال میکرد) دیگر کار تمام شده بود، چون استثمارگران به هدفشان نائل آمده بودند، جالب اینکه از همین افراد خود باخته، بدون استقلال، بیمزد، با تمام وجودشان در اختیار آنها قرار گرفته بودند.
برای مقابله با این استعمارگران چه باید کرد؟
قبل از هر چیز باید دید که در دام استعمار افتادیم (با آگاهی) و سپس با شدت تمام روح اعتراض را در مردم زنده کنیم. همین اعتراض است که میتواند فساد و زورگویی را از جامعه برچیند.
اگر در جامعه مردم با دیدن یک عنصر فاسد با عمل فاسد فریاد اعتراض از هر سو بلند کنند و خود را در برابر فساد جامعه مسئول بدانند، دیگر هیچ کس یارای زورگویی و فساد در جامعه را نخواهد شد و این کار احتیاج به آگاهی مردم دارد تا علیه باطل اعتراض کنند با توجه به آنکه در مقابل ناآگاهی مردم مسئول میباشیم.
البته نباید فراموش کرد که در این هنگام که بحمد الله دولتمردان اسلامی بر سر کار هستند، افراد غیر انسانی فرصتطلب در لباس ملت مظلوم در آمده و به طرفداری از خلق با مهارت تمام، علیه حکومت اعتراضهایی وارد میکنند؛ در حالی که ادامه این کار موجب بازگشت به خفقان، ظلم و ستم میباشد.